- خب من اونارو توی رختکن کوییدیچ قایم کردم

به این ترتیب ملت ریونی به رختکن کوییدیچ رونکلاو رفتن و وسایلشان را پیدا کردند و همه مثل فیلم هندی ها شروع کردند به بقل کردن وسایلشون.
- خب، دلفی حالا بگو اولین چیزی که توی لیست هست چیه؟
جمله ی آخر را الیزابت گفته بود؛ دلفی از داخل جیبش یک کاغذ پوستی بیرون آورد و اولین چیزی که داخل آن نوشته شده بود را خواند:
- چوبدستی!
برای چند دقیقه سکوت حکم فرما شد؛ صورت ملت ریونی شبیه علامت سوال شده بود و معلوم بود در ذهن همه ی آن ها یک سوال وجود دارد: یک چوبدستی که ابر چوبدستی نیست به چه درد لرد سیاه میخورد؟
بالاخره لینی سکوت را شکست و از دلفی پرسید:
- حالا مشخصات چوبدستی چیه؟
- مغز موی تکشاخ و 25 سانتی متر!
با شنیدن مشخصات چوبدستی صدای لیسا در آمد:
- اینکه مشخصات چوبدستی منه!
- خب این چیزیه که توی لیست نوشته.
آماندا یک لامپ روشن بالای سرش ظاهر شد (البته بخاطر کمبود برق در هاگوارتز خاموش شد):
- من میدونم کی دیگه از این چوبدستی ها داره!
10 دقیقه بعد...
ملت ریونی در کمین یکی از گریفندوری ها، پشت دیوار مخفی شده بودند!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








چند لحظه بعد گفت:
و بقیه ریونی ها لشکر کشان به سمت کتابخانه رفتند ولی یکهو همه سر جایشان خشک شدند؛حتی با وجودی که پشتش بود همه او را از روی موهای نقره ایش که رگه های آبی رنگی داشت تشخیص میدادند،کسی که روی نردبان کتاب خانه ایستاده بود و مشغول گشتن آنجا بود کسی نبود جز...دلفی!

این امکان نداره. 

چه چیزی میتونه بدتر از نداشتن چوبدستی باشه؟

