جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

111 کاربر(ها) آنلاین هستند (61 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
110 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

مهلت ثبت‌نام به پایان رسیده است و نامزدها می‌توانند در بازهٔ قانونی برنامه‌های خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 27 خرداد 1398 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۰

هری_ هاگرید ما اینجا توی کوچه ی دیاگون چیکار میکنیم؟

هاگرید_بعدا خودت میفهمی هری.

هری میخواست زودتر بفهمد دیگر نمی توانست منتظر بماند دلش میخواست دوباره از هاگرید بپرسد که همان موقع هاگرید گفت:《بالاخره رسیدیم》.
هری فقط یک مغازه معمولی پر از وسایل عجیب میدید؛نمیدانست هاگرید چرا اینقدر راه اورا مجبور کرده که به اینجا بیاید.
هاگرید_اینجا مغازه لوییس پیر است ،بیا برویم هری.
انها داخل مغازه شدند هری باورش نمیشد ان مغازه ی کوچک و معمولی از داخل یک مغازه بزرگ و پر از وسایل جادویی بود

لوییس پیر_اه خدای من ببین کی امده هری پاترمعروف چی شده که به مغازه ی کوچک من امده اید؟
هاگرید_ ما برای اون چشم اومدیم.
لوییس پیر_ اه البته باید حدس میزدم شما برای چشم مرلین امدید.

هری_چشم مرلین دیگه چیه ؟

هاگرید_چشم مرلین یک گردنبنده که باعث میشه بتونی همه جارو ببینی برای این اسمش چشم مرلینه چون بعضیا فکر میکنن خود مرلین این چشمو ساخته و روحش را در این چشم قرار داده تا به صاحب بعدی این چشم کمک کنه و لوییس پیر این همه سال چشمو برای تو نگه داشته.
هری_یعنی صاحب بعدی این چشم منم ،حالا این چشم به چه دردم میخوره؟

هاگرید_تو برای شکست دادن لرد ولدموت به کمک مرلین نیاز داری و برای کمک چی بهتر از این چشم.
چند دقیقه بعد لوییس با یک گردنبند به شکل یک چشم ابی وارد شد هری ترسیده بود چطور میتوانست با کمک چشم ولدمورت راشکست دهد؛لوییس چشم را به هری داد هری ان را دور گردنش انداخت در یک لحظه همه چیز همه خوب بود و هم بد هم سفید بود و هم سیاه هری همه چیز را میدید همه کس را میدید
رون و هرمیون و پرفسور دامبلدور را میدید . یک دفعه صدایی شنید صدای پدر و مادرش بود
میگفتند :《تو میتوانی هری》
صدای مرلین را میشنید میگفت :《من با تو ام پسر تو میتوانی شکستش دهی》
هری با شنیدن این صدا ها قوت قلب گرفت دیگر مطمعن بود که میتواند ،میتواند لرد ولدمورت را شکست دهد او پدرو مادرش و دوستایش را داشت او مرلین را داشت که کمکش کنند


این دفعه خیلی بهتر بود. فقط یه سری اشکالات ظاهری هست که با ورود به ایفای نقش برطرف میشن. مثلا شکلک در اکثر مواقع، برای دیالوگه و توی توصیف ازش استفاده نمی کنیم.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/3/27 13:54:08
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/3/27 13:56:46
Only Raven

cat and bock

پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 27 خرداد 1398 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر دامبلدور در حال باز کردن نامه با شمشیر گیریفیندور

دامبلدور مثل همیشه در دفترش نشسته بود وداشت فکر میکرد که یکدفعه یک نامه از پنجره به داخل پرت شد دامبدور فورا از پنجره به بیرون نگاه کرد و یک جغد سیاه دید اون جغدو نمیشناخت و نمیدونست مال کیه
رفت و نامه را برداشت هیچ ادرس و نشانه نداشت فقط نوشته شده بود

درود بر مرلین

سعی کرد بازش کند ولی باز نشد از هر جادویی برای باز کردن نامه استفاده کرد ولی هیچکدام جواب نداد یک دفعه فکری به ذهنش رسید رفت و شمشیر گریفیندور را برداشت وقتی شمشیر به کاغذ خورد یک دفعه نوری طلایی رنگ بیرون امد و نامه باز شد روی نامه به رنگ طلایی نوشته شده بود
(هرجادویی بهایی دارد)
دامبلدور نمیدانست این یعنی چه صاحب نامه که بود یک دفعه صدایی پشت سرش گفت
(به ندای درونت گوش کن). برگشت هیچ کس انجا نبود به جز یک پر ،یک پر سیاه.


آمممم... خیلی سریع داستان رو پیش بردی. برای تموم کردن داستان عجله نکن. با حوصله، صحنه ها رو توصیف کن. درباره فضای داستان و حالات و احساسات افراد بنویس.
انتهای جمله ها هم حتما علامت نگارشی، یعنی نقطه، علامت سوال یا تعجب بذار.
می تونی به پست های تایید شده قبلی یه نگاه بندازی تا دقیق تر متوجه منظورم بشی.
منتظرم با یه پست بهتر برگردی!

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/3/27 11:48:55
Only Raven

cat and bock

پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 26 خرداد 1398 22:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۹
جیمز پاتر همراه ۳تا از دوستانش یعنی سیریوس بلک،ریموس لوپین و پیتر پتی گرو در حیاط هاگوارتز بودند و داشتند بر سر ساختن یک نقشه جادویی از هاگوارتز فکر میکردند که یک دفعه جیمز یک چیزی دید لیلی داشت با سورس اسنیپ حرف میزد. برای همین جیمز یک دفعه تصمیم گرفت برود کنارشان

لیلی_ سلام جیمز چی شده
جیمز_چی شده تو چرا داری با اسلایدرینی حرف حرف میزنی
لیلی_چون اون دوستمه

جیمز_ اون فقط یک اسلایدرینیه بیا پیش همگروهی های خودت
سورس(عصبانی)_ بگذار هر کار که خودش میخواد انجام بده
جیمز_ ببین کی داره حرف میزنه اسنیپ خجالتی همه بیاین ببینین اسنیپ زبون باز کرد

لیلی_ بیا بریم اسنیپ و تو جیمز باید از خودت خجالت بکشی
جیمز(خطاب به سورس) _ بعدا حسابت را میرسم
سورس با اینکه میدانست قرار است که یک کتک حسابی بخورد ولی تصمیم گرفت با لیلی برود و جیمز و دوستانش را تنها بگذارد

چقدر زیاد از شکلک استفاده کردی.
ببین، کار بدی نیستا، ولی خیلی دیگه زیادیشم خوب نیست. شکلک رو فقط آخر دیالوگا باید استفاده کرد، اونم جایی که نتونستی با توصیفت حس و حال دیالوگ رو منتقل کنی. پس همیشه اول از همه سعی کن از توصیف استفاده کنی، حالات شخصیتا و محیط رو با توصیفاتت به خواننده بگو. بعد اگر لازم شد برای دیالوگ ها شکلک بزن.
حالا برو یه پست بهتر، با توصیفات بیشتر بنویس و برگرد.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/3/26 22:38:35
Only Raven

cat and bock

پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 خرداد 1398 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۶:

[صدای گریه]
"اون نباید اینکارو میکرد.. اون نباید..."
میرتل با کنجکاوی سرش را از بالای در دستشویی بالا می آورد تا ببیند چه کسی اینگونه گریه میکند. ناگهان دراکو مالفوی را میبیند که دستش را به دیوار تکیه داده است و شانه هایش میلرزند. دو دستی دهان خود را میگیرد تا دراکو متوجه حضور او نشود.
مالفوی دست خود را به سمت جیب ردای سبزرنگش میبرد و نامه ای را درمیاورد. عکسی داخل آن دیده میشود. میرتل کمی نزدیکتر میرود تا بتواند عکس را ببیند. گریه ی دراکو شدت میگیرد و فریادی از سر درماندگی سرمیدهد. با صدای فریاد دراکو میرتل میترسد و جیغی میکشد.
-استیوپفای
دراکو با ترس و چشمانی که از اشک جایی را نمیبیند، به سمت میرتل برمیگردد. تا او را میبیند سریع از آنجا بیرون میرود. میرتل کاغذی را میبیند که از جیبش می افتد. همان نامه! آن را برمیدارد:
سلام دراکو. عکسو خوب ببین. دیدی؟ خب حالا میتونی بین مامان جونت و مرگخواری یکیو انتخاب کنی. فکر نکن که میتونی نجاتش بدی. و برای خودتم بهتره که کسی ازین موضوع خبردار نشه. تو که نمیخوای همه به عنوان یه ترسو که از پس خودش برنمیاد بشناسن، میخوای؟
بهتره عاقلانه تصمیم بگیری.
لرد ولدمورت

میرتل بار دیگر عکس را نگاه میکند. ولدمورت درحال شکنجه مادرش و تهدید او به مرگ است...

خوب بود... بعد از اینکه دیالوگ هات تموم میشن، دوتا اینتر بزن. پاراگراف هات هم که تموم میشن دوتا اینتر بزن. و خب... یادت باشه، میرتل روحه، نمیتونه دست بزنه به چیزی، دستش رد میشه از بین کاغذ نامه.
با اینحال، مطمئنم مشکلاتت با ورود به ایفای نقش رفع میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/3/21 21:30:36
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/3/21 21:31:35
The world is quiet here
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 20 خرداد 1398 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵
لی لی با پدر،مادر و خواهرش در خانه نشسته بودند و گل می گفتند و گل می شنیدند.
ناگهان یک جغد جلوی پنجره ی خانه نشست.لی لی به سمت پنجره رفت.جغد حامل یک نامه بود.روی نامه باجوهر سبز رنگ نوشته بود:لی لی اوانز
لی لی به مادرش گفت:مادر یک نامه برای من رسیده است.از مدرسه ای به نام هاگوارتز
مادر گفت:بازش کن ببینیم توش چی نوشته؟
لی لی نامه را باز کرد؛نامه را بلند خواند:سرکار خانم لی لی اوانز شما به مدرسه ی جادوگری هاگوارتز دعوت شده اید!
همه به جز یک نفر خوشحال شدند(خودتون می دونید کیه)
روزی که به هاگوارتز رفت،پروفسور مک گونگال گفت:اسم هر کسی را که خواندم بیاید تا گروهش را مشخص کنم.
(لی لی اوانز)
کلاه گروه بندی را روی سرش گذاشت.کلاه در گوشش زمزمه کرد:خب،شجاع که هستی،پایبند به قوانین و ماگل.بهترین گروه برای تو...
بلند گفت:گریفیندور.
لی لی به سمت میز گریفیندور رفت.همه ی دانش آموزان دست زدند.از میان جمع فقط یک نفر ناراحت شد که لی لی گریفیندوری شده است،اونم سوروس اسنیپ بود

یخورده بهتر شد الان.
ولی یه کوچولو دیگه باید بهتر بشه. یه سری جاهارو من میبینم که پرانتز گذاشتی به جای اینکه توضیح بدی، انگار حوصله نداشتی، خواستی خلاصه کنی.
نکن از این حرکتا، قشنگ و راحت وقت بذار و توصیف کن. حالات شخصیت ها، وضعیت صحنه در اون لحظه، اینارو راحت بنویس، هرچیزی که میاد تو ذهنت راجع به اون صحنه رو بنویس. عجله نکن توی نوشتن اصلا.
یه نکته دیگه اینکه هروقت پاراگرافت رو تموم کردی، دوتا اینتر بزن، بعد برو پاراگراف بعد.
حتما هم یه نگاهی به پستای قبلی بنداز، ظاهرشونو قشنگ ببین چجوری نوشتن، یکم دستت بیاد.
و خب... منتظر دیدن یه پست بهتر ازت هستم. ببینم چیکار میکنی!

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/3/20 23:39:27
همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 20 خرداد 1398 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ جلوی آینه نفاق انگیز
اسنیپ توحال خودش بود.همینجوری هی می رفت تا خودشو تویه اتاق کوچک پیدا کرد.اسنیپ بادیدن چیزی که توی اتاق خیلی تعجب کرد.توی اتاق آینه ی نفاق انگیز بود!
اسنیپ گفت:مگه دامبلدور این رو به دور دست ها نفرستاد؟
به جلوی آینه رفت.توی آینه عکس خودشو با لی لی دید که دست به گردن هم انداختند و خوشحال بودند.
اسنیپ دلش گرفت و اشک تو چشماش حلقه زد.برای اینکه اونو
و لی لی از کودکی باهم بزرگ شده بودند.اما جیمز پاتر اونا رو از هم جدا کرده بود.
دیگه طاقت نیاورد و از اتاق بیرون رفت.


خیلی خیلی خیلی کوتاه نوشتی. انتظار داریم داستان طولانی‌تری بنویسی. بیشتر راجع به چیزایی که اسنیپ می‌بینه و احساساتی که بهش دست می‌ده توضیح بده. می‌تونی یه نگاه به داستان نفرات قبل از خودت هم بندازی تا دستت بیاد که چی کار باید انجام بدی.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1398/3/20 17:23:15
همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 11 خرداد 1398 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/51001/normal_image_2018-08-03_20-34-08.png

هري ودابي




هري : چه روز هاي سختي کاش زود تر تابستون تموم شه برگردم پيش دوستام. اصلا چرا دارم با تو حرف ميزنم تو فقط ي عکسي.
چند روزي به اين حالت گذشت که ي شب وقتي هري توي تختش به عکس پدر ومادرش نگاه ميکرد ي صدايي اومد: ويژوو.
هري:سلام دابي!چطوري اومدي اينجا؟
دابي : سلام ارباب. من ميتونم غيب وضاهر بشم يادتون رفته.معضرت ميخوام نبايد اين حرفو ميزدم چرا بايد ارباب دابي رو يادش باشه. من ي خدمت کارم بايد مجازات بشم .
دابي وقتي حرفش تموم شد باسر رفت توي ديوار.
هري:دابي نياز نيست بس کن الان متوجه ميشن تو توي اتاقي برام درد سر درست نکن دابي.
دابي حالا کارت چي بود که اين موقع شب به اينجا اومدي؟
دابی:ارباب هری پاتر دابی شنید شما ناراحت هستید پرفسور دامبلدور از من خواست که بیام و چیزی به شما بدم .
دابی از زیر دامن کهنه اش چند نامه بیرون اورد.
هری:اینا نامه های کی هستن؟
دابی : نامه های ارباب جیمز پاتر .
هری :یعنی اینا نامه های پدر منه؟
دابی: درسته ارباب پدر شما قبل از مرگش نامه هارو به پروفسور دامبلدور داد تا در موقعیت مناسب به شما بده.
هری که باذوق بسیاری نامه هارو از دابی گرفت مشتاق بود اونارو بخونه.
اولین نامه که طلایی بود رو برداشت بازش کرد نامه شروع کرد به خوندن :
سلام هری عزیز!
احتمالا وقتی این نامه هارو میخونی من مرده ام.اصلا ناراحت نباش .
پروفسور دامبلدور حتما وقتی نامه رو بهت میده که تو بزرگ شدی ومتوجه میشی من چی میگم .
امیدوارم هیچ وقت جای خالی پدر و مادرت رو احساس نکنی چون ماهمیشه در قلب تو هستیم.
هروقت ناراحت میتونی باما حرف بزنی ماصدا ی تورو میشنویم .
من به پروفسور دامبلدور گفتم این نامه رو نخونه چون میخواستم اولین کسی باشی که این نامه هارو میخونی دامبلدور حتما حس کرد که تو احساس ناراحتی میکنی واین نامه هارو بهت داد .
دوست دار تو پدرت.
هری همانگونه که اشک از چشمانش جاری میشد خوشحال بود،برگشت تا از دابی تشکر کنه ولی دابی رفته بود.
از ان موقع به بعد هری هروقت دلش میگرفت با پدر مادر خود حرف میزد هرچند جوابی نمیگرفت ولی همیشه خوشهال بود.


خیلی از جملات رو پشت سر هم نوشتی بدون اینکه با نقطه بهشون پایان بدی یا با ویرگول به جمله بعد ربطشون بدی. وارد ایفای نقش که بشی بهتر می‌تونی این اشکالات رو رفع کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lordkazemi در 1398/3/11 13:23:11
ویرایش شده توسط lordkazemi در 1398/3/11 13:25:43
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1398/3/11 15:50:58
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1398/3/11 15:51:49
ماگل زاده ولی بالا تر از هر اصیل زاده.
ماه کامل
ارسال شده در: جمعه 10 خرداد 1398 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 9

ظهر شنبه جیمز ، سیریوس ، پتی گرو و لوپین بعد از صبحانه کاملی که خورده بودند از سرسرای بزرگ خارج شدند و به محوطه هاگوارتز رفتند.

زیر یک بید خمیده پیر نشستند . جیمز مثه همیشه تا متوجه شد موهایش ساف شده دستش را داخل موهایش پیچ و تابی داد که سیریوس با یک چهره عبوس گفت :
- جیمز ماهه پیش که به اتاقک زیره بید ضربه زننده رفتیم لولای در شکست و امشبم که دوباره ماه کامله و باید لوپین ببریم اونجا میترسم که یک وقت نتونیم کنترلش کنیم و از اتاقک بزنه بیرون و برا خودش دردسر درست کنه .

جیمز دوباره یه دستی تو موهاش کرد و به دست پتی گرو که قصد داشت اسنیچ برداره ضربه زد و گفت :
- نیم ساعت دیگه میریم به کلبه هاگرید و از او ابزار قرض میگیریم و یکی را با شنل نامرئی میفرستیم تا بتونه در درستش کنه و همونجا پیش هاگرید میمونیم تا قبل از غروب این زیبای وحشی رو ببریمش اونجا .

پتی گرو که از این حجم اطلاعات خسته شده بود به دماغ نوک تیز خودش دستی کشید و یک سیخونک به لوپین که داشت کتاب تاریخ هاگوارتز میخوند زد . لوپین مثل اینکه تازه به قضیه راه پیدا کرده بود با صورتی ناراحت گفت :
- جیمز من نگرانم خیلی نگرانم ! میترسم نتونم خودمو کنترل کنم . هرماه داره عطشم بیشتر میشه . خودت دیدی که ماهه پیش داشتم پتی رو میخوردم من دلم نمیخاد به شما ضدمه بزنم
- لوپین دیگهدیگه این حرف هارو نزن. بچه ها بلند شین و به کلبه هاگرید برین منم برمیگردم به سالن عمومی و شنل نامرئی کننده رو میارم . فعلا

بعد همگی بلند شدند و به سمت کلبه هگرید حرکت کردند تا یک شب پر ماجرارو پیش رو داشته باشند .

(من درس نفهمیدم که گفتی اینو درستش کنم یا یه متنه دیگه بنویسم )

خیلی بهتر شد اینبار.
همین درست شدنش هم خوبه.
تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/3/10 16:04:40
ماه کامل
ارسال شده در: جمعه 10 خرداد 1398 13:28
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس تاپیک مورد نظر شماره 9

شنبه جیمز سیریوس پتی گرو و لوپین بعد از صبحانه کاملی که خورده بودند از سرسرای بزرگ خارج شدند و به محوطه هاگوارتز رفتن و زیره یکی از درختان نشستند و جیمز مثه همیشه تا متوجه شد موهایش ساف شده ی دستی توشون کشید که سیریوس به یه چهره عبوس گفت : حیمز ماهه پیش که به اتاقک زیره بید ضربه زننده رفتیم لولای در شکست و امشبم که دوباره ماه کامله و باید لوپینو ببریمش اونجا میترسم نتونیم کنترلش کنیم و از اتاقک بزنه بیرون و برا خودش دردسر درست کنه
جیمز دوباره یه دستی تو موهاش کرد و به دست پنی گرو که میخاس اسنیچ برداره ضربه زد و گفت : یه ساعت دیگه میریم به کلبه هاگرید و اونجا ازش چنتا ابزار قرض میگیریم و یکی رو با شنل نامرئی میفرستیم تا بتونه در درستش کنه و همونجا پیشش میمونیم تا قبل از غروب این زیبای وحشی رو ببریمش اونجا
پتی گرو که از این حجم اطلاعات خسته شده بود دماغشو با دستش خاروند و یه سیخونک به لوپین که داشت کتاب تاریخ هاگوارتز میخوند زد لوپین مثه اینکه تازه به قضیه راه پیدا کرده بود گفت : حیمز من نگرانم خیلی نگرانم میترسم نتونم خودمو کنترل کنم هرماه داره عطشم بیشتر میشه خودت دیدی که ماهه پیش داشتم پتی رو میخوردم من دلم نمیخاد به شما ضدمه بزنم
- لوپین دیه این حرفارو پاشین کع دیه بایه بریم پیشه هاگرید
بعد همگی پاشدند و خیره به کلبه هگرید به اون سمت حرکت کردند تا یه شبه پر ماجرارو داشته باشند

یه مقداری غلط املایی زیاد داری.
آخر جملاتت از نقطه استفاده نکردی.
و اما ظاهر پستت ایراد زیاد داره.
برای نوشتن دیالوگ ها برای مثال، باید به این شکل عمل کنی:
نقل قول:
لوپین مثه اینکه تازه به قضیه راه پیدا کرده بود گفت : حیمز من نگرانم خیلی نگرانم میترسم نتونم خودمو کنترل کنم هرماه داره عطشم بیشتر میشه خودت دیدی که ماهه پیش داشتم پتی رو میخوردم من دلم نمیخاد به شما ضدمه بزنم
- لوپین دیه این حرفارو پاشین کع دیه بایه بریم پیشه هاگرید
بعد همگی پاشدند و خیره به کلبه هگرید به اون سمت حرکت کردند تا یه شبه پر ماجرارو داشته باشند


اینجا الان باید اینطوری نوشته بشه:
لوپین مثه اینکه تازه به قضیه راه پیدا کرده بود گفت :
- حیمز من نگرانم خیلی نگرانم میترسم نتونم خودمو کنترل کنم هرماه داره عطشم بیشتر میشه خودت دیدی که ماهه پیش داشتم پتی رو میخوردم من دلم نمیخاد به شما ضدمه بزنم.
- لوپین دیه این حرفارو نزن. پاشین کع دیه بایه بریم پیشه هاگرید.

بعد همگی پاشدند و خیره به کلبه هگرید به اون سمت حرکت کردند تا یه شبه پر ماجرارو داشته باشند.


دیه؟! اون مگه یه چیز دیگه نبود؟

یه نکته دیگه. وقتی پاراگراف هات تموم میشن، دوتا اینتر بزن...

منتظر تصحیح شدن پستت میمونم. و خب... سعی کن پستت بیشتر به یکی از عکسای داخل این تاپیک مربوط باشه.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/3/10 14:41:09
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 10 خرداد 1398 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی بچه ها در تخت هایشان خواب بودند.سوروس در اتاق کنار دامبلدورایستاده بود با صدایی نگران گفت:
-دامبلدور!اون بچه راست میگه ؟اون برگشته؟
-هری دلیلی برای دروغ گویی نداره.الان باید به فکر چاره بود.
-چطور میشه جلوی اون رو گرفت ؟حالا قدرتمند تر از هر وقت دیگه برگشته ومطمئنا طرفتار های زیادی جمع کرده.حالادیگه هیچ کس نمیتونه جلوشو بگیره.
-اول باید هور کراکس هارونابود کرد.
-ولی هیچکس نمیدونه اونها چی وکجا هستند.
-این وظیفه ی اونه(هری)که اون هارو پیداو نابود کنه.
-اما چطور نابودشون کنه ؟
-با شمشیر گریفیندور میشه اونارو نابود کرد.راهنماییش کن تا بتونه شمشیر رو پیدا کنه.
سورس چوبش را در هوا تکانی داد وبلند گفت:اکسپکترو پاترونوم!اهویی از چوبشبیرون امد وبه بیرون از مدرسه رفت.
سپس گفت:
-در زمان مناسب این اهو جای شمشیر رو به هری نشون میده
-اما یه مشکلی دیگه هم هست .وقتی لیلی جلوی حمله ی ولدمورت ایستاد ، حمله ی ولدمورت به خودش برگشت
و اون رو نابود کرد ولی بخشی از ولدمورت زنده موند و وارد هری شد .
-یعنی هری هم یه... .
-هور کراکسه!
-بله، وحتما باید به دست ولدمورت کشته بشه اگر ولدمورت سعی کنه هری رو بکشه در واقع قسمتی از از خودش رو که درون هری زندگی میکنه رو میکشه و هری زنده میمونه... .

پی نوشت:این مثلا قسمتی از یادگاران مرگ بود که گسترشش دادم . جایی که هری خاطرهی سوروس رو میبینه ومتوجه میشه که اونم یه هورکراکسه.

جالب نوشتی.
فقط یه نکته، من متوجه نشدم دقیقا راجع به کدوم یک از تصاویر نوشتی.
لطفا برو و یک پست راجع به یکی از تصاویر تاپیکی که لینکشو دادم بنویس و برگرد. یا اگر اشتباه میکنم و راجع به یکی از تصاویر نوشتی، بهم توی یک پیام شخصی بگو.

فعلا تایید نشد!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/3/10 14:19:03
ویرایش شده توسط lordkazemi در 1398/3/11 13:12:13
ویرایش شده توسط lordkazemi در 1398/3/11 13:12:45
ویرایش شده توسط lordkazemi در 1398/3/11 13:14:45
ویرایش شده توسط lordkazemi در 1398/3/11 13:15:05
ماگل زاده ولی بالا تر از هر اصیل زاده.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.