جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 6 فروردین 1397 09:34
نمایش جزئیات
آفلاین
_ تو تقلب کردی تریشا!

سر تمام بچه‌های تالار با هیجان،به سمت بابابزرگ، رز و تازه واردشان برگشت. پیوز پرواز کنان به سمت تریشا رفت و قوطی را به دستش داد!
_ اینو با دستگاه اون گوشه پخش کن!

تریشا سعی کرد خونسرد به نظر برسد.
_ اگر نزارم؟
_ غذاتو با دورا عوض میکنی.

معامله‌ی دلچسبی نبود! تریشا نمیخواست از همین اول بد نمایان بشود و از طرفی به نظرش تازه واردی که در روز اول ناظر شد؛ بسیار هیجان‌انگیز بود. پس دست از خونسردی برداشت و ملتمسانه به روح پیر نگاه کرد. اما هیچ نرمشی در او دیده نمیشد!

_ فوق فوقش تا ساعت دوازده شب وقت داری! تصمیم سختی نیست.

رز در دلش او را که به موقع، بسیار سخت گیر بود را تحسین کرد. ولی حالا وقتش بود کمی با این تازه وارد کنار بیایند.

_ لازم بیشتر خشونت نیست. میبخشیمت اینبار! برای غذای کنترل زی دورا، میگیریم! باشه حواستون. مخفی دوربین اینجا داره!

دورا در دل پوزخندی به تریشا انداخت و نوک دماغش را برای او بالا گرفت. ولی با خودش فکر کرد:
_ رز گفت دوربین داره؟ خوب شد! باید حواسمو جمع کنم.

----
(اولین باره میگم پیوز، نه بابابزرگ!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1397 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تریشا از دور نگاهی به آملیا و دورا می اندازد. تشخیص لبخند مرموز دورا و چوبدستی اش که بالای قابلمه ی آملیا می چرخید سخت نبود.
تریشا به دورا نزديک می شود و یکی از لبخند های خبیثش را بر روی لبش می نشاند.

مارگارت را از بغلش پایین می آورد و همانطور که روی زمین زانو زده و یک چشمش به غذای خودش است؛ با چشمکی به مارگارت می فهماند که باید چه کاری را انجام دهد.

مارگارت با احتیاط به سمت غذای دورا حرکت می کند. در قابلمه ی دورا را آرام کنار می زند و خودش را تکان می دهد. یک تار موی او کافی بود تا تمام زحمات دورا از بین برود!

سپس پیش تریشا بر می گردد. تریشا لبخندی می زند و او را در آغوش می کشد و با لبخند به پختن غذای خودش ادامه می دهد که ناگهان صدای رز و بابا بزرگ بلند می شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مارگارت داره می گه داری امضام رو می خونی!

حواست باشه داری نزديک می شی به مارگارت صدمه نزنی!

یک عدد هافلی هستم

هلگا معتقد بود با پشتکار، هوش، شجاعت و بلندپروازی هم بدست میاد!

هافلپافی باشیم، خوشحال باشیم!

هی حواست به مارگارتِ من باشه!

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1396 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره حوصله دورا سر رفت و نگاهی به اطراف انداخت. رز و بابا بزرگ به قدری مشغول یانگوم بازی بودند که نظارت بر تقلب کردن رو فراموش کرده بودند.

_ چه اشکالی داره که یکم غذای آملیا رو دستکاری کنم؟ اون که همینجوریشم راه میره رنک و نظارت واگذار میشه بهش!

پس سریع زیر غذای خودش را کم کرد و به سمت آملیا رفت. آملیا مشغول تفت دادن سیب زمینی بود.

_ آملیا جات خالی! دیشب داداشم برام یه فیلم فرستاده... محشر!

آملیا با دقت درب سوپ را باز کرد و مشغول ریختن کدو حلوایی در آن شد. با این حال جواب دورا را هم داد:
_ درباره چی هست حالا؟

تیر دورا به هدف نخورده بود و نتوانسته بود در جمله اول او را جذب کند.

_ یه موزیک ویدیو از... از جامبولیاست! همون خواننده مشهوره که اهل گواتمالاست. درباره خودش و یه دخترست که میرن توی فضا و با هم میگردن!

دورا در سر هم کردن چرندیات محشر بود. و آملیا هم توانست گول بخورد. آملیا گوشی دورا را گرفت و مشغول شد. دورا هم قول داد که مواظب غذاهای او باشد. وقتی غذاهای او را خراب میکرد، میتوانست یکی یکی بقیه را هم از میدان بیرون کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اسفند 1396 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
اعضای هافل به مطبخ رسیدند دست هایشان را شستند چاقو هایشان را تیز کردند و شروع کردند به اشپزی. یکی گوشت را روی ماهیتابه می انداخت و دیگری پیاز را حلقه حلقه میکرد. املیا نفس عمیقی کشید و عرق صورتش را پاک کرد که چشمش به سمت راستش افتاد که پیرمردی در حال جداکردن پوست ماهی بود.

-تو دیگه کی هستیییی؟

ارنست ماهی را پوست کند توی ظرف انداخت و ماهی بعدی را برداشت.
-عضو جدیدم دیگه. دارم برای ناظر شدن مسابقه میدم.
-اوی.اوی.تو تازه واردی چطوری میخوای ناظر شی؟

املیا کلی سوال برایش پیش امده بود اما وقتی دید بقیه دارند از او پیشی میگیرند تصمیم گرفت به اشپزی برگردد. دوباره پشت میز خودش رفت که رز را دید که در میز سمت چپی داشت جوجه را توی مواد مخصوص میخواباند.
-تو چرا داری مسابقه میدییی؟
-جانشین میشم اگه بدم مسابقه من. اشپزیم خوبه من.
-اینجوری که نمیشه تو تازه داری نظارتو میذاری کنار!

در بین بحث های املیا و رز ، پیوز که کلاه اشپزی بر سر گذاشته بود با یک کاسه که زیر بغل زده بود و داشت با ملاقه هم میزد نزدیک ان ها شد.
-دعوا نکنید فرزندانم. رز اون نمکدونتو میدی؟

املیا نگاهی به ریخت و قیافه و ظرف زیربغل پیوز انداخت!
-بابا لامصببببببب تو که خودت ناظریـــــــــــــــــی!

املیا کم کم داشت پس میوفتاد که نگاهش به دورا و رودولف و دیانا و ویزلی افتاد که فقط روی اشپزی تمرکز کرده بودند پس نفس عمیقی کشید و دوباره سر میز خودش رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1396/12/24 23:36:54
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اسفند 1396 01:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!


- و حالا... رز میخواد سخنرانی پایانی ش رو ارائه بده!

کسی چیزی از حرفهای رز متوجه نمیشد؛ اما او درحال گذراندن ساعات پایانی نظارتش رو میگذروند و باید کاری میکردن که بهش خوش بگذره. البته، این که رز میخواست ناظر جایگزینش رو اعلام کنه هم، در این احترام بی سابقه، بی دلیل نبود!
رز بالای منبر رفت و سخنرانیشو شروع کرد.
- میخوام من بسپارم نظارت هافل رو به یه لایق فرد! و ببینم میخوام کی هست لایق این پست! پس گرفتم فوری یه تصمیم! مسابقه آشپزی!

همه به هم نگاه کردن؛ تقریبا هیچکدوم آشپزیشون خوب نبود! کم کم داشت فکر تقلب به سرشون میزد...

- من از نزدیک میکنم نظارت رو کارتون! من و باب بزرگ میدیم نمره بهتون!

نه! این گزینه هم کنار رفت! رز از منبر پایین اومد و بابا بزرگ به منظور "این چه سخنرانی پایانی ای بود دیگه؟! " نگاهی به رز انداخت و گفت:
- منتظر چی هستین فرزندان؟ برین تو مطبخ دیگه!

فرزندان هم بدون فوت وقت، به سمت مطبخ دویدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1396 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
شما بگویید اگر نصفه شبی وقتی خواب دختر شاه اجنه را میبینید ( نه رودولف به تو نمی دنش) یک دریا آب خیس و تشت قرمز گلگلی و انواع ملاقه با پنکه و قاتل و صاحبشو دوستانش روی سرتان خراب شوند؛ چی می گوید؟

- د لامصبا! چتونه با من؟ دیشبم نذاشتین بخوابم. اصن من یه هفته س رنگ و روی خوابو ندیدم.
- مگه خواب رنگ و بو داره؟
- عه حالا توهم وسط دعوا خیرات می کنی؟
- اون وسط دعوا نرخ تعیین کردن بود نه خیرات!
- بیا این یکی هم داره خیرات می کنه این وسط!

هافلپافی های سوار بر موج، بهم نگاه کردند. انگار که آنها تنها ساکنان مشکل دار زیرزمین نبودند، از آ«ها بدتر هم پیدا می شد!

- من نرم ویبره می میرم رز ات رو گم می شه ها!

همگی برگشتند و به سمت لاکرتیا برگشتند. او چشماش را گرداند و جمله بندی کرد:
- می گه دارن از شدت ویبره نزدن خفه می شن.
- چه جن با کمالاتی!

جن ها که مثل هافلی ها سوار بر موج بودند، مانند آنها بهم نگاه کردند و نتیجه گیری مشابهی کردند. چه قدر این دو گروه باهم تفاهم داشتند.

- منوم رو پیدا کنم نشونتون می دم!
- باید یه راهی پیدا کنیم که برگردیم بالا.

رودولف که محو جن های باکمالات شده بود، نظر داد:
- خیلی مطمئن نیستم جن های اینجا خیلی با کمالاتن. باید ابراز علاقه ی خاص کنم!

- لامصبا! جادوگرا! ساحره ها! چی از جون ما اجنه می خواین نصفه شبی؟

جدا این جمعیت از آسمون افتاده چی از جونشان می خواستند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1395 01:23
نمایش جزئیات
آفلاین
اعضای هافلپاف بس که سختکوش بودن، بس که فعال بودن، بس که دائم در حال حرکت و رفتن به بخش های مختلف تالار بودن، سعی کردن که این دریای ایجاد شده رو هم بهبود ببخشن. یعنی اینکه بلخره اونا هافلپافی بودن. هافلپاف گروه خفنی بود. حالا که صاحب یه دریای درون تالاری شده بودن، دریای درون تالاری اونا باید بهترین دریای درون تالاری میشد. مگه میشه. هاگوارتز که پُخی نشده بودن، دل بسته بودن به کوییدیچ. اونم که لغو شد. حداقل در رشته ی ساخت دریای درون تالاری اول میشدن! رقیبم که نداشتن. راحت و خوب!

- بچه ها بچه ها! کسی نمیخواد به ما کمک کنه؟! ریشه هامون گندید! بذا بیام و برم از زیر آب منو نظارتمو بیارم، همتونو معلق میکنم!

رز ها دیگه ویبره نمی رفتن. نیس که ریشه هاشون چفتشون کرده بود، اصن نمیتونسن تکون بخورن.
از طرف دیگه، دانگ رفته بود و پنکه ی خوابگاه رو اورده بود توی سالن، داشت سعی میکرد بزنتش تو برق که موج هم تولید کنن و بتونن توی تالار موج سواری هم بکنن. حتی قاتل هم توی یکی از تشت ها نشسته بود توی بغل آریانا با عینک آفتابیش و داشت مثل بقیه از هیچ کاری نکردنش لذت میبرد.

- بچه ها. سقف داره میره بالا
- چرت و پرت نگو آریانا! کجا بره؟!
- به خدا داره میره! شایدم...... کف تالار داره میره پایین؟
-محاله! ما طبقه ی آخریـــ

قبل از تموم شدن جمله ی لاکرتیا، کف تالار فرو ریخت و ملت غیور هافلپاف، به جز رز و رز البته طبیعتا، همراه تشت ها و عینک ها و لوسیون ها، به شکل سرسره های آبی به جایی که فکر میکردن وجود نداره سقوط کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1395 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
در حین این که ملت با هوش و ذکاوت هافلپاف بوسیله تشت قرمز ننه هلگا وکاسه و قابلمه ها آب را جمع می کردند و از پنجره مجازی پایین میریختند، عده دیگری هم قاشق قاشق آب را جمع کرده و با اشتها می بلعیدند و در این میان تنها دانگ بود که با تفکر اقتصادی اش داشت پول به جیب میزد و توجهی به بال بال زدن همگروهی هایش در آب نداشت.
-لعنتی هرچقدر آب خالی میکنی تموم نمیشه!:vay:

مثال تشت و خالی کردن دریا عالی است، ولی خب هافلی اند دیگر...مگر چه انتظاری میشود داشت؟!

چندساعت بعد، خوابگاه اجنه


شب بود و شیفت صبحی جن های هاگوارتز در حال استراحت بودند. فضا مثل همیشه ساکت و آرام بود اما هرچند لحظه یک بار، سکوت با صدای "تیک تیک" شکسته میشد. داخل خوابگاه اجنه ساعتی وجود نداشت که بخواهد تیک تیک کند...شاید اگر کمی سر می چرخاندند متوجه میشدند که سقف خوابگاه در حال چکه کردن است.

طبقه بالا، تالار هافل


-میگما حداقل نکته مثبتش اینه که طبقه ای پایین تر از ما وجود نداره و دردسر نم دادن تالارو نمیکشیم.

گیبن با اطمینان کامل این جمله را بیان کرد و سپش قاشقش را با یک هدف گیری فوق العاده درون آب انداخت.
تک تک افراد هافل دره در حاشیه دریای خزر درون تالار نشسته بودند و مشغول آفتاب گرفتن توسط نور اندک لامپ بودند() و هیچ کدام فکرش را هم نمیکردند که تالارشان نم داده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1395/5/12 14:25:55
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1395 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دانگ شروع کرده بود به فروش آب. حتى داشت با خودش فکر مى کرد که مى تواند آب را به ساير گروه ها و حتى کشور ها صادر کند. حتى مى توانست کمى از آب را احتکار کند. اما در سمتى ديگر اعضاى هافل به اندازه ى دانگ خوشحال نبودند.

رز و رز از شدت مصرف آب، ديگر آرام آرام در حال تسخير کل تالار بودند. رودولف يک تکه چوب را قايق کرده و سعى داشت از غرق شدن نجات پيدا کند. سر راهش هم چند ساحره ى تالار را سوار قايقش کرد.

آريانا سعي داشت با اکسپليارموس زدن، ساقه هاى اضافى رز و رز را از بين ببرد اما طبق معمول، طلسم هاى آرياناى فشفشه اشتباه عمل کرده و ساقه ها هر لحظه بيشتر مى شدند.

رز ويزلى که ناظر تالار بود. رز ويزلى که قهرمان هافل بود. رز ويزلى که زحمت کش و جيغ بنفش تالار بود... بله! همان رز ويزلى تصميم گرفت که تالار را نجات بدهد.
- بايد يه کارى کنيم! زود تشت بياريد آب ها رو از تالار بريزيم بيرون.

اعضاي تالار كه هوششان واقعا سرشار بود!! به هوش رز آفرين گفتند و بدو بدو رفتند تشت بياورند تا آب هاى تالار را خالى کنند.

مثل اينكه بخواهند آب دريا را با تشت خالي كنند. همان قدر عاقلانه و موفق.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 31 تیر 1395 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- آقا یه لحظه وایسا بینم من اصلاً نفهمیدم چی شد؟

- چیو نفهمیدی چی شد؟ گل من؟

- کل الیوم هیچیو نفهمیدم به جون بچه م.

- ببین گل من، الان تو این گرما که تسترال زقل قُرت می کنه و هیچ جا خبری از هیشکی نیست، اینا طی یه اقدام خود جوش و ددمناشیه... ددمناشیانه... نه، دد منشیان... ای بابا، طی یه اقدام بد دیگه (!) دو تا رز رو بردن گذاشتن توی حموم عمومی، که گفته میشه مختلط هم هست! بعد این دو تا گل من هم ریشه دواندن توی لوله ها و لوله هام ترکیده و همه جا رو آب برداشته و قسط علی هذا!

- خب من الان چیکار می تونم بکنم دانگ؟ من یه راهبم که می تونه دعا کنه! اما چاق هم هستم در نتیجه حال دعا هم ندارم!

- نه راهب جون منم همینجوری داشتم این چیزا رو به تو می گفتم که خواننده شیر فهم بشه. وگرنه هیچ ارزشی برای تو قائل نیستم، گل من!

راهب چاق که همیشه با خودش قسم می خورد به هیچ وجه من الوجوه با دانگ صحبت نکنه، یک بار دیگه این قسم رو با خودش تکرار کرد و از کادر خارج شد.

در این هنگام بود که دانگ قلیونی که داشت بهش پُک های سنگینی میزد رو کنار گذاشت، بلند شد پالتوی بلندش رو پوشید. این پالتوی ماندانگاس همیشه معروف بود، چون همه ی جیب هاش قلمبه شده بود و معلوم بود هر کدومشون یه جای مخفی برای قایم کردن اجناس مسروقه س.

دانگ قصه ی ما رفت و رفت و رفت تا رسید به آقا رودولف. رودولف گفت:
- آقا دانگه کجا میری؟

دانگ گفت:
- من میرم خونه دخترم غذا بخورم، چاق بشم، چله بشم بعد میام تو منو بخور.

بعد یه نگاهی به دوربین کرد و گفت:
- آقای نویسنده این واسه یه داستان دیگه بود فکر کنما! آخه این به تیریپ ش نمیاد اصن منو بخوره!

نویسنده همینطوری که داشت ورق هاش رو زیر و رو می کرد گفت:
- همممم، آره به نظر منم یه جای کار اشتباه میاد. ولی حالا که نوشتم دیگه. رد شو برو بقیه ی داستان تا ببینیم بعد توی تدوین اگه شد حذف کنیم این تیکه رو!

دانگ شونه ای بالا انداخت و رفت و رفت و رفت تا رسید به حمام عمومی هافل. اما حمامی که دیگه شکل حمام نبود. اصلاً حمامی که حمام نباشد حمام هم نیست تازه!

آب همه جا رو گرفته بود و هر کدوم از اعضای هافلپاف یه گوشه در حال شنا بودند. رزات (جمع رز!) هم که توی آب قرار گرفته بودن کلی کیفور شده بودن و سرزنده و شاداب بودن.

دانگ پس یخه ی لاکتریا بلک رو که داشت از دست یه کوسه فرار می کرد گرفت و از آب بالاش آورد و گفت:
- میگم لاک! حیف این همه آبه تو این گرما هدر بره. مشکلی نیست که من یه استفاده ای بکنم حروم نشه که؟

درست همون زمانی که لاکتریا داشت تلاش می کرد انرژی برای مخالفت ش رو جمع کنه دانگ گفت:
- اوکی مرسی. گفتم یه اجازه بگیرم دیگه. بالاخره تالار صاحاب داره! حالا برو با دوستت بازی کن!

و لاک رو به طرف کوسه هه پرت کرد. سریعاً یه چهارپایه دم در حمام عمومی گذاشت و شروع به داد زدن کرد:
- بیا بیا آب گوارا توی این گرمای تابستونه. بدو بیا که تموم شد. حراجش کردم. لیوانی 2 گالیون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!