جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36
مهمانان
1
عضو
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1396 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی شد؟ غذا پیدا کردی؟ وای بوی سیب زمینی سرخ کرده میاد!
- هیچی... داشتم فکر میکردم که با چیپ...

در کوپه به صدا در آمد و این باعث شد که حرف گرنت نا تمام بماند.
نولا در کوپه را باز کرد.

- چیزی میل ندارین دوستان؟

خدمه ی قطار با تعداد زیادی غذا دم در ایستاده بود.

- غذا!
- بله غذا! چیزی نمیخواین؟

ریونی ها گرسنه بودند. ریونی ها غذا میخواستند.
- مگه نگفتن تا دو هفته دیگه غذا نداریم؟

خدمه، با صدای بلندی خندید.
- ممد خدا نکشتت که باز چند نفر دیگرو سر کار گذاشتی.

ریونی ها با تعجب به هم نگاه کردند. ولی خیلی سریع دوباره به سمت خدمه و البته غذا های خوشمزه برگشتند.

- همه ی این غذا ها رو میخوایم! ۱۰ تا قهوه هم بردار بیار.
-دلفی همش؟ پولشو از کجا بیاریم؟
- غذا ها رایگانه دوستان.

ریونی ها به سمت غذا ها حمله بردند و شروع به خوردن آن ها کردند.
هیچکس به پنجره ای که مدرسه دورمسترانگ را نشان میداد توجهی نمیکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/6/28 16:37:53
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- هیچی دیگه تا یه هفته دیگه هممون مردیم!
- نــــــــــــه! من نباید اینطوری بمیرم!

کسی به آماندا که داشت موهاشو از عصبانیت میکند توجهی نداشت.

- اصلا ما چرا با هواپیما نیومدیم؟
- میدونی قیمت یدونه بلیط چقدره؟ دیگه چه برسه به صد تا بلیط!

ملت ریون با ناامیدی به سمت کوپه هاشون به راه افتادن اما با حرف لینی درجا خشکشون زد:
- نه، نمیشه یه هفته بدون غذا اینجا بمونیم!
- تو نظری داری؟
- یا باید از قطار بپریم پایین و به جایی بریم که غذا داره یا باید از سوارخ سمبه های این قطار یه چیزی برای خوردن پیدا کنیم!

مطمئنن کسی دوست نداشت از قطار بپره پایین پس همه پخش شدن و شرع کردن و به گشتن داخل قطار. گرنت چهار دست و پا زیر صندلی ها میگشت و طولی نکشید که چند تکه چیپس پیدا کرد.

در تصور گرنت

با چیپس قرار میذاشت.
با چیپس ازدواج میکرد.
با چیپس بچه دار میشد.
با چیپس بچشون به مدرسه میبرد.
با چیپس شاهد ازدواج بچشون میشد.
با چیپس نوه دار میشد.
آره! اینطوری کلی چیپس گیرش میومد!

در واقعیت

گرنت با خوشحال فریاد زد:
- خودشه!

اما ایکاش میمرد و فریاد نمیزد چون با این کارش توجه ریونی های گرسنه جلب کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1396/5/8 0:04:36
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 28 تیر 1396 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونی ها توی قطار نشسته بودن و منتظر بودن که به دورمسترانگ برسن. هرکدوم داشتن تو راهرو ها راه میرفتن و بعضا کتابی هم دستشون بود تا درساشون براشون دوره بشه.

- خب پس جادوگرا توی قرون وسطی، قهر میکردن.
- نه خیر جادوگرا توی قرون وسطی، پیکسی میشدن، پرواز میکردن.
- نچ! قهرم اصلا!

شاید هم خیلی دقیق نمیخوندن. اما به هرحال درس میخوندن. ریتا که داشت تمرین سوییچ شدن بین سوسک وآدمشو تو 1 ثانیه میکرد روی صندلی نشست.
- کسی غذایی چیزی داره بخوریم؟

ریونی ها لحظه ای درس نخوندن و به هم نگاه کردن. اونا انقدر عجله داشتن که هیچی با خودشون نیاورده بودن. اما اینجا قطار بود، سومالی که نبود. قطعا میتونستن غذا پیدا کنن.

کوپه رستوران قطار- چند لحظه بعد

- غذا!

ریونی ها با ذکر و یاد غذا به یخچال و آشپزخونه ای که که گوشه‌ی کوپه بود حمله ور شدند. اونا حداقل از ظهر که ناهار خورده بودند چیزی به اون معده ی گرسنه نداده بودن.

- خانوما آقایون.

اما ریونی ها اصلا به حرف مردی که بالای سرشان ایستاده بود گوش نمیکردن.

- خانوما آقایون!

همیشه کمی جذبه را برای این جور مواقع نگه دارید. ریون ها لحظه‌ای برگشتن و به مردی که بالای سرشون ایستاده بود نگاه کردن.

- ببخشید الان شما برای چی به آشپزخونه‌ی من هجوم آوردید؟
- برای قدری طعام.
- هن؟

لادیسلاو سری تکون داد. چرا سطح فرهنگ انقدر پایین اومده بود؟

- بچه ها ما برای چی اومدیم اینجا؟

اورلا فکر کرد، فکر کرد و باز هم فکر کرد اما یادش نیومد که چرا به اینجا هجوم آوردن. گرنت درحالی که به مغزش افتخار میکرد گفت:
- برای غذا اومدیم دیگه.
- چیزی هم پیدا کردید تا بخورید؟

با این حرف مرد ریونی ها تازه متوجه شدند، با این که به آشپزخونه هجوم آوردن اما چیزی پیدا نکردن. اونا نا امید شدن، دل شکسته شدن، خواستن شناسه هاشونو ببندن و به سوی جزایر بالاک بشتابن که مرد جمله‌ی امیدوار کننده‌ای رو گفت:
- به زودی قطار می ایسته تا دوباره غذا بیارم.

اما بعد دوباره جمله نا امید کننده ای گفت:
- البته تا یه هفته دیگه جایی توقف نمیکنیم.
- به زودی؟!

حتی اورلا هم میفهمید یک هفته توی قطار، اونم بدون غذا ینی چی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1396/4/28 23:38:29
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 13:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دورمشترانگ مسابقه‌ای برای باهوشا ترتیب داده و ریونکلاو تصمیم به شرکت تو مسابقه داره. از اون طرف هافلپاف هم می‌خواد تو این مسابقه شرکت کنه و خودشون نماینده هاگوارتز باشن. هر دو گروه به امید اینکه زودتر به دورمشترانگ برسن دنبال راهی برای رفتن به دورمشترانگ هستن. ریونکلاوی‌ها تصمیم می‌گیرن با قطار برن در حالی که هافلپاف قراره پروازکنان با جارو بره...


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

- این!
- اون!

ملت ریونکلاوی با تردید برمی‌گردن و به لیسا و لینی که هرکدوم به یه قطار اشاره می‌کردن نگاه می‌کنن.

- آخر کدوم؟
- معلومه که این! اگه با این نریم قهردونم فعال می‌شه‌ها.
- نخیرم وقتی می‌گم اون یعنی اون!

همزمان با گفتن این دیالوگ، به امر الهی خورشید تکونی به خودش می‌ده و نورشو مستقیم به منوی مدیریت لینی می‌ندازه تا انعکاس نور، برقی ازش تولید کنه که چشم همگان رو کور کنه. با این تفاسیر به نظر میومد هیچ‌کدوم کوتاه بیا نبودن و هرکدوم معتقد بودن قطار منتخب خودشون به دورمشترانگ می‌ره.

ریونکلاوی‌ها که در دوراهی بزرگی قرار گرفته بودن، نمی‌دونستن دسته‌جمعی سفر کردن به جزایر بالاک بدتره، یا تا مدت‌ها قهر بودن لیسارو تحمل کردن. به هر حال دیالوگ بعدی اونارو از هرگونه انتخاب سختی نجات می‌ده.

- نه این و نه اون! به نظر میاد جواب آن‌ـه!

همگی رد دست آماندا که به سمتی اشاره می‌کردو دنبال می‌کنن تا به قطار سومی می‌رسن.

- چی؟ هافلپافیا؟ هی... تو مگه نگفتی اونا با جارو قراره برن؟

گرنت با دیدن انگشت اتهامی که به سمتش دراز شده بود، نگاهشو از هافلپافیایی که در حال سوار شدن بر قطار بودن برمی‌داره.
- گرنت به سر جاروهاشون اومده؟

اینجاس که ریونکلاوی‌ها به جای چهره‌ی طلبکار، چهره‌ی مفتخر آمیزی به خودشون می‌گیرن و بعد از مقادیری بالیدن به مغز قشنگ گرنت، به سمت قطار حرکت می‌کنن. نباید می‌ذاشتن هافلیا به دورمشترانگ برسن... یا حداقل زودتر از خودشون برسن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دورمشترانگ مسابقه‌ای برای باهوشا ترتیب داده و ریونکلاو تصمیم به شرکت تو مسابقه داره. از اون طرف هافلپاف هم می‌خواد تو این مسابقه شرکت کنه و خودشون نماینده هاگوارتز باشن. هر دو گروه به امید اینکه زودتر به دورمشترانگ برسن دنبال راهی برای رفتن به دورمشترانگ هستن. ریونکلاوی‌ها تصمیم می‌گیرن با قطار برن در حالی که هافلپاف قراره پروازکنان با جارو بره...


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

- این!
- اون!

ملت ریونکلاوی با تردید برمی‌گردن و به لیسا و لینی که هرکدوم به یه قطار اشاره می‌کردن نگاه می‌کنن.

- آخر کدوم؟
- معلومه که این! اگه با این نریم قهردونم فعال می‌شه‌ها.
- نخیرم وقتی می‌گم اون یعنی اون!

همزمان با گفتن این دیالوگ، به امر الهی خورشید تکونی به خودش می‌ده و نورشو مستقیم به منوی مدیریت لینی می‌ندازه تا انعکاس نور، برقی ازش تولید کنه که چشم همگان رو کور کنه. با این تفاسیر به نظر میومد هیچ‌کدوم کوتاه بیا نبودن و هرکدوم معتقد بودن قطار منتخب خودشون به دورمشترانگ می‌ره.

ریونکلاوی‌ها که در دوراهی بزرگی قرار گرفته بودن، نمی‌دونستن دسته‌جمعی سفر کردن به جزایر بالاک بدتره، یا تا مدت‌ها قهر بودن لیسارو تحمل کردن. به هر حال دیالوگ بعدی اونارو از هرگونه انتخاب سختی نجات می‌ده.

- نه این و نه اون! به نظر میاد جواب آن‌ـه!

همگی رد دست آماندا که به سمتی اشاره می‌کردو دنبال می‌کنن تا به قطار سومی می‌رسن.

- چی؟ هافلپافیا؟ هی... تو مگه نگفتی اونا با جارو قراره برن؟

گرنت با دیدن انگشت اتهامی که به سمتش دراز شده بود، نگاهشو از هافلپافیایی که در حال سوار شدن بر قطار بودن برمی‌داره.
- شاید گرنت به سر جاروهاشون اومده.

اینجاس که ریونکلاوی‌ها به جای چهره‌ی طلبکار، چهره‌ی مفتخر آمیزی به خودشون می‌گیرن و بعد از مقادیری بالیدن به مغز قشنگ گرنت، به سمت قطار حرکت می‌کنن. نباید می‌ذاشتن هافلیا به دورمشترانگ برسن... یا حداقل زودتر از خودشون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1396 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تری چوبدستی اش را به طرف پایش که کمی آنطرف تر افتاده بود () گرفت و با خواندن وردی، پایش مانند روز اول شد. سپس جیغ جیغ کنان و عصبانی به سمت لینی و لیسا دوید.

- صبر کنین منم برسم بهتون. یه فکری دارم. چقدر خنگین شماها آخه!

لینی ناگهان ایستاد و با حالتی چماق به دست به تری چشم غره رفت. در همین حین سایر ریونی ها هم خود را تعمیر کرده و به آنها رسیده بودند. تری که از دویدن با سرعت زیاد گلویش خشک شده بود، آب دهانش را قورت داد و فکرش را با هم گروهیانش در میان گذاشت.

- ما میتونیم با قطار مشنگا بریم!

لینی به فکر فرو رفت. ریونی ها با دست و سوت و جیغ و هورا حمایت خود از فکر تری را نشان دادند.

- البته من خودم قبلا این به ذهنم رسیده بودا!

لینی این را گفت و با بی اعتنایی دوباره به راه افتاد.

- بچه ها بیاین دنبالم! آخرش که باید تا ایستگاه قطارو پیاده بریم!

یک ساعت بعد - ایستگاه قطار

- الآن باید کدوم قطارو سوار شیم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1396 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی و لیسا تمام ملت ریون را به صف کردند و آماده رفتن شدند. بعد از گذشت مدت ها از آن موقع هنوز کسی نمیداند چرا ریونی ها به دورمشترانگ آپارات نکردند یا مثل هافلپافی ها از جارو استفاده نکردند؟ ولی هر دلیلی که دارد حتما عاقلانه است چون ناسلامتی ریونکلاو گروه افراد باهوش و عاقل است، البته اگه از بعضی افراد این گروه بگذریم!
لیسا در بزرگترین پنجره تالار را باز کرد و گفت:
- خب حالا باید یکی یکی بپرید پایین وگرنه باهاتون قهر میشم!

ریونی هایی که نزدیک پنجره بودند به پایین نگاه کردند و درجا پوکر فیس شدند چون ارتفاع پنجره تا زمین بیشتر از 100 متر بود!

- خب چرا مثل آدم از در نریم؟
- چون اگه از در بریم هافلپافی ها میفهمن ما پیاده میریم و آبرومون میره!

آماندا به پایین نگاه کرد، نفش عمیقی کشید و گفت:
- هرچه باداباد.

سپس به سمت پایین پرید. بعد از گذشت چند ثانیه صدایش آمد که میگفت:
- هنوز نرسیدم!

کم کم ریونی ها شجاعتشان را جمع کردند و یکی یکی به سمت پایین پریدند اما هرکدام که میپرید نمیدانست وقتی به زمین برسد چه دردی در انتظارش است!

نیم ساعت بعد

تمام ریونی ها به زمین رسیده بودند؛ در یک طرف تعدادی پا و در طرفی دیگر تعدادی دست بود. بعضی از ریونی ها که هنوز سالم بودند از دور میتوانستند لینی و لیسا را ببینند که صحیح و سالم از در هاگوارتز خارج میشدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1396/4/3 0:46:20
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: جمعه 2 تیر 1396 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-هیچی رز. احتمالا خواب دیدی!

خطر از بیخ گوش گرنت گذشته بود.
به جستجو ادامه داد.

تالار عمومی ریونکلاو

تقریبا ساعت 8:15 شده بود.

-اون از گرنت اینم از جرالد. فکر کنم بهتره بریم جرالد رو صدا کنیم و بدون گرنت بریم.

لینی کلاوس را فرستاد تا این بار جرالد را صدا کنید.
قبل از رفتن او گرنت وارد تالار شد.

- پیدا کردم!
- کجا بودی؟ چیو پیدا کردی؟ میدونی چقدر معطل شدیم؟
- تالار هافلپاف بودم. اونا میخوان با جارو برن.
- اون وقت اینو از کجا فهمیدی؟ چطور رفتی تالار هافلپاف؟

گرنت با حالت مسخره ای به همه نگاه کرد.
- توی نامه یکی از بچه ها به خانوادش خوندم. اینکه چطور رفتم هافلپاف هم نمیگم!

گرنت بدون منتظر ماندن برای پاسخ بچه ها به جای کلاوس رفت تا جرالد را صدا کند.
کمی بعد گرنت به همراه جرالد برگشت.
وقت رفتن بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/4/3 5:55:13
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1396 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح فردا، هوا افتابي و سرد بود.
نه ببخشيد افتابي و گرم بود.
نه افتابي بود ولي سوز ميامد.
همه بروبچ ريون ساعت ٨ جدر تالار عمومي ريونكلاو گرد هم امده بودند، به جز يك نفر! گرنت پيج!

ليني به شانه جرالد ضربه اي زد و گفت:
- تو ميدوني گرنت كجاست؟
- اره پيش منه.
- اع كوش؟
- ايناهاش تو جيبم!
- زود برو پيداش كن وقت نداريم!

سپس آنچنان بر پس سر جرالد كوبيد كه جرالد خود به خود دم در خوابگاه پسران فرود آمد.
جرالد وارد شد. در اتاق را باز كرد ولي اثري از گرنت نبود.

تالار عمومي هافلپاف


گرنت، نرم و اهسته در محوطه تالار حركت مي كرد. خدا مي داند كه او چطور وارد تالار هافلپاف شده بود ولي از مغز خوشگل او هر كاري ساخته بود و هيچ شكي در آن نبود.
گرنت در فكر آن بود كه سفر هافلپافي ها را به تعويق بيندازد پس عزم خود را جزم نموده و به سوي خوابگاه هافلپافي ها رفت.
وقتي وارد شد صداي خرو پف آن ها كه سر به آسمان كشيده بود را شنيد پس با خيال راحت وارد اتاق شد.
هافلپافي روي كوهي از كتاب هاي "اطلاعات عمومي جادويي" به خواب عميقي فرو رفته بودند.

گرنت نيشخندي زد و با خود گفت:
- يه دليلي داره اينا سخت كوشن و ما باهوش!

سپس روي پنجه پا راه رفت و به دنبال بليط هواپيماي دور مشترانگ گشت تا آن ها را نيست و نابود و از صحنه ي جادوگري محو نمايد.
گرنت همه جا را گشت. توي كيفا، تو كشوي جورابا، لاي كتابا ولي نبود كه نبود. سپس فكري به ذهنش رسيد. زير تخت!
گرنت روي زمين دراز كشيد و دست خود را تا ارنج به زير تخت برد و چيزي را در دستان خود گرفت و بي اختيار فشار داد و صداي جيغ مانند آن صداي خرو پف هارا در هم شكست. بله آن چيزي نبود جز صداي جير جير اردك حموم يكي از دوستان عزيز هافلپافي!
ناگهان گرنت جمله اي شنيد كه مو به تنش راست كرد.
- اون صداي چي بود؟

يعني چه بر سر او خواهد آمد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 29 خرداد 1396 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به اين فكر ميكردند چطوري ميتونن زودتر به دور مشترانگ برسند
-اووووف خيلي از اينجا دوره.
-نه حتما يه راهي هست ما بايد زودتر از هافلپاف ها برسيم .
در همين حين در تالار باز ميشود و يكي از ريوني ها با خوشحالي وارد ميشود ميگويد:
- يافتم يافتم
بچه ها ....
همه با خوشحالي دور شيلا جمع ميشن
-شيلا چي شده ؟!
- بگو بگوووو چي رو يافتي ؟!
-واي شيلا دق مرگمون كردي حرف بزن ديگه دختر !
شيلا: بچه ها من الان از كتابخونه ميام زير برج ريوني ها يه راه مخفي به دور مشترانگ هست
ولي خيلي خطرناكه ممكنه تو اين راه با گرگينه ها روبرو شيم
ميدونيد كه هر كي رو گاز بگيرن بايد با انسان بودن خدافظي كنه ....
بچه ها با ترس به همديگه نگاه كردن
-يعني راه ديگه اي نيست ؟!
-نه من كل كتابخونه رو اوردم پايين كه يه راه راحت تر پيدا كنم
ولي نبود كه نبودددد


-پس راهي نموده دوستان ماااا فردا آماده ميشيم كه بريم
همه بريد بخوابيد كه فردا سرحال باشيد ....


همه رفتن به خوابگاهاشون
فردا روز سرنوشتشون بود
ريوني ها بايد آزمون سختي رو بدن ....
آيا موفق ميشن به امتحانات برسن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر واقعا می‌خواهی کسی را بشناسی‌، ببین با زیردستانش چطور رفتار می‌کند، نه با آدم‌های هم‌سطح خود.
(سیریوس بلک )
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟