جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1396 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تصوير شماره ٥
جينى با نگرانى همراه انبوهى از دانش آموزان سردرگم و هيجان زده، وارد سرسراى اصلى شد. با شنيدن صداى تحسين دانش آموزان اطرافش، با كنجكاوى به جايى نگاه كرد كه آن ها نگاه مى كردند. سقف سرسرا انعكاسى از آسمان بيرون بود. گويى سقفى در آنجا وجود ندارد.
از سمت چپش، صداى آشنايى شنيد:
" هى جينى."

جينى به برادر بزرگش، جورج خيره شد. جورج لبخندى زد:
" موفق باشى."

جينى هم لبخند زد و تلاش كرد بدون اينكه كسى متوجه شود، به ميز طويل گريفندور نگاهي بيندازد.
"اون اينجا نيست."

او صداى ذهن خود را شنيد و تلاش كرد تا روى فضاى اطرافش تمركز كند.
پرفسور ها همگى پشت ميز طويل نشسته بودند و به دانش آموزان سال اولى، كه جينى هم بينشان بود، نگاه مى كردند.
جينى با نگرانى به آن كلاه كهنه خيره شد و داشت به اين فكر مى كرد كه اگر گريفندور بيفتد، شايد آن پسر مو مشكى بالاخره به او توجه كند و شايد بتواند با او هم صحبت شود. با شنيدن اسمش، از افكارش به بيرون پرتاب شد و به طرف صندلى چوبى رفت.
پرفسور جدى اى كلاه را روى موهاى قرمزش گذاشت. تاريكى او را در بر گرفت
جينى صداى كلاه رو شنيد.
"خب.. بزار ببينم. مهربون. صادق و ساده. ولى شجاعت زيادى داره. گريفندور يا هافلپاف؟؟"

جينى فكر كرد كه اگر به هافلپاف برود، از برادرانش جدا و اولين فرد تو خانواده خواهد شد كه در گريفندور نيست. از فكر جدايى از آنها به خود لرزيد. و مهم تر از همه، نمى توانست با هرى پاتر عزيزش در يك گروه باشد و يا در كنار او صبحانه بخورد.
صداى كلاه آمد:
" مطمئنى؟ هافلپاف گروه خوبى براى توئه. دوستان زيادى اونجا خواهى داشت."

جينى شك نداشت كه هافلپاف گروه دانش آنوزان مهربان و زرنگ است. اين را از پرسى و مادرش شنيده بود. اما با اين حال، احساس مى كرد به گريفندور تعلق دارد.
" بسيار خب.... گريفندور."

صداى كلاه در سرسرا پيچيد.
كلاه از روى سرش برداشته شد و او با هيجان و خوشحالى به طرف جايى رفت كه برادرانش براى او دست مى زدند. هرماينى با لبخند به او تبريك گفت.
با اين حال، هنگامى كه رون و هرى را نديد، غمگين شد.
بعد از خوردن غذا، او و ديگر دانش آموزان گريفندور، به خوابگاهشان رفت.
او برادر ارشدش، پرسى را ديد كه به سال اولى ها رمز وارد شدن به برج را مى گفت و تأكيد مى كرد كه رمز را فراموش نكند.
جينى بالاخره وارد خوابگاهش شد و وسايلش را در آنجا ديد. به سرعت در ساكش به جست و جو پرداخت و بالاخره آن را پيدا كرد.
هنگامى كه دختران ديگر با هم حرف مى زدند، جينى دفتر خاطراتش را باز و شروع به نوشتن كرد:
" سلام تام عزيز.. گروهبندى تموم شد."

كاغذ به سرعت كلماتش را در خود فرو برد. بعد از چند لحظه، كلماتى در دفتر ظاهر شدند:
" دوست دارم بدونم تو چه گروهى افتادى."

جينى شروع به نوشتن كرد:
" گريفندور. ولى هرى پاتر اونجا نبود."

كلمات ديگرى ظاهر شدند:
" اشكالى نداره. ما براش صبر مى كنيم. نه؟؟"

جينى نوشت:
" ولى من چطورى توجهشو جلب كنم؟"

نويسنده نامرئى نوشت:
" من مى دونم جينى عزيز. فقط كار هايى كه من مى گم رو بكن.."

درود فرزندم

درواقع تو، دو سوژه مختلف رو با هم نوشتی. شاید اگر رو یکی از اون ها تمرکز میکردی بهتر می‌بود. درهرحال رولت جای توصیف بیشتری داشت و میتونستی بین بعضی دیالوگ ها و نوشته های جینی توصیف کنی.
فاصله ها رو تقریبا رعایت کردی، تنها چیزی که می مونه اینه که دیالوگ ها رو به این صورت بنویس.

نقل قول:
صداى كلاه آمد:
" مطمئنى؟ هافلپاف گروه خوبى براى توئه. دوستان زيادى اونجا خواهى داشت."


صداى كلاه آمد:
- مطمئنى؟ هافلپاف گروه خوبى براى توئه. دوستان زيادى اونجا خواهى داشت.


امیدوارم این اشکالات با ورود به فضای ایفای نقش حل بشه.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/20 15:02:58
من عجیب غریبم و بهش افتخار می کنم
جای من تو هاگوارتز. تو سرزمین شمالی و نایت واچه
تو خیابون بیکر استریت نه میون این همه ماگل
جای من تو سرزمین میانه اس
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1396 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 5
صدای توقف قطار آمد
تقریبا چند ساعت از بعد از غروب آفتاب گذشته بود
بچه ها وسایلشونو توی ساکشون میذاشتن و از کوپه ها بیرون میرفتن
بچه های ترم اولی سروصدا راه انداخته بودن و شور و شوقون رو به نمایش میذاشتن
در همین حال در یکی از کوپه های خالی هنوز پسری نشسته بود
پسری به اسم آلبوس پاتر
آلبوس در فکر و خیال خودش بود
استرس داشت
از نتیجه ی گروهبندی ترس داشت
با پدرش حرف زده بود ولی هر لحظه که به گروهبندی نزدیک میشد بیشتر استرس در درونش رخنه میکرد
با صدای مامور سالن به خودش اومد
-هی پسر جون پیاده شو رسیدیم
البوس با دستپاچگی بلند شد و به مامور گفت
+مم..ممنون...ببخشید..اصل..اصلا حواسم نبود
مامور سری به نشونه ی احترام تکون داد و به سراغ کوپه های دیگه رفت تا مطمئن شود کسی جا نمونده باشد
آلبوس وسایلاشو جمع کرد و از کوپه بیرون رفت
جلوتر که خواست از قطار پیاده شود ماموری ساکش رو از او گرفت
مامور:((ما اینارو انتقال میدیم جناب))
البوس لبخندی زد و تشکر کرد و پیاده شد
با ترس و ذوق به دور و برش نگاه کرد که صدایی بلند از پشت سرش اومد و با سرعت برگشت
تررررم اولیییاااا از اینننطرررررفف!!
با دو به سمت مردی درشت هیکل دوید و پشت سر بقیه ی ترم اولیا وایستاد
مرد:((امم...خب،فکر کنم همه هستن..یالا راه بیافتین باید سریع برسیم...در طول راه شلوغ کاری نکنین،من زیاد خوش اخلاق نیستم.))
البوس با سر و صدا اب گلویش را قورت داد و پشت سر بقیه راه افتاد
طولی نکشید که به دریاچه ایی رسیدند و مرد توضیحاتی رو براشون داد و سوار به قایق به سمت هاگوارتز راه افتادن
همینطور که قایق ها حرکت میکردند و جلوتر میرفتن قلعه هاگوارتز واضح تر دیده میشد
البوس با حیرت زیر لب زمزمه کرد:((هاگوارتز.....فوق العادس.))
دانش اموزا محو دیدن قلعه شدند.....آنقدر خیره این زیبایی بودند که متوجه نشدند به خشکی رسیدند
بعد از اینکه بچه ها از قایق پیاده شدند آن مرد اونارو صف کرد و هدایتشون کرد به در بزرگی که د ر محل نامعلومی از قلعه قرار داشت
در باز شد و بچه ها وارد سالن شدند
سالنی پر از پله!
آلبوس زیر لب غر زد و با بی حوصلگی پله ها رو دوتا دوتا بالا اومد و رسید به بالایه پله ها
مردی مو نارنجی بالایه پله ها وایستاده بود و با اومدن همه ی بچه ها به اونا گفت:((خوش اومدین دانش اموزان عزیز،شما این افتخار رو بدست اوردین که به بهترین مدرسه ی جادوگری تاریخ بیاین و در اینجا تحصیل کنین،همونطور که میدونید یا شنیدید اینجا گروه بندی میشید...چهارگروه اینجا وجود داره (گریفیندور،اسلایترین،ریونکلاو و هافلپاف)ازتون میخوام برای گروهتون ارزش قائل بشین و اینو یادتون بمونه گروه شما خانواده ی شماست....متوجه هستین؟))
همه با یک صدا بله گفتن
مردمو قرمز سری تکان داد و دری که پشت سرش بود باز کرد و وارد سالن بزرگی شد
همه ی ترم اولیا با حیرت به سالن و سقف خیره بودند
بقیه ی ترم ها به اونها نگاه میکردند و منتظر نتیجه بودند
مرد مو نارنجی نامه یی باز کرد و اسم اولین شاگرد رو خوند
((ولفریک نکال))
پسری با موهای ژولیده از جمع بیرون اومد و روی صندلی نشست مرد کلاه رو روی سرش قرار داد و کلاه شروع به ارزیابی اون پسر کرد بعد سکوتی کلاه داد زد :((هافللللللللپافففف))
شاگردانی که ردیف اخری که سمت راست با رداهای زرد رنگ بلند شدند و دست زدند و هورا کشیدن
مرد اسم دومین دانش آموز را خواند
((تامی گیرنوال))
پسری اومد و روی صندلی نشست و گروه اون رو توی گروه گیریفیندور انداخت
آلبوس لبخندی زد
چقدر دوست داشت به گیریفیندور برود
بعد از خواندن چندین اسم به اسم البوس رسیدن
مرد کمی مکث کرد و بلند گفت :((آلبوس پاتر))
سکوتی خفه کننده حمکران شد
البوس که حالا استرس بیشتری رو حس میکرد با پاهای لرزان رفت و روی صندلی نشست
کلاه روی سرش قرار گرفت
کلاه سکوتی کرد....هیچی نمیگفت
همین باعث میشد استرس آلبوس بیشتر شود که ناگهان کلاه اعلام کرد
((اسلایتتترییییییییینننن))
البوس شوک زده بلند شد و به سمت میز رفت
سکوت بود
بعد از گروهبندی و تموم شدن جشن با کمک ارشدشون به سمت خابگاه اسلایترین رفتند
البوس به سمت خوابگاه پسران راه افتاد و روی تختی نشست که پسری مو طلایی از در داخل شد و روی تخت روبه روی البوس نشست و بهش گفت:((هی...تو پاتری؟پسر هری پاتر؟))
البوس سری تکون داد و گفت اره
پسر بلند شد و با البوس دست داد و گفت :((من اسکورپیوس مالفوی هستم،خوشبختم))
البوس لبخندی زد و دست اونو فشرد
اسکورپیوس خمیازه کشید و به تخت خوابش رفت و به البوس شب بخیر گفت
البوس جوابشو داد و دراز کشید و چشمانشو بست
باید استراحت کنه
شب طولانی بود
شبی که مسلما هیچوقت فراموش نمیکنه
((چند سال بعد این مربوط به گذشته بود:|))
البوس در حالی که لبخند میزد پسرش هری ازش پرسید
((واقعا پدر؟تو رفتی اسلایترین؟!))
والدین یه گوشه وایستادن و دانش آموزا دونه دونه سوار قطار میشدند
هری به داخل کوپه ایی رفت و برای پدرش دست تکون داد
قطار حرکت کرد و دور شد.....البوس به سمت حرکت قطار نگاه کرد و لبخند زد.
((پایان))

درود فرزندم

بد نبود. تونسته بودی سوژه رو پردازش کنی. بعضی از جمله هات زمان فعل هاشون متفاوت بود و باید دقت کنی به این نکته. دیالوگ ها رو هم لازم نیست بذاری توی پرانتز و باید با دوتا اینتر از توصیفاتت فاصله شون بدی.

نقل قول:
البوس سری تکون داد و گفت:((اره...میدونی هرگروهی آدم خوب و بد توش پیدا میشه...نباید به فکر این باشی که به کدوم گروه میری به فکر این باش که چطوری باعث این بشی که گروهت موفق باشه))
هری پدرشو بقل کرد و صدای سوت قطار همون لحظه بلند شد


البوس سری تکون داد و گفت:
- اره...میدونی هرگروهی آدم خوب و بد توش پیدا میشه...نباید به فکر این باشی که به کدوم گروه میری به فکر این باش که چطوری باعث این بشی که گروهت موفق باشه.

هری پدرشو بغل کرد و صدای سوت قطار همون لحظه بلند شد


بقل نه... بغل!

تایید شد
!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/20 14:52:15
تصویر شماره 7
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1396 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس اسنیپ هری رو می بره به اتاق تجهیزات واون رو مجبور می کنه تامعجون گیاه سبز رو بخوره تابه زندگی ولدمورت بره وببینه چطور می تونه ولدمورت رو بر گردونه تا اسنیپ با اون مبارزه کنه و اون رو شکست بده وپیش همه معروف بشه وقدرت زیادی بدست بیاره و برای این که از بچه ها محافظت کرده از طرف وزارت جادو مدیر هاگوارتز بشه

درود بر تو فرزندم.

این چیزی که نوشتی نمایشنامه نبود اصلا راستشو بخوای...
نمایشنامه باید توصیف داشته باشه و دیالوگ که این توصیفات و دیالوگ ها بتونن حس و حال صحنه و شخصیت هارو برای ما بازگو کنن.
در حال حاضر این پست شما هیچکدوم از این موارد رو نداشت.
برو و یک پست بهتر بنویس و دوباره برگرد همینجا...
فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/19 17:33:18
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1396 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس انتخابی

اسنیپ همان طور که زیر لب غر غر میکرد از دستشویی که هری و رون غول را کشته بودند، بیرون آمد. همون لحظه متوجه شد که از درون اتاق جارو ها صدای پچ پچ و حرف زدن میاد. به خاطر همین به سمت در اتاق رفت و دستگیره در قهوه ای رنگ را پیچاند. در اتاق با تقی باز شد. اسنیپ وارد اتاق شد. چند تا از بچه های ریونکلاو جلوی آینه ای ایستاده بودند که البته با ورود اسنیپ به سمت در چرخیده بودند.

_سریع برید بیرون!

با فریاد اسنیپ هر چهار تاشون به سمت در قدم بر داشنتد و اسنیپ در سمت مخالف آنها، یعنی به سمت آینه رفت. جلوی آینه ایستاد.
اشکال درون آینه در هم و برهم شد و اسنیپ که حدودا پانزده، شانزده سال جوان تر شده بود؛ پدیدار شد. از طرف دیگر لیلی با خوش حالی وارد صحنه شد و دوان دوان به سمت اسنیپ آمد. اسنیپ با شادی به صورتش نگاه کرد. پوست سفیدش، چشمتن خوش رنگش، موهای حنایی و صافش، بینی خوش فرمش... مهم تر از قیافه‌اش قلب پاکش که فقط خوبی ها را میدید، دیدش به جهان که مثبت بود... مگر میشد این دختر را دوست نداشت؟ همه و همه ی این افکار در ذهن اسنیپ بالا و پایین میشد. سرانجام لیلی به اسنیپ رسید و در آغوشش فرو رفت. این حس که تمام دنیا را در اغوش گرفته است در سر تا سر وجودش پیچید. قطره اشکی از چشمش سرازیر شد. که اهمیت میداد این دختر ماگل زادست؟ همین ماگل زاده تمام قلب او را تسخیر کرده بود. چه میشد تا ابد در همین حال بمانند؟ چه میشد هری پسر خودش بود؟ همون لحظه اسنیپ به یاد هری افتاد. هری... جیمز... ناگهان به خود آمد. اگر لیلی با او مانده بود... اگر هری پسر او بود... الان لیلی هم بود. او روزی نزد لرد ولدمورت اعتبار داشت... میتوانست جان عزیز جانش را نجات بدهد. اما حیف که دیگر خیلی دیر بود. الان یازده سال گزشته بود و یازده سال چیز کمی نیست.
اسنیپ خوب به یاد می‌آورد روز ازدواج جیمز و لیلی را! روز غسل تعمید هری را! روز حمله لرد! آن روز که در چشمان هری نه در چشمان لیلی‌اش زل زده بود. اما همه چی تمام شده بود. از لیلی فقط عکسی که در اتاقش داشت، باقی مونده بود و بس.
اسنیپ موهایش را مرتب کرد. لباسش را صاف کرد. سعی کرد این ماجرا ها را فراموش کند. عاقبت به سمت در خروجی به راه افتاد. راهرو ها خاموش شده بودند. چوب دستی‌اش را در آورد.

_لوموس!

و به سمت اتاقش به راه افتاد. قرار بود یک شب دیگر را تا صبح، خیره به عکس لیلی عزیزش سر کند. شاید باز هم سری به آینه میزد. بالاخره لیلی در عکسش به آغوشش فرو نمیرفت.

درود فرزندم

خوب بود. توصیفات خوب بودنو و رولت دلنشین بود. سعی کرده بودی فاصله ها رو رعایت کنی اما بعضی جاها نیاز به پاراگراف بندی بهتری داشتی.

با این حال سوژه خوب بود و مطمئنم اشکالاتت توی فضای ایفای نقش حل میشه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/19 15:20:06
حیوانات می گن من ملکه شونم. وای پس شاهشون کیه.چرا نمیاد سراغم؟

شوهر کمه میفهمی.

در پناه ننه هلگا باشیم
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1396 01:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شماره عکس

صدای گریچ گروچ در در اومد و دراکو با ظاهر بهم ریختش درحالی که دستش رو روی صورتش گرفته بود وارد دستشویی شد. شیر رو باز کرد و صدای اب با هق هقه گریه هاش قاطی شد. دراکو صدایی از یکی از دستشویی ها شنید ، سریع چرخید و چوبدستیش رو بیرون کشیدو تو دستاش نوازش کرد. براش مهم نبود کی تو دستشویی باشه ولی هرکی که باشه نباید گریه کردن دراکو رو میدید. در دستشویی باز نشد ولی یه دختر از داخل در بیرون اومد.
_ تو دیگه کی هستی؟

_من! من ، من مارتلم ، مارتلی که کسی دوسش نداره.

_اینجا چیکار میکنی هان؟

_ اینجا چیکار میکنم؟! من نباید اینجا باشم؟
مارتل به دونبال این حرفش جیغی بلند کشید و قریه کنان به طرف دیگر دستشویی ها پرواز کرد و جلوی یکی از پنجره ها نشست.

_ اصلا تو خودت اینجا چیکار میکنی؟ معلوما اصیل زاده هایی مثل تو اینجوری گریه نمی کنند ، اونم تو دستشویی دخترا.

_ به تو هیچ ربطی نداره ، تو سرت به کار خودت باشه وگرنه بد می بینی.

به دونبال این حرف دراکو مارتل بازم جیغی کشید و با سرعت به داخل یکی از توالت های توی دستشویی ها رفت و اب توی توالت همه جا پاشید. دراکو که با مشاهده رفتار های مارتل اشک هاش رو صورتش خشک شده بود با استین رداش ، صورتشو تمیز می کنه و یک نگاه سریع به اینه روبروش میندازه و از دستشویی بیرون میره.

درود فرزندم

سوژه ای که انتخاب کردی جای پردازش بیشتری داشت. همه چیز سریع اتفاق افتاد و توصیفاتت کم بودن.
غلط تایپی یه چیزه و املایی چیز دیگه‌ای... امیدوارم از قصد نبوده باشه. مثلا:

قریه...
گریه!

به نظرم اگه وقت بیشتری بذاری میتونی بهتر بنویسی.

فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/19 15:14:23
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 18 شهریور 1396 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img539444b303dc1.png
باد خنك بهارى، برگ هاى درختان را از زمين جدا مى كرد و در هوا پرواز مى داد. گويى برگ ها مى رقصيدند.
اگر جيمز پاتر امتحان سمج را بهتر مى داد، شايد مى توانست از اين روز زيبا لذت ببرد. سيريوس به دنبالش رفت و صدايش كرد:" جيمز. تو قبول مى شى. راجب به اين موضوع شك نكن."
'قبولى' براى جيمز كافى نبود. او دوست داشت امتحان را فوق العاده مى داد. در اين صورت مى توانست نظر دخترك مو قرمز را جلب كند.
به دخترك كه كنار سكو بود نگاهى كرد و غرق در جنگل هاى سبز درختان او شد.
ليلى اما به او نگاه نمى كرد. او به سورس اسنيپ، پسر اسليترينى خيره شده بود و با او حرف مى زد.
ريموس با مشت به شونه ى جيمز زد:" هى پسر. چرا نمى رى باهاش حرف بزنى؟؟"
جيمز سرش را خاراند:" نمى دونم.."
سيريوس بدون توجه به آن ها به طرف ليلى رفت.
جيمز با نگرانى و تعجب دنبالش رفت و صدايش كرد:" سيريوس.. آهاى بلك.. بيخيال!"
به دنبال آن ها، ريموس و پيتر هم آمدند.
سيريوس رو در روى دختر كه موهايش همراه باد مى رقصيد ايستاد.
سيريوس: سلام ليلى.
ليلى نگاهش را از اسنيپ گرفت و با ناراحتى جواب سلام او را داد.
معلوم نبود چه اتفاقى افتاده بود. اما اسنيپ از جايش بلند شد و با خشم در راهرو قدم گذاشت. جيمز اشك هاى حلقه زده شده در چشمان ليلى را ديد.
جيمز با من و من پرسيد:" چى شده، ليلى؟"
ليلى لبخند زد:" هيچى.."
جيمز متوجه شد سيريوس، ريموس و پيتر به آرامى از آن دو دور مى شوند.
با معذبيت گفت:" خب.. فك كنم قدم زدن تا درياچه حالتو بهتر كنه."
ليلى سرش را تكان داد:" البته.."
و از جايش بلند شد و همراه جيمز به طرف درياچه رفتند.
جيمز تلاش كرد با موضوعات ساده سر صحبت را با ليلى باز كند:" امتحان سمجت چطور بود؟"
ليلى شانه اش را بالا انداخت:" شايد خوب داده باشم."
جيمز خنديد:" حتماً خوب دادى."
و گونه هاى ليلى سرخ شدند.
جيمز پرسيد:" اس...سورس، چرا انقد عصبانى بود."
ليلى نگاهش را از جيمز گرفت و به زمين خيره شد.
بعد از مدت طولانى اى گفت:" من و اون دعوامون شد."
جيمز: براى چى؟
ليلى: اون بهم گفت گندزاده.
آن ها به درياچه رسيده بودند. دوباره مسير هاگوارتز را در پيش گرفتند و جيمز با اخم گفت:" چرا اين حرفو زد؟"
ليلى آهى كشيد:" تقصير خودم بود. من دوست خوبى براش نبودم."
جيمز با لحن سردى گفت:" اون بايد افتخار كنه كه تو دوستشى."
ليلى براى بار دوم خجالت كشيد:" اون پسر خوبيه جيمز. فقط اين چن وقته خيلى زود ناراحت مى شه."
جيمز چيز ديگرى نگفت و به آرامى دست ليلى را گرفت.
.
سيريوس و ريموس در حياط بودند. همانجايى كه جيمز آن ها را ترك كرده بود.
با تعجب پرسيد:" پيتر كجاست؟"
ريموس:" ما ها هممون سمج رو خراب كرديم ولى پيتر خيلى ترسيده. مى ترسه قبول نشه!"
سيريوس:" آخرش اين ترس ها ديوونش مى كنه ببينين از كى گفتم."
ريموس:" ليلى چى شد؟"
جيمز لبخندى زد:" من و اون لحظات خوبى داشتيم."
سيريوس پرسيد:" و قراره سال بعد تو و اون با هم باشين؟"
جيمز متفكرانه پاسخ داد:" خواهيم ديد.."

درود بر تو فرزندم.

جالب بود، اما از نظر ظاهری خیلی کار داری.
در مورد دیالوگ نویسی:

نقل قول:
ليلى: اون بهم گفت گندزاده.
آن ها به درياچه رسيده بودند. دوباره مسير هاگوارتز را در پيش گرفتند و جيمز با اخم گفت:" چرا اين حرفو زد؟"


ليلى:
- اون بهم گفت گندزاده.

آن ها به درياچه رسيده بودند. دوباره مسير هاگوارتز را در پيش گرفتند و جيمز با اخم گفت:
- چرا اين حرفو زد؟


به این شکل بنویس.
برگرد و اصلاحش کن فرزندم. خود سوژت خوب بود. همین نمایشنامه رو منتها ظاهرش رو لطف کن و کمی بهتر کن تا تاییدت کنم.
فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/18 22:18:25
من عجیب غریبم و بهش افتخار می کنم
جای من تو هاگوارتز. تو سرزمین شمالی و نایت واچه
تو خیابون بیکر استریت نه میون این همه ماگل
جای من تو سرزمین میانه اس
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 17 شهریور 1396 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 4


جینی ویزلی فرزند کوچک خانواده ویزلی با موهای قرمز و صورت پر از کک و مک در کتابخانه با آرامش نشسته و غرق در خواندن کتاب مقابله با جادوی سیاه شده است. دختری نسبتا زیبا است ولی نه آنقدر که نظر دراکو مالفوی، پسر خانواده اصیل و اشرافی مالفوی را به خود جذب کند به علاوه به دلیل اتفاقاتی که سال قبل در تالار اسرار روی داده بود دیگر هیچ کدام از بچه ها تمایلی به صحبت با او را نداشتند.
هر کجا که او پا می گذاشت از همه طرف گوشه و کنایه ای به گوش می رسید، در کتابخانه هم جینی تنها بود و هر از گاهی دانش آموزی متلکی به جینی می انداخت اما جینی غرق در کتابش بود و به این حرف ها توجهی نداشت، ناگهان احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده، سایه اش را بر سرش حس میکرد.
برگشت تا ببیند او کیست ؟

— مالفوی ؟!!!!!!

— هی بچه ها ! اینجا رو ، این دختر موقرمز دیگه کیه ؟ بزار ببینم موی قرمز و لباس ارزون و به درد نخور، تو حتما یه ویزلی مزخرفی درسته ؟

جینی سکوت می کند چون همه بچه ها دارند به او و دراکو نگاه می کنند، از شرم و خجالت نمی داند چه بگوید.

— پس چرا جوابم رو نمیدی ویزلی دست و پا چلفتی ؟

— بس کن دراکو مالفوی !

صدای هرماینی به گوش جینی می رسد. هرماینی با عصبانیت چوبدستی اش را به سمت دراکو می گیرد. دراکو عکس العملی نشان نمی دهد.

— فکر کردی ازت می ترسم دختره دورگه احمق.

— اوه ، جدی ؟ خب ظاهرا مشت دفعه قبل برات کافی نبوده، می خوای یکی دیگه بزنم ؟

چهره ی دراکو تغییر می کند، قدمی به عقب بر می دارد، او ترسیده ولی به زبان نمی آورد.
در این بین هری دوان دوان به سمت هرماینی می آید.

— ولش کن هرماینی، اون هیچ وقت تغییر نمی کنه.

— اما هری اون به خودش این اجازه رو میده تا به هر کسی توهین کنه. اون این حق رو نداره که جینی رو با حرفاش آزار بده.

دراکو که به دلیل دور شدن از هرماینی دوباره احساس امنیت می کند ، با پوزخند به هرماینی می گوید : ببینم دورگه نکنه با این قضیه مشکلی داری ؟

با این حرف دراکو هرماینی مصمم می شود تا به دراکو درسی درست و حسابی بدهد. صداهایی از گوشه و کنار کتابخانه به گوش میرسد.

— ولش کن گرنجر، اون یه احمقه، فقط یه احمق.

— ارزششو نداره گرنجر.

— اون هیچ وقت ادب نمیشه، خودتو خسته نکن.

جینی با اضطراب می گوید : ولش کن هرماینی، حرف های اون برام مهم نیست ، ناراحتم نمی کنه، بیا بریم.

هرماینی چوبدستی اش را پایین می آورد و همراه با جینی و هری می رود. از پشت سرشان صدای دراکو به گوش می رسد که آن ها را مسخره می کند.

— تعجبی نداره یه دورگه و به ویزلی و علی الخصوص یه پاتر عینکی احمق از یه مالفوی اصیل بترسن. آهای ویزلی! بهتره دیگه این ورا پیدات نشه چون دفعه بعد سنگ رو یخت می کنم، اوه راستی به بابای پخمه ات هم بگو برات یه ردای نو بگیره، آخ راستی یادم نبود تو خیلی بدبختی.

صدای خنده دراکو به گوش جینی میرسد، جینی دندان هایش را به هم می ساید و دست هرماینی را رها می کند. احساساتش جریحه دار شده، شخصیت و غرورش خرد شده، به سمت دراکو هجوم میبرد و سیلی محکمی به صورتش میزند طوری که او بر زمین می افتد. همه متحیرند، جینی ویزلی آرام و منزوی چه طور توانست دراک مغرور را بزند. انگار جینی بعد از زدن سیلی به دراکو تمام قدرت و شجاعت را از دست داد.
با اضطراب به دراکو نگاه می کند ، دراکو از زمین بلند می شود و با خشم به چشمان مضطرب جینی نگاه می کند.
جینی قدمی به عقب بر می دارد و از دراکو فاصله می گیرد.

— عواقب این کارت رو میبینی دختره کثیف، به زودی.

دراکو به همراه کراب و گویل از کتابخانه خارج می شود. جینی بر سر جایش خوشکش زده و تمام فکر و ذکرش درگیر عواقب این کار است.
رویارویی دوباره با اسنیپ بعد از ماجرای تالار اسرار ، شاید هم اخراج از هاگوارتز، نمی دانست.

دقایقی بعد جینی در راهرو در حال قدم زدن است، احساس می کند کیفش سنگین تر از قبل شده ، می ایستد و در کیف را باز می کند، کتاب ها را وارسی می کند در بین آن ها کتابی است که برای جینی خیلی آشناست ولی متعلق به جینی نیست، جینی آن را در می آورد و در نگاه اول می شناسد.

دفتر خاطرات تام ریدل

« پایان »

درود دوباره بر تو فرزندم.

بهتر شد اینبار نسبتا. منتها چند تا نکته:
دیالوگ رو از شخص گویندش فاصله نده.
از علائم نگارشی مثل تعجب و سوال یکبار استفاده کنی کافیه.

امید دارم که این اشکالاتت هم در ایفای نقش برطرف بشن...
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/18 22:12:06
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/18 22:13:45
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/18 22:15:13
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/18 22:19:14
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/18 22:22:17
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 شهریور 1396 09:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 7
— ریموس..... نهههههههه ، مقاومت کن ، تو میتونی ، خواهش میکنم ریموس

سیریوس فریاد میزنه ، از ریموس خواهش میکنه که مقاومت کنه اما فایده ای نداره ،
سیریوس تغییر ریموس رو لحظه به لحظه با اشک تماشا میکنه
باورش نمیشه که این گرگ عصبی که با غیظ داره بهش نگاه میکنه همون ریموس لوپین مهربون و وفادار

بالاخره تغییرات به پایان میرسن و گرگ زوزه ای خوفناک می کشه
نگاهی به سیریوس و بعد به هری،رون و هرماینی میکنه
هرماینی با ترس میگه:حالا چی کار کنیم ؟ پروفسور کاملا عوض شده اون مارو می کشه تازه از اون گذشته الانه که دیگه مجنون گر ها برسن و سیریوس رو بگیرن ،پیتر پتی گرو هم که فرار کرد دیگه هیچ شانسی نداریم تا بی گناهی سیریوس رو ثابت کنیم
رون با اضطراب میگه:
حالا که وقت این ارائه گزارشات جناب عالی نیست الان.... الان وقت مردنه. خداحافظ مادر خداحافظ پدر و ....... بقیه البته به جز پرسی با اون فیس و افاده هاش و
هرماینی و هری:
خفه شو رون
— باشه
گرگ زوزه ی دیگه ای می کشه به سمت اونا حمله میکنه ولی سیریوس بلافاصله به شکل یک سگ در میاد و جلوی گرگ رو میگیره
سیریوس و ریموس با هم گلاویز میشن و مبارزه اون ها رو به جنگل میکشونه
صدایی شنیده نمیشه
ناگهان گرگ با سرعت زیاد به سمت هری، رون و هرماینی حمله ور میشه . اونا جیغ میزنن که یه دفعه اسنیپ از راه می رسه و یکی تو گوش هری میزنه
— حالا دیگه اونقدر گستاخ میشی که من رو خلع سلاح میکنی پاتر
— اما پروفسور الان زمان من.. من...مناسبی نیست ، پروفسور لوپین ،پشت سرتون
اسنیپ فورا برمیگرده و گرگ خشمگین را میبینه ، بلافاصله خودش رو سپر بچه ها میکنه و چوبدستیش رو در میاره ، به سمت گرگ میگیره و فریاد میزنه:
پتریفیتیکوس توتالوس
گرگ درجا خشکش میزنه
— شما سه تا فورا به مدرسه برگردید و به پروفسور دامبلدور خبر بدید که چه اتفاقی افتاده ، منم میرم دنبال بلک
در ضمن فکر نکنید که از خطاتون میگذرم، نخیر بعدا درباره تنبیهتون تصمیم گیری میکنم، حالا فورا برید.
.........
4 ساعت بعد
رون توی درمانگاه با خیال راحت دراز کشیده، پروفسور لوپین ناپدید شده
سیریوس فرار کرده
و هری توی دفتر اسنیپ با اضطراب ایستاده
— خب ، خب ، خب آقای پاتر چه توضیحی برای کارهات داری؟
بیرون رفتن از مدرسه در ساعت ممنوعه
همکاری با یک مجرم فراری
و از همه مهم تر .......
حمله به یک آموزگار برجسته هاگوارتز
خودت بگو باهات چی کار کنم ؟
کسر 1000 امتیاز از گریفیندور چه طوره؟ اگه اشتباه نکنم گیریفیندورتا الان 1670 امتیاز کسب کرده.
شایدم اخراج از مدرسه بهترین مجازات برات باشه .
اسنیپ با عصبانیت به هری نگاه میکنه و فریاد میزنه:
چه توضیحی داری ؟
— سوروس، دوست عزیزم
کمی صبر کن
هری با تعجب میگوید:
پروفسور دامبلدور!
— آقای مدیر
— سوروس اینکه هری و دوستانش خطای بزرگی کردن کاملا درسته اما اونا کار بزرگی انجام دادن و عامل اصلی مرگ لیلی و جیمز رو پیدا کردن.
این خدمت کمی نیست البته
اون ها بیشتر قانون های مدرسه رو زیر پا گذاشتن ولی باید انصاف رو در رابطه با اون ها رعایت کرد پس فکر میکنم بهتره مجازات اون ها رو به پروفسور مگ گوناگال بسپاریم
— اما آقای مدیر
— سوروس عزیز.... بهتره دیگه ادامه ندی
اسنیپ با دلخوری به دامبلدور نگاه میکنه و بعد نگاهی از سر خشم هم به هری می ندازه.
پروفسور مگ گوناگال:
آقای پاتر شما و دوستانتون کار بزرگی کردید اما قوانین مدرسه رو زیر پا گذاشتید پس .....

فکر می کنم کسر 50 امتیاز از هر کدومتون کافی باشه در ضمن چون شما پروفسور اسنیپ رو خلع سلاح کردید از بازی در این فصل مسابقات کوییدیچ محروم میشید.
— خوبه پروفسور مگ گوناگال حالا احساس میکنم بهتر هستش که همه با هم به تالار بزرگ بریم جشن بزرگی داریم.
راستی هری بهتره به آقای ویزلی هم سری بزنی ظاهرا درمانگاه رو گذاشته رو سرش.
دامبلدور خنده ای میکند و همه از دفتر اسنیپ خارج میشوند.
........
ساعتی بعد همه در سرسرای بزرگ جمع شدند و شادی جای غم ها و ترس ها را گرفت.

« پایان »

درود بر تو فرزندم...

اشکالات سوژه ای و نگارشی خیلی زیادی داری.
اول از همه اینکه دیالوگ یک شخص رو چرا تیکه تیکه کردی و بینش اینتر زدی؟! و اینکه دیالوگا و توصیفاتت کاملا قاطی شدن باهم دیگه و تقریبا غیرقابل خوندن شده پستت.
برای مثال:
نقل قول:
پروفسور مگ گوناگال:
آقای پاتر شما و دوستانتون کار بزرگی کردید اما قوانین مدرسه رو زیر پا گذاشتید پس .....

فکر می کنم کسر 50 امتیاز از هر کدومتون کافی باشه در ضمن چون شما پروفسور اسنیپ رو خلع سلاح کردید از بازی در این فصل مسابقات کوییدیچ محروم میشید.


پروفسور مگ گوناگال:
- آقای پاتر شما و دوستانتون کار بزرگی کردید اما قوانین مدرسه رو زیر پا گذاشتید پس ... فکر می کنم کسر 50 امتیاز از هر کدومتون کافی باشه در ضمن چون شما پروفسور اسنیپ رو خلع سلاح کردید از بازی در این فصل مسابقات کوییدیچ محروم میشید.


به همین سادگی دیالوگ هارو بنویس.
حالا برگرد و برای اینکه مطمئن شم یاد گرفتی، یک نمایشنامه بهتر بنویس با این نکاتی که گفتم.
فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Mohadeseh.gh در 1396/6/16 13:23:12
ویرایش شده توسط Mohadeseh.gh در 1396/6/16 18:25:24
ویرایش شده توسط Mohadeseh.gh در 1396/6/16 18:26:56
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/17 13:56:40
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 شهریور 1396 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: کارگاه نمایش نویسی
تصویر شماره 10
چند لحظه ای از وقتی که هری و هاگرید به کوچه ی دیاگون رفته بودند گذشته بود ولی هری همچنان به اطرافش با تعجب نگاه میکرد.
هاگرید:خب هری اول باید به خرید لباس بریم،یه چیزی یادم رفت.اول پول!
هری:پوا؟ولی ما که پول نداری!
هاگرید:معلومه که داری و همین طور معلومه که اون مشنگ ها هیچی در موردش بهت نگفتند.
هاگرید با عجله به سمت باک رفت ولی رو کشید.
هری:هاگرید اونا چین؟
هاگرید:جنن ولی نمیتونم در موردشون توضیح بدم چون توی هاگوارتز قراره یاد بگیری.هری صبر کن تا من کار های ورود به خزانتو انجام بدم.
هاگرید دور شد و بعد از چند دقیقه با یک جن برگشت
هاگرید:بریم هری
انها سوار ماشینی عجیب شدند که روی ریلی در هوا بود و بالاخره به خزانه هری رسیدند.
هاگرید:هری هر چقدر میخوای بردار اما مواظب باش من میرم به یک خزانه ی دیگه و بعد بر میگردم.آخه در مورد مسائل سریه.
هری سری تکان داد و مشغول برداشتن مقداری پول شد که صدایی از پشت سر امد
پسر:نگاه کن اون هری پاتره!
دختر:مادر,رون باز هم زیادی شیرینی خورده
مادر:همین طور جینی
هری برگشت و با لبخند نگاهشون کرد
مادر:اوه خدای من
هری:سلام من هری پاتر هستم
رون:معلومه هستی
همون موقع هاگرید برگشت
هاگرید:میبینم که دوست پیدا کردی هری،مراقب باش با کی دوست میشه چون بعضی ها قابل اعتماد نیستن
مادر:اوه هاگرید مجبور نیستی همه چیزو در مورد مالفویا بگی!
رون:همون کسی که الان شده بحث جذابمون توی خونه:
مادر:خفه
هاگرید:خب هری باید بریم،خداحافظ ویزلی ها
رون:امید وارم ببینمت،هری
هری:حتما
هری لبخند زد و با هاگرید به کوچه دیاگون برگشتند
هاگری:خب هری،این دوستی که پیدا کردی ادم خیلی خوبی بود چون اون خانواده اصلا به اسمشو نبر اهمیت نمیدهند و بهترره وقتو طلف نکنیم، من میرم به لباس فروشی،نمیخاد تو بیای چون فروشندش...
همون موقع جغدی روی سر هری نشست و مردی با عجله وارد صحنه شد
مرد:حیون احمق،اقا من واقعا معذ...تو هری پاتری
هری لبخند زد و جغد روی دستش نشست
مرد:من واقعا برای اون جغد احمق معذرت میخوام چطوره به مغازه من ببیاید و یه حیوان انتخاب کنید!
هاگرید:عالیه چون هری باید یک حیوان هم ببری
هری:میشه همین جغد رو بخریم
هاگرید:حتما و پولش را پرداخت کردند
هری:هاگرید فقط الان یه چوب جادو مونده
هاگری:تو برو به چوب دستی فروشی و منم میرم لباس بخرم
و اشاره به مغازه ای کرد.
هری:راستی چرا انقدر من معروفم؟
و برگشت تا به هاگرید نگاه کند اما هیچ کس انجا نبود...

درود بر تو فرزندم.

اول اینکه فقط دیالوگ؟ پس توصیفاتت کجا هستن؟
نمایشنامه یه داستانی هست که هم دیالوگ داره، هم توصیف. که اون توصیفات وظیفشون هست که حس و حال اون صحنه و شخصیت هارو به ما نشون بدن. تو کاملا این توصیفات رو حذف کردی.
برگرد و یک نمایشنامه بهتر بنویس...
فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/17 13:48:18
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/17 13:57:27
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 شهریور 1396 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره‌ی 9
آخرین امتحان سمج هم برگزار شده‌بود. سیریوس بلک، جیمز پاتر و ریموس لوپین بعد از امتحان درس معجون‌ها از پله‌های سنگی قلعه وارد محوطه‌ی حیاط شدند. اطراف قلعه بسیار شلوغ بود. بچه‌ها گروه گروه در اطراف حیاط پراکنده‌شده بودند. پرتوهای گرم آفتاب بر گوشه و کنار محوطه می‌تابید و خستگی امتحانات را از تن دانش‌آموزان بیرون می‌کرد. پیتر پتی‌گرو که کمی دیرتر از دیگران از ساختمان قلعه خارج شده‌بود با دیدن بلک، پاتر و لوپین خودش را به آن‌ها رساند و پرسید:
-هی بچه‌ها! امتحان چطور بود؟
پاتر در جواب شانه‌هایش را بالا انداخت، لوپین دستش را طوری تکان داد که انگار قصد داشت بگوید «بد نبود!» و سیریوس در جواب لبخند محوی زد. برخلاف دانش‌آموزانی که در گوشه و کنار حیاط سوالات امتحان را با هم مرور می‌کردند و قیافه‌هاشان در سه حالت شاد، غمگین و بهت‌زده در نوسان بود، گویا نتیجه‌ی این امتحان برای دست‌کم سه نفر از آن گروه چهار نفره اهمیت زیادی نداشت.
همان‌طور که در حیاط مدرسه قدم می‌زدند، جیمز پاتر از بازیکن جستجوگر محبوبش دفاع می‌کرد که به‌خاطر استفاده از چوب‌دستی‌اش در مسابقه‌ی کوئیدیچ برای منحرف کردن یک بازدارنده، از بازی نهایی محروم شده‌بود:
-... اما قبل از اینکه دستش به چوب‌دستی برسه، گوی زرین رو گرفته بود! 410 به 0! معلومه که فقط می‌خواست از خودش محافظت کنه. به نظر من باید بازیکنی رو محروم کنن که بعد از گرفتن گوی زرین، بازدارنده رو پرتاپ می‌کنه. معلومه که قصدش آسیب رسوندنه ...
سیریوس با حرکات سر حرفش را تایید می‌کرد.
لوپین با چهره‌ای که خوشحال به نظر نمی‌رسید آه بلندی کشید و بی‌مقدمه وسط حرف پاتر دوید:
-امشب جشن پایان ساله!
سیریوس با تعجب به جیمز نگاه کرد:
-خب! که چی؟!
لوپین زیر لب گفت:
-آخه ... آخه امشب قرص ماه کامله!
سیریوس که انگار متوجه موضوع شده‌بود خودش را به بی‌خیالی زد و دوباره پرسید:
-خب! که چی؟!
لوپین با لحن غم‌انگیزی اضافه کرد:
-هیچ دلم نمی‌خواد جشن آخرسال ... با اون وضعیت ... اونجا تنها باشم.
بالافاصله جیمز گفت:
-کی گفته تو قراره تنها اون‌جا باشی؟
و انگار که منتظر تایید باشد به سرعت نگاهی به پیتر انداخت که تا آن لحظه ساکت بود.
پیتر با دودلی مِن و مِن کنان گفت:
-اِ ... خب ... راست میگه؛ کی گفته؟!
لوپین با حالتی که انگار آن حرف‌ها تاثیری در حالش ندارد ادامه داد:
-پروفسور دامبلدور از شرایط من خبر داره. خودش قضیه‌ی نبود من در تالار رو راست و ریس می‌کنه اما شما ... شما که امشب نمی‌تونید جلوی اون‌همه استاد و دانش‌آموز جیم بشید. هیچ‌کی نمی‌دونه شماها جانورنمایید ... نه؛ حتما شک می‌کنن.
سیریوس دستش را روی شانه‌ی ریموس گذاشت و با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت:
-ریموس، ریموس ... توی این چهار سال که از آشنایی ما می‌گذره، چه کاری بوده که دلمون بخواد و نتونیم انجام بدیم؟
و برای گرفتن تایید صورتش را به سمت پیتر برگرداند. پیتر با تردید سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد.
پاتر اضافه کرد:
-می‌تونیم وانمود داخل اتاق می‌مونیم و کارت‌بازی می‌کنیم.
سیریوس گفت:
-می‌تونیم بگیم ترجیح می‌دیم با استاد پیش‌گویی وقت بگذرونیم!
و با صدای بلند خندید و ادامه داد:
-تا حالا ندیدم از دخمه‌اش بیرون بیاد و در جشنی شرکت کنه.
اما پیتر بدون آن‌که درست متوجه حرف‌های آن‌ها شود مرتب سرش را با نگرانی تکان می‌داد. به این موضوع فکر می‌کرد که آیا ممکن است موفق شوند بدون دردسر، آن شب را به صبح برسانند. به اتفاقاتی فکر می‌کرد که ممکن بود درصورت جلب‌توجه یکی از استادها برای‌شان بیافتاد؛ تنبیه، اخراج از هاگوارتز، محاکمه در وزارت سحر و جادو ...
جیمز دستش را دوستانه به پشت پیتر زد و او را به خودش آورد. پیتر فهمید که چند دقیقه است بدون آن‌که متوجه باشد مشغول جویدن آستین ردایش بوده‌است. جیمز با مهربانی گفت:
-نگران نباش رفیق! اتفاق بدی نمی‌افته.
سیریوس اضافه کرد:
-حق با جیمزه پیتر! زندگی بدون ریسک مگه میشه؟!
چشم پیتر به ریموس افتاد که صمیمانه و به پهنای صورتش می‌خندد. پیتر هم سعی کرد لبخند بزند اما حالت صورتش بیشتر شبیه کسی بود که شکنجه می‌شود. حس حسادتش به آن‌ها شدت گرفته‌بود. با خود فکر کرد کاش می‌توانست مثل بلک و پاتر شجاع باشد و ناگهان حسادت جایش را به نفرتی عمیق داد؛ اگر سیریوس، جیمز و راموس نبودند او می‌توانست شجاعت خود را به اثبات برساند اما در حضور آن‌ها او فقط یک ترسو بود؛ یک موش بزدل! درهمین لحظه فکر دیگری به ذهنش رسید؛ شاید کلاه گروه‌بندی اشتباه کرده بود. شاید او برای عضویت در گریفندور به حد کافی شجاع نبود یا ... شاید شجاعتش از نوع شجاعت دانش‌آموزان گریفندور نبود. شاید او به گروه دیگری تعلق داشت؛ به اسلیترین!



#10

درود بر تو فرزندم.

جالب نوشتی... فقط اینکه از اینتر بیشتر استفاده کن. جاهایی که دیالوگ تموم میشه میخوای توصیف کنی و همچنین وقتی میخوای بری پاراگراف بعدی، دوتا اینتر بزن حتما.
یه نمونه من نشونت میدم در مورد دیالوگا:
نقل قول:

جیمز با مهربانی گفت:
-نگران نباش رفیق! اتفاق بدی نمی‌افته.
سیریوس اضافه کرد:
-حق با جیمزه پیتر! زندگی بدون ریسک مگه میشه؟!
چشم پیتر به ریموس افتاد که صمیمانه و به پهنای صورتش می‌خندد.


جیمز با مهربانی گفت:
-نگران نباش رفیق! اتفاق بدی نمی‌افته.

سیریوس اضافه کرد:
-حق با جیمزه پیتر! زندگی بدون ریسک مگه میشه؟!

چشم پیتر به ریموس افتاد که صمیمانه و به پهنای صورتش می‌خندد.


حله؟

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط LuLu در 1396/6/15 16:48:00
ویرایش شده توسط LuLu در 1396/6/15 16:51:35
ویرایش شده توسط LuLu در 1396/6/15 16:54:10
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/15 23:12:16
LuLuB