تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/11/01
تولد نقش: 1395/11/03
آخرین ورود: پنجشنبه 28 بهمن 1395 12:09
از: پریوت درایو
پستها:
23

http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=312368
تازه از قایق ها پیاده شده بودیم و در حال حرکت به سمت در ورودی بودیم که صدای آخ کوتاهی شنیدم. سرم را برگرداندم و به پشت سرم نگاه کردم. دختری با موهای قهوه ای و چشمان درشت سبز بر روی زمین افتاده بود. برگشتم به طرف او و دستم را جلو بردم. دستم را گرفت و آهسته بلند شد. خم شد و مچ پایش را گرفت. آهسته گفتم: میتونی راه بری؟
سرش را بالا برد و به من نگاه کرد. قدمی برداشت و پس از آن سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. باهم به راه افتادیم و تقریبا در آخر جمعیت بودیم. دختر کوچک با کمی تعلل گفت: اممم.. تو.. اسمت چیه؟؟
برگشتم و به او نگاه کردم.لبخندی زدم و گفتم: لیلی لونا پاتر:)
دخترک آهسته گفت: اوه.. پس تو.. یه پاتری؟
با کمی دلخوری گفتم: من مثل تو یه دخترم.. پاتر و غیر پاتر نداره.. خوب.. تو اسمت چیه؟
دخترک گفت: اپولین اسمیت.
به در سرسرا رسیدم.. مدت زیادی طول کشید تا وارد سالن بزرگ شدیم. از میان جمعیت رد شدیم و جلوی میز اساتید ایستادیم.
کلاه گروهبندی!
همان کلاهی که یکی از برادرانم را به اسلیترین انداخت و دیگری را به گریفیندور. من چه؟ من را در کدام گروه می گذاشت؟
افکارم با صدای زن سالخورده ای در هم ریخت: اپولین اسمیت.
اپولین به سمت کلاه رفت. کلاه را روی سرش گذاشت و چشمانش را با وحشت بست. پس از مدت کوتاهی صدای کلاه در سالن طنین انداخت: هافلپاف
اپولین کلاه را از روی سرش برداشت و آهسته به سمت میز هافلپاف رفت. سرم را برگرداندم و به میز گریفیندور نگاه کردم. برادرم جیمز را دیدم. او هم مرا دید و برایم دست تکان داد. به میز اسلیترین نگاه کردم و این بار آلبوس و اسکورپیوس را دیدم که کنار هم نشسته بودند. آلبوس لبخند زد. هنوز به آلبوس نگاه می کردم که اسم خودم را شنیدم: لیلی لونا پاتر
همهمه ای در تمام سالن به وجود آمد. قلبم با سرعتی هزار برابر سرعت عادی اش می تپید. جلو رفتم و بر روی صندلی نشستم. کلاه را بر روی سرم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم.
_ اوووه.. یه پاتر دیگه.. برادرات و پدر و مادرت رو درست یادمه.. مخصوصا برادر کوچیکه و پدرت... پدرت موفق شد نظرم رو تغییر بده و زیفته توی گریفیندور... اما برادرت نتونست.چون من مصمم بودم اون رو بندازم توی اسلیترین.. فقط برای خودش...
اما تو!! خوب... کار سختیه... شجاعت فوق العاده ای داری.. هوش بسیار بالایی داری.. اووه! میتونم بگم جزو مهربون ترین دخترایی هستی که دیدم و... کمی هم قدرت طلب هستی!
آرزوی قلبیت اینه که بری پیش برادرت آلبوس.. نه؟؟!!
اما نمیتونم این کارو بکنم. صبر کن ببینم.. مطمئنم دوست نداری تنها باشی.. درسته؟؟
خوب..خوب..خوب.. هافلپاف چطوره؟؟
ناخواسته فریاد زدم: نه!!!
_خوب..خوب..خوب.. اگه آروم میگفتی هم می فهمیدم.. خوب!! ریونکلاو یا گریفیندور؟؟ اممم..
چشمانم را محکم تر فشار دادم و صدای بلند کلاه را شنیدم:
_گریفیندور
کلاه را برداشتم و با نگرانی به آلبوس نگاه کردم. لبخندی بر لب داشت و با شور و هیجان برایم دست می زد...
مطمئنا از این بهتر هم میتونی بنویسی!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
تازه از قایق ها پیاده شده بودیم و در حال حرکت به سمت در ورودی بودیم که صدای آخ کوتاهی شنیدم. سرم را برگرداندم و به پشت سرم نگاه کردم. دختری با موهای قهوه ای و چشمان درشت سبز بر روی زمین افتاده بود. برگشتم به طرف او و دستم را جلو بردم. دستم را گرفت و آهسته بلند شد. خم شد و مچ پایش را گرفت. آهسته گفتم: میتونی راه بری؟
سرش را بالا برد و به من نگاه کرد. قدمی برداشت و پس از آن سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. باهم به راه افتادیم و تقریبا در آخر جمعیت بودیم. دختر کوچک با کمی تعلل گفت: اممم.. تو.. اسمت چیه؟؟
برگشتم و به او نگاه کردم.لبخندی زدم و گفتم: لیلی لونا پاتر:)
دخترک آهسته گفت: اوه.. پس تو.. یه پاتری؟
با کمی دلخوری گفتم: من مثل تو یه دخترم.. پاتر و غیر پاتر نداره.. خوب.. تو اسمت چیه؟
دخترک گفت: اپولین اسمیت.
به در سرسرا رسیدم.. مدت زیادی طول کشید تا وارد سالن بزرگ شدیم. از میان جمعیت رد شدیم و جلوی میز اساتید ایستادیم.
کلاه گروهبندی!
همان کلاهی که یکی از برادرانم را به اسلیترین انداخت و دیگری را به گریفیندور. من چه؟ من را در کدام گروه می گذاشت؟
افکارم با صدای زن سالخورده ای در هم ریخت: اپولین اسمیت.
اپولین به سمت کلاه رفت. کلاه را روی سرش گذاشت و چشمانش را با وحشت بست. پس از مدت کوتاهی صدای کلاه در سالن طنین انداخت: هافلپاف
اپولین کلاه را از روی سرش برداشت و آهسته به سمت میز هافلپاف رفت. سرم را برگرداندم و به میز گریفیندور نگاه کردم. برادرم جیمز را دیدم. او هم مرا دید و برایم دست تکان داد. به میز اسلیترین نگاه کردم و این بار آلبوس و اسکورپیوس را دیدم که کنار هم نشسته بودند. آلبوس لبخند زد. هنوز به آلبوس نگاه می کردم که اسم خودم را شنیدم: لیلی لونا پاتر
همهمه ای در تمام سالن به وجود آمد. قلبم با سرعتی هزار برابر سرعت عادی اش می تپید. جلو رفتم و بر روی صندلی نشستم. کلاه را بر روی سرم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم.
_ اوووه.. یه پاتر دیگه.. برادرات و پدر و مادرت رو درست یادمه.. مخصوصا برادر کوچیکه و پدرت... پدرت موفق شد نظرم رو تغییر بده و زیفته توی گریفیندور... اما برادرت نتونست.چون من مصمم بودم اون رو بندازم توی اسلیترین.. فقط برای خودش...
اما تو!! خوب... کار سختیه... شجاعت فوق العاده ای داری.. هوش بسیار بالایی داری.. اووه! میتونم بگم جزو مهربون ترین دخترایی هستی که دیدم و... کمی هم قدرت طلب هستی!
آرزوی قلبیت اینه که بری پیش برادرت آلبوس.. نه؟؟!!
اما نمیتونم این کارو بکنم. صبر کن ببینم.. مطمئنم دوست نداری تنها باشی.. درسته؟؟
خوب..خوب..خوب.. هافلپاف چطوره؟؟
ناخواسته فریاد زدم: نه!!!
_خوب..خوب..خوب.. اگه آروم میگفتی هم می فهمیدم.. خوب!! ریونکلاو یا گریفیندور؟؟ اممم..
چشمانم را محکم تر فشار دادم و صدای بلند کلاه را شنیدم:
_گریفیندور
کلاه را برداشتم و با نگرانی به آلبوس نگاه کردم. لبخندی بر لب داشت و با شور و هیجان برایم دست می زد...
مطمئنا از این بهتر هم میتونی بنویسی!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Lily_Luna_potter در 1395/11/1 21:30:46
دلیل: غلط املایی :D
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/1 22:00:07
دلیل: غلط املایی :D
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/1 22:00:07
Depends on the purity of the window through which we look 
.
.
.
.
چیزی که ما از دیگران می بینیم به شفافیت شیشه ای بستگی داره که از پشت اون نگاه می کنیم
.
.
.
.
چیزی که ما از دیگران می بینیم به شفافیت شیشه ای بستگی داره که از پشت اون نگاه می کنیم
جزئیات کاربر

بالاخره از قایق پیاده شد.
با رز،اسکورپیوس و برادرش جیمز وارد آن قلعه ی زیبا شد.چشمهایش از حیرت قلعه ای به آن بزرگی داشت میترکید.جیمز که می خواست اذیتش کند گفت :هی آلبوس اونجا قلعه ی گریفندوره خدا خدا کن بیایی اونجا.اسلا خوش بگذره.
آلبوس مشتی تند به کتف او زد و وارد قلعه شد.از پله های زیادی بالا رفت و در آخر پله ها کسی را دید که خیلی چهره اش برایش آشنا بود آره خودش بود دوست پدرش نویل لانگباتم.نویل هم همینکه رز،اسکورپیوس ،جیمز و آلبوس را دید حس جالبی سراسر وجودش را گرفت یاد جنگ هاگوارتز افتاد زمانی که لنگان لنگان راه میرفت و میگفت که هری در قلب ماست.
صدای سال اولی ها طناب خاطرات نویل را برید و نویل به آنها گفت:درود.به هاگوارتز خوش اومدید اکنون که به داخل میرویم شما به جلوی سرسرا میروید و می ایستید تا اسمتان خوانده شود و آنگاه به روی میز میروید تا کلاه گروهبندی گروهتان را انتخاب کند.
به داخل رفتند.میز هر چهار گروه پر از غذاهایی مانند مرغ و کیک و ...شده بودآلبوس وقتی که داشت به آخر سالن میرسید برادرش جیمز از روی صندلیشپا شد و به آلبوس گفت:اسلایترین خوش بگذره.
آلبوس کنترلش را از دست داد و مشتی به چانه ی او زد.
به آخر تالار رسیدند پ.نویل تک تک اسمهارا می خواند رز به گریفیندور و اسکورپیوس به اسلایترین آلبوس به خود لرزید و با خود گفت که اگر در اسلایترین بیفتد درست مانند پدر خوانده ی پدرش سیریوس که در گریفیندور افتاد از خانه اخراج میشود.اما باخود فکر کرد که پدرش گفت تو نام مردی رویت است که هرچند اسلایترینی بود اما خیلی خوب بود.
بالاخره پ.نویل اسمش را صدا زد،رفت و روی صندلی نشست نویل کلاه را بر سرش گذاشت.
کلاه گفت:ام....مثل پدرت شجاعی وباهوش....تو اسلایترین میتونی بهتر از پدرت باشی...
آلبوس فقط میگفت اسلایترین نه نه نه نه نه نه
کلاه با صدای بلند نعره زد:
ااااسسسسللللااااییییتتتررریییننن
عکس شماره 5
ایرادات بسیاری داره پستت،مخصوصا از لحاظ ظاهری...ولی با ورود به ایفای نقش و نقد شدن،به نظر میرسه که خیلی زود میتونی این ایرادات رو برطرف کنی!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
با رز،اسکورپیوس و برادرش جیمز وارد آن قلعه ی زیبا شد.چشمهایش از حیرت قلعه ای به آن بزرگی داشت میترکید.جیمز که می خواست اذیتش کند گفت :هی آلبوس اونجا قلعه ی گریفندوره خدا خدا کن بیایی اونجا.اسلا خوش بگذره.
آلبوس مشتی تند به کتف او زد و وارد قلعه شد.از پله های زیادی بالا رفت و در آخر پله ها کسی را دید که خیلی چهره اش برایش آشنا بود آره خودش بود دوست پدرش نویل لانگباتم.نویل هم همینکه رز،اسکورپیوس ،جیمز و آلبوس را دید حس جالبی سراسر وجودش را گرفت یاد جنگ هاگوارتز افتاد زمانی که لنگان لنگان راه میرفت و میگفت که هری در قلب ماست.
صدای سال اولی ها طناب خاطرات نویل را برید و نویل به آنها گفت:درود.به هاگوارتز خوش اومدید اکنون که به داخل میرویم شما به جلوی سرسرا میروید و می ایستید تا اسمتان خوانده شود و آنگاه به روی میز میروید تا کلاه گروهبندی گروهتان را انتخاب کند.
به داخل رفتند.میز هر چهار گروه پر از غذاهایی مانند مرغ و کیک و ...شده بودآلبوس وقتی که داشت به آخر سالن میرسید برادرش جیمز از روی صندلیشپا شد و به آلبوس گفت:اسلایترین خوش بگذره.
آلبوس کنترلش را از دست داد و مشتی به چانه ی او زد.
به آخر تالار رسیدند پ.نویل تک تک اسمهارا می خواند رز به گریفیندور و اسکورپیوس به اسلایترین آلبوس به خود لرزید و با خود گفت که اگر در اسلایترین بیفتد درست مانند پدر خوانده ی پدرش سیریوس که در گریفیندور افتاد از خانه اخراج میشود.اما باخود فکر کرد که پدرش گفت تو نام مردی رویت است که هرچند اسلایترینی بود اما خیلی خوب بود.
بالاخره پ.نویل اسمش را صدا زد،رفت و روی صندلی نشست نویل کلاه را بر سرش گذاشت.
کلاه گفت:ام....مثل پدرت شجاعی وباهوش....تو اسلایترین میتونی بهتر از پدرت باشی...
آلبوس فقط میگفت اسلایترین نه نه نه نه نه نه
کلاه با صدای بلند نعره زد:
ااااسسسسللللااااییییتتتررریییننن
عکس شماره 5
ایرادات بسیاری داره پستت،مخصوصا از لحاظ ظاهری...ولی با ورود به ایفای نقش و نقد شدن،به نظر میرسه که خیلی زود میتونی این ایرادات رو برطرف کنی!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیوند فایل:
(17.66 KB)
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/30 20:29:37
تصویر شمارتصویر شماره دهه ده
وقتی وارد کوچه شدیم انگار اونجا بمب ترکونده بودند همه ادمای اونجا از یک طرف به طرف دیگه میدویدن به هاگرید گفتم:اینجا چه خبره چرا همه اینجورین؟
گفت:مگه چطورین؟
گفتم:نمیدونم انگار از یه چیزی ترسیدن یا اینکه اتفاق بدی این اطراف افتادا نگاشون کن اصصلا طبیبعی نیستند؟
-خب معلومه که طبیعی نیستند البته از نظر تو چون تازه به اینجا اومدی و از دنیای ما چیزی نمیدونی حالا بیا یه نگاه به اطراف بندازیم و بعد بریم سراغ وسایل
با هاگرید یه جرخی زدیم ولی به نظرم همه چیز باز هم عجیب بود دوباره ولی این بار غیرمستقیم بهش گفتم ولی باز همون گفت به سراغ خرید وسایل رفتیم داخل مغازه همی فن حریف شدیم که همه اقلام داشت وقتی حساب کردیم و اومدیم بیرون جا خوردیم همه ادمایی که تا قبل از این در حال تکاپو بودند داشتن میخوابیدن اونم وسط خیابون با دهن باز!به هاگرید نگاه کردم ولی انگار این اتفاق به نظر اونم عجیب که نه بلکه چیزی بیشتر از اون بود رو به هاگرید کردم و گفتم: الان باید چیکار کنیم؟
-نمیدونم
-نمیدونی...فکر میکنی چرا اینطور شده؟این اتفاق همیشه نمیوفته که میوفته
-میوفته ولی...هاااا
-یعنی چی!؟
نیم نگاهی به هاگرید کردم انگار اون هم داشت میخوابید اگر اینطور میشد باید چیکار میکردم یکدفعه هاگرید روبه من گفت:خیلی خوابم میاد باید برای خودم یه بالش درست کنم وقتی خواستی بیدارم کنی فقط کافیه بگی اویکی اپالوسسس! وبعد به خواب عمیقی رفت
همه جا پرشده بود ازادمایی که خوابیده بودند یکدفعه مه غلیظی از اطراف به جلو اومد و همینطور جلوتر میومد خیلی ترسیده بودم اروم اروم داشت به ذهنم خطور میکرد که پا به فرار بذارم یا اینکه منم خودمو به خواب بزنم راه اول انتخاب کردم ولی انگار پاهام از شدت ترس سست شده بود برای همین محکم روی هاگرید افتادم که عین یه تشک بادی اونجا پهن شده بود مه غلیظ داشت به سمت من میومد وکم کم دیگه نمیتونستم ادما رو به بیبنم خودمو به سمت گوش هاگرید رسوندم گفتم اوی کی اپاپااالوس اما اتفاقی نیوفتد دوباره اینکار کردم دوباره و دوباره تا اینکه مه به من رسید درکمال تعجب وقتی داشتم از ترس میمردم مه وایساد و یه موجود زشت و بدقواره از توی مه بیرون اومد رو به من کرد و گفت:تو چرا نخوابیدی؟
-نمی ی ی دوونم یعنی ی
-تبریک میگم تو برنده امسال هستی
-چی... برنده چی هستم؟
-برنده امسال شرکت گرد خواب چون تو نخوابیدی
-حالا جایزه چی هست؟
یکدفعه موجود بدقواره یه کارت به من داد که روش اسم شرکت نوشته بود "خوابین تاژ" شرکت تولید گرد خواب از ایران تا به سراسر دنیا!
-خب ما به تو اشتراک یک سال میدیم و توباید از اینا استفاده کنی و سال اینده ده هزار نفر بخوابونی اون هم زمان همین
-نمیخوام من بهش نیازی ندارم
اینش به من ربطی نداره...مک بهتره خودتو به خواب نزنی این جایزه رو قبلا به تو دادم و دیگه نمیدم...جاش توباید بدهی سال قبل بدی وگرنه سروکارت اوین دوره ...خب من باید برم اگه تا سال بعد اینکار ننی باید 10سال همه ما رو ببری حموم فهمیدی؟
بعد دوباره به داخل مه برگشت و ناپدید شد به اطرافم نگاه کردم همه جا پرشده بود ازجغدایی که داشتن پودر خواب میاوردن و مینداختن توی چرخ دستی ازشدت عصبانیت خواستم داد بزنم که هاگرید بیدار دیدم درحاکی که داشت کش و قوسی به خودش میداد و روبه من گفت:اخی نیازی نیست دیگه بدهی بدم چون همه نه هزار نفر خوابیدن خب هری بهتره بریم سراغ جغدت گفته بودم که یه جغد داری هی نگاه کن اوناهاش داره بسته پ...بعد یه نگاهی به من کرد و فهمید که اوضاع از چه قراره
-هاگرررررید
واقعیت امر اینه که این نمایشنامه خیلی مشکل داشت...از ایراد های نگارشی بگیر تا ظاهر پست...حتی میشه به محتوای اون و خط سیر داستان هم ایراد وارد کرد...اما خب...اون طوری نیست که قابل اصلاح نباشه...بلکه با خوندن بیشتر رول و با وارد شدن به ایفا و نقد شدن رولهات و غیره، این ایرادات برطرف میشه...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
وقتی وارد کوچه شدیم انگار اونجا بمب ترکونده بودند همه ادمای اونجا از یک طرف به طرف دیگه میدویدن به هاگرید گفتم:اینجا چه خبره چرا همه اینجورین؟
گفت:مگه چطورین؟
گفتم:نمیدونم انگار از یه چیزی ترسیدن یا اینکه اتفاق بدی این اطراف افتادا نگاشون کن اصصلا طبیبعی نیستند؟
-خب معلومه که طبیعی نیستند البته از نظر تو چون تازه به اینجا اومدی و از دنیای ما چیزی نمیدونی حالا بیا یه نگاه به اطراف بندازیم و بعد بریم سراغ وسایل
با هاگرید یه جرخی زدیم ولی به نظرم همه چیز باز هم عجیب بود دوباره ولی این بار غیرمستقیم بهش گفتم ولی باز همون گفت به سراغ خرید وسایل رفتیم داخل مغازه همی فن حریف شدیم که همه اقلام داشت وقتی حساب کردیم و اومدیم بیرون جا خوردیم همه ادمایی که تا قبل از این در حال تکاپو بودند داشتن میخوابیدن اونم وسط خیابون با دهن باز!به هاگرید نگاه کردم ولی انگار این اتفاق به نظر اونم عجیب که نه بلکه چیزی بیشتر از اون بود رو به هاگرید کردم و گفتم: الان باید چیکار کنیم؟
-نمیدونم
-نمیدونی...فکر میکنی چرا اینطور شده؟این اتفاق همیشه نمیوفته که میوفته
-میوفته ولی...هاااا
-یعنی چی!؟
نیم نگاهی به هاگرید کردم انگار اون هم داشت میخوابید اگر اینطور میشد باید چیکار میکردم یکدفعه هاگرید روبه من گفت:خیلی خوابم میاد باید برای خودم یه بالش درست کنم وقتی خواستی بیدارم کنی فقط کافیه بگی اویکی اپالوسسس! وبعد به خواب عمیقی رفت
همه جا پرشده بود ازادمایی که خوابیده بودند یکدفعه مه غلیظی از اطراف به جلو اومد و همینطور جلوتر میومد خیلی ترسیده بودم اروم اروم داشت به ذهنم خطور میکرد که پا به فرار بذارم یا اینکه منم خودمو به خواب بزنم راه اول انتخاب کردم ولی انگار پاهام از شدت ترس سست شده بود برای همین محکم روی هاگرید افتادم که عین یه تشک بادی اونجا پهن شده بود مه غلیظ داشت به سمت من میومد وکم کم دیگه نمیتونستم ادما رو به بیبنم خودمو به سمت گوش هاگرید رسوندم گفتم اوی کی اپاپااالوس اما اتفاقی نیوفتد دوباره اینکار کردم دوباره و دوباره تا اینکه مه به من رسید درکمال تعجب وقتی داشتم از ترس میمردم مه وایساد و یه موجود زشت و بدقواره از توی مه بیرون اومد رو به من کرد و گفت:تو چرا نخوابیدی؟
-نمی ی ی دوونم یعنی ی
-تبریک میگم تو برنده امسال هستی
-چی... برنده چی هستم؟
-برنده امسال شرکت گرد خواب چون تو نخوابیدی
-حالا جایزه چی هست؟
یکدفعه موجود بدقواره یه کارت به من داد که روش اسم شرکت نوشته بود "خوابین تاژ" شرکت تولید گرد خواب از ایران تا به سراسر دنیا!
-خب ما به تو اشتراک یک سال میدیم و توباید از اینا استفاده کنی و سال اینده ده هزار نفر بخوابونی اون هم زمان همین
-نمیخوام من بهش نیازی ندارم
اینش به من ربطی نداره...مک بهتره خودتو به خواب نزنی این جایزه رو قبلا به تو دادم و دیگه نمیدم...جاش توباید بدهی سال قبل بدی وگرنه سروکارت اوین دوره ...خب من باید برم اگه تا سال بعد اینکار ننی باید 10سال همه ما رو ببری حموم فهمیدی؟
بعد دوباره به داخل مه برگشت و ناپدید شد به اطرافم نگاه کردم همه جا پرشده بود ازجغدایی که داشتن پودر خواب میاوردن و مینداختن توی چرخ دستی ازشدت عصبانیت خواستم داد بزنم که هاگرید بیدار دیدم درحاکی که داشت کش و قوسی به خودش میداد و روبه من گفت:اخی نیازی نیست دیگه بدهی بدم چون همه نه هزار نفر خوابیدن خب هری بهتره بریم سراغ جغدت گفته بودم که یه جغد داری هی نگاه کن اوناهاش داره بسته پ...بعد یه نگاهی به من کرد و فهمید که اوضاع از چه قراره
-هاگرررررید
واقعیت امر اینه که این نمایشنامه خیلی مشکل داشت...از ایراد های نگارشی بگیر تا ظاهر پست...حتی میشه به محتوای اون و خط سیر داستان هم ایراد وارد کرد...اما خب...اون طوری نیست که قابل اصلاح نباشه...بلکه با خوندن بیشتر رول و با وارد شدن به ایفا و نقد شدن رولهات و غیره، این ایرادات برطرف میشه...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمس در 1395/10/22 9:23:25
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/22 15:10:41
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/22 15:10:41
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/18
تولد نقش: 1395/10/20
آخرین ورود: دوشنبه 10 اردیبهشت 1403 13:42
از: ما به شما
پستها:
67

تصویر شماره پنج
- نکنه من رو به کل وارد هیچ گروهی نکنه ؟ اگه اون گروهی که می خوام نباشه چی ؟ به نظرم خیلی کلاه پیر و مسخره ای میاد !
همه این ها در ذهن او جاری بود. هیچ توجهی به جو اطرافش که او را احاطه کرده بود ، نداشت . انگار نه انگار که اصلا کس دیگری بجز او در آن سالن وجود دارد . به خواسته خودش فکر می کرد . باید می توانست آن چیزی را که می خواست ، عملی کند . هیچ گاه همچین حسی را تجربه نکرده بود ، ولی باید می توانست به این مشکلات فائق آید . او می توانست!
- خیلی خب ... اسمم باید نفر بعدی باشه . آرامش خودم رو باید حفظ کنم ! هیچ چیزی نمی تونه جلومو بگیره !
با صدا زدن اسم بعدی توسط مسئول گروه بندی ، به سمت صندلی حرکت کرد . چشمانش را بسته و دستانش را مشت کرده بود . فقط به چیزی که می خواست فکر می کرد . اجازه نمی داد که هیچ چیزی او را از خواسته ای که داشت ، منع کند . باید می توانست !
- خب ... . خون اصیلی داری ! ولی مثل اینکه تو ذهنت چیز های دیگه ای هم میشه دید ! البته همیشه هم نباید انتخاب ها رو در نظر داشت ! شاید بعد ها به اون چیزی که من میگم ، برسی !
- نه ... . من فقط می خوام توی گریفیندور باشم ! اون هم توی گریفیندوره ! لطفا من رو بفرست اونجا ! نمی خوام ازش دور باشم ! خواهش می کنم ...
کلاه هر چهار گروه را از نظر گذراند . انگار مردد بود که این دانش آموز جدید را در کدام یک از گروه های موجود بفرستد . جو سالن سنگین شده بود و دیگر از آن شور و شوق چند دقیقه پیش خبری نبود . اولین باری بود که گروه بندی یک دانش آموز انقدر طول می کشید . هیچ کس او را نمی شناخت ، هیچ کس بجز یک نفر .
- خیلی خب ... من تصمیمم رو گرفتم ...
- گریفیندور ! گریفیندور ! من رو بفرست به گریفیندور !
- اسلیترین !
- ...
ساکت شده بود . چیزی برای گفتن نداشت . تا به حال نشنیده بود که می توان آیا گروه را بعد از انتخاب تغییر داد یا نه . پاهایش نای رفتن نداشت . بر روی صندلی میخکوب شده بود و هیچ حرکتی نمی کرد !
- نمی خواین به سمت میز گروهتون برید ؟
با صدای مسئول گروهبندی به خودش آمد .
- چرا ! چرا !
و از صندلی بلند شد و به آرامی به سمت میز اسلیترین حرکت کرد . میزی که فاصله زیادی با گریفیندور داشت...
باید بهتر از اینها باشه..ولی خب...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
- نکنه من رو به کل وارد هیچ گروهی نکنه ؟ اگه اون گروهی که می خوام نباشه چی ؟ به نظرم خیلی کلاه پیر و مسخره ای میاد !
همه این ها در ذهن او جاری بود. هیچ توجهی به جو اطرافش که او را احاطه کرده بود ، نداشت . انگار نه انگار که اصلا کس دیگری بجز او در آن سالن وجود دارد . به خواسته خودش فکر می کرد . باید می توانست آن چیزی را که می خواست ، عملی کند . هیچ گاه همچین حسی را تجربه نکرده بود ، ولی باید می توانست به این مشکلات فائق آید . او می توانست!
- خیلی خب ... اسمم باید نفر بعدی باشه . آرامش خودم رو باید حفظ کنم ! هیچ چیزی نمی تونه جلومو بگیره !
با صدا زدن اسم بعدی توسط مسئول گروه بندی ، به سمت صندلی حرکت کرد . چشمانش را بسته و دستانش را مشت کرده بود . فقط به چیزی که می خواست فکر می کرد . اجازه نمی داد که هیچ چیزی او را از خواسته ای که داشت ، منع کند . باید می توانست !
- خب ... . خون اصیلی داری ! ولی مثل اینکه تو ذهنت چیز های دیگه ای هم میشه دید ! البته همیشه هم نباید انتخاب ها رو در نظر داشت ! شاید بعد ها به اون چیزی که من میگم ، برسی !
- نه ... . من فقط می خوام توی گریفیندور باشم ! اون هم توی گریفیندوره ! لطفا من رو بفرست اونجا ! نمی خوام ازش دور باشم ! خواهش می کنم ...
کلاه هر چهار گروه را از نظر گذراند . انگار مردد بود که این دانش آموز جدید را در کدام یک از گروه های موجود بفرستد . جو سالن سنگین شده بود و دیگر از آن شور و شوق چند دقیقه پیش خبری نبود . اولین باری بود که گروه بندی یک دانش آموز انقدر طول می کشید . هیچ کس او را نمی شناخت ، هیچ کس بجز یک نفر .
- خیلی خب ... من تصمیمم رو گرفتم ...
- گریفیندور ! گریفیندور ! من رو بفرست به گریفیندور !
- اسلیترین !
- ...
ساکت شده بود . چیزی برای گفتن نداشت . تا به حال نشنیده بود که می توان آیا گروه را بعد از انتخاب تغییر داد یا نه . پاهایش نای رفتن نداشت . بر روی صندلی میخکوب شده بود و هیچ حرکتی نمی کرد !
- نمی خواین به سمت میز گروهتون برید ؟
با صدای مسئول گروهبندی به خودش آمد .
- چرا ! چرا !
و از صندلی بلند شد و به آرامی به سمت میز اسلیترین حرکت کرد . میزی که فاصله زیادی با گریفیندور داشت...
باید بهتر از اینها باشه..ولی خب...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/18 15:15:06
Always
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/12
تولد نقش: 1395/10/17
آخرین ورود: یکشنبه 9 دی 1397 14:12
از: خونمون
پستها:
37

تصویر شماره ۶
نمی دانست به کجا برود . خیلی ناراحت بود . شاید باید به دستشویی می رفت که کسی به دنبالش نیاید.
مالفوی پیش خود گفت : پاتر لعنتی . حقشو می زارم کف دستش. حالا می بینه من انتقاممو می گیرم.
تصمیم گرفت به دستشویی دختر ها برود چون تا به حال ندیده بود کسی به آنجا برود.
وقتی به جلوی در رسید روی در نوشته بود :
ورود پسر ها اکیداً ممنوع!
ولی او به نوشته اهمیت نداد و وارد شد. وقتی به جلوی روشویی رسید ، شروع کرد به گریه کردن.
صدایی از پشت سرش گفت :
چی شده؟
مالفوی به هیچ وجه خبر نداشت که آن دستشویی روح هم دارد.
- به تو هیچ ربطی نداره امم ...... هر کی که هستی
- تو حتی اسمم نمی دونی پس چرا اومدی به دستشویی من؟
- دستشویی تو ؟ اولاً دستشویی تو نیست.
دوماً من هر جا دلم به خواد می رم به تو هم هیچ ربطی نداره.
- اسمم مارتله . بعدشم چته فقط یه جمله حرف زدم.
دراکو خیلی عصبانی بود و اصلاً دلش نمی خواست آن روح مزاحمش شود.
- نگفتی چرا گریه می کردی.
- گریه نمی کردم .
یک کلمه دیگه حرف بزنی با همین دستام خفت می کنم.
- پسره ی سبک مغز ، تو نمی تونی روح ها رو خفه کنی .
- خفه شو.
تو درک نمی کنی ، تو مردی و هیچ احساسی نداری و نمی تونی کاری بکنی.
- راجب من این طوری حرف نزن
مارتل که داشت گریه می کرد از دستشویی رفت و دراکو را تنها گذاشت ....
آها...خیلی بهتر شد...آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
نمی دانست به کجا برود . خیلی ناراحت بود . شاید باید به دستشویی می رفت که کسی به دنبالش نیاید.
مالفوی پیش خود گفت : پاتر لعنتی . حقشو می زارم کف دستش. حالا می بینه من انتقاممو می گیرم.
تصمیم گرفت به دستشویی دختر ها برود چون تا به حال ندیده بود کسی به آنجا برود.
وقتی به جلوی در رسید روی در نوشته بود :
ورود پسر ها اکیداً ممنوع!
ولی او به نوشته اهمیت نداد و وارد شد. وقتی به جلوی روشویی رسید ، شروع کرد به گریه کردن.
صدایی از پشت سرش گفت :
چی شده؟
مالفوی به هیچ وجه خبر نداشت که آن دستشویی روح هم دارد.
- به تو هیچ ربطی نداره امم ...... هر کی که هستی
- تو حتی اسمم نمی دونی پس چرا اومدی به دستشویی من؟
- دستشویی تو ؟ اولاً دستشویی تو نیست.
دوماً من هر جا دلم به خواد می رم به تو هم هیچ ربطی نداره.
- اسمم مارتله . بعدشم چته فقط یه جمله حرف زدم.
دراکو خیلی عصبانی بود و اصلاً دلش نمی خواست آن روح مزاحمش شود.
- نگفتی چرا گریه می کردی.
- گریه نمی کردم .
یک کلمه دیگه حرف بزنی با همین دستام خفت می کنم.
- پسره ی سبک مغز ، تو نمی تونی روح ها رو خفه کنی .
- خفه شو.
تو درک نمی کنی ، تو مردی و هیچ احساسی نداری و نمی تونی کاری بکنی.
- راجب من این طوری حرف نزن
مارتل که داشت گریه می کرد از دستشویی رفت و دراکو را تنها گذاشت ....
آها...خیلی بهتر شد...آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوویچ در 1395/10/16 15:03:54
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/16 15:15:22
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/16 15:15:22
جزئیات کاربر

تصوير شماره 1
هري که بهترين فرد زندگيش يعني سيريوس رو از دست داده بود دامبلدور رو ميديد که در حال جنگ با ولدمورت بود.
اون نگران اين بود که نکنه يه وقت دامبلدور روهم از دست بده و ديگه نتونه ولدمورت رو شکست بده و اونو بفرسته پيش مادرش که ناگهان ولدمورت از نظره غيب ميشود . هري که ذهنش را براي ولدمورت باز گذاشته بود داشت از او شکست ميخورد و ذهنش را در اختيار ميگذاشت که ناگهان مادر و پدر ش و بهترين فرد زندگيش يعني سيريوس را ميبيند که به او ميگويند به ما فکر کن ما به تو کمک ميکنيم تا اورا شکست بدي و هري ولدمورت را بيرون ميکند.
ولدمورت که از ديدن اين صحنه به خشم امده بود قصد کشتن هري را کرد.
طلسم مرگ طلسم مورد علاقه ولدمورت بود که براي هري هم ميخواست استفاده کند که ناگهان ريموس به جلوي طلسم آمد .
طلسم به ريموس لوپين بهترين گرگينه دنيا برخورد کرد. همسر ريموس اين صحنه را ديد و براي انتقام رفت.
او که به کلي مجنون شده بود خواست طلسم مرگ را به ولدمورت پرتاب کند که قبل از پرتاب دامبلدور مانع شد.
او که چيزي نميفهميد دامبلدور را کشت و به سمت ولدمورت رفت.
ولدمورت که از اين موضوع خوشحال بود به پرواز درامد ورفت و تانکس که به خود آمده بود ديد بهترين جادوگر قرن و سازنده محفل را کشته است . او که از اين موضوع ديوانه شده بود که بهترين شوهر و بهترين جادوگر قرن راکشته بود به بيرون رفت و به يک مرگ خوار تبديل شد و محفل ققنوس از هم پاشد و جهان را تاريکي فرا گرفت.
پايان تلخ بود اما اميد وارم که قبول شود
در صورتی که دفعه بعد پستی که توسط ناظر ویرایش شده رو پاک کنید،بلاک خواهید شد...زیرا این کار خلاف قوانین سایت است..نمایشنامه دیگری بنویسید!
تایید نشد!
هري که بهترين فرد زندگيش يعني سيريوس رو از دست داده بود دامبلدور رو ميديد که در حال جنگ با ولدمورت بود.
اون نگران اين بود که نکنه يه وقت دامبلدور روهم از دست بده و ديگه نتونه ولدمورت رو شکست بده و اونو بفرسته پيش مادرش که ناگهان ولدمورت از نظره غيب ميشود . هري که ذهنش را براي ولدمورت باز گذاشته بود داشت از او شکست ميخورد و ذهنش را در اختيار ميگذاشت که ناگهان مادر و پدر ش و بهترين فرد زندگيش يعني سيريوس را ميبيند که به او ميگويند به ما فکر کن ما به تو کمک ميکنيم تا اورا شکست بدي و هري ولدمورت را بيرون ميکند.
ولدمورت که از ديدن اين صحنه به خشم امده بود قصد کشتن هري را کرد.
طلسم مرگ طلسم مورد علاقه ولدمورت بود که براي هري هم ميخواست استفاده کند که ناگهان ريموس به جلوي طلسم آمد .
طلسم به ريموس لوپين بهترين گرگينه دنيا برخورد کرد. همسر ريموس اين صحنه را ديد و براي انتقام رفت.
او که به کلي مجنون شده بود خواست طلسم مرگ را به ولدمورت پرتاب کند که قبل از پرتاب دامبلدور مانع شد.
او که چيزي نميفهميد دامبلدور را کشت و به سمت ولدمورت رفت.
ولدمورت که از اين موضوع خوشحال بود به پرواز درامد ورفت و تانکس که به خود آمده بود ديد بهترين جادوگر قرن و سازنده محفل را کشته است . او که از اين موضوع ديوانه شده بود که بهترين شوهر و بهترين جادوگر قرن راکشته بود به بيرون رفت و به يک مرگ خوار تبديل شد و محفل ققنوس از هم پاشد و جهان را تاريکي فرا گرفت.
پايان تلخ بود اما اميد وارم که قبول شود
در صورتی که دفعه بعد پستی که توسط ناظر ویرایش شده رو پاک کنید،بلاک خواهید شد...زیرا این کار خلاف قوانین سایت است..نمایشنامه دیگری بنویسید!
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/16 15:18:59
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/12
تولد نقش: 1395/10/17
آخرین ورود: یکشنبه 9 دی 1397 14:12
از: خونمون
پستها:
37

تصویر شماره ۵
سوروس بعد از گشتن لیلی را پیدا کرد که در واگنی نشسته بود. پیش او رفت و رو به رویش نشست. لیلی گفت : من می ترسم. سوروس که نمی دانست چه بگوید بالاخره گفت از چی ؟ لیلی گفت از اینکه بیافتم توی اسلیترین . سوروس گفت : اسلیترین که خیلی گروه خوبیه من می خوام برم اونجا . بعد کی بهت گفته اسلیترین گروه بدیه؟ لیلی به پسری که کمی آن ور تر نشسته بود اشاره کرد . سوروس از لحضه ی ورودش تمام حواسش روی لیلی بود و آن دو پسر را ندیده بود. گفت : این کیه ؟ : جیمز پاتر. لیلی این را در جواب سوروس گفت . جیمز گفت : پس از نظر تو اسلیترین گروه خوبیه ؟. سوروس گفت چرا بد باشه ؟ تمام خانواده ی من اونجان. جیمز پوزخندی زد و رو به سیریوس گفت : تو می خوای بری کجا ؟ لابد اسلیترین . سیریوس در جوابش گفت : نمی دونم تمام خانواده ی من اسلیترینی اند . ولی هنوز تصمیم نگرفتم . مگه تو کجا می ری ؟. جیمز گفت : گروه مردان شجاع گریفیندور نه گروه مغرور های اسلیترین . سوروس خیلی عصبانی شد زیرا جیمز جمله ی آخر را خطاب به او گفته بود و تمام خانواده اش را زیر سوال برده بود. از همان جا فهمید جیمز چه آدمی است و در همین فکر ها بود و از واگن خارج شد ....
فرق چندانی با نمایشنامه قبلی که نوشته بودی نداشت...دقت کن که باید "بهتر" بنویسی تا تایید بشی...در ضمن فقط یک بار و یک دونه نماینامه بنویس دفعه بعد،و در صورتی که تایید نشدی دفعه بعد،نمایشنامه ی دیگه ای بنویس...الان هم یک نمایشنامه بهتر بنویس تا بتونم تاییدت کنم...
تایید نشد!
سوروس بعد از گشتن لیلی را پیدا کرد که در واگنی نشسته بود. پیش او رفت و رو به رویش نشست. لیلی گفت : من می ترسم. سوروس که نمی دانست چه بگوید بالاخره گفت از چی ؟ لیلی گفت از اینکه بیافتم توی اسلیترین . سوروس گفت : اسلیترین که خیلی گروه خوبیه من می خوام برم اونجا . بعد کی بهت گفته اسلیترین گروه بدیه؟ لیلی به پسری که کمی آن ور تر نشسته بود اشاره کرد . سوروس از لحضه ی ورودش تمام حواسش روی لیلی بود و آن دو پسر را ندیده بود. گفت : این کیه ؟ : جیمز پاتر. لیلی این را در جواب سوروس گفت . جیمز گفت : پس از نظر تو اسلیترین گروه خوبیه ؟. سوروس گفت چرا بد باشه ؟ تمام خانواده ی من اونجان. جیمز پوزخندی زد و رو به سیریوس گفت : تو می خوای بری کجا ؟ لابد اسلیترین . سیریوس در جوابش گفت : نمی دونم تمام خانواده ی من اسلیترینی اند . ولی هنوز تصمیم نگرفتم . مگه تو کجا می ری ؟. جیمز گفت : گروه مردان شجاع گریفیندور نه گروه مغرور های اسلیترین . سوروس خیلی عصبانی شد زیرا جیمز جمله ی آخر را خطاب به او گفته بود و تمام خانواده اش را زیر سوال برده بود. از همان جا فهمید جیمز چه آدمی است و در همین فکر ها بود و از واگن خارج شد ....
فرق چندانی با نمایشنامه قبلی که نوشته بودی نداشت...دقت کن که باید "بهتر" بنویسی تا تایید بشی...در ضمن فقط یک بار و یک دونه نماینامه بنویس دفعه بعد،و در صورتی که تایید نشدی دفعه بعد،نمایشنامه ی دیگه ای بنویس...الان هم یک نمایشنامه بهتر بنویس تا بتونم تاییدت کنم...
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوویچ در 1395/10/14 12:33:32
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/14 18:44:02
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/14 18:44:02
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/12
تولد نقش: 1395/10/17
آخرین ورود: یکشنبه 9 دی 1397 14:12
از: خونمون
پستها:
37

تصویر شماره ی ۹
نمی توانست به او نگاه نکند به آن چشم های زیبایش که می درخشید و آن موهای پریشانش. سوروس در حال نگاه کردن به او بود که متوجه آمدن جیمز و سیریوس و لوپین و پیتر نشد. او که در حال نگاه کردن بود صدایی از پشت سرش شنید: داری به چی نگاه می کنی زرزروس؟ این صدای تحقیر آمیز جیمز بود که سوروس از آن متنفر بود . با تحقیر آمیز ترین لحنش گفت : به تو چه. جیمز هیچ واکنشی نشان نداد و رو به دوستانش گفت : بچه ها فکر کنم زرزروس عاشق شده. بقیه زدند زیر خنده. سوروس داشت از درون آتش می گرفت و این آتش ، آتش تنفر بود. دلش می خواست با جادوی سیاه جیمز را طلسم کند . خودش بود .دستش را به سمت ردایش برد و جایی که چوبدستی اش بود . جیمز متوجه این حرکت شد و او هم همین کار را کرد. با هم چوبدستی هایشان را درآوردند و یکدیگر را نشانه گرفتند. سوروس داشت فکر می کرد تا یک جادوی مناسب به ذهنش برسد که چوبدستی اش از دستش در آمد. به جیمز نگاه کرد و دید او هم همان حال را دارد . اطرافش را نگاه کرد و متوجه شد لیلی عکس العمل سریع تری داشته است.
خیر...به نمایشنامه های "خوبی" که تایید کردم یه نگاه بنداز و بخونشون...و بعدش بیا و یک نمایشنامه بهتر تا تایید شی!
تایید نشد!
نمی توانست به او نگاه نکند به آن چشم های زیبایش که می درخشید و آن موهای پریشانش. سوروس در حال نگاه کردن به او بود که متوجه آمدن جیمز و سیریوس و لوپین و پیتر نشد. او که در حال نگاه کردن بود صدایی از پشت سرش شنید: داری به چی نگاه می کنی زرزروس؟ این صدای تحقیر آمیز جیمز بود که سوروس از آن متنفر بود . با تحقیر آمیز ترین لحنش گفت : به تو چه. جیمز هیچ واکنشی نشان نداد و رو به دوستانش گفت : بچه ها فکر کنم زرزروس عاشق شده. بقیه زدند زیر خنده. سوروس داشت از درون آتش می گرفت و این آتش ، آتش تنفر بود. دلش می خواست با جادوی سیاه جیمز را طلسم کند . خودش بود .دستش را به سمت ردایش برد و جایی که چوبدستی اش بود . جیمز متوجه این حرکت شد و او هم همین کار را کرد. با هم چوبدستی هایشان را درآوردند و یکدیگر را نشانه گرفتند. سوروس داشت فکر می کرد تا یک جادوی مناسب به ذهنش برسد که چوبدستی اش از دستش در آمد. به جیمز نگاه کرد و دید او هم همان حال را دارد . اطرافش را نگاه کرد و متوجه شد لیلی عکس العمل سریع تری داشته است.
خیر...به نمایشنامه های "خوبی" که تایید کردم یه نگاه بنداز و بخونشون...و بعدش بیا و یک نمایشنامه بهتر تا تایید شی!
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/13 16:03:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/05
تولد نقش: 1395/10/06
آخرین ورود: چهارشنبه 15 دی 1400 05:55
از: همه جا
پستها:
225

تصویر شماره 8
آلبوس دامبلدور در دفترش نشسته بود و مشغول خوردن آب نبات لیمویی بود.
ناگهان صدای برخورد چیزی به شیشه ی پنجره به گوش رسید. وقتی دامبلدور به پنجره نگاه کرد فهمید جغدی با شیشه ی پنجره برخورد کرده است.
دامبلدور بلند شد و پنجره را باز کرد و جغد مثل دیوانه ها در اتاق شروع به چرخ زدن کرد و بر روی میز دامبلدور فرود امد. دامبلدور به سوی جغد رفت و نامه را از پای او جدا کرد سپس جغد همانطور که امده بود از دفتر دامبلدور خارج شد.
دامبلدور شروع به گشتن دنبال نامه بازکنش کرد اما یادش امد اورا به پرفسور مک گونگال امانت داده است.
به همین دلیل به سمت کلاه گروهبندی رفت و در ان به جست و جو پرداخت.
سرانجام شمشیر گودریک گریفندور را پیدا کرد و نامه را با ان باز کرد.
در نامه نوشته بود:
-لطفا به دفتر اساتید بیاید پرفسور دامبلدور
دامبلدور با خود گفت:
- اخه ادم عاقل نمیشد خودت بیای و بگی؟
سپس از دفترش خارج شد و به سمت دفتر اساتید رفت. وقتی رسید در را باز کرد و صدای انفجار نزدیک بود کاری کند که دامبلدور به رحمت خدا رود.
همه فریاد زدند:
- تولدت مبارک دامبلدور، ایشاالله به سن 200 سالگیت هم برسی.
سپس شروع کردند به اهنگ تولد تولد خواندن. دامبلدور که به وجد امده بود مثل دیوانه ها پرید و همه ی اساتید بخصوص پرفسور مک گونگال را بقل کرد و سپسبه سراغ کیک رفت. پرفسور اسنیپ گفت:
- پیرمرد 150 ساله چه دل خوشی داره!
کمی بعد همه ی گریفندوری ها، ریونکلایی ها و هافلپافی ها هم امدند .
در ان هنگام سر اسلیترینی هاهم کلاه رفت و کیک دامبلدور را از دست دادند اما درست وسط جشن بودند که فیلچ امد و شروع کرد به کتک زدن بچه ها و فرستادن انهابه خوابگاه هایشان.
دامبلدور که از کار فیلچ خشمگین شده بود رویای بچه هارا عملی کرد و فیلچ را برای همیشه از هاگوارتز اخراج کرد.
ایندفعه بهتر بود؟
شخصیت مورد علاقه من تو کتاب فلیچ بود،واسه همین خیلی وسوسه شدم که تایید نکنم نمایشنامه رو:ygrin...شوخی کردم...بله...بهتر بود!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
آلبوس دامبلدور در دفترش نشسته بود و مشغول خوردن آب نبات لیمویی بود.
ناگهان صدای برخورد چیزی به شیشه ی پنجره به گوش رسید. وقتی دامبلدور به پنجره نگاه کرد فهمید جغدی با شیشه ی پنجره برخورد کرده است.
دامبلدور بلند شد و پنجره را باز کرد و جغد مثل دیوانه ها در اتاق شروع به چرخ زدن کرد و بر روی میز دامبلدور فرود امد. دامبلدور به سوی جغد رفت و نامه را از پای او جدا کرد سپس جغد همانطور که امده بود از دفتر دامبلدور خارج شد.
دامبلدور شروع به گشتن دنبال نامه بازکنش کرد اما یادش امد اورا به پرفسور مک گونگال امانت داده است.
به همین دلیل به سمت کلاه گروهبندی رفت و در ان به جست و جو پرداخت.
سرانجام شمشیر گودریک گریفندور را پیدا کرد و نامه را با ان باز کرد.
در نامه نوشته بود:
-لطفا به دفتر اساتید بیاید پرفسور دامبلدور
دامبلدور با خود گفت:
- اخه ادم عاقل نمیشد خودت بیای و بگی؟
سپس از دفترش خارج شد و به سمت دفتر اساتید رفت. وقتی رسید در را باز کرد و صدای انفجار نزدیک بود کاری کند که دامبلدور به رحمت خدا رود.
همه فریاد زدند:
- تولدت مبارک دامبلدور، ایشاالله به سن 200 سالگیت هم برسی.
سپس شروع کردند به اهنگ تولد تولد خواندن. دامبلدور که به وجد امده بود مثل دیوانه ها پرید و همه ی اساتید بخصوص پرفسور مک گونگال را بقل کرد و سپسبه سراغ کیک رفت. پرفسور اسنیپ گفت:
- پیرمرد 150 ساله چه دل خوشی داره!
کمی بعد همه ی گریفندوری ها، ریونکلایی ها و هافلپافی ها هم امدند .
در ان هنگام سر اسلیترینی هاهم کلاه رفت و کیک دامبلدور را از دست دادند اما درست وسط جشن بودند که فیلچ امد و شروع کرد به کتک زدن بچه ها و فرستادن انهابه خوابگاه هایشان.
دامبلدور که از کار فیلچ خشمگین شده بود رویای بچه هارا عملی کرد و فیلچ را برای همیشه از هاگوارتز اخراج کرد.
ایندفعه بهتر بود؟
شخصیت مورد علاقه من تو کتاب فلیچ بود،واسه همین خیلی وسوسه شدم که تایید نکنم نمایشنامه رو:ygrin...شوخی کردم...بله...بهتر بود!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/5 22:18:02
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/05
تولد نقش: 1395/10/06
آخرین ورود: چهارشنبه 15 دی 1400 05:55
از: همه جا
پستها:
225

تصویر شماره 3
اسنیپ از پلکان سنگی قلعه پایین رفت تا به اتاقی که آینه ی نفات انگیز در آن بود برسد.
وقی به پشت در رسید دور و اطراف را نگاه کرد که مطمئن شود کسی آن اطراف نیست سپس در اتاق را باز و داخل شد؛ اینه نفات انگیز درست آن سوی اتاق قرار داشت.
با قدم های سریع به سمت اینه و خودش را در ان دید. اما همراه خودش لی لی اوانز هم در اینه بود، هم خودش و هم لی لی خندان بودند و هیچ غمی نداشتند؛ بعد از چند لحظه اسنیپ حس کرد صدای پای کسی را در راهرو میشنود به همین دلیل سریع از اینه دور شد و از اتاق خارج شد.
خیلی کم نوشتی...نمیتونم تاییدت کنم....به نمایشنامه های "خوبی" که تایید کردم یه نگاه بنداز و بخونشون...و بعدش بیا و یک نمایشنامه بهتر و بلندتر بنویس تا تایید شی!
تایید نشد!
اسنیپ از پلکان سنگی قلعه پایین رفت تا به اتاقی که آینه ی نفات انگیز در آن بود برسد.
وقی به پشت در رسید دور و اطراف را نگاه کرد که مطمئن شود کسی آن اطراف نیست سپس در اتاق را باز و داخل شد؛ اینه نفات انگیز درست آن سوی اتاق قرار داشت.
با قدم های سریع به سمت اینه و خودش را در ان دید. اما همراه خودش لی لی اوانز هم در اینه بود، هم خودش و هم لی لی خندان بودند و هیچ غمی نداشتند؛ بعد از چند لحظه اسنیپ حس کرد صدای پای کسی را در راهرو میشنود به همین دلیل سریع از اینه دور شد و از اتاق خارج شد.
خیلی کم نوشتی...نمیتونم تاییدت کنم....به نمایشنامه های "خوبی" که تایید کردم یه نگاه بنداز و بخونشون...و بعدش بیا و یک نمایشنامه بهتر و بلندتر بنویس تا تایید شی!
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/5 20:44:52
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج