جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 شهریور 1396 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره دو
از نیمه شب گذشته بود
بلک از اتاق هیپو گریفش خارج شد و به سمت اتاق خوابش می رفت
از کنار یک قالیچه که به دیوار وصل شده بود گذشت و زیر لب گفت:
«از همه تون متنفرم»
همین که به اتاق رسید صدای خنده جن خانگی اش را شنید
بالاخره بعد از چند دقیقه به خواب رفت
اما از حرکت پلک هایش معلوم بود که دارد کابوس می بیند :

«و حالا صبر کنید تا جوان ترین قهرمان را معرفی کنم هری پاتر»
بلک که از خشم می لرزید به جایگاه داوران نگاه کرد
مالفوی با خنده هری را به فرد بغل دستیش نشان می داد
بلک به راحتی میتوانست ولدمورت را تشخیص دهد
«و حالا قهرمان کوچک از شعله های اتش جا خالی می ده اما نمی تونه جاروش رو کنترل کنه و زمین می خوره وای پسر کوچولو بیچاره رو نگاه کنید و حالا اژدها به سمت اون میره ولی هری جاخالی میده ولی اژدها تونست زخمیش کنه بهتره ده امتیاز به اژدها بدیم»
بلک در حالی که به اطراف نگاه می کرد تا هری را نجات بده مودی را دید
سریع پیش مودی رفت و سعی کرد تا با اون حرف بزنه اما مودی گفت:«می دونی بلک من و لرد سیاه خیلی شبیه به هم هستیم هر دو از پدرانمان متنفر بودیم و هر دو لذت کشتن اون ها رو تجربه کردیم بلک»
و به بلک نگاه کرد و گفت :«با پسر خوندت خداحافظی کن و بهتره به اسمون نگاه نکنی»
ولی بلک بدون نگاه کردن به اسمون هم می دونست چه اتفاقی افتاده علامت شوم در اسمون می درخشید

«پاشو بلک یه اتفاقی افتاده»
بلک گفت«چی شده لوپین»
ریموس لوپین گفت:«گوش کن ولی دامبلدور گفته که هری و دوستاش دارن می رن وزارت خونه »
بلک پرسید:«اما برای چی ؟»
ریموس :« خواب دیده که ولدمورت داره تو رو شکنجه می ده تا یه چیزی رو بهش بدی
باید سریع حاظر شی اعضای محفل راه افتادن ما هم باید بریم»
بلک:«سریع حاضر می شم»

«پایان»


درود بر تو فرزندم.

بدک نبود... گرچه خیلی جای کار داشت.

برای مثال اول از همه بریم سراغ دیالوگ نویسی هات:
نقل قول:
«پاشو بلک یه اتفاقی افتاده»
بلک گفت«چی شده لوپین»
ریموس لوپین گفت:«گوش کن ولی دامبلدور گفته که هری و دوستاش دارن می رن وزارت خونه »
بلک پرسید:«اما برای چی ؟»


- پاشو بلک یه اتفاقی افتاده!

بلک گفت:
- چی شده لوپین؟

ریموس لوپین گفت:
- گوش کن ولی دامبلدور گفته که هری و دوستاش دارن می رن وزارت خونه!

بلک پرسید:
- اما برای چی؟


متوجه شدی؟ علائم نگارشی هم فراموش نشه.

به امید رفع مشکلاتت در ایفای نقش، تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/15 23:03:01
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 شهریور 1396 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره دو

هوا تاریک بود
مردی تازه به خواب رفته بود اما از روی چهره اش معلوم بود که داشت کابوس می دید

چهره هایی پوشیده در شنل دست هایی فاسد که به سمت او دراز شده بود سپس همه انها ناپدید شدند و او به پسری چشم دوخته بود که از دست اژدهایی فرار می کرد ...
پسری با زخمی به شکل صاعقه بر روی پیشانی اش
سپس الستور مودی را دید که دهانش را باز کرد اما به جای صدای ارامش بخشش صدای سردی را شنید که می گفت
ه‍‍‍‍‍ری پاتر

پاشو بلک !
بلک گفت:چی شده دامبلدور
+:اسنیپ گفته که پاتر خواب دیده ولدمورت داره تو رو شکنجه می ده حتما می ره که تو رو نجات بده
بلک:کجا رفته
دامبلدور: رفته وزارت سحر و جادو

درود بر تو فرزندم.

هوووووم... این چیزی که نوشتی یکم جای کار بیشتری داره. فقط یکم ها... منظورم اینه که خیلی سریع پیش بردی سوژت رو. تا خواننده میاد بفهمه چی شده و چرا، تموم میشه. نکن اینکارو. یکم وقت بذار، یه نمایشنامه بهتر و قوی تر بنویس و بعد برگرد.
فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/14 23:09:42
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 شهریور 1396 13:28
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر گروه‌بندی
هرماینی گرنجر!
با نگرانی جلو رفتم. فکر می کردم قراره ازمون امتحان می گیرن. رفتم و نشستم و کلاه رو رو سرم گذاشتم.
نگران بودم بیفتم اسلایترین.

خوب یکم درمورد خودت بگو

درمورد خودم؟ پس اون همه کتاب که حفظ کردم چی شد؟!

_خب. من خیلی درسخونم و همه کتابامو حفظم. میشه گفت شجاعم و خیلی هم سخت‌کوش. اما مشنگ زاده م و نمیتونم برم اسلایترین
_واو به نسبت یه مشنگ زاده خیلی اطلاعاتت بالاست. حالا بگو... ریونکلاو یا گریفندور؟

نفس راحتی کشیدم اما قبل از اون که بتونم چیزی بگم کلاه داد زد
گریفندور

منم با خوشحالی به سمت میز گروهم رفتم که همه داشتن برام دست میزان

بعد از من یه پسر مک قرمز رفت که همه برادراش رو میزما نشسته بودن. یکم طول کشید اما بلخره گفت گریفندور. من می دونستم که اون پسر ازم خوشش نمیاد اما نه اونقد که حاضر نباشه پیشم بشینه.
وقتی گفتن هری پاتر همه میخواستن ببینن که اون همگروهیشون میشه یا نه. وقتی که بهش نگاه میکردم متوجه شدم که میگه نگو اسلایترین
بعد از یکی دو دقیقه کلاه هم گفت گریفندور. خب دیگه
من از همگروهیام پرسیدم که چرا اینقدر گروه‌بندی هری پاتر طول کشید اونا هم گفتن مال تو بیشتر طول کشید. باورم نمیشد اما حقیقت بود.

حالا واقعا خوشحال هستم که عضو گریفندور م

درود بر تو فرزندم.

خب... بدک نبود. اصول اولیه نوشتن رو بلدی تقریبا. با ورود به ایفا مطمئنم که از این هم بهتر میشی.
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سامر در 1396/6/14 13:37:13
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/14 22:58:48
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 شهریور 1396 09:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5
همهمه ی بسیاری در سراسر هاگوارتس در جریان بود
در این هنگام پروفسور مک گوننگال با زدن قاشق به لیوان
بچه ها رو ساکت کرد و
گفت:با اجازه ی پرفسور دامبلدور گروه بندی را شروع میکنیم
سپس اسم بچه ها را خواند
لونا لاو گود کلاه گروه بندی:
هوووووم....خود نمایی ,به نظرم بیشتر از این که خود نمایی باشی
خوش و ذکاوت داری ....رونکلاو
....سراست
پروفسور مک گناگال: سدریک دیگوری کلاه گروه بندی :تو را تو کدوم گروه بزارم؟....هوووووم
پشت کار زیادی داری....هاپل پاف

سپس با لحنی آرام پرفسور مک گناگال هری پاتر را صدا زد هری با ترس روی صندلی نشست و زیر لب می‌گفت اسلیترین نباشه اسلیترین نباشه کلاه گروه بندی گفت پس سلیترین نباشه نه
به نظرم اسلیترین برای تو خیلی خوبه باشه اگه تو میخوای ....
گیریفیندور
پرفسور مک گناگال دراکو مالفوی
کلاه گروه بندی: اسلیترین
پرفسور مک گناگال رونالد ویزلی
کلاه گروه بندی هوووووم ی ویزلی دیگه ....گیریفیندور
پرفسور دامبلدور:امیدوارم
در هر گروهی که هستید باعث
سرافکندگی گروهان نشوید و حالا میتوانید به سر میز گروه خود بروید و هرچه دوست دارید بخورید
و این دوره از هاگوارز هم پایان یافت

درود دوباره برتو فرزندم.

ببین، اول از همه... ظاهر پست. بیا و طبق این فرمول که من میگم برو جلو:

نقل قول:
سپس با لحنی آرام پرفسور مک گناگال هری پاتر را صدا زد هری با ترس روی صندلی نشست و زیر لب می‌گفت اسلیترین نباشه اسلیترین نباشه کلاه گروه بندی گفت پس سلیترین نباشه نه
به نظرم اسلیترین برای تو خیلی خوبه باشه اگه تو میخوای ....
گیریفیندور
پرفسور مک گناگال دراکو مالفوی
کلاه گروه بندی: اسلیترین
پرفسور مک گناگال رونالد ویزلی
کلاه گروه بندی هوووووم ی ویزلی دیگه ....گیریفیندور
پرفسور دامبلدور:امیدوارم
در هر گروهی که هستید باعث
سرافکندگی گروهان نشوید و حالا میتوانید به سر میز گروه خود بروید و هرچه دوست دارید بخورید


سپس با لحنی آرام پرفسور مک گناگال هری پاتر را صدا زد. هری با ترس روی صندلی نشست و زیر لب می‌گفت:
- اسلیترین نباشه اسلیترین نباشه!

کلاه گروه بندی گفت:
- پس اسلیترین نباشه نه؟ به نظرم اسلیترین برای تو خیلی خوبه باشه اگه تو میخوای ....گیریفیندور!

پرفسور مک گناگال:
- دراکو مالفوی
- اسلیترین

پرفسور مک گناگال:
- رونالد ویزلی
- هوووووم ی ویزلی دیگه ....گیریفیندور

پرفسور دامبلدور:
- امیدوارم در هر گروهی که هستید باعث سرافکندگی گروهان نشوید و حالا میتوانید به سر میز گروه خود بروید و هرچه دوست دارید بخورید.


حله؟ این از ظاهر پستت.
سوژه پردازیت همچنان خیلی جای کار داره. میتونی خیلی خوب بنویسی اگر توی ایفا همینقدر پیگیر باشی و البته با درخواست های نقدت مشکلاتت رو حل کنی.
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/14 13:31:45
@ \/\/ i /\/
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1396 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایقی از نیمه شب گذر کرده و ماه، بر فراز چمنزار های هاگوارتز، حکمرانی می کند.
سکوت راهروهای مرمرین هاگواتز، حق شکستن ندارند؛ اما پسرکی مغرور، هر روز و هرثانیه قوانین را در هم می شکند. چه کسی می تواند حتی نگاهی ناسزا به چهره ی افسارگسیخته ی تک پسر لوسیوس مالفوی، وزیر جادوی جدید انگلستان، بیندازد؟! هرچند دراکو تظاهر به رضایت دارد؛ لیکن از زمزمه ها و پچ پچه های ناخوشایند دانش آموزان، قلب متحمل سرمایش، می لرزد و در هم می پیچد. کیست که توانایی درک این پسرک مغموم مسکوت را دارا باشد؟
دراکو وارد دستشویی دخترانه ی متروکه ای می شود که این روزها برایش بسی آشناست.نفس های مضطربش خبر از دردی نابسامان می دهند.دردی ناشی از کاهش توان و نیروی او...
حفره ی اسرار را باری دیگر با کلماتی دشوار می گشاید و رنج و محنت بردگی را می پذیرد.تاریکی تالار، دلیلی موجه است برای افزایش وحشت...
- دیر کردی دراکو!
نجوایی خشمگین، تالار را در آغوش گرفته و بر انزوای پسرک سبزپوش می افزاید.با لرزش صدای سردش لب هایش را می گشاید:متأسفم سرورم. نتونستم زودتر بیام.
-می بینم که تنهایی! پس قربانی من کجاست؟ مگر نگفتم اونو همراه خودت بیار پسره ی احمق؟!
-سرورم! من کمی...کمی مردد هستم.هرمیون گرنجر یک گندزاده ست.جون بی ارزش اون...فکر نمی کنم که ارزشی...
-ساکت شو! تو توانایی درک اوامر من رو نداری.اگر نمی تونی اجراش کنی، میتونم کسی دیگر رو اجیر کنم!
فریاد مرد شفاف، باعث زمین خوردن پسرک ضعیف می شود.سوسوی نور، اشک های او را به نمایش گذاشته.مرد، آرام تر از قبل می گوید: فقط چند دقیقه مهلت داری تا همونطور که قبلاً گفتم، اون دختر رو بیاری.وگرنه خونوادت فدای این تصمیم خواهند شد.
دراکو با نهایت قدرتش و با استفاده از چوبدستی، از تالار خارج می شود. اما انگیزه ای برای خروج از دستشویی ندارد.مشتی آب بر صورت سردش می پاشد؛ولی اشک ها گستاخ تر از آن اند که محو شوند.
باز هم صدایی مزاحم آه پر دردش می شود: چی شده پسرجون؟چرا گریه می کنی؟
دراکو نگاهش را به سمت میرتل سوق می دهد:تو دیگه چی میگی؟گمشو بیرون!
-آهای پسرک بی ادب افاده ای!اینجا خونه ی منه.نه تو!
در هوا جا به جا می شود و کمی به دراکو نزدیک تر: حالا بگو ببینم،چرا گریه می کنی؟نکنه باباجونت رو اخراج کردن؟
قهقهه اش به ناگاه متوقف می شود.نگاه لرزان و سرخ دراکو، اشباح را نیز متأثر می کند!
پسرک برزمین می افتد:هرمیون...نه...من هرمیون رو دوست دارم...چِ...چطور می تونم اجازه بدم...
و هق هقش سرتاسر سالن را پر می کند.
میرتل با شادی جیغ می کشد:چی؟ تو اون دختره که همش مزاحمم میشه رو دوست داری؟وااای! من باید اینو به همه بگم!یوهـــو!
از در عبور می کند و تلاش دراکو برای متوقف کردنش بی ثمر می شود.
دراکوی لوس و ازخودراضی،نواده ی سالازار اسلیترین؛نمی تواند انتخاب کند.دختری گریفندوری یا خانواده ای مرگخوار؟!
ناگهان قدم هایش جان می گیرند. «شاید باید خود را فدا کند تا دیگران فدا نشوند.»این جمله همچون ناقوس مرگ در ذهن مخدوشش به تلاطم می افتد...
هیچکس سرنوشت شوم او را در هیچ کتابی نخواهد نوشت؛اما، بی گناهان احتمالی نیز، فدای نفرت بی موقع او نخواهند شد...
و کدام پیشگو خبر از زمانی داد که نواده ی برگزیده، به پیکار با لرد سیاه می رود؟

درود فرزندم

چقدر این نمایشنامه برام آشناس... بذار ببینم... فکر کنم اینو یه بار دیگه هم تایید کردم. درسته که کلاه پیری شدم اما حافظه ام هنوز کار میکنه. چرا نمایشنامه‎ای که توسط یه نفر دیگه نوشته شده

قطعا تا وقتی که نمایشنامه از خودت نباشه...
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/13 19:47:39
ویرایش شده توسط 13nim84 در 1396/6/13 20:29:35
@ \/\/ i /\/
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1396 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
="">تصویر شماره 4 کارگاه نمایشنامه نویسی
جینی ویزلی ، دختری ارام و تاحدی خجالتی وتنها دختر خانواده ی ویزلی ، بر روی صندلی چوبی در گوشه ای از کتابخانه در حالی
که موهای لخت و قرمز رنگش را نوازش میکرد ، با اشفتگی کتاب جلوی دستش را به ارامی ورق میزد و اصلا برایش مهم نبود در کتاب چه نوشته شده است ! ناگهان نفس های سرد و بی روح شخصی را احساس کرد؛ با نگرانی برگشت و با پسری لاغر و
موهای بلوند شانه خورده مواجه شد ، از نگاه پسرک فهمید شخصی که روبه رویش ایستاده است بسیار مغرور است.
جینی دراکو را شناخت و به مالفوی گفت : هی نابغه اینجا شده جای هر بی سرو پایی اومدی دوباره چه خرابکاریی بکنی؟!
-مالفوی : به نظرت ویزلی، توی کتاب خونه چیکار میکنن؟ خو معلومه اومدم کتاب بخونم .
-جینی: زنبور ویز ویزی فکر نمیکنم اومده باشی کتاب بخونی .
بگو و مگو های جینی و دراکو ادامه میابد . همه دور ان دو جمع شده اند و به دعوایشان را میبینند .
- هرمیون: هی . تو ای اشغال نفرت انگیز بد تر از سوک دست از سر جینی بردار.
مالفوی با لحنی طعنه امیز به هرمیون میگه دو رگه ی کثیف .
جینی کتابش را بر میداره با عصبانیت به سمت صندلی دیگه ای میره.
-مالفوی: هی نگاش کنید ... اون ی ترسو هستش.
جینی به سرعت چوب دستیش رو به سمت مالفوی میگیره .
مالفوی از ترس عرق میکند و با چشمان پر از ترس به چوبدستی جینی نگاه میکند.
-نویل: ارزششو نداره جینی چوبدستیتو بذار کنار.
جینی چوبدستیشو میزاره روی میز و یک مشت محکم توی صورت مالفو ی میزنه.
-مالفوی: به هیچکس چیزی نگید . فهمیدید چی گفتم ؟ هیچکس در مورد امروز چیزی نفهمه.
جینی با خوشحالی و با دقت زیاد کتابش را میخواند و هرگز امروز را فراموش نمیکند.

درود فرزندم

هووووم... بهتر شد. گرچه بازم به نظرم سوژه جای کار زیادی داشت. میتونستی بیشتر از دعوا بگی اما باز هم قابل قبول بود. فقط دقت که دیالوگ ها رو به این صورت بنویسی و به اینترها هم دقت کن.

ناگهان نفس های سرد و بی روح شخصی را احساس کرد؛ با نگرانی برگشت و با پسری لاغر و موهای بلوند شانه خورده مواجه شد ، از نگاه پسرک فهمید شخصی که روبه رویش ایستاده است بسیار مغرور است.
جینی دراکو را شناخت و به مالفوی گفت :
- هی نابغه اینجا شده جای هر بی سرو پایی اومدی دوباره چه خرابکاریی بکنی؟!
- به نظرت ویزلی، توی کتاب خونه چیکار میکنن؟ خو معلومه اومدم کتاب بخونم .


امیدوارم با ورود به ایفا اشکالاتت برطرف بشه...

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/13 19:39:08
KrIsToFeR تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1396 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر 3
نیمه شبی اسنیپ با آیینه ی اسرار خیره میشود
او تصویر خودش را در آینه با لیلی میبیند و با او صحبت میکند
اسنیپ:من به خاطر تو هم که شده از هری در مقابل لرد محافظت میکنم
لیلی:ولی من این رو از تو نمیخام
اسنیپ:پس چی از من میخوای
لیلی:علاوه بر این می‌خوام اون رو در مقابل خطر ها حفظ کنی
هری داشت با شما حرف های آن ها را می‌شنید و فکر کرد که اسنیپ علاقه ای به لیلی دارد و اعصابش از دست اسنیپ خورد شد اسنیپ فهمید که او با شما شب گردی میکند
روز بعد هری را به حظور خود آورد
و گفت
دیشب کجا بودی
هری:در طالار گریفیندور
اسنیپ:دوروغ نگو.از بچه ها پرسیدم ولی گفتند از تو خبری ندارند.به خاطر دوروغ گویی تو ۵۰ امتیاز از گیریفیندور کم میشه.
هری:لطفاً کم نکنید.
اسنیپ:پس راس بگو.نکنه پیش آیینه به حرف کسی گوش میدادی هاااان راستشو بگو.داشتی به حرف من گوش می‌دادی اگر گوش می‌دادی به هیچ کس نگو وگرنه ۱۰۰امتیاز از گروهتون کم میشه
هری:بب باشه .ولی به دوستان هم نگم
اسنیپ:به هیچ کس حتی اون دوتا احمق.
هری:اما دوستام که..
اسنیپ:هستن.حالا زود از اتاق من برو بیرون زود .
هری با ترس و لرز از اتاق رفت بیرون وتا آخر عمرش به هیچ کس چیزی نگفت

درود دوباره فرزندم

به نظرم هنوزم جای کار داری. متن تو پر از دیالوگه. رول باید فضاسازی هم داشته باشه، گرچه قاعده خواستی برای مقدار فضاسازی و توصیف وجود نداره؛ اما توی رول تو نداشتن توصیف کاملا حس میشه.

به نمایشنامه هایی که تایید کردم نگاه کن تا متوجه منظورم بشی.

فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط 13nim84 در 1396/6/13 19:14:46
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/13 19:31:59
@ \/\/ i /\/
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1396 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5
هری تازه به هاگوارز آمده بود و باید گروهش انتخاب میشد هرماینی و رون ویزلی در گیریفیندورانتخاب انتخاب شدند و نوبت به هری رسید هری روی صندلی نشست در همان لحظه صندلی شکست و همه اسلیترینی ها مسخره اش کردند دامبلدور گفت صندلی دیگری بیاورند کلاه را سرش گذاشت ولی او آنقدر کوچک بود که کلاه سرش را خورد هری به اشتباه گفت اسلیترین نباشه و کلاه که داشت خفه میشد گفت هری در گی..گیریف...گیریفیندور باشه و کلاه را از سر هری در آوردند و کلاه نفس راحتی کشید

درود بر تو فرزندم.

این یه نمایشنامه نبود... بیشتر انگار یه صحنه رو اومدی یه نفس، با تمام سرعت تعریفش کردی و رفتی. وقت بیشتری بذار، بیشتر توصیف کن، راحت تر بنویس، مطمئن باش که موفق میشی.
فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/13 17:29:44
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/13 17:55:33
@ \/\/ i /\/
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1396 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
="">تصویر شماره 4 کارگاه نمایشنامه نویسی
جینی ویزلی ، دختری ارام و تاحدی خجالتی وتنها دختر خانواده ی ویزلی ، بر روی صندلی چوبی در گوشه ای از کتابخانه در حالی
که موهای لخت و قرمز رنگش را نوازش میکرد ، با اشفتگی کتاب جلوی دستش را به ارامی ورق میزد و اصلا برایش مهم نبود در کتاب چه نوشته شده است ! ناگهان نفس های سرد و بی روح شخصی را احساس کرد؛ با نگرانی برگشت و با پسری لاغر و
موهای بلوند شانه خورده مواجه شد ، از نگاه پسرک فهمید شخصی که روبه رویش ایستاده است بسیار مغرور است.
جینی دراکو را شناخت و طوری وانمود کرد که عمیقا مشغول کتاب خواندن است.
در حالی که گونه هایش سرخ شده بود و عرق از پیشانیش میچکید ، با صدای لرزان که فقط به خاطر عشق به مالفوی بود سرش را به ارامی بالا اورد و میخواست سر سخن را باز کند که نویل به سمت ان ها اومد و گفت :
-چیزی شده جینی ؟
-جینی : نه مشکلی نیست .... نویل ... و دگر بار سکوت میکند.
مالفوی با غرور رو به نویل میکند و میگوید زنبور ویز ویزی بهتره از اینجا بری .
-نویل : ساکت شو مالفوی .
-مالفوی : رفتار دوستانه نیست.
جینی که دیگر صبرش تمام شده است با عصبانیت به هر دوی ان ها میگوید کافی است و هر چه سریع تر از اینجا برید.
مالفوی هم با رفتاری طعنه امیز ان جا را ترک میکند.

درود بر تو فرزندم.

سوژت یه مقداری مشکل داشت... جینی عاشق مالفوی بود؟! چرا؟! چطوری؟!
و مالفوی اونجا از جینی چی میخواست؟ کلا چیشد؟ خیلی سریع همه چیز اتفاق افتاد!
در مورد ظاهر پست، دیالوگ هاتو به این شکل بنویس:

نقل قول:
مالفوی با غرور رو به نویل میکند و میگوید زنبور ویز ویزی بهتره از اینجا بری .
-نویل : ساکت شو مالفوی .
-مالفوی : رفتار دوستانه نیست.
جینی که دیگر صبرش تمام شده است با عصبانیت به هر دوی ان ها میگوید کافی است و هر چه سریع تر از اینجا برید.


مالفوی با غرور رو به نویل میکند و میگوید:
- زنبور ویز ویزی بهتره از اینجا بری .

نویل:
- ساکت شو مالفوی .
- رفتار دوستانه نیست.

جینی که دیگر صبرش تمام شده است با عصبانیت به هر دوی ان ها میگوید کافی است و هر چه سریع تر از اینجا برید.


مطمئنم که اگر یکم وقت بیشتری بذاری، میتونی خیلی بهتر بنویسی. پس فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/13 17:26:17
KrIsToFeR تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1396 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره پنج

همهمه بسیاری در سرسرای هاگوارتز در جریان بود دانش اموزان خوشحال و پر از شور و شوق بودند در این هنگام پرفسور مک گونگال با زدن قاشق به لیوان بچه ها را ساکت کرد و سپس گفت:<<با اجازه ی مدیر مدرسه گروهبندی را شروع میکنیم.>>سپس اسم بچه هارا خواند پس ازخوانده شدن اسم هری پاتر معروف نوبت به نفر بعد رسید پرفسور مک گونگال ابتدا مکسی کرد سپس با لحنی که تعجب در ان بود با مقدار کمی لکنت گفت:<<ججج..ک دراگون >> همه هاگوارتز تعجب کردند نگاه ها به پسری در انتهای سالن دوخته شد پسری با موهایی بلوند که به سفیدی میزد و صورتی مسمم و چشمانی مشکی اما صورتش رنگ پریده بود و دندان های نیشش از لبانش بیرون زده بود .اخرین بازمانده خاندان قدرتمند دراگون به هاگوارتز امده بود .جک با قدم های محکم که صدایشان در هاگوارتز میپیچید به سمت کلاه گروهبندی رفت چهره اش مسمم بود بر روی صندلی نشست .
کلاه گروهبندی ساکت بود ولی ناگهان به حرف آمد و با صدای بلند خود گفت:<<امممم...خیلی سخته ...پشت این همه جدیت یه قلب مهربان داری که یعنی مناسب هافلپاف هستی ولی نه هوشت خیلی زیاده پس باید بری ریونکلاو ....اما نه
جد تو سالازار اسلیترین بوده پس اسلیترین جایگاه مناسبته ولی خانواده مادریت از نوادگان گودریگ گریفندور بودن .............من برای اولین بار گیج شدم ولی فهمیدم ......سپس اسمی را فریاد زد .....گریفندور!!!!!!>> گریفندوری ها بسیار خوشحال شده بودند جک لبخند کوچکی زد و به سمت میز گریفندور راه افتاد ....چشمش به صندلی خالی افتاد درست کنار هری پاتر نشست .هری به او گفت:<<سلام جک اسم من هری هست ...هری پاتر حاضری با هم دوست بشیم؟؟!>>جک لبخندی زد و بلاخره از آن حالت جدی بیرون آمد سپس رو به هری گفت<<سلام ... باشه حاضرم باهات دوست بشم ولی من یک خون آشام هستم البته خون رو به صورت بسته بندی میخورم ولی ممکنه پشت سرت حرف بزنن .>>سپس دستش را دراز کرد و با هری دست داد بعد خوردن شام آنها به سمت خوابگاه گریفندور راه افتادند و...

درود بر تو فرزندم.

اول از همه در مورد دیالوگ نویسی، دیالوگ ها و توصیفات بعد و قبلش رو به این شکل بنویس:

نقل قول:
پرفسور مک گونگال با زدن قاشق به لیوان بچه ها را ساکت کرد و سپس گفت:<<با اجازه ی مدیر مدرسه گروهبندی را شروع میکنیم.>>سپس اسم بچه هارا خواند پس ازخوانده شدن اسم هری پاتر معروف نوبت به نفر بعد رسید


پرفسور مک گونگال با زدن قاشق به لیوان بچه ها را ساکت کرد و سپس گفت:
- با اجازه ی مدیر مدرسه گروهبندی را شروع میکنیم.

سپس اسم بچه هارا خواند پس ازخوانده شدن اسم هری پاتر معروف نوبت به نفر بعد رسید.


از علائم نگارشی مثل علامت تعجب و سوال هم یکبار استفاده کنی کافیه. تعداد بیشترش جمله رو تعجبی یا سوالی نمیکنه.
سوژت هم بدک نبود. هرچند که جای کار داشت حسابی. اما بهرحال تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/9 15:34:11
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/9 15:34:37