جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 2 اسفند 1395 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دلفی که صورتش از خجالت سرخ شده بود، گفت:
- خب من اونارو توی رختکن کوییدیچ قایم کردم
به این ترتیب ملت ریونی به رختکن کوییدیچ رونکلاو رفتن و وسایلشان را پیدا کردند و همه مثل فیلم هندی ها شروع کردند به بقل کردن وسایلشون.
- خب، دلفی حالا بگو اولین چیزی که توی لیست هست چیه؟
جمله ی آخر را الیزابت گفته بود؛ دلفی از داخل جیبش یک کاغذ پوستی بیرون آورد و اولین چیزی که داخل آن نوشته شده بود را خواند:
- چوبدستی!
برای چند دقیقه سکوت حکم فرما شد؛ صورت ملت ریونی شبیه علامت سوال شده بود و معلوم بود در ذهن همه ی آن ها یک سوال وجود دارد: یک چوبدستی که ابر چوبدستی نیست به چه درد لرد سیاه میخورد؟
بالاخره لینی سکوت را شکست و از دلفی پرسید:
- حالا مشخصات چوبدستی چیه؟
- مغز موی تکشاخ و 25 سانتی متر!
با شنیدن مشخصات چوبدستی صدای لیسا در آمد:
- اینکه مشخصات چوبدستی منه!
- خب این چیزیه که توی لیست نوشته.
آماندا یک لامپ روشن بالای سرش ظاهر شد (البته بخاطر کمبود برق در هاگوارتز خاموش شد):
- من میدونم کی دیگه از این چوبدستی ها داره!
10 دقیقه بعد...
ملت ریونی در کمین یکی از گریفندوری ها، پشت دیوار مخفی شده بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 2 اسفند 1395 12:23
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: وسایل دخترا و پسرا به طرز عجیبی تو تالار گم می‌شه و برای همین دزدیابی(که آدمه) میارن تا دزدو پیدا کنه. دزدیاب هم دلفی رو به چنگ می‌ندازه و مشخص می‌شه دلفی برای اینکه توسط لرد بعنوان دخترش پذیرفته بشه، این دزدی‌هارو به خاطر لرد انجام می‌داده. لرد یه لیست از وسایلی که می‌خواسته رو به دلفی گفته و دلفی با دزدیدن وسایل اونارو تهیه می‌کرده... (در حال حاضر ملت ریونی تو اتاق پروفسور فلیت‌ویک هستن.)

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

- من یه نظری دارم.

ملت طلبکار ریونی، و دلفی طلبکار، همگی دست از جر و بحث برمی‌دارن و به سمت منبع صدا برمی‌گردن. الیزابت که همه‌ی توجهات رو به خودش جلب کرده بود، با غرور گلوشو صاف می‌کنه و شروع به توضیح دادن ایده‌ی درخشانش می‌کنه. اول رو به دلفی می‌پرسه:
- تو یه سری وسیله باید به لرد تحویل بدی تا لرد بعنوان دخترش قبولت کنه نه؟
- اوهوم.

الیزابت برمی‌گرده و اینبار سوالش رو از سایر ملت ریونی می‌پرسه.
- شما هم وسایلتونو می‌خواین نه؟
- معلومه که می‌خوایم.

الیزابت با اشاره‌ی دستش به اونا می‌فهمونه که گوشاشونو جلو بیارن. ملت ریونی و دلفی، با سردرگمی نگاهی به هم می‌ندازن و سراشونو به هم نزدیک می‌کنن.
- نظر من اینه، دلفی وسایل مارو پس می‌ده...

دهن دلفی به نشونه‌ی اعتراض در حال باز شدن بود که الیزابت مانع می‌شه.
- نه دلفی غر نزن بقیه‌شو گوش بده... ما هم بعنوان دوستات بهت کمک می‌کنیم تا این وسایلو از بچه‌های گروهای دیگه کش بری. نظرتون؟

سرها به عقب برگشته و برای چند ثانیه سکوتی بر اتاق حکم‌فرما می‌شه. اما لبخندهایی که بر لب تک‌تک ملت ریونی نقش می‌بنده نشون از رضایتشون می‌داد.
- خب حالا وسایلمون کجاس؟ پس بده تا همونارو از بقیه بدزدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 2 اسفند 1395 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: وسایل دخترا و پسرا به طرز عجیبی تو تالار گم می‌شه و برای همین دزدیابی(که آدمه) میارن تا دزدو پیدا کنه. دزدیاب هم دلفی رو به چنگ می‌ندازه و مشخص می‌شه دلفی برای اینکه توسط لرد بعنوان دخترش پذیرفته بشه، این دزدی‌هارو به خاطر لرد انجام می‌داده. (لرد یه لیست از وسایلی که می‌خواسته رو به دلفی گفته. در حال حاضرم ملت ریونی تو اتاق پروفسور فلیت‌ویک هستن.)

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

- من یه نظری دارم.

ملت طلبکار ریونی، و دلفی طلبکار، همگی دست از جر و بحث برمی‌دارن و به سمت منبع صدا برمی‌گردن. الیزابت که همه‌ی توجهات رو به خودش جلب کرده بود، با غرور گلوشو صاف می‌کنه و شروع به توضیح دادن ایده‌ی درخشانش می‌کنه. اول رو به دلفی می‌پرسه:
- تو یه سری وسیله باید به لرد تحویل بدی تا لرد بعنوان دخترش قبولت کنه نه؟
- اوهوم.

الیزابت برمی‌گرده و اینبار سوالش رو از سایر ملت ریونی می‌پرسه.
- شما هم وسایلتونو می‌خواین نه؟
- معلومه که می‌خوایم.

الیزابت با اشاره‌ی دستش به اونا می‌فهمونه که گوشاشونو جلو بیارن. ملت ریونی و دلفی، با سردرگمی نگاهی به هم می‌ندازن و سراشونو به هم نزدیک می‌کنن.
- نظر من اینه، دلفی وسایل مارو پس می‌ده...

دهن دلفی به نشونه‌ی اعتراض در حال باز شدن بود که الیزابت مانع می‌شه.
- نه دلفی غر نزن بقیه‌شو گوش بده... ما هم بعنوان دوستات بهت کمک می‌کنیم تا این وسایلو از بچه‌های گروهای دیگه کش بری. نظرتون؟

سرها به عقب برگشته و برای چند ثانیه سکوتی بر اتاق حکم‌فرما می‌شه. اما لبخندهایی که بر لب تک‌تک ملت ریونی نقش می‌بنده نشون از رضایتشون می‌داد.
- خب حالا وسایلمون کجاس؟ پس بده تا همونارو از بقیه بدزدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: پنجشنبه 28 بهمن 1395 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
-وسایلمون رو پس بده.

لیسا با عصبانیت این جمله را گفت و بقیه ریونی ها با داد حرف او را تایید کردند!

-گفتم که توضیح میدم.
-منتظریم.
-چند هفته ی پیش...
فلش بک
- ارباب من دلفی ام دخترتون!
- ما هیچ گونه دختری نداریم.
- ارباب لطفا من رو به عنوان دختر خودتون قبول کنید.من دختر شما هستم.
-گفتم که ما هیچ گونه دختری نداریم.اگر میخواهی دخترمان شوی چند شرط دارد.
-هرگونه شرطی رو قبول میکنم!
- باید برای ما قلم پر جادویی، چوبدستی با چوب کاج و موی تک شاخ و...

ولدمورت همینطور وسایلی را که میخواست میگفت تا به اتمام رسید.

-چشم ارباب!
-فقط 3 هفته فرصت داری!
پایان فلش بک

-اون این همه رو برای چی میخواست؟
-نمیدونم.فقط میخوام به عنوان دخترش منو بپذیره .

دلفی که انتظار داشت با گفتن این جریان از خشم ریونی ها کم شود متوجه شد که اشتباه فکر کرده است و نه تنها خشم آنها کم نشد بلکه بیشتر هم شد!

- حالا وسایلمون رو بده.
-نمیدم! من باید دختر ارباب بشم!

این بار ریونی ها با چهره ی طلبکار دلفی مواجه شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 25 بهمن 1395 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت ریونی دستپاچه نگاهی به همدیگر انداختند و نگاه های نگرانی رد و بدل کردند
یعنی چرا در باز مانده بود؟کسی که وسایل پسر ها را میدزدید به اتاق پروفسور فلیت ویک هم دستبرد زده بود؟
لیسا که فضولی اش او را تحت فشار شدیدی قرار داده بود کمی در جای خودش بالا و پایین پرید و گفت:
-ا...خب بریم تو دیگه،نمیشه که اینجا وایسیم .


بعد هم پیش قدم شد و وارد اتاق شد،بعد از او لینی و آماندا هم جرات ها را جمع کرده،دل به دریا زدند و راه خطر در پیش گرفتند...
بقیه ریونیون هم کم نیاورده،چوبدستی ها از غلاف بیرون کشیده و با سر و صدا به داخل حمله ور شدند.
لینی دندان قروچه ای کرد و گفت:
-ا...ساکت دیگه گوش کنین یه صداهایی میاد.


لیسا که ذاتا به قول خودش کنجکاو و به قول بقیه ریونی ها خصوصا دلفی فضول بود زودتر از همه ساکت شد و گوش هایش را تیز کرد. چند لحظه بعد گفت:
-آره آره صدا میاد تو فکر میکنی از کجاست آماندا؟
-نمیدونم...به نظرم از کتابخونه اتاق میاد
-خب پس بریم منتظر چی وایسادین؟

لینی به نشانه موافقت سری تکان داد و بقیه ریونی ها لشکر کشان به سمت کتابخانه رفتند ولی یکهو همه سر جایشان خشک شدند؛حتی با وجودی که پشتش بود همه او را از روی موهای نقره ایش که رگه های آبی رنگی داشت تشخیص میدادند،کسی که روی نردبان کتاب خانه ایستاده بود و مشغول گشتن آنجا بود کسی نبود جز...دلفی!
همه ریونی ها طلب کارانه و در حالی که دست هایشان را به کمر زده بودند ور انداز میکردند...
دلفی که دست و پایش را گم کرده بود سریع پایین آمد و گفت:نه...نه اصلا اونجوری که شما فکر میکنین نیست...مــ...من توضیح میدم
اما کسی نه باور کرد و نه جوابی داد و همچنان همه مشغول ورانداز کردن دزد نابکار بودند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/11/25 15:31:13
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: شنبه 16 بهمن 1395 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
- باورم نمی‌شه که کار پروفسور فلیت‌ویکه. این امکان نداره. نه بگین که دروغه. اینا همه‌ش کابوسه. یکی منو بزنه تا از خواب بیدار شم. پروووفسور.

ملت ریونی با چهره‌ای پوکرفیس‌وارانه به مونیکا خیره می‌شن.
- مونیکا؟ این چندمین باره که دزدیاب یکیو پیدا کرده؟

مونیکا با آستینش اشکاشو پاک می‌کنه و جواب می‌ده:
- چهارمین بار؟
- آفرین. و هیچ‌کدوم از اون سه بار به دزد واقعی نرسیدیم! پس دلیلی وجود نداره که اینبارم پروفسور فلیت‌ویک دزد باشه.

مونیکا گریه‌زاریش رو با فین (!) بزرگی که تو دستمالی می‌کنه به پایان می‌رسونه.
- حق با توئه. بریم دزدو پیدا کنیم.

ملت ریونی بدون معطلی بدو بدو اونجارو ترک می‌کنن و رهسپار اتاق پروفسور فلیت‌ویک می‌شن. دای به سرعت دستشو دراز می‌کنه تا درو باز کنه، اما لادیسلاو مانع می‌شه.
- خون‌آشام‌آ! این کارتان در حق یک پروفسور ریونکلاوی صحیح نمی‌باشد. دینگی که دنگ خطابش می‌نماییم هم می‌داند که در زدن کاری است بسیار شایسته.

دای با چهره‌ای درهم رفته "اوهوم" ای می‌گه و در می‌زنه. اما پیش از اینکه بخواد ضربه‌ی دوم رو وارد کنه، در به سبب همون ضربه‌ی اول باز می‌شه.

- در باز بود. می‌بینین؟ در باز بود! اون همیشه در اتاقشو می‌بست ولی این‌بار باز بود. یکی پروفسورو دزدیده.

ملت ریونی مجددا پوکرفیس‌وارانه به مونیکایی که همچون ابربهاری اشک می‌ریخت زل می‌زنن. اما این حقیقت که در نباید باز می‌بود، انکارناپذیر بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 15 بهمن 1395 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
همه با تعجب به هم نگاه کردند!
آیا دزد یک پسر بود؟
آیا دختر ها میتوانستند کمی پسر هارا بخاطر این کارشان اذیت کنند؟
پاسخ این سوال در اخبار 22:30

به سمت خوابگاه پسران رفتند. دزدیاب دقیقا کنار یک موش ایستاد.

- این موشه دیروز یه تیکه از پنیر منو خورد.

ریونی ها با نا امیدی به دزدیاب نگاه کردند.
دزدیاب دوباره شروع به حرکت کرد.این بار ملت ریونی شور و اشتیاق قبلی را نداشتند.

دزدیاب جلوی پای لیسا تورپین ایستاد.

-من که همش روی دیوار تالار بودم. تازه چوبدستی خودمم نیست. چه چیزی میتونه بدتر از نداشتن چوبدستی باشه؟
-ولی حداقل یه چیزی رو دزدی.سریع بگو تا معجون راست گویی بهت ندادم!
- اون قسمت های شکسته قاب رو بردم انداختم دور!

پس لیسا هم نبود.اما که بود؟
دزدیاب دوباره حرکت کرد. از در تالار خارج شد.دزدیاب به در اتاق پروفسور فلیت ویک رسید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 15 بهمن 1395 10:41
نمایش جزئیات
آفلاین
آماندا که به دزدیاب خیره شده بود پرسید:

- این دقیقا چطوری دزد رو پیدا میکنه؟

لینی که معلوم بود انتظار این سوال داشت گفت:

- رد کسی که دزدی کرده رو میگیره بعدش اون طرف باید غزل خداحافظی بخونه!

دزدیاب با یه حرکت سریع رفت و یقه ی یکی از ریونی های نزدیک لادیسلاو گرفت. آماندا به ریونی گفت:

- زودباش اعتراف کن چی دزدیدی!

لینی زیر لب گفت:

- این دیالوگ من بود!

ریونی که درحال خفه شدن بود داشت سعی میکرد یه چیزی بگه. لینی به دزدیاب گفت:

- بابا بدبخت ول کن خفه شد!

دزدیاب بالاخره اون ریونی بیچاره رو ول کرد و ریونی که از ترس دزدیاب پشت لینی قایم شده بود گفت:

- اعتراف میکنم یکی از ویفر های پرتقالی لادیسلاو یواشکی برداشتم!

آماندا که فکر میکرد دزد وسایل پیدا کردن و خورده بود تو ذوقش گفت:

- یعنی من به تو چی بگم؟

اما ناگهان دزدیاب به طرف خابگاه پسرا رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: یکشنبه 10 بهمن 1395 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- دنگ دزد می باشد!

آقای زاموژسلی سکوتی که پس از بیانات اعضای مورد سرقت واقع شده را شکسته بود. با جمله ای که او گفته بود، همه نگاه ها به سمت دینگ برگشت. اما او با نشان دادن جیب های خالی اش، بی گناهی اش را نشان داد.
نگاه ها به سرجایشان برگشتند.

سکوت سنگین همچنان بر فضا حکم فرما بود...

خش خش خش.

لادیسلاو بی توجه به نگاه های خیره، مقدار دیگری خوراکی به دهان گذاشت و مشغول جویدن شد، سکوت خیلی طولانی بود.

-هـــــــام!

لیسا خمیازه ای کشید. اما بعد دوباره جمع و جور نشست.

خش خش خش.

قورت.

لادیسلاو همچنان چیزی از جیبش در می آورد و می خورد و یک نفر دیگر هم که گرسنه بود، آب دهانش را قورت داد.

- چی می خوری لادیسلاوی؟

آقای زاموژسلی با دهان پر صحبت نکرد، لقمه اش را قورت داد و گفت:
- خوراکی.

و لقمه ای دیگر خورد.

- خب... می دونم خوراکی، چه خوراکی ای؟
- نامش را ویفر پرتغالی گویند.

و لقمه دیگری از پشت سرش برداشت و خورد.

- اممم... چیزه، به من هم می دهی؟

آقای زاموژسلی که تکه دیگری را فرو داده بود، به پشت سرش نگاه کرد، بشقابی را برداشته و تمام محتویاتش را فرو داد و در حالی که به سختی نفس می کشید، گفت:
- آه، پوزش می طلبیم، دیگر لقمه ای نمانده، لکن...

او دینگ را برداشت و در بالای بشقاب فشار داد، تکه ویفری خیس و چسبناک از دهان او بیرون زد.
- بفرمایید.

اما قبل از آن که ریونکلاوی گرسنه، واکنشی نشان دهد، لینی وارنر، به همراه شخصی وارد تالار شد.
- بچه ها راه حل رو پیدا کردم! این شما و این هم دزدیاب!

امّا این دزد یاب بیشتر به خود دزدها شباهت داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: شنبه 20 شهریور 1395 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: وسایل پسرا به طرز عجیبی گم می‌شه و اونا به این مشکوک شدن که شاید این دخترا هستن که دارن ازشون دزدی می‌کنن. برای فهمیدن این موضوع معجون مرکب پیچیده‌ای به خورد ادی می‌دن تا دختر بشه و به خوابگاه دخترا بره. حالا ادی با اسم لاله به همراه پسرا رهسپار خوابگاه دخترا می‌شه...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

همینطور که پسرا یکی یکی پله‌های خوابگاه دخترانو طی می‌کردن، از جمعیتشون هم یکی یکی کم می‌شه! برخلاف خوابگاه دختران گریفیندور که با تبدیل شدن راه پله به سرسره، همه رو به پایین می‌شوتید، خوابگاه دختران ریونکلاو بدین شکل بود که پله‌ی مذکورِ زیرپای پسرارو خالی می‌کرد و اونارو به کافه ریون که زیر خوابگاه قرار داشت انتقال می‌داد.

ادی(لاله) با نگرانی برمی‌گرده و نگاهی به جمعیت عظیم پسرا می‌ندازه که الان به سه نفر کاهش پیدا کـ... بله در کسری از ثانیه ادی می‌مونه و راه‌پله‌ای عاری از هرگونه جنس مذکری. ادی با نگرانی آب دهنشو قورت می‌ده و دو سه پله‌ی باقی مونده رو دو تا یکی طی می‌کنه.

- جــــیــــغ!
- تالاپ... تولوپ... تلپ... شپلخ!

در کسری از ثانیه چندین اتفاق پشت سر هم ردیف می‌شه. ریتا جیغ‌زنان از خوابگاه بیرون میاد، با ادی(لاله) برخورد می‌کنه و ادی با اصوات گوناگونی که در بالا شاهدش بودین، به پایین از پله‌ها سقوط می‌کنه و کله‌پا می‌شه.

ادی در حالی که همه جا دور سرش می‌چرخید و همه چیزو سه چهارتایی می‌دید، دستی به سرش می‌کشه و فریاد زنان می‌پرسه:
- کدوم ابلهی مثل تسترال به من لگد زد؟

ریتا بدون توجه به ادی، برای آخرین بار جیغ بنفشی می‌کشه تا اطمینان پیدا کنه کل تالار و حتی کل هاگوارتز متوجه این موضوع شدن که اتفاق هولناکی براش افتاده. بعدش با نگرانی اشاره‌ای به جیبش می‌کنه و افتخار می‌ده و به سوال ادی جواب می‌ده.
- قلم پر جادوییم نیست! دزد... یه دزد تو تالاره!

صدای فریاد دومی که از خوابگاه دخترا بلند می‌شه، ادی(لاله) رو به اطمینان کامل قلبی می‌رسونه که دزدی محدود به خوابگاه پسران نبوده و حالا به خوابگاه دختران هم کشیده شده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!