جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

127 کاربر(ها) آنلاین هستند (51 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
124 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 12:51
نمایش جزئیات
آفلاین
آنلاین
چیز چیز
وای پروفسور دامبلدور حوصتون باشه
هری تو برو یک جا پناه بگیر آه نه .
-میگیرمت کاری که باید چند سال پیش میکردم الان میکنم، تو پیر مرد نمیتونی جلوی منو بگیری
-باید از رو جنازه من بگزری تا هری رو بهت بدم
همه جا خراب شده بود دیگه همه چیز خورد شده بود . به غیر از مجسمه ی پشت سر پروفسور ،هری پاتر سریع رفت پشت مجسمه یک یک هو دامبلدور گفت:
-وای نه داره به من قلبه میکنه هری برو نزار دستش به تو برسه
-هاهاهاها دیدی دیگه تونستم بهت تسلط پیدا کنم پروفسور دانبلدو وای ببخشید تو که دیگه پرفسور نیستی چوب خشک پشمک من پروفسور هستم
ناگهان هری پاتر چون ققنوس خود را از شلوار آبی رنگ کهنه اش در آورد و گفت :
-من تو رو شکست میدم تو هیچ وقت نمیتونی پرفسور و من و مدرسه و دوستام اذیت کنی
بعد با نور قرمزی که از چون جادوییش در آمد به سمت ولدمورت رفت و ....... اون تبدیل به یک وزغ تبدیل شد
-پروفسور شما خوبید
-هری برو خودت نجات بده فقط اگه من مردم نزار مدرسه به دست مرگ خواران نیفته
-باشه ولی پروفسور دوام بیارید من کمک میارم
هری با گریه و دوام دوام به سمت مدرسه رفت و کمک خواست
-کمک کمک پرو ، پروفسور دادا نبلدور اون اون داره میمیره کمک لطفا
هاگرید با اون هیکل درشتش به دنبال هری رفت ولی وقتی به اونجا رسیدن دیگه نه اثری از پرفسور بود نه از اون وزغ ؟

داستان شما میتونست خوب باشه اگر بهش خوب پرداخته میشد!
با این سبک داستانتون ضعیفه.غیر از ایرادات نگارشی و داشتن غلط املایی که مشخصه به خاطر باخوانی متن بوده و همینطور عدم استفاده از اینتر و علایم نگارشی مناسب در انتهای جملا بزرگترین ایراد ماهوی متنتون اینه که سوژه ای رو که برای نوشتن انتخاب کردین به خوبی پردازش نکردین.

بیشتر پست شما از دیالوگ تشکیل شده و دیالوگ به تنهایی نمیتونه فضای پستو برای خواننده ترسیم کنه.شما باید انقدری از توصیف و فضا سازی بهره ببرین که خواننده بتونه صحنه ای که تو ذهن دارین رو مجسم کنه.شما داستان رو به شدت سریع پیش بردین و از روی صحنه هایی که میشد و حتی لازم بود بیشتر توصیف بشن گذشتین و پشت سرتون برای خواننده یه علامت سوال باقی گذاشتین که خب....الان چی شد؟

شما از بین اینهمه صحنه حتی اگر یکیشون رو انتخاب میکردین و به طور کامل بهش میپرداختین کفایت میکرد.پس نظر من اینه برگردین و بیشتر روش کار کنید.


فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/27 18:28:11
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 24 اردیبهشت 1395 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

دیانا_کارتر نوشته:
سلاااام
من همون luna17 هستم که بلا جان نمایشنامه مو تایید کرد.
همون که دفه اولی که نمایشنامه نوشت تایید نشد.
همون که تو نمایشنامه اولیه لوهانو گذاشت.
باید دوباره نمایشنامه بنویسم؟؟؟


خب من خیلی خوب متوجه نمیشم چرا میخواید یه شناسه جدید بسازید و دوباره تو کارگاه شرکت کنید.شما یه بار پست زدین و تاییدم شدین و الان میتونید گروهبندی کنید تا دسترسی ایفا بگیرید.دلیل خاصی داره که میخواید یه بار دیگه پست کارگاهی بنویسید؟مطمئن باشید هرچی بیشتر پست توی کارگاه داشته باشید هیچ فرقی به حالتون نمیکنه!

نکته مهم دیگه اینکه از زدن پست های اسپم در این تاپیک خودداری کنید.سوالاتتون رو از طریق سیستم پیام شخصی یا بلیت به اطلاع مدیریت برسونید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 09:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هری تا جایی که می تونست می دوید تا به بلاتریکس برسه حالا او توی پنج قدمی بلا بود و افسون بی هوشی رو روش اجرا کرد اما اون افسون رو برگردوند هری جا خالی داد و افسون شکنجه رو روی بلاتریکس اجرا کرد ولی این افسون روی اون کار نکرد بلا یک خنده ی بلند کرد و گفت واقعا باید بخوای که بتونی و ناگهان غیب شد هری هاج و واج به جایی که قبلا بلاتریکس افتاده بود نگاه می کرد که ناگهان دامبلدور ظاهر شد و پیش هری اومد ناگهان از درون یکی از بخاری ها کسی خارج شد که هری از اول امشب انتظار دیدنش رو داشت "لرد ولدمورت"ولی دامبلدور شروع کرد به دوئل کردن با اون این دوئل با همه دوئل هایی که هری تا به حال دیده بود فرق می کرد دامبلود از سر چوب دستیش یک تله آبی خارج کرد و روی سر ولدمورت انداخت ولی ولدمورت با یک اتش سبز مار مانند اون رو برگردوند و یک سپر بزرگ عجیب برای خودش ظاهر کرد و دابلدور با افسون هایی که هری تابه حال ندیده بود به سپر اون ضربه می زد و ولدمورت همه اون افسون ها رو به هرجا که می تونست دفع می کرد و در و دیوار وزارت رو نابود می کرد این وسط مجسمه مرکزی وزارت هم نابود شد و هر کدوم ارز اون ها به یک طرف افتادن که ناگهان شعله ی تمام اجاق های وزارت سبز شد و حدود پنجاه آورور و خود فاج وارد شدن و ناگهان از تعجب سر جاشون میخکوب شدن و تا اون موقع که به خودشون بیان ولدمورت ناپدید شده بود فاج رو به هری ور دابلدور گفت که : پس این حقیقت داشت اون برگشته اسمشونبر برگشته ؟ دامبلدور و هری هم فقط سر تکان دادند عزیزم این داستان شما زیاد شبیه داستان نشده بیشتر شبیه پست خبری و گزارشیه تا داستان.ضمن اینکه بسیار تو هم نوشتین.اگر یه سر به پستای قبلی که ویرایش کردم بزنید متوجه منظورم میشید.اگر میخواید اقلا ظاهر داستان به خودش بگیره پستتون یه زحمت بکشید و بین دیالوگ و بندها فاصله بذارید تا نوشته از این در هم رفتگی دربیاد. به نظرم برگردید و بیشتر روی داستانتون کار کنید. استفاده از علائم نگارشی در انتهای جملات نیز به شدت تاکید میشه! فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/24 23:01:41
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/24 23:03:09
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/24 23:06:28
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سلاااام
من همون luna17 هستم که بلا جان نمایشنامه مو تایید کرد.
همون که دفه اولی که نمایشنامه نوشت تایید نشد.
همون که تو نمایشنامه اولیه لوهانو گذاشت.
باید دوباره نمایشنامه بنویسم؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام...ببخشید بابت تاخیرم...امتحانات خیلییییی زیادن!
"هری بدون صدا از خواب پرید...خواب بد دیده بود.هر چه میگذت جزئیات کمتری از خوابش را به یاد می آورد.تنها یک چیز به صورت کامل در خوابش به یاد میاورد:دامبلدور در وزارتخانه است و به کمک احتیاج دارد!
هری به سرعت لباس پوشید و عصایش را برداشت.به سرعت آپارات کرد و وقتی چشکانش را باز کرد متوجه خالی بودن حیاط وزارتخانه شد.ولی در کابوسی که دیده بود اینجا باید به هم ریخته میبود!
پس چطور....
ناگهان صدای سرد و خشکی از پشت سرش بلند شد:
_هری جیمز پاتر!پسری که زنده ماند!
زخم هری شروع به سوزش کرد...سوزش خیلی خیلی شدید.طوری که چشمانس تار مبدید.
به سرعت برگشت و در راه بازگشت پایش کمی سکنری خورد.
البته میدانست چه کسی را میبیند.
مردی با بینی به شکل بینی مار و سر بی مو...چشمان قرمزش با آن مردمک عمودی واقعا وحشتناک بود!
صدای ضعیف هری به گوش رسید:
_تو...
ولدمورت با پوزخند کجی گفت:
_این هم درس عبرتی میشه برات که به خواب هات اعتماد نکنی!
خوب نظرت درمورد یه دوئل چیه؟؟؟
هری با صدایی بلندگفت:
_هرگز!
صدای قهقهه ولدمورت به گوش رسید:
_مگه دست خودته؟؟؟هاهاها!من هر چی میگم بگو چشم!
اول باید تعظیم کنی...یلا تعظیم کن...آفرین!
ولدمورت با طلسم فرمان هری را مجبور کرده بود که تعظیم کند.
بعد از چند لحظه هر دو باهم فریاد زدند:
هری_استوپیفای!
ولدمورت_آواده کاداورا!
دو نور سبز و قرمز از نوک دو چوبدستی خارج شد و به هم برخورد کرد...همان لحظه...
صدایی فریاد زد:تام این یه نبرد نا عادلانه است و تو باید با هم قد خودت بجنگی نه یه پسر 15 ساله!
توجه ولدمورت به دامبلدور حمع شد و نور سبز قطع شد.طلسم هری به ولدمورت بذخورد کرد و او را به گوشه ای انداخت...
دامبلدور به هری گفت:هری حالا که گیج شده بهتره فرار کنی!من خودم باهاش میجنگم!
البته خودمم گیج شدم که چطور طلسم بهش برخورد کرده!
هری با وحشت گفت:
_ولی شما..
دامبلدور گفت نگران نباش از پسش برمیام!
ناگهان ولدمورت از جا بلند شد و گفت:
_تو هم نگران نباش خودم میکشمتون!
دامبلود با چوبدستی مشغول جنگ با ولدمورت شد و رو به هری گفت:
_آفرین هری! برو!لطفا!
هری سر تکان داد ولی مشغول تماشای جنگ بود.
ولدمورت اشعه پرتاب میکرد و دامبلدور هم جواب میداد...ناگهان احساس کرد کشیده شده...
دستی او را میکشید!
با وحشت برگشت ولی با دیدن هرماینی نفسش از ته معده ش بالا اومد.
هرماینی گفت:
هری بهتره بریم!
رون که کمی انطرف تر ایستاده بود گفت:آره!دامبلدور به ما گفت که تو تو خطر افتادی و بهتره به کمکت بیاییم!
هری پرسید:
ولی اون از کجا فهمید که...
رون به سرعت گفت:ما نمیدونیم!بهتره بریم!
و چند لحظه بعد در حیاط خانه رون بودند.
حدود چهل و پنج دقیقه بعد دامبلدور ظاهر شد.
هری به سرعت به سمت او دوید و گفت:
_چی شد؟؟؟
_یه لحظه حواسم پرت شد برگشتم دیدم فرار کرده!
هرماینی پرسید:ولی چرا؟؟
و دامبلدور گفت:خودم هم نمیدونم.ولی فکر کنم که ترسید از بین بره.زورش نرسید ترسید شکسن بخوره!
هری گفت:
شما از کجا فهمبدید من تو وزارتخونم؟
ولی دامبلدور غیب شده بود!"
راستی یه سوال: شما هم اکسو ال هستید؟؟؟؟
;-)))))))

جانم؟اکس و ال؟کی اکس و ال هست؟ما بلاتریکس هستیم و خوشبختیم!

بگذریم و برگردیم سر نقد!
پست شما از انسجام نگارشی بیشتری برخورداره ولی چرا انقدر نوشته در همه؟بین بندها و دیالوگ هاتون اصلا اینتر نزدین و همین باعث شده نوشته خوندنش سخت بشه.بند و پاراگرافارو از هم جدا کنید و به نوشته نظم و ترتیب بدین.

هری یه خواب دید و اپارات کرد وزارت خونه؟به همین راحتی؟اونم نه هیچ جا وزارت خونه؟!اونم برای کمک به دامبلدور؟!

مثل دوستمون تو پست پایینی توصیه م به شما هم همینه که خواننده رو درگیر فهم منطق داستان نکنید.این در حق خواننده یه جنایت محسوب میشه!در حدیکه به سادگی خوندن نوشته رو ها میکنه.تازه ادامه ماجرا رو با اپارات کردن به خونه ویزلی ها بدتر کردین.اینا همینطوری سر از وزارت در میارن بعد هم سرشونو میندازن پایین میرن خونه ملت نصفه شبی؟درسته خانواده ویزلی ها به هری عشق می ورزیدن و غیره ولی حتی اگر شما نصفه شبی و بدون اجازه وسط خونه فرشته مهربون هم اپارات کنید قطعا مهربونی و فراموش میکنه به ویژه اگر بفهمه قبلش به قصد پیچوندن مدرسه رفتین وزارت خونه در محضر ولدمورت!

قبل از ارسال پست یه دور باخوانیش کنید.تو نوشته شما غلط های تایپی به چشم میخوره که با یه دور بازخوانی به راحتی قابل رفع و رجوعن.دیگه همین دیگه شبا مسواک بزنید و به موقع بخوابید!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/20 22:37:10
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/20 22:40:04
یَلّا بای!!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
طبق روال همیشگی بعد از خوردن ناهار به طرف زمین کوییدیچ راه افتاد.
در راه به بازی هفته ی بعد که با اسلیترینی ها داشتند فکر می کرد. از نظر هری این بازی فقط یک رو کم کنی برای مالفوی ، جستوجوگر مایه دار تیم اسلیترین ، که یه جورایی دشمن خونی هری محسوب می شد ، بود.

وقتی به زمین رسید‌ ، با صحنه ی عجیبی رو به رو شد. درسته؛ اون دامبلدور بهترین مدیری که تا به حال هاگوارتز به خودش دیده بود، بود.
دامبلدور داشت سراغ هری را از جرج و فرد ، دو قلو های بامزه ی نه تنها گریفیندور بلکه هاگوارتز می گرفت.

اونا با دیدن هری خوشحال شدند ولی چهره ی دامبلدور مضطرب به نظر می رسید. دامبلدور با دیدن هری از فرد و جرج عذرخواهی کرد و به طرف هری دوید.
دامبلدور: ظاهرا اتفاق بدی برای وزارت خونه افتاده. من حدس می زنم که مرگخوار ها به اونجا حمله کردن. آقای فاج از طریق جادو ی صدا با من ارتباط بر قرار کردند. اوضاع اونجا رو روال نبود.

بالاخره هری و دامبلدور از طریق غیب و ظاهر شدن رو به رو ی وزارت خونه که ظاهر خیلی خوبی نداشت و بعضی از قسمت های دیوار هایش صدمه دیده بود ، رسیدند.

دامبلدور و هری با هر زحمتی بود خودشان را به رو به رو ی در دفتر آقای فاج که خرده های مجسمه ی سانتور کماندار مورد علاقه ی آقای فاج بود ، رساندند. اونجا دم باریک ، خدمتکار لرد سیاه رو دیدن. بله ، حدس دامبلدور درست در آمد. در همان لحظه دم باریک چوب دستیش را در آورد و وارد علامت مرگخواری دست چپش کرد.
لحظه ای بعد ابر اسکلتی ای که از دهان آن مار بیرون می آید در آسمان پدیدار شد و از آن دودی با سرعت به طرف زمین آمد.

چهره ی ولدومورت از پشت آن ابر ظاهر شد. تا لرد سیاه به خودش آمد صدای ناگینی ، مار عزیزش را که همیشه همراه اوست شنید که می گفت: هری پشت مجسمه ی بی سر قایم شده. هری پشت مجسمه ی بی سر قایم شده.

در همان موقع یک گردباد کوچکی درست شد و دابی ،جن خانگی از آن بیرون آمد و گفت: من آمد تا به هری کمک کرد.

لرد سیاه رو به دم باریک کرد و دستور داد که شر دابی را کم کند و بعد خطاب به هری گفت: کاش جیمز و لی لی اینجا بودن و پسر ترسوشون رو که مثل یه موش رفته تو یه سوراخی قایم شده می دیدن. ولی هری ، من فعلا با تو کاری ندارم. اول باید این پیر خرفت رو از سر راهم بردارم.

که یک دفعه لرد سیاه یک آواداکداورا ی آبدار و هم زمان با او دامبلدور یک استوبرفای جانانه زد و چون چوب دستی دامبلدور ابر چوبدستی بود ، استوبرفایش گرفت و لرد سیاه بی هوش شد. ولی مرگخوار ها به موقع رسیدن و ولدومورت بیهوش را با خود بردند.

سپس هری و دامبلدور پس از کلی تشکر آقای فاج و دست اندر کاران محترم، با همون همیشگی (غیب و ظاهر شدن) به هاگوارتز برگشتند.


جاست دراکو؟و اینهمه ارادت به هری؟جور در نمیاد زیاد حقیقتا!

هوم...خب اگر واقع گرایانه به داستانتون نگاه کنیم خیلی سریع ز روی سوژه رد شدین.یه قسمت هاییش واقعا نیاز داشت بیشتر توصیف بشه.معمولا خود من پیشنهادم اینه که وقتی چندتا صحنه تو ذهنتون دارید و حوصله توصیف همه رو ندارین نیاز نیست همه رو بنویسید.یکی از صحنه هاشو انتخاب کنید و در مورد همون بنویسید کافیه.دیگه به این شکل اصل مطلب جذابیتشو از دست نمیده.اگر مایلید بقیه صحنه هام باقی بمونن و به اندازه صحنه اصلی ارزش روایت ندارن میتونید به شکل فلش بک تو داستان بگونجونیدش.مثلا میشد داستان شما از درگیری تو وزارت خونه شروع بشه و بعد هری در حال تماشای نبرد این دو ذهنش به عقب برگرده و اینکه باور نمیشه همین یه ساعت پیش تو سرسرا در حال صرف صبحانه بوده و بزرگترین دغدغه ش فکر کردن به مسابقه هفته بعدشه و...

نکته دیگه اینکه دلیل اینکه دامبلدور از هری میخواد باهاش بره وزارت خونه وسط اون جنجال چیه؟هری شاید قهرمان کتاب باشه ولی به صورت واقع بینانه بخوایم به شخصیتش نگاه کنیم قطعا بههیچ وجه انقدر توانایی نداره که دامبلدور از بین اینهمه ادم بزرگتر و با صلاحیت تر از اون از هری بخواد باهاش بره هاگوارتز!
هرگز سعی نکنید خواننده رو درگیر منطق داستانتون کنید.وگرنه در نهایت نوشته شمارو نصفه نیمه رها میکنه.

من مجوز ورد شمارو به ایفا صادر میکنم و در کنارش خوندن پستای نویسنده های خوب سایت و فعالیت مداوم رو تجویز میکنم!

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط JUSTDRACO در 1395/2/20 14:52:53
ویرایش شده توسط JUSTDRACO در 1395/2/20 14:59:22
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/20 22:12:47
اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...

بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...


شرارت ماسک های زیادی رو میزنه.
اما هیچ کدومش بدتر از تقوا نیست.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 17 اردیبهشت 1395 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
«تو بهترين نقاش نقشي نگار»
«روي تنه جهان من پخشي نگار»
سلام ميخام براتون يه داستان تعريف کنم.فقط يه لحظه من اين آهنگ قطع کنم
«ساليان پيش گلي غنچه کرد...»
قطع شو ديگه
«بعضي وقتا ميري تو لک»
«ميزاري تو ظبط»
«يه سي دي توپک»
اي بابا
«نزار اينا برات نقش بازي کنن گله من»
آها قطع شد.خب بيان شروع کنيم. داستان از اونجايي شروع شد که......

دينگ دينگ دينگ(همون آهنگ معروف هري پاتر)

-بله
-چرا گوشيتو ور نميداري اچ (H)يه ساعت دارم ميزنگم
-چيه آر(R) چيشده مگه؟
-داداش اين پست تخم مرغي(هه) چي بود گذاشتي پيش همه لو رفتي
-پست؟کِي؟کجا؟
-اينستا.همون پست که نقاشي آلبه.تو کپشن هم زدي #آلب_تام_کيو_کيو تازي زيرشم داستان کامل توضيح دادي
-چي نوشتم حالا؟
-از من ميپرسي پيج توعه
-من ننوشتم بايد کار آلبوس باشه.بگو چي نوشتم من نت ندارم
-باشه وايسا يه لحظه.نوشتي:
اين عکس که بالا ميبيند بر ميگرده به حدود 15 سال پيش وقتي که من با تام ديدل ملقب به لرد ولدمورت تو جنگ بودم اگه ميخاين بدونين چرا اسمش لرد ولدمورت به قسمت دوم فيلم هاي من يا کتابام سر بزنيد.اون موقع من قوي ترين جادوگر دنيا رو داشتم و تام قويترين نميري دنيا رو.لامصب مگه ميمرد.بگذريم خلاصه من اون موقع در مقابل تام نمتونستم باشم و باهاش بجنگم.درواقع آلپوس دامبلدور نميذاشت.خلاصه يه دفعه تو جنگ سختي گير کردم بودم و تموم رفقام هم بودن اگه برين تو فالوعرام ميتونين ببينين کيا روميگم.خلاصه اون موقع توي سفارتخونه .آها راستي ببخشيد نگفتم تو سفارتخونه اين عکس.
که البته نقاشيه.
اون موقع من واقعا گيج شدم نمدونستم چيکار کنم.صداي طلسم هاي مرگبار گوشمو پر کرده بود.ولي بالاخره تونستم با تام رو در رو شم.البته نتوستم هيچ کاري کنم و تام يه لباس به طرف من پرت کرد من افتادم بي هوش شدم ولي بعد از به هوش اومدن ديدم طلسم مرگو تام گفت که فک کنم اسمش بود آواکادو-آواداکاداورا-آواداکداورا آره فک کنم همين بود.خب بريم ادامه اش یکی از عجیبترین قیافه های آلپوس دامبلدور دیدم.یه قیافه جدی و خشن که اصلن انتظار نداشتم که دامبلدور اون قیافه رو به خودش بگیره.البته میشد تا جایی درک کرد برای چی خب منم بودم اون قیافه رو به خودم میگرفتم.خلاصه اون موقع زمان واسه من خیلی کند میگذشت و حس میکردم هیچوقت نمیتونم از اونجا بیرون برم ولی یهو دیدم که داپی از پشت دامبلدور داره یواش میاد طرف من وقتی به من رسید بدون اینکه بزاره دهنمو باز کنم منو گرفت دوید به طرف قسمت پشتی سفارت خونه تو راه بهم گفت:
"هری تحمل کن الان کمک میرسه"
راستم میگفت بعد از چند وقت که برای من عین سال گذشت متوجه شدم نصف هاگوارتز ریختن تو سفارتخونه همه سعی می کنن لرد ولدمورت بگیرن ولی لرد با یه طلسم عجیب غریب که یادم نمیاد سه سوته در رفت و منم خیلی خوشحال بودم که بالاخره با ولدمورت فیس تو فیس شدم.
-چرا انقد بد میخونی آر.فک کنم دیگه پیر شدی
-اولن خودت پیر شدی دوما چیو بد خوندم؟
-پیر شدی که یادت نمیاد فامیلیه تام ریدل بود نه دیدل
-من یادم میاد ریدل اینجا نوشته دیدل
-آها.گرفتم.
-چیو گرفتی
-دیدی گفتم کار آلبوس
-توضیح بده مام بفهمیم
-خودت که میدونی آلبوس بچه اس هنوز
-آره خب که چی؟
-چون بچه اس بعضی کلماتم نمیتونه درست بگه
-خب؟
-خب چیه.ضایع اس که فقط اون که ریدل میگه دیدل یا آلبوس میگه آلپوس
-راس میگی یا نمیتونستم میگه نمتونستم.یه جا هم گفته نتوستم به جای نتونستم.یا دابی خدا بیامرز میگه داپی
-بسه حالا انقد گیر نده به حرف زدنش.
-باشه چرا عصبانی میشی من شر باتو ندارم
-باشه.یا به نظر تو من اسم طلسم مرگ یادم نمیاد!؟من همیشه اون طلسم یادم میمونه
-نه بابا خب بگو.
-چیو؟
-طلسم مرگ
-الان موضوع این نیست موضوع اینه که چجوری یه بچه کوچولو تونسته بنویسه اونم با غلط املایی
-خب میگم از دنیا عقبی و پیر شدی واسه همن موقع میگم
-خب الان تو میدونی بگو چجوری؟
-با یه سرچ تو گوگل میتونی همچین برنامه هایی که بگی و بنویسه پیدا کنی
-نه بابا
-جون تو.راستی تو برای گوشیت رمز نمیذاری که خیلی راحت باهاش ور میره.
-گذاشتم.ولی خیلی ضایع اس.
- خب چی هس؟
-پاتر با 8 تا آر
-چرا 8 تا؟
-چون تو خانواده شما 8 تا ویزلی هست
-نه بابا.دمت گرم
-خب حالا قطع نمی کنی؟
-چرا قطع کنم؟
-چون پولش زیاد میشه
-مثل این که نگاه نکردی با کدوم خط بهت زنگ زدم
-نه وایسا.ای نامرد خط ایرانسلم دست تو چیکار میکنه؟
-چون ما یه ساعت تو هال(حال)خونتونیم ولی تو پایین نمیای
-تو خونه ای ما چیکار میکنی؟
-چون امروز تولد خواهرمه
-راس میگیا.یادم نبود
-چی؟ تولد خواهر منو یادت رفته؟
-جوری میگه یادت رفته همیشه یادم میره همین یه بار بود دیگه
-آره.غیر از اون هفت هشت بار همین یه بار بود.زود بیا پایین منم بهش نمیگم یادت نبود
-باشه اومدم.

خب این از این من برم بقیه آهنگمو گوش کنم.
«منم شاعرم»
«تو مخلوق من خالقم»
.....

هوم..خب میدونید داستان شما هم نقاط ضعف داشت هم قوت!
نقطه قوت این بود که سعی کرده بودین یه صحنه طنز در بیارین و یه کار خلاقانه پیش گرفتین و اینارو به صورت خاطره دراوردین ولی نقظه ضعفش اینه که خوب پردازشش نکردین!

بزرگترین ایراد پست اینه که مبهمه...من واقعا متوجه نشدم که اینا بالاخره از زبون کی داره نقل میشه؟آر و اچ جه نقشی دارن این وسط و در واقع شخصیتشون تو پست قراره کی باشه؟اولین وظیفه شما به عنوان نویسنده اینه که این ابهامات رو رفع کنید اقلا اول مشخص کنید کی راوی داستانه و داستان از منظر کی داره روایت میشه که اینجا صورت مسئله به کلی پاک شده!

لطفا دیگه با این فونت ننویسید!نوشته شما با اینتر میانه خوبی نداره و با این فونت ریزتر هم به نظر میاد و خوندنش واقعا دشواره.

و اینکه این سبک نوشتاری جدید باب شده مثلا کلمه عاره و اینستاعرام و از این قبیل...سعی کنید کلمات رو به شکل واقعی و درستشون بنویسید.
محاوره ای نوشتن به شرطی که مبهم نباشه ایراد نداره کما اینکه نویسنده های خوب تو این سایت زیادن که نوشته شون به سبک محاوره ست ولی اینکه کلمات رو از قالب صحیحشون خارج کنیم کار درستی نیست و این خودش باعث میشه کم کم شکل صحیح این کلمات رو فراموش کنید.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط VERTIGO در 1395/2/17 18:11:18
ویرایش شده توسط VERTIGO در 1395/2/17 18:16:57
ویرایش شده توسط VERTIGO در 1395/2/17 18:31:47
ویرایش شده توسط VERTIGO در 1395/2/17 18:58:09
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/18 19:04:49
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگامی که سنگ ها می غلتند، شیشه ها در چارچوب سکوت می کنند. هنگامی که ابرها در آسمان غرش کنان به جان یکدیگر می افتند، پرنگان و چرندگان به سوراخ هایشان می خزند و در سکوت نزاعشان را به تماشا می نشینند. و هنگامی که لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور دست به چوبدستی می برند دیگر کسی جرات به زبان آوردن هیچ وردی را ندارد.

بلاتریکس لسترنج در گوشه ای کز کرده و با خنده هیستریک بی صدایی که چهره اش را جنون بار تر از همیشه می کرد به دو مردی می نگریست که در برابر یکدیگر ایستاده بودند.

یکی از آن ها ردایی تیره به تن داشت که به روی زمین کشیده می شد و صورت رنگ پریده اش و چشمان خالی از احساسش به پیرمردی که در برابرش قد علم کرده بود می نگریست؛ پیرمرد برخلاف حریف عبوسش لبخندی پدرانه به لب داشت.

ناگهان صاعقه ای سبز رنگ در هوا به پرواز در آمد. تماشاگران این مصاف حتی فرصت حبس کردن نفس هایشان را هم پیدانکردند. اما پیرمرد که گویی دست رقیب را خوانده بود، در پس شنل دراز بنفشش مخفی شد و لحظه ای بعد در نقطه ای دیگر ایستاده بود و در حالی که انوار در هم تنیده سرخ و سوزانی از چوبدستی اش خارج می شد حریفش را مخاطب قرار داد: واقعا عالی بود تام! ببخشید که نمی تونم برات دست بزنم، آخه همونطور که می بینی...

دامبلدور با یک حرکت شلاغی تور آتشینش را به سمت ولدمورت رها کرد و ادامه داد: یه کمی دستم بنده.

ولدمورت اما مغرور تر از آن بود که در برابر چیزی جا خالی بدهد پس حرکت موجی عجیبی به چوبدستی اش داد و از آن افعی بزرگی خارج کرد که از جنس تاریکی بود و گویی نور را می بلعید. افعی آتش را به درون خود کشید و سپس به سمت دامبلدور هجوم برد. او که چشمانش به روی افعی تنگ شده و در حال تجزیه و تحلیل آن بود با چند حرکت چوبدستی افعی را محو کرد، اما پیش تر از آن که خودش را از شر دود حاصل خلاص کند، پرتوی سرخ رنگی به دستش اصابت کرد و چوبدستی اش را از دستش پراند.

ولدمورت که همچنان چهره رنگ پریده اش در زیر سایه نقاب، عبوس به نظر می آمد به سمت پیرمرد حرکت کرد. دیگر دامبلدور نمی توانست آزارش بدهد. چوبدستی اش را بالا آورد و برای لحظه ای به امید آن که التماس های معلم سابقش را بشنود تامل کرد.

- تام، مراقب باش.

همیشه پیرمرد ملال انگیزی بود، حالا که نمی خواست التماس کند همان بهتر بود که از شرش خلاص می شد. دستش حرکت موجی دوست داشتنی اش را آغاز کرد که تمام تنش مانند چوب خشک شد. بلاتریکس لسترنج در گوشه ای که کز کرده بود جیغ کشید. نه او و نه اربابش، هیچکدامشان فکر نمی کردند که آن چشم های درشتی که به اندازه توپ تنیس بودند و صاحب کوچک جثه شان، تا چه حد می توانند بی باک باشند!

---

من ایراداتی که نسبت به دیگران گرفته بودید رو خوندم و سعی کردم عیب و ایرادی نداشته باشم. امیدوارم که خوب شده باشه.

بسیار کار نیکی کردین و دل مارو شاد نمودین یک کروشیو تقدیم شما باد!

داستان خوبی نوشتین و ایرادات پستتون کم و جزئی هستن.بعضیاش رو حتی نمیشه گفت ایراد و بیشتر سلیقه ایه.مثلا اینکه تو سایت معموله دیالوگ هارو با یه اینتر به جمله پایینی منتقل کنید.

یه چیز دیگه اینکه قبل از ارسال یه دور باخوانی کنید پستو.یه چندتا غلط نگارشی دیدم تو پست.

تایید شد.

گروهبندی
و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/18 18:42:00
دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1395 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هري با وحشت از اينور به اونور ميپريد
دنبال صدايي ميرفت که از دوردست ها به گوشش ميرسيد و باعث نگرانيش شده بود
-پققق
مجسمه اي به گوشه اي پرتاب شد
هري هراسان بود و نميدونست چيکار کنه
دامبلدور وردي خوند و و به گوشه اي پريد و بازم همون کار و بازم همون کار.......
ولدمورت پشت سر هم جاخالي ميداد و با تمام قواش سعي ميکرد چوب جادوشو سمت پرفوسور دامبلدور بگيره
اما فرصتي براي اين کار نداشت
هري به سختي از انجا خارج شد و سعي کرد از هرميون و رون کمک بگيره
اما ديد که بهتره بقيرو قاطي نکنه و خودش وارد عمل بشه
وارد اتاق شد و شروع به زدن جرقه به سمت ولدرمورت کرد
-هری پاتر!
پرفسور دابلدور به گوشه ای پرت شد و از هوش رفت
هری به سختی خودش رو از ضربه های ولدرمورت کنار میکشید
-هری پاتر!!
اینبار صدا بلند تر بود
پس هری سرش رو برگردوند و دور و اطراف رو با نگرانی نگاه کرد
پققققققق!!!
سنگ بزرگی که شاید قسمتی از یک مجسمه بود با سرعت از جاش در اومد
و به سمت هری پرتاب شد
هری به موقع سرش رو برگردوند و گوشه ای پرید
وقتی دور و برشو نگاه کرد ولدرمورت رفته بود
-تو چیکار داری میکنی؟!
هری بالاخره تونست صدارو شناسایی کنه
اون صدا به پرفسور مک گونگال تعلق داشت
حالا هری با سردرگمی به اون خیره شد
- تو چیکار کردی هری؟
-من.....من.........
-برو کنار!
با نگرانی رفت تا از سلامتی پرفسور دامبلدور اطمینان کنه
یهو اشک در چشماش حلقه زد
-پرفسور........اون مرده!
هری با تعجب و نگرانی به پرفسور خیره شد
دانش اموزا با هلهله ای وارد اونجا شدن
هرمیون و رون جلوتر از همه وارد شدن و اومدن کنار هری
هرمیون : اینجا چه خبر شده بود.....اوه خدای من!پرفسور دامبلدور!!!
رونالد به هری نگاهی کرد که بغضی حجیم رو توی گلوش نگهداری میکرد
و به زمین نامرتب اونجا نگاه میکرد و نمیتونست حرف بزنه
رون با حالتی بازجویانه به هری گفت:این جا چه خبر بود؟
هری در حالی که قطره اشکی از گونه هاش پایین میومد گفت: ولدرمورت.....اون....اینجا بود.....
- طرف اینجا بود؟؟؟!!!
-آ.....آره.........
-پاشو! هری پاشو!!!
هری جیغ کوتاهی زد و از جا پرید
رونالد ویزلی با دلسوزی ای پنهان در صداش گفت: فقط که کابوس بود رفیق!
هری زیر لب میگفت: پرفسور دامبلدور مرده بود......پرفسور دامبلدور ....
بعد با صدای بلندی گفت: پرفسور داملدور حالش خوبه؟
-معلومه که حالش خوبه!
هری نفس راحتی کشید و رفت تا رابدوشامبرش (؟؟؟)را بپوشد
و برای صبحانه خوردن از انجا بیرون برود
.............................................................................................
اگر بد بود عذر میخوام!

خب مقادیری ایراد در پست شما یافتن شد!چرا با اینتر قهرید؟بین بند ها و دیالوگ هاتون اینتر بذارید و متنو از این درهم رفتگی نجات بدین!و نکته بسیار مهم اینکه آخر جمله ها حتما از علایم نگارشی استفاده کنید وگرنه جمله ها ناقص و ناتموم به نظر میان.

به غیر از اون مسئله اساسی تر اینکه پرش از روی سوژه در تمام پستتون به چشم میخوره.خیلی جاها نیاز بود که داستان بیشتر از این توضیح داده بشه ولی بدون هیچ توضیح و رفع ابهامی از روی اون قسمت ها گذشتین.مثلا اینکه اصلا من که نفهمیدم این صحنه درگیری کجا رخ داد و ولدمورت و هری کجا با هم رو در رو شدن.و اینکه هری جرقه زد؟!

قبل از ارسال پست یه دور بازخونیش کنید تا غلط های نگارشی و تایپیش برطرف شن.نسبت به اونایی که شک دارین هم میتونید سرچ کنید.

با مسامحه تایید میشید به شرط اینکه در ایفای نقش با خوندن پستای نویسنده های خوب و ادامه فعالیت به این ایرادات غلبه کنید.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط sonashydustter در 1395/2/7 15:42:28
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/8 19:12:12
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دیگر نمی توانست تحمل کند که دوستانش کشته شوند. هنوز با بهت و ناباوری به آن پرده نگاه می کرد، بی توجه به طلسم های پشت سر هم که از هر طرف شلیک می شد.
برای لحظه ای تمام زندگی سیریوس از جلوی چشمانش گذشت... هنوز چند سالی از دوره مدرسه نگذشته بود که سیریوس جوان را با یک اتهام دروغین به آزکابان فرستاده بودند. وقتی فکر می کرد که چگونه این دروغ را باور کرده تا بهترین دوستش سیزده سال از عمرش را در آزکابان عذاب بکشد، نمی توانست خودش را ببخشد... و حالا او رفته بود.
او رفته بود در حالی که هنوز نتوانسته بود بی گناهیش را ثابت کند.

ریموس از خشم می لرزید، فکر کرد که دیگر چیزی نمی تواند مانعش شود. " به هر قیمتی شده اون عفریته رو می کشم".
در همین میان ذهن ریموس یک اسم را تکرار کرد: هری... نه، هری!

به خود که آمد اطرافش پر بود از مرگخواران و اعضای محفل که بی اعتنا به مرگ سیریوس به سمت هم جرقه های سبز و قرمز شلیک می کردند. باید هری را پیدا می کرد. اگر بلاتریکس بلایی بر سر او می آورد و یا شکنجه اش می کرد چه؟ " نه... دیگه اجازه نمی دم".

سراسیمه شروع به دویدن کرد، چند طلسم از چند سانتیمتری او رد شد، از کنار کینگزلی و دالاهوف گذشت، به سرعت راهروی آسانسور ها را پشت سر گذاشت و...
آنها آنجا بودند، هری پشت مجسمه ی سنگی بی سر به دوئل نگاه می کرد، می توانست غم و وحشت را در چهره ی هری ببیند. کمی آن طرف تر دامبلدور را دید که با تمام توان شعله هایی را از نوک چوبدستی اش خارج می کند، ریموس با دقت نگاه کرد، شخصی که دامبلدور با او می جنگید، لرد ولدمورت بود... بی شک او بود! هرچند که چهره ی مار مانندش دیگر شباهتی به او نداشت. او بود که همه ی این رنج ها را به او و دوستانش تحمیل کرده بود، او جیمز، لی لی و سیریوس را از ریموس گرفته بود.

جنگ هولناک بود.
نیمی از مجسمه ها تکه تکه شده بودند. مجسمه ی سنگی بی سر مثل نگهبانی جلوی هری را گرفته بود، فضا کم نور بود و در این میان فقط دو نفر خودنمایی می کردند. آلبوس دامبلدور که با تمام نیرو سعی می کرد ولدمورت را در آن شعله ها به دام بیندازد و دیگری ولدمورت که عاجزانه سعی داشت خود را رها کند. در نهایت شعله ها به یک افعی تغییر شکل دادند و طولی نکشید که ولدمورت از شر آنها خلاص شد.

خنده ی خشک و گوش خراش او در سالن پیچید. لرد ولدمورت در حالیکه پی در پی جرقه های سبز رنگ را به سمت دامبلدور روانه می کرد فریاد زد:
- هنوزم فکر می کنی که پاتر ارزششو داره که خودتو براش فدا کنی پیرمرد؟ این شرافتت آخر تورو به کشتن میده!

دامبلدور با حرکت چوبدستی اش مجسمه ی سانتور طلایی را به سمت او فرستاد و با آرامشی توام با شجاعت گفت:
- بین من و تو فقط یک نفر از مرگ می ترسه و خوشبختانه اون من نیستم، تام.

ولدمورت قهقهه ای سر داد.
- خواهیم دید!

صدایی از پشت سر توجه ریموس را جلب کرد عده ای از مرگخوار ها به آنجا هجوم می آوردند. بار دیگر به سالن نگاهی انداخت و او را دید، بلاتریکس لسترنج در گوشه ای با مجسمه ی طلسم شده ی جن خانگی یک گوش در کشمکش بود، با دیدن او چهره ی سیریوس پیش چشمانش جان گرفت. به یاد دوران مدرسه شان افتاد. خونش به جوش آمده بود، چند مرگخوار به سرعت نزدیک می شدند، نمی شد شناساییشان کرد.
ریموس چوب دستی اش را بیرون کشید، فکر سیریوس به او جرات می داد، از روی خرده های مجسمه دوید، چوب دستی اش را به سمت بلاتریکس لسترنج نشانه رفت و...

- آوادا کداورا!

درخشش نوری سبز رنگ.
جسد بی جان ریموس لوپین روی زمین افتاد.
لرد ولدمورت در آخرین لحظه کارش را تمام کرد!

داستان جالبی بود به ویژه اینکه داستان رو خلاف بقیه نویسنده ها از زاویه دید کس دیگه ای نقل کردین.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/5 22:05:23
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.