جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

183 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
176 مهمانان 7 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور

روان‌خانه سیاه - سفید!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1394 05:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
نقل قول:
هستیا جونز و دیدالوس دیگل محفلی در زمان حال به صورت خیلی روانی بستری هستن به خاطر بلاهایی که بعنوان بادیگارد دورسلی‌ها سرشون اومده. داستان تو گذشته و وقتی که هری و شیش تا پاتر دیگه از یه طرف رفتن (با حضور افتخاری ولدمورت و مرگخوارا) و دورسلیها از یه طرف دیگه (به سمت خونه ی عمه مارج) رفتن بیشترش اتفاق میفته.هر چند الان نفهمیدیم چی شد که هری هم سر از اونجا در آورد!


همینطور که error فایل نات فاند تو سر هستی و دیدی دنگ دنگ صدا میکرد و ریپرم ونگ میزد و دادلی گلاب به روتون .... هیچی! و ورنون دم در آماده‌ی رفتن و پتونیای هاج و واج، این عمه مارج بود که جیغ زد که هر کی آب دستش بود گذاشت زمین ببینه چی شده.

- پاتر بی سر و پای دله دزد بی همه چیز مزاحم نوامیس!

هری که هنوز انگشتش دور ساعت عتیقه‌ی بالای شومینه بود، دست آزادشو پشت سرش کشید و گفت:
- دیگه مزاحم نوامیست نشدم خوش انصاف!

و همون موقع تو سر دیدی جرینگی صدا بلند شد و دو ناتی کجه افتاد و مچ دست هری رو گرفت.
- صبر کن .. صبر کن! مگه تانکس با تو نبود؟
- تانکس؟ با من؟ هاااا... چرا... تانکس با من بود. سر راه ویار داشت رفت یه سر خونه ی مامانش اینا!
- اوا تانکس حامله است! عجیجم چه ناز!
- هستی یه لحظه پروانه‌ای نشو زن بذا از این حرف بکشم! تانکس آخه با تو بود؟ مردیکه بی سر و پای دله دزد بی همه چیز مزاحم نوامیس!

هستی هم بالاخره جرینگی دو ناتیش افتاد و یقه ی هری رو گرفت و جلو جماعت خیلی خوشحال دورسلی‌ها پرتش کرد از خونه بیرون.
- برو تا ماموریتتو تموم کردی دیگه این ورا پیدات نشه!

بعد برگشت تو خونه و همینطوری که چوبدستیشو بی‌بی‌دی بابی‌دی گویان می‌چرخوند تا خوک بخت برگشته طلسمش باطل بشه و دوباره دادلی بشه، توضیح داد:
- این خودشو شکل خواهرزاده ی عزیزتون کرده بود.. ما بهش میگیم دانگ. الانم اگه بخوایم پیگیری کنیم چرا به جای اینکه با مودی باشه اومده اینجا، بچه‌ها یاد هدویگ میفتن، بعد دابی.. بعد فرد... بعد

عمه مارج همون موقع با سینی وارد کادر شد و همینطور که خرما خیرات می‌کرد از دیدی پرسید:
- اکوچنگ داری؟
- جانم؟
- واسه مجلس ختم دیگه!

و دیدی همونجا بر سرش کوفت و دست هستی و ورنون که هنوز دم در دو دل بود و پتونیا که داشت جای دم دادلی رو بررسی میکرد و خود دادلی رو گرفت و رفت تا پناهگاه جدیدی پیدا کنه.

- منم ببر! :باباپنجعلی

و چون ما! محفلیا کلا خیلی مهربون و خوش قلب و بشردوستیم، عمه مارج هم باهاشون راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1394/4/24 6:34:41
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1394 03:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دادلی داشت با اتو به هستیا نزدیک میشد که هری پرید تو صحنه و داد زد:
-اکسپلیارموس!

و دادلی خلع سلاح شد و اتو از دستش بیرون پرید و زارت خورد تو پیشونی پاتر.
-آخ زخمم! آخ زخمم! خطر ! ولدمورت این نزدیکیه!

در حالی که هری به خودش می پیچید و به زخمش چنگ میزر-خیلی جای تریلانی خالی طور!-تافی های زبون بزرگ کن و شکلات های استفراغ آور و دسته چتر های دم خوک ظاهر کن از اقصی نقاط جیب هاش بیرون میریخت و کف زمین پخش میشد. دادلی هم که در دسته آدم های هیچگاه از گذشته درس نگیرنده قرار میگرفت، دست برد از هر کدوم یکی خورد و در نتیجه تا دیدی و هستی به خودشون بیان، یه خوک زبون دراز گریون داشت رو پاتر بالا میاورد.
-دیدی؟
-آره دیدم..میبینی تو رو خدا؟!
-نه دیدی! منظورم این نیس که دیدی! کلا گفتم دیدی!
-آع...خب بله؟
-این جانوری که اون خوک زبون دراز بدبخت داره روش بالا میاره پاتر نیست؟
-خب؟
-خب...؟
-خب که خب...که شعت، لعنتی، پاتر تو اینجا چه غلطی میکنی؟!

عمه مارج که سر و صدا توجهش رو جلب کرده بود با ریپر وارد اتاق شد و با دیدن صحنه روبروش خشکش زد.
-پاتر تو ملک خصوصی من چه غلطی میکنی؟!

دادلی در جواب به این بی مهری خوانندگان،چرا که او دو برابر هری عرض و یک و نیم برابر طول داشت و با این حال در حاشیه توصیفات قرار می گرفت، با شدت بیشتری بالا آورد. ریپر در واکنش به این حرکت تهدید آمیز() غریدو با حرکتی تهاجمی جلو پرید.
-زخمم...ولدمورت...جان پیچ...آخخخخخ!

و این آخرین کلماتی بود که از پسر برگزیده پیش از مرگوشنیده شد.

هستیا و دیدالوس هنوز عدم حضور هری در آسمان پریوت درایو را درک نکرده، task manager به پرونده force stop داد و برنامه جدیدی باز شد که بخش اعظم پردازنده مغزشان را به دست بکیرد:
-اوا...هری مرد! پسر برگزیده بی پسر برگزیده!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


دیدمش از این جا رفت، اون بالا بالاها رفت!
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1394 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان حال- روان خانه

ديدالوس جلوى آينه ى دستشويى عمومى روان خانه صورتش را بررسى و هستیا داخل دستشويى کارش را مى کرد. فردى وارد شد با ديدن ديدالوس لحظه اى مکث کرد و بعد به سمت دستشويى ها رفت. از قضا در همان دستشويى که هستيا داخلش بود را زد.

تق تق
- ااااهههم..

فرد متوجه پر بودن دستشويي شد. هستیا از داخل صدایش بلند شد.
- ديدى؟
مرد: نه به مرلین.. از اين بيرون نمى شه تو رو ديد.
- با تو نيستم يارو. با ديدي ام. ديدالوس اينجا دستمال نداره گزارش بده.

مرد نفسش را با خيال راحت بيرون داد. درحالی که مدام فشار بدنش را از اين پا روى آن يکى پا مى انداخت و صورتش قرمز شده بود خواست برود سراغ دستشويى ديگرى که ديدالوس گفت همه شان خراب است. مرد با حالت پاهایش را بهم چسباند و به ناچار کنار ديدالوس ايستاد و زل زد به او.
- صورتتون سوخته؟ اتو گذاشتين روش؟
-
- .. گفتم دردو دل کنيم. همین.
- زود از دستشويى برو بيرون.

مرد با حالت قيچى قدم برداشت و با ترس دور شد. ظاهرا ديگرى نيازى به دستشويى نداشت.

فلاش بک

ورنون و مارج که تصمیم گرفته بودند هستیا و ديدالوس را با دنياى مشنگى آشنا کنند، خواستند آن ها را از خانه بيرون ببرند. ورنون نگاهى به سر تا پاى آن دو انداخت و با انزجار گفت:
- اول موهاتون رو بايد اتو بکشيم.. با اين قيافه ها نمى شه رفت بيرون. دادلى اون اتو رو بيار!

چند دقیقه بعد ابتدا ديدالوس نشست روى صندلى.
- داداش مطمئنى قبلا با اين کوره کار کردى؟ :worry:
- کوره نه اتو! آره کار کردم.. ولى من بايد برم تلویزیون نگاه کنم و دادلى اين مسئولیت رو به عهده مى گيره. دادلي ببينم چى کار مى کنى ها قندعسل.
دادلى:

هستیا با ترس دوستش را که روى صندلى نشسته بود نگاه کرد. ديدالوس با حالت رفتن ورنون رو تماشا کرد و به دست دادلى چشم دوخت. دادلى يک طره از موهاى ديدالوس را گذاشت وسط اتو و..
- آخ.. سوووووختم.
- الان تموم ميشه.. تحمل كن!
- آخ.. صووورتم داره مي سووووزه.. كوره رو صورتمه.
- طبيعيه اينا.. طبيعيه.

هستيا كه از گوشه شاهد اين ماجرا بود پاورچين پاورچين از گوشه کادر خارج شد. سرش را با چوبدستى کچل کرد و به کادر برگشت.
- من که نيازى به اتو ندارم. کچلم و آى کچلم.
- عع؟ چرا مو ندارى؟ الان اتو رو بايد بذارم رو پوست سرت.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1394 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره ایکس پریوت درایو
مرد مشنگ با کله وارد خانه شد. نفس نفس زنان به سمت تلفن رفت و آن را برداشت.شماره ای گرفت و منتظر شد.پس از وصل شدن شروع به صحبت کرد:
-الو! روابط عمومی صدا و سیما؟
-ها!
-درمورد برنامه ماه ع... بوقی قطع کرد!؟
-بیب بیب بیب لطفا صبر کنید.

چند ثانیه بعد، صدایی متفاوت شنیده شد.

-روابط عمومی سیما بفرمایید!
-سلام درمورد برنامه ماه...
-روابط عمومی برنامه های آسلامی بفرمایید!
- ماه!
-چی؟
-عاقا ماه ع... ای بیشور ! اینم قطع کرد.
-روابط عمومی ماه عسل بفرمایید!
-سلام قربان! خسته نباشید.
-ممنون.
-می خواستم یه نفر رو معرفی کنم که میهمان برنامتون بشه!
-میهمان؟ باید با برنامه ریزی سازمان تماس بگیرید.

اپراتور این را گفت و تلفن را قطع کرد. مرد مشنگ با عصبانیت شماره برنامه ریزی سازمان را گرفت و منتظر پاسخ شد...
-الو!
-برنامه ریزی سازمان بفرمایید.
-ببخشید راجع به ماه ع... قطع نکــــــــــــــــــــــــن!

نیم ساعت بعد

-خب ماجرای این میهمان پیشنهادیتون چیه؟
-ایشون به خاطر مسئولیت های سخت زندگی پرید!
-چی؟پرید؟
-بله از تو کوچه پرید طبقه بالا.
-میشه بیشتر توضیح بدین؟
-بله.یک فرد لوسیوس نامی زنگ زد به اون فردی که من دیدم و چیزی راجع به ارباب و خدمتکار و زخم کله و بخیه و این ها می گفت. بعدم گله کرد که چرا برام گوشی نمی خری! ظاهرا ضرب و شتم شده شده بوده و این ماجراها. بعدش اون لوسیوس نام گفت اگه زخم رو می خوای بپر.بعدم اون عاقائه که جلوی من بود پرید رفت هوا! من از مسئولین می خوام به فکر گرمای هوا باشن. خدایی لیتری هزار زیاده! مردم گشنه می مونن.
-با اینکه ربطی نداشت ولی باشه.

خانه مارج

ورنون با اخم به خانه ای که معلوم نبود تا کی در آنجا خواهد بود نگاه می کرد. صدای پارس سگ های مارج از حیاط که با قهقه دیدالوس ترکیب شده بود، ورنون را دلتنگ آرامش پریوت درایو می کرد. او با عصبانیت از جایش بلند شد و پیش خواهرش رفت تا برای رفع بی حوصلگی، برنامه ای جمعی بچینند.
-مارج!
-بله ورنون؟
-بیا برای رفع بی حوصلگی و آشنایی دوستات با دنیای مشنگی،برنامه ای جمعی بچینیم!
-موافقم.

هستیا شروع به صحبت کرد.
-البته شما هم باید با زندگی جادویی آشنا بشین.

ورنون با عصبانیت به هستیا نگاه کرد و به سختی خودش را کنترل کرد. او از جادو متنفر بود و آرزو می کرد که کاش چیزی به نام جادو وجود نمی داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/4/22 22:20:02
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1394 03:12
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک - روز عزیمت دورسلی ها:

پتونیا دورسلی که نشست توی ماشین، زد زیر گریه!
- عررررررررررررررررر! خواهرزادم بود! پاره ی تنم بود!

ورنون بی توجه به همسرش، ترمز دستی را خواباند و راه افتاد.
هستیا جونز دستمالی از کیفش بیرون کشید و آن را به پتونیا تعارف کرد.
- کجا داریم می ریم؟
با سوال دادلی، نگاه مضطرب ورنون در آینه اتومبیل هم، به سمت دیگل چرخید.
دیگل نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و با خونسردی جواب داد: خونه عمه ت!

- درست صوبت کن مرد حساب!
ورنون فرمان را ول کرد و برگشت یقه ی دیگل را چسبید.

پتونیا دماغش را بالا کشید. بدنش را به طرف فرمان کشاند و آن را گرفت و ماشین را کوبید به اولین "از این نارنجی های آتش نشانی که تو پیاده روهاشون هست" و خودش هم از پنجره پرید بیرون.

- بابا باور کن داریم میریم خونه ی مارج! بعد از قضیه ی باد شدنش رفیق شدیم باهم!

مشت سوم ورنون در هوا ماند. با تردید به چهره ی خونین و مالین دیدالوس نگاه کرد و بالاخره دستش را آرام پایین آورد.

نیم ساعت بعد - خانه ی عمه مارج:

- مارج! مارج! یادته باد شده بودی!؟
مارج در جواب هستیا چنان قهقهه ای سر داد که پتونیا از جا پرید.
- آخ آره لامصب چه خاطراتی بود!
دیدالوس لیوان نوشیدنی اش را روی میز کوبید و با خنده گفت: خدااااا بود اصن!

ورنون دورسلی نفس عمیقی کشید و در کنجی از خانه ی خواهرش، زانوی غم بغل گرفت. باید این اوضاع را عوض می کرد.

همان زمان - پرایوت درایو

لرد ولدمورت طول خیابان را قدم می زد و زیرلب می خواند:
- خونه ی خاله ش کدوم وره؟ از این وره؟..
با عجله رویش را کرد سمت راست و به گربه ای نگاه کرد که کنار صندوق پست یکی از خانه ها نشسته بود.
- ...یا از اونوره؟!
گردنش را با سرعت سمت چپ چرخاند و نگاهش روی یک پای سیب داغ که کنار پنجره ی یک خانه گذاشته بودند ثابت ماند.
دقایقی بعد، پای به دست، همچنان در جستجوی منزل دورسلی ها قدم میزد و با دهان پر میخواند:
- لردم و پاتر می برم.. لالای لالای هوهوم هوهوم!... آقا ببخشید؟

با اشاره ی لرد، رهگذر ایستاد.
- بله؟
- این خونه ی خانوم دورسلی ها کجاست؟ من دوست پسرشون هستم.
- دوست پسرشی!؟
- نه نه نه سوتفاهم شد. من دوست ِ پسرشون هستم.
- دوست ِ پسرشی!؟
- .. اَی ریشتو دامبلدور که جامعه رو به فساد کشیدی.. داداش اذیت نکن، آدرس اینارو بده من برم!

مشنگ نگاهی به اطرافش انداخت و دستش را بالا آورد و به یکی از خانه ها اشاره کرد که فاصله ی چندانی با آن ها نداشت.
- اوناهــ...

- از لوسیوس به ارباب، از لوسیوس به ارباب!
لرد با اشاره ی دست، مشنگ را ساکت کرد، آستین ردایش را بالا داد و ساعدش را جلوی دهانش گرفت:
- لوسیوس به گوشم!
- عه.. ارباب دیگه! هنوز یاد نگرفتین؟ باید بگین ارباب به گوشم!
لرد پایش را به زمین کوبید:
- نخیر وقتی تو با من تماس گرفتی یعنی من به تو میگم که من سراپا گوشم!
- نه ارباب اینطوری نیست، بابا خب همین کارا رو میکنین که نمیتونیم براتون گوشی لمسی بگیریم دیگه...
لرد زیرچشمی نگاهی به مشنگ کنجکاو که پوزخند میزد انداخت و حرف لوسیوس را قطع کرد:
- خبالا. چه خبر!؟
- ها؟...سلامتی.. هااااااااااااااا! ارباب بدو بدو هری پاتر اینجا توی هوا با هاگریده!

نگاه لرد سرد شد. تماس را قطع کرد. نفس عمیقی کشید. تیک آف کرد و مقابل چشمان بهت زده ی مشنگ از روی زمین بلند شد.

فوقع ما وقع!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1394 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی جدید:


- هستی؟
- ها هستم.
- با تو نیستم که کوتوله.. با هستیم! هستی.. هستی؟

یعنی از این دیوار صدا در میومد و از این هستی نه. این دفعه دیگه داد زد:
- هستی.. جواب بده ذلیل مرده!

هستی که روش به دیوار بود ولی این از شرمندگی نبود که روش به دیوار بود و داشت جرزای دیوار رو میشمرد یهو رفت رو ویبره و جلدی پرید گوشه‌ی اتاق رفت و کز کرد.
- هستم.. هستم.. هستم..
- "ذلیل مرده "همیشه جواب میده. خب بگو ببینم برنامه‌ی امروزت چی هست؟
- هست یا نیست؟! مسئله این هست آقای دکتر و این نیست. فکر میکنم قبلا هست بودم ولی نه هست خالی یا حتی هستی. منظورم اینه که هستی بودم ولی هستی نبودم. من ساحره هستم و هستی ساحره نیست چون ساحره باشه کشته میشن. ساحره نباشه هم کشته میشن. گفتن اسمشو نبر اینجا ممنوعه. متوجه منظورم که هستین؟

شفابخش سرش. متفکرانه تکون داد و داخل دفترچه‌اش نوشت:

* استفاده از لفظ دکتر
* بیخبری از تاریخ و زمان
* ترس از بکار بردن جادو


- دیدی؟
- جانم؟ چی رو؟
- با تو که نیستم دکتر جون.. با دیدیم! دیدی... دیدی؟

جادوگر کوتاه قد یه لحظه هستی رو با آرامش تماشا کرد و بعد جیغ زد:
- دیدی و ارثیه ی فامیلی.. دیدی و مشاور آقای رئیس.. دیدی و کوفت.. دیدی و مرض... دیدی هر روز از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب یه بند.. پشت سر هم!
- یه جوری حرف بزن دهه هفتادیا و هشتادیا هم بفهمن چی میگی.
- دیدی و صد رحمت به سریالای جِم.. دیدی و صد رحمت به ماه عسل! الان متوجه شدن همه؟ اون عقبیا.. دستا شله.. آ ماشالا! چی تو دفترت مینویسی مردک؟ هستی اینجا بیا اینجا رو بخون.. نوشته " ترومای شدید مغزی در اثر تماشای احباری و مکرر فیلم‌ها و سریال های مشنگی. احتمالا روماتیسم مغزی - نیازمند مشاوره با متخصص مشنگ شناسی". دیوونه خودتی مشنگ!!

شفابخش پا شد، دفترشو از دست دیدی بیرون کشید، به طرف در رفت و به مریض‌هاش که شکلک در می‌آوردن و "مشنگ، مشنگ" میخوندن، گفت به زودی بهشون سر میزنه و بچه‌های خوبی باشن و همدیگه رو اذیت نکنن و سرشون به کار خودشون باشه. بعد یه راست رفت پیش رییسش تا چغلی مریضاشو بکنه.

- خب .. چی فهمیدی شفابخش مارکوس؟
- اول به من بگو شما چطوری این همه سال با اونا زندگی کردی و مثل اینا نشدی؟ رمز موفقیتت چی بود؟ ... اگه بذاری دو تا تست روت انجام بدم شاید بتونم حال اینا رو خوب کنم.
- مرسی از وقتی که گذاشتی مارکوس.. سر راهت برو از حسابداری حق الویزیتت رو بگیر.

شفابخش بیچاره ی سنگ روی یخ شده، همینطوری که از کادر خارج میشد رییسشو دید که یادداشتهای اینو لای پرونده‌‌ای میذاشت که روش به خط درشت نوشته شده بود:

هستیا جونز(هستی)، دیدالوس دیگل(دیدی) و ماه‌های همزیستی با ورنون و پتونیا دورسلی
(فوق سری)

***************************
توضیح
خب سوژه‌ ی از این قراره: موقع جنگ دوم جادوگری که هستیا جونز و دیدالوس دیگل با دورسلی هابه عنوان بادیگارد رفتن که بلایی سرشون نیاد چه ماجراهایی داشتن و چی به سرشون اومد که الان سر از روانخانه در آوردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1393 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره روز موعود فرا رسید! بعد از ماه ها انتظار برای رقم خوردن سرنوشت این سوژه، لحظاتی پیش، آلبوس دامبلدور عینک پلیدی به چشم زده و لرد سوژه ی ما، معجون خوب کن را بر بدن.

وقایع اتفاقیه در قلب لرد ولدمورت

- چه دنیای قشنگی! تو قلبم تو رو دارم .. ببین چه خوبه ای گل تویی تو روزگارم!

وقایع اتفاقیه در مغز آلبوس دامبلدور

:worry:I Hate This World ,This world sucks,everything's the same


وقایع اتفاقیه به صورت کلی!

در دل سیاهی شب لرد ولدمورت نگاهی به آلبوس انداخت و با لبخند گفت:
- آل! میدونستی ما باهم برادریم؟
آل: نچ.

- چرا برادریم! اول سوژه از یه سفینه افتادیم پایین! بیا کینه و کدورت ها رو کنار بذاریم و به هم عشق بورزیم آل!
آل: نچ.

- آل دنیا دو روزه. پس فردا جفتمون میریم به دیار کنیگزکراس باقی. دلت میاد با هم دوس نشیم آخه؟
آل: نچ.

- دیـــدی؟ دیــــدی؟ دیـــدی دلت نمیاد! پس بیا هم رو در آغوش بفشاریم. مرگخور! به مناسبت این صلح تاریخی همه ی جادوگرا و مشنگ های این منطقه شام مهمون من خانه ی ریدل!

لرد ولدمورت برای اولین بار در تمام عمر، چهره اش حالت مهربانی به خود گرفته بود. درسته که چهره ی مهربان اصن به یه صورت بی دماغ و چشم های قرمز نمیخوره اما خلاصه به خود گرفته بود دیگه!

از آن طرف آلبوس دامبلدور به قدری خشن شده بود که آدم را به یاد دامبلدور فیلم چهارم می انداخت! با ابروان پر پشت در هم گرویده و چشمان غضبناک پر کینه، نگاه سردی به سیریوس بلک بیهوش شده انداخت و با پایش لگدی جانانه به او زد!
(جانانه؟! حالا نه دیگه انقدر محکم! ولی یه لگد دیگه. آخه دابی همیشه دوست داشت تو پستاش یکی به اون یکی یه لگد جانانه بزنه هی فرصت دست نمیداد! الان بالاخره فرصت با دابی دست داد! بگذریم!)

سپس دامبلدور نگاهی از پشت شیشه های عینک پلیدی به ولدمورت انداخت و با لحنی پر از کینه گفت:
- تو فرصت های زیادی تو زندگیت داشتی که ما نداشتیم!

- آلبوس برادرم! چرا چرت میگی؟ من تو یتیم خونه بزرگ شدم تو پیش مادر و پدر. من رفقام هیتلر و صدام بودن، تو رفقات استیو جابز و بیل گیتس! تو مهر و محبت خانواده بالا سرت بود، بالای سر من نبود! ولی اینا مهم نیست. مهم اینه ما با هم متحد باشیم آلبوس.

مرگخور، دستیار لرد سیاه چنان به اربابش نگاه می کرد که گویی هرگز او را نمیشناخت!

- نه مرگخور! به من نگو ارباب!
- من که حرفی نزدم!
- چرا دیگه! راوی گفت داشتی چنان به اربابت نگاه می کردی که فلان! من دوستتم. از این به بعد هم منو لرد سفید صدا کن. فقط عشق وجود داره عزیزان من...
آلبوس با لحنی که فقط یکبار از او شنیده شده بود ( اون موقع که تو کتاب هفت داشت به اسنیپ می گفت حالمو به هم می زنی ) گفت:
- حالمو به هم میزنی ولدمورت! عشقی وجود نداره... فقط ترشح هورمون آکسی توسین ئه! نمی دونی بدون! منم می رم که از فضای اینجا داره حالم به هم می خوره.
- آل...
- چــــیـــه؟!
- تو پاراگراف بالا سه چهار مرتبه ای حالت داشت به هم می خورد. رفتی یه قرص ضد تهوعی چیزی بنداز بالا!

-------------------

بعله فرزندان روشنایی...
به قول دارن شان، اگه شما به زمان گذشته برگردید و هیتلر یا مادر ترزا رو بکشید، دنیا بلافاصله اونو با یه آدم دیگه جایگزین میکنه.
آینده از قبل تعیین شده دوستان من.
چه پلیدی نامش لرد ولدمورت باشه و چه آلبوس دامبلدور....

پایان به شدت فلسفی ، انتحاری و اشتباهی برای سوژه ی طفلی و زیبای پرفسور!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1393 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
دو مرد زیر نور نقره ای ماه ایستادند و دوباره به هم دیگر نگاه کردند. در دست یکی جام پر از معجون حباب داری می جوشید و خودنمایی می کرد و در دست مرد سفید بی مو عینک نیم دایره ای طلایی رنگی می درخشید.

-آلبوس ببین واست عینک با برند ولدمورت گرفتم. الان یکی از برند های معروف تو بازاره. باعث خوش تیپی بیش از حد افراد میشه.
-بده ببینم؟ این!؟ خیلی دمده شده که تام! این دیگه چیه آخه؟ تو معجون نمی خوری؟ ببین معلومه خیلی تشنته! از بس هیچی نخوردی و ننوشیدی نه دماغ واست مونده نه مو تام!

ولدمورت با خودش فکر کرد که دادن عینک همینجوری و بدون برنامه به آلبوس باهوش و نابغه و از این قبیل حرف ها، خیلی هوشمندانه و ولدمورتانه نیس بنابراین به دنبال چاره گشت. ناگهان صدای فریادی به گوش رسید.

-آلبوس س س س! نع ع ع ! این کارو نکن!

و سپس صدا قطع شد!

-صدای چی بود تام؟ اسم منو صدا زد؟
-نه بابا کی با تو کار داره آخه!

صدا دوباره به گوش رسید. همراه با صدا پیکر قد بلند و خوش قیافه و شیک پوشی به سمتشان می دوید و او کسی نبود جز سیریوس که با ردای مجلسی به سمت آنها می دوید.
در همین حین ولدمورت از فرصت استفاده کرد و برای آلبوس که می خواست به سمت سیریوس برود، زیر پایی گرفت و آلبوس دامبلدور با سر به زمین افتاد و اولین چیزی که آسیب دید عینکش بود.
ولدمورت یک طلسم بی هوشی به سمت سیریوس فرستاد که صاف توی سینه سیریوس خورد و پخش زمین شد.

-وای تام! من عینکم شکسته، نمی تونم چیزی ببینم اصلا! تو کجایی تام؟
-چیزی نیس آل! بیا این عینکو بگیر بزن به چشمت تا بتونی ببینی.

آلبوس عینک نیم دایره ای را از دستان ولدمورت گرفت و به چشمش زد. ولدمورت که انگار باری از دوشش برداشته شده بود به کناری ایستاد تا نتیجه کارش را ببیند.

-بفرمایید نوشیدنی جناب لرد!
-مرگخوار تو کی اومدی اینجا؟

لرد این را گفت و نوشیدنی را سر کشید.

-همین چند دقیقه پیش اومدم. از عروسی اشخاصی به اسم پاتر دنبال این پسر خوش تیپ کردم رسیدم اینجا. همش اسم آلبوس دامبلدورو صدا می زد منم شک کردم.

-به به چه نوشیدنی خوش طعمی بود این. طعم کرشیو و آوداکاداورا می داد برامون. از عروسی آوردیش مرگ خوار؟
-نه ارباب همین جا افتاده بود منم به رسم ادب تعارف کردم.

آلبوس به سمت لرد ولدمورت و مرگخوار برگشت و عینکش را روی پل قوز اول بینی اش صاف کرد. در چهره آلبوس چیزی دیده می شد که تا کنون بی سابقه بود. حس کودنی؟ خشم و نفرت؟ نه ... بد گمانی و تردید بود!
ولدمورت کمی قوز کرد. در سمت چپ قفسه سینه اش چیزهای دردناکی حس می کرد. درد بود یا دردناک بود؟ ولدمورت و درد؟ حسی نا شناخته بود! حسی که تا به حال در هیچ کدام از زندگانی هایش نداشت. حس دماغ داشتن؟ کچل نبودن؟ نه ... حس عشق ورزیدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در 1393/5/11 21:52:53
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1393 03:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- تاااااااام!!
- آآآآآآل!!

و شاید شما فکر کنید برگشتید به پست اول. اما خب گاهی بهتره مغزتون رو به کار بندازید و بدونید ما بیکار نیستیم این همه فرت و فورت پست بزنیم و بعدش هم برگردیم سر خونه‌ی اولمون. به مرلین اگه بیاید به ایفای نخش غیر محفلیانه‌م هم گیر بدین چنون می‌زنم تو سرتون که شصت‌تا از اینور اونورتون سبز شه! جادوکار همیشه در صحنه اعصاب معصاب یخده ها!

تُمبک و دُمبک [ ] از دو سمت صحنه به همدیگه می‌رسن و با اشاره‌ی کارگردان..

- :hungry1:
-
[ این نویسنده بود که مطابق معمول همیشه از توی رول خودش پرت می‌شه بیرون. مظلوم نویسنده! نگون‌بخت نویسنده! فلک‌زده نویسنده! خو لامصب وختی دمیک و تمبک می‌رسن به همدیه، چه اتفاق ِ دیه‌ای انتظار داشتی بیفته توی ِ رول؟! ]

کارگردان به سایر عوامل اشاره می‌کنه که به کارشون ادامه بدن.

- آآآآآل. چرا انقد چشمات گود اُفتادن؟!
- تا تو رو بهتر ببینم نوه‌ی گلم.

-کـــــــــــات!! کـــــــــــات!!



این یکی اما گرگ ِ شنل‌قرمزی بود با یه اردنگی به استودیوی بغلی شوت شد. برگردیم سر اصل ماجرا.

- چرا چشمات انقد گود افتادن لامصب؟ [ ما از این شکلک متنفریم بودلر. دسترسی نظارتی نداریم، ولی لودویمان که یک بخشی از ماست، دسترسی مدیریتی داره. خواستیم در جریان باشی. ]
- از بس که روی معجـونم کار کردم. راستی دلت می‌خواد یه لیوان از معجون جدیدم بخوری؟!
- حتماً حتماً. تو دوست داری برای چشمات از عینکی که برات هدیه آوردم استفاده کنی؟

و چیزی که هیچکدوم از این دوقلوهای سابق نمی‌دونستن، مشکلات ِ اختراعات نُوینشون بود!...

این داستان ادامه دارد!..



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 26 تیر 1393 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
چند روز بعد - خانه ي گريمولد
دامبلدور قصه ي ما در يك فضاي پر از پاتيل هاي آزمايشگاهي نشسته و سخت مشغول آزمايش بود. از پاتيل هاي حاوي معجون هاي رنگي بخار و حباب بلند مي شد و به پست ما فضاي هيجان انگيزي مي بخشيد!
رد پاي چربي و بوي بد بدن و كثيفي حاكي از آن بود كه سوروس اسنيپ به تازگي آن مكان را ترك كرده بود!
دامبلدور شير پاتيل بزرگي را باز كرد(نه آن يكي كه شير است و آدم مي خورد و نه آن يكي كه شير است و آدم ميخورد! سومين شير!) و محتواي آن را درون جام زرين ريش نشاني ريخت. از جام به جاي بخار حباب هاي صابون بلند مي شد!
- سيريوس! مرد جوان! به نظرم نسخه ي نهايي رو كشف كردم. ميتونيم روي سوژه آزمايشش كنيم.
سيريوس با نگراني هيپوگريفي كه حركات موزون مي كرد و در قفس نگهداري ميشد، گربه اي كه شبانه روزي لبخند ميزد، جسد هاي بي جان گرگينه هايي كه فقط عشق مي ورزيدند و از گرسنگي دار فاني را وداع گفته بودند( چون فقط عشق ميورزيدن، حتي غذا هم نمي خوردن!)را از نظر گذراند و با نگراني پرسيد:
- آلبوس جان! فدات شم مطمئني كار ميكنه؟
-بدون شك معجون ققنوس ايكس هشت نسخه ي بتا تنها معجون خوب كنه موجود در جهان و قوي ترين و بهترينشونه!
- ام! مگه همين يه دونه نيست فقط؟! ازكجا مي دونين بهترينشه؟!
- خموش باش! وقت امتحان كردن اين معجونه روي سوژه ي اصليه.

انبار اختراعات
ولدمورت در انبار اختراعات نشسته و با چشمان گرد شده به اختراع مرگخور كه تا دقايقي پيش زير پرده بود نگاه مي كرد!
- قفس؟!!
مرگخور بادي به غبغب انداخت و گفت:
- اين دستگاه به ما كمك مي كنه جلوي دامبلدور رو بگيريم!
ولدمورت فرياد زد:
- قفس؟!!!
- بله! - اين دستگاه به ما كمك مي كنه جلوي دامبلدور رو بگيريم! دامبلدور رو ميندازيم اين تو، جلوش گرفته ميشه!
ولدمورت:
آن ها در انبار كوچك كمي جلو تر رفتند و پيش از آن كه به ديوار بخورند توقف كردند.
- مرگخور من نبايد آدم خوبي بشم! مي گم چطوره منم يه معجون بسازم آدم خوب ها رو بد كنه؟! به اسم آنتي خوب!
- نه ارباب. خيلي حركت خزيه!
- خوب پس مرگخور! چه كار كنيم؟
مرگخور خنده ي خبيثانه اي كرد و گفت:
- راه چاره عينك پليديه ارباب!
- عينك پليدي؟
- عينكي كه شخصي كه اونو بزنه پليدي ها رو زيبا و زيبايي ها رو زشت ميبينه. سفيدي ها رو سياه ميبينه و عشق رو نفرت!
ولدمورت از سخنراني كاريزماتيك مرگخور سيه چهره و كوته قامت به وجد آمد و به سرعت براي آزمايش كردن آن بر روي دوقلوي افسانه ايش، آلبوس دامبلدور رهسپار شد.
و شيشه هاي عينك ذره بيني هلالي در دستانش مي درخشيد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!