جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] معجون‌های سیاه، افسون‌های سیاه (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 بهمن 1394 03:12
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاه عصبانی لرد به سیوروس دوخته شده بود.نگاه عصبانی لرد همچنان به سیوروس دوخته شده بود.

که ناگهان سیوروس احساس کرد تصویر رو به رویش مانند خمیری در هم میریزد و صورت لرد سیاه کج میشود.همچنان همه چیز کج و معوج تر میشود.اما متعجب بود که چرا خودش کج و معوج نمیشود؟

همه این اتفاقات با انکه در عرض چند ثانیه می افتاد اما سیو انها را مانند صحنه آهسته ای میدید.

تا آنکه بلاخره حرکت صحنه به حالت نرمال بازگشت و سیو تا چشم باز کرد خود را در جایی تاریک دید که تنها در آن چشم زاغی میدرخشید که برروی شانه اش نشسته بود.

نمیدانست چه اتفاقی افتاده و دقیقا چه شد تنها لحظه ای احساس کرد دستی دستش را گرفته و اپارات کرده است!
البته آن حالت شبیه به اپارات نبود اما آپارات به نظر میرسید.

همه جا ساکت و تاریک بود.تاریکی مرموزی بود...تنها صدای تق تقی از جسم های کوچک شیشه ای به گوش میرسید.

سیوروس چوبدستی خود را کشید و بی هدف به اطراف چرخاند که ناگهان صدایی شنید...

ـ پشت سرته!

سیوروس بی اختیار نفسش را در سینه حبس کرد و خیلی خونسردی خود را حفظ کرد که فریاد نکشید.
تنها چوبدستی خود را ساکن و بی حرکت به پشت سرش گرفته بود و در انتظار واکنشی از اجسامی بود که نمیدید.

در همان حین آن صدای آشنا دوباره گفت:

کلید برق رو میگم سیو.

سیوروس جا خورد.جا که نه...یک چیزی شبیه جا خوردن.چرا که به شخصیت وی جا خوردن نمی امد.
دستش را برروی دیوار چرخاند و وقتی کلید را پیدا کرد آنرا فشار داد.

خیلی سریع همه جا روشن شد.

به محض آنکه برگشت تا ببیند کجاست،چشمش را انبوهی از جسم های توپکی کوچک فراوان خیره کرد که تا سقف را پر کرده بودند و مادرش را دید که جلوی انبوه اجسام درخشان ایستاده است.

ـ مادر؟شما منو اوردین اینجا؟

ـ بله پسرم...باید باهات صحبت میکردم...

ـ ببینم اینجا انبار تیله ها نیست؟

ـ چرا هست...چطور مگه؟

سیوروس همانطور که به چند پاتیل معجون سازی حاوی خون سیاه لخته شده و چشم لزج آباریمون که در گوشه اتاق بود زل زده بود گفت:
امممم...هیچی .ولی مادر...میشه بپرسم چرا منو اوردین اینجا و دقیقا چی شده؟

ایلین در حالی که دستان خود را به هم قفل کرده بود و سعی در منطقی بودن داشت گفت:
ببین پسرم...تو الان (**) سال داری!بنابراین دیگه وقتشه که خوانواده تشکیل بدی و ازدواج کنی و از اونجایی که خیلی اتفاقی شد،من و دراکو...

سیو حرف مادرش را قطع کرد:
ولی من که قصد ازدواج ندارم!ندارم اقا!ندااااااااارم!

ـ ببینم نکنه میخوای بگی که از ناجینی خوشت نمیاد؟

ـ نه...ابدا...ولی...

ایلین که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید شروع کرد به شادی کردن.
ـ پسرم اقا دوماد شده!به به!

سیوروس به غلط کردم افتاده بود.سیوروس قصد ازدواج نداشت.سیوروس میخواست ادامه تحصیل بدهد.سیوروس تا الان به همه خواستگاران بی شمارش جواب (نه) داده بود.(!)
او میخواست زندگی اش را بکند!میخواست آزادانه امتیاز کم کند و بدون دخالت زنش از روغن مو استفاده کند!او زن نمیخواست!او نمیخواست به جهنم اعتقاد پیدا کند!

هنوز کلمه دیگری نگفته بود که ناگهان دستش توسط مادرش گرفته شده و چند لحظه بعد دوباره در تالار ظاهر شد.

ایلین و سیوروس به اطراف خود نگاه کردند.تاریک تاریک بود!
این یکی را دیگر هیچکدام دلیلش را نمیدانستند.
اما هنوز چند لحظه نگذشته بود که...

ـ بـــــــــــــــــــــوم!

بعد از شنیده شدن صدای انفجار،برق ها روشن شده و چشم آندو به ملتی افتاد که سوت زنان و جیغ کشان و ویبره زنان آنها را سورپریز کرده بودند و یک عدد وینکی که مسلسل دیگری را هم برای افزایش هیجانات،اماده انفجار در دستش نگه داشته بود.

ملت همانطور که در حال پایکوبی بودند از نوع مرگخوارانه شروع به سر دادن این اواز نمودند:
تالار تنگه بله!ناجینی قشنگه بله!بادا بادا مبارک نبادا!ایشالمرلین مبارک نبادا!

ایلین:

سیوروس:

هنوز ایلین و سیوروس از حالت پوکر بیرون نیامده بودند که در همان حالت چشمشان به رودولف جلب شد.

زیرا رودولف به صورت پوکر فیس ایستاده بود و همانطور که کلنگ زمین کنی را همچنان در دست داشت،به نقطه ای دیگر زل زده بود.

وقتی رد نگاهش را دنبال کردند،متوجه شدند که او مرلین را مینگرد که...

ـ مرلین؟

جمعیت خاموش گشته و به مرلین خیره شدند که کتاب خویشتن را در دست گرفته و دیری نینجامید که ارباب نیز بلافاصله بعد از مرلین ظاهر گشت.

ـ عقد را بخوانید ما میخواهیم برویم که کار داریم!

ملت نه از کراوات سیاهی که ارباب برای اولین بار بسته بود،نه از عدم وجود نجینی،بلکه از سرعت عمل ارباب جا خورده بودند.

سیوروس از حالت پوکر فیس به حالت مشوش اندر پوکر اندر تعجبی در آمده بود و میخواست پاتیل چه کنم چه کنم را برای اولین بار از گیبن قرض گرفته و در دست بگیرد که ناگهان...

ـ نـــــــــــه!

همیشه در اینجور مواقع یک نفر میگوید(نـــــــه!)و سپس یکی تیر میخورد یا یکی فرود می اید یا یکی پرتاب میشود یا چیزی منفجر میشود اما اینبار این صدای رودولف بود که همه را به خود اورد.

چشم جمعیت به طرف او برگشت.
رودولف از جای خود برخواست و طی اقدامی حماسی و دیالوگی فیلم درام فرمود:

ارباب...این عروسی نباید سر بگیره...!










افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 30 آذر 1394 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
-که غلط کردی هان؟

سیوروس از همان لحظه تولد چشمان بزرگی داشت! حالا که چشمانش را عینهو MASK بیرون داده بود و دهانش را گرد کرده بود، این چشمان بزرگ، بزرگ تر جلوه میکرد.
-عه! کی غلط کرده؟ چی شده؟

کیلومترها دورتر از تالار اسلیترین، رودولفی کنار ساحل جهانی دیگر، نشسته بود.
رودولف قصه ی ما پاهایش را روی هم انداخته بود و از آن نوع آبمیوه هایی میخورد که یه قاچ لیمو را زده اند سر لیوانشان و خیلی باکلاس است و فقط خارجی ها میخورند. همینطور که رودولف مذکور قورت قورت آبمیوه اش را سر می کشید و در جستجوی ساحره های باکمالات دور و برش را کند و کاو میکرد، یکهو موجی صوتی پرید و رفت توی گوشش.
موج، به پرده صماخ رودولف خورد و از استخوان های کوچولوی گوشش عبور کرد و رفت و رفت تا رسید به مغزش. به محض اینکه مغز رودولف دریافت که موجودی، دیالوگ او را بدون رعایت قانون کپی رایت به کار برده است، جریان خونش را زیاد کرد و دو سه تا نورون ترکاند و بدجور عصبانی شد.
از آن جایی که عصبانیت مغزها معمولا روی صاحبانشان هم تاثیر می گذارند، نتیجه این شد که رودولف عصبانی، قمه کشان و جامه دران و فریاد کشان به سمت منبع صدا دوید. با اولین پرواز فِرست کِلَس خفنی که میتوانست، خودش را رساند به لندن و چون دید که حد آلودگی هوای لندن در وضع نامطلوبی قرار دارد و باعث تعطیلی چند روزه آن شده است، به ناچار قمه هایش را مدل هلیکوپتری جلویش گرفت و رفت توی زمین. رودولف، همینطور زمین را کند و کند و کند تا بالاخره به تالار اسلیترین رسید و مدل رودولفی از کف تالار بیرون پرید.

خواننده ها:
نویسنده ها:
اعضای تالار اسلی:
نــــَمــــَـــکی ــــــه:

-چی شده؟ چه کسی بود صدا زد؟ چه کسی؟

سیوروس منویش را از دهان زاغی بیرون کشید و دکمه بلاک رودولف را فشار داد.
-شخصا بخاطر این اوضاع عذر میخوام. میتونیم برگردیم سر مبحث اصلی. کجا بودیم؟
-مرلینگاه!
-
-وینکی جن تمیز کننده ی مرلینگاهِ خووب؟

سیوروس رویش را از جن خانگی برگرداند و چشمش به لرد افتاد که با اخم به او نگاه میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: جمعه 13 آذر 1394 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه لرد ساعتی که از برناد شبکه دوم سیما جمهوری آسلامی کش رفته بود در میار و با فشارش زمان وای می سه و لرد به فکر فرو می ره در حقیقت اصلا هم نارحت نشده بود؛ چون تا قبل از این مجبور بود ناجینی رو به یکی بنداز که همیشه به علت زیاد بودن ارتفاع ناجینی مصدوم می شد و کلی پول دکتر و بیمارستان و عمل زیبایی رو دستش میزاشت و اخرین علایق دخترش هم کرم معده دکتری بود که واسه بوتاکس پیشش رفته بود سورس اولین کسی بود که در این قرن می خواست خودشو به ناجینی بنداز و لرد در حسرت بود که چرا بعد از هرگز ناجینی رو با خودش نیاورد تا در دم این دو خزنده عاشق رو عقد کن.

پس لرد دوبار ساعت را در اورد و بر دکمش زد تا زمان برگرد و جهت جلو انداختن عمر خیر, سریع رو به سورس گفت :
-این تقاضا رو تو عمرت نبر از یاد, اهای اقای داماد.

آیلین که اوضاع رو بسی مناسب می دید سریع رو به سورس گفت :
-عجب عروسی رو خدا بهم داد, اهای اقای داماد.

و جمله بعدی رو دراکو گفت که هنوز بعد از نشست سران بین المل و ژنف و با تشکر از همکاری پلیس فتا که حواسش به همه چیز هست, معلوم نشد که دلیلش چی بود دراکو فریاد زد:
-خانواده مالفوی می زنه فریاد عجب وصلت فرخنده ای پا داد, اهای اقای دامااااااااااد.:yoho:

در اون ور ماجرا سورس داشت تحلیل می کرد اقای داماد کیه ؟ کجاست؟ با کی هست؟ چیکار می کنه؟ و ربطش به تایپیک کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟ چیه ؟؟؟ اما جز دراکو فرد مذکر فاقد شرایطی واسه ازدواج نمی دید که ایلین ناجینی رو براش خواستگاری کنه ولی از اونجا که همه سر ها به سمت او بود تمام دلایل مشنگی و غیر مشنگی همه به حقیقت اشار داشت که , این اقای داماد اوست پس در دل گفت:

-اگه من خواستکاری کردم ز او , غلط کردم , غلط, همیشه و تا ابد غلط کردم, غلط .

ولی از اونجایی که سورس واقعا غلط کرده بود, غلط و این جمله را به جای دل با فرکانس 179 هرتس برثانیه بر زبان اورده بود کلا جو اتاق عوض شد و قیافه لرد از قرمز اجری به البالویی و سپس به قرمز زرشکی و بعد به قرمز جیگری که اگه دختر نباشید عمرا نتونید تفاوتش احساس کنید تغییر کرد و سورس که تاز فهمیده بود چه اشتباه خفنی کرده با چشای درشت به لرد زل زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC

پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: جمعه 6 آذر 1394 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:
ایلین پرنس،ازاونجایی که سن و سالی از پسرش گذشته و هنوزم که هنوزه هیچ زنی نگرفته،به فکر این میفته که به هر حقه و روشی هم که شده برای سیوروس زن بگیره.
سیوروس حتی به فکر زن گرفتن هم نیست و علاقه ای به ازدواج هم نداره و از طرفی ایلین میدونست که با این قیافه هیچکس به سیوروس زن نمیده.تا اینکه وقتی چشمش به نوه اش((دراکو مالفوی))و چهره خوش قیافه اش میخوره،سعی کنه که با استفاده از موی دراکو مالفوی یه معجون شبیه معجون مرکب درست کنه و به خورد سیوروس بده تا بلکه بتونه براش قیافه بهتری درست کنه.
اما معجون درست کار نمیکنه و سیوروس به طرز اسفناکی یک چهره بسی ناجور پیدا میکنه و در همین حین لرد برای کاری همون لحظه اونجا ظاحر میشه.و ایلین و دراکو هم به یه صورتی موفق میشن که سیو رو پنهان کنن.
اما لرد شک میکنه و از دراکو میخواد که میزی رو که سیو رو زیرش پنهان کرده بودن منفجر کنه.ولی دراکو از عمدا 1 ساعت لرد رو معطل میکنه تا پدر خونده اش دوباره به حالت اول برگرده(باتوجه به اینکه معجون مرکب فقط یک ساعت عمل میکنه)
و بلاخره سیوروس به هوش میاد و به طرز غیر منتظره ای با لرد مواجه میشه که با دیدن اوضاع عصبانیه و میخواد ببینه چه خبره که ایلین چیزی به ذهنش میرسه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ عه...سرورم؟شما تازه از راه رسیدین،چایی ای؟قهوه ای؟
ـ کروشیو!ما وقتی سوال پرسیدیم جواب میخوایم!
در همین حین ذهن پر تکاپو و جنبش ایلین در حال بررسی اوضاع بود.اوضاع را به شدت کیشمیشی در نخودی میدید.اگر جواب نمیداد قطعا به وسیله لرد به هفت تکه مساوی تقسیم و به ناجینی عزیز خورانده میشد.ناگهان چیزی به ذهنش تلنگر زد.ناجینی!چگونه سریعتر به ذهنش خطور نکرده بود؟ممکن بود ریسک بزرگی باشد اما مار یکی یکدانه لرد میتوانست بر اساس علاقه لرد به او دلیل قانع کننده ای برای شرح اوضاع باشد.چرا که با در نظر گرفتن انچه که در ذهن نسبتا خلاق ایلین بود،لرد هم نمیتوانست منکر این قضیه باشد که فرزند خوانده عزیزش بانوی باکمالاتیست! و از نظر چهره نیست هیچگونه مشکلی وجود نداشت.تنها مشکلی که وجود داشت ان بود که لرد دم بخت بودن ناجینی را میپذیرد یا خیر؟.لبخند شیطنت امیزی بر لب های ساحره جوان نشست.
ایلین با چشمانی که برق شرارت در ان هویدا بود زیر چشمی نگاهی به لرد انداخت و انگاه چشمان ابی رنگ خود را به طرف سیوروس برگرداند.
حوصله لرد به شدت سر امده بود.
ـ یکی به ما بگوید اینجا چه خبر است؟
ـ اممم...سرورم...من...نمیدونم چجوری باید براتون توضیح بدم... :worry:
ایلین به طرز ماهرانه ای چهره خود را مملو از اندوه کرده بود.او چشمانش را که اکنون امیخته با سایه ای کاملا مصنوعی از غم بود به سیو دوخت.
سیوروس دو میلیمتر هم درباغ نبود چه برسد به انکه بدانددر ذهن مادرش چه ها که نمیگذرد!وگرنه قطعا به کلاغ تغییر شکل داده به کمک زاغی هم که شده از پنجره به اسمان های دور پرواز کرده و تا 60 سال اتی خیال بازگشتن به سر همیشه چربش با روغن موی اعلا نمیخورد!
سیوروس که اکنون در وضعیتی کاملا نرمال قرار داشت با نگاهی پرسشگر به مادرش چشم دوخته بود.
ایلین همانطور که نگاه دلسوزانه و مادرانه خود را به پسرش دوخته بود گفت:
پسرم...تا کی میخوای پنهانش کنی؟تاکی میخوای احساسات مرگخوارانه خالصانه ات رو جلودار قلب پر از دردت کنی؟
سخنان ایلین بیشتر به دیالوگ های فیلم های درام شباهت داشت.
اکنون لرد هم به صورت پوکر فیس در امده بود.موضوع به نظرش جالب می امد.
سیوروس با قیافه ای معلق در برزخ به مادرش خیره شد.
ـ ها؟مادر؟...
ـ چرا پنهانش میکنی؟چرا اینقد خودتو اذار میدی؟چرا حرف دلتو به لرد نمیزنیییی؟
ـ مادر؟..من؟...حرف دل؟...
ایلین چشمانش را از سیوروس به سمت لرد برگرداند.و طی یک اقدام تاثیر گذار گفت:
چرا نمیگی ناجینی رو دوست داری پسرم؟!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/9/6 17:15:22
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/9/6 17:17:53
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1394 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو با این حالت به میزی خیره شد که قرار بود تا چند لحظه ی دیگر همراه با پدرخوانده اش منفجر شود!
باید کاری میکرد!سیوروس همیشه دراکو را از دردسر نجات میداد!حالا نوبت به دراکو رسیده بود تا کاری برای پدرخوانده اش کند!
یادش افتاد پروفسور گرنجر سر کلاسش گفته بود اثر معجون مرکب یک ساعت بعد از خوردن آن از بین میرود!
او باید یک ساعت لرد سیاه را معطل میکرد!
-اربابا من نمیتونم میز رو منفجر کنم!

ایلین پرنس که با نگرانی دراکو را نگاه میکرد گفت:
-نمیتونی؟منظورت چیه؟

دراکو به ایلین نگاه کرد.
-بلد نیستم!

لرد سیاه با این حالت به دراکو خیره شد!
یعنی مرگخوار او بلد نبود حتی یک میز را منفجر کند؟
آیلین به دراکو گفت:
-بیا یادت بدم چه طور یه جسم رو منفجر کنی!

لرد سیاه با عصبانیت به ایلین نگاه کرد.
-آیلین به چه حقی بدون این که از من اجازه بگیری به درََاکو چیز یاد میدی؟کروشیو بر تو باد!دراکو خودم یادت میدم!

دراکو با تردید به سمت لرد رفت!
لرد سیاه چوب دستی اش را به طرف پاتیلی بزرگ در گوشه ی اتاق گرفت.
-نگاه کن دراکو اول چوب دستیت رو 90 درجه به سمت راست میچرخونی بعد میگی بلند و واضح میگی ریداکتو!

طلسمی ابی رنگ از نوک چوب دستی لرد سیاه بیرون جهید و به پاتیل خورد و آن را هزار تکه کرد.
دراکو به تبعیت از لرد سیاه چوب دستی اش را به طرف پاتیلی دیگر گرفت و زمزمه کرد:
-ریداکتو

اتفاق خاصی نیفتاد.
لرد سیاه با ارامش به دراکو نزدیک تر شد.
-یادت رفت چوب دستیت رو تکون بدی.چوب دستیت رو 90 درجه به راست بچرخون و ورد رو بگو!

دراکو چوب دستی اش را چرخاند و ورد را گفت.
ولی باز هم اتفاقی نیفتاد!
لرد سیاه با این حالت به دراکو گفت:
-95 درجه چرخوندیش!گفتم 90 درجه بچرخون!

دراکو که از این همه دقت لرد شگفت زده شده بود بار دیگر چوب دستی اش را چرخاند!
-ریداکتو
-چه خبره گفتم 90 درجه!تو 85 درجه چرخوندیش!

50 دقیقه بعد

دراکو همچنان موفق نشده بود چوب دستی اش را دقیقا 90 درجه بچرخاند و همچنان داشت تلاش میکرد.
ایلین که از تماشای تلاش های بی فایده ی دراکو حوصله اش سر رفته بود داشت بقایای پاتیلی که لرد منفجر کرده بود را جمع میکرد.
لرد سیاه هم با این حالت رو صندلی نشسته و به دراکو خیره شده بود که ناگهان از جا برخواست.
-نمی خواد دراکو هروقت سیوروس برگشت یادت میده.خودم اون میز رو منفجر میکنم!

دراکو به میز خیره شد اثر معجون باید تا حالا از بین میرفت!
لرد سیاه به سمت میز رفت.
دراکو با سرعت هرچه تمام تر به سمت لرد سیاه دوید و میخواست جلوی او را بگیرد که پایش به چیزی گیر کرد و روی زمین پرت شد و کلاهش از روی سرش افتاد و سر نیمه کچلش نمایان شد!
به محض این که لرد خواست چیزی بگوید سیوروس اسنیپ که حالا کاملا به هوش آمده بود و اثر معجون مرکب هم از بین رفته بود از زیر میز بیرون امد.
لرد سیاه:
ایلین:پسرم!
سیوروس اسنیپ:
دراکو:
لرد سیاه پس از دقایقی:این جا چه خبره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1394 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در وسط اتاق داشت ظاحر میشد و در طی مدت زمان 2 ثانیه ای ایجاد ذرات ریز وافزایش جهش مولکولی اتم های موجود درهوا و مقدمات ظاحر شدن لرد تا ظاحر شدن کامل اتفاقات زیر به وقوع پیوست:
ایلین نمیدونست باید چه خاکی بر سرش بریزه-دراکو هم نمیدونست باید چه مویی رو سرش بکاره-فکری به ذهن ایلین رسید- با انگشت به دراکو اشاره کرد- دراکو با جهشی اکشن به سر ناپدری شاد احوالش اونو زیر نزدیک ترین میز فرو برد-به محض اونکه سیو خواست مقاومتی از خودش نشون بده ایلین با یک طلسم از پشت سر بیهوشش کرد-ایلین پس ازاین حرکت باخودش گفت:فقط به خاطر خودته پسرم - دراکو رومیزی رو کشید و خوب سیوروس بیهوش رو قایم کرد- دراکو به این فکر افتاد که با کله نیم کچلش چی کار کنه و نزدیک ترین کلاهی رو که پیدا کرد رو روی سرش گذاشت- دراخرایلین برای اینکه کار از محکم کاری عیب نکنه نزدیک ترین گربه بخت برگشته نزدیک به پنجره رو با اکیو گیر میندازه.
((وبدین ترتیب اولین رکورد جهانی سرعت انجام کار شکسته شد))

و بعد از تموم شدن زمان دشوار دو ثانیه:
لرد که حالا کاملا ظاحر شده میتونه وضعیت کاملا نرمال روبه روشو ببینه.
ـ به گمانم صدایی را شنیدیم!
ایلین ودراکو پس ازتعظیمی بلند بالا:مای لرد!خوش اومدین!قدم رنجه فرمودین!کلبه مارو به قدومتون منور تاریک نمودین!
ـ جواب مارو ندادین!
دراکو بدجوری رفته بود تو امپاس اما ایلین خیلی خونسرد وعادی پشت گردن گربه رو میگیره و بدون توجه به میو های ملتمسانه حیوان بدبخت اونو بالا میکشه و میگه:
هیچی سرورم!چی میخواستین باشه؟گربه بود!
بعد گربه هه رو میگیره و اونو از پنجره میندازه تو حیاط و چن تا فحش هم نثارش میکنه.
ـ برو گمشو ای گربه بی ادب بی نذاکت،توهین به ارباب کنِ (بووووووووق!)
گربه هه:
بعدش دوباره تعظیمی میکنه و میگه:خب،نگفتین چه امری داشتید سرورم؟
لرد دهانشون رو بازکردن تاچیزی بگن اما پیش ازاینکه کلمه ای از دهان مبارک خارج بشه چشمش به جایی پشت سر ایلین جلب شد.
ـ ایلین؟
ـ بله سرورم؟
ـ تو اخیرا تغییر شکل میدهی؟
ایلین نگاه لرد رو دنبال کرد ودر نهایت فهمید که منبع نگاه لرد پاتیل بزرگ معجون مرکبه.پاک یادش رفته بود قایمش کنه!(البته اون دوثانیه بیشتر ازاون گنجایش نمیتونست داشته باشه)
ایلین ودراکو همون موقع یهویی:
لرد: یه بوهایی اینجا به مشاممان میرسد!
دراکو:حتما بوی روغن موئه سرورم!فکر کنم پدر خونده ام این نزدیکیا با...اخ!
درهمین حین ایلین که شاهد سوتی وحشتناک دراکو بود قبل انکه جمله رو تموم کنه با لبخندی ملیح به طرف لرد،ازپشت لگد ملیحی به پای دراکو زد.و بلافاصله گفت:
منظور دراکو اینه که سیو الان رفته بیرون وچهار ساعت دیگر بر نمیگرده سرورم!
ولی الان خیلی دیر شده بود.
لرد باشک به اون دو تا که باحالت وایستاده بودن نگاهی انداخت و گفت:
فقط شانس بیاوردید که به ما دروغ نگفته باشید!زیرا در غیر این صورت امشب قرار است ناجینی شما را به ضیافتی بس باشکوه دعوت کند.
ایلین ودراکو:
اما در همین حین بود که از میز پشتی صدایی شنیده شد.
سر همه به طرف میز برگشت.
لرد در حالی که همچنان نگاهی شکاک داشت گفت:
به گمانمان صدا از ان میز بلند شد.
تو چشمای ایلین نگرانی موج میزد.در همین حین چشمش به دراکو افتاد که حالتی بهتر از خودش نداشت.
ایلین که از دست دراکو خونش به جوش اومده بود بانگاهی خشمناک به اون فهموند که(من-تورو- معجونت میکنم-دراکو!).
و اینبار دوباره صدایی همراه با جنبش میز از میز بلند شد.
ایلین:یا حضرت کروشیو!
لرد نگاهی معنا دار به میز انداخت،و بعد نگاهش به ایلین برگشت و دوباره به طرف دراکو برگشت ودوباره به خود میز برگشت.لرد سرانجام همونطور که به میز زل زده بود گفت:
ـ دراکو؟
ـ بله سرورم؟
ـ به تو دستور میدهیم ان میز را منفجر کنی!
چشمای ایلین از تعجب گرد شد.
ـ س...سرورم؟اخه برای چی؟
ـ مابه دراکو دستور دادیم ایلین!
ایلین باخودش:بدبخت شدم،هِی هِی!بی سیو شدم،هِی هِی!
دراکو باخودش:بدرود ای دنیا!بدرود ای مرگخواری!بدرود ای مادر بزرگ!بدرود ای بابا سیوروس...
ـ دراکو؟...انتخاب کن،میز را منفجر میکنی یا خودمان منفجرت کنیم؟؟
دراکو:
ایلین:
ایلین رو به دراکو:
دراکو رو به ایلین:
لرد رو به هردو:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/5/11 16:51:18
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/5/11 16:58:31
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1394 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ایلین که بالای سر پسرش وایستاده بود تغییرات فرزندش را مشاهد می کرد و منتظر شد تا پسرش به یک عدد دراکو مالفوی تبدیل شود؛ باشد که با پنسی مزدوج بشه و همه چی به خوبی و خوشی تموم بشه .

سیوروس اول این جوری شد بعد اونجوری شد بعد هی این جوری اونجوری شد تا بلاخر یه جوری شد ایلین هم یواش سرش اورد جلو تا از نزدیک نوع این جور رو مشاهد کن که گفت :
-یا پشمک مرلین فروش، یا تمبون اسلیترین، توکل بر نیش باسیلیسک.

ایلین در همین هین که داشت تمام اجزای بزرگان دنیای جادو گری رو قسم می داد به این فکر افتاد که این موجود جدید الخلقه رو چه جوری به جامعه تحویل بده.
چون سیوروس به ریمیکسی از دراکو با خودش تبدیل شد بود به این صورت

تصویر تغییر اندازه داده شده

دراکو که از خند کف زمین ولو شد بود گفت:
- مادربزرگ خواند جان دیگه کسی به پسر شوما زن نمی ده پروژه رو بیخیال شین که .......

حرف دراکو نصفه ماند چون ایلین در طی یک حرکت جهشی یه خرمن از مو های دراکو را کند به سمت پاتیل رفته و در راه پاتیل عمو پورنگ از شبکه جهانی کودک دزدیده جوشاند تا از جوشوندش به عنوان معجون جوانی در ایند استفاده کن که یهو سیوروس که در بینا بین عالم معنا و عالم اینجا گیر کرده شروع به فانتزی بافتن می کن :
- اوهای ته کلاس مامان فری مو فرفری گوش کن که داریم در بار معجون مخصوص بزرگ ترین جادوگر تاریک جهان یعنی همان
he-who- has-no nose .......

و هنوز جمله منحوسی منقوسی ممدوسه ممنوعه he-who- has-no nose از دهنش خارج نشد که لرد سیاه برای سفارش معجونی یهو وسط خانه ظاهر می شه و ایلین و دراکو رسما به این شکل در میان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC

پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1394 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- من بابام رو می خوام!

دراکو با چشمانی خیس و کله ای از ته تراشیده شده در طول تالار اسلیترین می دوید و فریاد می زد. پشت سر او آیلین دست به کمر و مجهز به ملاقه بر فراز پاتیلش ایستاده بود و معجون تیره رنگ را هم می زد:
- این قده وق نزن بچه! بیا این ملاقه رو بگیر یه چند دور بچرخون بلکه بخت تو هم واشه.
- نمی خوام! نمی خوام...من موهام رو می خوام.
-اییش... تو هم واس یه قدمی واسه پدر خونده عزیزتر از جانت بر می داشتی دیگه! حالا هم بیا یه دو دقیقه این معجون رو هم بزن که من از کت و کول افتادم. خدا رو چه دیدی! شاید یکی هم اومد شناسه پانسی پارکینسون رو برداشت و ... دراکو مگه نمی خواستی سردرت خوب بشه؟

دراکو که از تغییر ناگهانی مادربزرگ خوانده اش تعجب کرده بود، سرش را بالا آورد و کاملا نا خودآگاه دست از گریه برداشت. سیوروس در آستانه در ایستاده و در هر دستش چند کیسه مواد اولیه معجون سازی بود و با نگاهی که به مادرش می گفت (( واسه من بی نوا چه خوابی دیدی آخه؟ )) خیره مانده بود.

سیوروس هر چه قدر که به والده مکرمه اش خیره شد نتیجه ای نگرفت و سرانجام سرش به سمت دراکو و برگدانهوییبا صحنه ای غریب و مضحک رو به رو شد و گفت:
-کی کچلت کرده دراکو؟!
- این روزگار...این پاتر بی اصل و نصب...این موشهای فاضلابی که معلوم نیست از کجا میان تو خونه آدم!

سیوروس:

- از اون لحاظ؟ خب از اون لحاظ ... ننه جون که گفت هنوز یکی دو شماره با کچل فاصله دارم!راستی اصلا من...من...من، موهام رو می خوام!
- این بچه هم که...آخ!

آیلین با ملاقه بالای سر پسرش ایستاد و با چشمانی اشکبار و کاسه ای پر از معجون مرکب او را نگریست. سپس آرام به روی سیوروس نیمه بی هوش خم شد و محتویات کاسه را در دهان پسرش خالی کرد.
- واسه خاطر خودت تاج الملوک مامان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1394 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- مشکل ما قیافه است،درسته؟...

آیلین در این فکر غرق شده بود که صدایی اورا از جا پراند.
-مامان بزرگ اینجا چیکار میکنی؟بابام کجاست؟

آیلین به دراکو مالفوی جوان نگاه کرد.قد بلند و موهای بور و بینی زیبای دراکو هر ساحره ای را جذب خود میکرد.
اما چه معجونی میتوانست سیوروس را شبیه پسرخوانده اش کند؟
درسته معجون شبیه سازی تنها راه حل ممکن بود.
-مامان بزرگ چیزی شده چرا نیم ساعته اینجوری به من زل زدین؟

آیلین که تازه به خودش آمده بود و در دل به خودش برای اختراع معجون شبیه سازی آفرین میگفت از جایش بلند شد.
-نه دراکو مشکلی پیش نیومده.بابات بیرونه بیا تا برمیگرده کمکم کن یه معجونی رو بسازم.
-چه معجونی مامان بزرگ؟نکنه میخوای یه معجون درست کنی رودولف رو از جزایر بالاک برگردونه؟
-چی ؟ رودولف کیلو چنده دراکو؟ولش کن این رودولف رو!بیا معجونت رو بساز بچه!

دراکو که کم مونده بود با یادآوری رودولف اشکش سرازیر شود به سمت تنها پاتیلی که سالم مانده بود رفت.
-حالا مواد لازم این معجون چیه؟میخواین باهاش چیکار کنین؟
-پس میخوای کمکم کنی دراکو؟
-البته مامان بزرگ!
-افرین نوه خوبم!من که یه کاری نمیکنم تو صدمه ببینی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1394/5/10 21:41:32
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1394 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
این یه سوژه جدید برای شروع این تایپیک هستش.
لطفا ادامه اش بدین.
خلاصه داستان در همین رول که قسمت اول داستانه نوشته شده.
فقط تنها کاری که باید انجام داد اینه که بااستفاده از خلاقیت وقدرت ذهن مبحث افسون ها ومعجون ها(به خصوص معجون ها)رو وارد سوژه مون کنیم .
معجون سازی میتونه به هر قسمتی از داستان ربط پیدا کنه و تنها کافیه دلیلی خلاقانه برای اون داشته باشید.
درباره ورد سازی هم که هرجایی از داستان که توانش هست ورد اختراعیتون رو بنویسید.

****************************************
دود سبزی تمام فضای دخمه رو پر کرده.اما ایلین دست برچانه همچنان بی حرکت روی کاناپه نشسته و در اندیشه ای دووووووووور دست غرق شده وبا نگاه عاقل اندر سفیهی زل زده به افق.
در جلوی چشم ایلین خاطرات مدت ها پیش تداعی میشه...
((... ـ نههههههههههههههه!!ایلین!منو نکش!
...ـ توبیاس اسنیپ! بمیر مشنگ زاده کثیف!بمیییییییییییر!!! ))
ایلین سرشو تکون میده و میفهمه که خاطره رو اشتباهی اومده پس میره به عقب تر...
((...ـ توبیاس؟توبیااااااس؟بدو بیا این بچه رو بگیر داره روغن موتور جارو رو میخوره!من دستم بنده!
...ـ سیوروس!اون روغن موتورو بزار زمین بچه!اَخه!میکروب داره!... ))
ایلین دوباره سرشو تکون میده ودوباره متوجه میشه خاطره رو اشتباهی اومده.
وباری دیگر در اندیشه فرو میره و بلاخره خاطره ای رو که میخواد پیدا میکنه...
((...ـ مادمازل ایلین...بامن ازدواج میکنید؟... ))
که ناگهان!
ـ بووووووووووووووووووووومممممممم!!!!!!
ایلین باصدای انفجار از جا میپره و تازه متوجه اطرافش میشه.
بوی گندی شبیه بوی جوراب تمام فضارو پر کرده وهمراه اون همه جارو دود فرا گرفته.
ایلین غرولند کنان بلند میشه و به سمت جایی که پاتیل معجون تازه اختراعیشو به نام (کالبد خالی)رو بار گذاشته حرکت میکنه تاببینه چه بلایی به سر معجون اومده(البته اگه معجونی وجود داشته باشه!)
و طبق انتظاری که داره همون اتفاق 10 دفعه پیش افتاده.پس تمام اون چیزی که از (پاتیل)باقی مونده رو یعنی یه تیکه فلز کج وکوله رو برمیداره و به طرف گوشه اتاق که ده تا پاتیل منفجر شده قبلی دراونجا انبار شدن پرت میکنه.
برای ایلین هم واقعا عجیبه.تاحالا سابقه نداشت بخواد در معجون هاش انفجاری رخ بده چه برسه به ده بار انفجار به طوری که ازپاتیل حتی چیزی نمونه!
ولی میدونست فکرش مشغوله.انگار نزدیک ترین کسی که داشت درخواستشو رد کرده باشه.
خب قطعا اون کی میتونست باشه؟کی به جز سیوروس به ایلین نزدیک تر بود؟
ایلین در حالی که درتفکر بود با یک دست درحال جمع کردن خورده تیکه های پاتیل بود وبا چشمانش بی هدف دستور ساخت معجون اختراعی اش که بادست خط کشیده خودش نوشته شده بود میخوند.
((چشم خشک شده اباریمون 2 جفت
جیغ یک افسون شده طلسم اِلف کانگلاتا(جن منجمد شده) 1 یک شیشه
پوست تنه زیرین یک درخت کتک زن
سیاهرگ قلب یک سانتور
بخار تقطیر شده نفس یک دیوانه ساز
اب دریاچه سیاه یک بتری
نفرینِ نابودی(نوعی افسون سیاه) یک بار
سفیده تخم عقرب یک قاشق))
اما بااینکه این معجون خودش بود اما از چیزی که میخوند هیچی نمیفهمید.
ـ مادر؟مادرررررررررر؟؟
این صدای سیوروس بود
سیو با تعجب چشمش رو دور اتاق چرخوند تا اونکه به مادرش رسید.
ـ اژدها حمله کرده بود مادر؟
ـ نه بابا اژدها کجا بود!
ـ پس چه بلایی سر اینجا اومده؟
ـ هیچی معجونم ترکید.
سیو با شک به مادرش نگاهی انداخت و گفت:
ـ شوخی نکن.
ـ من باتو شوخی دارم؟
ـ پس مگه چن بار ترکوندی؟
ـ تعداد انفجار ها زیاد نبود.فکر کنم فقط 10،12 بار.
ـ اممم...اهان.
ایلین سپس به تمیز کردن میز ادامه داد و درهمان حال باحالت معنا داری به سیو نگاه میکرد.
سیو:
ایلین:
سیو که متوجه منظور مادرش شده بود به سرعت جلو رفت و در حالی که تند تند وسایل میز رو جابه جا میکرد گفت:
شما چرا مادر؟خودم مرتب میکنم.
ایلین لبخند رضایتمندانه ای زد و گفت:ای قربون پرنس خوش تیپم برم!
و در حالی که از انجا دور میشد گفت:فقط قربون دستت کارت تموم شد برو یه چن تا برام پاتیل بخر.هیچ پاتیلی دیگه تو خونه نداریم.
ـ بله مادر
و سپس از اتاق بیرون رفت.
اما دوباره در اتاق باز شد و ایلین گفت:
اصن نمیخواد تمیز کنی!بیا پیش خودم بشین میخوام باهات یه کم حرف بزنم.
سیوروس که از رفتار مادرش متعجب شده بود باحالت دست از مرتب کردن کشید.
ـ باشه.
ـ حالا تا من میرم واست قهوه اماده کنم بفرما یه کم بشین خستگیت در بره پسر عزیزم!
سیو اندر رفتارات متد جدید بی سابقه مادرش در هنگی عظیم فرو رفت.
ایلین چند دقیقه بعد با فنجان قهوه ای در دست و ظرف شیرینی در دست دیگر امد و انها را جلوی او گذاشت و خودش روبه روی سیو نشست و در حالی که دستاش رو نزدیک صورتش به هم قفل کرده بود کاراگاهانه به سیو زل زد.
سیو از طرز نگاه های مادرش دو سیکلی اش جا افتاد و در حالی که سعی میکرد فرار نکنه تو ذهنش گفت:
غلط نکنم اینبار میخواد جلد پونصد و سی وهفتم کتاب (فواید ازدواج در تابستان)رو برام بخونه!یا مرلین!
ـ اشتباه فکر میکنی سیوروس!
سیوروس ازجا پرید و صرف نظر از ذهن خوانی ماهرانه مادرش تازه فهمید که اصلا یادش نبود که در ذهنش رو قفل نکرده.
ایلین سرفه ای به معنای(حواست به من باشه) کرد وسپس کتاب جدیدی رو اززیر میز بیرون اورد وگفت:
از اونجایی که من ادم تنوع طلبی هستم سیوروس،پس تصمیم گرفتم برای اینبار مطالعه تفریحی خارج از معجون سازی برای رفع خستگی کتاب جدیدی رو تهیه کنم که حتما خوشت میاد.
ـ جدی میگی مادر؟خوشحالم که موضوع رو عوض کردی!
ایلین لبخندی زد و گفت:ولی نه چندان...
کلمه (نه چندان)کمی سیو را به این فکر واداشت که احتمالا(باز هم همان لیوان خواهد بود وهمان نوشیدنی کره ای!).
ـ خوب مادر،حالا اسم کتاب چیه؟
ـ فواید ازدواج در مرداد ماه!
ـ
ـ میبینی مادرت چقدر تنوع طلبه؟
سوروس همچنان:
و پس از چند ثانیه دیگر پوکر فیس:
ـ بله...مادر... متفاوته.اصن تفاوت موج میزنه!
ایلین لبخند رضایتمندانه ای زد وشروع کرد به خواندن کتاب:
جادوگران دانشمند همواره بر این عقیده هستند که ازدواج در ماه مرداد میتواند در زندگی خوب جوانان تاثیراتی ویژه و مفید بگذارد از جمله:1-مناسب بودن اوضاع کواکب،2- افزایش تعداد دختران شایسته واصیل زاده دراین ماه،3-...
سیوروس:

3 ساعت و 33 دقیقه و 33 ثانیه بعد:
ـ ...499- فایده ضروی برای پوست،و در اخر فایده شماره500- کاهش مبلغ پیشنهادی مهریه توسط خوانواده عروس.
ایلین کتاب را بست و روی میز گذاشت و نگاهی به سیوروس انداخت.
ـ سیوروس؟
ـ
ـ تو...خوابیدی؟
سیو در همان لحظه در کسری از ثانیه:
ـ کی؟ من؟ من کی خوابیدم؟ به به!به به!عجب کتاب زیبا و سرگرم کننده ای!چه نکاتی!چه مطلبی!چه پری!چه نوکی!عجب بالی!
ـ
ـ
سیوروس همانطور که سوت میزد برخواست و در حالی که از در بیرون میرفت گفت: من میرم پاتیل بگیرم میام.
ـ پس حالا که داری میری پاتیل بخری از مغازه اون ساحره جوون بخر که تازه باز شده.
ـ مادر؟
ـ چیه؟
ـ اون مغازه جغد فروشیه نه پاتیل فروشی!
ـ عه؟...یعنی من نمیدوم کدوم مغازه پاتیل داره؟
ـ نه،ولی...
ـ برو بخر تا من برم ببینم چقد از مواد معجون مونده!
ـ باشه
سیو این رو گفت و از اونجا رفت.
در همین حین ایلین موند و باری دیگر با افکارش.چیزی که بیشتر ازهمه اونو نگران میکرد این بود که سیوروس هیچ عکس العملی نسبت به تلاش های اون نشون نمیده و این واقعا براش ازار دهنده بود.
اون گذشته خوبی نداشت و بعد از ماجرای ((اون دختره مشنگ موقرمز)) قسم خورده بود که این ماجرا یکبار برای همیشه است. واز اون به بعد دیگه کسی ندید که سیو به دختری علاقه مند شده باشه.
البته ایلین این حقیقت رو هم نباید ازخودش مخفی میکرد که تاحالا هیچ دختری به سیوروس محل نذاشته.
و دلیل این چی میتونست باشه؟
در همین فکر بود که ناخود اگاه چشمش افتاد به تنها عکسی از سوروس که روی دیواربود.
ایلین همونطور که به عکس نگاه میکرد با خودش گفت:
کی میگه سیوروس من بد قیافه است؟خب...حالا دماغش یه خورده افسایته،درست.موهاش یه کمی شبیه ماکارونی سوخته است،درست.هیکلش یه کم به باباش رفته که کج وکوله شده،درست.ولی به غیر ازاینا پسرم خیلی هم جذابه!.
ایلین این حرف هارا گفت و با حالت ازخود ناراضی به عکس خیره شد.که ناگهان ناخود اگاه ایلین از درون بهش گفت:زر اضافی نزن!خودت میدونی داری دروغ میگی!
سرانجام ایلین تسلیم شد.از جایش برخواست و درحالی که بانگرانی عرض اتاق را طی میکرد گفت:اولش باید با قیافه اش یه کاری بکنم.وگرنه با این قیافه هیچ دختری بهش نگاه هم نمیکنه!
که ناگهان چشمان ایلین از خوشحالی درخشید و چشمش به طرف اتاق معجون سازی برگشت.
ـ مشکل ما قیافه است،درسته؟...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me