جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

3 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
2
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هرچقدر بطری بود، دختر سامورایی تر بود! بطری تلاش کرد شود ولی تاتسویا زودتر از او دست به کار شده بود. گیدیون که منتظرِ فرصتی برای فرار بود، آهسته در‌حال خارج شدن از کادر بود و خلاصه هی تاتسویا چکش می زد هی بطری و اصن...

- لامصب بنویس دیگه! گند زدی تو سوژه!
(به دنبالِ این جمله، گلدانی از پشت صحنه به سمتِ نگارنده پرتاب شد و وی جا‌خالی داد. انگشتانش خنده ی ترولی زنان تایپ کردند‌...)

به هرحال تاتسویا همیشه فرصتِ به این خوبی برای اذیت کردنِ دوست عزیزش گیر نمی آورد. لبخندِ مظلوم و "جوجه پنگوئن وارانه" ای تحویل داد و پرسید:
- خب گیدی، جرئت یا حقیقت؟

گیدیون خشکش زد در حالی که نفس های آخرش را می کشید، بندری زنان... سرجایش نشست و با ژستِ بسیار کول و خفنی فرمود:
- جرئت، مسلما.

سامورایی کوچک تلاش کرد تا ژستِ موقرانه اش را حفظ کند و ویبره نزند.

- همه ی نامه هایی که این تابستون برای آرسی نوشتی رو می خوام. ^______^
- من... من گفتم جرئت؟ مسلما زبونم نچرخیده تا بگم حقیقت!
- چیییی؟

فضای گرم و صمیمی درهم ریخت. لیزا و هرماینی در کنارِ تاتسویا - که کاتانایش را در هوا می چرخاند - ایستاده بودند و ادوارد و آستریکس از گیدیون حمایت می کردند. آرسینوس هم درحالی که لبخند شومی زیر نقابش پنهان شده بود، پاپ کورن هایش را آورده بود و به تماشا نشسته بود.

بعد از این که چند کاناپه ی راحت سوراخ سوراخ شدند، قیچی ها صفایی به موهای گریفندوریان دادند و مگس ها به سر و چشمِ اعضا هجوم آوردند، آرسینوس مداخله کرد.

- خب... نظر من اینه که این دست رو به جا بزنیم!
- به چی چی؟
- به جا... یعنی این رو باطل حساب کنیم و یه دور دیگه بطری رو بچرخونیم.

همه از ایده ی به این درخشانی انگشت به دهان مانده بودند. تاتسویا کاتانا را در بطری فرو برد و آن را جلو کشید.
چشم های همه روی انگشتان باریک سامورایی خیره مانده بود. تاتسویا چشمانش را بست و بطری را چرخاند.

بطری چرخید و چرخید و چرخید.

- اینسپشنه؟؟ ما همه خوابیم؟؟ *

بطری به چرخیدن ادامه داد.

- الان ثابت می شه، آروم باشید.

بطری بی جنبه از حرکت نمی ایستاد.

- اگه نوبت من بشه بهتون نشون می دم بازی یعنی چی!

بالاخره بطری ایستاد اما...
کاش نمی ایستاد.

____________
* اینسپشن: یکی از آثارٍ نولان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/2/2 19:55:42
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 29 فروردین 1397 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در کسری از ثانیه همه ی چشم ها به هرمیون خیره شدند. هرمیون که احساس خطر کرده بود با قیافه مظلومی گفت:
-من؟ نه این بیشتر طرف تاتسویاست. نگا کنید!
سپس درحالی که ردایش را جمع میکرد و به انتهای کاتانای تاتسویا اشاره می کرد،سعی کرد قانع کننده به نظر برسد.

لیزا که مصمم بود انتقام مگس هایش را بگیرد موذیانه گفت:
-نه، مستقیم به خودت اشاره می کنه عزیزم. بگو. جرئت یا حقیقت؟

ادوارد به نشانه تایید قیچ قیچ ای زد و چند تار از موهای آرتور به زمین ریخت.
آرتور:
-د بگیر اونور این لامصبارو.
و ادوارد قیچی هایش را پشتش غلاف کرد.

-خب حقیقت.

آرسینوس اِهم اِهمِ متفکرانه ای کرد و سپس همه جا در سکوت فرو رفت.
...
باز هم سکوت.
...
جینی:
-هوی سینوس. همه منتظر توایما.
-عه وا. بپرسم؟
-نه، سکوت کن.
-باشه.
...
-میپرسی یا نه؟
-لطف میکنم و میپرسم. وقتی معجون عشق بو میکنی چه بویی داره؟

-چیزای خصوصی می پرسید.
-بازیه. همه قراره بدون پیچوندن جواب بدن.
-بوی عطر یه گلی و بوی هیزم توی آتیش.

رون:
-چه گلی هرمیون؟
-یه سوالتون تموم شد دیگه. دس قیچی بچرخون بطری رو.

ادوارد، مانند یک آرماتوس حرف گوش کن، بطری را چرخاند و این دفعه ته آن مستقیما به تاتسویا و سرش به گیدیون اشاره می کرد.

بطری:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 فروردین 1397 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ جدید

- ویزو، ویزو، ویزو... ویزو، ویزو، ویـ...‌ .

هرمیون مگسی را که کشته بود را در جعبه‌ای گذاشت.
-درسته اعصاب یه ملت رو بهم ریختن ولی بلاخره یه استفاده‌ای هم میشه ازشون برد.

اعضای گریفیندور بی‌حال و بی‌اعصاب در تالار نشسته بودند. هرمیون چهاردهمین مگس را کشت و داخل جعبه گذاشت. لیزا که در حال تمیز کردن گلدان‌هایش در کنار پنجره‌ی تالار بود، چشمانش را باری دیگر از روی عصبانیت بست و دستمال سفید را بار دیگر روی برگ گیاهش کشید.
-هرمیون؟ تو میدونی الان دقیقا داری چیکار میکنی؟ آزار روحی و روانی میدی منو، لااقل میرفتی یجای دیگه مگس میگرفتی.

در آنطرف تالار آرسینوس و آرتور و هاگرید خمیازه کشان درباره خبرهای داغ و تازه‌ی روزنامه پیام امروز بحث می کردند. آنطرف‌تر ادوارد دست قیچی و رون و آستریکس و گیدیون با سرهایی خم در گوشی مشنگی خودشان مشغول چت و بازی بودند. در آنطرف‌تر هم جینی و پروتی و تاتسویا درمورد تعطیلات داغ تابستانی‌اشان حرف میزدند و تخمه می‌شکوندند.
لیزا که به شدت از بیکاری متنفر بود و حوصله‌اش هم در حال فوران بود، دستمال را در گوشه‌ای پرت کرد و دستانش را دو سه بار با حالت ژل زدن بهم مالید و نفسی گرفت.
-ویــزوووووو... ویزوووووو... ویزوووو... .

ملت گریفی با شنیدن صدای عصبانی دختر مگسی از جا پریدند.
- طاعون مگسی نگیری دختر. سکته کرد این بچه که.
- خب من حوصلم سر رفته.
-زیرش رو کم کن پس.
-خیلی بی مزه‌ای رون. اگه کاری نکنید که حوصلم برگرده تا یه ماه شبا بالاسرتون ویزو ویزو می‌کنم.
-مرلینا خودت رحم کن.
-باید بگردیم دنبال یه بازی.

ملت گریفیندور با حالت متفکر و پاهای بالای میز برای رسیدن خون به مغز و گوشی در دست و سرچ کنان، در حال جستجوی کاری بودند.
- پیدا کردم.
- آفرین جینی. بگو... بگو.
- رون، داداش اول خواهش کن.
-عمرا.
- جینی دخترم به منم نمی‌گی؟
- بابا اصن امکانش نیست.
-جینی یه کاری نکن برم از اسنیپ معجون راستگویی بدزدم.
- باشه بابا. چرا میزنی؟ یه بازیه.
-اسمش چیه؟
-جرئت حقیقت.
- خب این بازی چی هست اصن؟

لیزا دستانش را با خوشحالی به هم مالید.
-من این بازی‌ رو بلدم. این بازی رو مشنگ‌ها خیلی دوست دارن. اول از همه به یه بطری نیاز داریم.
- خب؟
- بعدشم همه دور هم جمع میشیم و بطری رو می‌چرخونیم. ته بطری به هرکسی که افتاد باید بپرسه و سرش باید پاسخگو باشه.
- اونی که باید بپرسه چی می‌پرسه؟
-یعنی اینم نمیدونین؟ باید بپرسه جرئت یا حقیقت که جواب طرف مقابل هر چی که بود براساس همون سوال رو می‌پرسه.

گریفیندوری ها موج زنان به طرف بطری رفتند تا بازی جدید را تجربه کنند.
همه روی زمین، دور تا دور هم نشستند و بطری را وسط گذاشتند.
-خب کی می‌خواد بچرخونه؟
-خب معلومه باید بدیم دست قیچیمون.

ادوارد با اکراه بطری را چرخاند. بطری چند دور چرخ زد تا سرش به طرف هرمیون و تهش به طرف آرسینوس نشانه رفت.
-خب هرمیون. جرئت یا حقیقت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you

پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 فروردین 1397 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه:

مودی اصولا علاقه ای به صبر کردن نداشت. نتیجتا با چشم جادویی اش یک دور به اطراف نگاه کرد، سپس عصایش را بلند کرد و مستقیم کوبید روی زانوی آستریکس.
از شدت ضربه، آستریکس علاوه بر بیدار شدن، نفسش هم بند آمد و شروع کرد کبود شدن.

مودی اصلا توجهی به این وضعیت نکرد و دولا شد جلوی آستریکس، آنقدر نزدیک شد که بوی خون را میتوانست در نفس آستریکس حس کند.
- بگو!

آستریکس که هنوز داشت نفس نفس میزد، با تعجب گفت:
- چیو؟
- خودت خوب میدونی!
- نمیدونم خب... اول که اونطوری زدی، نذاشتی برم تو خواب ده هزار ساله... حالا هم که داری اینطوری میکنی!
- کجاست؟
- کی خب؟
- آرسینوس... اون لعنتی کدوم گوری قایم شده؟
- نمیدونم دا... تو چشم جادویی داری، نه من!

مودی به طرز عمیقی به فکر فرو رفت... آنقدر فرو رفت که نزدیک بود در افکارش غرق شود، اما بقیه گریفیندوری ها به سرعت وی را نجات دادند و نگذاشتند که غرق شود. آنها گریفیندوری های نجات غریق خووب بودند.
مودی که همچنان قطرات افکارش از بدنش پایین میریختند، خودش را تکانی داد و گفت:
- ارواح...

گریفیندوری ها منظورش را نفهمیدند و با نگاه هایی پرسشگر، منتظر توضیحات بیشتر شدند.

- ارواح... ارواح تقریبا همه چیز رو میدونن. برید نیک بی سر رو پیدا کنید.
- تقریبا سر بریده، کاپیتان... تقریبا!

نیک بی سر، که نصفه و نیمه از درون دیواری بیرون آمده بود، این را با نارضایتی به مودی گفت.

- حالا هرچی... آرسینوس کدوم گوریه؟
- سلام کاراگاه.

نیک همچنان حالت نارضایتی اش را با کج کردن لب و دهان و حتی فاصله دادن سرش از بدنش، نشان میداد.
- آرسینوس؟ مرخصی گرفت تا جایی که دیدمش. داشت با چمدون هاش، یه پیراهن هاوایی آستین کوتاه، دمپایی و شلوارک میدوید و از هاگوارتز دور میشد. فکر کنم رفت تعطیلات.

پوکرفیس مودی در آن زمان چنان عمیق بود که در تاریخ ثبت شد و حتی وی از جواب ماند.
و است.

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: پنجشنبه 9 فروردین 1397 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پست چهارم ویژه برنامه‌ی نوروزی

کاراگاه مودی، رون و آرتور از تالار خارج شدن و در کنار اون ها، سر کادوگان با اسبش داخل تابلو ها یورتمه می رفت و اون ها رو همراهی میکرد. از راهروی طبقه هفتم گذشتن و به نزدیکی در خروجی رسیدن که مودی همه رو به گوشه ای کشوند:
-هیس! ساکت باشید. فکر کنم گیرش آوردم.
-کیو؟
-سینوس رو دیگه ویزلی کوچک.

مودی که نمیخواست شخص رو با عصاش بزنه ناکار کنه، به ویزلیا دستور داد تا نزدیک طرف بشن و اون رو بگیرن تا ببینن سینوسه یا نه. آرتور از یک طرف و رون هم از طرف دیگه به شخص نزدیک شدن و طی یک حرکت روی هیکل اون بنده مرلین شیرجه رفتن:
-اینکه بیهوش شد!
-عه چرا بیهوش شد؟
-واقعا چرا بیهوش شد؟
-آخه چرا بیهوش میشید؟
-برید کنار ببینم چه گندی زدید. اینکه سینوس نیس.
-پس کیه؟
-یعنی تو اینو نمیشناسی؟
-آها چرا میشناسم.
-خب کیه؟
-مگه خودتون نمیشناسید؟
-سوال منو با سوال جواب نده ویزلی کوچک.
-باشه نزن... این آستریکسه.
-الکتریسیته؟
-آستریکسیته!
-چی هس؟
-ای بابا این آستریکسه. همون خون آشامه.
-به این مزخرفات خاتمه بدید. خیلی خب. بذار ببینم چیکارش باید بکنیم.

سپس مودی و ویزلیا به همراه سرکادوگان جسم بیهوش آستریکس رو به گوشه ای بردن تا به هوش بیارنش و ازش درباره سینوس بپرسن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1397/1/12 18:21:17
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: دوشنبه 6 فروردین 1397 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
پست سوم ویژه برنامه‌ی نوروزی:

مودی، رون و سِر همگی به سرعت به سمت منبع جیغ رفتن. صدا از خوابگاه پسر های گریفندور بود. وقتی داشتن به سمت در می‌دویدن؛ کاراگاه مودی از پشت در عصاش رو به زمین زد.
_ زدمش. خودِ خودش بود. سینوسِ مکار.

رون در حالی که در رو باز میکرد و سرش رو آروم میبرد داخل گفت.
_زیاد مطمئن نباشین کاراگاه.
_چطور همچین حرفی میزنی ویزلی؟
_ چون دَدیمو زدی.

بعد از حرف رون، مودی با شدت رون رو کنار زد و رفت داخل اتاق. بعد از اومدن سِر، مودی طلسم آرتور رو خنثی کرد.
_ویزلی! هیچ معلوم هست چرا جیغی به اون ناجوری کشیدی؟
_میشه نگم چرا؟
_حرف بزن ملعون.
_سوسک...اونجا سوسک هست.
_ystop:
_
_oh1:
_

بیایین بریم دنبال اون مکار بگردیم.

_حداقل قبلش اون سوسک رو بکشین. : sad3:
پاشو بیا تا ندادمت تیکه تیکت نکردم ملعون.

بعد از تحدید سِر، کاراگاه، سِر، رون و آرتور همگی به دنبال آرسینوس از تالار خارج شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1397/1/12 18:20:36
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1397 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم ویژه برنامه‌ی نوروزی:

سر کادوگان در حالی که چانه اش را می خاراند به هیکل پشت و رو افتاده نگاهی انداخت.
-کارآگاه،آرسینوس از کی تا حالا انقد چاق شد؟!
-پرخوری سِر،بهش هشیاری مداوم رو گوشزد کردم اما نادیده گرفت.
-قدشم بلندتر نبود؟این...
-بسه سِر.برش گردون ببینیم چی شکار کردیم.

سر کادوگان با احتیاط شکار مودی رو برگردوند.نقاب خاکستری کج شده بود و یک چشم وحشت زده و طره ای موی قرمز از کنارش بیرون زده بود.
-این که رون ویزلیه!ببینم سر آرسینوس چه بلایی آوردی مکار؟
-بهتره بپرسیم آرسینوس چه بلایی سرش آورده.پاشو پسر،کی اینارو تنت کرده؟

رون که طلسم اش باطل شده بود با گیجی به آنها نگاهی انداخت.
-من...نمیدونم...داشتم برمیگشتم تو تالار پاتیلمو بردارم یهو یکی بهم حمله کرد.
-هشیاری پسر.پس معلما چی به شما یاد میدن؟!
-خط خطی.
-مسلماً همینطو...
-نه کارآگاه اینورو نگاه کنید یه چیزی نوشته.

مودی چشم جادویی اش را برای تمرکز روی خط خطی خونین رنگ روی دیوار،تنظیم کرد.
-اوممم،گریم اِکس تنک شِن؟میخواد همه موهاشونو اکستنکشن کنن؟
-کارآگاه گستاخی نباشه چشمتون کمی به مسواک نیاز داره ها.
-خب چی نوشته مو قرمزی؟
-نوشته اکستینکشِن...انقراض گریف.

سر کادوگان شمشیرش را بیرون کشید.
-کدام ملعونی همچین جرأتی کرده!

ناگهان صدای جیغی از داخل تالار،هر سه شان را از جا پراند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1397/1/6 19:31:13
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1397/1/12 18:19:57
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1397 12:12
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول ویژه برنامه‌ی نوروزی:

ظاهراً آرسینوس از اومدن پروفسور مک گونگال و پرت شدن حواس‌ها استفاده کرده بود و از معرکه فرار کرده بود. همه برای چند دقیقه‌ هاج و واج به هم نگاه کردن تا اینکه پرفسور مک گونگال سکوت رو شکست:
- من که اینجا آرسینوسی نمیبینم، بیخود بهونه نیارین و سریع برین سر کلاس‌هاتون!

این رو گفت و از راهروی تالار بیرون رفت و سر کادوگان رو پشت سر خودش محکم بست.

- هی ما میگیم یواش تر هی ملت ما رو می‌کوبن! شماها برین سر کلاستون چون اگه نرین احتمالاً پنج دقیقه دیگه مگ گونگال در رو باز نکرده طلسم و نفرین می‌فرسته وسط تالار. ما و کارآگاه هم تو این مدت تمام قلعه رو می‌گردیم، هر جا باشه پیداش می‌کنیم! نمی‌تونه جای دوری رفته باشه جگروفسکی!

بچه‌ها با اکراه از سر کادوگان و کارآگاه مودی جدا شدند و قبل از اینکه مک گونگال با پُست صبح، جنازه‌شون رو برای ننه‌هاشون ارسال کنه، به سمت کلاس‌ها رفتن.

مودی گفت:
- من میرم سمت راست قلعه، تو برو سمت چپ. نگرانم اگه زود پیداش نکنیم یه بلایی سر یکی بیاره!
- چشم قربان! سر کادوگان در خدمت ش...

اما بقیه‌ی حرف‌های کادوگان نصفه کاره موند چرا که باید به سرعت از طلسم پتریفیکوس توتالوسی که کارآگاه مودی به سمتش فرستاده بود جا خالی می‌داد و به تابلوی مجاور می‌رفت. سر کادوگان از تابلوی مجاور با تعجب و شاخ‌های دراومده به جایی از تابلوی خالی خودش که طلسم مودی از توش رد شده بود نگاه کرد. هیچ سر در نمیاورد چه خبر شده و چرا اعضای گریفندور روانی شدن و به هم حمله می‌کنن. این فکر‌ها چند ثانیه‌ای بیشتر طول نکشید چرا که صدای تالاپی مثل افتادن یک هیکل سنگین از پشت در تالار، درست پشت تابلوی سر کادوگان به گوش خورد.

- ازپشت در دیدمش، آرسینوس بود داشت میومد تو تالار، زدمش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1397/1/6 19:31:44
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1397/1/12 18:19:21
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1396 23:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نیو سوژه: ویژه برنامه‌ی نوروزی!

ساعت دیواری گریفیندور به صدا درومد. وقت بیدار شدن ملت گریفیندور بود. بعضی به آرومی با مالش چشمشون بلند شدن و بعضی با بوسه نشیمنگاهشون با زمین.

هرمیون درحال کشیدن برسش روی موهاش بود، رون درحال گذاشتن کتاباش توی کیفش , سر کادوگان درحال تمیز کرد اسبش، آستریکس درحال ریختن نوشیدنی خونش برای صبحانه و بقیه ملت هم هرکدوم به کاری مشغول بودند.

بعد از دقایقی همه‌ی اعضای گریفیندور کیفاشون رو کولشون گذاشته بودند و منتظر اومدن آرسینوس بودند تا همگی باهم با اقتدار به طرف کلاس هاشون برن.

_ پس این سینوس کجا موند؟ داره کلاسامون دیر میشه.
_ هووووووف حتما سوروس بازم ازمون امتیاز کم می کنه.

آرسینوس همیشه عادت داشت که زودتر از همه بلند میشد و میرفت حموم، ولی اینبار برگشتنش به تالار طول کشیده بود.

_ سینوس! سینوس! چه خبرته؟! آرومتر!

توجه ملت به تابلو ورودی سرکادوگان جمع شد و تابلو با باز شدن به شدت به دیوار خورد. آرسینوس وارد شد و به سلام و احوالپرسی ملت توجهی نکرد.
آرتور جلو اومد و خواست دست بده که ارسینوس محکم دستشو پس زد و به راهش ادامه داد. سر راه رون و الیشیا که جلو راهش بودن رو با تنه زدن کنار زد و جلوی مبل روبروی شومینه ایستاد.
آستریکس که حدس میزد حتما تو راه اسلیترینی ها به آرسینوس تیکه انداختند و یا موقع حموم یکی فیلمشو گرفته و بخاطر همین ممکنه عصبی شده باشه، جلو رفت، دستشو روی شونش گذاشت و گفت:
_ آرسینوس ببینم بازم اون اسلیترینی ها مزاحم شدن؟
_...
_ ارسینوس؟!

ارسینوس چیزی نگفت ولی بلافاصله با پرسیدن دومین سوال استریکس، چاگوی نامه باز کن که روی میز کنار مبل بود رو سریع برداشت و محکم کرد توی بازوی آستریکس. این ضربه برای آستریکس که خون آشام بود دردی نداشت ولی از اینکار بی دلیل ارسینوس شوکه شد. همه‌ی دخترا دستشون رو جلوی دهنشون گذاشتند و پسرا هم دستشونو جلو چشمشون گرفتند.

استریکس چاگو رو از تو بازوش بیرون کشید. خون ریزیش ظرف چند ثانیه قطع شد. ادوارد از همه زودتر به خودش اومد، از پشت دست های قیچیش رو انداخت روی شونه های ارسینوس و خواست به زور وادارش کنه که بشینه رو مبل ولی آرسینوس مقاومت می کرد. ادوارد با دیدن تقلای زیاد این بشر تعجب کرد ولی استریکس گلوشو گرفت و نشودش رو مبل. ادوارد سریع پرید جلوش زانو زد و گفت:
آرسینوس تو چت شده ؟ چرا همچین می کنی؟!

ملت گریفیندور بی صبرانه منتظر جواب بودند که پروفسور مک گونگال وارد تالار شد و جو رو به هم ریخت هواس‌ها رو از آرسینوس به خودش پرت کرد.
_ ببینم چرا شما هنوز اینجایید؟ شما باید تا الان توی کلاس معجون سازی بودید. پنجاه امتیاز بخاطر این کارتون ازتون کسر می کنم.
_ پروفسور، آرسینوس، یه جوری شده، ما بخاطر اون... اون کجا رفت؟

ملت یک نگاه به مبل و یک نگاه به دوربرشون کردند، ولی خبری از ارسینوس نبود که نبود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/12/29 23:36:49
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1397/1/12 18:18:45
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: پنجشنبه 18 خرداد 1396 03:24
نمایش جزئیات
آفلاین
نيوت اين حرف را زد و در جا بيهوش شد.
هري و رون بلند شدند و دست نيوت را گرفتند و كشان كشان او را به سمت تختش بردند به حالت نصفه روي تختش انداختند و به بقيه ي پسرها پيوستند.

- ميتونيم اونا رو از راه شومينه بياريم!
- آخه خنگول... به اون مخت يكم فشار بيار. چطوري اژدهاي به اون گندگي رو ميخواي از راه شومينه بياري تو؟
- خودمم ميدونم اونا گنده ان... منظورم اينه كه ميتونيم طلسم كوچيك كننده رو روشون اجرا كنيم، بعد بياريمشون داخل!
- گيريم راه حلت خوب... چطوري ميخواي بري بيرون؟ مثل اينكه نصفه شبه ها!
- اون كه ديگه اصلا كاري نداري... يواشكي.

با نگاهي عصباني چارلي، جيمز از نظر دادن دست كشيد و ساكت شد.
همگي به فكر فرو رفته بودند. هيچ كس هيچ فكري به ذهنش نميرسيد. همگي ساكت بودند كه ناگهان رون با صدايي آه مانند گفت:
- كاش هرمايني اينجا بود... اون تو هر شرايطي يه راه حل داره.

هري با اين حرف رون با صدايي بلند گفت:
- فهميدم!

با اين صداي بلند همگي ترسيدند. جيمز و چارلي يكديگر را بغل كردند، رون سرش به سقف خورد و دوباره به زمين برگشت، نويل در جا غش كرد و...

- واي رون... تو چقد باهوشي پسر!
- خودم ميدونم باهوشم... ولي الان چه ربطي داشت؟
- منظورم اينه كه ما ميتونيم دخترا رو به همواه لپ تاب به اينجا بياريم. اونجوري هممون ميتونيم با هم فيلم نگاه كنيم و...

با پس كله اي كه هري از چارلي خورد، ساكت شد.
- چرا چرت و پرت ميگي تو؟ به فرض كه ما رفتيم و گفتيم... اونا به نظرت قبول ميكنن؟ بعضي وقتا يه چيزايي ميگي كه شك ميكنم كه واقعا تو هري پاتري!
- ولي چارلي... راه حل خوبيه ها... ضرري كه نداره، ميريم مي پرسيم. اگه قبول نكردن، يه راه حل ديگه پيدا ميكنيم.

چارلي با اين حرف رون، سرش را به آرامي تكان داد و گفت:
- خيلي خب... قبول. حالا كي ميره؟

با اين حرف سرها به سمت هري برگشت.
- برو داداش... خودت پيشنهاد دادي، خودتم عمليش ميكني!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/3/18 23:35:20
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده