تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
108 کاربر(ها) آنلاین هستند (74 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
107
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
مهلت ثبتنام به پایان رسیده است و نامزدها میتوانند در بازهٔ قانونی برنامههای خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱
۲
هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی
۳
دابی
ستاد انتخاباتی
۴
تلما هلمز
ستاد انتخاباتی
۵
سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی
۶
پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی
۷
نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
مکانهای مجاز تبلیغات
مکانهای مجاز طرفداری
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

ميرتل در حالي كه طبق معمول درحال غصه خوردن بود صداي گريه كردن كسي را شنيد.كجكاو از جاي خود بلند شد و به سمت صدا رفت.دهانش از فرط تعجب باز مانده بود،با صداي خفه اي گفت:((مالفوي،تو اينجا چيكار ميكني؟))
مالفوي فرياد زد:((برو بيرون.چيكار به من داري.))
ميرتل با موهايش بازي كرد و آرام گفت:((من كه چيز بدي نگفتم.))
دراكو نگاه غضبناكي به او كرد و رويش را برگرداند.پس از مدتي كه ديد ميرتل نرفته فرياد زد:((چرا هنوز اينجايي.))
ميرتل با طعنه گفت:((داشتم فكر ميكردم اين صحنه رو كه ديدم به كيا بگم.))
چشمان دراكو از فرط عصبانيت سرخ شد و بار ديگر فرياد زد:((تو همچين كاري نميكني.))
ميرتل كه از لحن دراكو و عصبانيتش ترسيده بود سكوت كرد و بيخيال دراكو شد و راهش را كشيد و رفت.
هوم...خب حقیقتش رو بخواین پست شما خیلی برای یه داستانک کوتاهه.سوزه خیلی ناگهانی شروع شد.دیالوگ ها رو هم بهتره از بندها جدا کنین تا ظاهر پست زیباتر بشه.
داستان گذشته از اینکه موضوع تازه ای نداشت خیلی ناگهانی هم تموم شده.می تونستین خیلی بهتر پردازشش کنین.کمی حالات شخصیت هارو بیشتر توصیف کنین و فضایی که توش قرار داشتن.
من تصور میکنم بهتره برگردین و بیشتر روی داستانتون کار کنین.
تایید نشد.
مالفوي فرياد زد:((برو بيرون.چيكار به من داري.))
ميرتل با موهايش بازي كرد و آرام گفت:((من كه چيز بدي نگفتم.))
دراكو نگاه غضبناكي به او كرد و رويش را برگرداند.پس از مدتي كه ديد ميرتل نرفته فرياد زد:((چرا هنوز اينجايي.))
ميرتل با طعنه گفت:((داشتم فكر ميكردم اين صحنه رو كه ديدم به كيا بگم.))
چشمان دراكو از فرط عصبانيت سرخ شد و بار ديگر فرياد زد:((تو همچين كاري نميكني.))
ميرتل كه از لحن دراكو و عصبانيتش ترسيده بود سكوت كرد و بيخيال دراكو شد و راهش را كشيد و رفت.
هوم...خب حقیقتش رو بخواین پست شما خیلی برای یه داستانک کوتاهه.سوزه خیلی ناگهانی شروع شد.دیالوگ ها رو هم بهتره از بندها جدا کنین تا ظاهر پست زیباتر بشه.
داستان گذشته از اینکه موضوع تازه ای نداشت خیلی ناگهانی هم تموم شده.می تونستین خیلی بهتر پردازشش کنین.کمی حالات شخصیت هارو بیشتر توصیف کنین و فضایی که توش قرار داشتن.
من تصور میکنم بهتره برگردین و بیشتر روی داستانتون کار کنین.
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/24 14:28:52
not only wizards,witches are here too
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
جزئیات کاربر

در دستشویی پسرانه صدای گریه ی خفه ای به گوش می رسید.انگار کسی که گریه می کرد سعی داشت گریه اش را پنهان کند اما این مانع از آن نشد که میرتل روح مزاحم صدای او را نشنود.میرتل که حس کنجکاوی اش بر او غلبه کرده بود سرش را مخفیانه از یکی از توالت ها بیرون آورد و اطراف را نگاه کرد.پسری را دید که گریه می کرد و از موهای بور و چربش و پوست رنگ و رو رفته اش معلوم بود که از خانواده ی مالفوی است.
اما این امکان نداشت که یک مالفوی گریه کند.شاید او اشتباه می دید اما نه او دراکو مالفوی بود یکی از قلدر ترین پسر های مدرسه!
میرتل قدمی جلو گذاشت و به دراکو گفت:
-هی مالفوی!چرا گریه می کنی؟
-به تو مربوط نیست.
-چرا هست.اگه به من نگی می رم کل مدرسه رو پر میکنم که تو داشتی گریه می کردی.
-اگه این کارو بکنی پشیمون می شی!
-مثلا چی کار می کنی؟
میرتل این را گفت و با قیافه ای حق به جانب به دراکو خیره شد.میرتل یک روح بود بنابراین دراکو نمی توانست به او آسیبی بزند.
دراکو با خود فکر کرد که اگر موضوع را به میرتل نگوید میرتل آبرویش را میبرد و از طرفی او احتیاج داشت با کسی صحبت کند.
-میرتل اگه یه چیزی بهت بگم قول می دی به کسی نگی؟
-آره قول می دم.
-من دیروز به اجبار پدرم مرگخوار شدم و لرد سیاه هم به من یه ماموریت دادن و اون ماموریت اینه که...
دراکو نفس عمیقی کشید و خواست ماموریتش را شرح دهد که میرتل جیغ زد:
-تو یه مرگخواری؟کمک یه مرگخوار این جاست!کمک!
و بلافاصله به طرف یک توالت رفت و در آن شیرجه زد.دراکو داد زد:
-ولی تو قول دادی!
اما میرتل رفته بود و دراکو با خود فکر کرد که ای کاش رازش را به میرتل نگفته بود.
ببخشید می دونم خیلی بد شد انتظار ندارم تاییدش کنید.
هوم...خب به این نوشته نمیشد گفت بد!ولی در واقع موضوع خیلی جدیدی برای گفتن نداشت.پست کاملا جدی بود و کار خوبی کردین از شکلک توش استفاده نکردین.
راستی موهای چرب نشانه منه نه مالفوی ها!
تایید شد!
گروهبندی.
اما این امکان نداشت که یک مالفوی گریه کند.شاید او اشتباه می دید اما نه او دراکو مالفوی بود یکی از قلدر ترین پسر های مدرسه!
میرتل قدمی جلو گذاشت و به دراکو گفت:
-هی مالفوی!چرا گریه می کنی؟
-به تو مربوط نیست.
-چرا هست.اگه به من نگی می رم کل مدرسه رو پر میکنم که تو داشتی گریه می کردی.
-اگه این کارو بکنی پشیمون می شی!
-مثلا چی کار می کنی؟
میرتل این را گفت و با قیافه ای حق به جانب به دراکو خیره شد.میرتل یک روح بود بنابراین دراکو نمی توانست به او آسیبی بزند.
دراکو با خود فکر کرد که اگر موضوع را به میرتل نگوید میرتل آبرویش را میبرد و از طرفی او احتیاج داشت با کسی صحبت کند.
-میرتل اگه یه چیزی بهت بگم قول می دی به کسی نگی؟
-آره قول می دم.
-من دیروز به اجبار پدرم مرگخوار شدم و لرد سیاه هم به من یه ماموریت دادن و اون ماموریت اینه که...
دراکو نفس عمیقی کشید و خواست ماموریتش را شرح دهد که میرتل جیغ زد:
-تو یه مرگخواری؟کمک یه مرگخوار این جاست!کمک!
و بلافاصله به طرف یک توالت رفت و در آن شیرجه زد.دراکو داد زد:
-ولی تو قول دادی!
اما میرتل رفته بود و دراکو با خود فکر کرد که ای کاش رازش را به میرتل نگفته بود.
ببخشید می دونم خیلی بد شد انتظار ندارم تاییدش کنید.
هوم...خب به این نوشته نمیشد گفت بد!ولی در واقع موضوع خیلی جدیدی برای گفتن نداشت.پست کاملا جدی بود و کار خوبی کردین از شکلک توش استفاده نکردین.
راستی موهای چرب نشانه منه نه مالفوی ها!
تایید شد!
گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/17 18:46:52

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/03/16
آخرین ورود: پنجشنبه 23 مهر 1394 18:36
از: شبنم عشق، خاک آدم گل شد!
پستها:
67

میرتل دید که پسری در دستشویی گریه می کند. تعجب کرد. میرتل تا به حال ندیده بود کسی بیشتر از او گریه کند!!! آنهم یک پسر!!! پس جلو رفت دستش را روی شانه ی او گذاشت. چون اون یک روح بود وقتی دستش به بدن پسر خورد بدنش لرزید. احساس سرمای شدید کرد. او فکر کرد که این سرما یک طلسم است. پس برگشت و برای دفا از خود یک طلسمی فرستاد: پریفتیکوس توتالوس!!! اما دید که عامل آن سرما میرتل است. کمی خیالش راحت شد اما از دست میرتل هم عصبانی بود که چرا این کار را کرده؟!! به او گفت: چیکار می کنی؟ چرا نمی گذاری راحت باشم؟ میرتل گفت: ببخشیدا!!! اینجا دستشویی منه. دراکو اشکهایش را پاک کرد و گفت: خب حالا چون تو اینجا مردی یعنی اینجا مال تو شده است؟ دراکو یک ورد خواند و میرتل اخم کرد. اگر روح نبود می شد گفت که درد می کشد اما تاثیر این ورد روی روح چطوری است که باعث می شود اخم کند هیچکس نمی داند!!! خلاصه اینکه میرتل زد زیر گریه و رفت توی یک کاسه ی توالت. دراکو هم چون دید میرتل رفته دوباره شروع کرد به فکر کردن و اوهم گریه اش گرفت. پیش خودش می گفت: خدایا من چقدر بدبختم!!! میرتل دوباره آمد. به او گفت: من که با تو کاری ندارم. به من بگو چی شده؟ و آنقدر اینطوری گفت تا اینکه دراکو راضی شد و شروع کرد به تعریف کردن:
من یک اصیل زاده هستم!!! پدرم هم اینقدر آدم مهمی است!!! بعد یک مشنگ آمده و یه کتاب نوشته به اسم هری پاتر. اصلا چرا هری؟ اون یه دورگست!!! از بچگی با مشنگ ها بزرگ شده. چرا برای من کسی کتاب نمی نویسه؟!! چرا از روی من فیلم نمی سازن؟!! منم می خوام!!!
و با شدت بیشتری زد زیر گریه. میرتل دلش سوخت. اما خواست دلداری بدهد: عیبی ندارد! که چی؟ مثلا از روی هیتلر فیلم درست می کنن یعنی هیتلر آدم خوبیه؟!! هری هم پسر یتیمه این مشنگ ها دوست دارند که همش در مورد یتیم ها و بدبخت بیچاره ها کتاب بنویسن. دراکو اما فکرش جای دیگری بود. داد زد: خب اونا همشون به درک. جادوگران چی؟!! میرتل با تعجب گفت: مگه جادوگران هم در مورد هری کتاب نوشتن؟ دراکو گفت: نه بابا!!! سایت جادوگران. بزرگترین سایت فارسی هری پاتری. منم سایت می خواااااام!!! میرتل گفت: اوخ اوخ اوخ. تو راست میگی. دیگه اینو نمیشه کاری کرد. برو یه فکری به حال خودت بکن بیچاره.
و این شد که دراکو رفت و یک سایت زد:www.saheregan.org و خودش مدیر آن شد و آن سایت هم بزرگترین سایت دراکو مالفویی است و خیلی هم پرطرفدار تر از جادوگران است!!! دلتان هم بسوزد!!!
شما که سر همه ارفاق کردید سر منم هم ارفاق کنید دیگر!!!
هوم...خب ارفاق کردن بستگی به یه چیزایی داره.پست شما باید یه حداقل هایی رو داشته باشه.ببینین مثلا شما به ارفاق کردن من دقت کردین ولی به این نکته که گفتم با اینتر مهربان باشین و چپ و راست بزنین تو سرش توجه نکردین!
نوشته شما الان خیلی در همه و خوندنش برای خواننده واقعا خسته کننده ست.حتی بین جملات دیالوگی و غیر اون یه فاصله وجود نداره تا خواننده متوجه بشه اون قسمت خاص رو مثل نوشته عادی نخونه.بدونه اونجا یه دیالوگه نه قسمتی از متن و همین باعث میشه مجبور شه برگرده دوباره متنو بخونه و طبیعتا براش جالب نیست اینکار.کار شما به عنوان یه نویسنده اینه که خوندن رو برای خواننده تون تا حد ممکن راحت و جذاب کنین وگرنه دیگه سراغ نوشته های شما نمیاد.
مورد دیگه استفاده بی رویه از علامت(!) هست.چند پست پایین تر هم توضیح دادم در موردش زیر پست یکی از دوستان.هرچیزی جای خودشو تو نوشته می طلبه حتی اگر یه علامت نگارشی ساده باشه.علامت (!) هم دقیقا همین وضعیتو داره باید نویسنده بدونه ازش کی و کجای داستان استفاده کنه و استفاده بی رویه از اون میتونه از زیبایی نوشته شما کم کنه.با این همه ایده ی شمارو در مورد تصمیم دراکو پسند نمودیم و تصور میکنیم که با حضور در ایفای نقش بتوین به ایرادات موجودی که در پستتون هست فایق بیاین. لذا شما هم با ارفاق تایید می گردید!
گروهبندی.
من یک اصیل زاده هستم!!! پدرم هم اینقدر آدم مهمی است!!! بعد یک مشنگ آمده و یه کتاب نوشته به اسم هری پاتر. اصلا چرا هری؟ اون یه دورگست!!! از بچگی با مشنگ ها بزرگ شده. چرا برای من کسی کتاب نمی نویسه؟!! چرا از روی من فیلم نمی سازن؟!! منم می خوام!!!
و با شدت بیشتری زد زیر گریه. میرتل دلش سوخت. اما خواست دلداری بدهد: عیبی ندارد! که چی؟ مثلا از روی هیتلر فیلم درست می کنن یعنی هیتلر آدم خوبیه؟!! هری هم پسر یتیمه این مشنگ ها دوست دارند که همش در مورد یتیم ها و بدبخت بیچاره ها کتاب بنویسن. دراکو اما فکرش جای دیگری بود. داد زد: خب اونا همشون به درک. جادوگران چی؟!! میرتل با تعجب گفت: مگه جادوگران هم در مورد هری کتاب نوشتن؟ دراکو گفت: نه بابا!!! سایت جادوگران. بزرگترین سایت فارسی هری پاتری. منم سایت می خواااااام!!! میرتل گفت: اوخ اوخ اوخ. تو راست میگی. دیگه اینو نمیشه کاری کرد. برو یه فکری به حال خودت بکن بیچاره.
و این شد که دراکو رفت و یک سایت زد:www.saheregan.org و خودش مدیر آن شد و آن سایت هم بزرگترین سایت دراکو مالفویی است و خیلی هم پرطرفدار تر از جادوگران است!!! دلتان هم بسوزد!!!
شما که سر همه ارفاق کردید سر منم هم ارفاق کنید دیگر!!!
هوم...خب ارفاق کردن بستگی به یه چیزایی داره.پست شما باید یه حداقل هایی رو داشته باشه.ببینین مثلا شما به ارفاق کردن من دقت کردین ولی به این نکته که گفتم با اینتر مهربان باشین و چپ و راست بزنین تو سرش توجه نکردین!
نوشته شما الان خیلی در همه و خوندنش برای خواننده واقعا خسته کننده ست.حتی بین جملات دیالوگی و غیر اون یه فاصله وجود نداره تا خواننده متوجه بشه اون قسمت خاص رو مثل نوشته عادی نخونه.بدونه اونجا یه دیالوگه نه قسمتی از متن و همین باعث میشه مجبور شه برگرده دوباره متنو بخونه و طبیعتا براش جالب نیست اینکار.کار شما به عنوان یه نویسنده اینه که خوندن رو برای خواننده تون تا حد ممکن راحت و جذاب کنین وگرنه دیگه سراغ نوشته های شما نمیاد.
مورد دیگه استفاده بی رویه از علامت(!) هست.چند پست پایین تر هم توضیح دادم در موردش زیر پست یکی از دوستان.هرچیزی جای خودشو تو نوشته می طلبه حتی اگر یه علامت نگارشی ساده باشه.علامت (!) هم دقیقا همین وضعیتو داره باید نویسنده بدونه ازش کی و کجای داستان استفاده کنه و استفاده بی رویه از اون میتونه از زیبایی نوشته شما کم کنه.با این همه ایده ی شمارو در مورد تصمیم دراکو پسند نمودیم و تصور میکنیم که با حضور در ایفای نقش بتوین به ایرادات موجودی که در پستتون هست فایق بیاین. لذا شما هم با ارفاق تایید می گردید!
گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط mr.noki در 1394/3/16 17:13:10
ویرایش شده توسط mr.noki در 1394/3/16 18:09:24
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/16 21:08:59
ویرایش شده توسط mr.noki در 1394/3/16 18:09:24
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/16 21:08:59
"عمه ریتا پاره ی تن من است! دوستش بدارید! ... فقط باهاش مصاحبه نرین، خطرناکه!
"
"***

رستاخیز ققنوس!
***

کاراگاه ارشد
ریاست دایرهی کاراگاهان
میرتل صدای گریه ای شنید و به دنبال صدا رفت. از داخل یکی از دستشویی ها پسری گریه میکرد.میرتل در دستشویی را باز کردولی آن پسر جیغ زنان در رابست وگفت از این جا بروووووو!میرتل که خیلی کنجکاو شده بود از بالای دستشویی وارد شد و وقتی دید که چه کسی در دستشویی است جیغ زد و گفت توییییییییییی او دراکو مالفوی بود که با ناراحتی گریه می کرد و در همان حال چوبدستی اش را بالا آورد که بدترین ورد نا بخوشنودی رااجرا کند ولی متوجه شد که او قبلا یکبار مرده است و از این کار صرف نظر کرد. میرتل که خیلی جا خورده بود که مالفوی دارد گریه میکند توجهی به واکنش او نشان نداد و با تعجب پرسید :چرا گریه میکنی؟؟؟؟؟!!!!!!!! مالفوی که نمی خواست رازش را بایک شبح جیغ جیغو درمیان بگذارد هیچ حرفی نزد ولی بعد از مدت مدیدی احساس کرد که لازم دارد باکسی صحبت کند وبا این فکر آهسته به میرتل گفت:اگر به تو چیزی بگویم قول مردانه میدهی که به کسی چیزی نگویی؟؟؟؟؟میرتل نیشخندی زد وگفت:آره.... مالفوی خوشحال شد وماجرا را برای میرتل گفت. ماجرا از این قرار بود که همه فکر می کردند هری پاتر نواده ی اسلایترین است در صورتی که مالفوی نواده ی اسلایترین بود و او بود که هیولای درون حفره ی اسرار را آزاد کرده بود ولی نمی نوانست که به همه بگوید که خودش نواده ی اسلایترین است زیرا او را از مدرسه اخراج میکردند.میرتل که ماجرای او را شنیده بود با تعجب گفت:واقعا؟؟؟؟ مالفوی باناراحتی گفت:اوهوووووووم.میرتل ناگهان باخوشحالی از جا برخواست وگفت:الان میروم و تمام مدرسی را پر میکنم.مالفوی جیغ کوتاهی کشید و با صدای گرفته گفت:ولی تو قول دادی!! قول مردانه دادی.میرتل گفت:من قول مردانه دادم ولی مرد که نیستم. زن ها قول زنانه می دهند.هه هه هه!!!!!!!!وبه قیافه ی مالفوی خندید و رفت تمام مدرسه را از حرف های مالفوی پر کرد و مالفوی هم از مدرسه اخراج شد و به خانه بازگشت ولی به خواسته ی خود رسید وهمه ی مدرسه فهمیدند که او نواده ی اسلایترین است.
ببخشید اگه کم بوداصلا وقت نداشتم ولی چون دوست داشتم در سایت خوب شما شرکت کنم این داستان را نوشتم.
اگه قبول کردید در قسمت بعدی جبران می کنم قول میدم.ممنون
سپهر آشوری دوست دار هری پاترو شما
هوم...خب کار کمی سخت شد الان!تو پست شما ایراداتی دیده میشه از جمله نداشتن روابط حسنه با اینتر!اینو بارها تکرار کردم و باز هم می کنم.بین بندها و همینطور برای جدا کردن دیالوگ ها از جملات غیر دیالوگی دو بار روش کلیک کنین.آخر پست سوژه رو خیلی ناگهانی و سریع جلو بردین و پایانش خوب پردازش نشده.با این همه ایده نواده اسلیترین بودن مالفوی به رغم غیر واقعی بودنش جالب بود.تصورم اینه که ورود به بخش ایفا بتونه کمک کنه این ایرادات رو رفع کنین.
پس با ارفاق تایید شد!
گروهبندی.
ببخشید اگه کم بوداصلا وقت نداشتم ولی چون دوست داشتم در سایت خوب شما شرکت کنم این داستان را نوشتم.
اگه قبول کردید در قسمت بعدی جبران می کنم قول میدم.ممنون
سپهر آشوری دوست دار هری پاترو شما
هوم...خب کار کمی سخت شد الان!تو پست شما ایراداتی دیده میشه از جمله نداشتن روابط حسنه با اینتر!اینو بارها تکرار کردم و باز هم می کنم.بین بندها و همینطور برای جدا کردن دیالوگ ها از جملات غیر دیالوگی دو بار روش کلیک کنین.آخر پست سوژه رو خیلی ناگهانی و سریع جلو بردین و پایانش خوب پردازش نشده.با این همه ایده نواده اسلیترین بودن مالفوی به رغم غیر واقعی بودنش جالب بود.تصورم اینه که ورود به بخش ایفا بتونه کمک کنه این ایرادات رو رفع کنین.
پس با ارفاق تایید شد!
گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/10 21:14:25
جزئیات کاربر

میرتل از پشت در بیرون آمد...با تعجب به دراکو نگاه می کرد.سعی می کرد باور کند که دراکو دارد گریه می کند.کمی فکر کرد و بعد آرام به طرف دراکو رفت!دراکو با دیدن میرتل ساکت شد و نفس خود را نگه داشت!میرتل جلو رفت و با صدایی که به جیغ زدن شباهت داشت گفت:
_چته?چرا گریه می کنی?
دراکو سعی کرد گریه کردنش را پنهان کند و به آن روح سرگردان که همیشه در حال جیغ کشیدن بود جوابی دندان شکن بدهد!اما فکر کرد آن طوری مجبور می شود همه چیز را به میرتل نالان بگوید.دراکو با عصبانیت تمام به طرف میرتل رفت.میرتل جیغی کشید و به داخل یکی از توالت ها پرید!آب به اطراف پاشید و دراکو عقب پرید!چند دقیقه گذشت و دراکو بی خیال میرتل شد و به طرف شیر آب رفت.آبی به صورتش زد اما دوباره قطره های اشک روی صورتش سرازیر شد و سپس روی کاشی های دستشویی ریخت.به دیوار تکیه داد و روی زمین نشست.چند دقیقه بعد با صدای جیغ و ناله از جا پرید!میرتل بود که مثل همیشه در حال جیغ زدن بود!میرتل از پشت سر دراکو رد شد و دوباره جیغ زد!دراکو بلند شد و با عصبانیت گفت:
_چرا ولم نمیکنی?از اینجا برو بیرون!
می خواست چوبدستی اش را از زیر ردایش بیرون بکشد اما به این نتیجه رسید که تکان دادن چوبدستی به طرف میرتل فایده ندارد!میرتل گفت:
_پسره ی احمق!مثل بچه های لوس و ننر گریه می کند!
دراکو پیش خودش فکر کرد کل مدرسه در یک ثانیه ماجرای گریه کردن اورا می فهمند!پیش خودش گفت(کارم تمومه!)در همان لحظه فکری به سرش زد و دست از گریه کردن برداشت صورتش را شست و به طرف بیرون راه افتاد که غولی سر راهش سبز شد و دنبالش افتاد!غول بلند و چاق بود و ظاهر احمقانه ای داشت!چماق را بلند کرد تا ضربه ای به دراکو بزند اما در همان لحظه دراکو به خودش جرئت داد و چوبدستی اش را به طرف غول گرفت و گفت:
_آواراکداورا!!!
غول به زمین افتاد و دوباره بلند شد!غول سرگیجه داشت و نمی توانست همه جا را خوب ببیند!دراکو را هدف گرفت و محکم به او ضربه ای زد و دراکو به طرف بیرون پرت شد!درد در تمام بدنش می پیچید سعی کرد بلند شود و برود که ناگهان غول دوباره بر زمین افتاد!زمین کمی لرزید و دراکو به طرف پله ها و راهرو ها دوید!
زود تایید کنین!ممنون
برای تایید شدن خیلی عجله دارین عزیزم!
این در حالیه که من باید یه سری نکاتی رو بهتون گوشزد کنم بعد تصمیم بگیرم تایید شدین یا نه!
نکته اول اینکه مثل بسیاری از تازه واردین با اینتر رابطه خیلی خوبی ندارین.جا داره بعد از بندها به جای یه بار دوبار فشارش بدین تا پست ظاهری خواناتر و مرتب تر به خودش بگیره.
نکته بعد اینکه چرا انقدر از شکلک(!) استفاده شده تو پست؟یادتون باشه هرچیزی جای خودش قشنگه حتی اگر اون چیز یه علامت نگارشی ساده مثل (! باشه.از این علامت در پایان جملاتی که لازمه تعجب یا تاکید یا حالت افسوس و...شخصیت رو برسونین استفاده میشه درحالیکه تو پست شما به شکل بی نتاسبی ازش استفاده شده و این برای خواننده ناخوشاینده.
پستتون موضوع چندان جدیدی نداشت و لازمه اشاره کنم ورود ناگهانی یه شخصیت اونم غول! وسط سوژه خوب پردازش نشده.یعنی وسط یه مدرسه پر از دانش آموز و استاد و پرسنل حضور یه غول انقدر ساده و پیش پا افتاده ست که غول به سادگی تو راهروها پرسه می زنه و دست بر قضا هم با دارکو رو به رو میشه؟بد نبود بیشتر رو این قسمت کار میشد تا خواننده گیج و سردرگم نشه.آخر داستانتون رو هم یکمرتبه رها کردین به حال خودش و معلوم نشد چی به سر غول و دراکو اومد و خواننده رو با یه علامت بزرگ سوال در پایان پست رو به رو کردین!یادتون باشه این یه سوژه دنباله دار نیست که ادامه ش رو بشه به اشخاص دیگه سپرد.شما اینجا یه نمایشنامه می نویسین که باید آغاز و پایان داشته باشه.
با این همه تصور میکنم با ورود به ایفا بتونین این ایرادات رو رفع کنین.
پس. تایید میشه.
گروهبندی.
_چته?چرا گریه می کنی?
دراکو سعی کرد گریه کردنش را پنهان کند و به آن روح سرگردان که همیشه در حال جیغ کشیدن بود جوابی دندان شکن بدهد!اما فکر کرد آن طوری مجبور می شود همه چیز را به میرتل نالان بگوید.دراکو با عصبانیت تمام به طرف میرتل رفت.میرتل جیغی کشید و به داخل یکی از توالت ها پرید!آب به اطراف پاشید و دراکو عقب پرید!چند دقیقه گذشت و دراکو بی خیال میرتل شد و به طرف شیر آب رفت.آبی به صورتش زد اما دوباره قطره های اشک روی صورتش سرازیر شد و سپس روی کاشی های دستشویی ریخت.به دیوار تکیه داد و روی زمین نشست.چند دقیقه بعد با صدای جیغ و ناله از جا پرید!میرتل بود که مثل همیشه در حال جیغ زدن بود!میرتل از پشت سر دراکو رد شد و دوباره جیغ زد!دراکو بلند شد و با عصبانیت گفت:
_چرا ولم نمیکنی?از اینجا برو بیرون!
می خواست چوبدستی اش را از زیر ردایش بیرون بکشد اما به این نتیجه رسید که تکان دادن چوبدستی به طرف میرتل فایده ندارد!میرتل گفت:
_پسره ی احمق!مثل بچه های لوس و ننر گریه می کند!
دراکو پیش خودش فکر کرد کل مدرسه در یک ثانیه ماجرای گریه کردن اورا می فهمند!پیش خودش گفت(کارم تمومه!)در همان لحظه فکری به سرش زد و دست از گریه کردن برداشت صورتش را شست و به طرف بیرون راه افتاد که غولی سر راهش سبز شد و دنبالش افتاد!غول بلند و چاق بود و ظاهر احمقانه ای داشت!چماق را بلند کرد تا ضربه ای به دراکو بزند اما در همان لحظه دراکو به خودش جرئت داد و چوبدستی اش را به طرف غول گرفت و گفت:
_آواراکداورا!!!
غول به زمین افتاد و دوباره بلند شد!غول سرگیجه داشت و نمی توانست همه جا را خوب ببیند!دراکو را هدف گرفت و محکم به او ضربه ای زد و دراکو به طرف بیرون پرت شد!درد در تمام بدنش می پیچید سعی کرد بلند شود و برود که ناگهان غول دوباره بر زمین افتاد!زمین کمی لرزید و دراکو به طرف پله ها و راهرو ها دوید!
زود تایید کنین!ممنون
برای تایید شدن خیلی عجله دارین عزیزم!
این در حالیه که من باید یه سری نکاتی رو بهتون گوشزد کنم بعد تصمیم بگیرم تایید شدین یا نه!
نکته اول اینکه مثل بسیاری از تازه واردین با اینتر رابطه خیلی خوبی ندارین.جا داره بعد از بندها به جای یه بار دوبار فشارش بدین تا پست ظاهری خواناتر و مرتب تر به خودش بگیره.
نکته بعد اینکه چرا انقدر از شکلک(!) استفاده شده تو پست؟یادتون باشه هرچیزی جای خودش قشنگه حتی اگر اون چیز یه علامت نگارشی ساده مثل (! باشه.از این علامت در پایان جملاتی که لازمه تعجب یا تاکید یا حالت افسوس و...شخصیت رو برسونین استفاده میشه درحالیکه تو پست شما به شکل بی نتاسبی ازش استفاده شده و این برای خواننده ناخوشاینده.
پستتون موضوع چندان جدیدی نداشت و لازمه اشاره کنم ورود ناگهانی یه شخصیت اونم غول! وسط سوژه خوب پردازش نشده.یعنی وسط یه مدرسه پر از دانش آموز و استاد و پرسنل حضور یه غول انقدر ساده و پیش پا افتاده ست که غول به سادگی تو راهروها پرسه می زنه و دست بر قضا هم با دارکو رو به رو میشه؟بد نبود بیشتر رو این قسمت کار میشد تا خواننده گیج و سردرگم نشه.آخر داستانتون رو هم یکمرتبه رها کردین به حال خودش و معلوم نشد چی به سر غول و دراکو اومد و خواننده رو با یه علامت بزرگ سوال در پایان پست رو به رو کردین!یادتون باشه این یه سوژه دنباله دار نیست که ادامه ش رو بشه به اشخاص دیگه سپرد.شما اینجا یه نمایشنامه می نویسین که باید آغاز و پایان داشته باشه.
با این همه تصور میکنم با ورود به ایفا بتونین این ایرادات رو رفع کنین.
پس. تایید میشه.
گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ☆Melonia☆ در 1394/3/10 9:18:27
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/10 15:16:35
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/10 15:16:35
☆Mlonia black☆
جزئیات کاربر

ناله های مارتل که روی لبه پنجره نشسته بود، مانند آوازی خش دار و زوزه باد همه جا را فرا- -میگرفت.وقتی به آبی که روی زمین مینگریست چشمانی زرد را که نشان گر مرگش بود میدید.
آواز گریانش با کوبیده شدن در قطع شد.پسری اسلیترینی با موهای کرم رنگ که هر روز صد بار به دستشویی می آمد و با خیال اینکه تنهاست تا ساعت ها میگریست، آمد و مانند دختر های سال اولی روی زمین نشست و آبغوره گرفت.
مارتل که این بار خونش از قطع شدن رشته افکارش به جوش آمده بود ،جیغی گوش خراش کشید و باعث شد پسرک اسلیترنی مانند گربه ای ترسیده از چا بپرد و موهای تن سیخ شده اش به شکل خنده داری بلرزد.
مارتل با صدای خش دار جیغ جیغی فریاد زد"دراکووو مالفووییی،اینجا چیکار میکنی؟"
- به تو چه؟ روح جیغ جیغو.
-با چه جرعتی اینو به من میگی؟
- ولم کن مارتل.
و مارتل خود را درون یکی از کاسه های توالت انداخت و یواشکی مخفی شد.صدای دراکو که زیر لب ور ور میکرد را بخوبی میشنید:
"من نمیتونم اینکار رو برای لرد تاریکی انجام بدم ...من نمی ..نه من نمی خوام اینکار رو بکنم ..."
و ناله و زاری میکرد.
" من نمیتونم دامبل دور رو...من نمیخوام...نه...کاش میتونستم ازش کمک بگیرم باید از دامب..."
و صدایش با صدای در که دوباره باز میشد قطع شد، کراب و گویل دم در ایستاده و منتظر دراکو.
دراکو سریع اشک هایش را پاک کرد و طوری که معمولی به نظر آید گفت"اوهوم اوهوم خب،کراب،گویل من میرم توی اتاق ضروریات مواظب اون گند زاده،پاتر و دوست احمقش باشید."
و هر سه از دستشویی خارج شدند.مارتل که همه چیز را شنیده بود از مخفیگاهش در آمد و با خود گفت"این اسلیترینی چی میگفت؟ ...اااااااا ...ااااا (جیغغغغغغغغغ
)
پایان
من خودم نویسندم امیدوارم قبولم کنید من بدردتون میخورم مرسی جوابشو لطفا بهم پیام کنید خیلی ازتون ممنونم.
نیازی به زدن پیام نیست.نه تا وقتی گزینه ویرایش دم دسته!
تو نوشته تون خلاقیت چندانی به کار نرفته و چیزی عوض نشده.نمی دونم.اجباری در کار نبود حتما مثل داستان کتاب باشه.
به نظر می رسه پستو خیلی با عجله نوشتین نویسنده عزیز!متنتون در عین کوتاهی مشخصا بازخوانی نشده و توش غلط های نگارشی و بی توجهی به زمان افعال و...به چشم میخوره.یه قسمت هایی هم مشخصه جمله رو خط زدین و جمله جدید نوشتین ولی هنوز یه سری کلمه از جمله قبلیه باقی مونده!قبل از ارسال ست همیشه یه دور بخونیدش تا این ایرادات به حداقل برسن.
شما هم با اینتر قهرین آیا؟بین دیالوگ ها و جملات غیر از اون یه فاصله بذارین تا هم نوشته زیباتر به نظر بیاد و هم خواننده در اثر تو هم رفتگی متن موقع خودندن دچار مشکل نشه.
ضمنا استفاده از شکلک در پست های جدی مثل نوشته شما اکیدا ممنوعه.شکلک ها مختص پست هایی با درون مایه طنزن.
با این همه تصور میکنم با فعالیت تو ایفای نقش بتونید این ایراداتو رفع کنید.پس با ارفاق تایید شد.
گروهبندی!
آواز گریانش با کوبیده شدن در قطع شد.پسری اسلیترینی با موهای کرم رنگ که هر روز صد بار به دستشویی می آمد و با خیال اینکه تنهاست تا ساعت ها میگریست، آمد و مانند دختر های سال اولی روی زمین نشست و آبغوره گرفت.
مارتل که این بار خونش از قطع شدن رشته افکارش به جوش آمده بود ،جیغی گوش خراش کشید و باعث شد پسرک اسلیترنی مانند گربه ای ترسیده از چا بپرد و موهای تن سیخ شده اش به شکل خنده داری بلرزد.
مارتل با صدای خش دار جیغ جیغی فریاد زد"دراکووو مالفووییی،اینجا چیکار میکنی؟"
- به تو چه؟ روح جیغ جیغو.
-با چه جرعتی اینو به من میگی؟
- ولم کن مارتل.
و مارتل خود را درون یکی از کاسه های توالت انداخت و یواشکی مخفی شد.صدای دراکو که زیر لب ور ور میکرد را بخوبی میشنید:
"من نمیتونم اینکار رو برای لرد تاریکی انجام بدم ...من نمی ..نه من نمی خوام اینکار رو بکنم ..."
و ناله و زاری میکرد.
" من نمیتونم دامبل دور رو...من نمیخوام...نه...کاش میتونستم ازش کمک بگیرم باید از دامب..."
و صدایش با صدای در که دوباره باز میشد قطع شد، کراب و گویل دم در ایستاده و منتظر دراکو.
دراکو سریع اشک هایش را پاک کرد و طوری که معمولی به نظر آید گفت"اوهوم اوهوم خب،کراب،گویل من میرم توی اتاق ضروریات مواظب اون گند زاده،پاتر و دوست احمقش باشید."
و هر سه از دستشویی خارج شدند.مارتل که همه چیز را شنیده بود از مخفیگاهش در آمد و با خود گفت"این اسلیترینی چی میگفت؟ ...اااااااا ...ااااا (جیغغغغغغغغغ
)پایان
من خودم نویسندم امیدوارم قبولم کنید من بدردتون میخورم مرسی جوابشو لطفا بهم پیام کنید خیلی ازتون ممنونم.
نیازی به زدن پیام نیست.نه تا وقتی گزینه ویرایش دم دسته!
تو نوشته تون خلاقیت چندانی به کار نرفته و چیزی عوض نشده.نمی دونم.اجباری در کار نبود حتما مثل داستان کتاب باشه.
به نظر می رسه پستو خیلی با عجله نوشتین نویسنده عزیز!متنتون در عین کوتاهی مشخصا بازخوانی نشده و توش غلط های نگارشی و بی توجهی به زمان افعال و...به چشم میخوره.یه قسمت هایی هم مشخصه جمله رو خط زدین و جمله جدید نوشتین ولی هنوز یه سری کلمه از جمله قبلیه باقی مونده!قبل از ارسال ست همیشه یه دور بخونیدش تا این ایرادات به حداقل برسن.
شما هم با اینتر قهرین آیا؟بین دیالوگ ها و جملات غیر از اون یه فاصله بذارین تا هم نوشته زیباتر به نظر بیاد و هم خواننده در اثر تو هم رفتگی متن موقع خودندن دچار مشکل نشه.
ضمنا استفاده از شکلک در پست های جدی مثل نوشته شما اکیدا ممنوعه.شکلک ها مختص پست هایی با درون مایه طنزن.
با این همه تصور میکنم با فعالیت تو ایفای نقش بتونید این ایراداتو رفع کنید.پس با ارفاق تایید شد.
گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/28 19:33:37
سلام
،
خوبی
؟
چه جالب
!
من نیستم
...
خخخخخ

،
خوبی
؟
چه جالب
!
من نیستم
...
خخخخخ

جزئیات کاربر

دراکو ناراحت گریان وارد دستشویی شد .انگار این دستشویی جایگاهی برای افراد ناخوش است باشد
دراکوی ناراحت و درماندهنمیدانست با چه کسی میتواند صحبت کند البته اگر نجواهایش شنونده داشت، معلوم میشد دارد زیر لب به سدریک ناسزا میگوید.داستان از چه قراربود
چند ساعت قبل
با پانسی قرار داشت تصمیم گرفته بود بلاخره حرف دلش را به او بگوید میخواست به خاطر او هم که شده از این پیمان لعنتی خلاص شود اما زمانی که دید پانسیدست در دست سدریک در محل قرار منتظر اوست خونش به جوش آمد .
باهرحرف پانسی،که گویی عمدا ًدرفاصله ای پنج متری از سدریک قرارداشت، انگار پتکی بر سرش فرود می آمد!یعنی چه؟ او و پانسی؟ خواهر و برادر؟
پانسی:دراکو میدونی من و تو با هم بزرگ شدیم من همیشه تو رو به عنوان برادر دوست داشتم همیشه بهم کمک کردی میدونی خیلی زود تر میخواستم بهت بگم من سدریک رو دوست دارم اونم همین طور ما عاشق همیم ما میخوایم بعد از فارغ التحصیلی با هم ازدواج کنیم!و میخوام تو هم باشی!
دراکو خیلی تلاش کرد که غرورش را حفظ کرده و حرفی نزند، اما وقتی دید پانسی و سدریک یکدیگر را در آغوش گرفتند و به یکدیگر نزدیکتر شدند، ودوستانشانهم دورشان جمع شدند تا تشویقشان کننددر بین جمعیت محو شد ....
زمان حال
میرتل :اه بازم یکی دیگه واسه آبغوره گرفتن اومده اینجا !چه خبره تونه همه واسه گریه کردن میان اینجا!
میرتل با دقت بیشتری به جوان گریان نگاه کرد.
- اه دراکو تویی خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت اما نمیشد. خوشحالم میبینمت
دراکو نگاهی به او انداخت افکار متفاوتی از ذهنش میگذشت.شاید باید خودش را خلاص میکرد...شاید باید یک بار دیگر به گذشته نگاه میکرد.آیا واقعا پانسی را دوست داشت یا به جایگاه سدریک حسودی می کرد؟ احساس واقعی اش چه بود؟ آیا تا به حال در این چند سال حرفی از علاقه اش به پانسی به او زده بود؟ یا فقط...اصلاپانسی از کجا باید در مورد علاقه ی او چیزی می فهمید؟البته نمی شد منکر کوتاهی خود دراکو هم بود ولی... با خود نجوا کرد"حالا که پانسی خوشحاله منم به خاطرش خوش حالم"
پانسی با سدریک؟یا خدا!
بعد وقتی با دراکو قرار داشته با سدریکم همزمان قرار گذاشته؟!
بگذریم از این حرفا که سخن از دوست خوش تر است!خب...پست شما دارای یه سری ایراداتیه که با اجازه براتون بیان می کنم در ادامه:
اول اینکه چندان به علایم نگارشی توجهی ندارین موقع پست زدن.این ایراد کوچکیه ولی وقتی مرتب تکرار میشه خواننده رو عاصی میکنه و در درک درست مفهوم شما با مشکل مواجه میشه.
دوم اینکه آیا شما با اینتر قهرین؟!بعد از جملات دیالوگی و همینطور جملاتی که مشخص کننده زمان و مکان پست بد نیست دوبار صمیمانه فشارش داد جای دوری نمیره!و نکته بعد اینکه برای نوشتن دیالوگ تو سایت رویه اینه با یک اینتر و سپس زدن یه خط فاصله کنار اون، از قسمت غیر دیالوگی جدا و مشخصش کرد.
همیشه قبل از ارسال یک دور پستو بازخوانی کنین تا ایرادات نگارشی و تایپی و... موجود درش به حداقل برسه.متاسفانه تو پست شما از این دست ایرادات زیاد به چشم میاد.
با این همه تصور میکنم ورودتون به ایفا بتونه بهتون کمک کنه البته به شرط فعالیت داشتن.
تایید شد!
گروهبندی!
دراکوی ناراحت و درماندهنمیدانست با چه کسی میتواند صحبت کند البته اگر نجواهایش شنونده داشت، معلوم میشد دارد زیر لب به سدریک ناسزا میگوید.داستان از چه قراربود
چند ساعت قبل
با پانسی قرار داشت تصمیم گرفته بود بلاخره حرف دلش را به او بگوید میخواست به خاطر او هم که شده از این پیمان لعنتی خلاص شود اما زمانی که دید پانسیدست در دست سدریک در محل قرار منتظر اوست خونش به جوش آمد .
باهرحرف پانسی،که گویی عمدا ًدرفاصله ای پنج متری از سدریک قرارداشت، انگار پتکی بر سرش فرود می آمد!یعنی چه؟ او و پانسی؟ خواهر و برادر؟
پانسی:دراکو میدونی من و تو با هم بزرگ شدیم من همیشه تو رو به عنوان برادر دوست داشتم همیشه بهم کمک کردی میدونی خیلی زود تر میخواستم بهت بگم من سدریک رو دوست دارم اونم همین طور ما عاشق همیم ما میخوایم بعد از فارغ التحصیلی با هم ازدواج کنیم!و میخوام تو هم باشی!
دراکو خیلی تلاش کرد که غرورش را حفظ کرده و حرفی نزند، اما وقتی دید پانسی و سدریک یکدیگر را در آغوش گرفتند و به یکدیگر نزدیکتر شدند، ودوستانشانهم دورشان جمع شدند تا تشویقشان کننددر بین جمعیت محو شد ....
زمان حال
میرتل :اه بازم یکی دیگه واسه آبغوره گرفتن اومده اینجا !چه خبره تونه همه واسه گریه کردن میان اینجا!
میرتل با دقت بیشتری به جوان گریان نگاه کرد.
- اه دراکو تویی خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت اما نمیشد. خوشحالم میبینمت
دراکو نگاهی به او انداخت افکار متفاوتی از ذهنش میگذشت.شاید باید خودش را خلاص میکرد...شاید باید یک بار دیگر به گذشته نگاه میکرد.آیا واقعا پانسی را دوست داشت یا به جایگاه سدریک حسودی می کرد؟ احساس واقعی اش چه بود؟ آیا تا به حال در این چند سال حرفی از علاقه اش به پانسی به او زده بود؟ یا فقط...اصلاپانسی از کجا باید در مورد علاقه ی او چیزی می فهمید؟البته نمی شد منکر کوتاهی خود دراکو هم بود ولی... با خود نجوا کرد"حالا که پانسی خوشحاله منم به خاطرش خوش حالم"
پانسی با سدریک؟یا خدا!
بعد وقتی با دراکو قرار داشته با سدریکم همزمان قرار گذاشته؟!
بگذریم از این حرفا که سخن از دوست خوش تر است!خب...پست شما دارای یه سری ایراداتیه که با اجازه براتون بیان می کنم در ادامه:
اول اینکه چندان به علایم نگارشی توجهی ندارین موقع پست زدن.این ایراد کوچکیه ولی وقتی مرتب تکرار میشه خواننده رو عاصی میکنه و در درک درست مفهوم شما با مشکل مواجه میشه.
دوم اینکه آیا شما با اینتر قهرین؟!بعد از جملات دیالوگی و همینطور جملاتی که مشخص کننده زمان و مکان پست بد نیست دوبار صمیمانه فشارش داد جای دوری نمیره!و نکته بعد اینکه برای نوشتن دیالوگ تو سایت رویه اینه با یک اینتر و سپس زدن یه خط فاصله کنار اون، از قسمت غیر دیالوگی جدا و مشخصش کرد.
همیشه قبل از ارسال یک دور پستو بازخوانی کنین تا ایرادات نگارشی و تایپی و... موجود درش به حداقل برسه.متاسفانه تو پست شما از این دست ایرادات زیاد به چشم میاد.
با این همه تصور میکنم ورودتون به ایفا بتونه بهتون کمک کنه البته به شرط فعالیت داشتن.
تایید شد!
گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/28 19:15:43
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/26
آخرین ورود: یکشنبه 9 اسفند 1394 17:25
از: آنجا که عقاب پر بریزد...
پستها:
212

میرتل گریان کنار پنجره،روی طاقچه ای،دست هایش را روی صورتش گرفته بود و طبق معمول به ارامی و عجیب گریه می کرد...
اشک هایش از لابه لای انگشتان باریکش به کف دستشویی می ریخت و صدای ناله های زجر آورش همه جا را(منظور داخل دستشوییه...)فرا گرفته بود.میرتل که حالا علاوه بر تصاویر مبهم مرگ وحشتناکش به هری نیز فکر می کرد،دیگر با آن آب و تاب گریه نمی کرد،انگار همه چیز برایش فرق کرده بود.او از اخرین باری که هری را دیده بود به او علاقه مند شده بود و این خود انگیزه ای به او می داد تا تلاش کند توجه هری را به خودش جلب کند یا حتی امید به ادامه زندگی در دنیای اسرار امیز ارواح را...
میرتل که با این افکار سعی میکرد گریه هایش را کنترل کند،ناگهان همه وجودش را غم فرا گرفت و دوباره با همان صدای بلند همیشگی شروع به گریه کرد...
"آیا اصلا هری دوباره به دستشویی غیر قابل استفاده ای که میرتل بیچاره در آن بود،باز می گشت؟"
در همین لحظه در با صدایی مهیب باز شد.طوری که حتی میرتل هم از گریه ی بی پایانش دست کشید و لبخند سردی بر لبانش نشست.او فکر می کرد اگر دست هایش را از روی چشمان ابی رنگش بردارد با هری و دوستانش،هرمیون و رون که به دیدنش امده اند،مواجه می شود اما با کمال حیرت با مالفوی رقیب سرسخت هری یا شاید بهتر بشود گفت،مزخرفترین دانش اموز مدرسه رو به رو شد که همچون ابر بهاری می گریست...!!!
مالفوی که انگار او را اصلا ندیده است،فورا خودش را کنار شیر اب زنگ زده ای،درست روبه روی دستشویی ای که درش شکسته و از لولا در آمده بود رساند.
میرتل که از تعجب دهانش باز مانده بود،صدایش را صاف کرد و رو به مالفوی گفت:اهای...مگه تابلوی بالای درو نخوندی؟...نوشته دستشویی دخترونه...فکر نمی کنی اشتباهی اومدی؟!!
مالفوی که همچنان هق هق می زد و شانه هایش از شدت عصبانیت تکان می خورد،فریاد زد:به تو ربطی نداره ... من هر جا دلم بخواد می رم!!
و شیر آب را باز کرد تا صورتش را بشوید ولی از شیر فقط چند قطره آب گل الود چکید و دیگر هیچ...
میرتل که دلش برای مالفوی سوخته بود رو به او کرد و گفت:خیلی وقته به اینجا لوله کشی نکردن،ببین اگه از دست من کاری بر می اد،بگو...اگه نه که لطفا از این جا برو...خوشم نم اد کسی منو با تو اینجا ببینه.
اسنیپ که حالا کمی از عصبانیتش کم شده بود با صدایی گرفته شروع به غر زدن کرد:
-همه چیز به گند کشیده شده.حتی پدرمم دیگه نمی تونه از خجالت سرشو جلو اساتید بالا کنه...
-اونوقت چرا؟
-همش تقصیر اون هری پاتر عوضی و اون دوستاش پاتی و ویزله(معنی این کلماتو که یادتونه)،اگه اون...اون لعنتی جلوی همه،چش تو چش پدرم تو انجمن بر نمی گشت و نمی گفت... من به اون هیپوگریف بی ریخت گفتم حیوون گنده ی زشت!!
میرتل که خودش هم نمی دانست چطور مالفوی انطور راحت با او حر ف میزند مجبور شد به ادامه حرف های او گوش دهد
-دوتا نوچه هاش و اون غول دست و پا چلوفتی هاگرید هم تایید نمی کردن،الان انجمن هاگریدو اخراجش کرده بود!! حالا هم دیگه به محض اومدنم از جای اون پامفری خرفت همه مسخرم نمی کردن...یا شایدم این سال بابام خونه رام می داد...کلشو می کنم...هری مگه گیرت نیارم یه افسون بهت می زنم دیگه خیال این کارا رو نکنی...
میرتل که حالا فهمیده بود،مالفوی از هری خیلی بدش می اید و همچنین حق با هری بوده است،با جیغ و داد گفت:حقته...بهتره دفعه بعد یاد بگیری با حیوونا درست رفتار کنی...و به هری و دوستاش کاری نداشته باشی...!!وگرنه منم میرم انجمنو...همه حرفایی که شنیدم بهشون میگم!!!
مالفوی که از حرف های میرتل جا خورده و سرخ شده بود،دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما میرتل زودتر شروع به جیغ و داد کرد و گفت:مالفوی اینجاست...میگه...
ولی قبل از اینکه میرتل کلمه بعد را بگوید مالفوی با دستپاچگی از آن جا خارج شد...
این اولین باری بود که احساس عجیبی به میرتل گریان دست داده بود،البته با این وجود باز هم بغضش را داشت...
اخیش تموم شد...
متن جالبی بود.ایرادات جزئی توش به چشم میاد فقط از جمله اینکه یه جا به جای مالفوی از اسنیپ نام بردین!چند تا غلط تایپی هم داشت و یکی دو مورد استفاده ناصحیح از زمان افعال.با این همه...
تایید شد.
گروهبندی!
اشک هایش از لابه لای انگشتان باریکش به کف دستشویی می ریخت و صدای ناله های زجر آورش همه جا را(منظور داخل دستشوییه...)فرا گرفته بود.میرتل که حالا علاوه بر تصاویر مبهم مرگ وحشتناکش به هری نیز فکر می کرد،دیگر با آن آب و تاب گریه نمی کرد،انگار همه چیز برایش فرق کرده بود.او از اخرین باری که هری را دیده بود به او علاقه مند شده بود و این خود انگیزه ای به او می داد تا تلاش کند توجه هری را به خودش جلب کند یا حتی امید به ادامه زندگی در دنیای اسرار امیز ارواح را...
میرتل که با این افکار سعی میکرد گریه هایش را کنترل کند،ناگهان همه وجودش را غم فرا گرفت و دوباره با همان صدای بلند همیشگی شروع به گریه کرد...
"آیا اصلا هری دوباره به دستشویی غیر قابل استفاده ای که میرتل بیچاره در آن بود،باز می گشت؟"
در همین لحظه در با صدایی مهیب باز شد.طوری که حتی میرتل هم از گریه ی بی پایانش دست کشید و لبخند سردی بر لبانش نشست.او فکر می کرد اگر دست هایش را از روی چشمان ابی رنگش بردارد با هری و دوستانش،هرمیون و رون که به دیدنش امده اند،مواجه می شود اما با کمال حیرت با مالفوی رقیب سرسخت هری یا شاید بهتر بشود گفت،مزخرفترین دانش اموز مدرسه رو به رو شد که همچون ابر بهاری می گریست...!!!
مالفوی که انگار او را اصلا ندیده است،فورا خودش را کنار شیر اب زنگ زده ای،درست روبه روی دستشویی ای که درش شکسته و از لولا در آمده بود رساند.
میرتل که از تعجب دهانش باز مانده بود،صدایش را صاف کرد و رو به مالفوی گفت:اهای...مگه تابلوی بالای درو نخوندی؟...نوشته دستشویی دخترونه...فکر نمی کنی اشتباهی اومدی؟!!
مالفوی که همچنان هق هق می زد و شانه هایش از شدت عصبانیت تکان می خورد،فریاد زد:به تو ربطی نداره ... من هر جا دلم بخواد می رم!!
و شیر آب را باز کرد تا صورتش را بشوید ولی از شیر فقط چند قطره آب گل الود چکید و دیگر هیچ...
میرتل که دلش برای مالفوی سوخته بود رو به او کرد و گفت:خیلی وقته به اینجا لوله کشی نکردن،ببین اگه از دست من کاری بر می اد،بگو...اگه نه که لطفا از این جا برو...خوشم نم اد کسی منو با تو اینجا ببینه.
اسنیپ که حالا کمی از عصبانیتش کم شده بود با صدایی گرفته شروع به غر زدن کرد:
-همه چیز به گند کشیده شده.حتی پدرمم دیگه نمی تونه از خجالت سرشو جلو اساتید بالا کنه...
-اونوقت چرا؟
-همش تقصیر اون هری پاتر عوضی و اون دوستاش پاتی و ویزله(معنی این کلماتو که یادتونه)،اگه اون...اون لعنتی جلوی همه،چش تو چش پدرم تو انجمن بر نمی گشت و نمی گفت... من به اون هیپوگریف بی ریخت گفتم حیوون گنده ی زشت!!
میرتل که خودش هم نمی دانست چطور مالفوی انطور راحت با او حر ف میزند مجبور شد به ادامه حرف های او گوش دهد
-دوتا نوچه هاش و اون غول دست و پا چلوفتی هاگرید هم تایید نمی کردن،الان انجمن هاگریدو اخراجش کرده بود!! حالا هم دیگه به محض اومدنم از جای اون پامفری خرفت همه مسخرم نمی کردن...یا شایدم این سال بابام خونه رام می داد...کلشو می کنم...هری مگه گیرت نیارم یه افسون بهت می زنم دیگه خیال این کارا رو نکنی...
میرتل که حالا فهمیده بود،مالفوی از هری خیلی بدش می اید و همچنین حق با هری بوده است،با جیغ و داد گفت:حقته...بهتره دفعه بعد یاد بگیری با حیوونا درست رفتار کنی...و به هری و دوستاش کاری نداشته باشی...!!وگرنه منم میرم انجمنو...همه حرفایی که شنیدم بهشون میگم!!!
مالفوی که از حرف های میرتل جا خورده و سرخ شده بود،دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما میرتل زودتر شروع به جیغ و داد کرد و گفت:مالفوی اینجاست...میگه...
ولی قبل از اینکه میرتل کلمه بعد را بگوید مالفوی با دستپاچگی از آن جا خارج شد...
این اولین باری بود که احساس عجیبی به میرتل گریان دست داده بود،البته با این وجود باز هم بغضش را داشت...
اخیش تموم شد...
متن جالبی بود.ایرادات جزئی توش به چشم میاد فقط از جمله اینکه یه جا به جای مالفوی از اسنیپ نام بردین!چند تا غلط تایپی هم داشت و یکی دو مورد استفاده ناصحیح از زمان افعال.با این همه...
تایید شد.
گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط sayehe_penhan در 1394/2/27 17:55:49
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/27 21:44:00
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/27 21:44:00
Only Raven

.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/17
آخرین ورود: پنجشنبه 30 مهر 1394 13:54
از: همونجایی که ممد نی انداخت
پستها:
182

اشتباه نمی کرد، صدای گریه می آمد. یک نفر در دستشویی او، جایی که فقط او حق گریه و زاری داشت، گریه می کرد. با عصبانیت از سوراخ توالت بیرون پرید. مثل یک گرگ به اطراف نگاه می کرد تا شکارش را پیدا کند و سرش جیغ بکشد. با خودش فکر کرد که اگر هری پاتر باشد، ممکن است کمی استثنا قائل شود.
از چند در رد شد و بالاتر رفت. صدای گریه و برخورد قطرات با سرامیک در آن دستشویی غارمانند می پیچید. چند ثانیه بعد، دراکو مالفوی را دید. خشکش زد. دراکو مالفوی... گریه می کرد.
کنجکاوی اش مانع می شد تا حرف بزند. متوجه شد که مالفوی نمی داند تنها نیست و یا شاید آنقدر ناراحت بود که دیگر برایش اهمیتی نداشت کسی گریه اش را ببیند. مالفوی مدام شیر آب را باز می کرد، صورتش را می شست و بعد دوباره بغضش می ترکید.
-لعنتی، لعنتی، لعنتی...
میرتل سکوت کرد. مالفوی ادامه داد:
-چرا من؟ چرا من؟ از خودم بدم می آد.
به آینه زل زد.
-ازت بدم می آد، دراکو! ازت متنفرم! تو یه بی همه چیزی!
زمزمه اش به فریاد بدل شده بود. دستش را بالا برد تا آن را به آینه بکوبد که میرتل تصمیم گرفت تکانی به خودش بدهد:
-ممکنه زخمی شی!
دراکو به سرعت برگشت و به منبع صدا نگاه کرد: میرتل همیشه گریان، نشسته روی طاقچه. فوراً چوبدستی اش را در آورد، ان را سمت میرتل گرفت و گفت:
-تو اینجا چه غلطی می کنی؟
میرتل با ناراحتی گفت:
-من اینجا چه غلطی می کنم؟ تو اینجا چی کار می کنی؟
بلند شد و جیغ زد:
-اینجا مال منه!
دراکو گوش هایش را گرفت. میرتل با بی رحمی ادامه داد:
-هیشکی نمی تونه به من بگه چی کار کنم و چی کار نکنم!
دراکو روی زمین نشست. میرتل که متوجه شد زیاده روی کرده، دوباره روی طاقچه برگشت. در حالی که سعی می کرد لحنش بی تفاوت باشد گفت:
-چی شده؟
-به تو هیچ ربطی نداره.
دراکو ایستاد، اما به خاطر اینکه باز هم صورتش اشک آلود بود. یک بار صورتش را شست، به صورتش در آینه زل زد و بعد برگشت. به میرتل گفت:
-نبینم به کسی چیزی بگی، وگرنه...
میرتل که باز عصبانی شده بود، گفت:
-وگرنه چی؟ منو می کشی؟
دراکو مکث کرد. با قیافه ای مفلوک گفت:
-ببخشید... از روی عادت بود. می شه... ازت... خب، می شه ازت خواهش کنم به کسی چیزی در این مورد نگی؟
مشخص بود که لحظه به لحظه ی خواهش کردن برایش عذاب آور است. میرتل با اکراه سرش را تکان داد. دراکو یک بار دیگر صورتش را شست و با آشفتگی از در بیرون رفت.
پ.ن: می دونم افتضاحه و حقیقتاً توضیحی نداره، اما وقت چندانی نداشتم و ویرایش نشده هم هس :دی
اگه تأیید شه تو ایفا جبران می کنم حالا :دی
چرا ویرایش نکردی پستتو؟فکر نکردی من چطوری بخونمش؟اصلا قابل خوندن نیست این پست....وقت چرا نداشتی؟مگه دنبالت کرده بودن؟نه اصلا این پست قابل قبول نیست...
تایید شد!
کلاه گروهبندی.
از چند در رد شد و بالاتر رفت. صدای گریه و برخورد قطرات با سرامیک در آن دستشویی غارمانند می پیچید. چند ثانیه بعد، دراکو مالفوی را دید. خشکش زد. دراکو مالفوی... گریه می کرد.
کنجکاوی اش مانع می شد تا حرف بزند. متوجه شد که مالفوی نمی داند تنها نیست و یا شاید آنقدر ناراحت بود که دیگر برایش اهمیتی نداشت کسی گریه اش را ببیند. مالفوی مدام شیر آب را باز می کرد، صورتش را می شست و بعد دوباره بغضش می ترکید.
-لعنتی، لعنتی، لعنتی...
میرتل سکوت کرد. مالفوی ادامه داد:
-چرا من؟ چرا من؟ از خودم بدم می آد.
به آینه زل زد.
-ازت بدم می آد، دراکو! ازت متنفرم! تو یه بی همه چیزی!
زمزمه اش به فریاد بدل شده بود. دستش را بالا برد تا آن را به آینه بکوبد که میرتل تصمیم گرفت تکانی به خودش بدهد:
-ممکنه زخمی شی!
دراکو به سرعت برگشت و به منبع صدا نگاه کرد: میرتل همیشه گریان، نشسته روی طاقچه. فوراً چوبدستی اش را در آورد، ان را سمت میرتل گرفت و گفت:
-تو اینجا چه غلطی می کنی؟
میرتل با ناراحتی گفت:
-من اینجا چه غلطی می کنم؟ تو اینجا چی کار می کنی؟
بلند شد و جیغ زد:
-اینجا مال منه!
دراکو گوش هایش را گرفت. میرتل با بی رحمی ادامه داد:
-هیشکی نمی تونه به من بگه چی کار کنم و چی کار نکنم!
دراکو روی زمین نشست. میرتل که متوجه شد زیاده روی کرده، دوباره روی طاقچه برگشت. در حالی که سعی می کرد لحنش بی تفاوت باشد گفت:
-چی شده؟
-به تو هیچ ربطی نداره.
دراکو ایستاد، اما به خاطر اینکه باز هم صورتش اشک آلود بود. یک بار صورتش را شست، به صورتش در آینه زل زد و بعد برگشت. به میرتل گفت:
-نبینم به کسی چیزی بگی، وگرنه...
میرتل که باز عصبانی شده بود، گفت:
-وگرنه چی؟ منو می کشی؟
دراکو مکث کرد. با قیافه ای مفلوک گفت:
-ببخشید... از روی عادت بود. می شه... ازت... خب، می شه ازت خواهش کنم به کسی چیزی در این مورد نگی؟
مشخص بود که لحظه به لحظه ی خواهش کردن برایش عذاب آور است. میرتل با اکراه سرش را تکان داد. دراکو یک بار دیگر صورتش را شست و با آشفتگی از در بیرون رفت.
پ.ن: می دونم افتضاحه و حقیقتاً توضیحی نداره، اما وقت چندانی نداشتم و ویرایش نشده هم هس :دی
اگه تأیید شه تو ایفا جبران می کنم حالا :دی
چرا ویرایش نکردی پستتو؟فکر نکردی من چطوری بخونمش؟اصلا قابل خوندن نیست این پست....وقت چرا نداشتی؟مگه دنبالت کرده بودن؟نه اصلا این پست قابل قبول نیست...
تایید شد!
کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/26 22:06:51
لامصب چقد رنک
وبلاگ شخصی من
بیخیال اون صوبتا، من هنوز شصت درصد ایفام
ریتا هم سی و نه درصد، جمعاً می شیم 99 درصد ایفا
چقد چکش!
اصن ذووووق
!Only Raven
وبلاگ شخصی من
بیخیال اون صوبتا، من هنوز شصت درصد ایفام
ریتا هم سی و نه درصد، جمعاً می شیم 99 درصد ایفا
چقد چکش!
اصن ذووووق
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
