جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 بهمن 1395 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
►تصویر شماره 7 کارگاه نمایشنامه نویسی◄

راهرو منتهی به دخمه ی اسنیپ – آدرس دخمه : مثل همه ی فیلم ها انتهای راهرو سمت راست

از آنجا که خبر عمل دماغ اسنیپ همه جا پخش شده بود ، هری قصد داشت با چشمان خود دماغ چسب خورده ی معلم مورد علاقه ش را ببیند . طبق شایعات پخش شده وقتی اسنیپ در حال رفتن به سرسرای عمومی بود پایش به دماغش گیر کرده و یک سکندری ناحق نوش جانش شده . تلافات حادثه تا به حال به بیست نفر رسیده که 11 نفر کیسه صفرا پاره کرده ند و 9 نفر با دهان باز و خشتک دران به سمت جنگل ممنوعه رفته و هنوز برنگشته اند . شدت حادثه خبر از درست نشدن دماغ با جادو داد . مادام پامفری البته اظهار داشت : من شصت ساله دکترم همه چی رو درست کردم اما خداییش دماغ تا حالا اینجوری ندیدم یعنی والله این اصلا یه چیز دیگه ست .
حال هری پشت در دخمه ی اسنیپ ایستاده بود بلکه با دیدن چسب دماغ ، کیسه ای ، خشتکی چیزی پاره کند بلکه یک ماه مرخصی گیرش بیاید . هری خم شد تا از جای کلید روی در داخل دخمه را ببیند .
دخمه تاریک بود اما حداقل این معلوم بود که امکان وجود اسکندر مقدونی در آن دخمه وجود دارد اما امکان وجود اسنیپ نه . هری ناامید دوباره کمرش را صاف کرد که برگردد اما برگشتن همانا و برخورد با دماغ شکسته ی اسنیپ همانا . صدای آخ بلند اسنیپ ، که البته با توجه بیشتر کمی مایل به "اوخ" هم بود ، راهرو را فرا گرفت . هری میخکوب شده اسنیپ را تماشا کرد که خم شده و دماغش را مالش می داد .
به نیت سواستفاده از موقعیت ، قصد فرار کرد اما اسنیپ وحشی تر از اینها بود و با یک حرکت چوبدستی آنقدر طناب دور هری پیچید که تبدیل به یک مومیای مدرن شد . اسنیپ به سمت هری آمد و با گرفتن انتهای طناب او را کشان کشان به داخل دخمه برد . اسنیپ هری را در تاریکی روی زمین انداخت و خود روی صندلی نشست .
هری کمی جابه جا شد و سعی کرد از دست طناب ها خلاص شود اما موفق نشد و با استناد به ضرب المثل آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب سعی کرد نگاهی به دماغ اسنیپ بیندازد . با دیدن دماغ او ، که البته نام دماغ بر این عضو عجیب الخلقه ی اسنیپ گذاشتن حرام است ، چنان خندید که به سرعت یاد خنده ی مورگان فریمن در سکانس شام فیلم هفت افتاد . گفتنی ست وقتی یاد خنده ی مورگان فریمن می افتی دوباره خنده ت میگیرد .
هری همچنان در هجوم دو خنده ی کیسه پاره کن قرار داشت که اسنیپ بلند شد و به سمت او آمد . دماغش آنقدر نوک بالا بود که بین دو ابرویش را لمس میکرد .

اسنیپ فریاد زد : بابات هم اون موقع ها به دخمه ی من سرک میکشید !!!!
هری : اون موقع هم مگه دخمه داشتی ؟
اسنیپ ساکت شد .
در این لحظه کارگردان یک عینک ری بوند روی چشمان هری گذاشت و یک کلاه کپ روی سرش . یک سیگار برگ هم روی لبش گذاشت و کنار سرش نوشت : تاگ لایف!
عصیان در چشم اسنیپ موج می زد . با فریاد گفت : الان زنگ میزنم رامبد بیاد پدرت رو دربیاره .
جنون هری را فرا گرفت : نه تور و خدا . اسنیپ تو رو جان دماغت به رامبد زنگ نزن .
اسنیپ : باید یادت مونده باشه آخرین نفری که با رامبد حرف زد چه بلایی سرش اومد . افسانه ها میگن اون فرد تا آخر عمرش دیگه نخندید . هه هه .
هری حاضر بود تمام عمر خود کنکور بدهد اما لحظه ای با رامبد همصحبت نشود . شایعه شده رامبد آنقدر به شخص میگوید الکی بخند که طرف دیگر توانایی خندیدنش از دست میرود آنقدر بیمزه گی میبند .
هری التماس اسنیپ را میکرد که رامبد را وارد قضیه نکند اما اسنیپ دست بردارد نبود .
سرانجام اسنیپ گفت : نه . اصلا چرا رامبد ! به عادل زنگ میزنم .
هری درجا غش کرد .
طبق افسانه های قدیمی عادل فردی پوس شخصی ست مرگخوار که باعث شده هزاران مشنگ پارانویا بگیرند . متون قدیمی در این باره نوشته اند او آنقدر سریع صحبت میکند که هیچکس نمتواند حرف هایش را تحمل کند و دچار پارانویا میشود .
اسنیپ بعد از غش کردن هری دست به سینه ایستاد و به افق خیره شد . کارگردان بیچاره ی ما چاره ای نداشت جز اینه که سیگار برگ و عینک ری بوند . کلاه کپ را روی اسنیپ بگذارد و بالای سرش با فونت تامیز نیو رومان بنویسد : تاگ لایف !







خوبه که سعی کردی طنز بنویسی...
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/6 19:47:02
آن چــنان آخر بمــیرم ، کز پی ام مــرگی نیاید
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 1 بهمن 1395 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=312368

تازه از قایق ها پیاده شده بودیم و در حال حرکت به سمت در ورودی بودیم که صدای آخ کوتاهی شنیدم. سرم را برگرداندم و به پشت سرم نگاه کردم. دختری با موهای قهوه ای و چشمان درشت سبز بر روی زمین افتاده بود. برگشتم به طرف او و دستم را جلو بردم. دستم را گرفت و آهسته بلند شد. خم شد و مچ پایش را گرفت. آهسته گفتم: میتونی راه بری؟
سرش را بالا برد و به من نگاه کرد. قدمی برداشت و پس از آن سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. باهم به راه افتادیم و تقریبا در آخر جمعیت بودیم. دختر کوچک با کمی تعلل گفت: اممم.. تو.. اسمت چیه؟؟
برگشتم و به او نگاه کردم.لبخندی زدم و گفتم: لیلی لونا پاتر:)
دخترک آهسته گفت: اوه.. پس تو.. یه پاتری؟
با کمی دلخوری گفتم: من مثل تو یه دخترم.. پاتر و غیر پاتر نداره.. خوب.. تو اسمت چیه؟
دخترک گفت: اپولین اسمیت.
به در سرسرا رسیدم.. مدت زیادی طول کشید تا وارد سالن بزرگ شدیم. از میان جمعیت رد شدیم و جلوی میز اساتید ایستادیم.
کلاه گروهبندی!
همان کلاهی که یکی از برادرانم را به اسلیترین انداخت و دیگری را به گریفیندور. من چه؟ من را در کدام گروه می گذاشت؟
افکارم با صدای زن سالخورده ای در هم ریخت: اپولین اسمیت.
اپولین به سمت کلاه رفت. کلاه را روی سرش گذاشت و چشمانش را با وحشت بست. پس از مدت کوتاهی صدای کلاه در سالن طنین انداخت: هافلپاف
اپولین کلاه را از روی سرش برداشت و آهسته به سمت میز هافلپاف رفت. سرم را برگرداندم و به میز گریفیندور نگاه کردم. برادرم جیمز را دیدم. او هم مرا دید و برایم دست تکان داد. به میز اسلیترین نگاه کردم و این بار آلبوس و اسکورپیوس را دیدم که کنار هم نشسته بودند. آلبوس لبخند زد. هنوز به آلبوس نگاه می کردم که اسم خودم را شنیدم: لیلی لونا پاتر
همهمه ای در تمام سالن به وجود آمد. قلبم با سرعتی هزار برابر سرعت عادی اش می تپید. جلو رفتم و بر روی صندلی نشستم. کلاه را بر روی سرم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم.
_ اوووه.. یه پاتر دیگه.. برادرات و پدر و مادرت رو درست یادمه.. مخصوصا برادر کوچیکه و پدرت... پدرت موفق شد نظرم رو تغییر بده و زیفته توی گریفیندور... اما برادرت نتونست.چون من مصمم بودم اون رو بندازم توی اسلیترین.. فقط برای خودش...
اما تو!! خوب... کار سختیه... شجاعت فوق العاده ای داری.. هوش بسیار بالایی داری.. اووه! میتونم بگم جزو مهربون ترین دخترایی هستی که دیدم و... کمی هم قدرت طلب هستی!
آرزوی قلبیت اینه که بری پیش برادرت آلبوس.. نه؟؟!!
اما نمیتونم این کارو بکنم. صبر کن ببینم.. مطمئنم دوست نداری تنها باشی.. درسته؟؟
خوب..خوب..خوب.. هافلپاف چطوره؟؟
ناخواسته فریاد زدم: نه!!!
_خوب..خوب..خوب.. اگه آروم میگفتی هم می فهمیدم.. خوب!! ریونکلاو یا گریفیندور؟؟ اممم..
چشمانم را محکم تر فشار دادم و صدای بلند کلاه را شنیدم:
_گریفیندور
کلاه را برداشتم و با نگرانی به آلبوس نگاه کردم. لبخندی بر لب داشت و با شور و هیجان برایم دست می زد...







مطمئنا از این بهتر هم میتونی بنویسی!
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Lily_Luna_potter در 1395/11/1 21:30:46
دلیل: غلط املایی :D
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/1 22:00:07
Depends on the purity of the window through which we  look  

.

.

.

.

چیزی که ما از دیگران می بینیم به شفافیت شیشه ای بستگی داره که از پشت اون نگاه می کنیم
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 دی 1395 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره از قایق پیاده شد.
با رز،اسکورپیوس و برادرش جیمز وارد آن قلعه ی زیبا شد.چشمهایش از حیرت قلعه ای به آن بزرگی داشت میترکید.جیمز که می خواست اذیتش کند گفت :هی آلبوس اونجا قلعه ی گریفندوره خدا خدا کن بیایی اونجا.اسلا خوش بگذره.
آلبوس مشتی تند به کتف او زد و وارد قلعه شد.از پله های زیادی بالا رفت و در آخر پله ها کسی را دید که خیلی چهره اش برایش آشنا بود آره خودش بود دوست پدرش نویل لانگباتم.نویل هم همینکه رز،اسکورپیوس ،جیمز و آلبوس را دید حس جالبی سراسر وجودش را گرفت یاد جنگ هاگوارتز افتاد زمانی که لنگان لنگان راه میرفت و میگفت که هری در قلب ماست.
صدای سال اولی ها طناب خاطرات نویل را برید و نویل به آنها گفت:درود.به هاگوارتز خوش اومدید اکنون که به داخل میرویم شما به جلوی سرسرا میروید و می ایستید تا اسمتان خوانده شود و آنگاه به روی میز میروید تا کلاه گروهبندی گروهتان را انتخاب کند.
به داخل رفتند.میز هر چهار گروه پر از غذاهایی مانند مرغ و کیک و ...شده بودآلبوس وقتی که داشت به آخر سالن میرسید برادرش جیمز از روی صندلیشپا شد و به آلبوس گفت:اسلایترین خوش بگذره.
آلبوس کنترلش را از دست داد و مشتی به چانه ی او زد.
به آخر تالار رسیدند پ.نویل تک تک اسمهارا می خواند رز به گریفیندور و اسکورپیوس به اسلایترین آلبوس به خود لرزید و با خود گفت که اگر در اسلایترین بیفتد درست مانند پدر خوانده ی پدرش سیریوس که در گریفیندور افتاد از خانه اخراج میشود.اما باخود فکر کرد که پدرش گفت تو نام مردی رویت است که هرچند اسلایترینی بود اما خیلی خوب بود.
بالاخره پ.نویل اسمش را صدا زد،رفت و روی صندلی نشست نویل کلاه را بر سرش گذاشت.
کلاه گفت:ام....مثل پدرت شجاعی وباهوش....تو اسلایترین میتونی بهتر از پدرت باشی...
آلبوس فقط میگفت اسلایترین نه نه نه نه نه نه
کلاه با صدای بلند نعره زد:
ااااسسسسللللااااییییتتتررریییننن
عکس شماره 5








ایرادات بسیاری داره پستت،مخصوصا از لحاظ ظاهری...ولی با ورود به ایفای نقش و نقد شدن،به نظر میرسه که خیلی زود میتونی این ایرادات رو برطرف کنی!
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (17.66 KB)
38645_5880a6632d980.jpg 150X150 px
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/30 20:29:37
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 دی 1395 09:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شمارتصویر شماره دهه ده
وقتی وارد کوچه شدیم انگار اونجا بمب ترکونده بودند همه ادمای اونجا از یک طرف به طرف دیگه میدویدن به هاگرید گفتم:اینجا چه خبره چرا همه اینجورین؟
گفت:مگه چطورین؟
گفتم:نمیدونم انگار از یه چیزی ترسیدن یا اینکه اتفاق بدی این اطراف افتادا نگاشون کن اصصلا طبیبعی نیستند؟
-خب معلومه که طبیعی نیستند البته از نظر تو چون تازه به اینجا اومدی و از دنیای ما چیزی نمیدونی حالا بیا یه نگاه به اطراف بندازیم و بعد بریم سراغ وسایل
با هاگرید یه جرخی زدیم ولی به نظرم همه چیز باز هم عجیب بود دوباره ولی این بار غیرمستقیم بهش گفتم ولی باز همون گفت به سراغ خرید وسایل رفتیم داخل مغازه همی فن حریف شدیم که همه اقلام داشت وقتی حساب کردیم و اومدیم بیرون جا خوردیم همه ادمایی که تا قبل از این در حال تکاپو بودند داشتن میخوابیدن اونم وسط خیابون با دهن باز!به هاگرید نگاه کردم ولی انگار این اتفاق به نظر اونم عجیب که نه بلکه چیزی بیشتر از اون بود رو به هاگرید کردم و گفتم: الان باید چیکار کنیم؟
-نمیدونم
-نمیدونی...فکر میکنی چرا اینطور شده؟این اتفاق همیشه نمیوفته که میوفته
-میوفته ولی...هاااا
-یعنی چی!؟
نیم نگاهی به هاگرید کردم انگار اون هم داشت میخوابید اگر اینطور میشد باید چیکار میکردم یکدفعه هاگرید روبه من گفت:خیلی خوابم میاد باید برای خودم یه بالش درست کنم وقتی خواستی بیدارم کنی فقط کافیه بگی اویکی اپالوسسس! وبعد به خواب عمیقی رفت
همه جا پرشده بود ازادمایی که خوابیده بودند یکدفعه مه غلیظی از اطراف به جلو اومد و همینطور جلوتر میومد خیلی ترسیده بودم اروم اروم داشت به ذهنم خطور میکرد که پا به فرار بذارم یا اینکه منم خودمو به خواب بزنم راه اول انتخاب کردم ولی انگار پاهام از شدت ترس سست شده بود برای همین محکم روی هاگرید افتادم که عین یه تشک بادی اونجا پهن شده بود مه غلیظ داشت به سمت من میومد وکم کم دیگه نمیتونستم ادما رو به بیبنم خودمو به سمت گوش هاگرید رسوندم گفتم اوی کی اپاپااالوس اما اتفاقی نیوفتد دوباره اینکار کردم دوباره و دوباره تا اینکه مه به من رسید درکمال تعجب وقتی داشتم از ترس میمردم مه وایساد و یه موجود زشت و بدقواره از توی مه بیرون اومد رو به من کرد و گفت:تو چرا نخوابیدی؟
-نمی ی ی دوونم یعنی ی
-تبریک میگم تو برنده امسال هستی
-چی... برنده چی هستم؟
-برنده امسال شرکت گرد خواب چون تو نخوابیدی
-حالا جایزه چی هست؟
یکدفعه موجود بدقواره یه کارت به من داد که روش اسم شرکت نوشته بود "خوابین تاژ" شرکت تولید گرد خواب از ایران تا به سراسر دنیا!
-خب ما به تو اشتراک یک سال میدیم و توباید از اینا استفاده کنی و سال اینده ده هزار نفر بخوابونی اون هم زمان همین
-نمیخوام من بهش نیازی ندارم
اینش به من ربطی نداره...مک بهتره خودتو به خواب نزنی این جایزه رو قبلا به تو دادم و دیگه نمیدم...جاش توباید بدهی سال قبل بدی وگرنه سروکارت اوین دوره ...خب من باید برم اگه تا سال بعد اینکار ننی باید 10سال همه ما رو ببری حموم فهمیدی؟
بعد دوباره به داخل مه برگشت و ناپدید شد به اطرافم نگاه کردم همه جا پرشده بود ازجغدایی که داشتن پودر خواب میاوردن و مینداختن توی چرخ دستی ازشدت عصبانیت خواستم داد بزنم که هاگرید بیدار دیدم درحاکی که داشت کش و قوسی به خودش میداد و روبه من گفت:اخی نیازی نیست دیگه بدهی بدم چون همه نه هزار نفر خوابیدن خب هری بهتره بریم سراغ جغدت گفته بودم که یه جغد داری هی نگاه کن اوناهاش داره بسته پ...بعد یه نگاهی به من کرد و فهمید که اوضاع از چه قراره
-هاگرررررید











واقعیت امر اینه که این نمایشنامه خیلی مشکل داشت...از ایراد های نگارشی بگیر تا ظاهر پست...حتی میشه به محتوای اون و خط سیر داستان هم ایراد وارد کرد...اما خب...اون طوری نیست که قابل اصلاح نباشه...بلکه با خوندن بیشتر رول و با وارد شدن به ایفا و نقد شدن رولهات و غیره، این ایرادات برطرف میشه...
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمس در 1395/10/22 9:23:25
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/22 15:10:41
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 18 دی 1395 10:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره پنج

- نکنه من رو به کل وارد هیچ گروهی نکنه ؟ اگه اون گروهی که می خوام نباشه چی ؟ به نظرم خیلی کلاه پیر و مسخره ای میاد !
همه این ها در ذهن او جاری بود. هیچ توجهی به جو اطرافش که او را احاطه کرده بود ، نداشت . انگار نه انگار که اصلا کس دیگری بجز او در آن سالن وجود دارد . به خواسته خودش فکر می کرد . باید می توانست آن چیزی را که می خواست ، عملی کند . هیچ گاه همچین حسی را تجربه نکرده بود ، ولی باید می توانست به این مشکلات فائق آید . او می توانست!
- خیلی خب ... اسمم باید نفر بعدی باشه . آرامش خودم رو باید حفظ کنم ! هیچ چیزی نمی تونه جلومو بگیره !
با صدا زدن اسم بعدی توسط مسئول گروه بندی ، به سمت صندلی حرکت کرد . چشمانش را بسته و دستانش را مشت کرده بود . فقط به چیزی که می خواست فکر می کرد . اجازه نمی داد که هیچ چیزی او را از خواسته ای که داشت ، منع کند . باید می توانست !
- خب ... . خون اصیلی داری ! ولی مثل اینکه تو ذهنت چیز های دیگه ای هم میشه دید ! البته همیشه هم نباید انتخاب ها رو در نظر داشت ! شاید بعد ها به اون چیزی که من میگم ، برسی !
- نه ... . من فقط می خوام توی گریفیندور باشم ! اون هم توی گریفیندوره ! لطفا من رو بفرست اونجا ! نمی خوام ازش دور باشم ! خواهش می کنم ...
کلاه هر چهار گروه را از نظر گذراند . انگار مردد بود که این دانش آموز جدید را در کدام یک از گروه های موجود بفرستد . جو سالن سنگین شده بود و دیگر از آن شور و شوق چند دقیقه پیش خبری نبود . اولین باری بود که گروه بندی یک دانش آموز انقدر طول می کشید . هیچ کس او را نمی شناخت ، هیچ کس بجز یک نفر .
- خیلی خب ... من تصمیمم رو گرفتم ...
- گریفیندور ! گریفیندور ! من رو بفرست به گریفیندور !
- اسلیترین !
- ...
ساکت شده بود . چیزی برای گفتن نداشت . تا به حال نشنیده بود که می توان آیا گروه را بعد از انتخاب تغییر داد یا نه . پاهایش نای رفتن نداشت . بر روی صندلی میخکوب شده بود و هیچ حرکتی نمی کرد !
- نمی خواین به سمت میز گروهتون برید ؟
با صدای مسئول گروهبندی به خودش آمد .
- چرا ! چرا !
و از صندلی بلند شد و به آرامی به سمت میز اسلیترین حرکت کرد . میزی که فاصله زیادی با گریفیندور داشت...









باید بهتر از اینها باشه..ولی خب...
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/18 15:15:06
Always
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 دی 1395 15:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۶
نمی دانست به کجا برود . خیلی ناراحت بود . شاید باید به دستشویی می رفت که کسی به دنبالش نیاید.


مالفوی پیش خود گفت : پاتر لعنتی . حقشو می زارم کف دستش. حالا می بینه من انتقاممو می گیرم.


تصمیم گرفت به دستشویی دختر ها برود چون تا به حال ندیده بود کسی به آنجا برود.
وقتی به جلوی در رسید روی در نوشته بود :
ورود پسر ها اکیداً ممنوع!
ولی او به نوشته اهمیت نداد و وارد شد. وقتی به جلوی روشویی رسید ، شروع کرد به گریه کردن.
صدایی از پشت سرش گفت :
چی شده؟


مالفوی به هیچ وجه خبر نداشت که آن دستشویی روح هم دارد.
- به تو هیچ ربطی نداره امم ...... هر کی که هستی
- تو حتی اسمم نمی دونی پس چرا اومدی به دستشویی من؟
- دستشویی تو ؟ اولاً دستشویی تو نیست.
دوماً من هر جا دلم به خواد می رم به تو هم هیچ ربطی نداره.
- اسمم مارتله . بعدشم چته فقط یه جمله حرف زدم.


دراکو خیلی عصبانی بود و اصلاً دلش نمی خواست آن روح مزاحمش شود.


- نگفتی چرا گریه می کردی.
- گریه نمی کردم .
یک کلمه دیگه حرف بزنی با همین دستام خفت می کنم.
- پسره ی سبک مغز ، تو نمی تونی روح ها رو خفه کنی .
- خفه شو.
تو درک نمی کنی ، تو مردی و هیچ احساسی نداری و نمی تونی کاری بکنی.
- راجب من این طوری حرف نزن



مارتل که داشت گریه می کرد از دستشویی رفت و دراکو را تنها گذاشت ....








آها...خیلی بهتر شد...آفرین!
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوویچ در 1395/10/16 15:03:54
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/16 15:15:22
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 دی 1395 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تصوير شماره 1
هري که بهترين فرد زندگيش يعني سيريوس رو از دست داده بود دامبلدور رو ميديد که در حال جنگ با ولدمورت بود.
اون نگران اين بود که نکنه يه وقت دامبلدور روهم از دست بده و ديگه نتونه ولدمورت رو شکست بده و اونو بفرسته پيش مادرش که ناگهان ولدمورت از نظره غيب ميشود . هري که ذهنش را براي ولدمورت باز گذاشته بود داشت از او شکست ميخورد و ذهنش را در اختيار ميگذاشت که ناگهان مادر و پدر ش و بهترين فرد زندگيش يعني سيريوس را ميبيند که به او ميگويند به ما فکر کن ما به تو کمک ميکنيم تا اورا شکست بدي و هري ولدمورت را بيرون ميکند.
ولدمورت که از ديدن اين صحنه به خشم امده بود قصد کشتن هري را کرد.
طلسم مرگ طلسم مورد علاقه ولدمورت بود که براي هري هم ميخواست استفاده کند که ناگهان ريموس به جلوي طلسم آمد .
طلسم به ريموس لوپين بهترين گرگينه دنيا برخورد کرد. همسر ريموس اين صحنه را ديد و براي انتقام رفت.
او که به کلي مجنون شده بود خواست طلسم مرگ را به ولدمورت پرتاب کند که قبل از پرتاب دامبلدور مانع شد.
او که چيزي نميفهميد دامبلدور را کشت و به سمت ولدمورت رفت.
ولدمورت که از اين موضوع خوشحال بود به پرواز درامد ورفت و تانکس که به خود آمده بود ديد بهترين جادوگر قرن و سازنده محفل را کشته است . او که از اين موضوع ديوانه شده بود که بهترين شوهر و بهترين جادوگر قرن راکشته بود به بيرون رفت و به يک مرگ خوار تبديل شد و محفل ققنوس از هم پاشد و جهان را تاريکي فرا گرفت.
پايان تلخ بود اما اميد وارم که قبول شود






در صورتی که دفعه بعد پستی که توسط ناظر ویرایش شده رو پاک کنید،بلاک خواهید شد...زیرا این کار خلاف قوانین سایت است..نمایشنامه دیگری بنویسید!
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/16 15:18:59
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 دی 1395 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵
سوروس بعد از گشتن لیلی را پیدا کرد که در واگنی نشسته بود. پیش او رفت و رو به رویش نشست. لیلی گفت : من می ترسم. سوروس که نمی دانست چه بگوید بالاخره گفت از چی ؟ لیلی گفت از اینکه بیافتم توی اسلیترین . سوروس گفت : اسلیترین که خیلی گروه خوبیه من می خوام برم اونجا . بعد کی بهت گفته اسلیترین گروه بدیه؟ لیلی به پسری که کمی آن ور تر نشسته بود اشاره کرد . سوروس از لحضه ی ورودش تمام حواسش روی لیلی بود و آن دو پسر را ندیده بود. گفت : این کیه ؟ : جیمز پاتر. لیلی این را در جواب سوروس گفت . جیمز گفت : پس از نظر تو اسلیترین گروه خوبیه ؟. سوروس گفت چرا بد باشه ؟ تمام خانواده ی من اونجان. جیمز پوزخندی زد و رو به سیریوس گفت : تو می خوای بری کجا ؟ لابد اسلیترین . سیریوس در جوابش گفت : نمی دونم تمام خانواده ی من اسلیترینی اند . ولی هنوز تصمیم نگرفتم . مگه تو کجا می ری ؟. جیمز گفت : گروه مردان شجاع گریفیندور نه گروه مغرور های اسلیترین . سوروس خیلی عصبانی شد زیرا جیمز جمله ی آخر را خطاب به او گفته بود و تمام خانواده اش را زیر سوال برده بود. از همان جا فهمید جیمز چه آدمی است و در همین فکر ها بود و از واگن خارج شد ....





فرق چندانی با نمایشنامه قبلی که نوشته بودی نداشت...دقت کن که باید "بهتر" بنویسی تا تایید بشی...در ضمن فقط یک بار و یک دونه نماینامه بنویس دفعه بعد،و در صورتی که تایید نشدی دفعه بعد،نمایشنامه ی دیگه ای بنویس...الان هم یک نمایشنامه بهتر بنویس تا بتونم تاییدت کنم...
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوویچ در 1395/10/14 12:33:32
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/14 18:44:02
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 دی 1395 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی ۹
نمی توانست به او نگاه نکند به آن چشم های زیبایش که می درخشید و آن موهای پریشانش. سوروس در حال نگاه کردن به او بود که متوجه آمدن جیمز و سیریوس و لوپین و پیتر نشد. او که در حال نگاه کردن بود صدایی از پشت سرش شنید: داری به چی نگاه می کنی زرزروس؟ این صدای تحقیر آمیز جیمز بود که سوروس از آن متنفر بود . با تحقیر آمیز ترین لحنش گفت : به تو چه. جیمز هیچ واکنشی نشان نداد و رو به دوستانش گفت : بچه ها فکر کنم زرزروس عاشق شده. بقیه زدند زیر خنده. سوروس داشت از درون آتش می گرفت و این آتش ، آتش تنفر بود. دلش می خواست با جادوی سیاه جیمز را طلسم کند . خودش بود .دستش را به سمت ردایش برد و جایی که چوبدستی اش بود . جیمز متوجه این حرکت شد و او هم همین کار را کرد. با هم چوبدستی هایشان را درآوردند و یکدیگر را نشانه گرفتند. سوروس داشت فکر می کرد تا یک جادوی مناسب به ذهنش برسد که چوبدستی اش از دستش در آمد. به جیمز نگاه کرد و دید او هم همان حال را دارد . اطرافش را نگاه کرد و متوجه شد لیلی عکس العمل سریع تری داشته است.





خیر...به نمایشنامه های "خوبی" که تایید کردم یه نگاه بنداز و بخونشون...و بعدش بیا و یک نمایشنامه بهتر تا تایید شی!
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/13 16:03:27
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 5 دی 1395 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 8
آلبوس دامبلدور در دفترش نشسته بود و مشغول خوردن آب نبات لیمویی بود.
ناگهان صدای برخورد چیزی به شیشه ی پنجره به گوش رسید. وقتی دامبلدور به پنجره نگاه کرد فهمید جغدی با شیشه ی پنجره برخورد کرده است.
دامبلدور بلند شد و پنجره را باز کرد و جغد مثل دیوانه ها در اتاق شروع به چرخ زدن کرد و بر روی میز دامبلدور فرود امد. دامبلدور به سوی جغد رفت و نامه را از پای او جدا کرد سپس جغد همانطور که امده بود از دفتر دامبلدور خارج شد.
دامبلدور شروع به گشتن دنبال نامه بازکنش کرد اما یادش امد اورا به پرفسور مک گونگال امانت داده است.
به همین دلیل به سمت کلاه گروهبندی رفت و در ان به جست و جو پرداخت.
سرانجام شمشیر گودریک گریفندور را پیدا کرد و نامه را با ان باز کرد.
در نامه نوشته بود:
-لطفا به دفتر اساتید بیاید پرفسور دامبلدور
دامبلدور با خود گفت:
- اخه ادم عاقل نمیشد خودت بیای و بگی؟
سپس از دفترش خارج شد و به سمت دفتر اساتید رفت. وقتی رسید در را باز کرد و صدای انفجار نزدیک بود کاری کند که دامبلدور به رحمت خدا رود.
همه فریاد زدند:
- تولدت مبارک دامبلدور، ایشاالله به سن 200 سالگیت هم برسی.
سپس شروع کردند به اهنگ تولد تولد خواندن. دامبلدور که به وجد امده بود مثل دیوانه ها پرید و همه ی اساتید بخصوص پرفسور مک گونگال را بقل کرد و سپسبه سراغ کیک رفت. پرفسور اسنیپ گفت:
- پیرمرد 150 ساله چه دل خوشی داره!
کمی بعد همه ی گریفندوری ها، ریونکلایی ها و هافلپافی ها هم امدند .
در ان هنگام سر اسلیترینی هاهم کلاه رفت و کیک دامبلدور را از دست دادند اما درست وسط جشن بودند که فیلچ امد و شروع کرد به کتک زدن بچه ها و فرستادن انهابه خوابگاه هایشان.
دامبلدور که از کار فیلچ خشمگین شده بود رویای بچه هارا عملی کرد و فیلچ را برای همیشه از هاگوارتز اخراج کرد.

ایندفعه بهتر بود؟








شخصیت مورد علاقه من تو کتاب فلیچ بود،واسه همین خیلی وسوسه شدم که تایید نکنم نمایشنامه رو:ygrin...شوخی کردم...بله...بهتر بود!
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/5 22:18:02