جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

209 کاربر(ها) آنلاین هستند (139 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
207 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

مهلت ثبت‌نام به پایان رسیده است و نامزدها می‌توانند در بازهٔ قانونی برنامه‌های خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آبان 1397 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از گذاراندن تعطیلات هری قصد دارد که به مدرسه بازگردد اما در مسیر رفتن به مدرسه رون را می بیند که به هری میگوید جام اتش دزدیده شده وهمه تو را مقصر می دانند نباید به مدرسه برگردی فرار کن اما هری به رون می گویند من ان را ندزدیده ام من برای اثبات بی گناهی ام با ماشین پرنده بر فراز مدرسه هاگوارتز پرواز می کنم رون می گوید من هم به تو کمک می کنم پس هر دو سوار بر ماشین پرنده بر فراز هاگوارتز پرواز می کنند وهری فردی را می بیند که جام اتش در دست او است پس ماشین پرنده اش را برای فرود امدن روی زمین هدایت می کند وبا دزد جام اتش گلاویز می شود واو را زخمی وخونین تحویل مدیر مدرسه می دهد وبی گناهی اش را اثبات میکند


فرزندم!

این بار کمی بهتر بود. لاکن سرعت توضیحاتت خیلی زیاده.
آروم تر... با جزئیات. عجله که نداریم.
محوریت سایت ما داستان نویسیه. پس طبیعیه که در این مرحله، ازتون انتظار داشته باشیم بهترین چیزی که می تونین رو بهمون نشون بدین.

نقل قول:
پس از گذاراندن تعطیلات هری قصد دارد که به مدرسه بازگردد اما در مسیر رفتن به مدرسه رون را می بیند که به هری میگوید جام اتش دزدیده شده وهمه تو را مقصر می دانند نباید به مدرسه برگردی فرار کن اما هری به رون می گویند من ان را ندزدیده ام من برای اثبات بی گناهی ام با ماشین پرنده بر فراز مدرسه هاگوارتز پرواز می کنم رون می گوید من هم به تو کمک می کنم پس هر دو سوار بر ماشین پرنده بر فراز هاگوارتز پرواز می کنند وهری فردی را می بیند که جام اتش در دست او است پس ماشین پرنده اش را برای فرود امدن روی زمین هدایت می کند وبا دزد جام اتش گلاویز می شود واو را زخمی وخونین تحویل مدیر مدرسه می دهد وبی گناهی اش را اثبات میکند


پس از گذاراندن تعطیلات هری قصد دارد که به مدرسه بازگردد اما در مسیر رفتن به مدرسه رون را می بیند.
-هری! جام آتش رو دزدیدن... همه تو رو مقصر می دونن! نباید به مدرسه برگردی.
-اما من ندزدیدم...باید بیگناهیم رو ثابت کنم...هی...! ماشین پرنده! میتونیم پرواز کنیم و جام رو پیدا کنیم!


علائم نگارشی مثل نقطه و ویرگول رو فراموش نکن.
دیالوگ بنویس... یه داستان، دیالوگ داره. و البته که دیالوگ ها رو با فرمی که من بالا نوشتم بنویس.

با توجه به نکاتی که بهت گفتم، یک بار دیگه داستانت رو اصلاح کن و برامون بفرست.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/19 12:32:51
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 16 آبان 1397 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
►تصویر شماره 5 کارگاه داستان نویسی تاریکی بهترین مکان برای تفکر است این فرد برای تمرکز ذهنی وبرای اجرای بهتر ورد های جادوگری اش با کشیدن کلاه بر روی سر خود به حالت خلسه رفته است

درود بر تو فرزندم.

شما بايد با توجه به عكسى كه انتخاب كردى، يه داستان بنويسى.
داستان بايد توضيحات و توصيفات و ديالوگ داشته باشه. به شرح يه پديده بپردازى.
ميتوني با خوندن بقيه داستان هايى كه اينجا ارسال و تاييد شدن، متوجه روند بشى.

فعلا تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/17 0:33:39
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/17 0:34:32
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/17 0:35:14
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 12 آبان 1397 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
هری شنل نامرئی را روی سرش کشید, نقشه بهتر از این نداشت. دستش را در جیبش برد تا مطمئن شود معجون سر جاش است. او دیروز از کلاس معجون سازی معجونی را پیدا کرده بود که باعث می شد فردی که ان را نوشیده شروع به رقصیدن کند. معجون سرجایش بود. هری به سمت میز شام هاگوارتز حرکت کرد. خوشبختانه اسنیپ هنوز نرسیده بود هری معجون را از جیبش دراورد و مقداری از ان را بدون انکه کسی بفهمد داخل اب اسنیپ ریخت. بعد از ان بی سر صدا به سمت میز گریفیندور حرکت کرد.

هرمیون با دیدن هری که یک دفعه کنار انها ظاهر شده بود کمی جا خورد, اما رون فقط می خورد!

- هری! تا الان کجا بودی!؟

هری لبخندی زد و گفت:
- می فهمی!

هرمیون سرش را تکان داد اما تا خواست حرفی بزند به اسنیپ در حال قر دادن و اواز خواندن یافت, کم مانده بود چشم هایش از حدقه بیرون بزنند.

-حالا یک دو سه, عوض چپ, راست.

هرمیون به سمت هری برگشت:
- کار تو بود؟

هری جوابی نداد او و همه ی بچه ها در حال خنده بودند.

اسنیپ کنترلی روی کار خود نداشت, اما بلاخره تونست بعد از چند دقیقه خود را کنترل کند.اما هری برای مجلس گرم کنی بلند شد و گفت:
- اسنیپ باید برقصه از دامبلدور نترسه!

بقیه ی بچه ها هم با هری همراه شدند:
- اسنیپ باید برقصه از داملدور نترسه!

اسنیپ که از عصبانیت به رنگ گوجه فرنگی در امده بود. با سرعت برق خودش را به هری رساند, و یغه ی او را گرفت و تا دفترش کشید. هری در طول را به اسنیپ اعتراض می کرد ولی اسنیپ هیچ جوابی نمی داد تا اینکه به دفتر اسنیپ رسیدند. اسنیپ هری را به روی صندلی پرت کردو
- فکر می کنی نفهمیدم چی کار کردی؟
- چی کار!؟ من!
- می خوام خودم شخصا تنبیهت کنم, و به نظرم بهترین تنبیه اینه که دو ماه از کوییدیچ محرومت کنم!
- برای چی!؟ من که کاری نکردم.
- از دفترم گمشو بیرون پاتر! از کوییدیچ خبری نیست!




تصویر شماره ی 7

_______

درود بر تو فرزندم!
داستان خوبی نوشتی. منتهی باید قبل از ارسال هر پست، از روش بخونی تا اشتباهات این چنینی پیش نیاد
نقل قول:
هرمیون سرش را تکان داد اما تا خواست حرفی بزند به اسنیپ در حال قر دادن و اواز خواندن یافت


و اینکه "یقه" درسته، فرزند.

بنابراین...
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/12 22:31:10
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/8/12 22:34:53
thy will told you i am crazy
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 11 آبان 1397 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 12
دابی برای اینکه هری به هاگوارتز نره دروازه ی سکوی نه و سه چهارم رو بسته و هری و رون نتوانستند از دروازه عبور کند و از قطار جامانده اند.
رون:باید با ماشین پرنده برویم.
هری قبول میکند و باهم سوار ماشین پرنده می شوند و رون پرواز میکند.
هری:رون بهتره ماشین رو نامرئی مردم اینجا به ماشین پرنده عادت ندارند.
رون:حق با تویه.
و رون ماشین را نامرئی میکند.
در راه اتفاقی می افتد و هری از ماشین پرت می شود ولی خود را نگه می دارد رون با بدبختی هری را بالا می کشد وان دو به راه ادامه میدهند.
بعد از یکی دو ساعت
هری:قطار را میبینم.
رون:من هم همینطور.
بعد از چند دقیقه به هاگوارتز می رسند.
بعد کنترل ماشین از دست رون خارج میشود و روی درختی فرود می ایدو
درخت انها را پرت میکند روی زمین وماشین بارها را خالی میکند و همینطور بچه ها را.
رون: چوبدستی من شکسته.
ان دو با هم وارد مدرسه شدند ولی اسنیپ جلوی انها را گرفت وبه دفترش برد.

درود بر تو فرزندم.

هوووم... یکم بیش از حد کوتاه و سریع نوشتی.
و در مورد دیالوگ نوشتن، باید به شکلی که من الان میگم بنویسی.
نقل قول:
هری:قطار را میبینم.
رون:من هم همینطور.
بعد از چند دقیقه به هاگوارتز می رسند.

برای مثال این قسمت باید به شکل پایین نوشته بشه:
هری:
- قطار را میبینم.

رون:
- من هم همینطور.

بعد از چند دقیقه به هاگوارتز می رسند.

همینا دیگه... منتظرت هستم با یک پست بهتر.
فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/12 21:00:55
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 11 آبان 1397 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 6

میترتل گریان مثل همیشه توی دستشویی دختران مشغول گریه کردن بود که ناگهان متوجه شد در دستشویی باز شد.
سریع رفت و یه گوشه قایم شد. (البته خب قایم شدنشون مثل انسانا نیست رفت تویه یه چیزی )
منتظر شد تا ببینه که کی بوده اومده تو دستشویی یهو چشماش شش تا شد. (چهارتا چشم خودش دوتا هم عینکش)
دراکو مالفوی رو دید که با چشمایی که انقد گریه کرده بودن رنگ خون گرفته بودن وارد دستشویی دختران شد. ( بی حیا )
از اونجایی که خیلی فضول بود ساکت سرپا وایستاد تا ببینه جریان چیه!
حالا بریم اونور قضیه پیش دراکو
همونطور که گفتم چشماش از گریه شده بود کاسه ی خون و انقد ناراحت بود که فقط میخواست حرف بزنه تا خالی شه برای همین حواسش نبود که اون دوروبر کسی هست یا نیست. شروع کرد بلند بلند با خودش حرف زدن:

چرا من؟ چراااااااا؟ آخه من هنوز اونقدر بزرگ نشدم که بخوام یکیو بکشم! اونم کی دامبلدور!!!! عالم و آدم خواستن این غلطیو بکنن نتونستن حالا من که هنوز دهنم بو شیر میده میخوام اینکارو کنم. نه نه نه نه من عمرا اینکارو نمیکنم اصلا دلشو ندارم که این کارو کنم الانم میرم پیش اسنیپ و میگم من مال این حرفا نیستم. آره آره همین کارو میکنم میرم پیشش. (لازم به ذکر است که میرتل چشماش هشتا شده بود )
از قضا اسنیپ هم اونجا بود(برای چشمای اون اتفاقی نیافتاده بود فقط عصبی شده بود)
اومد جلو و با عصبانیت یه سیلی محکم زد به صورت دراکو و گفت: تو نمیفهمی چه ماموریت مهمی بهت واگذار شده. اگه تو دامبلدورو بکشی میشی نور چشمی ولدمورت چرا نمیفهمی.
- نخواستم نور چشمی شم. مگه مغز خر خوردم برم و دامبلدورو بکشم اون تو یه چشم به هم زدن منو پودر میکنه.
- احمق مگه فقط تو و اون اونجایین من و چند نفر دیگه هم هستیم نمیزاریم حتی چوب دستیشو تکون بده تو فقط کافیه یه ورد خیلی خیلی ساده رو بخونی و تمووووم.
- چطور میتونم به تو اعتماد کنم که پشتمو خالی نمیکنی.
- میگم احمقی میگی نه ! من با مادرت پیوند ناگسستنی بستم میفهمی ینی چی؟ ینی نمیتونم کار دیگه ای غیر از این بکنم وگرنه میمیرم.
- اینم حرفیه. الان که اینارو گفتی خیالم راحت شد. باشه انجامش میدم. آره انجامش میدم من میتونم. کاری نداره یه ورد ساده میخونمو کار تموم میشه.
- آفرین پسر خوب. من دیک میرم تو هم اون اشکاتو پاک کن که آبروی خودتو خونوادتو بردی.
- بازم ممنون
اینجوری شد که دراکو خیالش از مردن راحت شد و صورتشو آب زدو رفت.
پایان

پ.ن1: گزارشاتی که بهمون رسیده چشمای میرتل دیگه قابل شمردن نبوده

پ. ن 2: باید بگم که اسنیپ فهمید میرتل شنیده این حرفا رو برای همین حافظشو پاک کرد.

درود بر تو فرزندم.

اینبار بهتر بود پستت.
هرچند که هنوز یک سری اشکالات ریز داری که اونا هم با ورود به ایفای نقش رفع میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط erfanRJ در 1397/8/11 22:27:25
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/12 20:57:02
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 آبان 1397 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 11کارگاه داستان نویسی ‌
نیمه های شب بود، هوا سرد بود، وهمه ی دانش آموزان خواب بودند.
وهربچه ای خواب رنگارنگ وپرازبرق ستاره های کوچک وبزرگ که هر کدام برای خود اسمی داشتن میدید،درهر اتاقی یک درخت بزرگ و
براق وزیبا بود،و
زیر هریک از درختا جبعه های رنگی که بعضی ها بزرگ وبعضی ها کوچک بودند وجود داشت،وآن شب،شبی جز کریسمس نبود .
هری در اتاق خوابش، خواب بود که در اتاق به صدا در اومد ولی هری که خواب بود،جواب نداد، ودوباره
هری پس از شنیدن صدای در بلاخره بیدار شد، اول فکر کرد که اشتباه کرده خواست دوباره بخوابه که ناگهان کسی او را صدا زد:
_هری بیداری؟
هری تعجب کرد ،چون فکر نمی کرد که این وقت شب کسی بیاد وبیدارش کنه پس گفت:
-بله؟
دابی در اتاق را باز کرد و اومد داخل وگفت :
ببخشید بیدارت کردم، یه سوال داشتم که اگه نمی پرسیدم خوابم نمی برد!
هری گفت:اشکال نداره بپرس .
دابی:شب کریسمس چه شبیه؟؟ ،خیلی عجیبه چرا وقتی میدونید بابانوئل وجود نداره وکادوییی در کار نیست بازم انقدر زحمت می کشید ویک درخت رو می برین ،مگه درخت با شما چیکار کرده؟
هری لبخندزد وگفت :دابی عزیز، شب کریسمس شبیبه که خانواده هاودوستان، دور هم جمع میشن وجشن می گیرند ،حتی با اینکه بابانوئل وجود نداره اما همیشه دوستایی هستند که از کادو مهم ترند،
«مثل تو برای من»

درود بر تو فرزندم.

کوتاه نوشتی، سوژه جای کار خیلی بیشتری داشت.
در مورد اشکالات ظاهری:
نقل قول:
دابی در اتاق را باز کرد و اومد داخل وگفت :
ببخشید بیدارت کردم، یه سوال داشتم که اگه نمی پرسیدم خوابم نمی برد!
هری گفت:اشکال نداره بپرس .
دابی:شب کریسمس چه شبیه؟؟

برای مثال این قسمت باید به شکل پایین نوشته میشد:
دابی در اتاق را باز کرد و اومد داخل وگفت :
- ببخشید بیدارت کردم، یه سوال داشتم که اگه نمی پرسیدم خوابم نمی برد!
هری گفت:
- اشکال نداره بپرس .
- شب کریسمس چه شبیه؟

همونطور که میبینی، دابی دوم هم حذف شد، چون در کل فقط دو نفر دارن صحبت میکنن، نیاز نیست هی بنویسی هری و دابی قبل از هر دیالوگ.
منتظرت هستم تا با یک داستان بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/9 11:05:17
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 29 مهر 1397 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 8


دامبلدور و دیگر اساتید هاگوارتز در اتاق دامبلدور مشغول صحبت کردن در مورد فرار سیریوس بلک از آزکابان بودند ک ناگهان جغدی از وزارت سحر و جادو که حامل نامه ای بسیار مهم بود وارد اتاق میشود جغد نامه را به دامبلدور میدهد و میرود. دامبلدور روی نامه را میخواند : بسیار محرمانه. برای اینکه مطمئن شویم به دست دامبلدور میرسد آن را جادو کردیم تا فقط با شمشیر گریفیندور باز شود.
دامبلدور بسیار متعجب شد زیرا تا آن زمان نامه ای به این شکل بدستش نرسیده بود. به سمت کلاه گروهبندی رفت و شمشیر گریفیندور را از درونش بیرون کشید و نامه را باز کرد.
در نامه چنین نوشته شده بود:

- سلام دامبلدور عزیز

همانطور که میدانید سیریوس بلک از آزکابان فرار کرده است برای همین ما هری پاتر را بخاطر استفاده از جادو در خارج از محوطه ی هاگوارتز میبخشیم تا شما در هاگوارتز از هری محافظت کنید.همچنین ما دیوانه سازها را نیز در اطراف هاگوارتز قرار داده ایم تا اگر سیریوس بلک قسط نفوذ به هاگوارتز را داشت مانع آن شوند. از بابت دیوانه ساز ها نگران نباشید کاری با دانش آموزان مدرسه ندارند.
وزارت سحر و جادو

دامبلدور نامه را خواند و برای اینکه هری پاتر به مدرسه برمیگردد خوشحال شد و به دیگر اساتید نیز موضوع نامه را گفت.همه ی اساتید از این میترسیدند که آیا واقعا نباید نگران دیوانه سازها بود.

پایان

درود بر تو فرزندم.

بدک نبود... ولی خیلی کوتاه نوشتی. این پست جای کار و مانور خیلی بیشتری داشت.
از نظر ظاهری هم...
اول اینکه قسط کلا یه چیز دیگه س. اینجا قصد درسته.
دوم هم اینکه ای کاش اون بخش نامه رو توی یه نقل قول مینوشتی. خیلی بهتر میشد.
بهرحال...
منتظرم تا یه پست بهتر بنویسی و برگردی.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط erfanRJ در 1397/7/29 21:06:23
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/7/30 22:05:54
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 28 مهر 1397 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره۱۱:هری و دابی توی اتاق هری

نیمه شب بود.هری پس از تلاش فراوان،با وجود خر و پف های آزاردهنده پسرخاله اش دادلی به خواب رفته بود که با احساس سنگینی روی سینه اش بیدار شد.
هری دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای فریاد وحشت زده و متعجبش را خفه کند.موجود عجیبی روی سینه اش نشسته بود.
آن موجود بسیار لاغر بود و گویی که لایه نازکی از پوست را روی اسکلت بدنش کشیده بودند.سرش که نسبت به بدنش خیلی بزرگ بود هیچ مویی نداشت،گوش های فیل مانندش در دو طرف سرش تکان میخوردند،چیزی نمانده بود چشم هایش از حدقه بیرون بزنند و بینی لاغر و درازش فاصله چندانی با بینی هری نداشت.
هری به زحمت از فریاد زدن خودداری کرد و اهسته پرسید:
_تو...تو کی هستی؟
و با نگاهی به موجود عجیب ادامه داد:
_یا شاید بهتر باشه بگم چی هستی.
لبهای ان موجود کش امدند و شکل لبخند به خود گرفتند و صدای زیری از انها بیرون امد:
_دابی یه جن خونگیه هری پاتر.دابی خیلی خوشحاله که هری پاترو ملاقات میکنه.اون همچین سعادتی رو توی خواب هم نمیدید.
ناگهان چهره جن خانگی پر از وحشت و ناراحتی شد و ادامه داد:
_اما دابی بدون اجازه اربابش اینجا اومده قربان.دابی باید خودشو تنبیه کنه.
جن خانگی این را گفت و قبل از اینکه هری بتواند حرکتی کند خود را روی زمین انداخت و شروع به کوبیدن سرش به زمین کرد و جیغ کشید:
_دابی بد.....دابی بد......
هری نمیدانست نگران آسیب دیدن دابی باشد یا بیدار شدن خاله و شوهرخاله اش.سریع دابی را بلند کرد و اورا محکم نگه داشت و گفت:
_هیس....اروم باش دابی.....خواهش میکنم
دابی گفت:
_هری پاتر نباید به هاگوارتز بره قربان.اون باید پیش خانوادش بمونه.
هری گیج و متعجب گفت:
_منظورت چیه که نباید به هاگوارتز برم؟اینا خانواده من نیستن خانواده من توی هاگوارتزن.
اما دابی دوباره تکرار کرد:
_هری پاتر باید پیش خانوادش بمونه
و قبل از اینکه هری بتواند حرفی بزند دابی ناپدید شده بود.
هری مات و مبهوت سرش را روی بالش گذاشت و با فکر اینکه آیا این ماجرا رویا بوده یا حقیقت به خواب رفت.

درود بر تو فرزندم.

داستان رو خوب نوشتی...
فقط یه سری نکته راجع به ظاهر پستت بگم:
نقل قول:
ناگهان چهره جن خانگی پر از وحشت و ناراحتی شد و ادامه داد:
_اما دابی بدون اجازه اربابش اینجا اومده قربان.دابی باید خودشو تنبیه کنه.
جن خانگی این را گفت و قبل از اینکه هری بتواند حرکتی کند خود را روی زمین انداخت و شروع به کوبیدن سرش به زمین کرد.

برای مثال، این قسمت باید در واقع به این شکل نوشته بشه:
ناگهان چهره جن خانگی پر از وحشت و ناراحتی شد و ادامه داد:
_اما دابی بدون اجازه اربابش اینجا اومده قربان.دابی باید خودشو تنبیه کنه.

جن خانگی این را گفت و قبل از اینکه هری بتواند حرکتی کند خود را روی زمین انداخت و شروع به کوبیدن سرش به زمین کرد.


همینا دیگه...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/7/29 18:56:35
&وفاداری و شجاعت در رگهای من جریان دارند&
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 28 مهر 1397 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 3
به نام خدا

سوروس اسنیپ سرگردان در راهروهای هاگوارتز.مثل شب های گذشته.
همینطور که ثدم میزند به فکر کابوس های زنجیروارش میافتد.
_سو! کمک!کمک!
جیمز از طرف دیگر میگوید:تو مارو لو دادی! خائن!
لی لی با گریه میگوید:مگه تو عاشقم نبودی؟چطور راضی شدی من بمیرم؟؟
_هی تو کجا میری؟؟
سوروس به سمت صدا برمیگردد
_ااا..پروفسور شمایید.ببخشید
و سریع به سمت دیگری حرکت میکند.
سوروس به دانش اموز مینگرد با خود میگوید:دانش اموزا هم ازت میترسن سوروس.شرم بر تو.
دوباره راه میافتد
_چجوری دلت اومد؟اون..اون یه بچس..
صدای پایی به کوش میرسد
سوروس هول میشود.سریع در اتاقی را باز میکند و وارد آن میشود.
یک آینه اینجاست.
به سمت آینه میرود و میگوید:حتما قیافم وحشتناک شده.
اما بلافاصله معلوم میشود آن آینه یک آینه معمولی نیست
_ل..لی..لی لی؟
لی لی آرام آرام در آغوش او جای میگیرد
_ولی..ولی
به دور و اطراف خود نگاه میکند
مدت ها به آینه خیره میماند.مینشیند محو تماشای این صحنه است
لی لی در آغوش او..نه جیمز پاتر نه هیچکس دیگر
کم کم نور کم رنگی از زیر در وارد اتاق میشود
بامداد شده است
سوروس سخت میاندیشد سپس بلند میشود
با عصبانیت رو به آینه فریاد میزند
_این دروغه!دروغ محضه
و قطره های اشک آرام آرام از روی صورت چربش به زمین میچکد
چوبدستی اش را به سمت آینه میگیرد میخواهد آن را بشکند
_سوروس
صدای محکم آلبوس دامبلدور او را میخکوب میکند
_من...من
دامبلدور با اشاره دست او را به سکوت دعوت میکند
_خودم میدونم
و ادامه میدهد:سوروس تو نباید عصبانیتت رو سر آینه خالی کنی
_اما..
_اون فقط یه اینه است سوروس!یه آینه که چیزهایی که ما میخوایم رو نشون میده اون نمیخواد تورو اذیت کنه
سوروس جوبدستی اش را پایین میاورد
_سوروس سرزنش کردن خودت فایده نداره قبلا هم بهت گفتم برای جبران فقط یه راه وجود داره..
-محافظت از پسر جیمز.
_و لی لی سوروس.مگه نه؟
_تا بیاد به هاگوارتز..حالا میشه برگردم به رختخوابم؟
_حتما
_راستی دامبلدور شما توی اینه چی میبینید؟
دامبلدور پوزخندی میزند و میگوید:
_من یه جفت جوراب پشمی هدیه میبینم!

درود بر تو فرزندم.

جالب نوشتی... فقط یک سری نکته در مورد ظاهر پستت بگم:
نقل قول:
با عصبانیت رو به آینه فریاد میزند
_این دروغه!دروغ محضه
و قطره های اشک آرام آرام از روی صورت چربش به زمین میچکد

برای مثال این قسمت باید به این شکل نوشته بشه:
با عصبانیت رو به آینه فریاد میزند:
_این دروغه!دروغ محضه!

و قطره های اشک آرام آرام از روی صورت چربش به زمین میچکد.


و علائم نگارشیش هم صد در صد باید رعایت بشن.

با اینحال...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/7/29 18:47:05
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/7/29 18:47:58
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


سرنوشت
ارسال شده در: دوشنبه 16 مهر 1397 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه گروهبندی رو اوردن دلهره ایی که داشتم اندکی کم نمیشد عرق میریختم نه تنها برای انتخاب گروه بلکه از گذشته پدرم بود بلاخره اسممو صدا کردن پارسا هخامنش! وقتی بلند شدم همه سر ها به من برگشت
_این پسر همون خلاف کار معروفه ؟
_چرا مدیر مدرسه اجازه میده چنین کسی بیاد اینجا
_این هم مرگ خواره
و پچ پچ هایی که هر لحظه بیشتر میشد
نزدیک صندلی شدم دوستم که در قطار با او اشنا شده بودم رو دیدم که در میز ریوانکلا نشته به من لبخند میزند خوشحال شدم که حداقل او هنوز با من همان رفتار را دارد.
نشستم، کلاه را بر سرم گذاشتن
-خب باهوش و زیرک اصیل زاده خودت بگو دوست داری تو کدوم گروه باشی
_ واسم فرقی نمیکنه (ولی اگه مثل پدرم در اسلیترین میفتادم و مثل او میشدم چه)
_ترسی رو درونت احساس میکنم از رفتن به اسلیترین
_(چیزی نگفتم)
_بسیار خب ریوانکلا
واقعا خوشحال شده بودم رفتم به سوی نیمکت ریوانکلا اما پچ پچ ها ازارم میداد تا کی ادامه میدادن...

درود فرزندم.

چیزی که تو نوشتی داستان نیست درواقع یه روایت خیلی خیلی سریع از اتفاقاتیه که افتاده. توی داستان نویسی ما به توصیفات و فضاسازی نیاز داریم و دیالوگ ها که سرگرم کننده باشن و در مجموع باید داستان اصلی رو پیش ببری.

توصیفاتت رو بیشتر کن و به سوژه ت بیشتر بپرداز. میتونی هاگوارتز رو توصیف کنی از ترس و اضطراب شخصیت اول بنویسی یا هرچیزی اما یادت باشه خواننده باید خودشو توی فضای داستانت حس کنه.

به داستانایی که تایید کردم هم میتونی یه نگاه بندازی که بفهمی چی توی فکرمه.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (27.61 KB)
41319_5bbb631e5117a.jpg 300X353 px
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/7/16 23:13:05

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.