شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
هری امتحانشو به خوبی داده بود و به همراه هرمیون و رون درحال قدم زدن تو حیاط مدرسه و حرف زدن درمورد امتحان بودند که هری یادش افتاد که به جورجی چه قولی داده بود. هری دستی تو موهاش کشید و روبه هردو گفت: _ امممم , بچه ها باید یه چیزی بگم. _ خوب بگو هری. _ من دیروز با یه شبح به اسم جورجی اشنا شدم , اون یکم خجالتی بود و درمورد خودش باهام حرف زد , درمورد راحت نبودن تو این دنیا و اینکه میخواد از اینجا خلاص بشه. _ خوب بعدش... _ بعدش بهم گفت جسدش توی دریاچه غرق شده و تا وقتی که جسدش یجای بیرون از دریاچه دفن نشه اون تا ابد تو این دنیا موندگاره. _ خوب چرا نمیره دفنش کنه اون که یه شبحه و میتونه توی اب نفس بکشه. _ امممم. راستش خودمم نمیدونم فقط بهم گفته که نمیتونه وارد دریاچه بشه انگار اون شی که باهاش بود نمیزاره... _ شی؟! اون دیگه چیه؟ _ راستش , خودمم زیاد متوجه نشدم. فک کنم یه چیز با ارزشی باشه اون خودشم چیزی از اون به یاد نمیاورد.
هرمیون ایستاد و روبه هری کرد ابروشو بالا انداختو با جدیت گفت: _ هری برو سر اصل مطلب شما دوتا... _ من بهش گفتم جسدشو از تو دریاچه درش میارم و دفنش میکنم.
هرمیون چشماش گرد شد و رون دهنش ده سانتی باز شد. _ چی؟ تو چجوری میخوای اینکارو بکنی هان؟ اصلا به اینجاش فکر کردی؟! _ شاید بهتر باشه به یکی از پروفسورها بگیم شاید اونا کمک کنن. _ رون به هرکی بگیم قطعا مخالفت میکنن. _ رون هرمیون درست میگه. ولی اگه بتونیم این کارو بکنیم خوب میشه چون حداقلش میتونیم بفهمیم اون شی چیه که نمیزاره اشباح وارد اون دریاچه بشه. _ خوب هری انتظار داری چجوری اینکارو بکنیم هوم؟... اوه یه فکری به سرم زد , شاید هاگرید بتونه تو این موضوع کمک کنه.
هری و رون با نظر هرمیون موافق بودن و بازم بهتر از هیچی بود , هرسه کتاب هاشون رو بغل گرفتند و به طرف کلبه هاگرید به راه افتادند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
هری در حالی که دست هایش را در جیب هایش فرو کرده بود ، بر ساحل ماسه ای دریاچه قدم می زد. روز آفتابی و بهاری خوبی بود. آب دریاچه آرام بود و مثل همیشه صدای شلپ شلپ برخورد موج ها به ساحل به گوش می رسید. هری برگشت و به هاگوراتز نگاه کرد. چمن های حیاطش برق میزدند و زیر نوازش های خنک نسیم به سمتی کج شده بودند. انگار که در آن هوای گرم و مطبوع کسی جزء هری میلی به بیرون آمدن نداشت. یا شاید هم بعضی هایشان میل داشتند ولی مجبور بودند کتاب معجون سازی را بخوانند. برای فردا شنبه امتحان معجون سازی داشتند. هری دو ساعتی درس خواند. ولی بعد احساس کرد مغزش سنگین شده و توان ادامه دادن ندارد. هرماینی پیشنهاد کرد به بیرون بیاید و نیم ساعتی هوایی تازه کند. هری هم که احساس می کرد پیشنهاد بدی نیست به حرف هرماینی گوش داد. بیست مری جلو رفت و رو به دریاچه ایستاد و لبخند زد.
- باد خوبی میاد نه؟ البته من که خوب حسش نمی کنم. آخه از داخل بدنم رد میشه ولی باید باد خوبی باشه. یک باد گرم. درسته؟ هر چی باشه الآن بهاره. فصل میوه های خوشمزه. فصل طبیعت و زندگی.
هری با تعجب برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. پسری آنجا ، لب مرز درختان جنگل ممنوعه و ساحل دریاچه ایستاده بود. به نظر همسن هری می آمد. هم قد او بود و لبخند می زد و ابرو هایش از هم فاصله داشت. البته تمام بدنش مثل یک غبار آبی بود و از داخل آن می شد پشت سرش را هم دید. هری با کنجکاوی و تعجب چند لحظه ای مکث کرد و بر پسر خیره شد. او هم به هری خیره شده بود و منتظر حرفی یا عکس العملی بود. هری گفت : - آآآ... سلام.
پسر با کف بر سرش زد و لبش را گاز گرفت. موهای فر دارش در هوا تاب خورد.
- آه متاسفم. وقتی زنده بودم مادرم همیشه بهم می گفت که قبل از حرف زدن با کسی اول سلام کن. ولی من همیشه یادم می رفت. - تو روحی؟ - آره. - یکی از ارواح هاگوارتز؟ - درسته. - پس چرا من هیچ وقت تو رو ندیدم؟ - خب راستشو بخوای من یکم خجاتی ام. معمولا با ارواح دوست میشم. بیشتر اوقات تو جنگل ممنوعه پرسه می زنم. البته نه که خیلی از اونجا خوشم بیاد. ولی من به مدرسه ترجیحش می دم. - اسمت چیه؟ - اسمم جورجیه. ولی اینکه کی بودم و چه کارا کردم یادم نیست. فقط یک ته رنگایی از موقعی که زنده بودم یادم مونده. چیز زیادی نمی دونم. فقط یک مشت تصاویر و مکالمه های نامفهوم تو ذهنمه البته یادمه که توی هاگوارتر بودم. درس می خواندم و شاد بودم و چهره های گنگی از دوستام به خاطر دارم. آه راستی ، تو گروه گریفیندور بودم. تو از کدوم گروهی؟
هری با لبخند زد و گفت : - منم از گریفیندورم.
روح جلوتر آمد و خندید و گفت : - اوه ، چه عالی! اسمت چیه؟ - هری پاتر. - هری پاتر؟ هنوز هم جیسون مدیر مدرسه است؟
هری اخم کرد و بعد چند لحظه گفت : - جیسون؟
لبخند به آهستگی از صورت جورجی پاک شد و گفت : - وای ، مثل اینکه از اون موقع خیلی گذشته. آره؟ - من تا حالا اسم این کسی که گفتی رو نشنیدم. اصلا نمی دونم کیه؟
جورجی در سکوت با چهره ای جدی به نقطه ای خیره شد و بعد چند لحظه دوباره لبخند زد و گفت : - همیشه برای قدم زدن اینجا میای هری؟ - نه. چطور؟ - هیچی. همینطوری پرسیدم. آخه ، من همیشه جمعه ها اینجام. معمولا وقتایی که بقیه نیستن میام.
جرجی به دریاچه اشاره کرد و گفت : - آخه می دونی. جسد من اونجاست. توی دریاچه.
هری برگشت و به دریاچه نگاه کرد. جورجی کنار او ایستاد. آهی کشید و هیچی نگفت. هری با تعجب گفت : - توی دریاچه؟ چطور مردی؟
جورجی شانه بالا انداخت و گفت: - نمی دونم. از لحظه ی مرگم هیچی یادم نیست. فقط می دونم روز جمعه بود. ترسیده بودم و... یک چیزی ... یک چیزی توی دستام بود و می دویدم. فکر می کنم چیز با ارزشی بود.
هری چیزی نگفت. در سکوت به او نگاه می کرد و با خود فکر می کرد که چه اتفاقی برای جورجی افتاد و چطور مرد؟ جورجی برگشت و به هری نگاه کرد. دستش را بر شانه ی هری گذاشت. از پر هم سبک تر و کمی سرد بود. جورجی گفت : - می تونم ازت یک خواهشی بکنم هری؟
در نگاهش التماس و تمنا موج می زد.
- بگو. اگه تونستم انجامش می دم. - من هیچی از گذشته ی خودم نمی دونم. ولی می دونم که دلم نمی خواد اینجا باشم. دلم نمی خواد توی این دنیای پست و فانی بمونم. من باید برم به دنیای خودمون. ولی نمی تونم. من هر جمعه اینجا میام و فکر می کنم که چه بلایی سرم اومد؟ من قبل مرگ چی کار می کردم؟ کی بودم؟ اما هیچی یادم نمیاد. می دونم یک چیزی اون پایین هست که به این موضوع مرتبطه. می تونی... می تونی جنازه ی من رو از دریاچه بیاری بیرون؟ من نمی تونم به دریاچه برم. اگرم برم نمی توانم جنازمو دفن کنم. این دریاچه برام مثل یک دیواره که نمی تونم توش نفوذ کنم. نمی دونم چرا؟ خواهش می کنم هری! این دنیا برام مثل زندان شده. به خاطر هم گروه بودنمون هم که شده جنازه ی من رو از دریاچه بیاری و بیرون دفنش کن. خواهش می کنم.
هری نمی دانست چه بگوید. دو دل بودند که این کار را بکند یا نه؟ کمی شک داشت. اما وقتی جورجی را دید که چطور التماس و خواهش می کند نتوانست تحمل کند و گفت : - باشه. من بعدا با دوستام یک سری به اونجا می زنم.
جورجی مثل یک فنر از جا پرید و از خوشحالی منفجر شد و کلی از هری تشکر کرد. هری از اینکه می توانست برای او کاری کند خوشحال بود و از طرفی خیلی دوست داشت بداند درون دست های جسد داخل دریاچه چه چیزی است؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
-آلبوس؟ -جانم؟ -خب حالا که فهمیدیم. همش دروغ بوده بهتر نیست بریم ؟
دامبلدور فهمید یا الان یا هیچوقت. پس رودرواسی را کنار گذاشت و با صدای رسا درخواستش را اعلام کرد.
-زن من میشی؟
البته شاید نباید به همین رسایی اعلام میکرد چون بیشتر از صد تا کله از گوشه کنار اتاق بیرون امد و به ان دو زل زد.
-اممم. من نمیدونم چی باید بگم! -بگو آره. -باشه. "آره"
صدای کلکله و همهمه و دست و جیغ و هورا از همه جا به هوا خواست و هاگرید جلوی البوس و مینروا ایستاد.و از جلوی هاگرید صدایی امد. -ملچ ملوچ ملچ اوم اوم ملچ.
-هاگرید؟ برو اونور بذار ما هم ببینیم! -نمیشه بد اموزی داره. هر موقع خودتون ازدواج کردین. بعدا از این کارا کنید.
فردای انروز : دفتر پروفسور
-پروفسور؟ هستین؟ اتفاقی افتاده که باید بهتون بگم. -نه پروفسور نیست. اختیار اینجا فعلا با منه کارتو بگو. -اما من با پروفسور کار داشتم اخه. -پروفسور دامبلدور با پروفسور مینروا رفتن ماه عسل و من اینجا مسئولم. تو مشکلی با این قضیه داری ؟
نوگل تازه شکفته در جا پژمرده شد و کمی هم خودش را خیس کرد و گریه کنان از اتاق خارج شد. گیبن هم پایش را روی میز گذاشت و دستش را در ظرف شکلات های دامبلدور کرد و سعی کرد تا حد امکان از نبود آلبوس استفاده کند.
پــــــایــــــــان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب. آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
دامبلدور، به محض دیدن مینروا، به هاگرید علامت داد که برود.
- من که متوجه حرفاتون نمیشم پروف! - ميگم - یعنی ناراحتین الان؟ -
هاگرید متوجه علامت دامبلدور نميشد. درست در همین لحظه، سوزان که با زور رز، از تالار هافلپاف بیرون آمده بود، درحالیکه پتویش را روی زمین می کشید و بالشتش را در بغل داشت، از جلويشان گذشت؛ در همین لحظه، دوسیکلی شان افتاد.
- یعنی بچه ها دروغ گفتن؟ - چرا فرزندان روشنایی باید دروغ بگن؟
هاگرید که این چند ثانیه سکوت کرده بود، به حرف آمد: - عجب صحنه رومانتیکی!
سیم های مغز مک گوناگال و دامبلدور، کمی مانده بود که به برق وصل شوند، اما از آنجا که وسایل مشنگی در هاگوارتز کار نمیکنند، این اتفاق نیفتاد
هری و هرمیون و رون به سمت کلبه ی هاگرید رفتند ،هاگرید را درون کلبه پیدا نکردند.رون گفت: -پس هاگرید کجاست؟
هرمیون گفت: -اگر هاگرید تو کلبه اش نباشه پس حتما باید اها فهمیدم،بچه ها به دنبال من بیایید.
هرمیون به سمت جنگل ممنوعه رفت،جایی که اروگاگ زندگی میکرد و با کمال تعجب هری و رون دیدند که هاگرید همانما بود و هرمیون درست حدس میزد.هری گفت: -حالا با داد وناله به سمت هاگرید میریم و تظاهر میکنیم که واقعا یکی درون اتاق ضروریات گیر افتاده،باشه،پس شروع کنیم.
هری و رون و هرمیون گفتند: -کمممممممممککککک،یککککی کمکمون کند.
هاگرید گفت: -چه اتفاقی بازم افتاده؟
هرمیون گفت: -هاگردید.....یکی از بچه ها در اتاق ضروریات گیر افتاده.بابد کمکمون کنی تا نماتش بدیم تو برو به پروفیور دامبلدور بگو که یکی از بچه ها در اتاق گیر کرده و باخودت چند تا کمک بیار.
هاگرید گفت: -کی گیر کرده؟
هری ،رون و هرمیون ماندند که چه چیزی بگویند ،فکر اینجا ی ماجرا را نکرده بودند.رون گفت: -سوزان بونز گیر کرده.
هاگرید گفت: -سوزان انجا چیکار میکرده؟
هرمیون گفت: -بهتر نیست اول نجاتش بدیم بعد این سوالات را از هم دیگر بپرسیم.
هری،رون و هرمیون نقششون داشت خوب پیش میرفت ،در همتم زمان نویل داشت با سیموس حرف میزد و پروفیور مک گوناگال از کنار اندو رد شد و نویل با صدایی بلند گفت: -سیموس،میدانستی یکی از بچه ها در اتاق ضروریات گیر کرده؟
پروفسور گفت: -چی داری میگی نویل،یکی تو اتاق ضروریات گیر کرده!باید بریم کمکش کنیم شما ها هم به همراه من بیایید.
نویل و سیموس: -چشم.
نویل به سیموس گفت: -کار ما که انجام شد،امیدوارم که هرمیون ،هری و رون خم کاشون را انجتم داده باشند. در همین زمان هاگرید به پروفسور دامبلدور هم مامرا را گفت و دامبلدور به سمت اتاق ضروریات رفت و.......
هرماینی پس از کمی تفکر گفت . _ به نظرم باید یک ملاقات دیگه بین پرفسور دامبلدور و مک گونگال اتفاق بیفته ، باید یه جوری هر دوشون رو یه جایی به هم برسونیم که هم تنها باشند و هم فکر کنند اتفاقی بوده . _ خوبه ، ولی کجا ؟
دانش آموزان ذوق زده شروع کردند به نظر دادن . _ کنار دریاچه _ تو اتاق پرفسور مک گونگال _ تو تالار گریفندور _ تو اتاق ضروریات هرماینی که به نظرش امد اتاق ضروریات از بقیه گزینه ها جالب تر است ، فرد مذکور رو صدا کرد . _ کی گفت اتاق ضروریات ؟
رون ویزلی که یک چیزی همانطوری گفته بود و فکر نمیکرد کسی جدی بگیرد با قیافه ی حیران گفت : _ من _ خب نقشت چیه ؟
رون که هیچ نقشه ای نداشت اما نمیخواست جلوی این همه دانش آموز ضایع شود . _ به پرفسور دامبلدور و مک گونگال میگیم که یک نفر توی اتاق ضروریات گیر افتاده و نمیتونه بیاد ، اون خواسته که یک گلخونه توی اون اتاق براش ظاهر شه . _ خب به نظرت این زیاد ضایع نیست ؟ - چرا هست ، فکر کنم یکیمون باید به صورت ناشناس بره . _ همه ی ما همون لحظه ی ورود به مدرسه شناسایی شدیم همچین چیزی ممکن نیست . _ پس باید یک نفر از طرف ما این حرفو بهشون بزنه .
دانش آموزان از نقشه ی رون خوششان آمد و دو انگشتی دست زدند . اما هرماینی هنوز قانع نشده بود. _ و اون یه نفر کی میتونه باشه ؟ _ هاگرید .
این صدای هری بود که به همهمه پایان داد ، نقشه ی خوبی هم بود هاگرید را قانع کنند یا گول بزنند تا به پرفسور بگه یکی تو اتاق ضروریات گیر افتاده و یکی از دانش آموزان هم به پرفسور مک گونگال میگه که شنیده یه دانش آموز تو اتاق ضروریات گیر افتاده . _ خب چه کسی میره که با هاگرید حرف بزنه ؟ _ خودمون ، ما 3 نفر از همه به هاگرید نزدیک تریم . _ هرماینی هنوزم با نقشه کنار نیمده بود اما نظر جمع را پذیرف و همراه هری و رون به سمت کلبه ی هاگرید رفتند .
هرماينى از دفتر مك گونگال خارج شد و پيش بقيه بچه ها رفت. جيني با هيجان جلو آمد. -وااااي بيا هرمايني، چي شد ؟! -بچه ها! نظرتون راجع به زمان برگردان چيه كــ...
هري با شوق و ذوق صحبت هرمايني را قطع كرد. -وااااي! من اگه يه زمان برگردان داشتم، ميرفتم به اون موقعي كه اسمشونبر اومد سراغمون و باهاش مبارزه ميكردم! -هري ! اون موقع تو يه بچه يه ساله اي ! چجوري ميخواي باش مبارزه كني ؟!
هري طبق عادت، دستش به سمت جاي زخمش رفت. -من پسر برگزيده ام...من از پس همه چي بر ميام.
هرمايني مداخله كرد: -ولش كنين حالا!...من كه نپرسيدم اگه زمان برگردان داشتين، چيكار ميكردين! اصلا هري نذاشت من سوالم رو كامل بپرسم! نظرتون چيه كه دامبلدور از زمان برگردان استفاده كنه و بره كاراي اشتباه گذشتشو جبران كنه؟!
چند دقيقه اي طول كشيد تا ملت، پيشنهاد هرمايني را هضم كنند.
اولين نفرى كه قادر به هضم جمله شد، نويل بود. -دامبلدور؟!...زمان برگردان؟!...هرمايني تو ميدوني دامبلدور چند صد سالشه؟!...زمان برگردان ميسوزه تا دامبلدور بخواد به جوونياش برگرده!
حق با نويل بود...در نتيجه، تنها راهشان، راضي كردن پروفسور مك گونگال بود.
هرماینی همراه با پرفسور مک گونگال به اتاق پروفسور مک گونگال میره . _ دختر خوب ف بشین و تعریف کن چرا ناراحتی . _ خب من عاشق شدم !
پرفسور چشماش گرد میشه . _ عاشق کی ؟
هرماینی که حتی انتظار نداشت بتواند با پرفسور خصوصی در مورد عشق و عاشقی حرف بزند حسابی دست پاچه شده بود و بدون فکر ناگهان گفت _ دراکو مالفوی _ چی ؟ دراکو پسر مناسبی برای تو نیست ، بهتره نظرتو عوض کنی .
هرماینی که فهمید حسابی اشتباه کرده سعی کرد اشتباهش رو جبران کنه _ چرا ؟ _ چون اون پیشینه ی خوبی نداره و همینطور دوستای خوب . _ اون قول داده دوستاشو عوض کنه. _ و پیشینه ؟
کمی مکث میکند تا فکر کند . _ خب اون میتونه با کارایی که در آینده انجام میده کارای گذشتش رو جبران کنه _ همچین چیزی امکان پذیر نیست که پیشینه ی بدت رو از بین ببری مگر اینکه وسیله ی سفر در زمان داشته باشی _حتی اگه اون فرد تبدیل به بزرگترین جادوگر در راه خیر و روشنی شه ؟
پرفسور کمی شک میکند _ خب نمیدونم ، باید در موردش فکر کنم ، ولی به هر حال دراکو برای تو مناسب نیست ، حالا اگه حرف دیگه ای نداره میتونی بری . _ ممنون پرفسور ، خداحافظ
هرماینی تقریبا قدمی خوبی برداشت اما چیزی که نظرش رو جلب کرد اشاره ی پرفسور به ماشین زمان بود ، یعنی میشه پرفسور دامبلدور به عقب برگرده و کارای گذشتش رو عوض کنه ؟
بچه ها فهميدن كه دامبلدور عاشق مينروا مك گونگال شده. ولى مك گونگال، چون از گذشته دامبلدور خبر داره، قبول نميكنه. حالا بچه ها دارن سعى ميكنن به دامبلدور كمك كنن. هرماينى براى صحبت با پروفسور مك گونگال رفته تا بفهمه نظرش چيه و راضيش كنه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هرماينى سريعا نقشه اى كشيد و دقيقا چند دقيقه قبل از اتمام كلاس پروفسور مك گونگال، در نزديكى كلاس نشست و به تمام خاطرات بد و فلاكت هاى موجود در دنيا، فكر كرد. اشك هايش دقيقا به موقع جارى شد؛ چراكه همان لحظه، پروفسور مك گونگال از كلاس، خارج شد. -دوشيزه گرنجر؟ چي شده؟!
هرماينى با دستپاچگي ساختگى از جايش بلند شد. -واى...ببخشيد پروفسور. متوجه اومدنتون نشدم. -چي شده دخترم ؟ كارى از دست من بر مياد؟ -نه پروفسور...كارى از هيچكس بر نمياد، من...اوه...من نميتونم اونو قبول كنم...اون...اوه...!
اشك هاى هرماينى باز به راه افتاد. پروفسور مك گونگال كمى فكر كرد. -بيا دوشيزه گرنجر، بيا بريم تو دفترم و كمى صحبت كنيم؛ شايد كمكى از دستم بر اومد.
هرماينى به سرعت موافقت كرد. موقعيت مناسبى بود و نبايد آنرا از دست ميداد.
نیازی نبود که هری به دنبال بقیه برود وماجرای گفت وگویش را برای آن ها تعریف کند،چرا که همه منتظر بودند که او از اتاق دامبلدور خارج شود.
-چطور پیش رفت؟
نویل که بسیار هیجان زده شده بود،اولین نفر از هری سوال کرد.هری تمام ماجرا را تعریف کرد.همه قیافه هایی متعجب به خود گرفته بودند؛آخر که باورش می شد که دامبلدور به راحتی اعتراف کند؟ همه دوباره گرد هم آمدندتا راه حلی پیدا کنند.
جینی:نظرتون راجب اینکه با پروفسور مک گونگال صحبت کنیم چیه؟هرچی نباشه اونه که لجبازی می کنه! هری با نگرانی به جینی نگاه کرد.
-مسلما این دیگه کار من نیست.؟
-نـــه.هرماینی؟دست خودت رو می بوسه!
هرماینی با آرامش کامل،نفسی عمیق کشید وگفت:اوووم.باشــــه.قبوله ولی یه چیزی رو از همین الان روشن کنم،قرار نیست تمام کارا رو دوش من وهری باشه!همه باید سهمی داشته باشند. همه با تکان دادن سرهایشان،رضایت خودرا اعلام کردند.