جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  287 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1394 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شد. احساس میکرد که اتفاقی عجیب در راه است! با خیالی آسوده به سمت آشپزخانه رفت. وقتی رسید، کاغذی را روی میز دید، آن را برداشت و متن آن را خواند:
نقل قول:
سلام رفیق. من یه دوست قدیمیم. دوست نه! دشمن قدیمی! بالاخره بعد از مدت ها پیدات کردم کوتوله. هه. امروز ساعت شیش تو رو، رو به روی دیاگون میبینمت.


فیلیوس با خودش فکر میکرد"دشمن؟ من کی دشمن داشتم؟ من همیشه با بقیه خوب و مهربون بودم. البته به جز محفلی ها! یعنی اینی که میگه دشمنمه، محفلیه؟ بهتره بهش فکر نکنم. من که از خودم مطمعنم."

فیلیوس با خیالی راحت مشغول خوردن صبحانه اش شد. پس از خواندن روزنامه تصمیم گرفت نهارش را آماده کند. پس از آماده کردن نهار و خوردنش، لباس هایش را پوشید و با خیالی راحت به دیاگون رفت.

وقتی به دیاگون رسید، منتظر ماند. درست سر ساعت شیش صدایی از پشتش شنید.
-برنگرد، مستقیم برو. آدرسو بهت میگم. فقط به پشتت نگاه نکن.
-تو کی هستی؟ آشنا...
-خودت میفهمی.

پس از طی کردن مسیری صدا گفت:
-میتونی برگردی و منو ببینی.
فیلیوس با شک برگشت، صدا برایش آشنا بود ولی نمیدانست صدای کیست. وقتی برگشت از تعجب کم مانده بود نقش زمین شود. با نفس های مقطع و بریده بریده گفت:
-تو تو هستی؟ باور نمیکنم دوست عزیز. رودولف کجا بودی؟ تو اون نامه رو... نه امکان نداره ما دوست هم بودیم.
-هرگز! من هرگز با تو کوتوله دوست نبودم. تو دشمن درجه یک من بودی.
-ولی رودی، تو همیشه باهام بودی. من باور نمیکنم.
-من رفتم. کلی آموزش دیدم تا بهتر از تو باشم کوتوله...
-من کوتوله نیستم!
-وسط حرفم نپر! داشتم میگفتم. تو همیشه از من بهتر بودی. همه با تو بودن. ساحره ها به تو توجه میکردن، من تو رو به دوئل دعوت میکنم.
-ولی این... باور نمیکنم. به خاطر چیزی به این مسخرگی میخوای با دوستت...
-تو دشمن منی فلیت ویک.
-نمیخواستم قبول کنم. ولی مثل این که مجبورم. باشه قبوله.
-پس آماده باش.

هر دو به سمت مخالف همدیگر رفتند. درک این موضوع برای فیلیوس سخت بود، او همیشه فکر میکرد رودولف خیلی بهتر است. به خاطر آورد تنها یک روز یکی از ساحره ها به او چشمک زد و بعد از آن رودولف با او سرد شد. با خود گفت"کاش هرگز این اتفاق نمی افتاد" هر دو روبه روی هم آماده شدند. و شروع کردند. رودولف حمله میکرد ولی فیلیوس فقط دفاع میکرد. پس از گذشت نیم ساعت هنوز دوئل ادامه داشت. دوباره رودولف مشغول حمله بود. فلیوس یا جاخالی میداد، یا طلسم ها را منحرف میکرد. او فقط دفاع میکرد. تا این که هر دو خسته شدند. رودولف گفت:
-نه امکان نداره. تو باید بمیری.
فیلیوس فکری کرد، لبخندی زد و گفت:
-یادته که اون روز رفته بودیم بیرون؟ یادته که اون ساحره خوشگله بهت چشمک زد؟

رودولف با تعجب به فیلیوس نگاه کرد. باور نمیکرد.
-اون به من چشمک زد؟
-معلومه که به تو زد.

رودولف با خوشحالی فیلیوس را بغل کرد و گفت:
-خسته نباشی رفیق، امشب شام مهمون من.

فیلیوس لبخندی زد و با خوشحالی به دنبال دوست قدیمی خود رفت. به نظر او گاهی گذشت به خاطر رفیق از هر چیزی بهتر و باارزش تر بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1394 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا لی فای:
یکم از سوژه مورد نظر، که بحث غلبه بر احساسات بود دور شدی، البته جریان کلیش که غلبه بر اضطراب و نگرانی بود قابل درکه، اما به نظرم بحثای جانبی و فرعیش موضوع اصلی رو پوشونده بود. در کل خوب بود. شاید بشه گفت غیر مستقیم موضوع رو رسونده. ولی خب یکم شاید غیرمستقیمش زیاد شده بود. 30 نمره

جیم مک گافین:
جیم عزیز، شما تازه واردید و شاید به روال هاگوارتز آشنا نیستید، موضوع کلاس ها در هر جلسه بوسیله مدرس اون کلاس تعیین میشه و مبتنی بر اون فعالیت ها انجام میشه. متنی که شما نوشتید به طور کلی موضوع متفاوتی نسبت به تکلیف این جلسه داشت، با این حال من این رو به حساب تازه واردی شما میذارم، پیشنهاد میدم از بقیه بچه ها چه از گروه خودتون و چه از بقیه گروه ها در مورد روال کار سوال بپرسید و هرجا به مشکل خوردید از بقیه کمک بخواید. همه بچه ها اینجا دوستانه جوابتونو میدن.
شاید هم صحبت من رو اشتباه خوندید در مورد تکلیف و درگیری بین شخصیت ها رو توصیف کردید. در حالی که درگیری شخصیت ها با احساساتشون موضوع تکلیف بوده. من بنای نمره دادنم رو به اشکال خودم در توصیف تکلیف میگذارم.
نوشتار شما خوبه، اما موضوع کاملا متفاوتی انتخاب کردید. 25 نمره

کتی بل:
شما هم مشابه جیم بود ماجرای نوشتنتون. همون توضیحات در مورد شما هم صدق میکنه، اما مسئله دیگه در نوشتار شما اینه که شما پاراگراف بندی درستی ندارید، بعد از اتمام مکالمه ها یه خط خالی بگذارید، بعد از اتمام هر پاراگراف هم یک خط خالی بگذارید، علاوه بر این لازم نیست هر جمله رو توی یک خط جدا بنویسید. علاوه بر این روی جمله بندیتون هم کار کنید، جملاتی که قرمز کردم جمله های اصلاح شده است که یا کلا تغییر کرده یا چند خط به یک پاراگراف تبدیل شده، در مورد محل نقطه و محل ویرگول هم دقت کنید. همه ی اینها و همچنین غلط های املایی با یکبار خوندن متن بعد از کامل شدنش قابل رفعه. 20 نمره

نقل قول:
کتی چوبدستی اش را بیرون کشید. او شروع به مرور ورد هایی که بلد بود کرد:
آلاهومورا.....نه......هرچی بلدم اصلا به درد جنگ نمیخوره.....پس میمونه کرشیو....آره خودشه.

مرگخوار که خونسرد ایستاده بود به تلاش های کتی برای ایستادن نگاه میکرد، وقتی کتی کاملا ایستاد نوک چوبدستی اش را به سمت مرگخوار گرفت اما مرگخوار هنوز خونسرد ایستاده بود. کتی از فرصت استفاده کرد و گفت:
-کرشیو

هیچ اتفاقی نیفتاد. مرگخوار پوزخند دیگری زد و گفت:
-برای استفاده از طلسم های سیاه باید از ته دل بخوای. باید واقعا بخوای منو شکنجه بدی.

کتی باز شروع کرد در ذهنش مرور کردن:
-پس حالا که من نمی تونم طلسم سیاه استفاده کنم باید دفاع کنم. باید ذهنم رو متمرکز کنم تا طلسم بعدیشو مهار کنم............خوب، به عنوان مثال....کرشیو!
-پرتگو


مایکل کرنر:
خوشم اومد، طنز، از همچین سوژه ی جدی ای.
البته ناگفته نمونه، به خودتم گفتم، سوژه رو از بین بردی کاملا اما خب، با حفظ این موضوع که بحث کنترل یه حسه، با اینکه بی ناموسی حس نیست، متنی نوشتی که منو خندوند، کار سختیه از این موضوع کار طنز بکشی بیرون. 28 نمره


هری پاتر:
مستقیما به موضوع اشاره نکردی، اما کل داستان جو غلبه بر حس خشم بود. خوشم اومد، گنجوندن سوژه به این دقت داخل سناریو خیلی کار زیباییه. فضاسازی و معرفی شخصیت مختصر و مفیدی هم داشت. یکم مشکلات تایپی داشت که با یه بار خوندن بعد از نوشتن رول قابل رفعه. 30 نمره

لاکرتیا بلک:
چه خشن! صحبت از کنترل احساسات بود، اینکه شما احساساتو کنترل کنی نه اونا تو رو. ولی خب، دست شما آزاده تو پیش برد سوژه، در کل خوب بود. پاراگراف بندی خوب، فضاسازی قابل قبول. یکم بیشتر روی توصیف محل ها تمرکز کن، به فرض اگر مغازه رو بیشتر توصیف میکردی برای خواننده جذاب تر میشد. 30 نمره

رون ویزلی:
بعضی از پاراگراف هاتون بیش از حد کوتاهه، جا داره هر پاراگراف حداقل دو سه خط رو پر کنه. در کل داستان پردازی خوبی داشت، یکم فضاسازیش کمه. فضاسازی و توصیف محیط خیلی توی تاثیرگذاری نوشته مهمه. در کل به جز فضاسازی و بی نظمی خطوط و پاراگراف ها مشکل دیگه ای توش نیست. از نظر من 29 نمره

کلاوس بودلر:
هوممممم، داستان جالبی بود. منظورشو رسونده بود و مشابه کار هری پاتر اصل موضوع رو در تار و پود نوشته به مخاطب میرسوند. از این مدل نوشتن که موضوع رو به صورت غیر مستقیم اما رسا به خواننده میرسونه خوشم میاد. پاراگراف بندی و فضاسازی هم مناسب بود. احساسات شخصیت رو هم به خوبی توصیف کرده بود. 30 نمره

لینی وارنر:
چقدر سوژه انتقام طرفدار داره. ای بابا. یکم شبیه فیلمنامه شده بود. توی داستان نویسی معمولا از افعال گذشته استفاده میشه و استفاده از افعال حال خیلی مرسوم نیست. با اینحال من حساب رو بر این میذارم که سبک نویسندگی شما اینجوریه و بهش احترام میذارم. خب، مثل لاکرتیا احساسات بر شخصیت داستانتون غلبه کرد. بالاخره اینم یه پایانه واسه سوژه. همیشه فرد نیست که به احساساتش غلبه میکنه، در واقع بیشتر مواقع احساسات دست بالا رو دارن تا افراد. 30 نمره

فلورانسو:
داستانی بس تاریک! فضاسازی و شخصیت پردازی خوبی داشت. پایان جالبیم داشت به نظرم، انتظار نداشتم اینجوری رقم بخوره. پاراگراف بندی خوب، داستان پردازی خوب. رک و راست. پسندیدم. 30 نمره

ریونکلاویا ترکوندنا. نمرات بر حسب گروه:
ریونکلاو: 88
اسلیترین: 60
گریفیندور: 59
هافلپاف: 55

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ex Marcus Flint
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1394 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
نمرات جلسه اول تا فردا شب محاسبه و ارسال خواهد شد.


--- مدرسه ی هاگوارتز --- کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه ---
--- اتاق استراحت استاد ---


بارتی با صدای ضربات محکمی که به درب اتاقش وارد میشد از خواب پرید. رودلف با لگد و مشت به درب میکوبید و بارتی را صدا میزد:
-بیدار شو مرد!! خواب موندی که باز!!! بچه ها سر کلاس منتظرتن!!! پاشو یا با قمه بلندت میکنم!!!

بارتی به آرامی از جایش بلند شد و نگاهی به دور و بر اتاق کرد، کتاب های جادویی پخش بر زمین بودند، چند قلم پر روی در و دیوار نقاشی میکردند و صدای خرناس اژدهای بارتی از پنجره اتاق به گوش میرسید. آهی کشید، ردای شیک مخصوص تدریسش را پوشید، به سمت درب که از ضربات رودلف کج شده بود رفت و آن را باز کرد. از جلوی قمه ی رودی جاخالی داد و گفت:
-اومدم رودی... خودتو کنترل کن... دارم میرم سر کلاس...

--- شروع کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه --- جلسه دوم ---

بارتی از پلکان اتاقش پایین آمد، درب روبرویش را باز کرد و از سکوی مخصوص استاد، وارد کلاس شد. دانش آموزان که مشغول صحبت بودند ناگهان ساکت شدند. بارتی نگاهی به اطراف انداخت و با سرفه ای صدایش را صاف کرد:
-به کلاس جادوی سیاه...چیز... دفاع در برابر جادوی سیاه خوش اومدید دانش آموزان عزیز، بعضی ها چهره هاتون جدیده و بعضی هاتون جلسه قبل هم حضور داشتید، در هر دو حالت بهتره که تدریس جلسه قبل من رو که جزوه هاش رو سایت هاگوارتز هست مرور کنید چون هر جلسه ممکنه سوالاتی از جلسات قبلش مطرح بشه.

بارتی از پله های سکو پایین آمد و به سمت میزش حرکت کرد، نگاهش را از سرتاسر کلاس گذراند، نظری به منظره ی تاریک و خوفناک جنگل ممنوعه که از پنجره های قدی کلاس پیدا بود انداخت و ادامه داد:
-مقدمه ی بیشتری نمیچینم و یه راست میرم سر اصل مطلب، جلسه قبل فهمیدید طلسم های سیاه چطور قدرت میگیرن، این جلسه یاد میگیرید که چطور از برخورد با جادوی سیاه زنده بمونید. جادوی سیاه همونطور که گفتم جادویی خالص از احساسات سیاهه، فکر میکنید چطوری میشه جلوی همچین نیرویی وایساد؟ برای اینکار...

بارتی صحبتش را قطع کرد، تکه گچی برداشت و به سمت یکی از دانش آموزان پرت کرد:
-بیدار شو پسرجان!! دیروقت هست اما اینجا کلاسه درسه!!!

دانش آموزی هافلپافی با برخورد گچ به سرش از جای پرید و با ترس به اطراف نگاه کرد، بارتی در حین راه رفتن بین نیمکت ها ادامه داد:
-برای اینکار میشه از چند روش متفاوت استفاده کرد، اولین روش استفاده از طلسم های دفاعی خیلی قوی و پیشرفته است که جزو جادوهای سفید یا سیاه نیستن و یا استفاده از طلسم های دفاعی سفید قوی. چنین طلسم هایی از شما که دانش آموزید بر نمیاد پس روی اونها مانور چندانی نمیدم، روش دوم روش قدیمی و خوب جاخالی دادنه، اگر نمیتونید جلوی طلسمی رو بگیرید جلوش قرار نگیرید!

بارتی در حال صحبت به کنار پنجره رفت و نگاهش را به بیرون دوخت:
-اما بعضی از طلسم های سیاه منطقه ی تاثیر دارن، یعنی حتی اگر از جلوش برید کنار بالاخره یه آسیبی بهتون میرسونه، شما جلوی این طلسم ها باید از راه حل سوم استفاده کنید! راه حل سوم شما استفاده از طلسم های سفید ضعیف برای منحرف کردن مسیر طلسم سیاهه. میتونید از طلسم های تهاجمی یا دفاعی سفید برای این منظور استفاده کنید، من از یکی از دوستانم دعوت کردم که برای نشون دادن اینکار به شما به من کمک کنه.

مردی با شنل سیاه و ماسک مرگخوارها از بین سایه های گوشه ی کلاس بیرون آمد و برای دانش آموزان سری تکان داد، بارتی نگاهش را از پنجره ی کلاس به دانش آموزان دوخت:
-همونطور که میبینید دوست من یک مرگخواره که نمیخواد هویتش فاش بشه. اون به سمت من طلسم های سیاه میفرسته و من به صورتی که برای شما توضیح دادم اونها رو منحرف میکنم یا از جلوی اونها جاخالی میدم، حالا اگر ممکنه همگی بلند شید و به سمت دیگه ی کلاس برید تا طلسم های منحرف شده به شما نخوره.

دانش آموزان به سرعت به دورترین نقطه ی ممکن نسبت به دو مرد نقل مکان کردند، بارتی و مرگخوار چوبدستی هایشان را کشیدند و به سمت هم نشانه رفتند، بارتی سرش را تکان داد و مرد شروع به پرتاب طلسم به سمت او کرد. انواع طلسم های سیاه و حتی شعله هایی از آتش به سمت بارتی پرواز کردند. بارتی شنلش را به دور خود پیچید و با چرخش کامل شنل، دیگر آنجا نبود و 10 متر آن ور تر ایستاده بود.

بار دیگر دو مرد رو به یکدیگر ایستادند و چوبدستی هایشان را به سمت هم نشانه رفتند، مرگخوار اینبار منتظر پیام بارتی نماند و شروع به پرتاب طلسم به سمت وی کرد، بارتی با حرکت سریع چوبدستیش طلسمهایی سفید رنگ و جرقه هایی آّبی به سمت طلسم های مرگخوار فرستاد، با برخورد طلسم ها با هم مسیر طلسم های سیاه به مقدار اندکی جابجا شدند و از چند متری بارتی عبور و با پنجره های قدی کلاس برخورد کردند.

بارانی از شیشه بر دانش آموزان بارید اما دو مرد بدون حرکت بر سر جای خود ایستادند. بارتی به سمت دانش آموزانش برگشت، دو دستش را به یکدیگر کوفت و شعله هایی سیاه بالای سر دانش آموزان شکل گرفت. چندین کاغذ پوستی از شعله ها به بیرون پرتاب شد و روی سر دانش آموزان ریخت. بارتی نیشخندی زد و گفت:
-تدریس امروز تمومه، تکالیف شما روی کاغذ های پوستی نوشته شده. خوب مطالب امروز رو مرور کنید. تو امتحان ممکنه از امروز سوال بیاد براتون!

دانش آموزان با نگرانی به کاغذ های پوستیشان نگاه کردند که با جوهر به رنگ خون روی آن نوشته شده بود:

نقل قول:
تکلیف جلسه آینده

رولی تک پسته در مورد دوئل خود با یک شخصیت سیاه بنویسید، هدف از این رول زنده ماندن شماست و لاغیر، طنز و جدی بودن رول کاملا دست خود شماست. برد یا باخت دوئل نیز بر عهده دانش آموزه، اما برد در برابر شخصیت لرد ولدمورت باعث کسر نمره خواهد شد (به علت غیرمحتمل بودن این موضوع! چه از نظر کتاب، و چه از این لحاظ که بالاخره لرده آقاجان!!!!) 30 نمره!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1394/4/24 23:31:08
ex Marcus Flint
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1394 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد اسلیترین

به نظرش عجیب و مسخره بود که بعد از قرن ها، امتحان سطوح عالی جادوگری بدهد و حتی برایش نگران شود. ولی خوب... او مورگانا بود با احساسات خاص خودش. امتحان آخر بود و مورگانا واقعا دلش می خواست خلاص شود. به او گفته بودند می خواهد چکاره شود؟ چه سوال مسخره ای. او از هم اکنون م ی دانست که به جبهه سیاهی خواهد پیوست. همینطور که در سالن راه می رفت؛ نگاهی به هم دوره های فعلی اش انداخت. می خواست به طرف لاکریتا برود که صدایش کردند.
- مورگانا لی فای!

موهایش را در هوا رقصاند. دلیل خاصی برای این کارش نداشت اما این حرکت آرامش می کرد. وقتی وارد اتاق شد سوروس اسنیپ برایش سری تکان داد.
- اون آقا، اونجا از شما امتحان می گیره!

چشم های مورگانا در نقطه ای که آقای مدیر اشاره کرده بود، به جستجو پرداخت. نیاز به خونسردی خاصی داشت تا در این لحظه مشخص ارام بماند. هیچ علاقه ای نداشت مرلین از او امتحان دفاع ذهنی بگیرد. مرلینی که سالها در تلاش به نفوذ به ذهن او بود. در واقع مورگانا شک داشت که، وقایع پیش رو به امتحان شباهت داشته باشد. به نظر می رسید او را به یک نبرد دعوت کرده اند. نفس عمیقی کشید و روبروی مرلین ایستاد. پیرمرد خنده ای کرد.
- مورگانا.... مورگانا... مورگانا... میدونی می تونم بهت نمره ای ندم لیدی مورگانا؟

پوزخندی زد.
- فکر میکنی باور می کنن؟ مورگانا با این همه ...

مکث کرد نمی خواست بگوید سن. و نمی خواست از خودش تعریف کند. مثل بقیه عاشق بهترین جلوه دادن خودش نبود. مرلین خندید.
- خوب ادامه اش؟

سعی کرد خودش را نبازد.
- من تجربه ام دقیقا به اندازه خودته.

مرلین خندید.
- پس به اندازه من مسنی!

چشم های مورگانا برقی زد
- ظاهرم نشون نمیده پیرمرد. مهم همینه.

مرلین به او خیره ماند.
- اعتراف کن مورگانا! حریف من نمیشی!

مورگانا نفس عمیقی کشید.
- تو اینو تعیین نمیکنی.
- نه حتی اگه مجبورت کنم با من بجنگی؟

این بار مورگانا بلند تر خندید.
- کسر شانت نیست از یه دختر هفده ساله شکست بخوری؟
- تو هفده سالت نیست مورگانا. مطمئنم اینو می دونی.
- اگه هفده سالم نیست چرا دارم امتحان میدم؟ من دانش هزاران سال رو در خاطر دارم اما هفده سالمه مرلین! از سرک کشیدن در ذهن من خسته نشدی؟
- همیشه ذکاوتت رو تحسین میکردم... هنوز عوض نشدی!

مورگانا از ته دل خندید
- این اولین بار بود که به حقیقت اعتراف کردی. اینو در تاریخ ثبت میکنم مرلین.

به نظر مورگانا داستان سرگرم کننده ای ایجاد شده بود. مرلین سعی میکرد او را عصبانی کند اما خودش بیشتر عصبی شده بود. این مرد خودش به کلاس اضافه نیاز داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1394 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه وارد هافل پاف.

- می شه از این جا بلند شی، لطفا.
- نه.
- نباید اینو می گفتی! پترفیکوس توتالوس!

پسرک با چهره ای بهت زده روی مبل راحتی خشکش زد. در مقابلش دختر بچه ای که حدودا سه سال از خودش کوچکتر بود قرارداشت. با موهای مشکی ای که پشت سرش آن ها را بسته بود.دخترک پوزخندی زد و پسرک خشک شده را روی زمین انداخت، خودش روی صندلی نشست و پاهایش را دراز کرد.

- بیا سیسی! این جا یه صندلی خالی پیدا کردم.

لحظه ای بعد دخترکی رنگ پریده با موهای طلایی روشن از پشت یکی از میز ها سرک کشید و با صدایی که اندکی می لرزید گفت:

- ولی پروفسور با ما دعوا می کنه. اون .. فاج یکی از نور چشمی هاشه بلا.

بلاتریکس شکلکی درآورد و گفت:

- واسه من اهمیتی نداره، اگه خودش هم بود این کار رو می کردم!
- واقعا این کار رو می کردید دوشیزه بلک؟

اسلاگهورن در حالی که لبخند می زد این حرف را زده بود. ردای بلند مخملی با طرح اسلایترین پوشیده و دستانش را درون جیب های ردایش فرو کرده بود و در چهره اش هیچ اثری از خشم یا ناراحتی دیده نمی شد. بلاتریکس که تازه متوجه حضور او شده بود، سعی کرد آثار بهت زدگی را از چهره اش بزداید و با غرور تمام بگوید:

- معلومه که این کارو می کردم، من از هیچ کسی نمی ترسم!

اسلاگهورن قاه قاه خندید و در حالی که دستمال سرخ رنگ زیبایی را برای پاک کردن عرقش بیرون می کشید گفت:

- شکی ندارم که شما ساحره قابلی هستید، دوشیزه بلک ولی فکر نمی کنم که این قدر خشونت لازم باشه. خب تو چه طوری نارسیسای عزیزم؟

و سعی کرد خودش را از شر این بچه لجباز و دردسر ساز خلاص کند. اما فایده ای نداشت. قبل از آن که نارسیسا چیزی بگوید بلاتریکس فریاد کشیده بود:

- فکر می کنی از من قوی تری؟

اسلاگهورن برای لحظه ای اندیشیده بود که شاید بیش از حد با این دختربچه مسالمت آمیز برخورد کرده است. آب دهانش را قورت داد و برگشت که پاسخ بلاتریکس را بدهد اما پیش از آن که بتواند چیزی بگوید، دخترک دوباره فریاد زده بود:

- با من دوئل کن!

این بار اسلاگهورن خنده اش نگرفت. کم کم داشت صبرش را از دست می داد:

- من الان چیزی نزدیک به چهار برابر سن شماست که از هاگوارتز فارغ التحصیل شدم و ..
- تو می ترسی ... آخ!

بلاتریکس چوبدستی اش را بیرون کشیده و آماده مبارزه با اسلاگهورن بود، اما ناگهان در یک لحظه جرقه ای آبی رنگ به دستش برخورد کرده و چوبدستی از میان انگشتان سوخته اش رها شده بود. اسلاگهورن با چشمان باز و متحیر به دیگر گوشه تالار اسلایترین خیره شده و پسر قد بلندی که از انتهای تالار به آن ها نزدیک می شد را دید.مرد جوان بی توجه به بلاتریکس به اسلاگهورن نزدیک شد و رو به او دستش را دراز کرد.

- متاسفم پروفسور، امیدوارم حالتون خوب باشه.
- ممنونم تام ولی من و بلا با هم از این شوخی ها داریم.
- شوخی؟ من که شک دارم دوشیزه بلک با کسی شوخی داشته باشه.

و سپس بسیار مودبانه اسلاگهورن را به طرف دیگر تالار هدایت کرد.در پشت سر آن ها بلاتریکس فریاد زد:

- من با کـ...

اما با نگاه خشمگینی که تام مارولو ریدل به او انداخت، کلامش را خورد و سکوت کرد. اسلاگهورن از این که این پسر را در کنار خودش داشت مسرور بود. حقیقتا چه قدر خوب بود که او را داشت. بزرگترین جواهری که تا آن روز به دست آورده بود.

در پشت سر آن ها بلاتریکس با ناراحتی روی مبل سبز رنگ نشسته و پاهایش را روی گردن خشک شده کرنولیوس فاج انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1394 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
یک رول یک پسته در مورد درگیری شخصیت یا شخصیت هایی از هاگوارتز با دستیابی به احساسات درون و کنترل آنها، چه احساسات سفید و چه سیاه (جدی یا طنز، هرچند که موضوع بیشتر جدیه اما پست طنز خوب هم میتونه نمره کامل بگیره)

جنگ هاگوارتز:
-کرشیو....
-بس کن. بس کن
کتی در حالی که روی زمین به حالت عجیبی تکون به خورد به مرگخواری التماس میکرد.
-باشه...
مرگخوار دست از شکنجه کتی برداشته بود و پوزخند میزد.
کتی چوبدستی اش را بیرون کشید . او شروع کرد به مرور کرد ورد هایی که تا آن زمان بلد بود:
آلاهومورا.....نه......هرچی بلدم اصلا به درد جنگ نمیخوره.....پس میمونه کرشیو....آره خودشه
مرگخوار که خونسرد ایستاده بود به تلاش های کتی برای ایستادن نگاه میکرد.
وقتی کتی کاملا ایستاد، نوک چوبدستی اش را به سمت مرگخوار گرفت اما مرگخوار هنوز خونسرد ایستاده بود.
کتی از فرصت استفاده کرد و گفت:
-کرشیو
هیچ اتفاقی نیفتاد.
مرگخوار پوزخند دیگری زد و گفت:
-برای استفاده از طلسم های سیاه باید از ته دل بخوای. باید واقعا بخوای منو شکنجه بدی.
کتی باز شروع کرد در ذهنش مرور کردن:
پس حالا که من نمی تونم طلسم سیاه استفاده کنم باید دفاع کنم. باید ذهنم رو متمکز کنم تا طلسم بعدیشو مهار کنم.
-...........خوب، به عنوان مثال....کرشیو
-پرتگو
طلسم مرگخوار به کتی نرسید و به دیوار نامرئی برخورد کرد که جلو کتی بود.
مرگخوار مات و متحیر به کتی نگاه میکرد. کتی که دیگر پوزخندی میزد گفت:
-برای دفاع هم باید بخوای که دفاع کنی. یا به عبارتی باید بخوای از طلسم های سفید استفاده کنی.
بعد دوباره کتی فریاد زد:
-استوپفای
مرگخوار به عقب پرتاب شد و بیهوش روی زمین افتاد.
کتی دوید و رفت تا به دوستانش کمک کند که با مرگخواران دیگر دست و پنجه نرم میکردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1394/4/24 8:19:41
تصویر تغییر اندازه داده شده

امضا کتی بل
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1394 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
1. یک رول یک پسته در مورد درگیری شخصیت یا شخصیت هایی از هاگوارتز با دستیابی به احساسات درون و کنترل آنها، چه احساسات سفید و چه سیاه (30 نمره )


تالار شلوغ تر از همیشه بود... خب، در واقع نبود، اما... در هر حال، ملت و امت جادوگر و ساحره پشت میز ها نشسته بودند و غذاها را غارت می کردند.

در این بین، مایکل کرنر هم پشت میزها بود، اما به جای غارت غذا، افکار پلیدی در سرش می پروراند... و خب، به کیک شکلاتی روی میز هم فکر می کرد. صدای آلبوس دامبلدور در سرش کوئیدیچ رفت:
-فرزندانم! از قورمه سبزی های روی میز بخورید که عین دستپخت مادر مرحوممه! بخورید و بیاشامید و اصراف کنید.

و بعد از گفتن این دیالوگ، با صورت در بشقابش فرو رفت و شروع کرد به لیسیدن غذا. ملت هم بعد از کمی مکث و ناخنک به قورمه سبزی، به آن حمله ور شدند.

اسنیپ هم که احساساتش جریحه دار شد، ایستاد و با صدای بلندی گفت:
-اصن تو اینجا چی کار می کنی دامبل؟
-اومدم به هری و سیریش و خودت سر بزنم، فرزند تاریکی.
-ببرین بیرون این پیرمرد پرحاشیه رو!

و به سبک و سیاق کتاب شش، دامبلدور را از برج پرت کردند پایین. آلبوس پیر مقداری در هوا کرال پشت رفت و صحنه اسلوموشن شد. نهایتاً هم روی پراید سیریوس بلک افتاد و سالم ماند. متأسفانه این جمله در مورد پراید سیریوس بلک صدق نمی کند.
-حالا هم که پیرمرد پرحاشیه رو انداختیم بیرون، به جای قورمه سبزی هاش، از این آبگوشت های پر از نخود بخورین که دقیقاً دستپخت مادرمه و بیست-سی سال مونده بود تو یخچال.

صورت ملت در هم رفت، ولی اسلیترینی های عزیزدردانه مجبور شدند آبگوشت بخورند و از آن تعریف کنند.

هوای تالار که از قبل خفه بود، حالا با نخود و لوبیا خوردن اسلیترینی ها بدبو به نظر می رسید. لشکری از شمع ها در هوا معلق بودند و هوای بالای تالار، طوری که انگار سقف را به تسمه تایمش هم نمی گرفت، بارانی بود. ملت پشت میزهای طویل نشسته بودند و آسمان را به تسمه تایمشان نمی گرفتند... خب، کلاً تسمه تایم ها در توصیف این صحنه بسیار فعال بودند.

-آغه، بعد من گفتم تو دیگه کدوم خغی هستی. گفت خغ؟
-البته از لحاظ علمی یه آدم نمی تونه خر باشه، ولی بگو بگو.
-منم بازی؟

سه داف ریونکلایی کمی آن طرف تر نشسته بودند و حرف می زدند: فلور دلاکور، روونا ریونکلا و ریتا اسکیتر. قلب مایکل کرنر شروع کرد به ترکیدن و خودش را به در و دیوار سینه ی مایکل کوبید. بعد، قلبش فهمید که حرکت اشتباهی زده و تنها احساسی که در این مواقع بیدار می شود، احساس بی ناموسی مایکل کرنر است. قلبش آرام گرفت و به مغز گفت:
-هی اوشگول، اشتباه پیام دادی. به غدد درون ریزش پیام بده.
-عه؟ شرمندتم دادا. این پسر معلوم نی فازش چیه دیگه.

نگاه مایکل که از گفتگوی قلب و مغزش بی خبر بود، به دفتری که با خودش آورده بود، افتاد. تکلیف بارتیموس کراوچ جونیور. کنترل احساسات.

در اینجا بود که جنگ داخلی شروع شد. اعضای بدن مایکل به جان هم افتادند. غدد درون ریزش به قلب لگد و حتی لغد می زدند و از آن طرف، قلب مدام غدد درون ریز را گاز می گرفت و پرتش می کرد این طرف و آن طرف. مغز هم که عاقل تر بود خیر سرش، درگیر جدا کردن این دو از یکدیگر بود. قلب گفت:
-بی شعور، بذار عاشق شم.
-عشق چیه کفاصط، فقط بی ناموسی! مایکل نرفت تایلند که برا عاشق شدن آموزش ببینه!
-من می خوام عاشق شم!
-شیر بخور باو.
-کسی ما رو صدا زد؟

در حین این جنگ داخلی، اوضاع در بیرون چندان مناسب به نظر نمی رسید. مغز که می خواست قلب و غدد درون ریز را از هم جدا کند، هی پیام های اشتباه به اطراف مخابره می کرد و برای همین، دست و پای مایکل از کنترل خارج شده بودند. مایکل حرکات عجیبی انجام می داد. یک بار این شکلی شد و بعد این شکلی، انگار در اتوبوس بود و راننده کوبیده بود رو ترمز.

ملت هم که این اوضاع را دیدند، شروع کردند به دست زدن. چند نفری پا شدند و همراه مایکل شروع کردند به رقصیدن. در این گیر و دار و عصبانیت و نعره های اسنیپ و لبخندهای ملیح سیریوس بلک، صدای تازه و جذابی به گوش رسید:
-تکون بده، تکون بده! بدنو تکون بده! تکون بده!

ملت لحظه ای به حالت پوکرفیس در آمدند، چون در رول های مایکل کرنر، آرش بیشتر از خود مایکل کرنر حضور داشت، اما بعد صدای آرش جادو کرد و ملت ریختند وسط و شروع کردند به تکان داد. آرش همچنان می خواند و قِر می داد:
-"هی
دنبالمو بیا
ناز نکن بیا
تو دل برو
دیوونه دیوونتم
هی
دنبالم بیا
دورشو از اینا
تو دل برو
میدونی دیوونتم
تکون بده!"

ملت دیگر از کنترل خارج شده بودند. یکی از دانش آموزان حرکتی زد و شمع ها اول رنگی رنگی شدند و بعد، شروع کردند به خاموش و روشن شدن. یک نفر در تالار بخار پخش می کرد و فلورانسو مشغول چیز فروشی شده بود. و مایکل کرنر در مرکز این رقص ها بود. همچنان حرکات خفنزی می زد و معلوم نبود از کجا، ولی کلاه خفنزی هم روی سرش گذاشته بود. اول اینطوری کرد و بعد، این حرکت که حتی اسنیپ را هم انگشت به روغن مو گذاشت.

در این بین، دل داف های ریونکلایی و غیرریونکلایی رفته بود و سر و دست می شکاندند تا با مایکل تکان بدهند. آرش همچنان "تکون بده" نعره می زد و ملت هم با شدت بیشتری تکان می دادند.

و اما جنگ داخلی. جنگ به انتهایش نزدیک می شد. قلب له و لورده شده بود و آخرین مقاومت ها را نشان می داد. تسمه تایم مایکل لبخندهای ملیح می زد. همه چیز به نفع بی ناموسی بود. مغز که کمی ناراحت شده بود، سعی با فکر کردن به اینکه حداقل تکلیف بارتیموس کراوچ جونیور را انجام داده، کمی از ناراحتی هایش بکاهد. در هر حال، توانسته بودند عشق را کنترل کنند، گرچه بی ناموسی را نمی شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لامصب چقد رنک

!Only Raven

وبلاگ شخصی من

بیخیال اون صوبتا، من هنوز شصت درصد ایفام ریتا هم سی و نه درصد، جمعاً می شیم 99 درصد ایفا


چقد چکش!

اصن ذووووق

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1394 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد گریف


1. یک رول یک پسته در مورد درگیری شخصیت یا شخصیت هایی از هاگوارتز با دستیابی به احساسات درون و کنترل آنها، چه احساسات سفید و چه سیاه (30 نمره )

- آروم باش! ... آروم باش لعنتی!

مرد زیر لب خطاب به قلبش این حرف را زد، زیرا قلبش مانند گنجشکی بی قرار در قفس، می تپید. بالاخره وقتش رسیده بود، وقت انتقام! چوبدستی اش را محکم در دستش فشرد تا لرزش دستش از بین برود. حس هیجان و کمی ترس به همراه ادویه تنفرت، او را در آن لحظه شکل داده بود. رو به روی عمارت بزرگ ایستاده بود. این عمارت، متعلق به بزرگترین نفرت زندگی او بود، هنری جونز!

باد شدیدی که به صورتش میوزید را نا دیده گرفت، برای یه عصر دل گرفته ی بارانی پاییزی، فقط یک قتل کم بود. هنری قبل از آنکه دشمن دیرینه ی او باشد، مجرم بود، وزارتخانه بالاخره بعد از مدت ها، جایزه پیدا کردن هنری را چه زنده چه مرده، صادر کرد و او هم با اشتیاق، این پیشنهاد را در هوا قاپید. مرگ تمام اعضای خانواده اش، به دست یک مجرم، بدترین خاطرات کودکی او را رقم زد. هنوز آن خاطره ی تلخ را بخاطر داشت.

فلش بک


- الان منو میکشه!

با این حرف، لبخند کم رنگی زد. واقعا چرا ان قدر خانواده اش به ساعت بیرون ماندن او گیر میداند؟ او دیگر بچه نبود، پانزده سال سن داشت. رو به روی در خانه شان رسید. دستش را روی در گذاشت که در بزند که در بدون مقاومت باز شد. این اتفاق او را شکه کرد، پدر مادر او هیچوقت انسان های حواس پرتی نبودند. با کمی دقت متوجه شد قفل در شکسته است، انگار آب سردی بر پیکرش ریخته باشند، در سر جایش یخ زد. به آرامی در را به داخل هل داد و وارد خانه شد.

ناگهان دلش هُری ریخت، جسد پدر و مادرش هر کدام گوشه ای از پذیرایی بزرگشان افتاده بود. شکه شد، حتی نمیتوانست ناراحت باشد، این اتفاق فوق العاده ناگهانی بود. با قدم های آرام به سوی پدرش رفت، چشمان پدر همچنان باز بود، با دستان لرزان پلک های پدرش را بست. ناگهان متوجه نامه ای بر روی سینه ی جسد شد.

نقل قول:
این سزای کسیه که تو کار هنری جونز دخالت کنه.


هنری جونز، مسبب مرگ آن دو، هنری بود. پشت پرده ی اشک، برگه رو با خشم مچاله کرد و به گوشه ای پرت کرد و با ناراحتی از غم مرگ عزیزانش، شب را با گریه سحر کرد.

پایان فلش بک

صورت خیسش را پاک کرد، حس انتقام در او میجوشید. باران شدید تر شد، در حالی که ردای سیاهش به بدنش چسبیده بود، به سوی در ورودی عمارت حرکت کرد. در راه رسیدن به در، تمام زندگی اش جلوی چشمش رژه رفت، فارغ التحصیل شدن در هاگوارتز با نمره های عالی، استخدام به عنوان کارآگاه در وزارت سحر و جادو، همه و همه بخاطر این روز بود.

- خوش اومدی آلبرت!

هنری در حالی که در چهارچوب در ایستاده بود، آغوشش را باز کرد و با نیشخند به وی نگریست. هنری نسبت به عکس های پرونده اش پیر تر بود اما نباید گول ظاهر او را میخورد. هنری با نیشخند ادامه داد:
- میبینم ردای سیاهم پوشیدی.

با حرص دندان هایش را بر هم فشرد و گفت:
- آره، میخوام کشتن و مراسم ختمت رو یه جا انجام بدم!

با این حرف، چوبدستیش را بالا آورد و طلسمی را به سمت او فرستاد. هنری بلافاصله پشت دیوارِ کنار در سنگر گرفت و طلسم به او برخورد نکرد. بعد از چند ثانیه از پشت دیوار بیرون آمد و فریاد زد:
- آواداکدورا!
- پتریفیکوس توتالوس!

دو رشته ی قرمز و سبز از چوبدستی دو نفر به یکدیگر چسبید، وقت دوئل بود! قدرتی که از چوبدستی هنری خارج میشد را به راحتی احساس میکرد. رشته ی سبز رنگ به آرامی جلوتر آمد. نباید شکست میخورد، او برای انتقام آمده بود. محکم تر چوبدستی را گرفت و قدرت بیش تری را وارد چوبدستی اش کرد. با کمال تعجب رشته ی قرمز به سرعت بر رشته ی سبز غلبه پیدا کرد و هنری به عقب پرتاب شد.

- اکسپلیارموس!

چوبدستی از دست مجرم خارج شد، حال وقت صاف کردن تسویه حساب بود. چوبدستی اش را به سمت او گرفت و آماده ی کشتن او شد، اما نیروی مانع میشد. ترس را آشکارا در چشمان فرد مورد نفرتش دید. چشمانه ش را بست و آماده ی کشتن هنری شد اما باز هم همان حس مانع شد. آهی کشید، او نمیتوانست، نمیتوانست او را بکشد. وردی را زیر لب زمزمه کرد، طنابی ظاهر شد و به بدن مجرم پیچید.

- کشتن تو خانواده منو برمیگردونه! حالا هم منتظر باش کارآگاه ها بیان ببرنت آزکابان.

لبخند تلخی زد، برگشت و از عمارت خارج شد. با آنکه او را نکشته بود، اما ته قلبش از کار خود راضی بود. دلش میخواست که او را بکشد، حتی وظیفه هم این اجازه را به او داد، اما وظیفه، اینطور حکم میکرد که در صورت لزوم، مجرم را زنده تحویل دهد. در دل عمیقا" می دانست، پدر و مادرش هم از این تصمیم او راضی هستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1394 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول یک پسته در مورد درگیری شخصیت یا شخصیت هایی از هاگوارتز با دستیابی به احساسات درون و کنترل آنها، چه احساسات سفید و چه سیاه (جدی یا طنز، هرچند که موضوع بیشتر جدیه اما پست طنز خوب هم میتونه نمره کامل بگیره) 30 نمره


دلسوزی...احساسی که خیلی هایمان از آن متنفر هستیم...خیلی هایمان از نگاه ها دلسوزانه اطرافیانمان رنج میبریم و این آغاز تنفرمان میشود...آغاز تنفر دخترکی ده ساله!
ستارگان هرگز باشکوه تر از آن شب نظاره گر زمین نبودند و ماه هرگز زیباتر از آن شب بر کنج خلوت لندن نتابیده بود...مطمئنا شب زیبایی برای مرگ بود.
ساعت ها از نیمه شب گذشته بودند وچراغ کارگاه چوب بری به صورت زننده ای فضای اطراف را روشن میکرد،با این وجود چشمان خودبین صاحب مغازه از دیدن این نور عاجز بود.دختر هجده ساله ای آهسته وارد مغازه شد.بوی خوش چوب تازه بینیش را پر کرد اما چقدر زود این بو از بین میرفت و جایش را به بوی خون میداد...!دخترک با صدایی که آرام تر از نجوا و بلند تر از زمزمه بود گفت:
-آقای جیسون؟

مرد چوب بر به سمت او برگشت و با صدایی خواب آلود جواب داد:
-خودم هستم!

سپس نگاهی به ساعتش انداخت و با لحنی پدرانه گفت:
-دخترم نمیدونم تا الان کجا بودی ولی ساعت دو نیمه شبه...مادرت نگرانت میشه!

"مادر"...همان کلمه ای که کافی بود تا وجودش آتش بگیرد.به سمت مرد رفت و یقه اش را در دستان ظریفش گرفت و فریاد زد:
-مادرم؟!خوب به چشمام نگاه کن و بگو شبیه چشمای یه زن با لباس سفید نیست؟!به صدام گوش بده و بگو شبیه صدای یه زن که تمنا کنان فریاد میزنه نیست؟!اره...بهم نگاه کن و بگو شبیه کسی نیستم که غرق در خون بود؟!

اشک هایش با وجود این که با خود عهد بسته بود گریه نکند بر روی گونه هایش جاری شد.مرد خودش را از میان دستان دخترک آزاد کرد و با لحنی عصبانی گفت:
-من با بچه ها کاری ندارم...شانس این که تو و برادرت با پدرت زندگی کنین رو دادم و برخلاف میلم دوباره این شانسو بهت میدم...سریعتر برو!
-درسته...ولی من اومدم که شانسمو ازم پس بگیری....هیوقت نفهمیدم مادرم رو برای چی کشتی اما معنی نگاه های دلسوزانه به بچه هایی که مرگ مادرشون رو جلوی چشمشون دیده بودن رو خوب فهمیدم....ازت متنفرم!

مرد را که بی حرکت ایستاده بود به عقب هل داد...مرد روی زمین افتاد و به او چشم دوخت.دخترک قهقه ای سر داد...قهقه ای که نه تنها مرد را بلکه خودش را هم آزار میداد.
-تو این چندسال اونقدر ساحره خوبی شدم که میتونم بدون این که حریفم متوجه بشه خشکش کنم!

و بعد تیغ برنده و سرد دشته را روی شکم مرد گذاشت.باورش نمیشد که میتواند مرد را بکشد اما آتش انتقام چنان در دلش زبانه میکشید که میتوانست هرکس دیگری را هم نابود کند.
-میخوام مثل خودت دست به قتل بزنم...دوست دارم خونت کارگاهتو به گند بکشه!
و بعد دشنه در سینه مرد فرو رفت و دخترک در بی رحمی غرق شد.روز بعد که پلیس ها به صحنه جرم آمدند، با وجود این که قاتل درمیان چشمانشان بود اورا ندیدند...آن ها هرگز دختر را که در جلد گربه نمایش فرو رفته بود ندیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1394 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین


یک رول یک پسته در مورد درگیری شخصیت یا شخصیت هایی از هاگوارتز با دستیابی به احساسات درون و کنترل آنها، چه احساسات سفید و چه سیاه (جدی یا طنز، هرچند که موضوع بیشتر جدیه اما پست طنز خوب هم میتونه نمره کامل بگیره) 30 نمره



بعد از کلاس دفاع در مقابل جادوی سیاه، که آخرین کلاس آن روز دانش آموزان گریفیندوری بود، ملت گریفی به تالار گرفیندور رفتند تا استراحتی کرده و خود را برای شام آماده کنند.

هرمیون بسیار مشتاق بود که در اولین فرصت تکلیف های خود را انجام دهد و از آنها رها شده و به مطالعه ی اضافی بپردازد، به محض ورود به تالار به گوشه ای پناه برده و دفتر و کتاب هایش را در آورد تا انجام تکالیفش را اغاز کند. پس از انجام تکالیف کلاس ورد های جادویی، نوبت به دفاع در مقابل جادوی سیاه رسید اندکی صبر کرد، نمی دانست باید برای دفاع در مقابل جادوی سیاه چه بکند.

زنگ شام به صدا امد و باعث شد بچه های همه ی گروه ها، با خوشحالی تالار های خود را رها کرده و به سمت سرسرای عمومی هجوم بیاورند.

هرمیون که بر خلاف بقیه با تمام دفتر و کتاب هایش به سرسرای عمومی هجوم اورده بود، انها را روی میز غذا جلوی رون انداخت و باعث چپ شدن ظرف غذای او و جاری شدن سوپش بر روی میز شد.

رون که از این کار هرمیون عصبانی شده بود فریاد زد:
-میشه این کتابای مزخرفتو جم کنی؟

هرمیون هم در مقابل به جای داد و بیداد، چنان نگاهی به رون کرد که رون دیگر نتوانست حرفی بزند.

پس از آن که سوپ های پخش شده بر روی میز توسط چوبدستی هرمیون ناپدید شدند و رون دوباره برای خود سوپ ریخت، هرمیون کتاب هایش را باز کرد و در حالی که مشغول خواندن انها شد، تند تند قاشق های غذایش را نیز در دهانش فرو میکرد.

رون که با تعجب به هرمیون که به نظرش در خوردن هول کرده بود نگاه کرد و گفت:
-خیلی گشنته؟
-نخیر...میخوام برم کتابخانه...

و قاشقی دیگر در دهانش فرو کرد.

-به این زودی؟ بابا بذار دو روز بگذره بعد شروع کن دو هفته وقت داریم....

هرمیون که گویا متوجه شده بود رون چه میخواهد بگوید، با دهان پر بر سر رون فریاد زد:
-فکر کردی من مثل تو ام که دو روز مونده به تحویل تکالیف به خودم بیفتم؟من اینده اندیشم...

رون با چشمانی که گویا با آنها به هرمیون می گفت «جون خودت» یا «بابا دور اندیش» نگاهی بهش کرد اما تلاشی برای ادامه ی کل کل های همیشگی یشان نکرد.

بعد از چند دقیقه، هرمیون که غذایش را تمام کرده بود با عجله دفتر و کتاب هایش را جمع کرد و به سوی کتابخانه به راه افتاد.

در کتابخانه که پاتوق همیشگی هرمیون بود، بری اولین بار کتاب درخواستی هرمیون یافت نشد. هرمیون که با قیافه ی گرفته در کتابخانه نشسته بود، به کتاب ها خیره شده و منتظر بود تا فرجی رخ دهد.

در دقایق پایانی روز چهار شنبه در حالی که زمان بسته شدن درهای کتابخانه در حال فرا رسیدن بود، مادام پینس اهسته به سمت هرمیون رفت و او را وادار به خروج از کتابخانه کرد.

هرمیون که ناامید شده بود و انگار دنیا بر روی سرش خراب شده است به سمت تالار خصوصی گریفیندور رفت و بعد از ورود به ان، در تالار نشست تا زمانی که همگی برای خواب به خوابگاه ها پناه بردند و تنها رون در تالار باقی ماند.

رون نیز که چشمانش از خستگی سرخ شده بود از جای خود برخاست اما قبل از رفتن به سمت هرمیون رفت و در کنارش نشست و با صدایی خواب آلود گفت:
-چی شده انقدر تو فکری؟ باز کتاب پیدا نکردی؟

هرمیون که نزدیک بود اشک از چشمانش جاری شود سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و با چشمانی گریان شروع به تعریف کرد.

رون که موضوع هرمیون برایش کمی مسخره بود با قیافه ای جدی گفت:

-شاید تو حرفاش نکته ای گفته که دقت نکردی....مثلا برای من کنترل احساساتمون توسط خودمون مهم بود...

سپس از جای خود برخاست و با گفتن«شب بخیر»به هرمیون به سمت خوابگاه رفت و هرمیون را در حال خود تنها گذاشت چون می دانست این گونه راحت تر خواهد بود.

هرمیون که کلمات اخردر نظرش مهم جلوه کرده بود به فکر فرو رفت و با خود گفت:«شاید باید خودمون یاد بگیریم که چطور احساساتمون را کنترل کنیم ...شاید باید فقط ذهنمون رو متمرکز کنیم؟اما کدوم احساس را باید کنترل کنم؟»

هرمیون سرش را برگرداند و به رون که در حال بالا رفتن از پله ها بود نگاه کرد، شاید این بهترین انتخاب بود...
شاید این فرصتی بود که عشقش را کنترل کند؟!

روز بعد وقتی گریفیندوری ها از خوابگاه ها خارج شدند، تالار را به گونه ای دیگر دیدند. تمام تالار با اینکه قرمزی همیشگی را داشت اما مملو از قلب هایی بود که بر روی انها نام رونالد ویزلی با رنگی طلایی رنگ نوشته بود.

هرمیون در میان آن همه قلب با چشمان خیس و پف کرده نشسته بود و به جایی زل زده بود. رون که از دیدن ان همه قلب که نام او بر انها به چشم می خورد تعجب کرده بود، ارام ارام جلو رفت و در مقابل هرمیون نشست.

هرمیون سرش را بالا آورد و با همان چشمان پف کرده و نگرانش به رون خیره شد.

-اینجا چه خبره؟ کی این کارا رو کرده؟

صدای مک گونگال، که برای سر کشی امه بود، همه را از جا پراند. ملت که با قیافه هایی متعجب ایستاده بودند و پاسخی برای گفتن نداشتند.

رون که زمان رو غنیمت شمرد و بلند شد و گفت:
-کار منه...
-ویزلی؟ مثل اینکه خیلی خودتو دوست داری؟ برای همین هم من 10 امتیاز از گریفیندور کم می کنم...در ضمن اینا رو هم جمع می کنی و کل تالار رو هم جارو می کنی...

و روی پاشنه چرخید و از تالار خارج شد.

هرمیون که از این کار رون تعجب کرده بود گفت:
-چرا گفتی خودت این کارو کردی؟ تو که همیشه از جواب دادن به مک گونگال می ترسیدی!!!

رون بار دیگر در مقابل هرمیون نشست و گفت:
-راستش تمام دیشب داشتم سعی می کردم تکلیف دفاع د رمقابل جادوی سیاهو انجام بدم...و بالاخره تونستم که یکی از احساساتمو کنترل کنم ... یعنی ترسمو...

هرمیون که به چشمان رون خیره شده بود در پاسخ به او گفت:
-منم تونستم درست مثل تو یکی از احساساتمو کنترل کنم...اما نه ترسمو...بلکه عشقمو...

و اشک از چشمان دو عاشق جوان جاری شد تا سایر ملت هم، چشمانشان تر شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده