جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  25 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  300 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  286 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  360 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1394 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
در دستشویی ها پرسه میزدم همه جا سکوت بود بعد از آن همه جنگ دیگر برای کسی توان سر و صدا کردن نمانده بود صدایی توجهم را به خود جلب کرد صدای گریه کسی بود جلو تر رفتم آن پسر مغرور خود خواه اشک می ریخت و گریه می کرد فقط گریه...
روی لبه ی دیوار نشستم هنوز متوجه حضور من نشده بود سعی کرد جلوی گریه اش را بگیرد اما هر بار که تلاش میکرد بغضش میترکید و با صدای بلند تری گریه می کرد هوا ابری بود انگار هوا هم دلش می خواست گریه بکند صدایش کردم با چرخش ناگهانی برگشت چشمانش خیس و قرمز بود انتظار داشتم طلسمی برایم روانه بکند اما روی زمین افتاد خودش را جمع کرد و باز هم گریه...
به خودم جرات دادم که دلیل گریه اش را از او بپرسم جلو تر رفتم از او پرسیدم :(برای چی گریه میکنی؟)با صدای آرامی که در آن هیچ نشانه ای از غرور نبود گفت :(تنهام بزار)
می دانستم اگر بروم او بیشتر و بیشتر گریه میکند پس بدون هیچ عکس العملی رو برویش ایستادم و سوالم را تکرار کردم.
اینبار صدایش با وضوح بیشتری شنیده می شد گفت :(من مدیری که بهم خوبی کرد رو کشتم .)و اینبار با صدای بلند تری گریه کرد گفت:( من هرگز نباید اینکار را میکردم نباید دامبلدور را میکشتم نباید...)
........................................................................................................

احساس گناه میکردم نمی دانستم الان باید چه کار بکنم دامبلدور را من کشته بودم
اشکهایم نا خود آگاه سرازیر شد یاد روز اولی افتادم که مینروا مک گونگال کلاه را بر سرم گداشت وقتی نام اسلایترین شنیده شد وقتی دامبلدور به من نگاه میکرد

یاد روزی که پدرم دابی را از دست داده بودو دامبلدور با تمسخر و لبخند با پدرم حرف می زداز خیال بیرون آمدم من نباید گریه میکردم من باعث پیروزی لرد و بقیه شده بودم .سعی کردم جلوی گریه ام را بگیرم اما هر بار گریه ام بیشتر می شد صدایی توجهم را جلب کرد به سرعت روی پاشنه ام چرخیدم آن دختر میرتل گریان حتی نمی توانستم تعادلم را حفظ کنم روی زمین افتادم و خودم را جمع کردم دیگر هیچ غروری برایم باقی نمانده بود صدایی از گلویم خارج نمی شد آرام از او خواستم که تنهایم بگذارد اما روبرویم ایستاد و گفت برای چی گریه میکنی برایش گفم که دامبلدور را من کشتم با هر کلمه که از دهانم خارج میشد بیشتر احساس گناه میکردم اشک جلوی چشمانم را می گرفت و...


پایان

هوم...پست خوبی بود از منظر توصیفی و فضاسازی.قلم خوبی دارین در توصیف اما ایراداتی در پست شما دیده میشه از جمله اینکه هرگز راوی رو وسط کار عوض نکنید.داستان شما از دیدگاه سوم شخص شروع شده و باید با همون راوی به اتمام برسه.ولی وسط کار به اول شخص تبدیل شده و این اصلا برای خواننده ای که داره پست شمارو میخونه خوشایند نیست.گسج میشه و ممکنه فکر کنه شما تکلیفتون با نوشته خودتون مشخص نیست!

به اینتر عشق بورزین.بین بندها فاصله بندازید چون این کارو به ظاهر نوشته شما زیبایی می بخشه و دیگه اینکه اگر میخواید خاطره ای رو وصف کنید از دیدگاه شخصیتی از فلش بک استفاده کنید بدون اینکه راوی رو عوض کنید.و در پایان دیالوگ هارو با یه اینتر به خط پایینشون متنقل کنید تا از متن اصلی مشخص بشن.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/2 20:11:29
만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1394 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو مالفوی بسیار ناراحت است انقدر ناراحت که گریه می کند.گریه شاید از نظر مردم معمولی اتفای ساده باشد ولی برای دراکو خیر.در طول سال های تحصیلش کسی گریه او را ندیده.او برای اینکه کسی کریه او را نبیند نیاز به یک جای خلوت و ساکت دارد . جایی که تنها باشد.و چه جایی بهتر از دست شویی دخترانه ای محل استقرار روح همیشه گریان میرتل . دست شویی سرد و ساکت بود ولی یذهن دراکو چنان مشغول بود که به این چیز ها توجهی نمی کرد و فقط صدای چکه کردن اب می امد حتی صدای گریه مرتیل هم به گوش نمیرسید .سرورش به او دستوری داده که او را بر سر دو راهی قرار داده.او که حال عضو گروه لرد ولدمورت و مرید اوست مجبور به اطاعت دستورات اوست وگرنه جانش به خطر می افتد . ولدمورت گفته ماباید هری را ضعیف کنیم و چه راهی بهتر از اسیب رساندن به روح او به اطرافیانش.ولدمورت گفته باید هرمیون را بکشی وگرنه جان پدرس لوسیس به خطر خواهد افتاد.حال دراکو نمیداند چه باید بکند.او از طرفی قاتل نیست و از طرفی عاقش هرمیون و کسی از این موضوع با خبر نیست حتی هرمیون و از طرفی او نمیتواند با وجدانش کنار بیاید. ناگهان صدایی امد و مالفوی بلافاصله اشک هایش را پاک کرد و گوش هایش را تیز کرد به نظر نمی امد صدای پا باشد وقتی برگشت میرتل را دید که بحت زده او را نگاه می کرد و به نظر مرتیل هم نارحت بود و او را درک می کرد زیرا او معنی گریه را بهتر از هر کسی می دانست .

خب پست شما شبیه یه داستان نیست.بلکه شبیه گزارش یه واقعه ست.وقتی گفته میشه یه داستان بنویسید داستان شما باید در حد قابل قبولی شامل توصیف وفضاسازی صحنه باشه.اگر دیالوگی هم بین اعضا رد و بدل بشه که نوشته شما رو زنده تر میکنه.ولی در پست شما چنین چیزهایی به چشم نمیخوره.ضمنا روایت داستان به زبان حال چندان مرسوم نیست.این سبک بیشتر در مورد راوی اول شخص استفاده میشه و در مورد سوم شخص چندان رایج نیست.
در نهایت من فکر میکنم شما میتونید بهتر از این بنویسید.برای نمونه میتونید به پستای قبلی که تایید شدن و همینطور توضیحات من رجوع کنید.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/2 19:54:15
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 31 مرداد 1394 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو در حالیکه با چهره ای که هیچکس تابحال از او ندیده بود ، به دستشویی دخترانه ای که سال ها از آن استفاده نمیشد ، وارد شد و مقابل آینه قرار گرفت . باور نمیکرد که این خود اوست که در آینه به او نگاه میکند .
دیگر از آن چهره ی جوان و شاداب خبری نبود . نسبت به آخرین باری که خود را در آینه مشاهده کرده بود شکسته تر شده بود ولی در آن لحظه این چیزها برایش اهمیتی نداشت ، باید کاری را که لرد سیاه بر عهده اش گذاشته بود را به اتمام میرساند ، در ازای زنده ماندن پدرش .
بی اختیار شروع به گریه کردن کرد . اشکهایش همچون ابر بهاری بر روی صورتش سرازیر میشد . ولی اگر نمیتوانست چه ؟
دستهایش را مشت کرد . نه این اتفاق نمی افتاد . او موفق میشد . بله . او یک اصیل زاده ی باهوش بود . او پسر لوسیوس مالفوی بود . امید پدر و مادرش به او بود .
در افکارش غوطه ور بود که صدایی شنید . بلافاصله چوبدستی اش را در آورد و به اطراف نگاه کرد . ناگهان میرتل ، روح همیشه گریان آنجا ظاهر شد و شروع به خندیدن کرد و گفت :
- چی شده آقای دراکو مالفوی ؟ نکنه نتونستی به دستور اربابت عمل کنی ؟؟
دراکو وحشت زده شد . او چگونه از مشکلش با خبر بود؟؟
- نکنه تعجب کردی که من از این موضوع خبر دارم ؟؟ هاهاهاها . بایدم تعجب کنی چون نمیدونی ما روح ها میتونیم فکر افراد رو بخونیم .هاهاهاها
- چییی؟؟؟؟؟یعنی تو میدونی ؟؟؟؟
- معلومه که میدونم . من داشتم به گذشته ی وحشتناکم فکر میکردم و وقتی دیدم مالفوی از خود راضی اومده اینجا و داره گریه میکنه خب راستش یه خورده کنجکاو شدم . برای همین فکرتو .....
- خفه شو . من وقت حرف زدن با یه روح اونم از نوع خون فاسدشو ندارم .
- بهتره مراقب حرف زدنت باشی دراکو وگرنه طولی نمیکشه که همه ی مدرسه از مشکل کوچولو موچولوت باخبر میشن .
- باشه حرفت رو بزنو برو لطفا چون من باید به بدبختیم فکر کنم .
- داشتم میگفتم ، فکرتو خوندم و مشکلتو فهمیدم و باید بگم کسی رو میشناسم که اگه تا الان زنده مونده باشه که احتمالشم زیاده میتونه اون کمد رو تعمیر کنه . البته به یک شرط .
- چه شرطی ؟؟
- اینکه یه چیزیو برام پیدا کنی .
- چی ؟؟
- یک شیء که نشانی از گروه منو روش داره .
- با اینکه خیلی گرفتارم ، قبوله ، قول میدم ، البته بعد از اینکه ماموریتم تموم شد .
- باشه . خونه ی اون شخص در نزدیکیه جنگل ممنوعه و اسمش سندی لایته . اگه زنده بود و تونستی ملاقاتش کنی سلام منو بهش برسون .
- باشه .
- و به محض اینکه کارت تموم شد به اینجا بیا تا بهت بگم اون شیء چه شکلیه و دنبال اون بگردی .
- قبوله .
- حالا دیگه برو و مزاحم افکار من نشو و یادت نره که به من قولی دادی .
- باشه . من ...ممم .... من از کمکت ممنونم . پس تا بعد .
دراکو از دستشویی خارج شد و به خوابگاهش رفت چون در تعطیلات بود و برای این در مدرسه مانده بود تا ماموریتش را تمام کند و هم پدرش را از مرگ نجات دهد و هم خودش را به لرد سیاه ثابت کند .
در همین هنگام میرتل از کارش راضی به نظر میرسید چون شاید میتوانست به هری پاتر برای پیدا کردن جاودانه سازها و نابودی اسمشونبر کمک کند .

پایان
فقط ببخشید طولانی بود .

داستان جالبی بود.فقط کمی سوژه رو سریع پیش بردین.دراکو زود اعتماد کرد به یه روح و شخصیت میرتل کمی از قالبش خارجه.ولی در کل موضوع حالبی رو برای نوشتن انتخاب کردین.ضمنا با اینتر دوست باشین!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/31 20:55:53
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 31 مرداد 1394 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام اومدم توی سایت عضو شدم گفتم بیام ببیم میشه ایفای نقشی داشته باشم یانه؟

وحِ همیشه گریانِ دستشویی، کنار پنجره نشسته بود و طبق معمول لحظه‌ی مرگش را مرور می‌‌کرد. هنگامی که پس از گریه‌‌های فراوان تصمیم گرفته بود برگردد و حساب دخترک را کف دستش بگذارد (البته مرگ باعث نشده بود که این کار را نکند!) ، با قدم‌های محکم و مطمئن از دستشویی بیرون آمده بود و... همین. مرگ مسخره‌ و تحقیرآمیزی در دستشویی مدرسه.

به یاد می‌آورد که همیشه میرتل گریان نبود. سال‌ اول ورودش به هاگوارتز، هنگامی که وارد راونکلاو شده بود، به خودش خیلی می‌بالید. تقریبا همه‌ی نمره‌هایش کامل بود. به یاد آوردن این گونه خاطرات گاهی باعث بهتر شدن حالش می‌شد، گاهی هم باعث می‌شد تاسف و ناراحتی وجودش را پر کند و دلش به حال خودش بسوزد.

امروز هم از همان روزهایی بود که میرتل خودش را بغل کرده بود و در حالی که به شدت احساس بدبختی می‌کرد به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود. قطره‌های آب از شیرهای خراب دستشویی با ریتم منظمی به سنگ سفید و ترک خورده می خورد. تنها همین صدای چک چک آب بود که سکوت حاکم بر دستشویی طبقه‌ی اول را مختل می‌کرد، اما کمی بعد صدای هق‌هق آرامی به آن پیوست. صدایی که انگار صاحبش داشت به سختی برای پنهان کردنش تلاش می‌کرد.

میرتل با کنجکاوی سرش را برگرداند و پسرک لاغر و بلندی را دید که بی‌توجه به علامت ورود ممنوع، وارد دستشویی می‌شود. صورت استخوانی پسرک تقریبا هم‌رنگ صورت میرتل، سفیدِ سفید شده بود. تنها نقطه‌های رنگی روی صورتش، نوک بینی‌ و دو چشم سبزش بود که از شدت گریه قرمز شده بودند. حتی اگر میرتل پسرک را نمی‌شناخت، می‌توانست به راحتی از موی طلاییش تشخیص دهد که یک مالفوی است و گریه کردن سردسته‌ی قلدرهای مدرسه در یک دستشویی دخترانه از عجیب‌ترین چیزهای ممکن بود.

- من می‌دونم تو کی هستی!

این جمله را میرتل با صدای جیغ‌جیغی درحالی که زیرلب می‌خندید به دراکو گفت.
دراکو با بی‌حوصلگی رویش را برگرداند. می‌خواست شیر آب را باز کند تا صورتش را بشورد و هرچه سریع‌تر از آن‌جا بیرون برود، اما انگار دستانش از فرمان او پیروی نمی‌کردند. توان راه رفتن را هم نداشت. بدنش می‌لرزید، اما میرتل نمی‌توانست تشخیص دهد که از ترس یا ناراحتی. دراکو دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. هق‌هق آرام و خفه‌ی پسر به گریه‌ی بلندی تبدیل شد.دستانش را لبه‌ی روشویی گذاشت و اجازه داد اشک‌هایش فرو بریزند.

میرتل با صدای شلاق مانندی از پنجره به سمت دراکو شیرجه زد. با همان خنده‌ی ریزش که هیچ‌وقت معلوم نبود از ذوق است یا از عصبانیت گفت:

- چی شده؟ از اذیت کردن آدما اونقدر خسته شدی که اومدی این‌جا گریه کنی؟

- تو هیچی نمی‌دونی! پس محض رضای خدا خفه شو.

لحظه‌ای به خود آمد و فهمید که کجاست. در یک دستشویی دخترانه، کنار روح جیغ‌جیغوی یک دختر لوس. دراکو گریه می‌کرد، اما هنوز آن‌قدر ضعیف نشده بود که مشکلاتش را به روح یک ماگل‌زاده بگوید! نباید به خودش اجازه می‌داد بیشتر از این ضعف نشان دهد. به چشمان سبز خود در آینه نگاهی انداخت، چشمان سبز یک مار خطرناک. چشمان پدرش، لوسیوس مالفوی، را در آینه می‌دید که با تاسف به او خیره شده است؛ ناامید، مثل همیشه.

شش سال تمام بود که سعی می‌کرد نشانه‌هایی از رضایت در پدرش پیدا کند و تا الان ناموفق بود. البته که همه فکر می‌کردند پدر قدرتمند و پرنفوذ دراکو همیشه پشتیبان و حامی اوست. تنها خود دراکو بود که هیچ وقت احساس نمی‌کرد پدرش از داشتن چنین پسری خوش‌حال است.

دراکو می‌دانست که قوی‌تر از این است که در دستشویی دخترانه قایم شود و گریه کند. موج قدرت و اراده‌ در بدنش دوید و شخصیت چیره‌ی دراکو را دوباره زنده کرد.

اشک‌های خشک‌شده‌ی روی صورتش را پاک کرد. به سمت میرتل برگشت و با لحن تهدیدآمیزی گفت:

- اگر یک کلمه، فقط یک کلمه از چیزی که دیدی به کسی بگی، خودم از مرگ برت می‌گردونم و دوباره با دستای خودم می‌کشمت.

برای گرفتن جواب صبر نکرد. باید قبل از این که کسی او را می‌دید به برج خودشان بر می‌گشت. با قدم‌های تند به سمت در رفت و بدون این که پشت سرش را نگاه کند بیرون دوید.

امید وارم قبول کنید

فقط اگه پسندیده شد میشه لینک گم بعدی رو بدین؟
ممنون میشم

پسندیده که شد و تایید می گردد ولی احیانا شناسه قبلیتون چی بوده؟!

گام بعدی؟این لفظ خاصیه و کمتر کسی اینو می دونه...داریم نزدیک میشیم!

گروهبندی و معرفی شخصیت.

شخصیت قبلی یه رازه دی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/31 14:55:12
ویرایش شده توسط Mr.Black در 1394/5/31 15:01:44

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور
.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1394 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
میرتل مثل همه ی روزهای تکراری کنار لوله های فاضلاب اون دستشویی متروکه که از پنجره اش می شد کل حیاط هاگوارتز رو زیر نظر گرفت نشسته بود و خاطره ی اون روز وحشتناک که جسمش رو برای همیشه از دست داده بود داشت کم کم تو ذهنش جون می گرفت.اروم اروم بغض همیشگیش داشت به گلوش هجوم می اورد که صدتی باز شدن سریع و خشن در اون رو از توی دنیای خیال به همون دستشویی تاریک و متروک برگردوند.
میرتل سریع برگشت.پسری بور و بیش از اندازه سفید باشتاب به داخل اومد و در رو سریعا پشت سرش بست.به سمت سینک دستشویی دوید و دیگه نتونست بغضی که اینبار اون رو مورد هدف قرار داده بود رو تحمل کنه.بغضش شکست و از چشمانش سرازیر شد.
میرتل تعجب کرد؛او همون دراکو مالفوی مغرور و متبکر ارباب منش بود که همه هم ازش اطاعت می کردند.
میرتل با صدایی اروم گفت:«چی شده...»
-پتریفیکوس توتالوس
-هی روانی من یه روحم!!!این وردهای مسخره تو جمع کن.
-تو کی هستی؟؟؟
میرتل پوزخند زنان جواب داد:یعنی تو تا حالا اسم میرتل رو نشنیدی؟؟؟
-اهان!تو همون دختره ی ابغوره گیری؟؟؟
-ولی فعلا که تو داری ابغوره می گیری مستر مالفوی!!!
-خفه شو!!!
میرتل باشگفتی به پوزخندی نگاه می کرد که اشک شده بود...
-چی شده؟؟؟چرا گریه می کنی؟؟؟
-به تو ربطی نداره.فقط گورتو گم کن.
میرتل عصبانی شد.این اولین بار بود که کسی جریت می کرد به میرتل بگه ازدستشویی گورشو گم کنه!!!اما دلش به حال دراکو سوخت.:«بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم.»
-هیچ کاری از تو بر نمی یاد...اون...اون...
و دوباره بغض قلعه ی گلوش رو تسخیرکرد.
میرتل-خواهش می کنم حدااقل میتونم به حرفات گوش کنم...
دراکو-من احمق دارم با روح یه دختر ابغوره گیر لوس حرف می زنم تو لیاقت...
میرتل-تو چطور جریت می کنی؟؟؟!
صدای میرتل بدجور جیغ مانند و ریز بود.
میرتل-تو...تو...تو یه پست فطرتی که از بدبختیت اومدی داری تو دستشویی گریه می کنی...
میرتل سریع به داخل چاه دستشویی برگشت و با صدای بسیاری تمام اب رو به این ور و اون ور پاشید.
دراکو دوباره توی اینه نگاه کرد...باز پوزخندی رو لباش نقش بست
-اون از من این کار رو میخواد...باشه اینکار رو می کنم...
سریع بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید.

نوشته خوبی بود.به خصوص اغاز زیبایی داشت با این وصف شما هم زیاد با اینتر رفاقت ندارین.کمی بیشتر باهاش دوست باشید چیز خوبیه!
دیالوگ هارو رو هم بعد از تموم شدن جمله یه خط بیارید پایین.البته این یه امر سلیقه ایه ولی در هر حال تجربه ثابت کرده به این شکل زیباتره.

ضمنا جریت نه! جرئت!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/31 9:48:01
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1394 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو دوان دوان وارد دستشویی شد و محکم در و پشت سرش بست.
با قدم های شتاب زده رفت و یکی از شیرهارو باز کرد و صورتش را شست.از بس گریه کرده بود که چشماش سرخ شده بود.
بدنش بی اختیار می لرزید. دراکو داشت با خودش حرف میزد:«ترم داره تموم میشه هنوز نتونستم درستش کنم،اگه نتونم،حتما حرفشو عملی میکنه و می کشتشون.»
ناگهان صدایی از پشت سرش گفت:«دراکو مالفویی!!!چه چیزیو نتونستی تموم کنی و قراره کی مارو بکشه.»
دراکو برگشت و میرتل گریان را دید که چهره اش مثل گذشته نبود،لذت خاصی توی چهراش بود.
دراکو ناگهان دوباره به یاد بدبختیش افتاد و با بغض به میرتل گفت:«از جلوی چشام دور شو.»
میرتل گفت:«چی شده پسره از خود راضی که اینطوری شدی.»میرتل از ناراحت بودن دیگران لذت میبرد.
دراکوگفت:میگم خفه شو و دوباره شروع کرد به گریه کردن؛از چشماش مثل شیر آبی که صورتشو شسته بود اشک می ریخت.دراکو نشست و شروع کرد به گریه کردن و حرف زدن با خودش،طوری که اون دختره احمق نشنوه.
بعد ناگهان جای علامت روی دست چپش شروع کرد به داغ شدن،این سومین و آخرین اخطار بود که از طرف لرد سیاه دریافت می کرد،نباید همان جا می نشست و کاری نمیکرد همون طور که از چشماش اشک پایین میریخت بلند شد که از دستشویی بیرون بره و تا جایی که می تونه کارشو ادامه بده که میرتل گفت:«کجا میری.»
دراکو گفت:«خفه.» و دوان دوان رفت که به ادامه ی کارش بپردازه.


آفرین این خیلی بهتر شد.فقط باز هم اون مورد اینترو رعایت نکردین.همینطور بهتره بعد از جمله دیالوگ رو با اینتر به خط پایینیش منتقل کنید.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/30 18:36:12
رفیق هر نوعش با هر نوعی گشتیمو
دیدیم که تش با زخمی تنهاییم
ولی
خب خوش گذشت یه وقتایی
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 مرداد 1394 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اشک هایش آرام آرام از روی گونه هایش پایین میریختند؛ نباید آن کار را قبول میکرد،خودش هم میدانست ولی...
ولی باید این کار را انجام میداد،باید دامبلدور را، بزرگترین جادوگر دنیا را،مدیر مدرسه ای که شش سال در آن درس میخواند را میکشت...
با این فکر اشک هایش شدیدتر از قبل از چشمانش فرو ریختند.
صدایی رشته ی افکارش را از هم گسست:
چرا دوباره داری گریه میکنی؟
صدای میرتل گریان بود؛ روحی که در دستشویی اوقات خود را میگذراند.
دراکو که سعی داشت بغض صدایش را پنهان کند با لحن نسبتا خشنی گفت:تو عادت داری تو کار همه دخالت کنی؟نه؟
این دومین دیدارشان بود،او که اصلا دوست نداشت کسی در کارهایش دخالت کند سعی داشت میرتل را هم مانند اسنیپ از سرش باز کند.
میرتل گریان که خیلی زودرنج‌ بود زد زیر گریه و با هق هق گفت:تو..تو..هم ..مث..مثل..بقیه..فک..فکر..میکنی..من..فضولم..و..ولی..اینطور..نی..نیست..من..فقط..قصد..کمک..کردن..به..به..تورو..دارم ..نه..چیز.. دیگه.. دراکو...
دراکو که با گریه میرتل دوباره یاد کاری که باید انجام میداد افتاده بود،دوباره شروع به گریستن کرد و گفت:هیچ..هیچ کس..نمیتونه..به..به من..کمک..کنه..هیچکس..میرتل..نه تو..نه اسنیپ..نه هیچکس دیگه..من..من..باید..اینکارو..خودم..انجام..بدم...
میرتل با لحن مهربانی که سعی در آرام کردن دراکو داشت گفت:حالا بگو چی باعث شده جادوگر مغرور مدرسه به خاطرش اینطور اشک بریزه؟
دراکو که حالا مشغول شدن صورتش بود گفت:این یک قضیه شخصیه من حتی به بهترین دوستام هم درموردش چیزی نگفتم..نمیتونم بگم میرتل باور‌کن نمیتونم..
میرتل که از خودداری دراکو برای گفتن رازش حسابی عصبانی شده بود گفت:اصلا نگو برو به جهنم پسره زرزرو...
و با عصبانیت به درون لوله ای رفت تا دوباره گریه اش را از سر بگیرد.
ولی دراکو با اندوه تمام به تصویر خودش درون آیینه خیره شده بود...اگر..اگر کیتی بل به خاطر اشتباه او میمرد..او هرگز خودش را نمیبخشید..او از دستور ولدمورت اطاعت کرده بود تا جایگاه خانواده اش را حفظ کند..ولی..ناخاسته باعث شده بود تا کیتی در سنت مانگو بستری شود..
صدای زنگ نشان میداد که باید به کلاس بعدیش که درس معجون ها بود برود..پس بار دیگر صورتش را شست و با شانه های فرو افتاده دستشویی را ترک کرد...

متن خوبی بود.ولی استفاده از اینتر میتونه به زیبایی متنتون جذابیت ببخشه.همینطور مرسومه که بعد از جمله با یه اینتر دیالوگ رو به خط بعدی منتقل کنید.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/30 18:32:53

پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1394 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
بسم الله
-چه خبرت است.اینجا را گذاشتی روی سرت.چرا گریه میکنی؟
دراکو با تعجب برمیگردد و میبیند دخترکی کنار پنجره نشسته.با عصبانیت و غرور میگوید:چطور بامن اینگونه صحبت میگویی.من دراکو مالفوی بهترین جادوگر این مدرسه ام.اصلا تو کی هستی؟
دخترک جواب میدهد:من میرتل گریان هستم و همیشه اینجا پرسه میزنم.
میرتل گریان با آرامی به دراکو نزدیک شد.اما دراکو چوبدستی اش را در آورد و به سمت او گرفت:برگرد سر جای اولت.
میرتل گریان ججییغغغغییی کشید و به سمت پنجره سمت راست دراکو رفت و همانجا نشست.
-من چه کردم؟آخه چرا؟به چه قیمت؟»این سوال هایی بود که دراکو مالفوی از خود میپرسیدو ناگهان سکوتی کل سرویس بهداشتی را فرا گرفت و دراکو اشک هایش را پاک کرد و صورتش را با آب شصت.

قصه ما به سر رسید ...

خب این از پست قبلیتون بهتر بود ولی باز هم اونی که باید باشه نیست.اول از همه اینکه شما چرا انقدر با اسپیس قهرین؟فاصله مناسب گذاشتن میتونه رول رو زیباتر کنه.و دیگه اینکه دیالوگ هارو با یه خاط فاصله بنویسید.ولی اینا ایرادات شکلی پسته!
پست شما هنوز اونجور که باید نشده.هنوز شبیه داستان نیست.از روی سوژه پرش کردین درحالیکه بهتر از این میشد برای صحنه های توصیف کنید.پستتون خیلی ناگهانی شروع شده و خیلی هم ناگهانی تموم شده.اشک و ناراحتی دراکو برای چی بوده؟اینا نیاز به توضیح بیشتر دارن.من نمیگم یه متن ادبی بنویسید که با داستایوفسکی برابری کنه ولی روی این مشکلات کار کنید.سوژه رو بیشتر پردازش کنید.اجازه ندین توی ذهن خواننده تون موارد مبهم باقی بمونه.اقلا بفهمه موضوع در مورد چیه.ولی توی پست شما اصلا مشخص نشده دراکو برای چی ناراحته و گریه می کنه.کمی بیشتر به این مواردی که گفتم بپردازید.اگر از نظرتون سخت میگیرم برای اینه که می دونم بعد از ورود به ایفای نقش دچار مشکل میشین.


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/29 9:28:34
رفیق هر نوعش با هر نوعی گشتیمو
دیدیم که تش با زخمی تنهاییم
ولی
خب خوش گذشت یه وقتایی
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1394 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو مالفوی پس کشتن دامبلدور با ورد آواداکاداورا او را از بالای برج به پایین پرت میکند.
بعد ناراحت و پشیمان از کاری که کرده و فریبی که خورده به دستشویی مدرسه میرود و میزند زیر گریه و دست و صورتش را با آب میشوید.
بعد از چند ٍانیه صدایی میشنود که اورا صدا میکند:دراکو!دراکو!
بله میرتل گریان روح دستشویی است که دارد اورا صدا میکند.از دراکو میپرسد:چه شده؟چرا ناراحتی و گریه میکنی؟
دراکولا به او محل نمیزارد و به گریه کردن ادامه میدهد.بار دیگر میرتل سوال خود را تکرار میکند.ولی اینبار دراکو چوبدستی خود را در میاورد و با عصبانیت به سمت او میرود و با وردی میرتل را خاموش میکند و میرتل گریه کنان و ناراحت بخاطر از دست دادن صدای خود فرار میکند.
دراکو در خود فرو میرود و به عاقبت کارش فکر میکند.

چیزی که از شما خواسته شده نوشتن داستان بر مبنای تصویر ارائه شده ست.پست شما شبیه داستان نیست.یه داستان نیاز به فضا سازی و توصیف صحنه داره و همینطور دیالوگ بین شخصیت ها.پست شما شبیه یه گزارشه نه داستان بنابراین من فکر میکنم برگردین و بیشتر روش کار کنید.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/27 19:19:22
رفیق هر نوعش با هر نوعی گشتیمو
دیدیم که تش با زخمی تنهاییم
ولی
خب خوش گذشت یه وقتایی
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1394 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
- من چطور اون کارو کردم؟
با صدای دراکو ، مارتل گریان دست از گریه برمی دارد و با تعجب به دراکو می نگرد . با صدای زیری از او می پرسد:
- مگه چیکار کردی؟
دراکو هق هق کنان گفت :
-برو به تو ربطی نداره منو تنها بذار!
مارتل جیغی کشید و به طرف پنجره بزرگ وسط دیوار رفت . با صدای زیر وحشتناکی گفت :
- آه تو هم مثل بقیه منو طرد می کنی چون من همش گریه می کنم . کاشکی می فهمیدم . کاشکی می فهمیدم . کاشکیییییی ...
و جیغ کشان شروع به حرکت کرد. دراکو گوش هایش را گرفت و گفت :
-بسه دارم کر میشم .
و چوب دستی اش را در اورد . مارتل ساکت شد و با نرم ترین صدای ممکن گفت:
-اسمت چیه ؟
سپس لبخندی زد و گفت :
- تو نمی تونی منو بکشی چون من قبلا مردم .
و قهقه ی کر کننده ای سر داد . دراکو با طلسمی صدای مارتل رو قطع کرد و در خودش فرو رفت . او مدام زیر لب زمزمه می کرد :
- من فریب خوردم . به جای اینکه از مادرم محافظت کنم و چوب دستی را به طرف اسنیپ بگیرم به طرف دامبلدور گرفتم و اونو کشتم . فریب خوردم اونا جلوی چشام مادرم رو کشتن. فریب خوردم ...
و به گریه کردن ادامه می داد .

داستان خوبی بود.خوب شروعش کردین ولی در انتها خوب پیش نبردینش.لازم بود انتهای داستانتون به ویژه بیشتر بهش پرداخته بشه.قضیه اینکه دراکو چطوری مادرش رو اشتباهی کشته واقعا نیاز بود بیشتر توضیح داده بشه ولی شما کاملا از روی این قسمت پرش کردین و بهش نپرداختین و خواننده در اینجا با یک علامت سوال بزرگ رو به روئه که اخرش چی شد؟!با این وجود با فعالیت در بخش ایفای نقش
میتونید با نحوه سوژه پردازی بیشتر آشنا بشین.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/5/26 19:38:32
رستگاری از شروع یه ایدست