جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

160 کاربر(ها) آنلاین هستند (149 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
160
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آذر 1396 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس که همچنان در تصورات خود غوطه ور بود و به خیال خودش وینکی جونشونو بغل گرفته بود، صدای خنده های دو تا تسترال رو از دور شنید.
روی که برگرداند آن دو تسترال را ندید، بلکه به جای آن دو، آستریکس و آرتور رو دید. از همان دور دورا داد زد:
-بچه ها وینکی اینجاست، ترور نشده، پیداش کردم.

روی که به وینکی کرد، دید هِـی وای من، وینکی دود شد رفت هوا. چشمانش گردتر از گرد شد. از پشت نقابش عرق می ریخت و ساکت و صامت سرجایش ایستاده بود.
ولی یهو مثل تسترال برق گرفته جیـــغی فرا نارنجی کشید و ناخن هایش را بر گوشت نقابش فرو برد و جامه درید.
آستریکس که گوشی اش مال عهد بوووق بود از این حرکت ناگهانی سوخت، اما آرتور با گرفتن فیلم، خوش و خرم و با یک لبخند شیطانی کلمه Send را فشرد.
ولی ای دل غافل که هنوز سیم کشی های هاگوارتز تموم نشده بود و به همین منظور هیچ شبکه اینترنتی و مخابراطی ای در آنجا وجود نداشت. برای همین با یک قیافه پوکر زل زد به آرسی هنجره پاره شده و نقاب خراشیده و جامه از تن دریده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you

پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: یکشنبه 19 آذر 1396 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس سوت زنان تو خرابه های هاگوارتز راه میرفت و با خودش حرف میزد. بعد از یه مدتی به جن هایی که در حال ساختن هاگوارتز بودن رسید. کمی ایستاد و بهشون خیره شد. جن ها چقد وضعیت بدی داشتن واقعا. اگر یه روز پادشاه/وزیر مملکت میشد حتما به وضع جن ها رسیدگی میکرد و به تک تک شون لباس میداد که مثل دابی جن آزاد باشن. بین همشون، قیافه ای آشنا دید. کمی بهش نزدیک شد تا از حدسش مطمئن بشه.
-وینکی؟

وینکی سرش رو بالا آورد و به آرسینوس نگاهی کرد. بقیه جن ها هم از کار دست کشیدن و به آرسینوس و وینکی خیره شدن.
-وینکی کارگر خوب؟ وینکی کار کرد، وینکی با جادوگرها صحبت نکرد.

آرسینوس سریع وینکی رو بغل کرد و گریه کنان گفت:
-وینکی؟ آره خودتی. خدای من، فکر کردم ترور شدی ولی اینجایی و زنده ای. بیا بریم برگردیم زمان خودمون دوباره وزیر شو.

وینکی هم که خیلی وقت بود کسی رو بغل نکرده بود و جن مونثی تو زندگیش نبوده ، آرسینوس رو محکم بغل کرد و از این صحنه لذت خاصی برد.

آستریکس و آرتور از دور به آرسینوس نگاه میکردن که هوا رو بغل کرده و اشک میریخت. نمیدونستن دقیقا چه اتفاقی داره برای آرسینوس میفته ولی گوشی های ماگلی شون رو در آوردن تا ازش فیلم بگیرن و بعدا تو تلگرام پخش کنن.
آرسینوس همچنان وینکی رو ول نمیکرد و وینکی هم که جز تصورات آرسینوس بود تو بغلش داشت حال میکرد.
-وینکی عزیزم ، چقد دلم برات تنگ شده بود. حتما باید برگردی باهام. برگردیم با هم مسابقه وزارتی برگذار کنیم.

آستریکس و آرتور از خنده روی زمین غلت میزدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس رو هوا بود و در حالی که داشت اون بالا هوا میخورد یه نگاه به پایین انداخت. آرتور رو دید که هنوز داشت کتک میخورد. یکم دیگه رو هوا موند. هرمیون رو دید که داشت با سالازار توی چمنزار عشق قدم میزد و لاو میترکوندن لهنتیا. کمی اونور تر رو هوا بود که یهو دید تو تنه درخته. بعد از اینکه چک و چونه و فک و ملاجش با درخت صاف شد سعی کرد صورتشو از درخت جدا کنه. کمی اونور تر هرمیون و سالی داشتن به طرف جنگل ممنوعه میومدن و دقیقا به محل سقوط آرسینوس نزدیک میشدن. گویا سالازار میخواست به هرمیون یه عنکبوت نشون بده که با تاراش گیتار میزنه یا یه چی مثل این. اونا همچنان داشتن به آرسینوس نزدیک میشدن و آرسینوس بدبخت فلک زده داشت سعی میکرد بدون اینکه نقابشو در بیاره صورتشو از درخت جدا کنه.

یکم جلوتر دست چپ!

آستریکس یه نگاه به اوبلیکس انداخت. اوبلیکس هم یه نگاه به آستریکس انداخت. بعد از پنج دیقه نگاه کردن به هم دیگه آستریکس فهمید که خون آشامه و خودشو با اون یکی شخصیت اشتباه گرفته. بنابراین دست به کش تنبون اوبلیکس برد و بلندش کرد و با یه پرتاب دقیق اونو از دنیای جادوگری انداخت بیرون و فرستاد بغل ننش توی دنیای وایکینگ ها. خلاصه بعد از اینکه فهمید اشتباه زده رفت به طرف آرتور تا اون بزرگ مرد هویج رو از زیر خاک و خصوصا از زیر دست ملت غیور گریف که عقلشون بچه بود و جسمشون همون خرس های تنبل غیر فعال، بکشه بیرون و بعد بره سراغ آرسینوس که یه غلطی کرد رفت تو فاز زد نقششونو ترکوند و بعد بین راه هم دستای گرم سالازار رو از دستای هرمیون جدا کنه که مبادا عنکبوت گیتاریست بهش نشون بده و بعد از تمامی این قیاضا برن ساعت بیصاحابو پیدا کنن و برگردن به همون دوران لهنتی سابق بشینن عین بچه جادوگر درسشونو بخونن.

بعد از طی یه مسیر پر فراز و نشیب-کنار دست آرتور

آرتور تو خاک بود و بروبچ گریف داشتن خاک میریختن و با چکش پلاستیکی میزدن و آب دهنشونو میریختن روی سر و توی سر و روی صورت آرتور بخت برگشته که تقریبا دیگه مویی براش نمونده بود. آستریکس یه نگاه به قیافه ملوس و بی خیال آرتور انداخت و یه نگاه به ملت بچه عقل بزرگ هیکل که میشه بهشون همون گودزیلا گفت. آستریکس یه کم فکر کرد. بازم فکر کرد. بیشتر فکر کرد. دیگه فکر نکرد. فکرش خنک شد دوباره فکر کرد. لامپ بالا سرش روشن شد. دست کرد تو جیبش و یه اوجولات درآورد:
-آآآآآآآی گوگولیای گریفی. عمو آرتور رو نزنید اوجولات بدم بهتون.

ملت گریف درحالی که آب دهنشون آویزون بود نگاهشون رو به سمت آستریکس بردن. آستریکس جلو رفت و خودشو به آرتور که اشک تو چشاش جمع شده بود رسوند. دستشو کرد زیر خاک و یقه ردای گریفی آرتور رو گرفت و کشوندتش بیرون. آرتور خودشو تکوند و خاک و خول روی رداشو کنار زد. دست کرد تو جیب رداش و یه گونی درآورد و کل بچه های گریف رو ریخت تو گونی درشم گره زد و انداخت رو دوشش:
-قدم بعدی چیه آستریکس؟

آستریکس عینکشو زد و به سمت جنگل ممنوعه نگاه کرد:
-میریم تو شیکم اژدها!

سپس دست نمود تو جیبش و یه عینکم داد به آرتور و جفتی رفتن سراغ آرسینوس. اونا تصمیم داشتن آرسینوس رو پیدا کنن و بیارن تو جمع خودشون و بعد هرمیون رو نجات بدن و بعدشم برن سراغ تابلوی سِرکادوگان و ازش درباره ساعت بپرسن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آذر 1396 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس و آستریکس در حال رفتن به سمت هاگوارتز بودن که آستریکس گفت:
-مطمئنی حالت خوبه آرسینوس؟

وآرسینوس در جواب گفت:
-آره بابا خوبم اولااااااااااا اولللللللللاا.
وآستریکس با عصبانیت گفت:
-آرسینووووووس!چرا بالللللا آوردی! مردیکه بی تریبت گند زد به همه جا.

و آرسینوس گفت:
-آستریکس میگم هوا چطوره ها؟

و‌ اینجوری بود که آرسینوس مسئله را پیچوند و موضوع را عوض کرد، و بالا خره به هاگوارتز رسیدن و یک دفعه تابلو سر کادوگان گفت:
-ایست صبر کنید ببینم
این چه ریخت و قیافه ای است باس خودتون درست کردید مردیکه ها برین خودتونو بشورین.
و آرسینوس و آستریکس رفتن تا خودشونو بشورن که تو راه اوبلیکس را میبینند آستریکس که خیلی از دست آرسینوس عصبانی شده بود به اوبلیکس گفت یه چک بزنه تو گوش آرسینوس و اوبلیکس همین کار را کرد و آر سینوس دو کیلو متر پرت کرد اون ور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 آذر 1396 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز اینور.

آستریکس و آرسینوس هنوز با ژست دو صفر هفت‌ به افق خیره شده بودن که آرسینوس چالش مانکن رو تموم کرد و شروع کرد.
_خب آستریکس، کجا بریم؟
_اونجا.
_کجا؟
_ جای اون آهو نازه، خونش تازه میاد.
_ داداش.
_چیه؟
_ داری اشتباه میزنی.
_ چطور؟
_ اون تستراله.
_

این گونه بود که آستریکس با گفتن « هوا چطوره؟» موضوع رو پیچوند و با آرسینوس به طرف هاگوارتز راه افتاد.

_ آستریکس؟
_هوم؟
_ اوبلیکس کجاس؟
_ اوبلیکس؟
_ آره آره.
_ خوبی آرسی جان؟
_ اوهوم.
_ پس چرا داری سبز میشی؟




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1396 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اون طرف :

هرمیون و سالازار روی نیمکتی نشسته بودن و تو چشم همدیگه نگاه میکردن. چشمای آبی سالازار هرمیون رو معتاد خودش کرده بود. با یکی از دستاش شیکم شیش تیکه سالازار و با دست دیگش موهای بلند و مشکیش رو ناز میکرد. سالازار لبخندی روی لباش داشت که هرکاری میکرد نمیتونست از بین ببره. بعد از چند دقیقه سکوت مطلق ، هرمیون بالاخره شروع به حرف زدن کرد.
-سالی، احساس میکنم باید یه کاری میکردیم که کاملا یادمون رفته.

سالازار که تا حالا یکی از دستاش رو پشتش گرفته بود، دسته گلی بیرون آورد و به هرمیون تحویل داد. هرمیون با خوشحالی گل رو تحویل گرفت و سالازار رو بغل کرد. نمیدونست چرا اینقد رومانتیک شده، خیلی از شخصیتش دور شده به نظر میرسید. یه چیزی در مورد سالازار بود که نمیتونست توضیحی در موردش بده ولی هرمیون رو جذب خودش کرده بود. شاید گروه اسلیترین هم بد به نظر نمیرسید. سالازار هرمیون رو از بغل خودش جدا کرد و گفت.
-نمیدونم مرلین چه نقشه ای داره واسه من که امروز تو رو جلوی پام قرار داد. هم یه مکان خوب برای تالار جدیدم پیشنهاد کردی، هم روز بدم رو خوب کردی.
-روز بد ؟ چرا چی شده ؟
-مار عزیزم ، باسیلیسک. رونا میگه که نمیتونم تو هاگوارتز نگهش دارم و باید به باغ وحش لندن ببرمش.

هرمیون دست سالازار رو گرفت و بلندش کرد. دوتایی میتونستن از پس هرچی بر بیان ، حتی قایم کردن یه مار بزرگ تو هاگوارتز. فقط نیاز به یه نقشه خوب داشتن.

این طرف :

آستریکس و آرسینوس کت چرمی شون رو صاف کردن، عینک آفتابی زدن، با کمی آب دهن که روی دستشون ریختن موهاشون رو مرتب نموندن؛مثل فیلم های دهه 90 در اتاق رو با پا باز و اسلوموشن وار به طرف آخرین جایی که آرتور رو دیده بودن حرکت کردن. آرتور رو نجات میدادن، بعد هرمیون رو نجات میدادن، بعد یه جوری برمیگشتن زمان خودشون. کار زیاد بود و زمان کم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: دوشنبه 22 آبان 1396 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ارسینوس همچنان به طرف ارتور نزدیک میشد و ارتور هم بلاخره یه امیدی برای خلاص شدن از گودزیلا ها پیدا کرده بود ولی... امید ارتور با همون کندی که داشت با سرعت چند برابر به باد فنا رفت , چرا که ارسینوس بوسیله شخصی دزدیده شد.

کمی انطرف تر کنار هرمیون و سالازار اسلیترین.
_هرمیون جان میتونم درمورد چیزی ازت سوال کنم؟
_ بله بفرمایید.
_ میخوام یه تالار مخفی درست کنم که فقط دانش اموزایی با هوش و زکاوت تو بتونن توش درس بخونن.

هرمیون سریع به فکر رفت جواب سوال سالازار رو چی بده...
_ بنظرم بهتره اونو داخل تالار مخصوص اسلیترینی ها بسازم.

هرمیون سریع به سالازار نگاه کرد , اگه اون تالار مخفیو اونجا بسازه دیگه کلا اینده قاطی میشه و همه کار هایی که با هری و رون کرده خراب میشه پس...
_ نه! بهتره اونو توی دستشویی دخترونه بسازی.
_
_ اونجا کمتر کسی بش شک میکنه و ورودیش هم غیر قابل انتظار.
_ اوه! اره , راست میگی بهترین جا برای قایم کردن ورودی مخفی. هاهاها ممنون هرمیون امید وارم یروزی توهم ازش استفاده کنی.

هرمیون از اینکه تونست ایندرو نجات بده خوشحال شد و همینطور برای اینکه جایی که هیچ مدیری حتی البوس هم نتونسته پیدا کنه نظر خودش بود یه لبخند مغرورانه شبیح به میزنه.

چند تا سالن اونور تر.

_ ارسینوس اروم باش دیگه اه , بابا فقط میخوام ببرمت پیش هلگا.
_ تو کی هستی؟! من کیم؟! خون! خون میخوام , خوون!... استریکس بهم از بطریت خون بده , خونم ته کشیده.

استریکس که بضور تونسته بود ارسینوس رو یجا نگه داره به فکر خون دادن به ارسینوس از بطری خون مخصوصش افتاد ولی فکر اینکه ممکنه خطری براش داشته باشه پشیمون شد. ارسینوس رو سریع با دستاش بلند کرد و با سرعت پیش هلگا برد.
_ سلام هلگا, ارسی رو پیدا کردم , داره دیونه میشه ببین میتونی کاری براش کنی.
_ سریع دونبالم بیار اتاقم.

استریکس ارسینوس رو به اتاق هلگا برد و روی یه صندلی چوبی روشن نشوند.هلگا سریع چند تا معجون مخلوط کردو بهش داد.

چند دقبقه بعد.

_ عه استریکس! این تویی! خخخخخخ چقدر تو زمون ابتداییت بامزه بودی.

چککک

ارسینوس دستی روی صورت قرمز شدش کشید و با چشمای اشک الو به استریکس نگاه کرد.
_ ببینم از کی تاحالا بچه های ابتدایی دستاشون اینجوری سنگین شده هان؟!
_ ببخشیدا اون موقع هم خون اشام بودم. درزم به خودت بیا بحث اینجا جدیه هرمیون و سالازار دارن دونبال تو میگردن , ارتور هم بوسیله گودزیلا ها جانباز شد.

به دونبال صحبت های استریکس ارسینوس جدی بودن مسله رو جدی گرفت و... کراوات , نقاب , لباس مرتب , تاج براق , قیافه:
_ بزن بریم پسر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/8/22 15:59:10
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: یکشنبه 14 آبان 1396 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاخره مرد روسیایستاد و ارسی که تقریبا مثل پرتقال اب کشیده شده بود رو روی زمین گذاشت. ارسی تعادل خودشو نتونست حفظ کنه و با پشت به زمین خورد. ملت گریف همگی به یک در بزرگ و سیاهی که جلو روشون بود نگاه میکردند , هرمیون , ارتور و انجل هم از پشت به بچه رسیدن , هرمیون هنوز هم صورتش سفید بود و معلوم بود که از استرس داره میمیره. جمرد روسی اب دهنشو قورت داد و...

تق تق تق

صدایی کلفت از پشت در گفت:
_ کیههه؟

_ قربان منم جگروفسکی.

_ خوب چی میخوای؟

_ قربان دانش اموزان گریفیندور اومدن و پشت در هستن.

_ اممممم صبر کنید الان میام بیرون.

ملت گریف با شنیدن صدای کلفت و گوش خراش پشت در و همچنین ترس مرد روسی کاملا می تونستند بفهمند که مسله جدیه و جای شوخی نداره.

در سیاه و بزرگ باز شد و یک فرد سیبیلو با ریش های گنده , چشمان سیاه با زیر چشمی سیاه رنگ که نوع لباسشم فرق چندانی با مرد روسی نداشت ولی درشت تر و قد بلندتر .

_ یا ابیلفض داااعشششش

ملت گریف به سمت صدا برگشتند که صدا مال نویل بود.


مرد روسی سریع با صدای بلند گفت به لرد متیو احترام بزارید ایشون مدیر مدرسه هستند.

ملت گریف مثل فیلم جوموش ادای احترام کردند ولی هنوز کسی جرات حرف زدن بجز ارسی نداشت که البته ارسی هنوز در حال فوت کردن اعضای بدنش بود که به شکل طبیعی قبلی خودش برگردند , پس در نتیجه کسی نمیتونست حرف بزنه.
لرد متیو سر خود را بالا برد و نفسی سنگین بیرون داد و دهنشو باز کرد که ....

_ القاعدهههههه !

همه نگاه ها بازم به طرف نویل برگشت و انجل که دیگه تحمل این ابروریزی رو نداشت به گفتن چند کلمه نویل رو خشک کرد و رو زمین افتاد.

انجل: می فرمودید قربان.

_ خوب کجا بودیم... اه بله اولین که به مدرسه ما خوش امدید. د.مین که باید بطور صد در صد قوانین مدرسه ما رعایت بشه. اول , پسر ها حق ورود به دستشویی پسرونه را ندارند و باید به دستشویی که نشان دستشویی زنانه داره برید و دختر ها هم برعکس. دوم:کسی حق نداره تویه لونه جغد ها حموم کنه بلکه استبل های اسب سواری بهترین مکان برای حموم کردن هستند. سوم: خوابیدن در خواب گاه ها بصورت جدا گانه ممنوع است.چهارم: ...

لرد متیو همچنان درحال توضیح دادن قوانین غیر باور نکردنی مدرسه بود , حتی ارسینوس که فوت کردنش تموم شده بود با فیس پوکر وارانه در حال نظاهرت به ایشون بود. در این میان هرمیون که اصلا به حرف های متیو گوش نمیداد و همش تو فکر کرام بود , ناگهان به ارامی از پشت ردایش کشیده شد و هرمیون برگشت.

_ سلام هرمیون...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: دوشنبه 1 آبان 1396 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون و آنجلینا صورت قرمز آرسینوس رو نگاه میکردن و یواشکی میخندیدن بهش. این اینقدر ادامه پیدا کرد که بچه های گریف از صداهای خنده هاشون عصبی شدن و آرتور رو جلو فرستادن.
-به جای اینکه به آرسینوس بیچاره بخندین ، برین دنبال ویکتور کرام.

هرمیون تا این رو شنید قرمز شد، بعد مثل پرتقال نارنجی شد، بعد مثل روح سفید شد، بعد رداش رو کشید رو سرش و در آخر زمزمه کنان گفت.
-من نمیتونم ویکتور رو ببینم.

آرتور و آنجلینا جفتشون سر جاشون متوقف شدن و همین باعث شد فاصله ای بینشون با بقیه بچه های گریف بیفته. آنجلینا ردای هرمیون رو کنار زد و آرتور صورتش رو خیلی به هرمیون نزدیک کرد.
-حالا باشه دیگه یه بار رقصیدید، قرار نبود حتما با هم باشید بعدش که.

آنجلینا در حمایت از آرتور ادامه داد.
-آره دیگه پیش میاد واسه همه ، کرام حتما قضیه رو درک کرده و تاحالا با هزار تا ساحره دیگه بوده خودش. نگران نباش.

هرمیون لبش رو گاز گرفت تا حقیقت رو لو نده ولی آرتور متوجه این شد و با جفت دستاش هرمیون رو به شدت تکون داد انگار انتظار داشت حقیقت بیفته رو زمین. بعد از چند دقیقه که آرتور خسته شد، آنجلینا این کار رو شروع کرد و اون همه چند دقیقه هرمیون رو به شدت لرزوند. شاید بر اثر لرزش ها، شایدم چون حوصلش سر رفته بود ولی هرمیون بالاخره تصمیم گرفت حقیقت رو بگه.
-بعد از اون سال، یه بار دیگه ویکتور رو دیدم و بهش قول دادم که تو هاگزمید میبینمش یه روز ولی درگیر مشکلات هری شدم و سر قرار هاگزمیدمون نرفتم.

آرتور و آنجلینا جفتشون فاصله زیادی از هرمیون گرفتن و هر کدوم میخواستن به هرمیون دلداری بدن ولی قیافه ویکتور کرام بیچاره که ساعت ها منتظر مونده رو تصور می کردن و همین باعث شد که سکوت سنگینی بین سه نفر درست بشه. آرتور و آنجلینا همزمان به این نتیجه رسیدن که با دیدن کرام هم میتونن راز قهرمانیشون رو بفهمن هم این دو نفر رو دوباره با هم آشتی بدن. بقیه بچه های گریف هم که همراه آقای جگروفسکی بزرگ به طرف دفتر ایگور کارکاروف میرفتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1396/8/1 20:47:09
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: شنبه 29 مهر 1396 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: ملت گریف درس نخوندن. هرمیون پیشنهاد میده برن سراغ ساعت بزرگ که توی دفتر دامبلدوره و به عقب برگردن و بشینن عین یه بچه جادوگر درسشونو بخونن ولی آرسینوس، آنجل و آرتور تصمیم میگیرن برن به آینده و سوالا رو بدزدن. ملت برای رفتن به داخل دفتر دامبلدور نیاز به بهونه دارن. آرتور رو ناکار میکنن و میگن که گرگینه گازش گرفته. دامبلدور میره بیرون تا کمک بیاره. ملت از فرصت استفاده می کنن که برن به زمان گذشته ولی از شانس بدشون به زمان ساخت هاگوارتز میرن. ملت گریف به جز آرتور و آرسینوس و هرمیون از لحاظ عقلی بچه میشن. هرمیون و آرسینوس، آرتور رو مسئول نگهداری از گودزیلاهای گریفی میکنن و خودشون میرن دنبال ساعت ولی بین راه به سالازار اسلیترین بر میخورن و آرسینوس به خاطر آجری که هرمیون تو سرش میزنه تا حواسشو جمع کنه آسیب میبینه. سالازار و هرمیون به دنبال هلگا میرن تا آرسینوس رو درمان کنن.
______
-از همون اولم منو دوس نداشتن. خیر سرم ناظر تالارشونم. انگار نه انگار منم آدمم. حیف اون نقدایی که من براتون انجام دادم.
-آرسینوس!
-چیه هرمیون؟
-خفه شو!
آرسینوس:

آرسینوس ساکت شد و این درحالی بود که از درد داشت میمرد. خون همچنان از فرق سر این بنده ی مرلین بخت برگشته فوران میزد و سالازار و هرمیون در حالی که دست همدیگه رو گرفته بودن، تو فاز خودشون خوشحال و خندان به سمت هلگا میرفتن. چیزی نمونده بود که خون بدن آرسینوس تموم شه که بالاخره رسیدن به هلگا:
-سلام هلگا. یه مصدوم داریم. ببین میتونی کاری براش انجام بدی. من و این خانوم جوان میریم تا گشتی بزنیم و اینجا رو بهش نشون بدم. زود برمی گردیم.
-بسیار خب سالازار. این مصدوم کجاس؟
-درست پشت سر... عه! این کجا رفت؟

کمی عقب تر آرسینوس که دیگه چشاش قیلی ویلی میرفت، مسیر رو اشتباهی رفته بود و داشت برمیگشت سمت آرتور و گودزیلا ها.
در سمت دیگه آرتور فلک زده با قیافه پوکرش تا زیر کتف تو خاک بود و ملت گودزیلای گریفی با مایتابه و چکش پلاستیکی که معلوم نبود از کجا آورده بودن، میزدن تو سرش. آرتور که هیچکاری نمیتونست بکنه همچنان پوکر بود که یه دفعه چشمش به یکی خورد که از دور داره بهشون نزدیک میشه. آرسینوس به ملت گودزیلای گریف رسیده بود و هرمیون و سالازار همچنان دنبالش میگشتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در 1396/7/29 11:42:24
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!