جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  331 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: شنبه 31 تیر 1396 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)

- همه چیز درست میشه!

یک صفحه دیگر از کتاب قطور را ورق زد.
احساس میکرد هر صفحه که میگذرد، مطالب کتاب سنگین تر و نامفهوم تر میشوند. پس کتاب را بست و در حالی که قطرات عرق را از روی نقابش پاک میکرد، از جا بلند شد، کش و قوسی به بدن خود داد و از اتاق کوچکش خارج شد.
بدون هیچ توقفی از پله ها پایین رفت.
خسته بود و نیاز به هوای تازه داشت.

چند دقیقه بعد، در خانه ریدل را به آرامی تمام باز کرد. تمایلی نداشت مرگخواران از شدت صدای لولای در از خواب بیدار شوند.
آرسینوس در هوای شب قدم گذاشت. نسیم ملایمی که میوزید، نقابش را خنک میکرد.
اندکی در محوطه مقابل خانه قدم زد. زمین همچون قیر سیاه بود. لرد سیاه در اقدامی عجیب به مرگخواران دستور داده بود تمام علف ها و گیاهان را سیاه کنند. و مرگخواران هم کرده بودند!

آرسینوس به آسمان نگاه کرد. حلال ماه پشت ابرها مخفی بود و در اطرافش سکوت مطلق.
اندکی از خانه دور شد، که ناگهان احساس کرد کسی پشت سرش است. به سرعت برگشت تا نگاه کند.
و با نوک مسلسل وینکی در مقابل بینی اش رو به رو شد.
- سلام وینکی... این وقت شب چرا بیداری؟
- وینکی جن وزیر ورزشکار بود. وینکی اومد تا ورزش شبانگاهی انجام داد که اقتدار ملی برای ملت به وجود آورد!

آرسینوس پوکرفیس شد. دلش میخواست در تنهایی و سکوت قدم بزند. اما با وجود وینکی، مقدار زیادی از سکوت و آرامشش بهم ریخته بود.
نگاهی به پنجره اتاق لرد سیاه در طبقه بالا انداخت... تاریک و خاموش بود...
آرسینوس همچنان در سکوت حرکت میکرد و وینکی هم در حالی که حرکات ورزشی انجام میداد، دنبالش می آمد.

- ایست! توی ساعات ممنوعه اینجا چه غلطی میکنید؟

آرسینوس و وینکی با مشاهده رودولفی که در حال خروج از دکه دربانی بود، متوقف شدند. و آرسینوس به ساعت مچی اش نگاهی کرد. ساعت چهار صبح بود! و آرسینوس فهمید که اگر میخواهد جانش را نجات دهد، باید کاری انجام دهد. ممنوعیت تا ساعت هشت صبح ادامه داشت. و این برای آرسینوس خطرناک بود. او مجبور بود چهار ساعت سر خود و وینکی را از قمه رودولف حفظ کند!

- نگفتید داشتید چه غلطی میکردید؟
- من که اومده بودم ببینم همه چیز درسته یا نه. که دیدم هیچ چیز درست نیست.
- نقابدار دروغ گفت! وینکی راست گو بود! وینکی اومد ورزش کنه!
- ای مرض! خفه خون بگیرید همه رو بیدار میکنید الان!

آرسینوس و وینکی به سرعت سکوت کردند و به پنجره های خانه ریدل نگاه کردند. هیچکس بیدار نشده بود.
آرسینوس میخواست به سمت رودولف برگردد که ناگهان قمه رودولف از یک سانتی متری صورتش گذشت.

- مجازات بیرون اومدن تو این ساعت مرگه متاسفانه! مجبورم بکشمتون!

آرسینوس و وینکی با تمام سرعت دویدند و وارد خانه شدند. اما هر قدم که حرکت میکردند، صدای قدم های رودولف و قمه ای که روی زمین کشیده میشد، بازهم به دنبالشان بود...

ثانیه ای بعد، در کمال ناامیدی و وحشت، آرسینوس و وینکی به اتاق وینکی پناه بردند و در را قفل کردند. هنوز آرسینوس کاملا از در فاصله نگرفته بود که ناگهان قمه رودولف شروع کرد به تکه تکه کردن در.
آرسینوس با ترس به وینکی نگاه کرد، سپس گفت:
- تو نگفته بودی اتاق داری. من همیشه فکر میکردم رو کاناپه میخوابی!
- نه... وینکی جن زرنگ و اتاق داری بود.

آرسینوس با دیدن چهره پر از وحشت وینکی، چوبدستی اش را کشید. قصد داشت از خودش و جن خانگی دفاع کند. پس شروع کرد به مرور افسون ها در ذهنش...
و سپس رودولف آمد.
رودولف با قمه و چشمانی که از شدت کمبود ساحره خمار شده بودند آمد.

- عاشقیوس ماکسیما!

ساعت ها بعد-تالار اصلی خانه ریدل:

- جناب رودولف... شما با رضایت قلبی خودتان به عقد بانو وینکی در میایید؟
- معلومه که میام جناب عاقد!
- وینکی جن شوهر دار بود!

همان لحظه-شکنجه گاه خانه ریدل:

- خودت با زبون خوش اعتراف کن چیکار کردی سینوس!
- به جان شما هیچی ارباب... رودولف میخواست من رو بکشه، من اومدم دفاع کنم از خودم. بعد دیدم هرکاری کنم این میکشتم در هر صورت مگر اینکه بکشمش، مجبور شدم از یه افسون قدیمی خانوادگی استفاده کنم نتیجتا!
- توضیح بده افسون رو تا زبونتو از ته نقابت نکشیدیم بیرون!
- ارباب افسون به این شکله که اگر اجرا بشه، دو نفری که توی اتاق در نزدیک شخص طلسم کننده هستن رو میزنه عاشق همدیگه میکنه. و یکیشون هم بمیره، اون یکی هم میمیره همراهش.
- و راه باطل کردنش؟
- نداره ارباب... ضد طلسم نداره.
- نیروی عشق تولید میکنه واسه مرگخوارای ما مرتیکه کراوات تو دهن... آواداکداورا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1396/4/31 21:25:56
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 30 تیر 1396 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
آفتاب بار ديگر بالا آمده و روزى نو شروع شده بود.

امروز، از آن روز هايى بود كه آستوريا، از دنده ى چپ بيدار ميشود و از زمين و زمان ناراضى است.
البته تقصير "روز" بى گناه نبود. آستوريا اصولا از هر هفت روز هفته، شش روز را از دنده ى چپ بيدار ميشد و آن يك روزى كه از دنده ى راست آغاز ميكرد هم...هيچ تفاوتى با آن شش روز ديگر نداشت!

ملت مرگخوار، سر ميز صبحانه نشسته و مشغول بحث كردن بر سر موضوعى بودند كه مرگخوار تازه واردى، در حالى كه چيزى را پشتش پنهان كرده بود، سراغ آستوريا آمد.
-آستوريا؟

آستوريا برگشت به سمت او.
تازه وارد، لحظه اى به او خيره شد و سپس...

شپلق!

كيك نسبتا بزرگى را به صورت آستوريا كوبيد!
-تولدت مبارررررررك!

آستوريا كه معلوم بود جا خورده، لحظه اى بى حركت ماند.
مرگخواران كه ميدانستند اين "لحظه" دوام چندانى ندارد، با دست و سر و پا، سعى در فهماندن وخامت اوضاع، به تازه وارد داشتند.

-چتونه؟! چرا قيافه هاتون رو اينجورى ميكنين؟ مگه نميگفتين نميدونين چجورى سورپرايزش كنين؟! خب بياين ديگه سورپرايز شد...به همين سادگى!

آستوريا كه به خودش آمده بود، به آرامى چوبدستى اش را بالا آورد و صورتش را پاك كرد. صندلى را كمى عقب داد و بلند شد.

-فرارررر كن!

تازه وارد نميدانست چرا بايد فرار كند، ولى چون اثرى از شوخى در صورت هكتور نميديد، فرار را به قرار ترجيح داد.

دقايقى بعد

-بيا پايين.
-نميام.

آستوريا قدمى به مرگخوار تازه وارد نزديك شد.
-يا مياى پايين و فقط يه كروشيو ميزنم تو فرق كلت، يا همون بالا ميمونى و من هر ده تا ناخونم رو فرو ميكنم تو مغزت! حالا خود دانى.
-نميام! به هر حال كه ناخون هات تا اين بالا نميرسن. پس نميام!
-باشه.

آستوريا كمى از درختى كه تازه وارد به نوك آن پناه برده بود دور شد و...
-نِيل فُروشيسم!

هر ده ناخن آستوريا از انگشتانش جدا شدند و با سرعت زيادى، وارد يكى از چشمان تازه وارد شده و پس از چند لحظه، از چشم ديگرش خارج شدند و تر و تميز، روى انگشتان آستوريا جا گرفتند.

تازه وارد، لحظه اى لرزيد و سپس...روى زمين افتاد.

آستوريا لبخندى زد. برگشت و با چهره هاى منزجر شده ى مرگخواران رو به رو شد.
-قيافه هاتون رو اون شكلى نكنيد. من بهش فرصت انتخاب دادم، خودش تصميم اشتباه گرفت!... آها راستى...تولد من امروز نيست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 30 تیر 1396 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزان نشسته بودند تا، کلاس طلسم ها و وردهایشان شروع شود. یک ساعت گذشت، ولی پرفسور چپمن نیامد، پنج ساعت گذشت، باز هم پرفسور نیامد. وقتی یک روز گذشت و همه دانش آموزان با چشمانی پف کرده و خون آلود چشم انتظار ورود او بودند، در باز شد. پالی چپمن وارد شد و نگاهی به دانش آموزان با چشمانی پف کرده و خون آلود انداخت.
- وقتی ما بچه بودیم رسم بود به احترام استاد بلند شیم.

لیسا بلند شد و گفت:
- اون مال وقتایی بود که سه ساعت اینجا علاف نباشیم! کجا بودی؟ جواب هم بدی فرقی به حالت نمی کنه چون، من باهات قهرم!

پالی با خونسردی نگاهی به دانش آموزان انداخت.
- می خواید بدونید من کجا بودم؟

دانش آموزان مشتاقانه به او نگاه کردند.

- اگه این طوره باید بگم که... به شما هیچ ربطی نداره!

دانش آموزان نمی فهمیدند منظور او از این کار ها چیست؛ بنابراین پوکر فیس وار به او خیره شدند.

- خب دیگه شوخی و خنده بسه. رو دادم بهتون پرو شدید!

یکی از دانش آموزان که خیلی عصبانی شده بود، زیر لب زمزمه کرد:
- خودشم نمیفهمه داره چی می گه.

-فکر نکنید نفهمیدم چی گفتید دوشیزه ترینگ! اینو بدونید من گوش های تیزی دارم؛ پس بهتره با من در نیوفتید! خب، بریم سر وقت درس شیرین طلسم ها و ورد ها! جلسه پیش درمورد کاربرد این درس دوستداشتنی و لذت بخش صحبت کردیم. به دلیل اینکه خیلی از درس ها عقب هستید، من تصمیم گرفتم دیگه مبحث های کتاب رو به شما آموزش ندم بلکه، خودم دست به کار بشم.

دانش آموزان گیج شده بودند. بالاخره جینی ویزلی دستش را بالا برد.

- سوالی دارید دوشیزه ویزلی؟
- بله! منظورتون از "خودم دست به کار بشم" چیه؟
- فکر می کردم خیلی واضح بود! از اونجایی که معلومه بیشتر از چیزی که فکر می کردم نادون هستید!

چند دانش آموز لب به اعتراض گشودند. همهمه ای در کلاس پیچید.

- ساکت! از اونجایی که من پرفسور با ملاحظه ای هستم امتیازی از هیچ گروهی کم نمی کنم ولی، ده امتیاز به گریفیندور اضافه می کنم!

صدای فریاد شادی گریفیندوری ها در کلاس پیچید.

- حالا می رسیم به سوال دوشیزه ویزلی. منظورم اینه که دیگه از این کتاب مزخرف که جلوتونه تدریس نمی شه. من روش های نوینی برای آموزش جادوگر ها دارم!

سپس با چوبدستی چیزی روی تخت سیاه نوشت:
نقل قول:
درس امروز:
چگونه یک طلسم بسازیم



- خب اینم از درس امروز!
- جان؟ فقط همین؟
- چیه؟ نکنه می خواستید یه طومار واسه تون بنویسم؟

پالی این را گفت و بار دیگر دانش آموزان حیران را تنها گذاشت.



تکلیف:


ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)

اگه ابهامی وجود داشت،(مطمئنم داره ) تو پخ ذکر کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 30 تیر 1396 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات کلاس طلسم ها و وردها




ریونکلاو



اورلا:30


رولت عالی بود. از خلاقیتت خوشم اومد. سعی کردی از ساده ترین و پیش پا افتاده ترین مشکلات استفاده کنی. سوژه رو خوب پیش برده بودی. مشکل خاصی نداشتی.


تری:29


سوژه ت خیلی خوب بود خوبم پیش برده بودیش، بامزه هم بود، فقط یه چیز کارت رو خراب کرد.

نقل قول:
و اینگونه تری بدون جادو بر ترسش غلبه کرد.


خیلی خوب می شد که تو توضیحات از شکلک استفاده نکنی. هم چنین وسط جمله.


لینی:30


خیلی کیف کردم. عالی بود مثل همیشه و هم چنین خیلی از این خوشم اومد:

نقل قول:
خرس‌ها حلقه رو تنگ‌تر می‌کنن و پیکسی کوچک زیر سایه ها غرق می شه.



ریتا:30


خیلی دلم می خواست ازت یه انتقام سخت بگیرم خانم سوسکه!
ولی دل نداشته م به رحم اومد. از اونجا که خیلی خاص و تودل برو هستم بهت رحم کردم.
گذشته از شوخی رولت بی نظیر بود خانم سوسکه!



گریفیندور



گویندالین:29


گوین!
رولت خیلی قشنگ بود فقط کاشکی یه خورده بیشتر به علائم نگارشی دقت کنی اونوقت خیلی عالی می شه.


آرسینوس:30


آرسی!
دستمریزاد! رولت واقعا توپ بود! مشکلی نیافتم آقای نقابدار. ولی یه چیزی؛ من عاشق این شدم :

نقل قول:
و بدین ترتیب، جشن تولد یک سالگی آرسینوس به خوبی و خوشی ادامه پیدا کرد...



جینی:30


خیلی قشنگ بود موسرخِ آتشینِ عشق ددی جونت!



پروتی:30


رولت خیلی خوب بود. مخصوصا که از کارتون مورد علاقه من الهام گرفته بودی. کودکی منو زنده کردی جوون!




اسلیترین




آیلین:27


بهتره موقعی که دیالوگ هات تموم می شه و می خوای توضیح بدی، دو تا اینتر بزنی.

نقل قول:
- مگه نمی شنوید؟ گفتیم ما تشنه ایم !
سوروس اسنیپ تکانی به شنل سیاه رنگش داد و گفت :
- ارباب توی تالار حتی یه قطره آب هم نمونده! خیلی وقته بارون نیومده و اب نداریم.



- مگه نمی شنوید؟ گفتیم ما تشنه ایم!

سوروس اسنیپ تکانی به شنل سیاه رنگش داد و گفت:
- ارباب توی تالار حتی یه قطره آب هم نمونده! خیلی وقته بارون نیومده و آب نداریم.



بعد از تموم شدن رولتون بهتره یه نگاهی بهش بندازید تا اشتباهات رو اصلاح کنید.


از علائم نگارشی استفاده کنید. علائم نگارشی هستن که خوندن رو راحت می کنن.


سوژه تون خوب بود اگه اینا رو اصلاح کنین، عالی میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1396 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
آنجلینا با خستگی زیادی چشمانش را باز کرد. سعی کرد با درد فزاینده ای که با هر تکان در جمجمه اش تیر می کشید مقابله کند و بایستد. وسط اتاق تاریکی ایستاده بود. نور بسیار کمی که از مهتاب از پنجره های بالای سقف بلند اتاق به داخل می تابید به سختی برای دیدن دیوار های اتاق کافی بود. ناخودآگاه دستش در جیبش رفت تا چوبدستی اش را روشن کند اما چوبدستی اش آنجا نبود! حتما آنرا از جیبش بر داشته بودند. با عصبانیت لگدی به نزدیک ترین چیز روی زمین زد که در آن تاریکی ایده خوبی نبود. دست بر قضا آن چیز یک تکه سنگ تراش خورده از آب درآمد و درد شصت پا هم به سردرد آنجلینا اضافه شد.

آنجلینا از طرف محفل مامور شده بود تا درباره موضوعی تحقیق کند. آخرین چیزی که یادش می آمد این بود که برای تحقیق راجب شایعات حضور اجناس دزدی به آدرس کاخ خانوادگی یکی از جادوگران معروف آمده بود اما بعد از در زدن و انتظار برای باز شدن در، چیزی به یاد نداشت، حتما از پشت سر بیهوشش کرده بودند. و بعد هم در این اتاق زندانی اش کرده بودند!

زیر لب نا سزا گویان، کورمال کورمال به دنبال در اتاق گشت. در کمال تعجب متوجه شد که اتاق در ندارد! احتمالا در اتاق جادویی بود و فقط از بیرون باز میشد. یا باید صبر می کرد سر و کله شان پیدا شود، یا باید راه فراری می ساخت! گوشه اتاق متوجه مجسمه سنگی یه فرشته در ابعاد یک انسان شد. همانطور که با انگشتانش مجمسمه را لمس می کرد، متوجه چیزی اهرم مانند در انتهای بال راست فرشته شد. بال راست فرشته را به سمت پایین فشار داد. حدسش درست بود، بال به سمت پایین حرکت کرد و سر فرشته چرخید و پشت سرش را نمایان کرد. آنجلینا متوجه فرو رفتگی در پشت کله مجسمه شد، دستش را جلو برد و دو تکه سنگ قیمتی سبز و قرمز به شکل های لوزی و دایره را از آن شکاف بیرون آورد. باز هم به جست جویش در تاریکی ادامه داد. اینبار متوجه دایره هایی برجسته روی دیوار شد. چهار دایره در امتداد هم قرار داشتند که در وسط همه آنها خطی کنده کاری شده بود. آنجلینا شروع به چرخاندن دایره ها کرد و خیلی زود متوجه صدایی پشت دیوار شد که با هر چرخش ایجاد می شد.
-حالا باید چی کار کنم؟ چند بار باید این دایره ها رو بچرخونم؟

ناگهان یاد مجسمه فرشته افتاد. وقتی آن را بررسی می کرد متوجه شده بود فرشته با انگشتش به بالا اشاره می کند. همه دایره ها را به صورتی چرخاند که خط کنده کاری شده وسط آنها در راستای پایین و بالا قرار بگیرد. وقتی آخرین دایره چرخید، دیوار های اتاق لرزشی کردند و چیزی مانند مشعلهایی که نوری آبی رنگ از خودشان ساطع می کردند از دیوار ها بیرون زد. زیر نور این مشعل ها آنجلینا پیامی را روی دیوار رو برویش خواند که انگار با ذغال بر دیوار نوشته شده بود:
-چشم هایم گنج را به تو نشان خواهد داد!

آنجلینا نگاهش را به بالا و پایین اتاق انداخت و دوباره به مجسمه فرشته خیره شد. سر مجسمه بار دیگر چرخیده بود و به صورت درست قرار داشت. صورت زیبایی داشت اما گردی یکی از چشم هایش شبیه لوزی بود... آنجلینا جلو رفت و دو سنگ قیمتی که پیدا کرده بود را داخل چشمان فرشته جا زد. بار دیگر دیوارها لرزیدند و اینبار در مخفی در پشت فرشته پیدا شد. آنجلینا مشغول بررسی اتاق پدیدار شده شد. انواع زیور آلات، پاتیل های جواهر نشان، فرشینه های قیمتی، ظروف فلزی عتیقه، همه اجناس دزدی اینجا بودند. متاسفانه فعلا وقت برای رسیدگی به اجناس مسروقه نداشت، بعدا با نیروی کمکی برای آنها و البته چوبدستی اش برمیگشت. صدای پاهای بالای سرش میگفت که زیادی سر و صدا کرده و عده ای دارند برای بررسی می آیند. از میان توده اجناس مسروقه، جاروی جواهر نشانی را بیرون کشید و با آن به سمت سقف بلند پرواز کرد. با لگد پنجره های بالای دیوار را شکست و درست همان لحظه که دری به اتاق باز شد، آنجلینا از پنجره فرار کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 26 تیر 1396 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)

چشم هامو باز کردم اول با تعجب داشتم به این فکر می کردم که کجام که یادم آمد از بالای صخره ای به پایین گودالی بزرگ افتادم. دنبال چوبدستی ام گشتم ولی نبود. ترس برم داشته بود.به بالا نگاه کردم و دیدم که چوب دستیم اون بالا گیر کرده.
داشتم به تنگی نفس می افتادم که یادم افتاد من جانور نمام و میتونم به شاهین تبدیل بشم.وقتی به شاهین تبدیل شدم کمی بدنم راحت شد با چند بال زدن شروع به پرواز کردم که سنگی از بالای گودال روی بالم افتاد.احساس ناخوش آیندی تمام بالم را فرا گرفته بود. به زور خودم را به چوب دستیم رساندم که به تکه چوب خشکی که از داخل گودال آویزان بود وبا پایم چوب دستی ام را چسبیدم و حدودا به بالای گودال رسیده بودم که سنگی به سرم خورد. سرم داشت گیج می رفت و هیچ جایی رو نمی دیدم فقط خودم را به بالا رساندم و وقتی حس کردم زیر پایم زمین هست خودم را انسان کرده و بیهوش رو زمین ول شدم. چند ساعت بعد روی تخت بیمارستان بودم و خواهرم کارولین را دیدم که داشت با پرستار حرف می زد

:خانوم پرستار حال برادر بزرگترم خوب میشه؟

:آره ولی شانس آوردید که فقط دستش مو برداشته و جمجمه اش هم نشکسته.

و در همین حین بود که پرستار آرام بخش دیگری به سرمم زد و به خوابی عمیق و آرامش بخش فرو رفتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
استعداد رو باید از اول داشت.....استعداد خریدنی نیست......
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1396 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)

*******************************

سکوت سراسر تالار اسلیترین را فرا گرفته بود و همه ی اعضا از فرط گرما در گوشه ای بی حال نشسته بودند. همه از تشنگی کلافه شده بودند. تا اینکه لرد سکوت را شکست و باعث پرت شدن حواس تشنگان حاضر در تالار شد. همه ی نگاه ها حتی مورچگان زحمت کش در تالار نگاهشان به سمت لرد کشیده شد که به صورت بر عکس روی مبل مخصوص خود نشسته بود و به بقیه می کرد در حالی که نجینی را روی شکم خود نشانده بود و با پولک های زیبای سبز نقره ای روی تن نجینی بازی می کرد.

- مگه نمی شنوید؟ گفتیم ما تشنه ایم !
سوروس اسنیپ تکانی به شنل سیاه رنگش داد و گفت :
- ارباب توی تالار حتی یه قطره آب هم نمونده! خیلی وقته بارون نیومده و اب نداریم.
لرد از اینکه چنین هم گروهی هایی دارد کمی جوش آورد. فقط کمی...
- ما خودمان می دونیم که آب نیست ولی باید برید و برای ما آب پیدا کنید.

تمامی اهل تالار به هم نگاه می کردند. آبی نبود که بیاورند تنها چیزی که بود خورشید بود و گرما و دیگر هیچ.

- راستی یادمان رفت بگوییم که به جز ما نجینی دخترک عزیزمان هم تشنه است و اگر آب نیاورید نجینی آب مورد نیازش را با خوردن شما تامین می کند.
لرد این را گفت و از جایش آرام بلند شد و دخترش را ارام روی مبل سبز براق قرار داد و رفت تا در رختخواب منتظر آب بماند.

دقایق همانطور سپری می شد و ایلیترینی ها هنوز قدم از قدم بر نداشته بودند و داشتند فکر می کردند که چگونه آب پیدا کنند.

- می گم نجینی از جاش تکون نخورده؟
- نه!
- چرا ها اینگار جا به جا شده!
- همه به یاد حرف لرد افتادند. " راستی یادمان رفت بگوییم که به جز ما نجینی دخترک عزیزمان هم تشنه است و اگر آب نیاورید نجینی آب مورد نیازش را با خوردن شما تامین می کند."

نجینی آرام آرام به سمت اعضا می آمد که همگی در گوشه ای جمع شده بودند.
- یعنی داره میاد بخورتمون ؟
- به نظرت داره میاد برامون داستان بگه؟ خوابمون ببره تشنگی یادمون بره!
- یکی یه فکری کنه!
لوسیوس مالفوی که تا به حال ساکت نشسته بود گفت :
- به نظر من بهتره چند نفر بهتره برن دنبال آب بگردن و ما اینجا نجینی رو سر گرم کنیم. خب کیا حاظرن برن؟
همه به هم نگاه کردن و داشتن دنبال افرادی می گشتن که برن.

_ من می رم.
این صدای ایلین بود که در تالار پیچید. لوسیوس با تعجب به آیلین نگاهی انداخت و گفت:
_ چه دلیلی داره که بزاریم تو بری؟
_ من پیر ترن آدم توی این تالارم. طبق یه افسانه قدیمی توی کوهستان یه چشمه هست من می تونم برم اونجا و آب بیارم.
همه با سر تایید کردند چون مجبور بودند و همه می دانستند دیگر در هیچ جای تالار نمی توانند جرعه ای آب پیدا کنند. آیلین ثانیه ای بعد به سمت کوهستان آپارات کرد و اعضای تالار را با نجینی تنها گذاشت.


آیلی به سمت جایی که می توانست چشمه را در آن جا پیدا کند حرکت کرد . قدم هایش تند م مطمئن بود. به سمت غاری که فکر می کرد آب در آنجا باشد حرکت کرد. احساس خوبی نسبت به این رفتن نداشت احساس می کرد دیگر هیچ بازگشتی در کار نیست. ناگهان صدایی در پشت سر توجهش را جلب کرد.
_ سلام می دونستم تو میایی..
صدا برایش آشنا بود و گویا سال هاست که با ان صدا خاطره دارد. برگشت.
_ آرتور؟
_هه! خوبه با اینکه سنت رفته بالا هنوز اسمم یادته!
آیلین تشنه بود و همین تشنه بودن طولانی مدت باعث شد که آیلین روی زمین پخش شود.


ساعاتی بعد


آیلین چشمانش را با احساس رطوبتی وی لب هایش از خواب بیدار شد.
_ یادته ؟ بچه بودیم باهم بازی می کردیم؟ همیشه توی نگاهت همینقدر نفرت بود همینقدر لجباز بودی.
_ چی می خوای ازم؟ چیکارم داری؟
_من خودتو می خواستم ولی الان دیگه اون قلبتو می خوام.
_ قلبم؟
_ منظورم از قلب احساساتت نیست می خوام اون قلب قرمزت که به مشنگ دل داد و در بیارم و با همین دستام لهش کنم.
آرتور درست در مقابل صورت آیلین دستش را گرفته بود و آن را مشت کرد.
آیلین ترسیده بود و رنگ باخته بود.
_ من ... من ... فقط اومدم یکم آب ببرم اونو همه منتظرمن!
_ می دونم اونا الان دارن با نجینی دست و پنجه نرم می کنن هر چقدر تو زود تر بمیری اونا زود تر به خواسته ی لرد و نجینی می رسن .
_ تو چه جور می تونی منو بکشی؟
_به همون راحتی که تو فراموشم کردی.

آیلین در میان دوراهی گیر کرده بود. او به بچه های تالار قول داده از طرفی هم جانش برایش غزیز بود. تمام بچه ها تالار را تصور می کرد و اشک می ریخت. تصویر سوروس که جلوی چشمانش آمد در برابر آرتور که دیگر نمی شناختش تسلیم شد.

_ با شه قلبم ماله تو...

لبخند مصنوعی ترسناکی در گوشه لبان ارتر نقش بست و با خنجری مزین به یاقوتش به سمت آیلین رفت به همان چشمان سبز همیشه مغرور نگاهی انداخت چشمانی که حالا از ترس می لرزیدند آیلین چشم هایش را بست. بلکه آرتور راحت تر کارش را انجام دهد. آرتور جلو رفت او نمی توانست نمی توانست آیلین را بکشد خنجر را درت در جلو پای ایلین به خاک فرو برد.


در همین لحظه اولین قطره ی باران به زمین بر خورد کرد. نگاه آیلین و آرتور بهم گره خورده بود و هیچکدام نمی دانستند چه واکنشی نشان دهند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1396 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)

- گشنمه!

اورلا فریادی زد که به گوش هیچ کس نرسید. درواقع اصلا کسی تو خونه نبود که جواب دختر رو بده و اون تنها بود و دوتا روده ای که داشتن همدیگه رو میخوردن. اون زیاد گرسنه نمیشد اما وقتی که میشد باید سریعا یه فکری میکرد.
- باید یه چیزی درست کنم.

اما لحظه‌ای بعد دوباره گیج شد.
- میخواستم چی رو برای چی درست کنم؟

اما گرسنه بودن اون به کمک حافظه‌اش اومد. حس گرسنگی چماق به دست جلو اورلا ظاهر شد.
- دختر قرار بود یه غذایی درست کنی برا خودت.

گرسنگی چماق رو به سر اورلا کوبید. دختر که یادش اومده بود میخواست چیکار کنه به سمت اجاق گاز رفت. اون قبلا تا یه حدی آشپزی بلد بود اما الان که چیزی یادش نبود.
- خب اول آب رو میذاری تا جوش بیاد. بعدش هم یه کاری میکنم دیگه.

اورلا قابلمه ای رو زیر شیر آب گرفت تا پر شه. بعد اونو رو اجاق گاز گذاشت. اون منتظر موند تا آب جوش بیاد.

یک ساعت بعدش


اون بازم منتظر موند اما دید که منتظر بودن هیچ فایده ای نداره و باید یه کاری کنه.اما مشکل اینجا بود که حتی یادش نمی اومد که منتظر چی بود.

- منتظر بودی آب جوش بیاد!

گرسنگی باز هم به سراغش اومده بودو و با همون چماق زده بود به فرق سرش کوبیده بود. اورلا که یادش اومده بود باید چیکار کنه. رفت و بالای سر قابلمه وایستاد. دید آب جوش نمیاد و هیچ تغییری توش حاصل نمیشه. ناگهان چیز دیگه‌ای یادش اومد.
- برای این که آب جوش بیاد باید آتیش باشه.

دختر بعدش هزار بار با اجاق کلنجار رفت اما اون روشن نشد که نشد. معمولا در این مواقع جادوگر ها از چوبدستی شون استفاده میکردن. اما اورلا نه یادش بود اونو کجا گذاشته؛ نه ورد برای آتیش زدن چیه.
- خب... یادمه یه وسیله‌ای بود که باهاش آتیش روشن میشد. اون چی بود؟

اورلا ملاقه رو برداشت اما طولی نکشید که فهمید این به دردش نمیخوره. از معجون های هکتور تا گل های رز رو امتحان کرد. اما هیچ کدوم جوابگو نبودن. اون ناامید نشست و چشم هاشو دور اتاق چرخوند.
- اون چیه؟

یه بسته کوچیک گوشه اتاق برق میزد و چند تا دست بالای اون، نشونش میدادن. اورلا با ناامیدی بسته رو برداشت و روشو خوند.
- بسته کبریت گورخر؟ با گوگرد طبیعی؟

لامپی بالای سراورلا روشن شد. دختر اونو گرفت و با خوشحالی بهش نگاه کرد. جواب سوالش همین جا بود.
- با جریان الکتریکی لامپ میتونم زیر اجاق رو روشن کنم.
- کبریت به این گنده‌ای رو میبینی؛ بعد برای روشن کردن اجاق میری سراغ لامپ؟

کبریت سری به نشانه‌ی تاسف تکون داد. اورلا تازه فهمید علت روشن شدن اون لامپ چی بوده. دختر با خوشحالی کبریت رو برداشت و به سمت اجاق گاز رفت.یه کبریت برداشت و در کمال ناباوری یادش بود که چه شکلی باید کبریت رو روشن کنه.
و بله... اون بالاخره تونست زیر قابلمه آتیش روشن کنه!

- بذار ببینم... من برای چی زیر قابلمه رو روشن کردم؟

و این داستان ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1396 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)

پادما برای نوشتن تکلیف پروفسور چپمن ایده و خاطرات زیادی داشت؛ من هم داشتم ولی انتخاب یکیشون به عنوان بهترین سخت بود.توی خوابگاهمون روی تختم دراز کشیده بودم و به خاطرات مختلفم فکر میکردم که یکدفعه با یادآوری یک خاطره ی قدیمی که سالها بود توی پستوهای ذهنم خاک میخورد از روی تختم بلند شدم و از زیر تخت جعبه ی چوبی ای را به سختی بیرون کشیدم.درشو باز کردم و با دیدن دفترچه های خاطراتم لبخند زدم.
هر سال یک دفتر داشتم و بیشتر روزها خاطراتم را یادداشت میکردم.دفترچه ی سبز رنگ متعلق به نه سالگیم را به راحتی تشخیص دادم و از بین دفترچه های هشت و نه سالگیم بیرون کشیدمش؛جلدش از پوست مار بود.پدرم از هند برای من و پادما دوتا دفترچه آورد که فقط رنگ هاشون متفاوت بودند.دفترچه ی من سبز رنگ بود و دفترچه ی پادما مشکی...
بازش کردم و با نگاه گذرایی به تاریخ ها و چندخط از هر نوشته صفحه ای ورق میزدم تا خاطره ام را از زبان پروتی نه ساله بخونم و برای پروفسور چپمن بازنویسی کنم.پس چند دقیقه بالاخره به نوشته های تولد نه سالگیم رسیدم.

14 فوریه

امروز روز تولد من و پادما بود.الان که دارم اینا رو مینویسم تازه جشن کوچک 4 نفرمون تموم شده و من برای جابه جا کردن هدیه هام و آماده شدن برای خواب به اتاقم اومدم.
روز خوبی بود ولی توی مدرسه اتفاق عجیبی افتاد که باعث شد تمام روز نگران برخورد بچه ها باشم. البته امروز که همه تو شک بودن منظورم از این به بعده...
امروز صبح که از خواب بیدار شدم با ذوق به اتاق پادما رفتم؛ هنوز خواب بود.روی تختش پریدم و گونه اش رو بوسیدم.چشم هاشو باز کرد و من با ذوق گفتم:
_تولدمون مبارک.

صبح خوبی رو شروع کردیم. مادر و پدر جفتمون رو در اتاق پادما دیدند و بهمون تبریک گفتند.این عادت مامان بابا بود که هرسال نوبتی یکیشون به دیدن هرکدوم از ما می اومد و صبح روز تولدمون از خواب بیدارمون میکرد.پارسال مادر به دیدن من اومده بود و امسال نوبت پادما بود.بعد از لباس پوشیدن با خوشحالی به مدرسه رفتیم. آریانا به محض دیدنمون به سمتمون دوید و هردومونو در آغوش گرفت و گفت:
_تولدتون مبارک دوستای خوب من.

اما جیسون به ما مهلت تشکر هم نداد.جیسونِ لعنتی ازش متنفرم...
مثل همیشه مغرور اومد جلو و با لحن مخصوصش که احساس میکنی خدمتکارشی گفت:
_اوه مادمازل ها تولدشونه؟

دست پادما رو کشیدم که از کنارش رد شیم ولی جلوم ایستاد و گفت:
_کجا؟جواب سوالو میدی بعدش دلم خواست میذارم بری.
_برو اونور تا نزدم بلایی سرت بیارم.

خودمم از حرفی که زدم تعجب کردم.جیسون خیلی قویه، یکی از بهترین ورزشکارهای مدرسه است اونوقت من تهدیدش کردم!جیسون قهقه زد؛ بعد از خندیدنش رو صورتم خم شد و گفت:
_نظرت در مورد یه مسابقه چیه جوجه؟
_جوجه خودتی...

دوباره شجاعت جلو چشمامو گرفت البته پادما عقیده داره من بیشتر اینجور مواقع عقلمو از دست میدم حماقت میکنم اما من دوست دارم فکر کنم به خاطر شجاعتمه که در برابر حرف زور و توهین دیگران عقب نمی شینم.خلاصه که جیسون ازم خواست بریم روی سقف شیرونی مدرسه راه بریم و هرکس که افتاد باید تا آخر سال برده ی اون یکی باشه؛ یعنی در اصل هر کاری که ازش خواست انجام بده و منم بدون درنگ قبول کردم!
هر چه قدر پادما ازم خواست قبول نکنم و بی توجه باشم گفتم نه که نه و کار خودمو کردم. اول جیسون رفت و خب باید اعتراف کنم فوق العاده بود.تونست توی اون ارتفاع تعادلش رو حفظ کنه و با جدیت کل سقف رو طی کنه...
وقتی اومد پایین با غرور جلوم ایستاد و گفت:
_خب بچه نوبت توئه.

بدون اینکه چیزی بهش بگم دست پادما رو رها کردم و به سمت نردبون رفتم.همش با خودم زمزمه میکردم:
_پسره ی از خودراضی بهت نشون میدم.

از پله ها رفتم بالا؛ و بی احتیاط پامو روی سقف گذاشتم.ایستادم و با دیدن ارتفاع و همکلاسی هام که پایین ایستاده بودن تازه فهمیدم چه تصمیم خطرناکی گرفتم اما جا نزدم و دست هامو بالا آوردم دو طرف بدنم نگه داشتم و با احتیاط شروع به راه رفتن کردم.پایین رو نگاه نمیکردم ولی صدای پچ پچ بچه ها رو میشنیدم.تمرکزم رو از دست دادم و پامو بی دقت گذاشتم.تعادلم رو از دست دادم؛ چشم هام رو بستم و جیغ کشیدم.معلق شدنم در هوا رو احساس کردم ولی چند لحظه گذشت و من نیفتادم.چشم هام رو که باز کردم دیدم بین زمین و آسمون معلقم و همه با تعجب نگاهم میکنن البته بجز پادما که با رنگی پریده نشسته بود روی زمین و با چشم های نمناکش نگاه میکرد.خودمم نمیدونم چی شد ولی به آرومی پایین اومدم و صحیح و سالم روی زمین ایستادم.جیسون با بهت سرجاش ایستاده بود و با دیدنم فقط تونست زمزمه کنه:
_چه جوری؟

خاطره ی اون روز طولانی بود ولی من فقط به همین بخش برای تکلیفم احتیاج داشتم برای همین بدون خوندن ادامه ی نوشته ام کاغذ پوستی و قلمم را برداشتم و شروع کردم به نوشتن خاطره ی تولد نه سالگیم و نیروی درونیم که از مرگ حتمی نجاتم داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: شنبه 24 تیر 1396 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
-هی! برو اونور! جلو دیدمو گرفتی!
-
-مگه بهت نمیگم برو اونور؟!

ریتا که هنوز متوجه موقعیت خطرناکش نبود، داشت با عنکبونی که مستقیم به طرفش میومد دعوا می کرد.
-ای بابا.. اصلا نذاشتی بشنوم هری و دامبلدور به هم چی میگن.
-

عنکبوت به چند سانتی ریتا رسیده بود.
-حالا خیلیم مهم نیست، خودم حرف میذارم دهنشون که بیا و ببین!
-

عنکبوت به یک سانتی ریتا رسیده بود.
-هی! ببینم.. تو چرا اینقدر بزرگی؟
-

عنکبوت با ریتا چشم در چشم شد.
-عنکبوووووووووت!

ریتا چرخید تا از دست عنکبوت فرار کنه، اما تا بخواد بال هاشو باز کنه دیگه دیر شده بود؛ عنکبوت ریتا رو از دوتا پای عقبش گرفت و به طرف خودش کشوند. ریتا بیشتر بال زد تا شاید بتونه خودش رو از دست عنکبوت رها کنه، اما هر چقدر بیشتر بال می زد کمتر نتیجه می گرفت.

عنکبوت دیگه کاملا ریتا رو تو چنگال خودش داشت و داشت تار پیچیش می کرد تا در یک فرصت مناسب بخورتش.
ریتا مرگ در ابعاد سوسکیش رو پذیرفته بود و داشت از درگاه مرلین بابت گناهانی که باعث شده به این شکل بمیره طلب عفو می کرد.

-صبر کن ببینم.. به این شکل؟

ریتا که تازه متوجه شده بود چه اشتباهی کرده، به ابعاد انسانی خودش برگشت و عنکبوت رو زیر پا له کرد.
-عنکبوت مزاحم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1396/4/24 23:39:26
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1396/4/25 1:13:14
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven