- آقا یه لحظه وایسا بینم من اصلاً نفهمیدم چی شد؟
- چیو نفهمیدی چی شد؟ گل من؟

- کل الیوم هیچیو نفهمیدم به جون بچه م.
- ببین گل من، الان تو این گرما که تسترال زقل قُرت می کنه و هیچ جا خبری از هیشکی نیست، اینا طی یه اقدام خود جوش و ددمناشیه... ددمناشیانه... نه، دد منشیان... ای بابا، طی یه اقدام بد دیگه (!) دو تا رز رو بردن گذاشتن توی حموم عمومی، که گفته میشه مختلط هم هست! بعد این دو تا گل من هم ریشه دواندن توی لوله ها و لوله هام ترکیده و همه جا رو آب برداشته و قسط علی هذا!

- خب من الان چیکار می تونم بکنم دانگ؟ من یه راهبم که می تونه دعا کنه! اما چاق هم هستم در نتیجه حال دعا هم ندارم!

- نه راهب جون منم همینجوری داشتم این چیزا رو به تو می گفتم که خواننده شیر فهم بشه. وگرنه هیچ ارزشی برای تو قائل نیستم، گل من!
راهب چاق که همیشه با خودش قسم می خورد به هیچ وجه من الوجوه با دانگ صحبت نکنه، یک بار دیگه این قسم رو با خودش تکرار کرد و از کادر خارج شد.
در این هنگام بود که دانگ قلیونی که داشت بهش پُک های سنگینی میزد رو کنار گذاشت، بلند شد پالتوی بلندش رو پوشید. این پالتوی ماندانگاس همیشه معروف بود، چون همه ی جیب هاش قلمبه شده بود و معلوم بود هر کدومشون یه جای مخفی برای قایم کردن اجناس مسروقه س.
دانگ قصه ی ما رفت و رفت و رفت تا رسید به آقا رودولف. رودولف گفت:
- آقا دانگه کجا میری؟
دانگ گفت:
- من میرم خونه دخترم غذا بخورم، چاق بشم، چله بشم بعد میام تو منو بخور.
بعد یه نگاهی به دوربین کرد و گفت:
- آقای نویسنده این واسه یه داستان دیگه بود فکر کنما! آخه این به تیریپ ش نمیاد اصن منو بخوره!
نویسنده همینطوری که داشت ورق هاش رو زیر و رو می کرد گفت:
- همممم، آره به نظر منم یه جای کار اشتباه میاد. ولی حالا که نوشتم دیگه. رد شو برو بقیه ی داستان تا ببینیم بعد توی تدوین اگه شد حذف کنیم این تیکه رو!
دانگ شونه ای بالا انداخت و رفت و رفت و رفت تا رسید به حمام عمومی هافل. اما حمامی که دیگه شکل حمام نبود. اصلاً حمامی که حمام نباشد حمام هم نیست تازه!

آب همه جا رو گرفته بود و هر کدوم از اعضای هافلپاف یه گوشه در حال شنا بودند. رزات (جمع رز!) هم که توی آب قرار گرفته بودن کلی کیفور شده بودن و سرزنده و شاداب بودن.
دانگ پس یخه ی لاکتریا بلک رو که داشت از دست یه کوسه فرار می کرد گرفت و از آب بالاش آورد و گفت:
- میگم لاک! حیف این همه آبه تو این گرما هدر بره. مشکلی نیست که من یه استفاده ای بکنم حروم نشه که؟
درست همون زمانی که لاکتریا داشت تلاش می کرد انرژی برای مخالفت ش رو جمع کنه دانگ گفت:
- اوکی مرسی. گفتم یه اجازه بگیرم دیگه. بالاخره تالار صاحاب داره! حالا برو با دوستت بازی کن!
و لاک رو به طرف کوسه هه پرت کرد. سریعاً یه چهارپایه دم در حمام عمومی گذاشت و شروع به داد زدن کرد:
- بیا بیا آب گوارا توی این گرمای تابستونه. بدو بیا که تموم شد. حراجش کردم. لیوانی 2 گالیون!