فردای ان روز
هری امتحانشو به خوبی داده بود و به همراه هرمیون و رون درحال قدم زدن تو حیاط مدرسه و حرف زدن درمورد امتحان بودند که هری یادش افتاد که به جورجی چه قولی داده بود. هری دستی تو موهاش کشید و روبه هردو گفت:
_ امممم , بچه ها باید یه چیزی بگم.
_ خوب بگو هری.
_ من دیروز با یه شبح به اسم جورجی اشنا شدم , اون یکم خجالتی بود و درمورد خودش باهام حرف زد , درمورد راحت نبودن تو این دنیا و اینکه میخواد از اینجا خلاص بشه.
_ خوب بعدش...
_ بعدش بهم گفت جسدش توی دریاچه غرق شده و تا وقتی که جسدش یجای بیرون از دریاچه دفن نشه اون تا ابد تو این دنیا موندگاره.
_ خوب چرا نمیره دفنش کنه اون که یه شبحه و میتونه توی اب نفس بکشه.
_ امممم. راستش خودمم نمیدونم فقط بهم گفته که نمیتونه وارد دریاچه بشه انگار اون شی که باهاش بود نمیزاره...
_ شی؟! اون دیگه چیه؟
_ راستش , خودمم زیاد متوجه نشدم. فک کنم یه چیز با ارزشی باشه اون خودشم چیزی از اون به یاد نمیاورد.
هرمیون ایستاد و روبه هری کرد ابروشو بالا انداختو با جدیت گفت:
_ هری برو سر اصل مطلب شما دوتا...
_ من بهش گفتم جسدشو از تو دریاچه درش میارم و دفنش میکنم.
هرمیون چشماش گرد شد و رون دهنش ده سانتی باز شد.
_ چی؟ تو چجوری میخوای اینکارو بکنی هان؟ اصلا به اینجاش فکر کردی؟!
_ شاید بهتر باشه به یکی از پروفسورها بگیم شاید اونا کمک کنن.
_ رون به هرکی بگیم قطعا مخالفت میکنن.
_ رون هرمیون درست میگه. ولی اگه بتونیم این کارو بکنیم خوب میشه چون حداقلش میتونیم بفهمیم اون شی چیه که نمیزاره اشباح وارد اون دریاچه بشه.
_ خوب هری انتظار داری چجوری اینکارو بکنیم هوم؟... اوه یه فکری به سرم زد , شاید هاگرید بتونه تو این موضوع کمک کنه.
هری و رون با نظر هرمیون موافق بودن و بازم بهتر از هیچی بود , هرسه کتاب هاشون رو بغل گرفتند و به طرف کلبه هاگرید به راه افتادند.
هری امتحانشو به خوبی داده بود و به همراه هرمیون و رون درحال قدم زدن تو حیاط مدرسه و حرف زدن درمورد امتحان بودند که هری یادش افتاد که به جورجی چه قولی داده بود. هری دستی تو موهاش کشید و روبه هردو گفت:
_ امممم , بچه ها باید یه چیزی بگم.
_ خوب بگو هری.
_ من دیروز با یه شبح به اسم جورجی اشنا شدم , اون یکم خجالتی بود و درمورد خودش باهام حرف زد , درمورد راحت نبودن تو این دنیا و اینکه میخواد از اینجا خلاص بشه.
_ خوب بعدش...
_ بعدش بهم گفت جسدش توی دریاچه غرق شده و تا وقتی که جسدش یجای بیرون از دریاچه دفن نشه اون تا ابد تو این دنیا موندگاره.
_ خوب چرا نمیره دفنش کنه اون که یه شبحه و میتونه توی اب نفس بکشه.
_ امممم. راستش خودمم نمیدونم فقط بهم گفته که نمیتونه وارد دریاچه بشه انگار اون شی که باهاش بود نمیزاره...
_ شی؟! اون دیگه چیه؟
_ راستش , خودمم زیاد متوجه نشدم. فک کنم یه چیز با ارزشی باشه اون خودشم چیزی از اون به یاد نمیاورد.
هرمیون ایستاد و روبه هری کرد ابروشو بالا انداختو با جدیت گفت:
_ هری برو سر اصل مطلب شما دوتا...
_ من بهش گفتم جسدشو از تو دریاچه درش میارم و دفنش میکنم.
هرمیون چشماش گرد شد و رون دهنش ده سانتی باز شد.
_ چی؟ تو چجوری میخوای اینکارو بکنی هان؟ اصلا به اینجاش فکر کردی؟!
_ شاید بهتر باشه به یکی از پروفسورها بگیم شاید اونا کمک کنن.
_ رون به هرکی بگیم قطعا مخالفت میکنن.
_ رون هرمیون درست میگه. ولی اگه بتونیم این کارو بکنیم خوب میشه چون حداقلش میتونیم بفهمیم اون شی چیه که نمیزاره اشباح وارد اون دریاچه بشه.
_ خوب هری انتظار داری چجوری اینکارو بکنیم هوم؟... اوه یه فکری به سرم زد , شاید هاگرید بتونه تو این موضوع کمک کنه.
هری و رون با نظر هرمیون موافق بودن و بازم بهتر از هیچی بود , هرسه کتاب هاشون رو بغل گرفتند و به طرف کلبه هاگرید به راه افتادند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!




















