پروتی این رو گفت و کوبهی بزرگ دروازهی دورمشترانگ رو که واسه خودش غار علیصدری بود محکم کوبید. چند دقیقهی بعد صدای قدمهایی از پشت در به گوش رسید و در باز شد. پشت در یکی از قد بلند ترین و هیکلی ترین مجارستانیهای روس تبار با سیبیلی به پهنای بناگوش و پوست خرسی به گردن در رو باز کرد.
- یا مرلین!

شنیده شد حتی که خود مرلین گفت:
- یا ابولفضل!
آنجلینا که در شرف زرد کردن بود، چنگ زد ردای آرسینوس رو گرفت و اون رو به حالت سپر انسانی جلوی خودش پرت کرد:
- آرسینف جگروفسکی! تو که روسی بلدی بیا به این آقای بسیار محترم حالی کن ما این وقت شب اینجا چه غلطی میکنیم دقیقاً!
- جگروفسکی؟ پسرعمو!!!!
مرد تنونمند آرسینوس رو از کف زمین نیم متر بلند کرد و سفت بغل گرفت! چند تا از دندههاش به طرز ناجوری صدا کرد. آرسینوس که رنگش پریده بود و نفسش به زحمت در میومد سعی کرد توضیح بده:
- والا من جگروفسکی نیستم... پدرم هم اصلاً برادر نداشته، در نتیجه خودم هم اصلاً عمو...
در همین لحظه چوبدستی کتی تا دسته توی کمر آرسینوس فرو رفت و آرسینوس از ادامهی صحبت باز ماند!

- پسر عمو به قربون قد و بالات بره که همه جگروفسکی ها یک از یک جیگر ترن!
با این نحوهی حرف زدن، رفتار کراب مابانهی آقای جگروفسکی بزرگ هم معلوم شد که حتی دو چندان ترسناک ترش کرد. آرسینوس که کم مونده بود پس بیفته به زور خودش رو از بغل مرد جدا کرد.
- بیا بریم تو به ایگور نشونت بدم پسر عمو! رفیق رفقهات هم بیار تو اگه خواستی!

مرد دوباره آرسینوس رو زد زیر بغلش و به سمت داخل راه افتاد. ملت هم از مرلین خواسته که بهونه برای ورود پیدا کردن، دنبالش راه افتادن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





