جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

50 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
49 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سفر به گذشته (گریفیندور)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: دوشنبه 24 مهر 1396 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- من میرم در میزنم ببینم چی می‌شه!

پروتی این رو گفت و کوبه‌ی بزرگ دروازه‌ی دورمشترانگ رو که واسه خودش غار علی‌صدری بود محکم کوبید. چند دقیقه‌ی بعد صدای قدم‌هایی از پشت در به گوش رسید و در باز شد. پشت در یکی از قد بلند ترین و هیکلی ترین مجارستانی‌های روس تبار با سیبیلی به پهنای بناگوش و پوست خرسی به گردن در رو باز کرد.
- یا مرلین!

شنیده شد حتی که خود مرلین گفت:
- یا ابولفضل!

آنجلینا که در شرف زرد کردن بود، چنگ زد ردای آرسینوس رو گرفت و اون رو به حالت سپر انسانی جلوی خودش پرت کرد:
- آرسینف جگروفسکی! تو که روسی بلدی بیا به این آقای بسیار محترم حالی کن ما این وقت شب اینجا چه غلطی می‌کنیم دقیقاً!
- جگروفسکی؟ پسرعمو!!!!

مرد تنونمند آرسینوس رو از کف زمین نیم متر بلند کرد و سفت بغل گرفت! چند تا از دنده‌هاش به طرز ناجوری صدا کرد. آرسینوس که رنگش پریده بود و نفسش به زحمت در میومد سعی کرد توضیح بده:
- والا من جگروفسکی نیستم... پدرم هم اصلاً برادر نداشته، در نتیجه خودم هم اصلاً عمو...

در همین لحظه چوبدستی کتی تا دسته توی کمر آرسینوس فرو رفت و آرسینوس از ادامه‌ی صحبت باز ماند!

- پسر عمو به قربون قد و بالات بره که همه جگروفسکی ها یک از یک جیگر ترن!

با این نحوه‌ی حرف زدن، رفتار کراب مابانه‌ی آقای جگروفسکی بزرگ هم معلوم شد که حتی دو چندان ترسناک ترش کرد. آرسینوس که کم مونده بود پس بیفته به زور خودش رو از بغل مرد جدا کرد.

- بیا بریم تو به ایگور نشونت بدم پسر عمو! رفیق رفقهات هم بیار تو اگه خواستی!

مرد دوباره آرسینوس رو زد زیر بغلش و به سمت داخل راه افتاد. ملت هم از مرلین خواسته که بهونه برای ورود پیدا کردن، دنبالش راه افتادن.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مهر 1396 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون و آرسینوس به اطرافشون نگاه کردن و جز آجر و تیر آهن چیزی ندیدن. برای همین کمی دورتر شدن تا بتونن یه چیزی پیدا کنن. همینجوری که روی زمین رو میگشتن و آروم آروم جلو میرفتن یه دفعه به یه مانع محکم برخورد کردن و جفتشون روی زمین افتادن.
-آخخخخ سرم ، چی بود خوردیم بهش ؟ هر چی بود رو از وسط نص...

هرمیون همینجوری عقب عقب اومد و به چیزی که برخورد کردن نگاه میکرد. چه عظمتی داشت. آرسینوس که هنوز سرش پایین بود و داشت با دستش بررسی میکرد که سرش خونریزی کرده منتظر قسمت دوم حرف هرمیون بود.
-از وسط چی ؟ نصبش میکنی؟ نصرش میکنی ؟ نصرتش میکنی؟

هرمیون با اولین آجری که دستش میرسید محکم میزنه تو سر آرسینوس و جایی که خون ریزی نمیکرد حالا وحشیانه خون میومد. سرش رو بالا آورد تا هرچی تو دهنش هست به هرمیون بگه ولی قبلش چیزی که بهش برخورد کرده بودن رو دید و بلافاصله گربه زبونش رو خورد.

سالازار اسلیترین، رداش رو کنار زد و با وقاری که بعد ها تو همه اسلیترینی ها میشد دید دستش رو به طرف هرمیون گرفت و بهش کمک کرد که بلند شه.
-ساحره ای مثل شما تو این خرابه چیکار میکنه؟

هرمیون رداش رو تکونی داد و با دست چند ضربه بهش زد تا خاک های روش تو هوا پراکنده شدن. آرسینوس که همچنان رو زمین بود گفت:
-یه موقع به من کمک نکنه کسیا ، نه اصلا آرسینوس کیه ، آرسینوس کجاست ، آرسینوس سالمه ؟ نه خیر اصلا انگار من نیستم اینجا.
-بله بله ، از سرتون خیلی داره خون میاد. بهتره که بریم پیش هلگا، از پزشکی ماگلی یه چیزایی سرش میشه.

سالازار بدون اینکه چشماش رو از رو هرمیون برداره با نارضایتی این رو گفت و دست هرمیون رو گرفت و قدم زنان به سمت هلگا رفتن. آرسینوس هم که دیگه متوجه شده بود کسی به فکرش نیست، به زور از رو زمین بلند شد و لنگان لنگان دنبال دو نفر رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1396/7/19 22:11:29
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مهر 1396 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
_ پوففف ... اینجا چقدر تاریکه.
_ عع... دستم بوی جواب گرفته.

بچه های گریف جلوی در ورودی دورمسترانگ ظاهر شدن. هرمیون جلوی در رفت و خواست که فرو بره توی فکر که صدای یکی از بچه ها جلوش رو گرفت.
_هی آرتور دست بو گندوتو نمال به من.
_خوب چیکارش کنم , بو میده.
_حتما باید بمالیش به من؟ برو بمال به آرسی.
_منو وارد این ماجرا نکنید.
_ بسه دیگه. بیاید فکر کنیم ببینیم چطوری باید بریم تو.

با فریاد آنجلینا همه ساکت شدن و شروع کردن به فکر کردن. فکر کردن, بازم فکر کردن, دوباره هم فکر کردن و بالاخره به نتیجه رسیدن, و اون این بود که باید بازم فکر کنن. بعضی ها که از فکر کردن خسته شده بودن میخواستن برگردن به هاگوارتز ولی با یاد آوری اینکه باید جوراب هری پاتر رو بگیرن منصرف شدن و برگشتن سر جاشون.
_ میتونیم بگیم پیتزا آوردیم.
_ ملت گریف:
_ هی ادوارد اون پشت داری چیکار میکنی؟
_هیچی.
_ داره سرچ میکنه.
_ بچه های گریف:
_آرتور دهن لق.
_ میخواستی تنهایی سرچ نکنی.
_ بسه دیگه. ادوارد توهم اونو جمع کن. هرکی یه راحل درست و حسابی نده میدمش دست هکتور روش معجون تست کنه.

ملت گریفندور می دونستن که تهدید های هرمیون الکی نیستن, پس به حالت ایکیو سان نشستن و شروع کردن به فکر کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد در 1396/7/20 10:02:29
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مهر 1396 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- عمو ویزلی، آنجلینا به من گفت بی ادب!
- آخ آخ چرا آخه کتی؟
- چون بهش گفتم توله تسترالِ چغرِ فوضول!
- عمو جان این حرفا به سن و سالت نمی‌خوره. هرچند بزرگ هم میشی همینجوری حرف می‌زنی عمو.
- عمو ویزلی، وینکی به کسی نگفت توله تسترال، وینکی توله جن خوب بود؟
- ای بابا جناب وزیر شما مراعات قد و هیکلت رو بکن لااقل.
- بَ بَ! بَ بَ کولم کن!
- جینی جان، قربون دست و پای بلوریت برم، یه نگاه به قد و هیکل خودت بنداز دختر بابا، تو بری رو کول من که کمرم میشکنه!
- نوموخوام! عَهههههَ.
- ای سگ بزنه مستقیم تو این بخت و اقبال ما. باشه بیا بپر رو کولم.
- عمو ویزلی منم می‌خوام!

و اما بشنوید از آرسینوس و هرمیون.
- نگاه کن آرسی، اون یارو که داره اونجا بیل میزنه، گودریک خودمونه!
- راست میگی‌ها، حالا چطور بریم جلو که ما رو نشناسه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید :

هرمیون جلوی بقیه بچه های گریفیندور وایستاده بود و به آینده فکر میکرد. این سفر میتونست کمکشون کنه دوباره به اوج برگردن و قهرمان هاگوارتز بشن ؟ خیلی وقت بود که گریفیندور نتونسته بود جام قهرمانی هاگوارتز رو بگیره و حتی کوییدیچ هم قهرمان نشده بود. ناامیدی تو چهره همه گریفی ها واضح بود و طعنه های گروه های دیگه به شرایط روحی گروه کمک نمیکرد. نسیمی که از جنگل ممنوعه میومد به صورت هرمیون میخورد و موهاش رو جابه جا میکرد. آرسینوس و آنجلینا از گروه جدا شدن به طرف هرمیون رفتن و جلوش وایستادن. به همدیگه نگاه کرد و آرسینوس با سرش اشاره کرد که آنجلینا شروع به صحبت کنه.
-آماده ای بریم ؟ بچه ها زیاد منتظر موندن ، وقتم زیاد نداریم تا ترم بعدی شروع شه.

هرمیون چشماش رو بست و به باد اجازه داد که صورتش رو بیشتر نوازش بده. خیلی عمیق به فکر فرو رفته بود تا شاید بتونه راه حل بهتری پیدا کنه. بعد از چندین بار که توسط آرسینوس تکون داده شد ، چشماش رو باز کرد و گفت.
-یعنی هیچ راه دیگه ای نیست ؟ همه فکرامون رو کردیم ؟ این تنها راه حلشه ؟ اونجا آخه ؟ دیگه بهتر از اونجا نبود ؟ من نمیخوام اونو ببینم.
-دیگه چند بار فک کنیم ؟ تمام سلول های مغزمون از بین رفت. شاید بهتر بود جای این همه فکر رو تکالیف هاگوارتزمون فک کنیم و شاید باعث میشد قهرمان شیم.
-راس میگی آرسینوس ، تو همینجوریش سلول های مغزت کم هست ، بیشتر فشار بیاری مرگخوار میشی ... اا مرگخوارم که هستی پس دیگه سلولی باقی نمونده.

آرسینوس شکلکی در آورد و مشتی به بازوی هرمیون زد و خنده کنان به طرف بقیه گریفیندوری ها رفت. به عنوان ارشد گریفیندور ، مسوولیت تمام اعضا در این مسافرت به عهده اون و آنجلینا بود.
-همه آماده اید بچه ها ؟ برگه اجازه از پدر و مادرتون رو آوردین ؟

نویل و هری پاتر داشتن با ناراحتی از جمع خارج میشدن که دامبلدور بدو بدو به سمتشون اومد و برگه اجازه ای که خودش امضا کرده بود رو بهشون داد. اونا هم با خوشحالی به گروه برگشتن و برگه رو به آرسینوس تحویل دادن. آنجلینا تعداد دانش آموزان رو شمرد و وقتی مطمئن شد همه هستن ، تصمیم گرفت یه بار دیگه برنامه رو بهشون اعلام کنه.
- واسه اینکه بفهمیم چطوری میشه هر جور شده قهرمان شد، اول به مدرسه دورمسترانگ و بعد بوباتونز میریم. حواستون جمع باشه ، ما نمیدونیم اصلا اون مدرسه ها چجوری هستن و چه شرایطی دارن و چه خطرهایی در انتظارمونه.

بچه های گریفیندور با نگرانی به هم نگاهی انداختن ولی مصمم بودن که حتما قهرمان هاگوارتز بشن. وقتی همه جوراب هری پاتر رو گرفته بودن ، هرمیون چوب دستیش رو تکون داد و گریفی ها جلوی در ورودی دورمسترانگ ظاهر شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 10:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون فریاد زد:
-بس کنید!

اما آرتور و آرسینوس بدون توجه به هرمیون به دعواشون ادامه دادن. هرمیون خسته شد و هر دوشون رو تنها گذاشت تا بتونه به تنهایی فکر کنه. تمرکز کرد، چشماشو بست و به فکر مشغول شد. بعد از مدتی بالاخره فکری به ذهنش رسید:
-فهمیدم. شاید هنوز ساعت سر جاش باشه یا حتی توی خرت و پرتایی که میخوان توی مدرسه بذارن باشه. باید بگردیم تا پیداش کنیم و اینکه نباید کسی ما رو ببینه. آهای آرتور... آرسینوس... با شماهام تسترالای گنده. بیاید من یه فکری دارم.

آرتور و آرسینوس دست از دعوا کشیدن و به سمت هرمیون رفتن. هرمیون ایده اش رو براشون توضیح داد. آرسینوس نگاهی به ملت گریف انداخت و گفت:
-فکر خوبیه هرمیون. فقط یه مشکلی داریم. با این ایل بچه گریف چه کنیم؟
-خب باید یه جوری با خودمون ببریمشون. اصا بذار همینجا بمونن. آرتور ازشون مراقبت میکنه.
-هن؟ چرا من؟ منو با این ایل گودزیلا تنها نذارید.
-هرمیون راست میگه آرتور. تو تجربه مراقبت از هفتا ویزلی رو داری. پس باید بگم که نگه داری از یه ایل بچه گریف باید برات کار راحتی باشه. برو بچه داری کن عمو ببینه!

آرتور از روی ناچاری به سمت بچه ها رفت. نفس عمیقی کشید و گفت:
-گوگولیای عمو ویزلی بیاید اینجا ببینم.

ایل بچه گریف به سمت آرتور هجوم بردن و بدبختِ فلک زده نابودِ له رو با خاک هاگوارتز یکی کردن. هرمیون و آرسینوس که دیدن آرتور داره کم کم از دست میره ولی بچه گریفیا سرگرمن، فلنگ رو بستن و الفرار به سمت مدرسه رفتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1396 19:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
گریفیندوری ها که درس نخوندن و زمان امتحاناست پیش هرمیون میرن تا کمکشون کنه. هرمیون میگه که میتونن برن دفتر مدیریت هاگوارتز و زمان رو به عقب برگردون تا این بار دیگه از اول ترم درس بخونن ولی آنجلینا ،آرسینوس و آرتور میخوان که زمان رو جلو ببرن تا سوالات رو ببینن و به عقب برگردن.
بالاخره با کلی دردسر به دفتر مدیریت میرسن ، دامبلدور رو دنبال نخود سیاه میفرستن ولی ساعت تکون نمیخوره و باید یه معما حل کنن اول. بعد از حل معما ، به خاطر درگیری که کی ساعت رو تکون بده ، بچه های گریفیندوری به زمان ساخت هاگوارتز فرستاده میشن.

---
هرمیون به اطرافش نگاهی کرد ، هاگوارتز هنوز ساخته نشده بود. چقد این میتونست به هرمیون کمک کنه تا تاریخ واقعی هاگوارتز رو متوجه بشه. بهترین موقعیت بود که از اول هاگوارتز رو مطالعه کنه و تمام اتفاق افتاده رو ثبت کنه ولی کالین با کشیدن رداش ، رشته افکارش رو پاره کرد.
-خاااااله هرمیون ، ما کوجاییم ؟ دوربین عکاسیم پیییییشم نیس خاااله جووون.

کمی اونورتر آنجلینا روی زمین نشسته بود و با خاک و شن و سنگ ها بازی میکرد ، وینکی میدوئید و رون دنبالش بود و همه با شوق و خوشحالی خاصی با هم بازی میکردن. هرمیون سرش رو به طرف آرتور و آرسینوس برگردوند و اونها هم تو سر و کله هم میزدن.
-آرتور و آرسینوس نزنید همدیگه رو ... الان وقت این بچه بازیاست ؟
-بچه بازی چیه هرمیون بیخود شاخ شدی این وسط. این آرتور باعث شد ما اینجا فرستاده بشیم دارم ادبش میکنم.

هرمیون متوجه شد که آرسینوس و آرتور تغییر اخلاقی نکردن و هنوز همون دیوونه های هستن که باعث شدن که همه به زمان گذشته فرستاده بشن. خیلی اتفاق عجیبی افتاده بود ، همه به جز خودش، آرسینوس و آرتور با اینکه جسم خودشون رو حفظ کرده بودن ولی فکر و عقلشون به دوران کودکیشون برگشته بود. به طرف آرتور و آرسینوس رفت و به زور جداشون کرد از هم.
-همه فیزیکی بزرگ موندن ولی از نظر فکری به کودکیشون برگشتن. یعنی این یکی از عواقب سفر به گذشته اس ؟

آرسینوس و آرتور که دیگه همدیگرو کتک نمیزدن ، به بچه های گریفیندور نگاهی انداختن و متوجه عمق فاجعه شدن. همین باعث شد دوباره عصبی بشن و شروع به کتک زدن همدیگه کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1396 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یه دفعه همه چی ظاهر شد و ایندفعه بچه های گریف بودن. همه مات و مبهوت به رو به روشون نگاه میکردن:
-اینجا دیگه کدوم قبرستونیه؟

ملت گریف با صحنه ای رو به رو شده بودن که باورش براشون سخت بود. آنجلینا که خشکش زده بود گفت:
-یعنی اینجا... این هاگوارتزه؟

هاگوارتزی که هنوز ساخته نشده بود و هنوز دیوار های آجری اون در کنار هم قرار نگرفته بود. حتی برج ساعت هم تکمیل نبود. هاگوارتز در حال ساخته شدن بود و تنها چیزایی که مثل قبل بود، دریاچه سیاه و جنگل ممنوعه بود که البته جنگل ممنوعه درختای بیشتری نسبت به زمان جلوتر داشت. کل ملت گریف نگاهشون به سمت هرمیون چرخید:
_حالا چطوری برگردیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مهر 1396 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت گریفندور به فکر فرو رفتن زمان همینجوری می گذشت, ولی گریفندوری ها به نتیجه نرسیده بودن. یکهو آرسینوس با صدای بلندی گفت:
_فهمیدم , جواب هری پاتره.

بچه های گریف:

همه با تعجب به آرسینوس نگاه می کردن ولی هرمیون به سمت ساعت رفت و گفت:
_هری پاتر.

ولی ساعت هیچ تغییری نکرد. ملت گریفندور دوباره به فکر فرو رفتن. در این بین چند تا از بچه های گروه گریف از شدت هیجان و استرس جامه ها دریدن و سر به بیابان گذاشتن. بعد از رفتن گروه جامه دریده آنجلینا به سمت ساعت رفت و گفت:
_ کله زخمی

ملت گریف:

صفحه ساعت به رنگ آبی درخشید و بعد دوباره معمولی شد. اینبار آرتور و آرسینوس به طرف عقربه ها دویدن و هر کدوم سعی می کردن عقربه ها رو به یک طرف بکشن. یکهو عقربه های ساعت با سرعتی فضایی شروع به چرخیدن کردن و آرتور و آرسینوس رو روی بقیه بچه ها شوت کردن.
بعد چند ثانیه یه نور نارنجی رنگی دور بچه های گروه گریفندور رو گرفت و بعد دیگه بچه های گریف نبودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مهر 1396 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
به محض اینکه دامبلدور از در خارج شد ، هرمیون و آرسینوس به طور همزمانی به سمت ساعت رفتن و دستشون رو روی عقربه هاش گذاشتن. آرسینوس به شدت به سمت جلو میکشیدش ، هرمیون به سمت عقب. به نظر میرسید زورشون یکی باشه چون عقربه اصلا تکونی نمیخورد وقتی آنجلینا اینو دید سریعا به کمک آرسینوس رفت.

-

آرتور هم به طرف آرسینوس و آنجلینا رفت و بهشون کمک کرد که عقربه های ساعت رو به طرف جلو بکشن.

-

هرمیون که متوجه قضیه شده و کمی هم دستش از این همه کشیدن درد گرفته بود ، عقربه رو ول کرد و به عقب برگشت و با دقت بیشتری به ساعت نگاه کرد. آرتور و آرسینوس و آنجلینا همچنان در حال سعی بر جلو بردن ساعت داشتن.

-
-اینقد چشاتون رو باز و بسته نکنید شما سه نفر ، عقربه های ساعت با دست جلو عقب نمیره. منطقیم هست ، یعنی اینجوری راحت بخواد باشه که خب ققنوس میاد اشتباهی میشینه رو عقربه همه رو جلو عقب میبره هی.

بالاخره به کمک بقیه بچه های گریف ، هرمیون موفق شد اون سه نفر رو از عقربه ها جدا کنه. خودش به سمت ساعت رفت ، چشاش رو ریز کرد و با دقت بیشتری به جزئیات ساعت نگاه کرد. ساعت که خیلی سنگین بود که بخوان تکونش بدن و به نظر میرسید با یه جادویی به دیوار وصل شده که فقط دامبلدور میدونه اون طلسم چی بوده. یه چیزی باید روی این ساعت می بود، یه نشونه ای ، آدرسی ، جمله ای ، کمکی.
ساعت همینطور جلو میرفت و گریفیندوری ها با نگرانی بیشتری به در دفتر مدیریت نگاه میکردن که ممکن بود هر لحظه دامبلدور بیاد و همه چی لو بره. چند تا از گریفیندوری ها از ترس و استرس به جنگل های ممنوعه فرار کردن و دیگه هیچوقت دیده نشدن. اگر سناتور ها نخورده باشنش ، گراوپ مسلما داره با جسدشون بسکتبال بازی میکنه.
برق چشمان هرمیون و لبخندی که روی لب هاش شکل گرفت امید رو به گریفیندوری ها برگردوند.
-پیداش کردم ، یه جمله اینجا نوشته. جمله که نه ، یه معماس. معما رو حل کنیم میتونیم ساعت رو جابه جا کنیم.

ملت گریفی :

-معما اینه : اون کیه که به کمک بقیه مشکلاتش رو حل میکنه و خودش فقط "مثلا" شجاعت داره و در آخر هم همش پیروز همه چی میشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.