جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

70 کاربر(ها) آنلاین هستند (58 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
70
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  278 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1396 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب البته که نه! مگه نمیگین مجازی؟!

بچه های هافل بغض کردند و در شرف گریه بودند که رز با خنده گفت:
- هرکی گفت مقصد بعدی کجاست؟

در حینی که دیگران فکرهایشان را روی هم میریختند، آملیا که معلوم نبود از کجا سرو کله اش پیدا شده گفت:
- کتابخونه؟!

بروبچز خواستند بر سرو روی آملیا بریزند که "کتابخونه کیلو چنده؟" که رز با ویبره های پی در پی تایید کرد. پس همگی با شانه های پایین افتاده و لنگ لنگان و آملیا لی لی کنان، از پنجره های مجازی دور شده و وارد کتابخانه شدند.

- خوب، اینجا کتابخونه هافلپافه... و دارین فکر میکنین چیش متفاوته؟...

با جیغ آملیا، همه از جا پریدند.
- تلسکوپ داره بچه هـــــــــــا!
- اهم... اهم... ممنون آملیا! بله، با توجه به سلیقتون، وسیله گذاشتیم توش!

سروصدای بچه ها بلند شد.
- بالشت و پتو داره؟
- چطور وقت کردین ماسک خیار دست و پا کنید؟
- غذا برا قاتلکم داره؟

رز خنده بلندی کرد، زیرا که توانسته بچه ها را به کتابخانه علاقمند کند، کاری که ظاهرا از وقتی وسایل پیشرفته مثل گوشی و تبلت وارد خانه ها شدند، تقریبا غیر ممکن شده بود؛ اما تور هنوز تمام نشده بود.
- خیلی خب، هفت سال وقت دارین اینجا خوش بگذرونین، فعلا بیاین بریم قسمت بعدی...

بچه ها با بی میلی زمزمه کردند:
- کجا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1396 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
رز اندکی به تازه واردان استراحت داد تا از گورکن امضا بگیرند یا روی عکس ارشد های هافلپاف با ماژیک سیبیل بکشند. بعد از کمی استراحت کردن نوگل تازه شکفته ای نزدیک رز شد و دامنش را کشید.
- حالا باید کجا رو ببینیم؟

رز در حالی که سعی داشت کمتر ویبره بزند اما نمیتوانست و با ویبره هایش ترک ستون های تالار را بیشتر میکرد با خوشحالی تمام فریاد زد.
- حالا وقت بازدید از مناظر تالاره هافلپافه! بچه ها همه به سمت پنجره ها!

نوگلان و تازه وارد های هلگا با چشمان گرد شده به رز نگاه میکردند. مگر میشد هافلپاف منظره ای داشته باشد. هافلپاف اصلا در زیرزمین بود و حتی نمیتوانست پنجره داشته باشد. کوچولوی های تالار که دامن رز را گرفته بودند و همپای او حرکت میکردند و بقیه اعضا هم پشت سرش حرکت میکردند.

رز به پنجره هایی رسید که پرده هایشان کشیده شده بود و نمیشد پشت پنجره ها را دید.

آریانا در اینجا جلو تر از رز حرکت کرد و پشت به پنجره و رو به بچه ها ایستاد.
-خب وقتشه که از مناظر هافلپاف دیدن کنیم. از این پنجره ها میتونید دشت های سبز و چمنی هافلپاف، رودخانه های آبی و زلال،کوه های بلند و سرخ رو ببینید. اماده اید؟

همه از هیجان و تعجب سر از چا نمیشناختند و فریاد زدند ما اماده آیم . حتی گیبن که خیلی وقت بود انجا بود و همه جای تالار را میشناخت. دست آدر را گرفته بود و با هم بالا پایین میپریدند و میخندیدند و منتظر بودند تا اریانا پرده ها را بکشد.

اریانا سمت چپ پرده و رز سمت راست پرده را گرفته و یک صدا فریاد زدند:
-این شما و این هم طبیعت زیبای هافلپاف!

و پرده هارا کشیدند.

سکوووت
صدایی شنیده نمیشد تازه وارد های هافلپاف از دیدن چیزی که میدیدند یخ کردند. چیزی جز دیوار اجری قدیمی پشت پنجره نبود. آدر با تعجب به رز و بعد هم به گیبن خیره شد و میخواست بفهمد چه اتفاقی افتاده است. گیبن به کله ی رز اشاره کرد و علامت " نداره" را در اورد. هافلپافی ها حسابی شوکه شده بودند که صدای رز به گوش رسید.
-چرا سرتون رو انداختید پایین! صبر کنید.

و سپس دختر کوچولوی تازه واردی را که شنلش برایش بزرگ بود و زیر پایش می امد بلند کرد و روی لبه ی پنجره رو به جمعیت گذاشت.

گیبن با لبخندی که به لب داشت گفت:
-حالا پشت سرت رو نگاه کن.

دخترک برگشت، باورش نمیشد همونطور که اریانا تعریف کرده بود. در پشت پنجره چمنزار های های بزرگ و سر سبز با بوی گل های بهاری که باد انهارا تکان میداد. با نگاهش تکان خوردن چمن هارا تا رودخانه دنبال کرد . رودخانه ی ابی بزرگی با ماهی هایی که از اب بیرون میپریدند و دوباره توی اب می افتادند و با هم بازی میکردند. کمی که خیره شد حتی "قاتل" گربه ی لاکریتا را دید که پشت سنگی برای ماهی ها کمین گرفته است. رودخانه را تا دامنه ی کوه ها دنبال کرد. کوهایی که با تابش طلایی رنگ خورشید رنگ سرخ زیبایی به خود گرفته بودند و در بالای قله ها عقاب ها پرواز میکردند. باورش نمیشد. واقعا هیچ وقت تصور چنین چیزی را نمیکرد.
-من میبینمش! من واقعا میبینمش!

بقیه بچه های هافل بدو بدو به سمت پنجره رفتند و دستشان را روی لبه ی پنجره گذاشتند. دیوار اجری محو شد و با دیدن منظره ی پشت ان جیغی از خوشحالی کشیدند.
ارشد های هافلپاف با هم گفتند:
-این هم از پنجره های مجازی هافلپاف!

تازه واردی از اون طرف گفت:
-میتونیم بریم داخلش ؟

با گفتن این حرف تمام نگاه ها به سمت ناظر تالار برگشت و همه با چشم های ملتمسانه به او خیره شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1396/6/1 18:33:23
ویرایش شده توسط گیبن در 1396/6/1 18:33:47
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 13 مرداد 1396 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از اینکه رز بتواند سوتش را بزند.
تازه واردی از آن دوردست ها با حالت پوکر وارانه فریاد زد:
-ملت!من نفهمیدم آخر این سوژه چی شد؟الان باید مسابقه بدم ؟با کی؟رز؟

رز هم که می دانست از هافلی تازه وارد سوژه شده ،آبی گرم نمی شود،به مرلین پناه برد و سعی کرد تا از سوژه خارج شود.
اما قانون این بود :(کسی جز خودتونو به سوژه وارد نکنید)
پس رز نمیتوانست از سوژه جسیکا خارج شود.
بنابراین هم برای رضایت هلگا و مرلین و هم برای گند نخوردن سوژه جسیکا اجازه ی خروج را داد و رز از اولین فرصت برای آپارات کردن خودش به آنسوی پنجره های مجازی استفاده کرد و ناگهان غیب شد!وای به حالش!
در ادامه داستان جسیکا که همینطور گاومیش مانند به جای خالی رز خیره شده بود چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.به هر حال نمی توانست تا ابد به دیواری که چند لحظه پیش کسی جلوی آن ایستاده بود خیره بشود.
نگاهی به گورکن طلایی و بقیه اتاق انداخت.از خفنیت و هیبت تالار خصوصیشان به وجد آمده بود.
اما به هر حال باید مسابقه می داد آن هم مسابقه دو!
با ماسک خیار و گلابی و مژه های ریمل زده!
مسئله اصلی اینجا بود!
جسیکا باید با چه کسی مسابقه میداد؟
از آنجایی که جسیکا به هوش سرشار و خون اصیلی که در رگهایش جاری بود اعتماد کامل داشت،با یکی از ممد هافلی ها مسابقه دو داد و بر حسب اتفاق خودش برنده مسابقه بود.
کم کم در اتاق چرخیدند و چرخیدند و باز هم چرخیدند!
فضا مانند موزه های قدیمی کسل کننده شده بود.
اما آیا محیط همینطور کسل کننده و مزخرف باقی می ماند؟
آیا جسیکا همه این سوژه را به بوووووق میکشید؟
مطمئننا نظری ندارید!
ملت هافلی از گورکن طلایی بیرون آمدند.و رز که همین چند لحظه پیش خود را به آنسوی پنجره های مجازی آپارات کرده بود،
برای راهنمایی و هدایت ملت تازه وارد هافلی هم که شده بود،برگشت و ملت هافلی را به بیرون از گورکن طلایی هدایت کرد.جسیکا هم که خسته شده بود ونفس نفس میزد ماسک گلابیش را روی صورتش گذاشت ،خیار هایش را روی چشمانش تنظیم کرد و کف تالار دراز کشید.بلکه سوژه به بووووق کشیده نشود و ملت به گشتن در اطراف تالار ادامه دهند.
ملت!
نفر بعدی که خود را وارد سوژه میکند کیست؟
آیا بالاخره رز با منوی مدیریتش خود را بلاک میکند؟
آیا جسیکا خیار های روی چشمش را همه جا پخش میکند؟
همه و همه را در در پست بعد مشاهده کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسیکا ترینگ در 1396/5/13 0:47:48
ویرایش شده توسط جسیکا ترینگ در 1396/5/13 0:49:53
ویرایش شده توسط جسیکا ترینگ در 1396/5/13 13:01:44
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1395 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اعضای قدیمی تر تالار برای تازه واردین توری برای آشنایی با تالار گذاشتن و میخوان گوشه گوشه ی تالارو بهشون نشون بدن. تا الان با هم مطبخ رو گشتن. و الان میخوان برن سر گورکن طلایی. ولی آیا خود این قدیمی ها هم از همه چیز تالارشون خبر دارن؟
_________________________________________


خلاصه. عرضم به حضورتون که، همین طور که یه سری ممد توی پست قبل داشتن لوک رو حمل میکردن، همون طور که رز داشت ملتو به سمت گورکن طلایی هدایت میکرد، یه دفعه یه صدای پاق بلندی شنیده شد. هافلیا یه نگا به این طرف کردن. یه نگا به اون طرف کردن. یه نگا به زمین کردن، یه نگا به اون کجاوه ای که لوک داشت بالاش حمل میشد. ولی چیزی ندیدن. دقیقا!! هیچی ندیدن! لوک غیب شده بود. حالا راجب مراسم ظهور ناگهانیش تو تالار ریون دیگه ما اطلاع نداریم. ما فعلا تور گورکن طلایی داریم.

- خب تازه واردان! قدیمی تر ها! دزد ها! رز ها! ساحره خواه ها! این شما و این گورکن طلایی!

رز ویزلی به یه اتاق عجیب اشاره میکرد که به جای چار چوب درش یه گورکن به شکل سه بعدی ساخته شده بود. یه گورکن بود بلخره. حالا به ما چه که خارجیا بش میگن بجر یا میگن آرمادیلو اصن. گورکن که بود در هر حال!

- محل برگزاری مسابقات خفن هافلپاف!

رز در اتاق رو باز کرد. یه زمین بزرگ که تمام دورش پر از عکسایی از اسطوره های تالار هافلپاف حین بالا بردن انواع جام ها بود.

- اینا با کلاس بازیه باو! فعلا بیاین یه مسابقه دو تا اون سر اتاق گورکن بدیم، بعدش ببینیم میخوایم کجا رو ببینیم! اینجا اتاق مسابقاته بلخره! با سوت من

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 20 مرداد 1395 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لوک که ماشالمرلین هزار ماشالمرلین بچه باهوش و گولاخ و خفنی بود و معلوم نبود چرا ریونی نشده و استعدادش داشت می پوسید، یکی از کتاب های گیلدروی لاکهارت که عادت داشت شب با آن بخوابد را باز کرد و ورد ظرف شستن را پیدا کرد و ظرف ها را شست که همه را راحت کرد. بس که این بشر ژانگولر و کولاخ الجهره بود. هافلی ها هم به قدرت هوش اوی ایمان آوردند و قرار شد که تا پایان تور، او را بر دوششان حمل کنند.

رودولف که خیلی ناراحت شده بود که تازه واردان به این آسانی از زیر مسئولیتشان در رفته اند، خرقه اش را از هم درید و از گروه باکمالات هافلپاف لیو داد و بانگ داد که هروقت منم حمل کردین، برمی گردم هافل. البته این را هم بگوییم که آخرش هم به خواسته ـش نرسید ولی چون بسی کم طاقت بود، برگشت و به روی خودش نیاورد ضایع*دو شده و گفت: اصن شوما ها بچه این!
و این شد که هافلی ها مجبور شدند او را نیز همچون عموی خود بر دوش خود سواری دهند. البته این ها در آینده اتفاق می افتد و احدی نبایست تا اطلاع ثانوی رودولف را وارد سوژه کند و اگر بکند، خوب، به درک!

وندلین که قرار بود دلش برای رودولف خیلی تنگ شود، در اشک و آه گفت: خودتون به بقیه تور ادامه بدین. من می رم های های بگریم که رودولفم رفت.
لوک گفت: فقط یه سوال. ام... تو شناسه قبلیت الادورا بود یا وینکی؟ آخه من همیشه قاتی می کنم. اگه خودت بودی شماره یک رو بهم پخ کن و اگه وینکی بود، شماره دو. البت بذار آهنگش اول تموم شه.
- ام لوک؟
- ها؟
- ریدی به سوژه.

البته چون لوک داشت توسط غلامانش حمل می شد، باد وزید و صدای وندلین را نشنید. چه خوب که نشنید. چون اگر می شنید ممکن بود خیلی ناراحت شود. بچه کوچولو، بچه بیچاره.

رز هافلیون را به سمت گورکن طلایی هدایت کرد.

عایا آن ها موفق می شوند به گورکن طلایی برسند؟ چه خطراتی در سر راه آن هاست؟
گورکن دیگر که فازی است؟ حیوان است یا شغل؟ آرمادیلو است یا بجر؟ یا شاید راسو؟
عایا آن ها بالاخره به حقیقت وجودی گورکن پی خواهند برد یا تنها خردمند گروه، لوک () می تواند آنان را از گمراهی برهاند؟
همه و همه در پست بعد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/5/20 23:50:42
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 20 مرداد 1395 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از آنکه تازه واردان دلی از عزا و عروسی و خواستگاری و ختم و چهلم و حنابدون و تولد و کلا هر مراسی در اوردند،هر یک به گوشه ای از مطبخ افتادند!
_آخه...یه ضرب المثل شیرازی میگه : آقو! ادم دوتا چیز که خورد باس بیوفته زمین...یکی گلوله و یکی ناهار!
_آره مرلینا...خیلی خوردیم...چقدر هافلپاف خوبه...اصلا اینقدر خوردیم پخش زمین شدیم!
_اهم اهم!

تازه واردان ولو شده بر زمین با صدای سرفه ساختگی وندلین،سرهایشان را به سمت او برگرداند...
_خب تازه واردین عزیز...میبینم خوب سیر شدن!
_بله!
_چه ریخت و پاشی هم کردین...معلومه صفا کردین ها!
_بله!
_خب خوبه...فقط قبلش یادمون رف بهتون بگیم هر ریخت و پاشی و اینا میکنید،منجمله این ضرفهای مثیف دست خودتون رو میبوسه!
_بل...ها؟

تازه واردین با تعجب به وندلین که لبخند شیطنت امیزی هم بر لبانش نقش بسته بود نگاه کردند!
_اما مگه اینجا جن خانگی نداره؟غذا رو اونا درست میکنن و ضرفا رو میشورن و اینا دیه...مگه نه؟:worry:
_ما اینجا دوتا جن خونگی داشتیم...یکیش وینکی بود که فرار کرد اسلی،و یکی دیگه هم مرلین بیامرزتش،الادورا سرش رو با تبرزین قطع کرد،میتونین سر تاکسیدرمی شدش رو روی دیوار تالار ببینید!

تازه واردان سرهایشان را به جایی وندلین به آن اشاره میکرد چرخاندند و با سر جن خانگی ای که زیر آن نوشته شده بود "نازیلچر" مواجه شدند..سپس به سختی آب دهان خود را قورت داده و دوباره به وندلین نگاه کردند!
_اینجا ما خیلی سخت کوشیم...واسه همین کارامون رو خودمون انجام میدیم..البته خب احترام پیشکسوت چون واجبه،زحمتش میوفته گردن شما تازه واردا!
_الان باید چیکار کنیم؟
_شب که شد قرعه کشی کنید هر شب یکی مسئولیت تمیزکاری مطبخ بشه.ولی الان بلند شین بریم به بقیه تور برسیم!

تازه واردین به سختی از جای خود بلند شده و پشت وندلین حرکت کردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 11 مرداد 1395 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ان سه در راهرو شروع به قدم زدن کردند مدتی قدم زدند تا به اتاقی با چراغ های خاموش رسیدند که عده ای انجا منظر انان بودند.
-خب تازه وارد های عزیز. تور اموزشی از همینجا شروع میشه اینجا مطبخ هافلپافه. تلاش و کوشش با شکم خالی نمیشه مگه نه ؟

چراغ ها روشن شد. رز ویزلی این هارو گفت و به داخل مطبخ حرکت کرد. با حرکت او اشپزخانه خودش شروع به اشپزی کرد. رست بیف های تازه با سس مخصوص بشقاب بشقاب به سمت میز سرو حرکت میکردند. چندین مدل دسر زرد و شیرین که هم زده میشد تا برای خوردن اماده شود. هر چیزی که فکرش را بکنید در ان اشپزخانه بود. تازه واردها با دیدن این ها چشم هایشان برق افتاده بود با هم فریاد زدند:
-واااااااااااو !

اریانا ادامه داد:
- اینجا جاییه که غذا ها با عشق نوه های هلگا ساخته میشه!

مکسین انگشتش را درون ظرفی پر از خامه ی عسلی کرد و در دهانش گذاشت. بقیه ی تازه واردین هم در اشپزخانه گشتند و دلی از عزا در اوردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 10 مرداد 1395 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب راه بیفتیم دیگه... نه؟
- مکس؟ به نظرت وضع من الان برای این تور درون تالاری مناسبه؟

مکسین بعد از اینکه نگاهی به سر و وضع ارنی انداخت، در حالی که از خنده داشت شونه ی سوزانو گاز می‌زد ( ) گفت:
- خب نه. پس زود برو زودم برگرد.

و ارنی زود رفت که زود هم برگردد.

-
- چیزی گفتی سوزی؟
- چیزی باید می گفتم؟

مکسین از خنده دست کشید. جدی شد. و هنگامی که سرش را بلند کرد تا رو در رو جواب سوزان را بدهد، پوکر شد.
-
- چیه؟
-

پس آنگاه سادنلی شروع به دویدن کرد. از روی میزها و کاناپه ها می پرید، دم قاتل‌ها را لگد می کرد، با احتیاط از کنار قمه های رودولف رد می‌شد و پیش می رفت. پس از اینکه دور اول را که به پایان رساند، دور دوم را از روی دور اول کپی، اَند دِن، پیست کرد. دور سوم و چهارم و پنجم را هم. در حینی که داشت دور ششم را به پایان می رساند، ناگاه باز سادنلی کف زمین غش کرد. و خندید. خیلی خندید! ()

-
- چیه؟
- هیچی. فکر کردم هلگا رو دیدم.
- خب دیدی!

مکسین خودش را جمع و جور کرد. بلند شد و ایستاد. رو در رو. فیس تو فیس!
-
-

چندی گذشت.

-
-
- ارن! تموم نشد؟

"ارن" از حمام بیرون پرید و در کنار آن دو فرود آمد.
-
- تو دیگه چی میگی؟
- ام... هیچی. هیچی... بریم؟
- بریم!
- همین که مکس گفت.

و آن سه، دست در... جیب خود، به سوی "انتهاي تالار اصلي، سمت چپ در راهرو" روانه شدند.
()

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1395/5/10 18:28:13
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 24 تیر 1395 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نيو سيوج:
لاكرتيا سرش را از توي پنجره ي مجازي بيرون آورد و با نااميدي به ملتي كه جلويش منتظر اخبار بودند، گفت:
- اينجا هم خبري نيس! تسترال هم نمي دونه!

هافلپافي ها نيش هاي بازشان را بستند و با ناراحتي رو كاناپه ولو شدند. آريانا كه از شدت بيكاري حتي حال طلسم زدن را هم نداشت، غرغر كرد:
- حوصله م پوكيد!
- - اينكه مثلا بهترين سه ماه سال؟ اينكه بوق ترين سه ماه ساله!
- بازم بهتر از مدرسه ي مشنگيه!

رز و لاكرتيا كاملا آماده بودند كه راجب موضوع بالا تا يك ساعت صحبت كنند اما گيبن حوصله ي گوش دادن به بحث زيباي آنها را نداشت، با عصبانيتي كه باعث پريدن چشمش به داخل پنجره ي باز مجازي شد، گفت:
- خب پاشين فعاليت كنين همين جوري نشستين مي خورين و مي خوابين بعدم مي خواين زندگي هيجان انگيز داشته باشين!

لاكرتيا چشم هايش را سي صد و شصت درچه در كأسه اش چرخاند و پرسيد:
- پيشنهادت چيه؟

رودولف قمته اش را چرخاند و با متانتي كه از او بعيد بود گفت:
- فعاليت كنين.

هافليون:

رز بعد از اينكه از پوكري در آمد و افكت ويبره ي هميشگي اش را برداشت و پرسيد:
- فعاليت چيه؟

و اين بار رودولف پوكر شد. گيبن كه دستش تا آرنج تو چشمش بود، فعاليت را به اين شكل معني كرد:
- مثلا مي تونيم بريم تو پنجره ي مجازي دنبال چشم من! اين يه نوع فعاليت سالم و خوبه.

جمعيت خيلي يهويي فهميدند كه سقف تالارشان از يك سقف زيباي جهان هست و اصلا حيف نيست اين منتظره رو نبينند؟

آريانا همان طور كه داشت ترك هايي كه در اثر زلزله هاي رز به وجود آمده بود را بررسي مي كرد، گفت:
- يه چيزي به فكرم رسيد!

با اين حرف آريانا همه شمار ترك ها را متوقف كردند و با سر بالا پرسيدند:
- چي؟
- تازه واردامون كيان؟

لاكرتيا طَي يك سر شماري، إعلام كرد:
- سوزي رنگانگ، مكسين نمي دونم چي چي، ارني. چي شده حالا؟

- خب، اين نوگل هاي هلگا ممكنه خيلي خوب تالار رو بلد نباشن، نظرتون چيه طي يه برنامه با تالار خفن مون آشنا شون كنيم؟

***
بعدتر

سوزان تازه از گردشش با داي برگشته بود و قلقلك دادن ماهي مركب انرژي زيادي ازش گرفته بود. أميدوار بود كه كمي از املت صبح شان باقي مانده باشد چون نمي توانست منتظر شام بماند.

- بچه ها؟ من برگشتم!

اما در جواب صدايي نيومد، سوزان نگران شد وسط تالار ايستاد و بار ديگر صدا زد. چند دقيقه ي بعد صدايي آمد، گرچه جوابي مه او مي خواست نبود:
- هيپوگريفي دارم خوشگله، فرار كرده ز دستِ س.ج...دروي ش برأيم مشكله...ولي بايد اونو نمي بستم...

سوزان به طرفي كه صدا بيشتر بود يعني حمام عمومي هافلپاف نزديك شد. دم در كه رسيد صدا را شناخت. محكم در زد:
- ارني بچه ها رو نديدي؟

ارني شعرش را متوقف كرد و جواب داد:
- مگه تو تالار اصلي نيستن؟
- نه.
- ولي وقتي من داشتم مي اومدم كه همون جا بودن!

سوزان به فكر فرو رفت ماجرا عجيب بود...و عجيب تر هم شد وقتي مكسين به داخل حمام سرك كشيد و با إشاره به برگه ي در دستش، پرسيد:
- بچه ها اينو ديدين؟

ارني حوله اش را دورش گرفت و با موهاي كفي از حمام بيرون آمد تا اعلاميه را ببيند، سوزان نوشته را با صداي بلند خواند:

تازه واردين عزيز، هنوز تالار را درست نمي شناسيد؟ هي گم مي شويد؟ جاي خوابگاه و حمام را قاطي مي كنيد؟

ديگر نگران نباشيد! ما همه جا را به شما نشان خواهيم داد!
مكان:
انتهاي تالار اصلي، سمت چپ در راهرو منتظر باشيد!
زمان:
ساعت وقتي كه خورشيد رفت!

( با لحن كانون قلم چي بخونيد!)

تازه واردين بهم نگاه كردند. اگر مي خواستند بروند بايد همين الان راه مي افتادند چون از غروب ربع ساعت گذشته بود.
----

سوژه از اين قراره كه يه تور به مناسبت آشنا كردن تازه واردين با تالار به راه افتاده و تازه واردين هم قصد شركت دارند. اما آيا خود هافلپافي هاي قديمي تالارشان را خوب مي شناسند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 20 خرداد 1395 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پاینی!



آریانا به سمت گیبن برگشت و پرسید:
_چرا باید پیوز رو به تالار برگردونیم؟

گیبن با تعجب به آریانا نگاه کرد و جواب داد:
_یعنی چی؟خب اگه نریم سراغش کل قلعه رو میسوزنه،اون وقت جواب سیو رو چی بدیم؟!از تالار ما اومده بیرون خب،یقه ما رو میگیرن!

اعضای تالار هافل کف کردند!
آیا این حرف منطقی را از زبان گیبن بیرون آمده بود؟اصلا آیا او گیبن بود؟امکان نداشت!گیبن غیر از چرت و پرت چیز دیگری تلاوت نمیکرد!و حالا او ی حرف منطقی زده بود؟
به هر حال ملت هافلپافی بیشتر از این نمیتوانستند تعجب کنند،چون در حال غرق شدن در کفی کرده بودند،بودند!
بلاخره لاکی لب به سخن گشود....
_خب...پس بریم جلوی پیوز رو بگیریم!

فردای آن روز!

بازرسان وزارت سحر و جادو پا بر خاکسترهای به جا مانده از قلعه هاگوارتز گذاشته بودند!
آنها با تعجب به اطراف خود نگاه میکردند...
_چه اتفاقی اینجا افتاده؟
_دیشب هاگوارتز سوخت!
_خب چرا؟
_اینو دیگه نمیدونم!

و راز سوختن هاگوارتز در تالار اسرار هافلپاف دفن شد و هیچکس غیر از هافلی هایی که آن شب دست گل به آب داده و بدون درس گرفتن،معجون دیگری به پیوز دادند که باعث سوختن کل قلعه شده بود!


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/3/20 2:10:07