جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1396 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب! اربـــاب! اربـــــــاب! من برگشتم! باورتون میشه؟ مـــن بـــرگـــشـــتـــم! واااااااااای! من که باورم نمیشه! هیچ‌جوره توی پوستِ خودم نمی‌گنجم! آه... سلام ارباب. سلام خانه‌ی قشنگِ ریدل. سلام اِی در و دیوار. سلام اِی دکه‌ی رودولف. سلام به خودِ رودولف. سلام روزای خوش. سلام باغچه‌ی تاریک. سلام حیاط زیبا. سلام اتاق من. اسمت چی بود؟ ... اممممم... آها. اسمت چنگیز بود. اتاق دوست‌داشتنیِ من، امیدوارم توی این مدتی که نبودم، اسمتو عوض نکرده باشی. همیشه دوست داشتم اسم اتاقم چنگیز باشه. راستشو بخوای، هزارتا چنگیز توی این دنیای بزرگ وجود داره. یکی از یکی چنگیزتر. ولی هیچکدوم‌شون چنگیزتر از تو نمیشن. تو تک چنگیزِ دنیای منی. اِی اتاق خوب من! ... اهم اهم. ببخشید ارباب! داشتم با اتاقم خلوت می‌کردم. می‌دونم دلش برام تنگ شده. منم دلم براش تنگ شده. ولی ارباب! بیشتر از اون، دلم برا شما تنگ شده! ارباب! سعادتِ دیدنِ دوباره‌تون غیر قابل وصفه. واقعاً شور و شوق درون دلم رو هیچ‌جوره نمیتونم توصیف کـ... ارباب؟ ارباب؟ چیزی شده؟ چرا قیافه‌تون این‌شکلیه؟
-

***


چند هفته‌ای از بازگشت آملیا سوزان بونز می‌گذشت.
و ولدمورت هر روزِ هر هفته، ناچاراً به وراجی‌های آملیا گوش میداد.
در مورد قاشق‌ها و روابط عاشقانه‌شون با چنگال‌ها.
در مورد دوستی‌هاش با صابون‌ها و شامپوهای رودولف.
در مورد اسم‌ها و خصوصیات اخلاقی خیابون‌ها، جاده‌ها، کوچه‌ها، پُل‌ها، جنگل‌ها، درخت‌ها، گُل‌ها، تابلوها، سرعت‌گیرها، کتاب‌ها، خودکارها، زیر پیرهنی‌ها، شلوارک‌ها و...
ساعت‌ها حرف میزد.
فقط و فقط حرف میزد.
بی‌وقفه!

و ولدمورت تحت هر شرایطی، باز گوش میداد.
موقع آشپزی.
موقع استحمام مرگخواراش.
موقع تصحیح کردن برگه‌های امتحان دیکته‌شون.
موقع استراحت.
حتی موقع خوابیدن.
همیشه گوش میداد.
همیشه!

و بعد...

بالاخره یه روز...
کاسه‌ی صبرش لبریز شد.

***


- بسّه خانم... آملیا... سوزان... بونز! بـسّـه! ما واقعاً این حجم عجیب و غریب از وراجی رو هیچ‌جوره نمی‌تونیم تحمل کنیم! چه بلایی سر تو اومده؟ میشه توضیح بدی و بفرمایی که دقیقاً از چند سالگیت به این بیماری مزخرف مبتلا شدی؟ آیا تدریجی بوده؟ آیا مادرزادی بوده؟ نمیشه. واقعاً نمیشه. باید یه دلیلی داشته باشه این زیادی حرف زدنت. ترک کن آملیا. این عادت مسخره رو ترک کن. انقدر حرف نزن. کم‌تر حرف بزن آملیا. کم‌تر!

و دل گنجیشکیِ آملیا شکست!
- من... ارباب... من... من هیچوقت نخواستم با حرفام ناراحت‌تون کنم. من زیاد حرف نمیزنم ارباب. من به هیچ وجه زیاد حرف نمیزنم. این بقیه‌ن که کم حرف میزنن. اونا برخلاف من، هیچ قدرت تخیلی ندارن. اونا... هیچوقت نمی‌تونن جادوی اطراف‌شون رو درک کنن. اونا سوژه‌های کمی برای گفت‌و‌گو دارن، ارباب. ولی من قدرت تخیل محشری دارم. میتونم با اون سنگ پا حرف بزنم. میتونم با اون یخچال حرف بزنم. میتونم...
-
- اممم... بله ارباب... آه... اشکام دارن سرازیر میشن. نمیتونم... نمیتونم با دیدن این چهره‌تون جلوی اشکامو بگیرم. دوست ندارم اینو در حضورتون بگم، ارباب. ولی قلب من شکست. قلب آملیاتون شکست. دیگه حرفی برای گفتن ندارم. ارباب... بعداً... اممم... می‌بینمتون... فعلاً.

و آملیا رفت.
ولدمورت کلاً هیچوقت به هیچکس از احساسات درونیش چیزی نمی‌گفت.
ولی خب...
هیچوقت نتونست به آملیا بگه که ته دلش... چقدر به کارهاش و گفته‌هاش می‌خندید.
حتی اگه مسخره باشن.
حتی اگه طومار باشن.

- هی. پیست. بَرده.

ولدمورت این صدا رو می‌شناخت.
معنی "بَرده" رو هم می‌فهمید.
حتی می‌دونست که صدا از کجا میومد.
- بالای درخت نازنین‌مون چه غلطی می‌کنی، گربه‌ی فوشیاییِ بی‌ریخت؟! گم شو!
- ببین، من کلاً همه‌کاره‌م. ولی یه چیزی رو خواستم نگم. و اونم اینه که تو و آملیا منو شدیداً یاد ماریلا کاتبرت و آنه شرلی نمیندازین.
- آواداکداورا!

و آرنولد شانس آورد که گربه بود.
و فرز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 آذر 1396 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تولد سیاه دارلین ماردن.

دارلین = دارین

وقتی دوباره چشم هایش از هم باز شد خانه در تاریکی فرو رفته بود و نور خاکستری و ضعیفی به سختی به داخل آن چنگ می انداخت. انگار که خورشید غروب کرده و شب شده بود. دارلین چند لحظه به سقف خیره ماند. احساس می کرد عضلات گردن و کمرش کوفته شده و درد می کند. بر مبل نشست. چشم هایش سرخ و پف کرده بودند. همه چیز سایه دار و تاریک بود و اشیای داخل خانه مبهم و تار دیده می شدند. دارلین دستی به گردنش کشید. گوشه ی چشم هایش کثیف بود. از پنجره های بزرگ و نواری هال می توانست آسمان تمام تیره ای که ابر های سنگین و غول پیکری سر تا سرش را پوشانده بودند ببیند. درخت ها در تاریکی فرو رفته و مثل نقاشی های سیاه رنگ شده بودند. ابر ها به آرامی غریدند. دارلین کش و قوسی به خود داد و خمیازه کشید. بعد از خود پرسید : چرا در خانه باز است؟ نکند پدر و مادر آمده اند؟ بلافاصله برخاست و با صدای بمش داد زد :
- « ماماااان! باباااا! شما اومدین؟ »

چند لحظه صبر کرد و چشم هایش را مالید. هیچ جوابی نیامد و صدایش مثل پرتاب سنگ در یک دره ی عمیق در میان تاریکی ها ، در سکوت خانه گم شد. قصر مثل خانه ی مردگان و اشباح در سکوتی وهم انگیز فرو رفته بود. ابر ها غرش کردند. آنها کجا رفته بودند؟ باید تا حالا بر می گشتند. باد گرمی با صدای هو هوی مرده ای در را تکان داد. در ناله می کرد و تکان می خورد. دارلین به سمت در هال رفت و آن را بست.
چرا اجنه چراغ ها را روشن نکرده بودند؟ چرا در را نبسته بودند؟ چرا مثل روز های قبل صدای جارو و ظرف شستن و کار کردنشان نمی آید؟
به راحتی می توانست هاله ی داغ خشم را دور سرش احساس کند. نکند که چون پدر و مادر به ماموریت رفته اند کم کاری می کنند؟ در حالی که به سمت پله های تاریک می رفت داد زد :
- « ماردن! »

چراغ ها روشن شدند. همه ی چراغ ها با هم و خانه و راهپله در یک لحظه سرشار از نور شد. این اسم رمزی برای روشن کردن چراغ ها در خانه ی ماردن ها بود. در همان حال که از پله ها بالا می رفت اسم یکی از جن ها را فریاد کشید :
- « جاندین! »

در کمال تعجب هیچ صدای جوابی نیامد! با این کار خشم دارلین مثل ریختن بنزین روی آتش افزایش یافت. از کی تا حالا جرئت پیدا کرده اند که جواب اربابشان را ندهند؟ در همان حال که با قدم هایی سنگین و سریع از پله ها بالا می رفت با خودش گفت :
- « می دونم باهاشون چی کار کنم! »

دوباره و اینبار بلندتر غرید :
- « جاندین! »

اما باز هم سکوت. مثل اینکه واقعا این جن ها تنشان می خارد؟ به راهروی طبقه ی دوم رسید. دو طرف راهرو پر بود از اتاق. دارلین در راهرو قدم برداشت و داد زد :
- « چینجل. چینجل. با شماکثافتام. صدامو می شنوین؟ »

اما نه در راهرو و نه در اتاق ها هیچ کس نبود. خواست به طبقه ی سوم برود که یکی از اجنه ی مونث به اسم :« هاتیبل » را دید. چمدانی در دست چپ داشت و یک دامن نسبتا بلند و پارچه ای کهنه و صورتی پوشیده و کلاه لبه داری بر سر گذاشته بود. پشت سرش چمدانش را بر پله ها تلق و تلق می کشید و تند تند قدم بر می داشت. دارلین در حالی که دندان هایش را به هم فشار می داد به سمت جن رفت و داد زد :
- « با اجازه ی کی شال و کلاه کردی؟ »

هاتیبل با صورتی رنگ پریده به اربابش نگاه کرد. بعد جن در یک لحظه با تمام وسایلش غیب شد. دارلین داد زد :
- « هاتیبل. کدوم گوری رفتی؟ »

از خشم زیر لب غرید. دوان دوان به طبقه ی سوم رفت. آنجا به اندازه ی هال بزرگ بود و یک راهرو ی عریض هم داشت که خوابگاه جن ها بود. حتما چند تا جن آنجا پیدا می شد.
وقتی دارلین به طبقه ی سوم رسید خشکش زد. باورش نمی شد. سه تا از جن ها با عجله به این سو و آن سو می دویدند و در حالی که قهقه می کشیدند وسایلشان را جمع می کردند. لباس ها را بر می داشتند و در چمدان جا می کردند. مجسمه ها و وسایل خانه را در بغچه ی شان فرو می کردند. می خندیدند ، دست می زدند و با یک دیگر شوخی می کردند. دارلین داد زد :
- « دارین چی کار می کنین؟ کجا می رین؟ »

یکی از جن ها با چهره ی باز و خندانش به دارلین نگاه کرد و قهقه کشید:
- « ما داریم می ریم! تو دیگه ارباب ما نبود. ما آزاد بود. آزاد. »
- « شما باید بمونین. شما برده های ما هستین! »

یکی از جن ها مجسمه ی طلای مردی سوار بر اسب را در دست داشت و می خواست که در بغچه اش جا کند. دارلین به سمتش دوید. خون جلوی چشم هایش را گرفته بود. نمی توانست این همه بی حرمتی را تحمل کند. می خواست او را تکه تکه کند. یک جن چشم سبز با گوش های بلند و نوک تیز. ابتدا جن رنگ از صورتش پرید و لرزید. اما بعد یک دفعه حالت چهره اش تغییر کرد و انگار چروک های روی صورتش بیشتر شد. پایش را عقب برد و محکم به ساق پای دارلین که چند قدم با او فاصله داشت کوبید. درد با قدرت در ساق پایش پیچید و تعادش را از دست داد. آه دارلین به هوا رفت و محکم زمین افتاد و با چشم هایی گشاد شده از حیرت به جن نگاه کرد. چطور به خود جرئت داد این کار را بکند؟
جن داد زد :
- « تو حق نداشت جلوی ما رو گرفت. »

دارلین در حالی که آه و ناله می کرد پخش زمین شده بود و پایش را محکم می فشرد. جن بالای سرش نفس نفس می زد و مثل یک گرگ وحشی به دارلین نگاه می کرد. صورتش از خشم شعله می کشید. بقیه ی جن ها دست از جنب و جوش برداشته و آنها را نگاه می کردند.
دارلین با صدایی گرفته گفت :
- « جن بد. جن خر الاغ! »

جن نعره کشید و چند ضربه ی محکم دیگر را یکی پس از دیگری حواله ی دنده ها و سر و صورت دارلین کرد. صورتش سرخ شده بود و فریاد می زد :

- « هندلا رو تهدید کرد؟ هندلا آزاد. هندلا رها. هندلا اسیر ارباب نبود. هندلا زندگی خودش را داشت. »

درد در همه ی بدن دارلین می پیچید و نمی توانست از جایش بلند شود. جن با آنکه کوتوله بود ولی انگار قدرت بسیاری داشت. هر ضربه اش درد زیادی را به همراه می آورد. دارلین در حالی که مثل یک مار زخمی به خود می پیچید توان اینکه حرف دیگری بزند را نداشت. فقط به سختی نفس می کشید و با هر دم و باز دم همه ی بدنش درد می گرفت. چشم هایش بی حال شده بودند.

- « ولش کن هندلا. باید رفت. »

هندلا چند لحظه بالای سر دارلین ایستاد و او را تماشا کرد. شاید از این صحنه لذت می برد. شاید منتظر جواب دارلین بود تا بیشتر کتکش بزند. شاید به این فکر می کرد که آیا دارلین را بکشد یا نه؟ و...
سپس بدون هیچ کار دیگری از بالای سرش رد شد. چمدانش را به دست و در کنار سه جن دیگر قرار گرفت. دارلین در حالی که زیر چشمی به آنها نگاه و آه و ناله می کرد با دست پهلو ها و شکمش را می فشرد. او دید که هندلا کلاه را از سرش برداشت و با چهره ی خندانش گفت :
- « برو به درک ارباب! »

و با قهقه های شیطانیه دوستانش در یک چشم به هم زدن همراه سه جن دیگر غیب شد. دارلین بعد از چند لحظه به سختی برخاست. تو دلش به آنها فحش می داد. هنوز هم باورش نمی شد. یک جن برده او را زده بود. چطور ممکن است؟ آنها حتما از جانشان سیر شده اند. دارلین از همان لحظه مطمئن بود که وقتی پدر و مادرش آمدند دیگر آن عوضی ها سری بر بدن نخواهند داشت.
دهان دارلین خشک شده بود. لنگ لنگان به سمت اتاق ها رفت و با صدای بلندی که در همه ی خانه بپیچد ناله کرد :
- « خدمتکار ها کجایین؟ شما کجا رفتین؟ »

هیچ کس جواب نداد. او کل اتاق خواب های جن ها را نگاه کرد. همه خالی خالی بودند. فقط دیوار های سفید و پنجره و تخت شان مانده بود و بقیه ی وسایل ماردن ها را با خود برده بودند.
ای دزد های دزد!
بعد از بررسی اتاق ها دارلین مطمئن شد که هیچ جنی در خانه نیست. او باید این معما را حل می کرد. آنها چطور توانستند فرار کنند؟ آخر چطور...
خشکش زد. ده متر جلو تر از او در ابتدای پله ها هاگوو ایستاده به دارلین زل زده بود. بدون کوچک ترین حرکتی به او نگاه می کرد. صورتش رنگ پریده و سفید بود. چروک هایش بیشتر از هر زمانی توی هم رفته بود و با نگاه غم آلود و سیاهی به اربابش خیره شده بود. سکوت سنگینی در اتاق حاکم شد.
او چرا نرفته بود؟
هاگوو با صدای نرم و ملایم خود زیر لب گفت :
- « ارباب. »

دارلین با تردید او را بر انداز کرد. آیا او هم می خواست دارلین را بزند؟

- « هاگوو ، تو هنوز اینجایی؟ نکنه تو هم می خوای بری؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا جنا نیستن. اونا کجا رفتن؟ »
- « هاگوو هم رفت ارباب. اما حالا نه. »
- « چرا؟ »
- « حالا نه ارباب. وقت نیست. ما باید رفت. سوال ها باشد برای بعد. هر چه سریع تر باید اینجا را ترک کرد. »
- « چرا؟ »

اشک در چشمان هاگوو حلقه زد و آب دهانش را قورت داد.

- « ارباب. می فهمید. اما حالا باید رفت. هر لحظه ممکن بود آنها برسند. »
- « کیا؟ »
- « دنبال هاگوو بیایید. »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1396 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تولد سیاه دارلین ماردن.

دارلین = دارین


دارلین احساس کرد کسی به آرامی تکانش می دهد. صدای ظریف و نازکی شنید :
- « ارباب. ارباب. بیدار شید. وقته صبحونه است. »

دارلین پتو را بیشتر روی خود کشید و غر غر کرد :
- « خوابم میاد. راحتم بزار. »
- « پدر و مادر قبل از رفتن سفارش کرد مثل قبل صبح ها زود بیدار شید. »

دارلین که از خستگی معنای حرف های جن را نمی فهمید بدون حتی یک کلمه حرف در رخت خواب جا به جا شد.

- « ارباب ، شده صبح. شما باید بیدار... »

دارلین که از این طرز حرف زدن و اصرار جن خسته شده بود نعره کشید :
- « بهت می گم گورتو گم کن! »
- « فایده نداشت ارباب. پدر مادر دستور داد صبح دیر بیدار نشد. »

دارلین می دانست اگر تا شب هم مخالفت کند جن به او می گفت که بیدار شود. سر انجام وقتی بالاخره خواب از سر دارلین پرید پتو را کنار زد و از تخت پایین آمد. موهایش ژولیده و کج و معوج و دور چشم هایش سیاه بودند.
از پله های چوبی پایین رفت و در سینک ظرفشویی آشپزخانه آب سرد را به صورتش زد. احساس کرد صورتش کش آمد و پوستش تازه و چشم هایش هشیار شد. بر صندلی دور میز نشست. جن ها با عجله صبحانه را بر روی میز چوبی و گرد می گذاشتند. دارلین با تفکر به صندلی های خالی پدر و مادرش نگاه کرد. رو به یکی از اجنه کرد و گفت :
- « کالبی پدر و مادرم هنوز بیدار نشدن؟ »

کالبی شق و رق ایستاد و با صدایی ملایم و آرام جواب داد :
- « اونا رفت ارباب. »
- « رفتن؟ کجا؟ »
- « کالبی ندونست ارباب. به کالبی نگفت. فقط گفت که در خانه وظیفه اش چی است. »

دارلین رویش را از جن برگرداند و به رومیز خیره شد. البته این اولین بار نبود که آنها صبح قبل از بیداری دارلین می رفتند ولی خیلی کم پیش می آمد و حتما قبلش به او می گفتند. سفره ی رنگین و صبحانه ی لذیذش آماده شده بود. در حالی که در ذهنش به دنبال جوابی می گشت دستش را به سمت نان دراز کرد و تکه ای کند. عسل و کره را رویش مالید و مشغول خوردن شد.
وقتی صبحانه اش تمام شد ناگهان برخاست و به سمت طبقه ی بالا به اتاق خوابش رفت. در کمد دیواری را که کنار تختش بود باز کرد. خفاش سیاه و خوفناکش در قفس جغد بر میله نشسته بود. دارلین لبخند زد و گفت :
- « الآن میارمت بیرون. »

و همین کار را کرد. خفاش بر شانه اش نشست. دارلین دوان دوان از پله های پایین آمد و به سمت در شیشه ای هال رفت. در را باز کرد و قدم به حیاط پهناورشان که مثل جنگل بود گذاشت. چند ابر غول آسا و پف کرده در پهنه ی آبی آسمان به آرامی جا به جا می شدند. خورشید با ملایمت دستان گرم و پر مهرش را به سر و روی درختان و سبزه های درخشنده می کشید. بل بل آواز می خواند و گنجشک ها از این سو به آن سو پرواز می کردند. دارلین احساس می کرد مثل یک پرنده آزاد است. در حالی که دست هایش را از هم باز کرده بود خندان و شادان به سمت درخت ها دوید که ناگهان احساس کرد کسی بغل دستش است. ایستاد و برگشت. هالوو بود. یک جن جوان با موهای فرفری قرمز و صورتی سبز و کشیده. قدش نصف دارلین هم نمی شد و لباس کرخت و خشن و خاکستری ای به تن کرده بود. دارلین اخم کرد و پرسید :
- « تو چرا دنبالم میای؟ »


جن ابتدا تعظیم کرد و بعد گفت :
- « چون ارباب دستور داد. »
- « پدر و مادرم؟ »

جن سر تکان داد. دارلین با شک به هاگوو خیره شد. چرا پدر و مادرش همچین دستوری داده بودند؟ هاگوو لحظه ای به خود لرزید. چشم هایش بی قرار بودند و از نگاه کردن به دارلین امتناع می کردند. دارلین با خودش گفت :« شاید به خاطر اینکه اگه بلایی سرم اومد این جن کمکم کنه. » و بعد بی توجه به هاگوو در میان علف های نرم پا کوبید و به درون محوطه ی درخت های تنومند و تاریک دوید.
او کلی بازی کرد. هر جا هم می رفت هاگوو هم در کنارش بود. از درخت بالا رفت ، لانه ی کلاغی را خراب کرد ، با بعضی از کادو هایش ور رفت و آنها را آزمایش کرد و...
بعد از سه ساعت بازی و گشت زنی در حیاط دارلین به خانه برگشت. ساعت دوازده ظهر بود. به اتاقش رفت و دوباره هدیه هایش را چک کرد و بیشتر از قبل با آنها بازی کرد. ساعت ها آمدند و رفتند. ساعت سه بعد از ظهر بود. دارلین ناهارش را خورد و بر روی مبلمان های چرمی و نرم هال نشست. هال دلباز و نور گیر و پر از پنجره های بزرگ بود. اما قصر ماردن ها خالی و سوت و کور به نظر می رسید. هیچ کس حتی جن ها هم در آن موقع ظهر نبودند و آنجا کاملا بی حرکت و مرده جلوه می کرد. دارلین در حالی که با گوش های خفاش سیاهش بازی می کرد با خود گفت :« چی کار کنم؟ » چند دقیقه ای فکر کرد. اما هیچی به ذهنش نرسید. هیچ بازی و سرگرمی ای نداشت. با اینکه آنجا قصر تو در تو و بزرگی بود اما راهرو ها و اتاق های خالی ، نداشتن هیچ سرگرمی و کاری و دیدن دیوار ها و سقف و در های تکراری آنجا را در نظر دارلین مثل زندان تنگ کرده بود. از ته دل آهی کشید و با خود گفت :« ای کاش یک خواهر یا برادر داشتم! » چه می شد اگر او یک برادر کوچک تر داشت؟ آن موقع دیگر این راهرو ها و اتاق های بی روح دوباره مثل دیشب زنده می شدند. پر از خنده و شادی ، جیغ های پر هیجان و زندگی. او با برادرش قایم باشک بازی می کرد ، روی مبل ها می پرید ، از درخت ها بالا می رفت و...
با این افکار هیجان زده شد. اما بعد با دیدن هال خالی و ساکت و اینکه هیچ کس جز خودش بر مبل ننشسته دوباره دلتنگ شد. خیلی دلتنگ.
آهی کشید. خفاش را از دستش رها کرد و بر مبل دراز کشید. چشم هایش را بست. او خسته بود. باید می خوابید. مدتی گذشت و بعد دارلین در خوابی عمیق و بی رویا فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 آبان 1396 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تولد سیاه دارلین ماردن.

( پست دنباله دار. )

دارلین = دارین


دارلین چشم هایش را بست و در دل از صمیم قلب آرزو کرد. همه به او خیره شده بودند. دارلین نفس عمیقی کشید و در سینه اش حبس کرد. چشم هایش را باز کرد . در حالی که گردنش را جلو می داد لب هایش غنچه ای شدند و با تمام وجود همه ی شمع ها را فوت و خاموش کرد. همه با جیغ هایی از شادی برایش دست زدند و هورا کشیدند. جن ها بلافاصله برای تقسیم کیک آمدند. دوباره هاگوو و لوفیس آهنگ زدند. یک آهنگ شاد و ناگهان اشک از چشم های پدر و مادر سرازیر شد. دارلین با تعجب به آنها نگاه کرد. چرا گریه می کنند؟ قلبش فشرده شد. آنها از چه چیزی غمگین هستند؟ دانه های ریز و بلورین اشک از چشم هایشان سر می خورد و از گونه هایشان پایین می چکید. توجه بعضی مهمان ها به آنها جلب شد. کاملا جدی بودند و هیچ لبخندی بر لب نداشتند. دارلین با دست های بچگانه اش از دامن مادر گرفت و آن را کشید و گفت :
- « مامان ... گریه نکن! »

مادر او را بغل و اشک هایش را پاک کرد. پدر و مادر چشم هایشان را مالاندند و دیگر گریه نکردند. دارلین خوشحال شد.
بعد از خوردن کیک ها و کمی گپ زدن نوبت هدیه ها شد. هیجان انگیز ترین قسمت تولد همینجا بود. قلب دارلین تند تند بر سینه می کوبید. مادر یکی یکی کادو های زیبا و پر نقش و نگار را باز می کرد و از هر کدام یک هدیه ی جادویی در می آورد. اسم کسی را که آن هدیه را داده می خواند و بقیه دست می زدند. دارلین مشتاقانه می خواست که همه ی کادو ها را در یک لحظه باز کند و ببیند که در آنها چه چیز هایی هستند؟
آخر سر یک خفاش خانگی بزرگ ، یک گوی آینده بین و یک عینک جادویی گیرش آمد. به وسیله ی عینک می شد خاطراتش را مثل تلوزیون جلوی چشم هایش ببیند. خیلی جالب بود و دارلین خیلی خوشش آمد.
بعد از باز کردن کادو ها مهمان ها کم کم رفتند و جشن به پایان رسید. دارلین احساس خستگی و آزادی می کرد. هم خوشحال بود و هم یک خورده ناراحت. خوشحال از اینکه چه لحظات زیبایی را گذرانده و لذت برده و ناراحت از اینکه چه زود تمام شد. ساعت هشت و نیم بود. هاگوو و لوفیس بعد از سه و نیم ساعت آهنگ زدن خسته و کوفته ارگ و ویولونشان را سر جای خود گذاشته و تن های سنگینشان را به سمت خوابگاهشان در طبقه ی سوم کشیدند. جن ها کم کم پراکنده شدند. فقط یک جن مانده بود که با یک جارو ی بلند زمین را تمیز می کرد.
پدر و مادر دارلین بعد از بدرقه ی آخرین مهمان در را به آرامی بستند و با لبخند به پسرشان نگاه کردند. چشم های دارلین خسته و سنگین بودند. خمیازه ای کشید و گفت :
- « خوابم میاد. »

آنها با هم به سمت مبل رفتند و نشستند. مادر گفت :
- « هنوز هدیه ی ما رو نگرفتی. »
- « هدیه ی شما؟ راست می گی! اصلا حواسم نبود. »

چشم های دارلین دوباره هشیار و باز شد. به پدر و مادرش نگاه کرد و منتظر ماند. پدر با لبخند دست در جیبش کرد و چیزی را در کف دست پسرش گذاشت. دارلین دستش را باز کرد. یک ساعتی از جنس طلای خالص. با ناباوری به پدر و بعد دوباره به ساعت گرد و کوچک که یک زنجیر دانه ریز و طلایی هم بهش وصل بود نگاه کرد.

- « این ، همون ساعت مامان بزرگ نیست؟ »
- « آره. این میراث خانوادگی ماست و حالا باید دست تو باشه. »
- « چی؟ »

دارلین باور نمی کرد. این ساعت طلا از هفت نسل قبل دست به دست شده و پدر اصلا نمی گذاشت دارلین حتی به آن نگاه کند. چه برسد به اینکه...

- « یعنی مال خودمه؟ »
- « آره مال خود خودت. »

دارلین ساعت را با دقت بالا آورد و گفت :
- « وااای، باورم نمی شه. الآن این ساعت مال منه. »
آن را با شوق به سینه اش چسباند و گفت :
- « واقعا ممنونم. همیشه دوست داشتم این ساعت مال من باشه. »

پدر با جدیت گفت :
- « فقط باید قول بدی ازش خوب مراقبت کنی. باشه؟ »

دارلین دستش را بر سینه گذاشت و گفت :
- « قسم می خورم. »
- « آفرین. »

سکوت. صدای هیچ چیز جز جیرجیرک ها نمی آمد. جن ها همه رفته بودند و احتمالا در اتاق های مخصوص خود خرو پوف می کردند. پدر و مادر انگار که در حال تماشای یک اثر هنری زیبا هستند به پسرشان خیره شده بودند. مادر پرسید :
- « آرزوت چی بود؟ »
- « اممم... آرزو کردم همیشه همینطور شاد و خوشحال در کنار هم باشیم. »

در یک لحظه صورت پدر و مادر به هم ریخت. رنگ از چهره شان پرید. در چشم های مادر اشک حلقه زد و در خشید. لب هایش جمع شد و دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد. در حالی که گریه می کرد دارلین را در آغوش گرفت. پسر با نگرانی پرسید :

- « چی شده؟ چرا گریه می کنین؟ موقعی که شمعا رو هم فوت کردم گریه کردین. »

مادر دماغش را بالا کشید. با دست هایش چشم های تر و خیسش را که کمی قرمز شده بود پاک کرد. دور چشم هایش از اشک خیس بود. لبخندی زد و دستانش را دور پسرش حلقه کرد و گفت :
- « یادت باشه عزیزم ، ما همیشه عاشقت هستیم. هر اتفاقی هم که بیافته ما دوست داریم. »

دارلین با تعجب به آنها نگاه کرد. آنها چرا امروز اینطوری شده بودند؟ چرا مادر انقدر دل نازک و احساسی شده؟
پدر برخاست و رو به روی دارلین قرار گرفت. دستان گرمش دستان لطیف و سفید دارلین را گرفت و نوازش کرد.
- « یادت باشه عزیزم. هیچ وقت از هیچ چیز نترس. همیشه شجاع باش و برای لرد و قدرت بجنگ. لرد می تونه تو رو به قدرت برسونه و جامعه ی جادوگری رو قدرتمند کنه. همیشه بهت گفتم بازم می گم ، اگه یک روز ما نبودیم عمو فرانکی ازت مواظبت می کنه. اگر اون نبود االکس هست. تو که اونا رو می شناسی؟ درسته؟ »
دارلین با نگرانی به پدر نگاه کرد. لحن حرف زدنشان ، نوع حرکاتشان ، حالت چشم هایشان و همه و همه نگران کننده به نظر می رسید.
بعد چند لحطه سکوت گفت :
- « آره می شناسم. »

مادر دست هایش را به هم کوبید و گفت :
- « خب دیگه. بریم بخوابیم. من که خیلی خسته ام. »

خانواده ی ماردن با هم به سمت اتاق هایشان رفتند. دارلین احساس می کرد تنش شل و سنگین شده است. خیلی خسته تر از آن بود که به کار های عجیب پدر و مادرش در آن روز بیندیشید. او فقط روی تخت پرید و خوابید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دارین ماردن در 1396/8/30 16:19:05
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 14 آبان 1396 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
در گوشه ای از اتاقش بر روی صندلی نشسته بود. با بی میلی به آیینه روبرویش نگاه کرد. دسته ای از موهای لخت طلایی رنگش را از روی صورت رنگ پریده ای که به زردی می گرایید، کنار زد. دیگر آثاری از شکوه و غرور سال های قبلش را در خود نمی دید. از خودش بیزار بود. سال ها بود که چنین احساسی داشت. چگونه می توانست خودش را تحمل کند؟ چگونه توانسته بود با این داغ ننگین زنده بماند؟ چگونه هنوز نفس می کشید؟

خاطره آن شب شوم بارها در ذهنش تداعی می شد. بارها آن را به گونه ای دیگر در ذهن خود مجسم کرده بود. این بار دست از پا خطا نمی کرد. این بار به احساس احمقانه اش که آن را نگرانی مادرانه می نامید، توجهی نمی کرد. این بار حقیقت را می گفت. این بار اربابش را از خود نا امید نمی کرد!

واقعیت اما چیز دیگری بود... او به لردسیاه خیانت کرده بود و مسبب تمام این اتفاقات بود و این تغییرناپذیر بود.

او نه تنها لردسیاه را بلکه یار نازنینش، خواهرش را نیز از خود ناامید کرده بود. اگر امروز، با ارزش ترین دارایی زندگی اش را نداشت، تنها و تنها تقصیر او بود.

مدت ها بود که تنها با امید دیدن رویای شبانه اش روزهایش را به شب می رساند. رویایی که هربار به یک شکل اتفاق می افتاد: « لرد سیاه بازگشته بود... در مقابل اربابش زانو زده بود و ملتماسه از او میخواست که به زندگی خفت بارش پایان بخشد. نور سبزرنگی فضا را روشن می نمود. و مرگ بالاخره او را در آغوش می کشید! »

چرا زندگی اش به پایان نمی رسید؟ چرا این احساس گناه او را از پا در نمی آورد؟ حاضر بود جانش را بدهد ولی آن اتفاق ننگین را جبران می کرد. کاش می توانست بار دیگر در مقابل اربابش زانو بزند و اوامرش را مطیعانه اطاعت کند، کاش می شد بار دیگر صدای قهقه های خواهرش را می شنید.

در افکار خودش غرق بود که ناگهان صدای قدم های آشفته ای را از بیرون از اتاقش شنید. چند ثانیه ای نگذشت که لوسیوس در آستانه در اتاق ظاهر شد. موهای طلایی رنگش آشفته و پریشان بود. صورتش از همیشه رنگ پریده تر می نمود. چشم هایش گشاد شده بودند و با وحشت به او می نگریستند.
_ اون برگشته! نارسیسا... اسمشونبر برگشته!

چه میشنید؟! ممکن نبود!

با نگاهی خیره به لوسیوس نگاه میکرد. هرگز او را اینگونه پریشان ندیده بود. عرق سردی بر پیشانی همسرش نشسته بود. احساس کرد صدای تپش های قلبش را حتی از این فاصله می تواند بشنود.

لوسیوس بریده بریده ادامه داد :
_ باید بریم... باید مخفی بشیم... اون مارو میکشه... نمی تونم... نمی تونم حتی تصورشو کنم که دوباره نگاهم به اون چشمای بی روح بیفته... نارسیسا... اگر مارو پیدا کنه... آه... عجله کن! وقت نداریم...

حرف هایی که می شنید را نمی توانست باور کند. آخر چگونه ممکن است!؟ مگر جادویی هم هست که مرده را به زندگی برگرداند؟ تنها سنگ جادوی موجود هم سال ها پیش، پس از رفتن لردولدمورت توسط وزارتخانه نابود شده بود.

لوسیوس صبر و قرار نداشت. دستان نارسیسا را گرفت و همراه خود کشاند.
_ باید مخفی شیم... هر لحظه... هر لحظه ممکنه برسه...

نارسیسا با خود اندیشید. اگر حرفهای لوسیوس حقیقت داشته باشد یعنی بالاخره می توانست به آرزوی دیرینه ی خود برسد. بالاخره می توانست به این زندگی منحوس پایان بخشد. آن هم توسط ارباب محبوبش!

دستش را با جدیت از دستان لوسیوس بیرون کشید. راسخ و استوار ایستاد. سرش را بالا گرفته بود. چشم هایش برق خاصی در خود داشت. لب هایش می خندید.
_ من نمیام!

و با جدیت ادامه داد :
_ لوسیوس ما مستحق مرگیم! حتی با مرگ هم نمیشه این لگه ننگ رو پاک کرد! زمانی که لرد بیشتر از هروقت دیگه ای به ما احتیاج داشت ما بهش پشت کردیم! من به اون خیانت کردم... من به اون دروغ گفتم که هری پاتر مرده... به نشان روی ساعدت نگاه کن... روزی که اون نشان روی دستت هک شد رو یادت میاد!؟ قسمی که خوردیم... که تا پای جون به اون وفادار خواهیم بود! ولی ما... ما چیکار کردیم؟ سال هاست که رویای چنین روزی رو داشتم... سال هاست با چنین رویایی زنده ام! حالا... حالا که این رویا حقیقت پیدا کرده فرار کنم؟ لوسیوس... من با لذت به آغوش مرگ خواهم رفت... این نهایت آرزوی منه...

لوسیوس در جای خود متوقف شد و با دهان باز به نارسیسا چشم دوخت. سال ها بود که این چهره سرزنده و پرغرور نارسیسا را ندیده بود. چنان جدیت و شوقی در چهره نارسیسا وجود داشت که لوسیوس حتی نتوانست کلمه ای برای مخالفت با او بر زبان آورد.

حلقه اشک در چشمان آبی رنگ لوسیوس حلقه زد. او آماده مرگ نبود. ولی نمی توانست تا آن حد خودخواه باشد که نارسیسا را از رویای تحقق ناپذیری که اکنون می توانست حقیقت یابد، منع کند. برای آخرین بار به چهره مغرور و با اصالت همسرش نگاه کرد. او را با تمام وجود دوست می داشت ولی لحظه وداع با تنها عشق زندگیش فرا رسیده بود. نگاهش را از نارسیسا گرفت و در لحظه ای غیب شد.


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1396/8/14 23:03:35
?Why so serious
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 14 آبان 1396 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چیز خیلی سریع آماده شد. دارلین با هیجان و شادی از این اتاق به آن اتاق می پرید و می دوید. آن روز بهترین روز زندگی اش بود. قلبش از شادی لبریز بود. قرار بود جشن تولد بگیرند! جن های خانگی بیشتر کار های خانه را انجام می دادند و پدر و مادر دارلین هم به آنها کمک می کردند. خود دارلین هم هر چند که کار خاصی انجام نمی داد ، اما همه اش در اتاق ها و راهرو ها می دوید. احساس می کرد سرشار از یک انرژی بی پایان شده.
تزیین کردن تالار اصلی قصر ماردن ها و انجام و تدارک کار های لازم آنقدر ها هم که به نظر دارلین می رسید سخت و طولانی نبود. فقط با چند حرکت چوبدستی پدر و مادرش شرشره های رنگا رنگ بر در و دیوار قصر ظاهر شدند. جن ها بادکنک های صورتی و زرد و بنفش و... را به شرشره ها چسباندند و در یک لحظه مبل ها و میز شیشه ای وسط مبل ها را برق انداختند. کلاه های قیفی شکل و از همه رنگ با طرح جادوگران سیاه و بزرگ تاریخ هم در کمتر از پنج دقیقه حاضر شد. تقریبا همه چیز آماده بود. دارلین و پدر و مادر بهترین لباس هایشان را به تن کردند. دارلین به حمام رفت و خوب خودش را شست. بعد یک ردای زرد و پیرهن شیک و طلایی ای پوشید. مادر موهایش را با برس جلوی آینه به آرامی به راست شانه کرد. پدر هم کنارش بود و در آینه دارلین را نگاه می کرد. دارلین در آینه ی قدی پدر و مادرش را یک طور خاصی می دید. شکسته به نظر می رسیدند و کمتر از روز های پیش حرف می زدند. صورت هایشان در هم و چروک و سرد بود. اما او چندان دقت نمی کرد و اهمیت نمی داد.
موهایش با حرکات آرام و نرم برس به سمت راست موج بر می داشتند و برق می زدند. صورتش سفید تر از قبل به نظر می رسید و می درخشید. دارلین دید که چشم های پدر لحظه ای پر از اشک شده و برق زدند. اما خیلی سریع اشک از چشمانش رفت و حالت چهره اش عادی شد. دارلین گفت :
- « فوورا هم میاد؟ »
- « آره ، همه ی دوستات میان. »
دارلین دستش را مشت کرد و تکان داد و به آرامی گفت :
- « عالیه. »

بعد از تمام شدن همه ی کار ها خانواده با خیال راحت بر مبل ها نشستند. می خندیدند ، شاد به نظر می رسیدند و انتظار مهمان ها را می کشیدند.
درواقع پدر و مادر دارلین از قبل برای مهمان ها دعوتنامه فرستاده بودند و قرار بود که جشن ساعت پنج و نیم عصر برگزار شود. ساعت چهار و نیم اولین مهمان آمد. خانواده ی فوورا صمیم ترین دوست دارلین. آن پسر آن روز یک کت براق سیاه و یک شلوار کتان سیاه رنگ پوشیده بود. حتی شنلش هم سیاه بود. دارلین و فوورا خیلی سریع شروع به بازی کردند. قایم باشک و دنبال دنبال با جن ها. مهمان ها دسته دسته با فرزندانشان بعد از ساعت چهار و نیم در می زدند و وارد می شدند. چهره های خندان و براقی داشتند و لباس های شیک و گران قیمتی پوشیده و همه تولد دارلین را تبریک می گفتند. هرچند که دارلین غرق در بازی بود و بیشتر لحظه ها پیدایش نبود. هر چه تعداد بچه ها بیشتر می شد بازی بیشتر لذت بخش تر و هیجان انگیز تر می شد.
هیچ کدام از مهمان ها جزء قوم و خویش هایشان نبودند. چون پدر و مادر دارلین خواهر و برادری نداشتند و پدر و مادر های آنها هم خیلی وقت پیش فوت کردند. خاله ها و دایی هایشان هم همینطور. همه ی مهمان ها جزء دوستان صمیمی پدر و تعدادی از مرگخواران و اصیل زادگان بودند. پدر و مادر خیلی وقت بود آنها را می شناختند. جن های خانگی دائم بین سالن و آشپزاخانه می رفتند و می آمدند و ظرف های غذا ، میوه ، کیک های شکلاتی ، شکلات های جادویی و شربت ها را می بردند و می آوردند. دو تا از جن ها به اسم هاگوو و لوفیس از همان لحظه ی شروع مهمانی ارگ و ویولون می زدند. همه چیز عالی بود. دارلین احساس می کرد بهترین روز زندگی اش است. وقتی شب شد چراغ های خانه روشن شدند و همه جا مثل روز نورانی شد. بچه ها خسته شده و بر مبل ها کنار پدر و مادر هایشان نشستند و شروع به خوردن کردند. همه با هم حرف می زدند ، می خندیدند و می خوردند.تا آنکه مادر برخاست و گفت :
- « حالا نوبت کیکه. »

دو تا از جن های کوتوله با دقت و احتیاط در حالی که روپوش های سفیدی به تن داشتند یک کیک بزرگ دو طبقه را آوردند. مهمان ها با ریتم خاصی شروع به دست زدند کردند و همگی با هم خواندند :
- « تولدت مبارررک... تولدت مبارررک... »

با خنده و صورت های باز و شاد بر مبل ها به چپ و راست موج بر می داشتند و رو به دارلین شعر می خواندند. قلب دارلین محکم بر سینه می کوبید و صورتش سرخ شده بود. به کیک دو طبقه و کاملا سفید و خامه ای که هر لحظه نزدیک تر می شد نگاه کرد. دوست داشت در آن کیک خومزه شیرجه بزند و همه ی خامه هایش را بخورد. جن ها کیک را بر میز شیشه ای رو به رویش گذاشتند و رفتند. وسط کیک با خطی خوش و زیبا بین همه ی سفیدی های کیک خامه ای به رنگ صورتی نوشته بودند :« تولدت مبارک دارلین ماردن! »
ده تا شمع سفید و درخشنده بر روی کیک می درخشیدند. دارلین با چشم های گشاده از هیجان به مهمان ها نگاه کرد. دستان سنگین و آرام بخش پدر را بر روی شانه ای راستش حس کرد و انگشت های پر محبت مادر را که در موهایش فرو می شد. این بهترین لحظه ی زندگی اش بود. پدر گفت :
- « اول یک آرزو کن. بعد فوتش کن. »

همه ساکت شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دارین ماردن در 1396/8/14 17:42:03
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1396 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تولد سیاه دارلین ماردن.

( داستان دنباله دار. )

معمولا انسان ها روز های سیاه زندگی شان را راحت تر به یاد می آورند. برای دارلین هم همینطور بود. او کنار شومینه ی تالا خصوصی اسلیترین ، بر صندلی راحتی نشسته بود و به ساعت طلای قدیمی نگاه می کرد. نور شومینه تنها منبع نور و گرمای تالار بود. هیچ کس در آن حوالی نبود و به جز صدای ترق تروق سوختن هیزم ها در شومینه ، تالار در سکوتی کامل قرار داشت. دارلین لبخند تلخی زد. هنوز هم عقربه هایش درست کار می کردند. بدون حتی یک ثانیه اشتباه. و وقتی عقربه های این ساعت به عقب بر می گشت او می دید. زشتی دنیا را. مرگ و سیاهی را. می دانست چرا تصمیم گرفت اینطور باشد. او می دانست که چرا از همه متنفر است...
او مثل روز روشن ، آن روز های سیاه و تلخ را به یاد می آورد و با اینکه سال های زیادی از آن موقع ها می گذشت ولی انگار همین دیروز بود...

کنار پنجره نشسته بود. یک بچه ی کوچک نه ساله با پوستی به سفیدی ماه ، موهایی سیخ و سیاه و چشم هایی تیره. مثل همه ی بچه های هم سن و سالش چهره ای دلنشین و شیرین داشت و وقتی می خندید مثل فرشته ها می شد. او آنجا در طبقه ی دوم قصر ماردن ها ، در اتاق خوابش ، زیر طاقچه بر صندلی چوبی اش نشسته و بیرون را نگاه می کرد.
آسمان صاف و آبی بود. حیاط سرسبز و پر دار و درخت و علفزار های سبز و شبنم زده که تا کمر بالا می آمدند با نسیم باد به آرامی تکان می خوردند. به نظر می آمد روز خوبی باشد. یک روز قشنگ.
به هاگوارتز فکر می کرد. با آنکه پدر و مادرش خیلی درباره ی آنجا با او صحبت کرده بودند ولی هنوز هم نمی توانست به خوبی آن مکان رویایی را تجسم کند. یعنی آنجا چجوری است؟ آهی کشید و به آینده فکر کرد. هنوز دو سال مانده بود.
تق تق تق.
کسی در زد. دارلین برگشت و لبخندی پهن صورتش را پوشاند. صورتش در زیر ستونی از نور زرد ملایم آفتاب می درخشید. پدر و مادرش در آستانه ی در ایستاده بودند و با لبخند او را نگاه می کردند. مادرش مو های بلند و فر فری و تیره ای داشت. قد بلند و زیبا بود و پدرش هم خوش هیکل و چشم آبی.
با آنکه لبخند بر لب داشتند صورت هایشان مچاله و چشم هایشان افتاده و سنگین به نظر می رسید. پدر و مادر به سمتش قدم برداشتند. دارلین از صندلی پایین پرید و با هیجان پرسید :
- « چی شده؟ می خوایم بریم گردش؟ »

پدر و مادرش لباس های سیاه بیرون و شنل بلندی که انگار از تاریکی آسمان شب دوخته شده بود را به تن کرده بودند. از کنار تختش رد شدند و در کنار او قرار گرفتند. پدر با صدای بلندی که سعی می کرد پر حرارت باشد گفت :
- « گردش که نه. ولی اگر گفتی امروز چه روزیه؟ »

دارلین که قدش خیلی کوتاه تر از پدر و مادرش بود گردنش را به عقب خم کرد و به صورت هایشان نگاه کرد. لبش هایش را گزید و گفت :
- « امروز؟ امروز... ااا... بزار یکم فکر کنم... امروز... »

با صدای بلندی داد زد :
- « پنج شنبه است؟ »

پدر و مادر خنده ی تلخی کردند. با صورت های مچاله و پر از چین و چروک خنده های شیرینی بر لبانشان نمایان نمی شد. مادر با دستان لطیف و سفید خود مو های پسرش را به آرامی نوازش کرد. انگشت هایش کشیده اما سرد بودند. با صدای لطیف و دلنشین خود گفت :
- « نه عزیزم. چطور یادت رفته؟ امروز ، روز تولدته! »

دارلین از جا پرید و چشم هایش از شادی برق زدند. با صدایی لرزان جیغ زد :
- « تولدم؟ آخجون ، جشن می گیریم؟ »

پدر بر زمین نشست و قدش هم اندازه دارلین شد. با لبخند به چشم های پسرش نگاه کرد. دستانش را بر شانه هایش گذاشت و گفت :
- « آره ، یک جشن حسابی. »

دارلین می خواست از شادی پرواز کند. ولی اگر می دانست سرنوشت چه کادویی برای روی تولدش در نظر گرفته شاید در تمام طول تولدش فقط گریه می کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دارین ماردن در 1396/8/12 5:11:16
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 1 آبان 1396 00:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- برو کنار رودولف! کجا قایمش کردی؟!
- چیو؟
- تا لای موهام زندونیت نکردم، زود باش بگو کجاس؟!
- من که نمیدونم داری چیو میگی.
- زن، رودولف! تو بدون اجازه‌ی من یه زن اینجا قایم کردی!
- عه راس میگی؟ کو؟ کجاس؟
- خودت میدونی کجا قایمش کردی! خودتم نشونم میدی!

رودولف فقط آب دهنش رو قورت داد و به همسرش خیره موند.
بلاتریکس شوهرش رو کنار زد، آستین‌هاش رو بالا زد و خودش دست‌به‌کار شد.
رفت سراغ کمد رودولف و شروع کرد به گشتن و بیرون انداختن وسایلِ درونش.

- نه! نه! اونجا نه! اون کمد مال وسایل مدرسه‌ی مشنگیمه! نــــه! کتابا رو چرا پاره کردی؟ ... لعنتی! دفترا رو تازه جلد کرده بودم... دیوونه! اون گچا رو فردا صبح باید به خانم معلم‌مون بدم! ... قمقمــــــــــه‌م!
- این چیه رودولف؟ این چیـــــه؟!

در اعماق کمد، زنی با قد صد و هشتاد سانتی‌متر چپونده شده بود. رودولف لنگ از جا کَند و زن رو در آغوش کشید.
- لوازم تحریرمو نابود کردی، چیزی بهت نگفتم. ولی عمراً بذارم به این ساحره... ینی چیزه... عروسکه دس بزنی!
- رودولف! خودت با زبون خودت گفتی این یه ساحره‌س!
- جون تو عروسکه!
- کروشیو!

- جیــــــــــــغ!

رودولف به سختی ساحره رو که از شدّت درد به خودش می‌پیچید، توی آغوشش نگه داشت.

- بفرما! درد کشید! بازم میگی عروسکه؟
- اممممم... چیزه... تکنولوژی پیشرفت کرده! همه‌چی جون‌دار شده! تو خیلی از دنیا عقبی، بلا! مث اینکه آپدیت نیستیا!

ولی بلاتریکس رفت سراغ چوب‌لباس. رودولف هم ساحره ‌رو توی کمد چپوند و دنبالش رفت.

- این چیه رودولف؟ این چیـــــه؟!

لابه‌لای لباس‌ها، ساحره‌ای بی‌حرکت قایم شده بود. رودولف آب دهنش رو قورت داد.
- خب چشه مگه؟ مانکن به این با کمالاتی!
- این مانکن نیس! این همونیه که بیشتر از من می‌پسندیش! قیافه‌ی بی‌ریختشو!

- بی‌ریخت موهاته!
- به‌به! مانکنِ جنابعالی خیلیم بی‌نزاکت تشریف داره!
- بلا... اممممم... عه! آخه من با چه زبونی بهت بفهمونم این مانکنه! باور کن مشنگا پیشرفت کردن. ما هنوز عکس متحرک می‌بینیم، تسترال‌کیف میشیم. مشنگا خیلی وقت پیش این مانکن‌های سخنگو رو اختراع کردن!

بلاتریکس چیزی از مشنگ‌ها و تکنولوژی نمی‌دونست. علاقه‌ای هم نداشت بدونه. به نظرش مشنگ‌ها هرچقدر هم که پیشرفت کنن و مفیدتر بشن، بازم تنها فایده‌شون، خوراک نجینی شدنه.
بعد مشغول گشتن چهار گوشه‌ی خونه شد. امّا چیز مشکوکی پیدا نکرد.
چشم‌غره‌ای به رودولف رفت. بعد از اتاق زد بیرون و ناپدید شد.

- آخیـــــش!

رودولف عرق سر و صورتش رو پاک کرد و روی صندلیش نشست.

- رفت؟
- رفت؟
- رفت؟
- رفت؟
- رفت؟
- رفت؟
- رفت؟
- ینی واقعاً نفهمید ما ساحره‌ایم؟

از چهار طرف، سر و کلّه‌ی ساحره‌های زیادی پیدا شد.
از داخل کمد. داخل مایکروویو. توی کشو. توی جوراب. بین چوب‌لباس. توی قمقمه‌ی رودولف. جیب‌های شلوار رودولف. از درون حلق ساحره‌هایی که بلاتریکس کشف کرد.
همه‌جا.
رودولف همه‌شون رو بغل کرد.
- آره... رفت... و نفهمید!

- نرفتم! و فهمیدم!

صدا از بیرونِ اتاق میومد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1396 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-برو تو!
-ببين بلا... دارى اشتباه ميكني! من فقط داشتم به اون ساحره آدرس مي دادم...شوهر مثل دست گلت رو دارى با دست خودت...

بلاتريكس قدمى از رودولف فاصله گرفت و چوبدستى اش را بيرون كشيد.
-ميدونم همسر مثل دست گلم... داشتى آدرس دكه نگهبانيت رو مي دادى!...ميري تو يا به زور متوصل شم؟!

رودولف نگاهى به دور و برش انداخت. با نزديكترين پنجره دو متر فاصله داشت. اگر كمى سريع باشد...

شپلق!

با تكان چوبدستى بلاتريكس، دو تكه تخته، خودشان را روي پنجره مذكور ميخكوب كردند.

-رودولف، عزيزم!... برو تو.

رودولف بسيار درمانده به نظر مي رسيد.
با ذكر "هلگا، خودت به دادم برس!" پا به درون پاتيل روى آتش گذاشت.
بلاتريكس با رضايت، سرى تكان داد و روى رودولف درون پاتيل، سير و پياز رنده شده، سيب زمينى و شير تسترال ريخت. حرارت آتش را بيشتر كرد، در پاتيل را گذاشت و مهر و موم كرد.
-خب... رودولف... مراقب باش كه تا وقت شام نجينى بايد خوب پخته شده باشيا... اگه شب برگردم و ببينم نپختى، يا كم پختي، من ميدونم و تو ها!
-بلا... اگه بپزم ميميرم ها... يه شوهر مرده ى سوپ شده كه به دردت نميخوره! بلا اين تو داره گرم ميشه... من از گرما بدم مياد. بلا من رو در بيار... باشه؟! بلا؟... بــــلا؟!... سوسك شى به حق رداى ارباب كه پرپرم كردى! به زمين محفل بخورى كه جوونيم رو ازم گرفتى!... بــــــــــلا!

بلاتريكس رفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1396 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
گیبن بدوبدو خودش را به جلوی در خانه ریدل رساند. حیاط خانه مثل همیشه بود. دکه دربانی رودولف تقریبا داشت از هم وا میرفت.
گیبن محکم در را باز کرد و با اشتیاق فریاد زد:
-من برگشتم!

نگاه هایی که دور میز غذا بودند همه به سوی او برگشت و دوباره نگاه ها به سمت میز بازگشت و سر و صدای قاشق و چنگال ها به هوا رفت. گیبن فکر کرد کسی صدایش را نشنیده اینبار بلند تر داد زد.
-مــــــن برگــــــــشتم.

رودولف یکی قمه هایش را به سمت گیبن پرت کرد که خوشبختانه قمه کمی بالاتر از صورتش، به در خورد و تا نصفه در ان فرو رفت.
-به بند کفشم که برگشتی. چیه هی سر و صدا میکنی وقت غذا.

بقیه هم دندون قروچه ای کردند و حالبت صورتشان را عوض کردند مثل وقتی که بوی نامطبوعی به مشام میرسد. گیبن بدنش مور مور شد. بغضش گرفت. سرش را پایین انداخت و یکدفعه.
-آآآآآآآآ همه چیز مثل سابقه! باورم نمیشه.

و همینطور که اشک از چشمانش فرو میریخت با لبخند به هر جا رفت و چرخید و خودش را به در و دیوار مالید. ساکش را روی زمین گذاشت و بدو بدو پله هارا دوتایکی به طبقه دوم، جایی که راهرویش بود طی کرد. با دیدن راهرویش چشم هایش گرد شد.
-

دیگر نمیشد راهرو صدایش کرد. قسمتی از سقف پایین امده بود و تمام وسایلی که انجا داشت شکسته یا نابود شده بودند. ولی گیبن باز هم ناراحت نشد. همین که برگشته بود مرلین را شکر میکرد. ولی با خودش فکر کرد پس از این به بعد کجا بخوابد؟ صدای بال زدن حشره ای از پشت سرش شنید.
-لینی؟
-درد. مرض. کوفت. اسممو صدا نکن چندشم میشه. ارباب گفتن نمیتونی تو عمارت بخوابی. برو زیر بوته ای علفی گیاه آدم خواری چیزی بخواب. غذا هم به عهده ی خودته و اگوستوس حق نداره برات غذا درست کنه. ایش!

و رویش را اونور کرد و بال زنان از گیبن دور شد. گیبن باز هم ناراحت نشد و از مرلین برای اربابش دعای طول عمر با عزت کرد.
وسایلش را برداشت و بدو بدو به حیاط پشتی خانه ی ریدل رفت. پنجره ی اتاق لرد باز بود. گیبن تکه کارتونی مقوایی پیدا کرد و زیر سایه ی درخت کوچکی پهن کرد و دراز کشید. سیگاری از پاکت سیگارش دراورد و به ان پک زد و پک زد و پک زد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.