شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
نام:هرماینی جین گرنجر هرمیون صداش میکنن گراوپ اونو به اسم هرمی میشناسه رون یبار میون صداش زد اسنیپ بهش گفت خانوم همه چیز دان و ریتا اسکیتر بهش گفت خانوم کوچولوی کامل گروه:گریفیندور رتبه خون:مشنگ زاده سن:۱۵سال رنگ مو:قهوه ای بلوطی رنگ چشم:قهوه ای تیره قد:۱۶۷سانت چوبدستی:۲۶سانت از چوب درخت مو و مغز ریسه اژدها بسیار انعطاف پذیر جارو:علاقه ای به پرواز ندارد پاترونوس:سمور آبی عضو ارتش دامبلدور رییس ت.ه.و.ع(تشکیلات هواداری و عمرانی جن های خانگی) زندگی نامه: در خانواده ای مشنگی به دنیا امد.پدر و مادر او اقا و خانم گرنجر هردو دندانپزشک بودند.در یازده سالگی با دریافت نامه هاگوارتز وارد دنیای جادوگری شد و در گروه گریفیندور جای گرفت.بعد از انکه هری پاتر و رون ویزلی در شب هالووین او را از دست یک غول غارنشین نجات دادند دوستی عمیقی بین این سه نفر شکل گرفت که هری و رون بسیاری از نمرات خود را مدیون همین دوستی هستند.زیرا اگر هرمیون نها را مجبور نمیکرد اصلا درس نمیخواندند. هرمیون هم اکنون ارشد گروه گریفیندور است و سال پنج تحصیلی خود را در هاگوارتز میگراند.
معرفيتون كوتاهه. لطفا و حتما برگردين و كاملش كنين.
تاييد شد. خوش اومدين.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Banoo_ye_ariayy در 1397/8/2 11:21:42 ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1397/8/3 2:01:13
سوروس اسنیپ لقب :شاهزاده ی دورگه رنگ مو: سیاه رنگ چشم: سیاه تاریخ تولد: ۹ ژانویهٔ ۱۹۶۰ تاریخ مرگ: ۲ مه ۱۹۹۸ میلادی (۳۸ سال) محل اقامت: بنبست اسپینر هاگوارتز گروه: اسلیترین مدرسه: هاگوارتز نژاد: دورگه خانواده: توبیاس اسنیپ (پدر) آیلین پرنس (مادر) سپر مدافع: گوزن ماده قدرتهای ویژه: معجون سازی چفت شدگی یا دفاع ذهنی تسلط بر هنرها و جادوهای سیاه پرواز بدون بهره از جاروی پرواز شغل: استاد درس معجونها (۱۹۹۶–۱۹۸۰) استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه (۱۹۹۷–۱۹۹۶) مدیر هاگوارتز(۱۹۹۸–۱۹۹۷) عضویت در: مرگخواران (۱۹۸۰–۱۹۷۸) محفل ققنوس (۱۹۹۷–۱۹۸۱)
تولد ۱۹ دی ۱۳۳۹ دورگه مادرم ایلین پرنس ساحره و پدرم یک ماگن بنام توپیای اسنیپ بود
دوست ندارم چیز زیادی ازخودم بگم من کسی نیستم که زندگیه فاش و بی پرده ای داشته باشم شاید شرایطم این رو ب من القا کرده به هر حال من از ۱۱ سالگی وارد هاگوارتز شدم هرچند پدرم مخالف بودن اون در کل از هیچی خوشش نمیاد
در مدرسه علوم و فنون جادوگریه هاگوارتز درگروه اسلیترین قرار گرفتم در طی هفت سال تحصیلاتم رو به پایان رسوندم سه سال بعد و طی ۱۵ سال استاد درس معجون ها بودم و بعد به مدت یک سال به ارزوی دیرینم رسیدم و علوم دفاع در برابر جادوی سیاه که خودم در سنین جوانی اون رو از روی علاقه یاد گرفتم رو تدریس کردم فک نمیکنم نیاز باشه بیشتر از این براتون بگم اما از حظورم درمرگخواران که پایان راهیست برای اسلیترین ها بسیار خوشحالم
تایید شد. خوش اومدین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط hanastta00 در 1397/7/14 0:26:15 ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/7/14 1:44:17
نام:دراکو مالفوی گروه:اسلترین ویژگی های ظاهری:موهای بلوند مایل به سفید و بور.چشمان نقره ای. ویژگی های اخلاقی:مغرور.خودخواه.اصیل زاده.ثروتمند و خودپسند چوبدستی:موی تک شاخ و نوعی درخت با اندازه دقیقا 10 اینچ جارو:نیمبوس 2001 داستان کوتاه زندگی:دراکو مالفوی تنها فرزند یک خانواده اشرافی و اصیل زاده است.دراکو از دوران کودکی با تفکر بزرگ شد:1:اینکه او از بقیه جادوگران برتر و بالاتر است.2:اینکه لرد ولدمورت فرمانروای متلق دنیای جادوگری است. دراکو در سن یازده سالگی به هاگوارتس رفت او ابتدا سعی کرد با هری دوست شود. اما هری درخواست دوستی دراکو را به دلیل توهینش به رون ویزلی رد میکند.همون موقع بود که اتش تنفر از هری پاتر در وجود شعله ور شد. دراکو مالفوی و هری پاتر از همان لحظه با هم دشمن شدند. بزرگترین دلیل تنفر مالفوی از هری این است که دراکو به شدت به هری حسودی میکند.زیرا مالفوی بر خلاف هری هیچ استعدادی در کوییدیچ ندارد. تنفر هری.مرگ خوار بودن خانواده مالفوی و عقاید بالا همه همه دلیل شد تا دراکو در سال ششم و سن 16 سالگی یک مرگ خوار شود. او به دستور لرد سیاه باید دامبلدور را به قتل میرساند.اما او با انجام ندادن این کار و فقظ خلع سلاح کردن او ثابت کرد که دردرونش اندکی خوبی نیز وجود دارد.
معرفيتون كوتاهه. لطفا و حتما برگردين و كاملش كنين.
تاييد شد. خوش اومدين.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/7/12 20:01:48
پدر و مادر : پدرم دراکو مالفوی و مادرم استوریا گرین گراس
چوبدستی : چوب درخت گردو با مغزی پر ققنوس
توضیحات : پدرم دراکو مالفوی ، تنها فرزند لوسیوس مالفی و نارسیسا بلک ، یکی از اصیل ترین اشراف زاده هاست و مادرم آستوریا گرین گراس هم از یه خانوادۀ اصیل . از دشمنی بین خانواده خودم و هری پاتر همچین خبر مشخصی ندارم ، ولی به خاطر سنت وفاداری به خانواده ، علاقه ای ندارم باهاشون معاشرت کنم . همکلاسی من ، آلبوس سوروس پاتر ، پسر کوچیکۀ کسیه که گاهی پدرم با اسم کله زخمی ازش حرف می زنه ولی اگه من این عبارت رو به کار ببرم ، توبیخ می شم . مامان بزرگ نارسیسا عقیده داره یک اشراف زاده نباید دهان خودش رو به کلمات عامیانه آلوده کنه .
حیوان مورد علاقه : اسب شاخدار
خوش اومدين. ببينين خيلي ميتونين بيشتر بنويسين. الان تاييد ميكنم. اما حتما برگردين و كاملش كنين.
تاييد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط voldemurt1 در 1397/7/5 13:16:06 ویرایش شده توسط voldemurt1 در 1397/7/5 13:29:13 ویرایش شده توسط voldemurt1 در 1397/7/5 13:36:58 ویرایش شده توسط voldemurt1 در 1397/7/5 13:37:32 ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/7/5 22:17:00
زندگی نامه:او درخانه بلک ها چشم به جهان گشود. از اول هم به ورزش علاقه داشت و در مهارت های رزمی هم بی همتا بود. او علاقه زیادی به خون داشت و این باعث قاتل شدنش شد. او میتواند با مار ها حرف بزند ولی نواده کسی نیست. بزرگترین هدف او بازی کردن در تیم های ورزشی از جمله فوتبال است. اطلاعات دیگری در دسترس نیست. جایگزین شه لطفا
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/7/3 12:11:21
ویژگی های اخلاقی: همه از او بعنوان دختری یاد می کنند که با توجه به روحیات حساس و اسیب پذیر بسیار مستحکم بود و در برابر ظلم سکوت نکرد.او با اینکه در خانواده ای اصیل و مشنگ گریز متولد شد هرگز نتوانست قبول کند که مشنگ ها انسان هایی پست و حقیر هستند که چون نمیتوانند جادو کنند لایق مرگ هستند، و همین دلیل کافی بود که کلاه گروهبندی شایستگی اورا برای تبدیل شدن به یک عضو وفادار و شجاع در گروه گریفیندور گروهبندی کند.او شجاع حساس مهربان و بازی گوش بود اخلاقی که خانواده مادری اش هرگز نتوانستند درک اش کنند.
ویژگی ظاهری: موهای بلند قهوه ای تیره موج دار با چشمانی درشت و نافذ قهوه ای. رنگ پوست تیره.قد بلند و لاغر.
زندگی نامه: او در اکتبر سال 1980 چشم به جهان گشود. مادرش که در ان سال ها در غم به قتل رسیدن خواهر دوقلویش به دست لرد ولدرمورت به سر میبرد نام دخترش را آنجلینا اسم خواهرش گذاشت زیرا او شباهتی عجیب و فوق العاده به خواهرش داشت. پدرش ادوارد جانسون، بعلت بدهی هایی که قادر به پرداختشان نبود وقتی آنجلینا تنها هفت سال داشت انها را ترک کرد. مادرش که حال از غم تنهایی شکسته شده بود و در تلاش برای حفظ ابروی خانواده اش دیگر نایی برای بزرگ کردن دختر کوچولویش نداشت ناچار او را به مادر خودش سپرد تا زندگی جدیدی را شروع کند و همه چیز را سروسامان بدهد. با آنجلینا در منزل اشرافی مادربزرگش مانند یک شاهزاده رفتار میشد و خب توقع رفتار اشراف زاده گونه ای هم از او می رفت اما آنجلینا نه تنها بویی از اصالت نبرده بود بلکه انگار تمامی اخلاقش را از پدرش به ارث برده بود. برایش فرقی نمی کرد هم بازی اش دختری اصیل زاده می بود یا ماگل زاده با همه یکسان برخورد می کرد از پوشیدن لباس هایی که اورا یک خانم اشرافی تمام عیار میکرد خودداری میکرد و همین ها کافی بود که همیشه با خشم مادربزرگش روبه رو شود و در خانواده شان بعنوان دورگه ای غیرقابل تحمل شناخته شود البته این تا قبل ان بود که نظریه های امروزی اش را در مورد مشنگ ها در مهمانی مجلل جادوگران اصیل زاده مطرح نکرده بود ، بعد از ان ننگ خانواده محسوب میشد بطوری که مادربزرگش طی نامه ای به مادرش از نگهداری او سر باز زد و تربیت او را به مادرش واگذار کرد. مادرش که بسیار دنیا دیده بود و طرز فکر آنجلینا را لایق احترام میدانست و اورا همانطور که بود دوست میداشت و همین باعث شد بهترین سال های آنجلینا (تا قبل از ورود به هاگوارتز) در کنار مادرش در اپارتمان کوچکشان سپری شود.وقتی یازده سال داشت مانند بقیه همسن و سالانش به هاگوارتز دعوت شد و کلاه گروهبندی روی سرش جا خوش کرد و برعکس فامیل های مادری اش که عقلب به جمع اسلایترین می پیوستند به گریفندور رفت.که زیاد هم تعجب برانگیز نبود.در سال های اول و دوم مورد تمسخر پسر دایی ها و دختر خاله های ناتنی اش قرار میگرفت اما در سال سوم که شناخته تر شد و دوست های زیادی در تالار خودش و هافلپاف پیدا کرد دیگر کسی نمیتوانست به او لقب عقب مانده یا بی خاصیت را بدهد زیرا در سال دوم تحصیل علاقه غیرقابل کنترلش به کوییدچ باعث شد منصوب به مقام مهاجم تیم شود و این حرفه را تا اخر دوران هفتساله تحصیلش ترک نکرد و بعد از ان هم بعلت کار نیمه وقت و مادر دو بچه بودن مجبور به ترک کوییدیچ شد. همچنین در سال سوم مادرش را بعلت سرطان از دست داد و این غم بزرگ باعث شد افسردگی تسخیرش کند و دوباره به منزل مادربزرگش (که برایش حکم ازکابان را داشت)باز گردد البته طولی نکشید که پدرش با شنیدن خبر فوت مادرش بازگشت و پس از ابراز نارحتی و شرح طولانی رفتنش، آنجلینا راضی شد که پیش پدرش برود. در سال ششم هاگوارتز به الف دال پیوست و برای دفاع از جامعه جادوگری موردعلاقه اش به پا خواست و به کمک هری شتافت.در نبرد هاگوارتز ایثارگرانه جنگید و هرگز تسلیم نشد.در اخر با جرج ویزلی ازدواج کرد و نام اولین بچه شان را برای زنده نگه داشتن یاد برادر شوهرش فرد گذاشتند و دوسال بعد نام دخترش را به یاد مادرش روکسانا گذاشتند. تایید شد. خوش اومدین.
ویژگیهای ظاهری: چشمان سبز، موهای قهوهای و دندانهای سفید. ویژگی های اخلاقی:شوخ، سرزنده، غیرتی بر روی دخترخالهاش، باهوش.
زندگینامه: دوران کودکیاش را در کنار دخترخالهاش ملانی استانفورد سپری کرد. آنها با کلی شور و شوق و دردسر درکنار هم بزرگ شدند.
سال پنجمش در هاگوارتز که تمام شد، چند ماگل از او برای بازیگری در نقش یک ماگل عاشق در فیلمهای خود درخواست دادند اما او قبول نکرد.
همچنین دخترهای زیادی خواستند در این زمان به روشهای گوناگون به او معجون عشق بدهند اما او به دلیل حساسیت شدیدش به معجونها دوری از هر دختری را میپسندید. البته جز دوری از ملانی.
در زمان تحصیلش در هاگوارتز هیچکدام از استاد ها از شوخیها و رک بودن او جان سالم به در نبردن. اما به دلیل درس خوبش با او مدارا میکردند. و مانند دوست کنار او بودند. تایید شد. خوش اومدین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Melinda99 در 1397/6/28 18:22:14 ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1397/7/2 21:25:54
نام: حسن نام خانوادگی: مصطفی لقب (ها): دکتر، مصی، حسنی، حسنک، حسن بلاجر، حسن توپک، داور اعظم، آقای رئیس گروه هاگوارتز: گریفیندور پاترونوس: خاک انداز بوگارت: ویلچر چوبدستی: چوب شور جارو: پارس خزر وضعیت خون: کم خونی +HIV شغل رد گم کنی-ماگلی: کِش (بطور پیشفرض مسافرکش است اما به بقیه کش ها هم بطور تفننی اشتغال داره) شغل در عالم جادوگری: سابقاً بلاجر، سپس داور، هم اکنون رئیس انجمن بین المللی کوییدیچ!
زندگینامه: به نام عاقا مرلین و بی بی شروین! مشخص نیست که وی چگونه پا به دنیای فانی گذاشت. روایت داریم که حسن ابتدا در جایی که نباید حضور به عمل رسانیده بود و فرشتگان مچش را گرفتند و نزد مرلین بردند. مری شاکی شد و او را به ته معده (کره خاکی) تبعید نمود. بطور پیشفرض لک لک ها حسن را به داخل زندگی فلاکت بار یک خانواده خاورمیانه ای پرتاب کردند. کودکی تیره و تار حسن را فاکتور بگیریم که به دستفروشی روی ویلچر گذشت. عقل حسن بزرگ و بزرگ تر می شد ولی جسمش در حد جنین مانده بود. وضعیت به جایی رسیده بود که در خانواده حسن یک تکه نان هم گیر نمی آمد. با این حال یک زندگی بسیار روتین و ساده مثل همه داشت.
مگر زمین مرلین بزرگ نبود؟ مهاجرت می کرد! چرا بزرگ بود. حسن خواست مهاجرت کند اما با مفهوم مرز آشنا شد. دید ویزا باید بگیرد و داستان و هزینه دارد. هیچ ساحره عرمینایی هم حاضر نبود لا چادری ردش کند آن ور. بیخیال شد و در همین گیر و دار از داخل لوله شوفاژ خاموش منزل سرد سرایداری شان ار طرف مدرسه ملی علوم و فنون تردستی علامه ممد حوریث دعوت نامه ای دریافت کرد. پله های ترقی علوم جادو جنبلی را دو تا یکی طی کرد و به مقام شامخ "مليئة فارغة" نائل آمد. به جهت استعداد لایتناهی ش در مظلومیت، همکلاسی ها بارها از وی به عنوان توپ بلاجر در بازی مهیج کوییدیچ استفاده می کردند تا همدیگر را لت و پار کنند. وی در دوران ملتهب جنگ های منطقه ای بین ماگل ها خدمت سربازی خود را در نقش توپ جنگی گذراند. در دوران سازندگی بعد از این جنگ ها به شهرک جادوگران نقل مکان کرد و کوییدیچ هم در همان دوره ها مجدداً اوج گرفت و لیگ های کوچه ای و محلی تشکیل شدند. در کنار مسافرکشی بین ماگل ها، حسن رفته رفته موفق شد در بسیاری از بازی های مهم لیگ بدتر جام شهدای برکه و جام قهرمانان آسیا به عنوان بلاجر استفاده شود. از جمله افتخارات وی در این دوران می توان به ایجاد نقص عضو در بیش از ده هزار بازیکن کوییدیچ و قتل صد و پنجاه مهاجم حرفه ای در سرتاسر قاره کهن اشاره نمود. او در بازی فینال قهرمانان آسیا حاضر نشد در برابر باشگاه اسرائیلی به میدان برود. داور خود فروخته بازی، حرکت وی را خطای هشتاد امتیازی در نظر گرفت. درخواست ویدیو چک نمود. پذیرفته نشد. حسن در اعتراض به این حرکت مغرضانه داور، میدان کوییدیچ را تا اطلاع ثانوی بوسید و ترک گفت.
حسن وارد دوران افسردگی شده بود. روز به روز چاق تر می شد و فوم و چرم های بلاجری ش وا می رفتند و آهن درونش تحلیل! پیشنهادات ماگل ها یک به یک می آمدند و بدون توجه حسن می رفتند. وی در این دوران به تلمبه زدن اعتیاد شدید پیدا کرده بود. شب ها خودش را باد می کرد و صبح ها وا می رفت. تا اینکه در یکی از همان روزهای غمزده، باشگاه ماگلی لیورپول با قراردادی وسوسه کننده به انضمام تلمبه ای طلایی و روکشی پلاستیکی به سراغش آمد. حسن لبیک گفت و در زمین فوتبال امت مشنگ به عنوان توپ دوباره درخشید. با بچه های بندر استخرجیگر یک به یک پله های صعود به صدر جدول رو بالا می رفت تا اینکه در دقیقه نود و سه بازی حساس مقابل شیاطین سرخ اولترافورد، استیو جرارلد پشت پنالتی قرار گرفت اما به نقطه اشتباهی از حسن لگد زد. کاپیتان بچه های بندری، کمر حسن توپک را هدف قرار داده بود، درست نقطه ضعف او. نتیجتاً حسن پس از کاتی گمراه کننده با اختلاف نود و هشت متر از بالای دروازه درون شکم یکی از هواداران مستقر در ردیف آخر جایگاه تماشاچیان آرام گرفت. فشار رسانه ها بالا گرفت. به حدی که سر یک بازی، تیم از رتبه دوم جدول به رتبه آخر سقوط کرد و رفت لیگ بدتر. بین علما اختلاف افتاد. برخی منشاء به یغما رفتن پنالتی را کاور پلاستیکی و حرارت مازاد روی بدن حسن دانستند. الکی الکی و خرکی خرکی از دنیای این ورزش ماگلی هم طرد شد.
او می رفت تا وارد فاز خودکشی شود اما قبل از آن پروفسور هوریس اسلاگ هورن از اقوام انگلیسی علامه ممد حوریث که حسن پیش تر در مدرسه ش درخشیده بود، تصادفاً با وی دیدار می کند و شخصاً با مسئولیت خودش حسن را به عنوان دانش آموز قرضی تحت نظام آموزشی شبانه در هاگوارتز ثبت نام می نماید. از طریق بسیج هاگوارتز و ارتباطات با بچه های بالا همانند مالفوی ها، حسن که حالا سن و سالی ازش گذشته به میدان کوییدیچ باز می گردد، اما نه در نقش توپ و نه حتی در نقش بازیکن، بلکه در نقش داور! بازی ها سوت می زند و داوری می کند. پس از توهین های تماشاچیان برخی از بازی ها با شعارهایی نظیر "توپ تانک فشفشه داور ما مسافرکشه"، کمتر داوری می کند و پایش ناگهان به مجلس باز می شود. اسم و رسمی پیدا می کند. نفوذش به حدی بالا می گیرد که مقام ریاست انجمن بین المللی کوییدیچ را به او پیشنهاد می کنند و او بر خلاف میل باطنی ش می پذیرد و سالهاست که بر همین مقام باقی مانده است. علیرغم ترورهای متعدد اما نافرجام و پارگی با چاقو، گمان آن می رود تا پایان عمر او این انجمن رئیس دیگری به خود نبیند. تایید شد! خوش اومدین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1397/6/27 20:09:49
نام: مروپ گانت گروه: اسلیترین چوبدستی: چوب درخت افرا، ترکیب ریسه قلب اژدها و معجون عشق( به خاطر همین هر وقت طلسمی رو اجرا می کنه از چوب دستیش قلبای صورتی بیرون میاد) دارای انعطاف پذیری بسیار کم و 22 سانت رتبه خون: صد در صد اصیل زاده بوگارت: جدایی از تام ریدل پدر پترونوس: فاقد پترونوس مهارت ویژه: مار زبان بودن، چیره دستی در ساخت معجون عشق خانواده: پدرش مارولو گانت و برادرش مورفین
زندگی نامه کوتاه:
مروپ، دختر مارولو گانت بود اون به همراه پدر و برادرش تو خونه گانت ها و دهکده لیتل هنگلتون زندگی می کرد. مروپ دختر لاغر و رنگ پریده ای بود و همیشه لباس های کهنه می پوشید و گردنبندی که مارولو ادعا می کرد متعلق به جد گانت ها، یعنی سالازار اسلیترین بود، همیشه در گردن داشت. خوشگل نبود و چشم هاش هم مشکل داشتند. بیشتر شبیه عقب مانده ها بود، که این ویژگی بارز خانواده گانت ها بود به دلیل ازدواج های خانوادگی.( خانواده گانت از خانواده هایی بودن که به اصالت اهمیت زیادی می دادن.) مروپ مثل برادر و پدرش مار زبان بود و اونها معمولا به این زبان با هم سخن می گفتن. پدر و برادر مروپ اهمیت زیادی برای اون قائل نبودن و همیشه مسخره ش می کردن. مروپ پنهانی عاشق تام ریدل جوان مشنگ پولداری که بسیار خوشتیپ بود، شد. اما تام به اون نگاه هم نمی انداخت و اون خوب می دونست که پدرش با این کار مخالفه بنابراین؛ به محض اینکه پدر و برادرش به آزکابان رفتن، مروپ با معجون عشق تام رو عاشق خودش کرد. غافل از اینکه عشقی که با معجون ایجاد بشه، پایدار نیست و از بین می ره. وقتی که اثر معجون از بین رفت، تام مروپ رو که حالا باردار بود، رها کرد. مروپ پس از زایمان، فرزندش رو به یتیم خونه مشنگی، اهدا کرد و گفت که اسم پسرش رو " تام مارولو ریدل" بذارن و پس از مدت کوتاهی مروپ، در اوج ناراحتی و اندوه حاصل از جدایی تام ریدل پدر، از دنیا رفت.
تاييد شد. خوش اومدين.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط n.575 در 1397/6/25 10:43:46 ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/6/25 20:46:54