شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
از لحاظ فنی نگاه کردن به گل پارک برای یک الی دو ساعت مشکلی نداشت اما برای هشت ماه خیره شدن به گل های پارکت هزاران نوع بیماری تولید می کند که برای جوانان غیور و همیشه در صحنه ریون خطرناک است و خلاصه انقدر به گل های پارکت نگاه نکنید زیرا هیچ تغییری ایجاد نمی شود! و بروید دنبال زندگیتان و دم در خانه خودتان بازی کنید و از غریبه ها آبنبات نگیری...بله همان طور که قبل از جو گرفتگی می فرمودم پسران شجاع و با زکاوت ریون مشغول تولید یک دانه دختر برای جاسوسی بودند و کمی آن طرف تر زنوف و دختر عزیزش و فیلیوس، گل به دست و شیرینی خریده منتظر بودند تا لینی بیاید و زنوف خیلی خفن طور زانو بزند و خواستگاری کند و لینی هم همان قدر خفن طور جواب بدهد که اینها را بعدی ها می نویسند و ما برویم دم خانه خودمان رول بزنیم!
خوابگاه پسران
_یه اسم دخترونه بگید.
_ قاب!
_چی؟!
_همیشه دلم می خواست یه خواهر داشته باشم اسمشو بزارم قاب که به باب هم بیاد.
_جون عزیزتون راسشو بگید! کی اینو تو ریون راه داده؟ با اینهمه گیرایی که من دارم فاز این یکیو نمیگیرم.
_از خداتم باشه! اصلا انگار من فازمو به این میدم. فاز من قصد ادامه تحصیل داره میخواد دکتر بشه.من جنازه فازم رو دوش نمیندازم!
_فاز کیه باب؟!
_دخترم!؟؟
_تو میه زن داری؟
_نچ!
_تا حالا از شعاع پنج متری یه دختر رد شدی؟
_نچ!
_سوسک ماده تو خونتون رد میشه اصن؟
_نچ!
_خب آخه تسترال با روش هاگ پراکنی و تقسم سلولی دختر دار شدی؟!
_یه ضرب المثل در وصف این لحظه هس که میگه : از محبت خاک ها خل میشود مزد آن گرفت که آخر پاییز میشماره!
_باب بیا یه برنامه بزاریم که تو ضرب المثل نگی!خیلی خب اسم ادی هم میشه لاله. چون اولا اسم لاه منم لاله س دوما دلم میخواد سوما از قاب خیلی بهتره.
و خلاصه پسرها همراه با اد..آم... چیزه...لاله به سمت خوابگاه دختران راه افتادند و در بین راه هم اصلا به گل پارکت نگاه نکردندو نخواهند کرد و اصلا کاش گل های پارکت بسوزد.
ادی هنوز در شوک بود. ادی کم کم شروع به تغییر قیافه کرد. قد ادی بلند شد. ادی چاق شد. ادی قدش از فیلت هم کوتاه تر شد. ادی کم کم داشت شبیه تبر مرحوم لیزت می شد. ادی دوباره قد کشید. ادی تغییر رنگ داد. قرمز... آبی... فیروزه ای... بنفش... و سیاه! ادی هرمیون گرنجر سیاه پوست شده بود!
- چی؟ - هرمیون؟ - اصن مگه هرمیون ریونی بود؟
باب که ایده دهنده این شاهکار بود خود را وسط پسران شوکه شده انداخت. - مگه سیاه پوست بود؟ - نه. - پس ریونی هم می تونه باشه.
ملت دوباره به ادی نگاه کردند. ادی هم که تازه متوجه عمق فاجعه شده بود به خودش در آینه نگاه کرد. - حالا چجوری میخواین منو بفرستین تو خوابگاه دخترا؟
ملت ریونی دوباره به هم نگاه کردند. که ناگهان پیامی بالای سرشان پدیدار شد:
نگاه بیش از حد حرام است!
ملت همه سر ها را پایین انداختند و به گل پارکت(!) خیره شدند! - پیس...پیس... میگم حالا اینو چیکارش کنیم؟ - بسپر به نویسنده بعدی!
ملت دوباره به گل پارکت خیره شدند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.
- آخه مگه جادو مثل چشم آدما میمونه که با یه آرایش نتونه جنسیت رو تشخیص بده؟ - خب حالا تشخیص بده یا نده چی میشه؟ - پسرا نمیتونن وارد خوابگاه دخترا بشن، چه با آرایش چه بی آرایش.
باب که تمام تلاشش را کرده بود خود را در سوژه نگه دارد، با شنیدن این جمله پتکی دیگر بر فرق سرش کوبیده میشود و تمام ذرات عالم در تلاشی پایانناپذیر باب را از یقه گرفته و سعی میکنند به بیرون از سوژه پرتاب کنند. اما در میانهی راه ایدهی دیگری به ذهن باب خطور میکند که موجب باقی ماندنش در سوژه میشود. - معجون تغییر شکل!
برای چند لحظه سکوتی در جمع پسران حکمفرما میشود. این ایده به نظر بیمشکل میآمد. باب که از پذیرفته شدن ایدهاش در پوست خود نمیگنجید، عینک روی تخت را قاپیده و پیپی درون دهانش قرار میدهد.
- به نظرتون معجون میتونه جادو رو گول بزنه؟
ادی منتظر پاسخ نمیماند. در عوض با سرعت پارچ آب را از روی میز برمیدارد و بر روی سرش خالی میکند. تمام آرایشی که با هزار زحمت پسران بر روی صورتش اعمال کرده بودند، در یک چشم بر هم زدن همچون رودخانه بر روی صورتش جاری میشوند. - کیه؟
ادی که کشیده شدن شلوارش را حس کرده بود، نگاهی به زمین میاندازد. نه نه زمین نه... کمی بالاتر از زمین... یکم پایینتر... و در نهایت نگاهش میرسد به فلیتویکی که حوله به دست ایستاده بود و میخواست آرایش جاری شده روی صورت ادی را پاک کند. از آن طرف دای جلو آمده و سعی میکند کلاهگیس ادی را از سرش جدا کند.
ادی با خوشنودی لبخندی میزند و همچون پادشاهان بر روی مبل نشسته و پا بر روی پا میاندازد. این همه مهر و محبتی که پسران خرج میکردند کاملا بیسابقه بود. - درسته! بیسابقهس. نقشهتون چیه؟ میخواین چه بلایی سرم بیاریـ... قلپ قلپ قلپ!
باز شدن دهان ادی همانا و فرو رفتن معجون مرکب پیچیده درون دهانش نیز همانا! حالا وظیفهی خطیر تشخیص اینکه موی کدام دختری را درون معجون انداخته بودند با نفر بعدی.
خلاصه: وسایل پسرا گم شده و اونا به دخترا مشکوکن. پسرا تصمیم می گیرن وسایل دخترا رو گروگان بگیرن ولی ادی میاد یه ایده دیگه می ده که یکی از پسرا رو آرایش کنن بفرستن تو خوابگاه دخترا! پسرام تصمیم می گیرن خودشو بفرستن. از اونورم فیلیوس و زنوفیلیس که تصمیم دارن حواس لونا رو پرت کنن تا یکی دیگه از پسرا وسایل لونا رو برداره، بهش می گن میخوایم برای بابات بریم خواستگاری لینی!
خوابگاه پسران
- این که کاری نداره. من می تونم!
دای که دوباره خود را وسط سوژه پرتاب کرده بود، همینجور وار به ادی نزدیک شد.
چند ساعت بعد!
دای بالاخره دست از گریم ادی برداشت و بقیه پسران را صدا زد.
- این چرا اینجوریه؟ - باید شبیه دخترا باشه دیگه. - موهاشو! - این صورتیه چیه؟ - لباس دخترونه.
همانطور که لونا برای مراسم خواستگاری پدرش نقشه می کشید زنوفیلیس سرش را به سر فیلیوس نزدیک کرد. - هی فیلی میگم مگه قرار نبود ما سرشو گرم کنیم یکی وسایلشو برداره؟ - چرا! - خب پس چرا هیچ خبری از بقیه پسرا نیست؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.
زنوفیلیوس با خوشحالی جمله بالا را چند بار تکرار کرد. به نظر او یکی از معیارهای ازدواج نظارت بود! -بالم داره. -ددی فقط یکم دستپختش مشکل داره که اونم من درستش میکنم. -منو هم داره. -یکمم بد سلیقه هست. من درست میکنم.
فیلیوس با حرف های لونا به فکر فرو رفت... تنها کسی که همه از دستپختش تعریف میکردند لینی بود، تنها کسی که همه با او به خرید میرفتند لینی بود. با خود به اعتماد بنفس لونا آفرین گفت. -میگم لونا حالا میای بریم پیشش؟ -دخترم ببینم میتونی ما دو تا کفتر عاشق رو بهم برسونی فیلیوس:
بازم خوابگاه:
-فکر خیلی خوبیه. -منم موافقم. -ایول به تو. -ولی اگه اینو به شکل دختر درآریم باحال تر نمیشه؟
با این حرف همه به گوینده آن که کسی به جز اتو نبود نگاه کردند. -حرف حق جواب نداره. -بیا اینجا ادی. -ولی کی اینجا آرایش بلده؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت ویک در 1394/9/20 13:47:55 ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت ویک در 1394/9/20 13:49:48
وسط خوابگاه پسران، هنوز بعد از چند پست - بچه ها بچه ها... دو دقیقه آروم باشین نفستون رو تو سینه حبس کنین. الان سوژه چیه؟ ما چرا هی وایسادیم اینجا؟
دای و باب و کسانی که در سوژه نبودند و قرار بود بیایند، منتها باب و دای بهشان امان ندادند، شروع کردند به فکر کردن من باب اینکه سوژه چیست. هی باب فکر کرد، هی دای فکر کرد، بعد هی به همدیگر نگاه کردند، بعد چون پلیس فتا مواظبشون بود، نذاشت دیگه به هم نگاه کنن.
ادی سیگاری در آورد و گفت: - من می دونم باید چی کار کنیم. - چی کار؟
ادی پک عمیقی به سیگارش زد، آنقدر عمیق که سیگار یهویی تمام شد اصن. بعد گفت: - باید یه پسر رو مث دخترا آرایش کنیم و بفرستیم اونجا. چار پنج تا پسته سر این قضیه موندیم. - پسته؟ - پُست عاقا، پُست.
دای گفت: - حالا کی رو انتخاب کنیم؟
و اینگونه بود که ناگهان سر و کله ی اتو بگمن پیدا شد و با نیشخندی گفت: - هر کی پیشنهاد داده، خودش این کار رو بکنه.
و جای دیگری از تالار که نمی دانیم کجاست، جلوی شومینه مثلن
- ینی... می خوایم برام زن بگیریم؟ ینی بالاخره بعد از کلثوم خدا بیامرز من سر و سامون می گیرم؟
فیلیوس که هنگ کرده بود، سری به نشانه ی تأیید تکان داد. لونا پرسید: - حالا کی رو مد نظر داری ددی؟ - اممم... همم...
ناگهان فیلیوس گفت: - لینی وارنر!
و اینگونه بود که سوژه خیلی ریونکلایی شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادی کارمایکل در 1394/9/20 12:56:42
- د خب بوقی! تو کل کتابای هری پاتر اون گرنجر تسترال داشت می گفت پسرا نمی تونن برن تو خوابگاه پسرا! - به من چه خب اصن! - هیچ کس ایده دیگه ای نداره؟
دای متوجه شد ردایش دارد به طرز عجیبی به پایین کشیده می شود.
- ول کن ردامو فیلیوس! الان آسلام به خطر میوفته. - ایده دارم خب. می گم نظرتون چیه وسایل دخترا رو گروگان بگیریم؟ - بریم تو خوابگاهشون.
باب توسط چماق دای که از دوران اوجش به جا مانده بود از سوژه به بیرون پرتاب شد.
- این ایده خوبه! باید یه نقشه بکشیم. - من حواس لینی رو پرت می کنم. دای برو کتاباشو بدزد. - فقط یه نفر کافی نیست. فیلیوس و زنو هم باید برن سراغ لونا! - آخ، فقط اگه کمربندم بود دای!
باب از نا کجاآباد خود را دوباره به وسط سوژه پرتاب کرد. - می گم نمی خواین برین تو خوابگاهشون؟
دای و باب: بقیه پسران ریونی:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1394/9/20 10:39:42
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.