جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  131 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ثبت نام الف.دال
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
استفن، آواداکداورا میزنی؟ اینجا الف.داله ها
ولی فکر کنم اگه یکم توی الف دال بمونید، نرم تر بشید.
نترسید! به کت شما بی احترامی نمیکنیم. کت شما قابل احترامه

تایید شد!
خوش اومدی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ثبت نام الف.دال
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مرداد 1398 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
۱- اگه واقعا خوبید، روحیه ی پلید ندارید، قصد شورش ندارین و... به این جبهه بپیوندین.


آخه به ی آدم کت شلواری می خوره روحیه پلید داشته باشه ؟ خب آرتمیس فاول قبلا بد بود ولی اصلاح شد اصن می دونی آرتمیس فاول کی بود ؟ این بود . به هرحال من آرتمیس نیستم ماتیلدا ، قلب مهربونی دارم البته نه زمانی که کسی بهم خیانت بکنه .
2_ دلیلتون برای پیوستن به این گروه چیه؟


همینطوری

3- وقتی عضو شدید، برای دفاع کردن و یا بهتر کردن این جبهه چیکار می کنید؟


من یه زمانی با نیوت کار می کردم و خیلی هم مهارت موجودات جادویی و مبارزه با اهریمن دارم راستش مشنگ ها بهش می گن جنگیر که اینطوری نیست البته شایدم باشه ولی درکل مهارتی که دارم ممکنه به دردتون بخوره


۴- چجوری عضو شدید؟ ( کمتراز هفت جمله و بیشتر از چهار جمله)
خبرا تو هاگوارتز زود می پیچه . منم خبرارو شنیدم . بعد پیدات کردمو ماجرا رو بهت گفتم و تو هم قبول کردی . به همین سادگی .


۵- اخلاقیاتتون رو با حداقل دو جمله و حداکثر سه جمله شرح دهید.
اگه کسی ناراحتش کنه با توجه به ناراحتیش به ترتیب :
مرگ ، شکنجه و نشگون
اگه کسی بهش خیانت کنه درجا :
آواداکداورا ، البته اگه کم باشه سکتوم سمپرا هم خوبه
کت ، شلوارش رو هم خیلی دوست داره و اگه کسی بهش بی احترامی کنه به شدت پشیمون می شه


سوال :

الف دال که نمی خواد به کت شلوار من بی احترامی کنه ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ثبت نام الف.دال
ارسال شده در: یکشنبه 23 تیر 1398 13:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تایید شد! خوش اومدی جری


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ثبت نام الف.دال
ارسال شده در: یکشنبه 23 تیر 1398 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
۱- اگه واقعا خوبید، روحیه ی پلید ندارید، قصد شورش ندارین و... به این جبهه بپیوندین.

شاید ظاهرا به نظر بیاد که خیلی روحیه ی خشنی دارم اما این فقط ظاهرمه و از باطن خیلی مهربونم.

۲- دلیلتون برای پیوستن به این گروه چیه؟

اولین دلیلم این که دوست دارم به دامبلدور کمک کنم و مفید باشم و دومین دلیلش تویی!

۳- وقتی عضو شدید، برای دفاع کردن و یا بهتر کردن این جبهه چیکار می کنید؟

سعی میکنم با فعالیت زیادم جبهه تار عنکبوت نبنده.

۴- چجوری عضو شدید؟ ( کمتراز هفت جمله و بیشتر از چهار جمله)

منو تو حیاط پیدا کردی و منو یه گوشه کشوندی.بهم پیشنهاد دادی و منم با کمال میل قبول کردم.

۵- اخلاقیاتتون رو با حداقل دو جمله و حداکثر سه جمله شرح دهید.

ظاهرم عصبیه‌.با همه نمی تونم سریع ارتباط برقرار کنم.
قلب مهربونیم دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرالد ویکرز در 1398/4/23 13:48:42
Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me
پاسخ به: ثبت نام الف.دال
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1398 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تایییییید شد!
خوش اومدی آملیا
فقط از آخرین جملت خوشم اومد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1398/4/22 23:28:33
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1398/4/22 23:42:46
پاسخ به: ثبت نام الف.دال
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1398 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
۱- اگه واقعا خوبید، روحیه ی پلید ندارید، قصد شورش ندارین و... به این جبهه بپیوندین.
ندارم! هیچکدومو ندارم! واقعا خوبم ندارم! فقط تلسکوپ دارم! تلسکوپ خوبه؟

۲- دلیلتون برای پیوستن به این گروه چیه؟
ستاره ها گفتن!

۳- وقتی عضو شدید، برای دفاع کردن و یا بهتر کردن این جبهه چیکار می کنید؟
با تلسکوپ دفاع میکنم! ... از چی باید دفاع کنم؟ برای بهتر کردن جبهه، از ستاره ها مشورت میگیرم، حرفاشونو بهتون منتقل میکنم. میبینین چقد زحمت میکشم؟

۴- چجوری عضو شدید؟ ( کمتراز هفت جمله و بیشتر از چهار جمله)
پست زدم، تایید کردی! بیشتر از چهار جمله؟ گفتم سلام، گفتی چطوری؟ گفتم خوبم. ستاره ها گفتن بیام. بیام؟ گفتی بیا. بعد پست زدم، تایید کردی!

۵- اخلاقیاتتون رو با حداقل دو جمله و حداکثر سه جمله شرح دهید.
تلسکوپ دوست دارم!
ستاره دوست دارم!
ماتیلدا رو هم دوست دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1398/4/22 23:26:30
پاسخ به: ثبت نام الف.دال
ارسال شده در: جمعه 21 تیر 1398 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین

کارایی که باید انجام بدین اینه:

۱- اگه واقعا خوبید، روحیه ی پلید ندارید، قصد شورش ندارین و... به این جبهه بپیوندین.
۲- دلیلتون برای پیوستن به این گروه چیه؟
۳- وقتی عضو شدید، برای دفاع کردن و یا بهتر کردن این جبهه چیکار می کنید؟
۴- چجوری عضو شدید؟ ( کمتراز هفت جمله و بیشتر از چهار جمله)
۵- اخلاقیاتتون رو با حداقل دو جمله و حداکثر سه جمله شرح دهید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ثبت نام الف.دال
ارسال شده در: چهارشنبه 23 خرداد 1397 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم از کلاس معجون سازی برمیگشتم . از اینکه بعدش کلاسی نداشتم خیلیی خوشحال بودم . اسلاگهورن یه دیوونه ی تمام عیاره . رسیدم به خوابگاه گریفیندور که یهو یه چیز وحشتناک دیدم ... تابلوی بانوی چاق نبود ... ترسیدم ... تا اینکه چشمم به یه اعلامیه افتاد ... وای نههه ... تو اعلامیه نوشته بود :

- به علت افنجار شکلاتی در خوابگاه گریفیندوری ها بانوی چاق قهر کرده و سالن نیز در وضعیت بدی است پس فعلا گریفیندوری های عزیز به خوابگاه هافلپاف مراجعه کنند .

با بدنی خسته به سمت یه هافلپافی رفتم تا بپرسم خوابگاهشون کجاست . به محض اینکه دستم به شونش خورد , با یه لبخند بزرگ برگشت سمتم و شروع به حرف زدن کرد :

- بفرمایید اینم عضو جدیدمون ... خب میبینم که گریفیندوری هم هستی ... وای چقدر عالی یه عضو اضافه .... بدو بریم تا به بقیه نشونت بدم .

در حالی که دستم رو میکشید من رو به سمتی برد که نمیدونستم . به زور گفتم :

- ما ... داریم کجا میریم ؟

_ پیش ارتش دامبلدور , تو اتاق ضروریات

- ارتش چی چی ؟

یهو وایساد.

با چشای گرد برگشت سمتم و گفت :

- ارتش دامبلدور ... یعنی تو نمیدونی

در حالی که چشمام از خوشحالی برق میزد جیغ کشیدم و بغلش کردم . نفهمیدیم چیشد که یه تلسکوپ رو سرم فرود اومد
در حالی که سرم رو میمالیدم چشم غره ای به دختره کردم . ازش پرسیدم :

- حالا اسمت چیه ؟

- آملیا , حالا بدو بیا که منتظرمونن

اینبار خودم با سرعت دنبالش دویدم .

ناگهان جلوی یه دیوار خالی وایساد . در حالی که زیر لب یه چیزایی میگفت یه سری خط رو دیوار درست شدند و بعد به هم پیوستن . حالا خط ها شبیه یه در شده بود . صدایی ریز گفت :

- رمز ؟

- کله سیب زمینی؟!

- خیر

- اممم... دامبلدور دانا ؟!

- نچ

یهو من گفتم :

- آمبریج وزغ !!

در با صدای بلندی جیر جیر کرد و ما پریدیم تو .
در حالی که 30 جفت چشم به ما زل زده بودن یهو صدای جیغ بلند شد .
همه یکصدا فریاد زدن :

- خوش اومدی عضو جدید !._. :) :) :) :) :) :) :) :) :)

یه لحظه فکر کردم که توی خونمونم . حتی یه جای بهتر از خونمون
دیگه وقتش بود که منم وفاداری و شجاعتم رو نشون بدم و ثابت کنم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
پاسخ به: ثبت نام الف.دال
ارسال شده در: چهارشنبه 23 خرداد 1397 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
در تالار

در خوابگاه را باز کردم. خیلی خوابم می آمد. با چشمانی خواب آلود، در خوابگاه را بستم که ناگهان یکی محکم به شونه ام زد. برگشتم و آملیا را دیدم

+ نزن، خیلی محکم زدی.!!!

- ببخشید ماتیلدا. اممم... تو خوب به نظر می رسی.

+ از چه نظر؟

- از همه نظر. تو مناسبی.

+ برای چی مناسبم آملیا؟ امروز حالت خوبه؟

-بهتر از این نمی شوم
وسریع از تالار بیرون رفت . من با بهت زدگی و همچنین خواب آلودگی به در خیره شدم.

💖💖💖💖

در کلاس معجون سازی

من در گوشه ای در کلاس نشسته بودم و منتظر استاد بودم.ناگهان کسی در صندلی کنار من با صدای بلندی، روی صندلی نشست.

من با تعجب به آملیا نگاه کردم: چته؟

- من؟ هیچی!! امروز انرژیم زیاده. خب چه خبر ؟

+ باید خبر خاصی باشه؟

- بیا در مورد کلاس معجون سازی حرف بزنیم، مثلا مخلوط کردن ...

💖💖💖💖

در سالن غذاخوری

یواشکی در گوشه ی میز هافلپاف نشستم که آملیا مرا نبیند. به اطراف نگاهی انداختم. آملیا نبود. رویم را برگرداندم و به پروفسور مک گونگال که داشت حرف میزد، خیره شدم. سرم را برگرداندم و صندلی کناریم کسی جز آملیا آنجا ننشسته بود. صد در صد بدبخت شده بودم

+ آملیا!!

- الان چطوری؟

+ ولم کن.این سوال رو توی کلاس معجون سازی هم پرسیدی، خوبم، خوبم، خوبم!!!

- عالیه که خوبی، چه غذایی دوست داری؟

+الان فهمیدم که دیوونه شدی. امروز وقتی از تختت پا شدی، گلدونی، چیزی، به سرت نیفتاد؟

- نه!! من از غذای...
و باز شروع کرد حرف زدن رو با من

💖💖💖💖

ساعت سه نصفه شب

آملیا از تختش بلند شد و به طرف در رفت. من تمام این مدت به دو دلیل به او خیره شده بودم. اول اینکه اون یه دیوونه بازی دیگه انجام ندهد و دوم این است که به او مشکوک شده بودم. چطور روز قبل با من این شکلی نبود و امروز کلی دوستانه رفتار کرده بود. او از در خوابگاه خارج شد. پس من به طرف او راه افتادم. در خوابگاه را به آرامی باز کردم و نگاهی انداختم. او در تالار را باز کرد و بیرون رفت. پس در را باز کردم.به در تالار رسیدم، از تالار بیرون آمدم. او را پای به پای دنبال کردم. پشت دیوار ها قایم می شدم و دوباره از آنجا بیرون می آمدم. بالاخره آملیا به یک دیوار رسید و چیزی را زمزمه کرد. یه لحظه فکر کردم خواب می بینم. خودم را محکم زدم، اما خبری از خواب نبود. روبروی آملیا، به جای دیوار،در فلزی سبز و قرمز رنگ و حکاکی های نامفهوم روی در، پدیدار شد. آملیا داخل شد. بعد چند ثانیه ،از در و آملیا، خبری نبود. من معما دوست ندارم. پس سریع به سمت دیوار روانه شدم.خب چجوری باید در رو باز می کردم؟ با ورد؟ نه!!!! آملیا چیزی زمزمه کرده بود. پس انواع و اقسام اسم ها را گفتم: مرغ شکم پر ، تلسکوپ،مروارید و...
آخرین چیزی که به فکرم رسید اسم چیزی بود که دوست داشتم :
( پیشوی قلمبه)
در سبز و قرمز دوباره پدیدار شد. در را باز کردم و داخل شدم. غیر از تاریکی مطلق چیزی در آنجا نبود یا حداقل من نمیدیدم. یه دستی محکم به شانه ام خورد.یه جیغ وحشتناک زدم که خودم از خودم ترسیدم!!!!. اول اتفاقی نیفتاد. اما کمی بعد چراغ ها روشن شد و من آملیا را در کنار خود دیدم. او تنها نبود و تعداد زیادی از بچه ها هم آنجا بودند. من بهت زده به همه نگاه کردم.
آنها یک صدا گفتند: خوش اومدی ماتیلدا.

💖💖💖💖

پشت در، قبل از اینکه من بیام.

آملیا گفت: هیسسسس. اون داشت من رو تعقیب می کرد. پس آروم حرف بزنید.
آنها داشتند در تاریکی محض با هم حرف می زدند.
رون گفت: اون کیه؟

+ ماتیلدا استیونز

- اوه خدای من یه هافلپافی؟

+ آره. مشکلی هست؟

-نه! اون ترسیده؟

+ نه!!

-خب... مشکلی که پیش نمیاد؟

+ نه رون!!

- باشه اون الان داره چی کار می کنه؟

+ نمیدونم. چرا انقدر حرف می زنی؟

- یادت نره تو با ماتیلدا هم اینجوری بودی

+ خیله خب... اومد!!
آملیا محکم به شانه ی ماتیلدا زد. ماتیلدایک جیغی کشید که رون با وجود تاریکی، حس کرد آملیا از ماتیلدا فاصله گرفت. رون چراغ ها را روشن کرد و همه قیافه داغون ماتیلدا را دیدند.

همه باهم گفتند: خوش اومدی ماتیلدا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ثبت نام الف.دال
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 خرداد 1397 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- من یه پرنـــــدم! ... آرزو دارم ... کنارم باشی ... تو یارم ...

با انگشتان بلند و باریکش آرام کناره های مجسمه ی زره پوش را گرفت و محتاطانه رون ویزلی را دید زد ، که بی توجه به اینکه کسی تعقیبش می کند ، در حالی که دست هایش را در هوا تکان می دهد و آواز می خواند در راهرو ها جولان می دهد . با ناپدید شدن رون پشت پیچ راهرو هستیا نیز از مخفیگاهش بیرون آمد و پشت سر رون راه افتاد و مواظب بود ، حداقل دنباله ی شنل رون را در راهرو های نیمه تاریک هاگوارتز گم نکند ...

فلش بک :

- هــــی... پیس ..پیس .. اَه بابا پیشته ... منو نیگا ..پیــــــسسس !

هستیا در حالی که کتاب هایش را بغل کرده بود و به سمت کلاس تاریخ جادوگری حرکت می کرد ، با تعجب سرش را بلند کرده و در جهت صدا چرخاند و چشمش به دختر هافلپافی جوانی افتاد که از پشت مجسمه ی بارناباس ریشو به او اشاره می کرد تا نزدیکش برود .
هستیا لحظه ی کتاب هایش را زمین گذاشت و به طرف آملیا رفت که به طرز ابلهانه ای نیشخند می زد .
- با من بودی ؟
- یِـــــــس!
- حالا چی کارم داری؟
- ستاره ها می گن تو دختر خیلی خوبی هستی!
-
- وا چرا مثل تسترال زل زدی به من ؟ امروز ، ساعت شش ، رونالد ویزلی رو تعقیب کن !
- ها ؟... یه دقیقه وای...

ولی تا هستیا بخواهد حرفش را تمام کند آملیا غیب شده بود .
همان لحظه صدای زنگ پایان کلاس ها در محوطه پیچید و هستیا غرغر کنان دوباره کتاب هایش را در آغوش گرفت ...

پایان فلش بک

آملیا نگفته بود باید انتظار چه چیزی را داشته باشد ولی این ماجرا آنقدر جالب و هیجان انگیز به نظر می رسید که از رفتن به کلاس آمبریج خیلی مفرح تر بود !
به آرامی خودش را درون فرو رفتی داخل دیوار جا داد و سعی کرد خودش را با سایه ها استتار کند ؛ و در صورت به رونالد ویزلی مو قرمز زل زد که با طرز ابلهانه ای جلوی یک دیوار در طبقه ی دوم ایستاده و با حالتی طلبکارانه به آن نگاه می کند . انگار که هر لحظه ممکن است اتفاق خارق العاده ای درون دیوار روی دهد که .... خب ... روی داد!
در مقابل چشمان حیرت زده ی هستیا بخشی از دیوار برجسته شده و شکل دری را به خود گرفت . رون در حالی که نیشخند می زد ، دستگیره ی در را گرفت و کمی لای در را باز کرده و خودش را به داخل سر داده بود . هستیا حاضر بود قسم بخورد رون ، قبل از وارد شدنش به او چشمک زده بود! انگار می دانست هستیا تعقیبش می کند!

- یا پوتین مرلین !

چند دقیقه ای از رفتن رون گذشت و در هنوز آنجا بود که هستیا تصمیم گرفت فک مبارک را جمع کرده و به آرامی و روی پنجه ی پا به آن طرف راهرو و به سمت در حرکت کرد. با حالتی مردد به بالا و پایین راهرو نگاه کرد و انگشتان جستوگرش را که بار ها دور اسنیچ های زیادی حلقه شده بود ، دور دستگیره ی طلایی و جواهر نشان و صد البته سرد در اسرارآمیز پیچید .
نفس عمیقی کشید و ... دستگیره را هل داد.
در باز نمی شد ! دوباره دستیگره را به طرف داخل فشار داد . ولی رون که قبل از رفتن در را قفل نکرده بود !

- شاید رمز داره !

ولی ... رون هم قبل از ورود رمز یا کلمه ی خاصی را زمزمه کرده بود؟؟

- هووووم از اون جایی که این ماجرا همش به آملیا و رون ربط داره شاید ... اررر.... تلسکوپ شاعر !

ولی در باز نشد !

- آمم ،نه؟ ... پس ستاره ... هافلپاف ... گریفندور ... ویزل .. ویزلی ... امم .. اونی که سرور و پادشاه مونه ویزلیه ... چیز امم ... آهان ...آملیا نابغه !

در همچنان بسته بود و هستیا چوبدستی اش را در آورد ! در حالی که هرچه طلسم شوم از عمه اش یاد گرفته بود به در می زد ، با لگد به جان چوب بدبخت در افتاد .

-دِ بازشو دیگه ... اَه ... آلوهومورا .. لعنت بهت ! ... دیگه چی بگم ؟؟... رمز نداری ... قفل نداری ...

و در همان لحظه فکری به سر هستیا خطور کرد . شاید اسم رمز اینجا هم مثل دفتر پروفسور دامبلدور خوراکی بود؟! در حالی که اسم هر خوارکی ای را که بلد بود پشت سر هم ردیف می کرد ، پشت در راه رفت .
- آب کدو حلوایی ... خود کدو حوالیی... حلوا ... حلیم ... تخم مرغ ... تارت توت فرنگی ...

در همچنان بسته بود . هستیا دوباره قدم زدنش را از سر گرفت.
- تخم تسترال آب پز ... قورمه سبزی مامان پز ... سوپ پیاز !... عه سوپ پیاز ؟!

بله.... گویا با گفتن "سوپ پیاز "در باز شده بود و جمعیت رنگارنگ پشتش را چه گریفندوری و هافلپافی چه اسلیترینی و ریونکلاوی نمایان کرده بود و هستیا هم ... خب اون ... پشت در خشکش زده بود و با بهت به جمعیت پیش رویش خیره شده بود که یکی از بین جمعیت فریاد زد:
- به ارتش دامبلدور خوش اومدی ! در واقع ... به جمع ما خوش اومدی!

و پشت بندش چند اسلیترینی که هم گروهی هایش بودند، هلهله کردند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!