جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  20 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  299 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  286 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  360 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1394 02:22
نمایش جزئیات
آفلاین
میرتل تنها در دستشویی اش نشسته بود وبه مرگ فکر می کرد و از تنهایی اش لذت می برد.

صدای باز و بسته شدن در دستشویی و هق هق گریه سکوت شب رامی شکست میرتل به محض دیدن او را شناخت دراکو مالفوی دانش اموز سال هفتم اسلیترین.
میرتل از گریه او متعجب شد با احتیاط از او پرسید:
چیزی شده؟ من می تونم کمکت کنم؟

-نه من باید یک کار شیطانی انجام بدم.
برخلاف انتظار میرتل لحن دراکو آرام بود


-ولی آخه چه جور کاری؟

-من باید یک جان پیچ درست کنم این دستور لرد سیاهه چون نتونستم دامبلدور رو بکشم

- میشه بیشتر توضیح بدی؟
-من باید با استفاده از بزرگترین کار شیطان با مرتکب شدن قتل در رو حم شکاف ایجاد کنم باید در این راه از آسیب زدن استفاده کنم بعد روحمو تو یک وسیله پنهان کنم....
-پنهان کنی آخه جه جوری؟
-خوب یک طلسم هست که...

هق هق مالفوی بیشتر شد وادامه داد:
-اونقدر ترسناکه که نمی تونم بگم


میرتل که هم وحشت کرده بود و هم ناراحت با ناراحتی برای او سری تکان داد وسپس او را با افکارش تنها گذاشت

میرتل غم بزرگی در سینه اش حس می کرد برای اولین بار کسی را می دید که ار خودش غمگین تر بود.

خب می رسیم به پست شما.
در پست شما برخلاف پست دوست قبلیمون استفاده بی رویه از اینتر مشاهده میشه!بعد از هر بند دوتا اینتر و وقتی به دیالوگ می رسین یه انتز کفایت میکنه.استفاده بیش از حد از اینتر هم نوشته رو غیرعادی جلوه میده.غیر از این مورد در داستان شما پرش از روی سوژه دیده میشه.وقتی میرتل از دراکو سوال می پرسه قابل قبول نیست که اون به همین راحتی موضوعی مثل اینو در اختیار یه روح قرار بده.ضمن اینکه میرتل شما زیاد شبیه اون دختر جیغ ویغی نیست که می شناسیم!با این همه ورود به ایفا میتونه به رفع این مشکلات کمک کنه به شرط ادامه فعالیت در ایفا و پست زدن و خوندن پست های دیگران وگرنه صرف ورود به ایفا هیچ فایده ای نداره.

تایید شد.

گام اول:گروهبندی.
گام دوم:معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/9 10:20:31
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1394 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام داستان جدید من اینه (((دوان دوان وارددستشویی شدو در و پشت سرش محکم بست وقتی نور مهتاب بصورتش خورد صورتش خیس بود چشماش از بس گریه کرده بود قرمز شده بود رفت جلوی یکی از آینه ها وشیر آب و باز کرد وصورتش و شست بعد تو آینه خودشو نگاه کرد و زمزمه کنان به خودش گفت:ببین چه بلایی سرت اومده دراکو هر جور شده باید این قضیه رو تموم کنی.
بعد با فریاد زد:باید هر جور شده این کارو بکنم.اما نتونست حرفشو ادامه بده وزد زیر گریه بعدش همان طور که گریه می کرد گفت:اگه نتونم تمومش کنم اون حتما می کشتشون.
منم خیلی آروم گفتم:این طوری ندیده بودمت دراکو مالفویی.فریادی از ترس کشید و چرخی زد اما نتونست وایسه و افتاد وهمونجا نشست و دوباره شروع کرد به گریه کردن. کمی بعد که تونست به خودش مسلط بشه گفت:از اینجا برو میرتل .یک لحنی توی صداش بود که همیشگی نبود یعنی لحن تمسخر آمیز همیشگیش نبود.
منم خیلی آروم گفتم :می تونم کمکت کنم دراکو.اما قبل از اینکه جواب بده با دست راستش دست چپشو گرفت و زمزمه کنان گفت:اون عصبانیه اون می دونه.
دوباره سوال کردم که چی شده دراکو.اما یک دفعه با فریاد گوشخراشی گفت:به تو ربطی نداره دختره احمق.بعد بلند شد و از دستشویی بیرون رفت اما یک لحظه صورتش و دیدم که داشت دوباره گریه می کرد. با خودم گفتم: دراکو مالفویی پسر مغرور همیشگی نبود.برای اولین بار یکی را پریشان تر از خودم دیدم و شرشر شیر آب هنوز ادامه داشت))).(واقعا از راهنمایی های شما خیلی ممنونم)

هوم...خب پست شما در نگاه اول چندان شبیه یه داستان به نظر نمیرسه و علتش اینه که شدیدا نوشته ها در هم فرو رفته ن!
مرسومه بعد از بند ها به اندازه دو اینتر بینشون فاصله گذاشته بشه.وقتی جمله تموم میشه و به یه دیالوگ می رسید یه اینتر بزنید و دیالوگ رو به خط پایین منتقل کنید.با اینتر دوست باشید چیز خوبیه و نوشته رو زیباتر میکنه از نظر ظاهری.
یکی دو مورد پرش از روی سوزه در پست دیده میشه ولی در کل پست خوبی بود.فقط خاطرتون باشه در ایفای نقش با اینتر بیشتر دوست باشید!

تایید شد.

مرحله اول:گروهبندی.
مرحله دوم:معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/9 10:14:28
عمو نوروز نیا اینجا که این خونه عزا داره
پدر خرج یه سال قبل شب عید و بدهکار
چشای مادر از سرخی مثل ماهی هفت سینن
که ازبس تر شدن دائم دیگه کم کم نمیبینن
برادر گم پشت سرنگ های فراموشی
تن خواهر شده پرپر تو بازار هم آغوششی
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست
تا وقتی نون و خوش بختی میون کول بارت نیست
عمو نوروز نیا اینجا بهار از یاد ما رفته
روی سفره نه هفت سین نه نون نه ___
عمو نوروز تو این خونه تموم سااال زمستونه
گل وبلبل یه افسانه است فقط جغد که میخونه
بهارو شادی عید و یکی از اینجا دزدی
یکی خاکستر ماتم رو تقویم ما پاشیده
عمو نوروز نیا اینجا
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1394 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
من نمایشنامم رد شد یکی بجاش مینویسم...
خب
از زبون میرتل:
توی دستشویی نشسته بودم و داشتم به بدبختیام فکر میکردم و جیغ میکشیدم یه جیغ خیلی آروم مثل یک آواز بعد خودم اومدم.
و صدای آب رو شنیدم گفتم حتما خیالاتی شدم و بعد شیرجه زدم توی یه توالت بعد که در اومدم منبع صدا رو دیدم که دیدم یه آدمه و شیر هارو باز گزاشته ...
دیدم موهای زرد داشت انگار مالفوی بود خواستم ببینم کیه و ازش بپرسم که کیه ولی یوهو صدای دویدن اومد نگاه کردم ببینم کیه که داره میاد.دیدم پاتره که گفت هی تو مالفوی اینجا چیکار میکنی بازم تو معجون سازی 15 شد نمرت ها؟؟؟؟ها؟؟؟؟
داشت بش میخندید خواستم بگم اینا برا شخصیتت مضرن که دیدم دراکو برگشت و وردی بهش پرتاب کرد بعد دعوا کردن و من شروع کردم به جیغ کشیدن اونقدر بلند که اونا نتونستن دستشونو از روی گوش هاشون جمع کنن اینجا بود کهاونقدر جیغم بلند شد که شیر ها ترکیدن هری به زبون مار حرف میزد تا بره تو تالار اسرار تا بر اثر جیغم ناقص نشه...
همه ی پروفسورا اومدن اونجا اصلا نتونستن کار کنن چون داشتن میمردن که متوجه ی اونا شدم جیغمو قطع کردم و تالار هم باز شده بود مالفوی به هوش شده بود خودم هم نفسم بند اومد ولی هری توی تالار اسرار بود. از اون تو صدا هایی شنیدم ولی بعد قطع شدن...
چند ساعت بعد هم بدون اینکه کسی از من بپرسه گفتن دراکو خواسته پاترو بکشه...
بعدش دوباره دراکو اومد اونجا و فقط گریه کرد قفط گریه کرد..
من هم خواستم آرومش کنم گفتم اگه لوت بدم چیکار میکنی گفت خفه شو میخوای چی رو لو بدی گفتم همون چیزی که خودت هم میدونی بعدش اون فکر کرد که من فهمیدم به اجبار مرگخوار شده ولی من نفهمیده بودم گفت اگه راس میگی بگو...
شانسی کلمه ی ولدمورت افتاد رو زبونم و گفتم بعد گفتم چجور فهمیدی و جیغ کشیدم بازم شروع کرد به گریه کردن اونقدر گریه کرد تا دیگه تو چشاش آب نبود بعد هم دیدمش که بی هوش شده گفتم بزار خودش که به هوش اومد میره بیرون...
.
.
.
.
اره هرمیون خب این داستان بود:دی
امیدوارم این یکی قبول بشه


چرا آخر پستتون انقدر اضافه اومده؟!
بگذریم...با اینکه هنوز یه سری ایرادات دیده میشه تو پست ولی این بهتر شد و تقریبا شکل داستان به خودش گرفت.امیدورم ایفای نقش بهتون کمک کنه بتونید بقیه ایراداتو هم مرتفع کنید.

تایید شد.

گروهبندی
و در قدم بعدی معرفی شخصیت.








































افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Ignotus در 1394/5/8 12:15:03
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/8 16:36:12
I AM LORD VOLDEMORT
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1394 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
با نام خدا
سلام
ببخشید از داستان که الکیه ولی خب خودتون گفتین عیب نداره که تخیلی یا الکی و یا طنزو و جدی باشه من هم با سلیقه ی خودم مینویسم.
خب داستان از جایی شروع میشه که:
یک روز دراکو مالفوی و چند تا از دوستاش مثل پیتر و گویل میرن توی جنگل تاریک و میگردن دنبال یک حیوون آزمایشگاهی که روش افسون اجرا کنند.اما یک جن خونگی رو پیدا میکنن ولی برای اینکه اونا خیلی به جن های خونگی علاقه ندارن بلکه ازشون متنفرن اونو میکشن...
ولی جریان از این قراره که گویل که نه سواد داره و نه عقل اونو میکشه که با افسون (ریداکسوس) این کارو میکنه و صدای بسیار خوف ناکی ایجاد میشه و مالفوی چوب دستی گویلو ازش میگیره و اتیشش میزنه و اونو تهدید میکنه ، بعد از اون، هری و دوستاش که میشنون این صدا از کجا اومده(البته همه شنیدن)آقای فلیچ(سرایدار مدرسه)
میادو میگه چند تا از دانش آموزان غیبشون زده...
بعد که میفهمن اینا مالفوی و پیترو گویل هستن،هاگریدو خبر میکنن که بیارتشون ولی هری پاتر که شنل نامرئی رو داره اونو میپوشه و میره پیش هاگرید میگه من هم میخوام بیام و مالفوی رو ضایع کنم...
هاگرید هم میگه باشه تو هم بیا ولی با شنل...بعد اونم میاد و کج منقار رو برای برگشتن میبرن و میرن به جنگل تاریک...
بعد که به اونجا میرن میبینن که مالفوی داره (نفرین صلیب کشی یا همان کلوشیو) رو روی بچه کج منقار ها انجام میده...
بعد کج منقار بالغ از خود بی خود میشه و کنترلش از دستش هاگرید در میاد و اونا رو میندازه و میره سمت مالفوی بعد که به مالفوی حمله ور میشه مالفوی هم از ترس میگه (آبراکدابرا)یعنی نفرین مرگبار و اون هم میمیره ...
بعد که از ترس میخواد هاگریدم بکشه تا دیگه کسی نباشه که به بقیه خبر بده هری مالفوی رو خلع چوب دستی میکنه و میبرنشون هاگوارتس و مالفوی رو زندانی می کنن تا وقتی که از وزارت خونه بیان و مالفوی رو به ازکابان ببرن ...
بعد از اینکه میرتل گریان از دراکو پرسد چیه چرا داری گریه میکنی اینا رو بهش گفت اما با کلی چک و چونه میرتل هم چون که قول داده بود گفت باشه نمیگم چون در هر صورت الان همه خبر دارن....
بعدش هری میاد و میبینه که همه جارو آب گرفته و به دراکو میگه تو اونو کشتی و دراکو افسون خلع سلاح رو اجر میکنه(البته اینم بگم دراکو دوباره چوب دستی به دست اوورده مال پیتر رو)اما هری چوب دستی اصلیش رو از توی جیبش در میاره و میگه میدونستم میخوای منو خلع سلاح کنی و بعد بکشیم اما من نمیزارم و میگه سنتوس فترا...و از اون ور هم مالفوی میگه آبراکدابار بعد هم پروفسور ها میان و اونا رو جدا میکنن...و دراکو رو به ازکابان می برن پاتر هم محاکمه میشه چون که خواست مالفوی رو بکشه
با تشکر از خوندنتون
میدونم که قبول نمیشه اما خب من کتاب های هری پاترو نخوندم که بتونم یه چیزی شبیه شون بنویسم اما خب بالاخره سعی ام رو کردم.

خب حقیقت ایده ی خوبی بود ولی چیزی که اینجا خواسته میشه بنویسید یه رول یا نمایشنامه ست.یه داستان یعنی توصیف و شرح یه موضوع به طوریکه خواننده بتونه چیزی رو که در ذهن دارید تجسم کنه.اون صحنه یا واقعه رو.چیزی که شما نوشتین صرفنظر از خلاقیت موضوع، شبیه گزارشه و به داستان شباهتی نداره.حتی می تونستین به شرح جنگ بین هری و مالفوی تو دستشویی بپردازین و همون رو به شکل یه داستان توصیف کنید.
اگر واقعا کتاب های هری پاترو نخوندین یا به طور کلی ازشون اطلاعی ندارید فعالیت در این سایت براتون دشوار میشه.لازمه یه کلیتی از اصل موضوع و داستانش بدونید.

متاسفانه فعلا
تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Ignotus در 1394/5/7 16:20:45
ویرایش شده توسط Ignotus در 1394/5/7 16:22:03
ویرایش شده توسط Ignotus در 1394/5/7 16:50:19
ویرایش شده توسط Ignotus در 1394/5/7 17:16:51
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/7 19:12:03
I AM LORD VOLDEMORT
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1394 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دوان دوان وارددستشویی شدو در و پشت سرش محکم بست وقتی نور مهتاب بصورتش خورد صورتش خیس بود چشماش از بس گریه کرده بود قرمز شده بود رفت جلوی یکی از آینه ها وشیر آب و باز کرد وصورتش و شست بعد تو آینه خودشو نگاه کرد و زمزمه کنان به خودش گفت:ببین چه بلایی سرت اومده دراکو هر جور شده باید این قضیه رو تموم کنی.
بعد با فریاد زد:باید هر جور شده این کارو بکنم.اما نتونست حرفشو ادامه بده وزد زیر گریه بعدش همان طور که گریه می کرد گفت:اگه نتونم تمومش کنم اون حتما می کشتشون.
منم خیلی آروم گفتم:این طوری ندیده بودمت دراکو مالفویی.فریادی از ترس کشید و چرخی زد اما نتونست وایسه و افتاد وهمونجا نشست و دوباره شروع کرد به گریه کردن. کمی بعد که تونست به خودش مسلط بشه گفت:از اینجا برو میرتل .یک لحنی توی صداش بود که همیشگی نبود یعنی لحن تمسخر آمیز همیشگیش نبود.
منم خیلی آروم گفتم :می تونم کمکت کنم دراکو.اما قبل از اینکه جواب بده با دست راستش دست چپشو گرفت و زمزمه کنان گفت:اون عصبانیه اون می دونه.
دوباره سوال کردم که چی شده دراکو.اما یک دفعه با فریاد گوشخراشی گفت:به تو ربطی نداره دختره احمق.بعد بلند شد و از دستشویی بیرون رفت اما یک لحظه صورتش و دیدم که داشت دوباره گریه می کرد. با خودم گفتم: دراکو مالفویی پسر مغرور همیشگی نبود.برای اولین بار یکی را پریشان تر از خودم دیدم و شرشر شیر آب هنوز ادامه داشت.(واقعا از راهنمایی های شما خیلی ممنونم)


من چه کسی باشم کسی رو ببخشم یا نبخشم در واقع در این حد نیستم!
خب حقیقت داستانتون کمی آشفته شده.پست به خاطر نزدن اینتر در هم فرو رفته.ظاهرا زیاد به علائم نگارشی و اینتر علاقه ندارید!
چیزی که بیشتر تو پست به چشم میاد وجود ابهام تو پستتونه.از روی سوژه پرش کردین در حالیکه میشد و در واقع لازم بود بیشتر توضیح داده بشه و بهش پرداخته بشه.مثلا اینکه میرتل داره با کی حرف میزنه.خاطرتون باشه نویسنده وظیفه داره اون چیزی رو که تو ذهن داره به خواننده منتقل کنه.
در کل ایده جذابی بود انقدر که تصور میکنم بهتره برگردین و بیشتر روش کار کنید.


فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/6 21:58:54
ویرایش شده توسط sahand66666@gmail.com در 1394/5/7 18:34:10
عمو نوروز نیا اینجا که این خونه عزا داره
پدر خرج یه سال قبل شب عید و بدهکار
چشای مادر از سرخی مثل ماهی هفت سینن
که ازبس تر شدن دائم دیگه کم کم نمیبینن
برادر گم پشت سرنگ های فراموشی
تن خواهر شده پرپر تو بازار هم آغوششی
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست
تا وقتی نون و خوش بختی میون کول بارت نیست
عمو نوروز نیا اینجا بهار از یاد ما رفته
روی سفره نه هفت سین نه نون نه ___
عمو نوروز تو این خونه تموم سااال زمستونه
گل وبلبل یه افسانه است فقط جغد که میخونه
بهارو شادی عید و یکی از اینجا دزدی
یکی خاکستر ماتم رو تقویم ما پاشیده
عمو نوروز نیا اینجا
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1394 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
میرتل تنها در توالتش نشسته بود او همیشه تنها بود اما از آن لذت می برد البته اگر هری پاتر ودوستانش می امدند آنها استثنا بودند اما هیچ کدام امسال به هاگوارتز نیامده بودند
صدای گریه ای میرتل را از جا پراند متوجه شد صدای پسری است خواست در را باز کند تا به او بگوید برو گمشو . اما در آن لحظه خاطره وحشتناک مرگش جلوی چشمانش ظاهر شد
با احتیاط او را دید او دراکو مالفوی بود یک اصیل زاده اسلیترینی.
اما چرا گریه میکرد؟
با احتیاط از او پرسید چه اتفاقی افتاده ؟ میرتل فکر کرد دراکو به او پرخاشگری خواهد کرد اما در کمال تعجب دید دراکو به آرامی جواب داد:
لرد سیاه دستور قتل منو و مادرم رو صادر کرده وگفته پدرم باید اینکار رو انجام بده اون دنبال مادرم میگرده مادرم مخفیانه تو هاگزهد مخفی شده من نمی دونم چطور برم پیشش تازه اگه بتونم بعدش چیکار کنم؟ کاش به حرف دامبلدور گوش می دادم....
سپس هق هق کرد
میرتل به ناراحتی به او گوش کرد سپس فکری به ذهنش رسید به دراکو گفت: می دونی چیه؟ برو حموم ارشدها پشت تابلوی پری دریایی یک راه مخفیه که به شیون آوارگان می رسه بعد از اونجا به هاگزهد برو مادرت بردار بعد به هری پاتر ملحق شین اون شمارو جای امنی می بره بعد به اونا ملحق شو و لرد سیاهو شکست بده
دراکو گفت: ولی پاتر منو نمی بخشه من با اون بد کردم باعث مرگ دامبلدور شدم
میرتل گفت: اون تو رو میبخشه همون کاری رو میکنه که دامبلدور کرد
دراکو از میرتل تشکر کرد سپس له سمت سالن عمومی اسلیترینی رفت تا وسایلش را جمع کند این آخرین امید او بود..........
میرتل با نگاهش او را بدرقه کرد سپس اولین بار بعد از مرگش یک لبخند واقعی زد

خب داستان شما کمی بیشتر نیاز به پردازش داره.در قسمت هایی پرش از روی سوژه دیده میشه یعنی جاهایی از پست بیشتر نیاز بود بهش بپردازین.در ضمن شما با اینتر قهرید؟و همینطور علائم نگارشی؟چیزای خوبین ها!
خاطرتون باشه ریوه سایت بر اینه که بعد از هر بند وقتی به دیالوگ می رسیم یه اینتر می زنیم تا دیالوگ بره پایین.اینطوری ظاهر بهتری پیدا میکنه پست.با این همه با دیده مسامحه...

تایید شد.

مرحله اول:گروهبندی.
مرحله دوم:معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/6 21:45:22
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/6 21:52:15
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 4 مرداد 1394 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
اخا متن بیش تر ادبی شد تا داستانی (من تاز کارم شوما به نویسندگی خودتون ببخشید)

ترس همان احساسی که سر تا سر وجودش را گرفته بود ترس از دست دادن ،ترس از باختن، ترس از نتوانستن .
او همان اصیل زاده ای که هیچ وقت طعم تازیانه های سرنوشت را نکشیده بود حالا در زیر ضربه هایی که سرنوشت بر قلبش می زد داشت تسلیم می شد .
ناگهان اتشی را در چشمانش احساس کرد و چند قطره اشک مهمان گونه هایش شد .
سه جمله خیلی کوتاه در ذهنش شکل گرفت :
-لرد سیاه ترسم را می بین ؛ لرد سیاه تردیدم را می فهم ؛ لرد سیاه شکستم را نمی بخش.
و در ان زمان بود که دیگر خود داری خود را از دست داد دانه های اشک با سرعت از روی گونه هایش به حرکت در امدند شانه هایش به شدت حرکت می کردند گویی دیگر تحمل وزش باد سرد سرنوشت را نداشتند .
نا گهانی صدای جیغی زنانه مهمان گوش هایش شد , اما جالب این بود که صدا از بالای سرش می امد ارام سرش را بالا اورد ، چشمانش از اینه ای نقره ای که نور ماه را در خود انعکاس می داد گذشت و به جسمی شفاف که در هوا معلق بود رسید اه بله او در دستشوی دختران بود و این روح همان جیغ زن معرف دنیای مردگان میرتل گریان .
دراکو دست هایش را در هم مشت کرد و منتظر صدای جیغ های روح ماند اما در اوج ناباوری فقط صدای دوستانه ای شنید:
-چرا گریه می کنی پسر، پسر ها گریه نمی کنن ؛ اونا میان به مارتل قول میدن که بر گردن و بعد میرن و یادشون میره که روح دختری هم اینجا وجود دار این مارتل که همیشه گریه می کنه .
نا گهان مارتل اهی عمیق کشید و کنار دراکو فرود امد
-خب ،چرا گریه می کنی؟
دراکو سعی کرد جواب بد اما تنها چیزی که در ذهنش جا داشت دو چشم قرمز بود که در سیاهی شب می درخشید به طور نا خود اگاه گفت:
- اون می بین،اون می فهم ،اون نمی بخش.
مارتل یک ابرویش را بالا داد و دوبار پرسید:
-اون چیو نمی بخش؟
اما دراکو گویی در دنیای دیگری بود دیگر اختیار بدنش را نداشت انگار نمی توانست پرده از اسرار بردارد پس دوبار گفت:
-اون می بین ، اون می فهم، اون نمی بخش.
مارتل که خسته شد بود جیغ بلندی زد که انعکاسش در راه رو های طویل دستشویی که گویی به سمت بی نهایت می رفتند به وضوح شنید می شد.
اما دراکو دیگر اهمیتی نمی داد او فقط زمزمه کرد:
-اون می بین، اون می فهم ، اون نمی بخش.
و ناگهان زانوانش دیگر تحمل بار سنگین روی دوشش را نداشتند پس بر زمین تکیه زدند .
نور ماه از لا به لای شیشه های پنجره مهمان صورت خیس پسری شد که در دوراهی گناه یا خانواده به دام افتاد بود .

داستان زیبایی بود.فقط کمی به اینتر بیشتر ارادت پیدا کنید چیز خوبیه بهش احتیاج پیدا میکنین!فقط ببخشید:
نقل قول:
-اون می بین، اون می فهم ، اون نمی بخش.

اون مبین؟!منظورتون میبینه بود احیانا؟معمولش اینه از "ه" استفاده بشه یه مقداری به این صورت که شما نوشتین نامانوسه.

تایید شد.

مرحله اول:گروهبندی.
مرحله دوم:معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط semetra در 1394/5/4 22:02:35
ویرایش شده توسط semetra در 1394/5/4 22:06:40
ویرایش شده توسط semetra در 1394/5/4 22:17:54
ویرایش شده توسط semetra در 1394/5/4 23:38:41
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/4 23:50:59
[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC

پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 4 مرداد 1394 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تموم کف دستشویی رو اب گرفته بود !!؟؟..
با گریه لب پنجره نشسته بودم ، حس بدی داشتم انگار که قراره اتفاق بدی در هاگوارتز بیوفته!!؟؟..
تو همین فکرا بودم که صدای پایی شنیدم که محکم روی اب ها قدم بر میداشت واب ها به اطراف میریخت؟!!..
از پشت سر دیدمش پسری بود با موهای زرد رنگ !!؟..
اروم بهش نزدیک شدم ولی اون حضور منو حس نکرد
اوه دراکو مالفوی !!..
چهره مغرور اسلیترین یا بایدبگم هاگوارتز !!؟؟..
شیر اب رو بست و به عکس منعکس شده خودش نگاه کرد ، یهو دستاشو مشت کردو با شدت فرو کرد توی اب ها !!؟؟
بلند و با بغضی که در حال شکستن بود گفت:لعنتی...لعنتی ...
عصبانی شدم ارامشم رو بهم زده بود جیغی کشیدمو دور تا دور در ورودی تالار اسرار چرخیدم !!؟؟..
از صورت دراکو ترس موج میزد با صدای لرزونی گفت :تو دیگه کی هستی؟؟ چی میخوای؟؟
دوباره جیغی کشیدمو گفتم :میرتل گریان...دلیل گریتو بگو ورگرنه ...
فریاد کشید:منو تهدید میکنی خون فاسد؟؟ میدونی پدر من کیه؟؟ کافیه بهش بگم که..
وسط حرفش پریدمو باشدت بهش نزدیک شدم و گفتم:برام مهم نیست پدرت کیه دراکو مالفوی ..با این اسم مسخرت...فکرکنم دوست نداشته باشی هری پاتر و رون ویزلی از گریت باخبر بشن نه؟؟ بالاخره افت داره...
بعدش با صدای بلندی زدم زیر خنده و با ابرو های بالا رفته بهش نگاه کردم !!؟؟..
دندوناشو با خشم روی هم کشید ولی طولی نکشید که چهرش در هم شد و غمی چشمامشو تو اغوش گرفت؟؟!!..
اروم گفت:دامبل دور منو میخواد از این مدرسه بیرون بندازه فقط بخاطر اینکه لرد سیاه منو انتخاب کرد...اره ...اون پیر خرفت احساس خطر میکنه...ولی اگه این اتفاق بیوفته لرد سیاه خانوادمو میکشه ...من باید تو این مدرسه بمونم هر طور که شده...
حالا من هم گریه میکردم تام ریدل قاتل من برگشته بود این همون اتفاقی بود که از قبل نگرانش بودم!!
با خشم زیاد گفتم:اون قاتل من بود ...اون برگشته؟؟...من مطمعنم هری پاتر اونو شکست میده!!؟؟
دراکو دستشو بالا برد که منو بزنه ولی دستش ازم رد شد و با فریاد گفت:اسم اونو جلوی من نیار همه چی تقصیر همونه...هری پاتر پسری که زنده موند...هه چه مسخره اون فقط شانس داشته.
چند بار از دراکو رد شدم تا حرصش در بیاد و با مشتام بهش ضربه زدم .
گفتم:همتون تقاص کار هواتون رو پس میدید..

داستانتون کمی پرش از روی سوژه داشت.یه قسمت هایی لازم بود واقعا بیشتر بهش پرداخته بشه ولی در کل خوب بود.فقط سوال اینکه چرا آخر همه جمله ها از علامت سوال و تعجب استفاده کردین؟علامت های نگارشی شاید کوچک به نظر بیان ولی تاثیر کمی رو نوشته ندارن باید در استفاده ازشون دقت لازم داشت.ضمنا با اینتر مهربان تر باشین و سر هر دیالوگ یکی بزنید تو سرش!

تایید شد.

مرحله اول:گروهبندی.
مرحله دوم:معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/4 23:42:40
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/4 23:44:26
تصویر تغییر اندازه داده شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1394 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
با حالت شک زده ای به نامه ای که دردستش بود خیره شده بود.انگار در عرض ثانیه ای تمام دنیایش نابود شده بود.
چشمانش رابرروی نامه حرکت داد و به پایین کاغذ نگریست که امضای خاله بلاتریکسش در انجا کشیده شده بود.تمام وقایع ان شب از جلوی چشمانش میگذشت...
اوجلوی مرد سیاه پوش زانو زده بود.مرد به نرمی جلو امد ودرحالی که بادست های عنکبوتی سفید ورنگ پریده اش برشانه پسر جوان مو بلوند دست میکشید باصدایی همچون فس فس مار گفت:
چیز های تازه ای ازت شنیدم دراکو...ازت انتظار نداشتم.
لحن صحبتش مرموز بود.نارسیسا ولوسیوس با چهره پر هراس ورنگ پریده خود به او خیره شده بودند.
چرا قبول نکرده بود؟...دراکو از خودش میپرسید...مگر همیشه ارزوی مرگ ان پیر مرد بی مصرف را نداشت؟
ترس درچشمانش موج میزد،نمیتوانست به جز نقطه ای نامعلوم که به ان زل زده بود به جای دیگری نگاه کند.
مرد سیاه پوش باهمان صدای خشک ادامه داد:من نمیتونم چنین نافرمانی بزرگی رو ازطرف یه مالفوی مثل تو تحمل کنم.
دراکو باصدای لرزانی پاسخ داد:منو ببخشید ارباب ...هرکاری باشه انجام میدم...شما دستور بدید...
ـ بخشش؟البته ...من لرد بخشنده ای هستم.اما هیچ کاری بی جواب نمیمونه مگه نه دراکو؟...
دراکو سعی کرد دیگر فکر نکند.دیگر نمیتوانست به ان کلمات بیندیشد،به کلمات بعدی که لرد سیاه به او گفته بود.دوباره به طور ناخود اگاه به فکر فرو رفت...
چهره پسر جوان مانند گچ سفید شده بود.
صدای بی حس گفت:تو باید برای تاوان اونو بکشی.اون دختره رو بکش!گزینه مناسبیه مگه نه؟فقط اینجوری میتونی اشتباهت رو جبران کنی.اگه واقعا به من وفا داری باید علاوه بردامبلدور اون رو هم بادستای خودت بکشی.
لرد سیاه درست دست برروی کسی گذاشته بود که برای دراکو از هرچیزی عزیز تر بود لرد سیاه هم این را میدانست.
در ان لحظه لبخند شیطانی خاله بلاتریکس ازار دهنده ترین چیز ممکن بود.
نارسیسا مالفوی گفت:ارباب!اون بی گناهه! وعلاوه براین،پانسی یه اصیل زاده است سرورم!...
در همان حال صدای اشنایی دراکو را از فکر بیرون اورد و اینبار دست ظریف وگرمی شانه اش را فشرد.
ـ سلام دراکو،منتظرت بودم.
دراکو چشمش به پانسی افتاد.
موهای لخت پرکلاغی اش مانند همیشه برشانه هایش ریخته بود وچشمان سیاه براقش گویی مغز وقلبش را میشکافت.
اما پیش ازانکه او چیز دیگری بگوید دراکو ازجایش برخواست وبه سرعت شروع به حرکت کرد.به زودی انقدر از انجا دور شد که صدای پانسی را نشنود.
نمیخواست چشمش به او بیفتد.باخود اندیشید،چرا پانسی؟چرا نباید حداقل کار یکی از ان دو احمق(کراب وگویل)را نمیساخت؟تحملش به سررسیده بود و دیگر از ان غرور و استحکام همیشگی در وجودش هیچ خبری نبود.
اولین دربی که روبه رویش دید را باز کرد.انجا همان دستشویی خرابه بود.
به سرعت داخل شد ودر را محکم بست.
کتش را دراورد و به زمین پرت کرد و از فرط عصبانیت تامیتوانست انرا لگد مال کرد.انگاه ناخود اگاه چشمش به اینه افتاد وخودش را دید.
چهره مشوش خود را،چهره مغرور خود را که حال کاملا شکسته بود و اثری از غرور اسلایترینی همیشگی در ان دیده نمیشد.
جلو رفت و با دستانش به صورتشویی تکیه داد وبه خوبی به خود نگریست.
موج قدرتمند اندوه انچنان دراکو را در خود غرق کرد که بغضش پس از مدت ها شکست وچشمان خاکستری اش از اشک پر شد.
بزودی انچنان گریه اش شدت گرفت که به زودی صدای هق هقش در فضا پیچید و برروی گونه های رنگ پریده اش باران اشک باریدن گرفت.
در ان هنگام در سکوت سنگینی که تنها صدای گریه دراکو انرا میشکست روح دخترک همیشه گریان سبکبالانه و زوزه کشان از یکی از توالت ها بیرون امد وبرای لحظه ای صدای هق هق زوزه وارش در فضا پیچید اماگریه مارتل بادیدن دراکو قطع شد.
او به ارامی در هوا حرکت کرد وکنار پنجره نشست و به پسر جوان موبلوندی که به شدت درحال گریستن بود زل زد ودراکو مالفوی را شناخت.
اما گویی دراکو انچنان غرق دراندوه بود که از اطرافش چیزی نمیشنید.
مارتل با بی حوصلگی گفت:تو همون پسر اسلایترینی خون اصیل هستی مگه نه؟دراکو مالفوی؟
دراکو اکنون درشرایطی نبود که بتواند وجود مارتل را تحمل کند.تنها چیزی که در دستش بود یا به عبارتی(نامه بلاتریکس لسترنج )را مچاله وبه طرف او پرتاب کرد وگفت:
گمشو!
مارتل بااین رفتار دراکو جیغی کشید و درحالی که گریه میکرد دردیوار محو شد اما بار دیگر از دیوار بیرون امد و درحالی که هق هق میکرد گفت:از یه اسلایترینی مثل تو بعید نیست!
دراکو جوابش رانداد.
او ادامه داد:تو داری گریه میکنی اما این موضوع درباره تو عجیبه!اما تو فقط یکبار ناراحتی.درحالی که من همیشه گریه میکنم.میشه بپرسم چرا گریه میکنی؟
دراکو اینبار باصدای بلند تری گفت:به تو مربوط نیست روح پست مزاحم!
چشم مارتل به کاغذ روی زمین افتاد.
پرواز کنان جلو رفت و به ان نگاهی انداخت.تنها چیزی که فهمید ان بود که او میبایستی دختری را میکشت.
بدون انکه چیز دیگری بگوید دوباره به سرجای اول خود بازگشت وبرلبه پنجره نشست و به پسر خیره شد.برایش عجیب بود اما این اولین باری بود که کسی را ناراحت تر از خودش میدید.
به یاد قتل خودش افتاد.اینکه چگونه خودش به دست پسری کشته شده بود.اما برای اولین بار نمیتوانست گریه کند.گویی اندوهش بالاتر از گریه کردن بود.
در ان شب یک نفر برای اولین بار دراکویی دیگر رادیده بود.شخصی که از زمان تولدش تنها یک محکوم بود...

داستان زیبایی بود.

تایید شد.

گام اول: گروهبندی.
گام بعدی: معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط nimfa در 1394/4/30 2:22:55
دلیل: اشتباه در قوائد دستوری
ویرایش شده توسط nimfa در 1394/4/30 2:26:16
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/30 14:58:22
ویرایش شده توسط nimfa در 1394/4/30 15:33:51
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 29 تیر 1394 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
به تندی قدم بر میداشت. به دنبال جایی خالی و خلوت بود. به سرعت وارد دستشویی متروک طبقه دوم شد. در را به شدت کوبید و به سرعت به سوی دستشویی ها رفت و به دیوار یکی از آن ها مشت زد و از روی خشم و ناراحتی فریادی زد:
- نهههههههههههههههه.
صدایش در دستشویی پیچید. سرش را به دیوار تکیه داد و شروع کرد به گریستن. میرتل، روح دستشویی سرش را از دیواری که در پشت سر دراکو بود بیرون آورد. با صدای گرفته و غمگین همیشگیش پرسید:
- چیزی شده دراکو؟ چرا ناراحتی؟
دراکو که از حضور ناگهانی میرتل ترسیده بود از جا پرید.به آرامی برگشت و به سر میرتل که در دیوار بود نگریست. میرتل به نرمی از دیوار بیرون آمد ودر مقابل دراکو ایستاد. سوالش را با لحنی ملایم تر تکرار کرد:
- چیزی شده؟
دراکو سرش را پایین انداخت و چشمان خاکستری رنگش را بست و زیر لب گفت:
- شکست خوردم. از پسش بر نمیام. از اولم نباید قبول میکردم.
میرتل چند قدم به دراکو نزدیک شد. سرش را کج کرد و به پسرک نگاه کرد. با لحنی که سعی میکرد دوستانه باشد گفت:
- ولی مجبوری این کار رو انجام بدی. یادت نره که خانوادت پیش اونن. اگه این کارو نکنی اونارو میکشه. همون جور که منو کشت اونارم میکشه. پس ازت میخوام تمام تلاشتو بکنی.
دراکو سرش را بالا آورد. به چشمان دخترک نگریست.در چشمان دخترک اشک حلقه زده بود ولی باز هم لبخند می زد. دراکو با لبخندی ملایم جوابش را داد و سرش را به نشانه موافقت تکان داد و به آرامی از دستشویی بیرون رفت.
.................................................................................................................
با سلام.
میخواستم بدونم میشه یه شخصیت من دراوردی برای خودم درست کنم؟ اسم این شخصیت آنا است و خواهر لرد ولدومرت است. میخواستم بدونم میشه این شخصیت رو داشته باشم یا نه؟

در خصوص پست شما هم به نظر میاد علی رغم اینکه از قلم خوبی برای توصیف برخوردار هستین اما چندان با شخصیت های داستان نتونستین ارتباط برقرار کنید.
دراکوی پست شما چندان شبیه دراکویی نیست که شناخته شده و همینطور میرتل داستان شما دیگه اون دختر گریان و غرغروئی نیست که می شناسیم.
در ضمن کمی با اینتر مهربان تر باشید!

تایید شد.

مرحله اول:گروهبندی.

مرحله دوم:معرفی شخصیت.

در خصوص سوالتون باید عرض کنم خیر.الزاما شخصیتی که معرفی میشه باید از شخصیت های کتاب باشه که از این لیست قابل مشاهده ن.در غیر اینصورت تایید نمیشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/29 17:17:52
Victor Cram