جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
فن فیکشنها
فن فیشکن چیست؟
فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- فدراسیون کوییدیچ
- چیژکشان کریمآباد

VS
Wizards Witches with Attitude
نیمه شب بود. فعال حقوق زنان در اتاق هتلش با زنان فعالیت میکرد و حقوق میگرفت. به دلایلی که بعلت طولانی نشدن پست ذکر نمی کنم، این هتل در سیاره مریخ واقع شده بود. کریستف کلمب که حالا دیگر از کشف آمریکا ناامید شده بود و داشت به اختراع آمریکا فکر میکرد، جلوی در اتاق هتل فعال حقوق زنان ایستاده بود و منتظر بود فعالیت حقوقث زنانِ فعال حقوق زنان تمام شود که بتواند برود داخل و به فعالیت حقوقِ فعال حقوق زنان بپردازد.
در همان لحظه بود که سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد و صدای هوریس را شنید.
_اسلحه تو بنداز.
_من اسلحه ندارم برا چی بیخود پست رو طولانی میکنی.
هوریس برگشت و کریستف کلمب را نگاه کرد.
_عه هوریس!
کریستف کلمب هوریس را نگاه کرد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!
هوریس ها هنگ کردند و نویسنده هم هنگ کرد.
به دلایلی که سرتان را باهاشان درد نمی آورم و پست را طولانی نمی کنم، هوریس هوریستف کلمب را هدشات کرد و به شکل کریستف کلمب در آمد و مجبور شد سه بار تلاش کند چون دو بار اول بر حسب عادت همش مبل می شد. فعال حقوق زنان تمامی زنانِ داخل اتاقش را به قتل رساند و سپس از پنجره پایین پرید. او برای این کار انگیزه های تکان دهنده ای داشت که از خدا چه پنهان، قطعا از شما هم پنهان نیست و تکرار مکررات نمیکنم. از آنجا که این هتل در سیاره مریخ واقع شده بود، فعال حقوق زنان به کاهدان زد و تقریبا پنج سالِ زمینی طول کشید تا به زمین-
یوآن ابرکرومبی چوبدستی اش را در آورد و با ذوق تکان داد.
_به مریخ!
آه... روزگار جفاپیشه. کجا بودیم. تقریبا پنج سال زمینی طول کشید تا به مریخ برخورد کند و تازه آن موقع هم نمرد، بلکه اتفاقی افتاد که حالا با استفاده از ظرافت طبع خود، در لفافه برای شما بیان می کنم. فعال حقوق زنان به لباس های هوریستف کلمب برخورد کرد و سپس محتویاتِ آستین های آن لباس ها را حائل خود و مریخ قرار داد و در منتهاعلیه سمت راست، میان مریخ و هوا متوقف شد. به سی و دو سانت بالای کتف هوریستف کلمب، البته از جلو، خیره شد و چیزهایی گفت که شایان عمر گرانقدر خواننده نیست. سپس هوریستف کلمب جوابی داد که در لفافه برایتان عرض میکنم.
_امتحان ریاضی نداری؟
او بسیار مضطرب بود، چرا که ماه ها برای این لحظه برنامه ریزی کرده بود؛ لحظه ای که بالاخره می توانست با فعال تنها باشد و عواطف دیوانه وار خود نسبت به فعال را در لفافه برای او شرح دهد، و بگوید که دوست دارد تا ابد باهم فعالیت کنند. اما خُبه خُبه، پست طولانی می شود و ما ابدا این را نمیخواهیم. قبل از اینکه هوریس حرفی بزند، سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد، و صدای هوریس را شنید.
_اسلحه تو بنداز.
_من اسلحه ندارم برا چی بیخود پست رو طولانی میکنی.
هوریس برگشت و کریستف کلمب را نگاه کرد.
_عه هوریس!
کریستف کلمب هوریس را نگاه کرد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!
برایان به عشق و محبت معتاد بود، نه چیز دیگه. هاگرید به طاووس معتاد بود، هوریس به مبل شدن و اهن و تلپ نگفتن تا زمانی که دیگه بعد از یه روز/پست طولانی روش نشسته باشی. سلوین به چیزی معتاد بود که نمیتونم بگم. دیگه گذشت اون دوران که میشد گفت. دیگه گذشت اون دوران که ادوارد بونز تبلیغ پکیج افزایش طول چوبدستی میکرد. دیگه گذشت دورانی که ویولت بودلر رو میبردن استخر مردونه.
بگذریم، چی میگفتم. هرکدومشون به یه چیزی معتاد بودن. فعال حقوق زنان به کشف قاره های جدید معتاد بود، چون میتونست توی اونا برای اولین بار در راستای حقوق زنان فعالیت کنه. از اولم فکر میکردین به فعالیت در راستای حقوق زنان معتاده مگه نه. گرفتمتون مگه نه.
اعضای تیم رو چیژ بودن. میتونستم اینو با توصیف برسونم ولی پست طولانی می شد و اونقدرام توصیفم خوب نیست، انقد بده که ترجیح میدم دیالوگ جایگزینش کنم. ولی پست طولانی میشه و اونقدرام دیالوگ نویسیم خوب نیست.
بگذریم، چی میگفتم... آمّا! آمّا هرگز به چیژ معتاد نبودن!
برایان داشت توی کلبه ی کوچک و عاشقانه اش شیرینی درست میکرد که تویش را چیژ پر کند و بدهد هم تیمی هایش بخورند که قوای عشق ورزی شان بالا برود و تیمشان جو خانوادگی تری به خودش بگیرد. او یک سری حرکات غیر خانوادگی از هم تیمی هایش دیده بود که باعث شده بود کاربران اعتراض کنند و برایان بعنوان تنها عضو سالم تیم باید حرکتی می کرد. برایان مسئول بود.
همانطور که داشت مسئول می بود، دوباره از اول سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد و صدای کریستف کلمب را شنید.
_اسلحه تو بنداز.
قلب برایان از این حقیقت که اسلحه نداشت و پست بیخود طولانی شده بود شکست. برای همین دوید رفت یک اسلحه خرید و آن را انداخت. سپس صدای شلیک در فضای خانه پیچید و کریستف کلمب بعد از اینکه چند دقیقه ای مبل شد تا آنهمه کریستف کلمب بودن را بشورد ببرد، تبدیل به برایان شد و یک دانه شیرینی برداشت.
یوآن ابرکرومبی یه چیزی گفت که بدلیل طولانی نشدن پست نقل قول نمیکنم. سپس چیز دیگری گفت که چون کودکان پستای طولانی رو نمیخونن و برای امر به منکر کننده ای مثل من، ضروریه که در اولین مرحله تمایل به خونده شدن داشته باشم، بازم نقل نمیکنم.
یوآن خودش به شوخی خودش خندید، شکمشو گرفت و خندید و خندید تا جیب شلوارش باز شد و چوبدستیش افتاد بیرون. چیه، چیه فنریر؟ یوآن خم شد چوبدستیشو برداره، ولی زیپ شلوارشم باز شد و یوآن برای همیشه از جامعه ورزشی استعفا داد. چیه فنریر، چیه؟ استعفا داد برای اینکه چوبدستیش بیش از حد بلند و خسته کننده بود. میدونی مثل چی فنریر؟
"...یا اگر همچین شد، اطلاع بدید لااقل."
ما اطلاع ندادیم فنریر؟ فنریر تو چشای من نگاه کن و بگو ما اطلاع ندادیم. فنریر تو چشای من نگاه کن و هیچی نگو. جلوتر بیا. جلوتر، فنریر چرا تو چشای من نگاه نمیکنی، فنریر حداقل سین بزن نمیخواد جواب بدی.
در هتل باز و هوریس داخل شد. چند دقیقه ای بیشتر به شروع بازی نمانده بود، پس تصمیم گرفت-مهم نیست چه تصمیمی گرفت. پست خسته کننده می شود. هوریس در پی تصمیماتی که گرفت، متوجه شد که فعال آنجا نیست. البته نه اینکه برایان و جمیله و هاگرید و سلوین آنجا بودند، نه. ولی فعال اینجا نبود اما یک جای دیگر بود و این یعنی هوریس فعال را جا انداخته بود. با دست روی پیشانی اش کوبید.
_حیف... حیف که پست خسته کننده میشه! وگرنه میتونستیم مثل بازیکنای عادی بدون خون و خونریزی مسابقه مونو بدیم برگردیم. حالا مجبورم برم فعال رو پیدا کنم. آخه من به فعال علاقه دارم و مجبورم هم تیمیامو به قتل برسونم تا بتونم با فعال تنها باشم، کسی ابدا نباید اینو بفهمه!
هوریس بعد از این حرف تبدیل به سلوین شد و رفت آن طرف اتاق ایستاد.
_میشه بپرسم چرا داری تمام سیر داستان رو تو یه دیالوگ شرح میدی؟
سلوین بعد از این حرف تبدیل به هوریس شد و رفت آن طرف اتاق ایستاد.
_نمیدونم، من که نویسنده نیستم. ولی شرط میبندم هرکی هست، تو این کارش یه حکمت و نبوغی بوده. شنیدم خیلی کارش درسته. خیلی هم جذابه و حتی گرگی مثل فنریر هم-
هوریس حرف خودش را قطع کرد تا تبدیل به جمیله شود و وسط اتاق بایستد.
_ولی آخه مسابقه پنج دقیقه دیگه شروع میشه.
سپس دوباره تبدیل به هوریس شد و گوشه اتاق ایستاد.
_نمیتونیم خطر کنیم جمیله، اگه فعال برگرده و وسط مسابقه سر برسه پست خسته کننده میشه و اونوقت دیگه نمیتونیم بچهای بیگناه رو به دام اعتیاد بندازیم، چون نمیخونن.
_ای وای، ای وای! بیاید، بیاید بریم پیداش کنیم!
در این لحظه هوریس تبدیل به برایان شد و از در داخل آمد.
_به به... هم تیمی های گرانقدر! بفرمایید شیرینی! اونایی که خون روشه رو سعی کنید برندارید!
جمیله یک شیرینی برداشت.
_الان داشتیم میگفتیم فعال رو جا انداختیم.
_جا انداختین؟! سر شماریه؟!
سلوین هم یک شیرینی برداشت.
_بس کن برایان ما همه هوریسیم.
_ولی... ولی آخه بازی داره شروع میشه!
_ولی آخه فعال!
_ولی آخه بازی!
_ولی آخه فعال!
_ولی آخه بازی!
سپس دوباره فرود آمد و به سمت ارنی دوید تا دو نفری سر بر شانه یکدیگر بگذارند. سرخگون به زمین افتاد.
_وردار سرخگونو مرد... تیم ما و تیم شما نداره!
هاگرید سپس تبدیل به هوریس شد، کنار زمین بالا آورد و سپس درحالیکه دوباره اوج میگرفت تبدیل به برایان شد و کنار دروازه ایستاد. فریاد کشید.
_هاگنریدتم!
صدای هیجان زده ی کسی که روبرویش معلق ایستاده بود، حواسش را پرت کرد.
_کشف کردم! من این سوراخ را کشف کردم!
برایان با دهان باز به کریستف کلمب خیره شد.
_عه هوریس!
کریستف کلمب با دهان باز به برایان خیره شد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!
پایان؟
افرادی که لایک کردند

Vs

(خبر از بالا آمده که این بار اسم تیم حریف را باید بزرگ نوشته و اسم خویش را کوچک. هرچند از نظر این جانب این حرکتی چه بسا چیپ بوده و داورها دست ما را خواهند خواند که در واقع ما منظورمان این نیست که حریف از ما بزرگتر یا بهتر است و همچنان خویش را برتر و بهتر و داناتر و خردمندتر و دارندهی دهها کمالات و فضایل میدانیم. اما هوریس گفت که خیر، داورها به هیچ عنوان بویی نمیبرند و فکر میکنند ما واقعا فروتن و افتادهایم و حریف را بر خود مقدم میشماریم. بنده هم تسلیم شدم و گفتم گور پدرزنش و نوشتم.)
«ای کسانی که جادو آوردهاید، همانا پستی که با فلشبک آغاز شود، بویی از رحمت و بخشایندگی داوران نبرده و محکوم به شکست است. اگر میاندیشید...»
- رولالملوک، شیخ عله ابوکلهزخمی، ج 4
«روایت داریم شیخهنا بلا اربابوفیل روزی مریدی را در مرغزارهای دهکدهی جادوگرنشینی دیدند که سرگشته و حیران زیر لب جفنگیات میسراید و ملت گویند وی جنزده گشته. شیخهنا جلو رفته و بر جبین وی بنان نهاده، دیدگان بر هم گذاشته و گوید: این بود سزای کسی کهبا پیروی از طاغوت و شیطان الرجیم، رول کوییدیچ بدون توضیحات کوییدیچی به نگارش در آرَد. »
- قصص المرگخوار، ج 12
سرنوشت اما نگارنده را بر این داشت تا پست کوییدیچی در دل جادوگران به جا بگذارد، با شروعی فلشبکدارنده و متنی کوییدیچگزارشنکننده. داوری که امتیاز کم کند، از سایهی اربابی و بخشایش آن بزرگوار دور باشد و هزاران بار آرزو کنندی که کاش با یوآن همدم میشدی ولی امتیاز از این بازیکنِ مخلص و بیریا کم نمیکردی.
فلش بک به قبل از یک جا*
* نگارنده بدون خواندن پست اول دست به نگارش زده و ناموسا هیچ ایدهای ندارد که در پست اول چه رویدادهایی رخ داده. پس نیک است که مواخذه را کنار گذاشته و بدون پیشداوری به خواندن متنِ این حقیر تن دهید.
برایان جامهای رنگی به تن داشت و موهایش را آراسته بود. رایحهای بس دلگشا از او بلند میشد که دل هر موجود زندهای را به تپش میانداخت. حضورش به تنهایی کافی بود تا جماعت فرهیخته، نور ته تونلِ تاریک را دیده و تسلیم مغاک هراسناک این جهان بیرحم نشوند. اما حتی این هم برای او کافی نبود. وی سوگند یاد کرده بود تا وقتی که وجود تکتک آدمیان را از سرخوشی و امید لبریز نکرده، دمی استراحت نکند. پس بر آن شد که معجونی حاوی عشق مادری، اعتماد دامبلدوری، اکسپلیارموس پاتری و مبل هوریسی بپزد. معجونی پر از آثار مثبت محبت و انگیزه و امید. معجونی که هر کس آن را بنوشد، پر از آزرو و امید شده و از افکار پلیدانه به دور.
و البته، مهمترین افزودنی. آخرین و پراهمیتترین چیزی که باید به معجون میافزود... چیزی که بدون آن معجون به بار نمیآمد و آن چیز، چیزی نبود جز چیز!
سینی معجون را به رختکن برد درحالی که در ذهنش میاندیشید پس از خورده شدن این معجون، دیگر بین دو تیم رقابت و کینخواهیای نخواهد بود. تنها چیزی که باقی میماند، برادری است و وحدت دینی-جادوگری-چیزی.
وقتی مطمئن شد همه معجون را تا ته سر کشیده اند، لبخندی به دوربین زد و معجون خود را یک باره فرو داد...
یک برایان از دهانش بیرون پرید. و دو برایان. اوه! چقدر مبل هوریسی! از همه رنگ... هاگرید را باید میدیدی. اندازهی یک قوطی شده بود. چقدر بامزه!
چقدر جالب!
چه دنیایی!
تلسکوپ میکروسکوپ شده بود و هیتلر موسولینی. یک ریش صورتی هم داشت. هرهرکرکر. اخوت بهترین چیز بود!
سلام بلا چطوری؟
صداها در ذهنش پخش میشدند. نیازی به حرف زدن نبود.
بلا جواب داد.
من چرا تو این پستم؟ داورا نباید تو بازی باشن! من رو بیارین بیرون!
بلا هم تکثیر شد. دوتا بلا، سه تا بلا، خیلی بلا! بلاها رقصیدند. یک لرد از آسمان سوار بر تسترالِ شرارت، معراج معکوس کرد به سوی زمین و بانگ داد.
چرا ما رو از خواب ناز بلند کردین آوردین این جا؟
برایان، ادمین دنیای بنگ و هپروت، آن دو را ریمو کرد و به همه سو نگاهی انداخت. همه باید حاضر میبودند. به سلوین دست تکان داد که با بچههای قد و نیمقد در حال هیپوگریفمبههوا بازی بود. در یک گوشه هم ارنی پلنگ در حال شکار آهو بود و آریانا دامبلدور هم داشت با وهمی آلبوس دامبلدور مانند کارهای غیراخلاقی میکرد. همه لبخند میزدند. اما یک مشکلی بود... خبری از کریستف کلمب و فعال حقوق زنان نبود.
برایان جیغی کشید. جیغ از دهانش به شکل جنهای حامله بیرون آمد. جنیان همزمان گفتند: اگه دنبال فعال میگردی دنبال ما بیا بیا بیا!
[خوانندگان محترم توجه داشته باشند که جنیان «بیا» را سه بار تکرار نکردند. بلکه نگارنده قصد داشت اکو شدن صدایشان را به نمایش بگذارد. این نکته هم قابل توجه است که مکالمهی جادوگران با جنیان ممنوع اعلام شده و لطفا در خانه، هیچ جنی را با ستارگان پنج تا هشتپر احضار نکنید که پایان خوشی ندارد و بسیار خطرناک است.]
برایان سعی کرد به بقیه اطلاع دهد که دنبالش کنند. واژگانی که از دهانش خارج میشدند هر یک درون حبابی قرار گرفته و با نزدیک شدن به گوش بازیکنان دیگر، میترکیدند.
جنیان باردار چهچهزنان به توپ درخشانی در آسمان اشاره کردند و گفتند: اون سیارهی ویولتیه. اونجا که رفتین، به چپ میپیچین و سوار اتوبوس ویولت-کیک میشین تا به ابرنواختر کیکافشان برسید. اونجا یه موجودی رو میبینین به نام کالسکه که شبیه هوریسه. فقط خیلی خوشگلتر. بعد اون شما رو میبره به...
برایان سری تکان داد.
هیش هیش هیش جنیانِ رحیم! من خودم میتونم حضور همتیمیهام رو حس کنم. نیازی به زحمت نیست. بدرود! به بلا و فنریر سلام برسونین.
برایان جرعهای انگیزه و امید از قلب مهربانش بیرون کشید و روی سر بازیکنان ریخت.
حالا میتونین بپرین! پس به دنبال من، دوستان! همه برای دوتا و دوتا برای همه! پیش به سوی بینهایت و فراتر از آن! پیش به سوی نجات فعال و کریستف!
همه با خوشحالی پریدند و روی سیارهی ویولت فرود آمدند. سیارهای که از رولها و نوشتههای ویولت ساخته شده بود و ساکنینش ویولتهای مختلف بودند. ویولت زن، ویولت مرد، ویولتچهها و ویولتهای گربهای.
آخ اگر جوزفین آنجا بود! اما او نبود و وقت تنگ! همه برای خود یک ویولت سوغاتی جیبی خریدند و به سفر ادامه دادند. پریدند و پریدند تا به یک سیاره رسیدند. با سرنشینانی یهودی.
هیتلر یک دفعه روانی شد و تلسکوپ را برداشت و داد زد: عخبقتخبتق قحلقلح بخیبتخقتقخ رقحثقت
بعد به همه حمله کرد. با تلسکوپ به سر شهروندان ضربه میزد و زیر لب چیزی در مورد نژاد پست زمزمه میکرد.
برایان با نگرانی اشاره کرد که بهتر است به سیارهی بعدی بروند. سلوین به سیارهی کرمرنگ کناری اشاره کرد و حباب داد: اون جا! اون جا! اون جا پر از کرم پودره! زنم عاشق کرم پودره!
اما برایان به ستارهی روبرو خیره گشت و دهانش باز مانده بود. ستارهای روشن و زیبا. ستارهای پر از امید، انگیزه و آرزوهای خوب! آن مقصد همیشگی او بود! آب دهانش را بلعید و به سمت آن ستاره پرید و وقتی پرتوان آتش او را بلعیدند، همتیمیهایش با اشک به هم نگاه کرده و گفتند: او جوری از دنیا رفت که آرزو داشت. به سمت دنیایی زیبا و خالی از پلیدی! ارباب بیامرزدتش.
هوریس به اطراف نگاه کرد. چند نفر بیشتر نمانده بودند. همه به سیارهی مورد علاقهی خود رفته بودند. کمکم بقیه هم رفتند و فقط او ماند. آهی کشید و به دستان خود نگاهی کرد. دستانش دیگر پایهی مبل نبودند. چند بار پلک زد. تصاویر در حال محو شدن بودند. اما او توجهی نکرد و به پریدن ادامه داد. آنقدر میپرید تا بالاخره آن دو را پیدا کند. نومیدشان نمیکرد...
افرادی که لایک کردند


فردای آن روز هنوز تیم بلند نشده بود. البته تیم منظور تیم خودمان ینی سریع و خشن است نه تیم مقابل(که بر حسب قضا نام آن هم تیم است). به هر حال سریع ها به سرعت بیدار شدند و خشن ها خشمشان رو بروز دادند.
-ای تو روح جغدت! چی میخوای این وقت شب؟
-کیه داره در میزنه ؟ که با این در اگر در بند در درمان باشند در مانند.
-هیتلر تو بخواب. خواب نما شدی انگار.
آریانا از روی تخت پرید و سریع چوبدستیش اش را برداشت.
-الان میام.
صدای در زدن متوقف شد. آریانا پشت در رفت و هتل دار را از سوراخ در دید و بلند گفت:
-شما؟ ...چی میخوای؟
-دویی جان. گفتم برای من که زیاد مسافر نمیاد دایی. بذار ناهار و با هم باشیم دایی.
آریانا در را منفجر کرد.
-ساعت چهار صبح اومدی دم در میگی بیا ناهار در خدمت باشیم؟
هتل دار که چهره اش سیاه شده بود. کمی اخم کرد.
-دایی ببخشید اینو میگم بهت ها. ساعت دو و خورده ایه دایی.
-دیگه بدتر!
-نه دو ظهره.
آریانا در دل میدانست که ممکن است هتل دار درست بگوید. سریع به سمت پنجره ها رفت و پرده هارا کنار کشید. اتاق غرق در نور شد.
آریانا نگاهش را به صورت سیاه شده ی هتل دار که بر اثر انفجار صورت گرفته بود دوخت و بعد هم به اعضای تیم نگاهی کرد.
-شما برید ما خودمون میایم.
وقتی که بالاخره همه بیدار شدند و خمیازه کشیدنشون تموم شد.
-میگما این این تغییر ساعت حسابی رو مخه. معلوم نشد کجاییم؟
-نه فعلا. ولی فکر نمیکنم زیاد طول بکشه.
همگی پایین رفتند و وارد اتاق رئیس شده بودند که از فرش روی زمین و پشتی و قلیون رئیس حسابی جا خوردند. آریانا وقت را تلف نکرد.
-آقا شما ِسلفون دارید؟ چیز... گوش همراه!
-سلفون چی هسته دایی؟ فحش که نمیدی بهمون.
آریانا نگاهی به به او کرد و با خنده ای تلخ از او دورشد. او کم کم نگران شده بود وپیش جمع برگشت.
-ما کجاییم؟
-خیلی دوریم از خونه.
-کجا؟
-خیلی دور.
-ای بابا میگم کجاییم لعنتی؟
-تو خاورمیانه!
ارنی و اریانا که در حال بحث بودند با جمله ی آخر املیا حسابی جا خوردند. ارنی گفت:
-تو از کجا میدونی؟
آملیا نگاهی به ارنی کرد و بیشتر نگاه کرد و گفت:
-خدایی؟ نمیدونی من با ستاره ها در ارتباطم؟
-آخ ولم کنید لعنتی هاااا.
آریانا فریاد کشید:
- چه خبره اونجا؟
هیتلر، کریستف را که یک سره میخواست بیرون برود و همه چیز را کشف کند. با افتاب پرست گره زده بود و با تلسکوپ در دست، نمیگذاشت او بیرون برود.ارنی پیش کریستف کلمب رفت.
-اینجا همه چی کشف شده. دیگه چیزی نیست که... راستی امروز چندمه؟
آریانا تقویم روی میز را نگاه کرد و خشکید. همه ی اعضا با ترس به سمت او رفتند.
-چی شده اریانا؟
-تاریخ.
املیا تقویم را از دست او گرفت و نگاه کرد.
-اما این امکان نداره. تاریخ نیم قرن عقب تر از چیزیه که باید باشه.
کریستف همانطور روی زمین، زیر خنده زد.
-ههه این ینی هنوز هیچ تکنولوژی وجود نداره. ههه.
-ههه.
-
-
املیا جیغ کشید و به عقب اتاق دوید. همه شوکه شده بودند.
-بهتره بریم بیرون.
-چی؟ دیوونه شدی؟
-این تنها راهه.
همه پشت در جمع شدند و نفس گرفتند. همین که خواستند در را باز کنند هتل دار زود تر قفل در را پیچاند و در را باز کرد.
-دیگه خیلی دیر شد.
مردی قد بلند با کت و شلوار بلند و به سبک اعضای مافیا وارد اتاق شد و بلافاصله اسلحه اش رو به سمت ان ها گرفت.
-هیچکس از جاش تکون نخوره شما خائنین باید با ما بیاید.
آریانا داشت ارام دستش را به سمت اسلحه اش یا همان ماهیتابه میبرد که ارنست به او اشاره کرد کاری نکند.
چند دقیقه بعد تمام اعضای تیم سریع و خشن با دست و چشم های بسته شده سوار وسیله ی نقلیه ی افراد سیاه پوش شدند.
-مارو کجا میبرن؟
-نمیدونم اریانا.
-من آملیام.
-باشه آملیا.
-کلک زدم همون آریانام.
-
ماشین ترمزی کرد و در عقب باز شد و سیاه پوشان اعضا را پیاده و مسافتی پیاده بردند و ان هارا دور میز نشاندند.
مردی که سیگار بر لب داشت و او هم سیاه پوشیده بود داخل اتاق سرد و نمور که تنها یه چراغ از سقف آن اویزان شد، جلوی ان ها ایستاد، کامی از سیگارش گرفت و فریاد زد.
-شما خائنین اینجا چه غلطی میکنین؟ برای جاسوسی اومدین یا کودتا؟
-هیچی به مرلین!
-مرلین؟ اون هم از همدست هاتونه...هممم... اون الان کجاست؟
اعضای تیم به همدیگر نگاهی کردند. ارنست سرش را به سمت مامور کج کرد.
-اگه بخواید من میتونم الان بگم بیاد اینجا.
-انگار یکی تون کمی عقل تو سرش داره.
اعضا هافلپاف همه به ارنست نگاه کردند و بعد هم به همدیگر.
-پوووففف.
-هیشکی هم نه ارنست.
-آره خیلی باهوشه.
-ساکت!
اعضا با فریاد مرد ساکت شدند. مرد سیاهپوش اسلحه ی کمری اش را دراورد و ان را روی شقیقه های ارنست گذاشت.
-اگه بخوای بازیم بدی... .
-باور کنید بازی در کار نیست. فقط چوبدستیم رو بهم بدین.
سرباز دیگری با اشاره مرد رئیس چوبدستی هایشان را داخل اتاق آورد.
همه به ارنست نگاه میکردند. ارنست چوبدستیش اش را روی زمین گذاشت و به ان تعظیمی کرد.
-ای روح بزرگی که درون چوبی مرلین را به ما برسان.
انگار ارنست توانسته بود کمی رئیس را گیج کند و از حواسپرتی او استفاده کرد و آرام دستش را به سمت چوبدستی برد.
-استوپفای! کروشیو!
سرباز به بیرون در پرتاب شد و رئیس از درد به خود پیچید و جیغ زنان روی زمین افتاد. همین لحظه صدای آژیر بلند شد و صدای پای بقیه سربازان که به اتاق نزدیک میشدند شنیده میشد.
-حالا چیکار کنیم؟
-هیتلر تو و کریستف پشت در رو بگیرید تا نتونن بیان داخل. ما هم یه فکری برای برگشت میکنیم. بجنبین.
ارنست چوبدستی را در دستش محکم کرد و شروع به امتحان کردن طلسم های مختلف کرد.
-برگردونمونووس به زمان خودموونوس!
-واقعا ارنی؟
-تو راه بهتری داری؟
-شاید... ای ستارگان بهمون کمک کنید یه چاله فضایی پیدا کنیم تا... .
-بسه آملیا برو و کنار وایستا.
آریانا چوبدستی اش را برداشت و به سمت انتهای اتاق نشانه گرفت.
- لندن سال دو هزار و نوزده اوس.
در کمال ناباوری حفره ای سیاهی باز شد و مثل جارو برقی شروع به کشیدن همه چیز داخل خودش کرد.
-وقت رفتنه... .
بووم!
در منفجر شد و کریستف و هیتلر و افتاب پرست به عقب پرت شدند.
-باید بریم. همین الان!
در مقابل چشمان سربازانی که تازه داخل اتاق شده بودند. اعضای تیم سریع و خشن همه با هم به سمت حفره دویدند و داخل ان شیرجه زدند. حفره ی سیاه همه ان هارا بلعید و از بین رفت.
ورزشگاه چیزکشان
-جناب رئیس چیزِ بوفه تموم شده تماشاچیا چیز بیشتری میخوان.
-چی؟
رئیس ورزشگاه بلند گوی مخصوص به خودش رو برداشت و داخل ان داد زد.
-مگه اعلام نکردیم هر کی چیز خودشو بیاره و چیز اضافه به کسی نمیدیم. مگه... .
حفره ی سیاه اینبار روی زمین باز شد و اعضای تیم سریع و خشن را به بیرون پرتاب کرد و درجا غیب شد. همه ورزشگاه بلند شدند و یکصدا شروع به دشنام دادن کردند.
-اقا هرچی زده بودیم پرید.
-ای توروحتون فندکم افتاد طبقه ی پایین.
ولی سریع و خشن هیچکدام از این ها برایشان مهم نبود و بیشتر از برگشتشان خوشحال بودند. ارنست دنبال چیزی بود.
-کجان این هوریس و هاگرید؟ مگه دستم بهشون نرسه.
ارنست هوریس را دید که با هاگرید روی زمین دراز کشیده و یه قل دو قل بازی میکنند و نوشیدنی کره ای میخورند. او چوبدستیش اش را به سمت انها گرفت و فریاد زد.
-تیم رو به عقب ببریوس!
چند لحظه بعد هیچکدام از اعضای تیم آنجا نبودند. داور با بهت و وحشت به ارنست نگاه میکرد.
-هی اقای داور فکر نمیکنم حرفی مونده باشه و فکر میکنم به اندازه ی کافی معطل شده باشی. خب کی برنده است؟
داور نگاهی به چوبدستی ارنست انداخت و اب دهانش را قورت داد.
-اممم. البته... برنده تیم سریع و خشن.
سوووووت.
اعضای سریع و خشن با هم به بالا پریدند و خوشحال از پیروزی نه چندان راحتشان شروع به جشن بعد از پیروزی کردند.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1398/5/28 23:56:19
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1398/5/28 23:59:19


Vs

(شما فونت دو ایکس لارج ما دوایکس اسمال ... شما مگنا قرمز ما اسی اولترالایت ... شما لات ما سر به زیر ... شما چارلز بوکفسکی ما میم مودب پور
)- اینجا هم نیستن!

- خوب بریم اونجا!

- به سوی بینهایت و فراتر از آن!

-

- باورم نمیشه.
واقعا منو نبرد! 
تلسکوپ داشت احساس افسردگی میکرد. تصمیم گرفت ساعتها در کنج عزلت باقی بماند و زانوی غم بغل بگیرد، اما بعد متوجه شد اگر این کار را بکند ممکن است جدی جدی آملیا را گم کند و از طرفی او اصلا زانو نیز نداشت؛ پس از تصمیمش منصرف شد و یک استوری با چهره غمگین و کپشن «سلام دوستان! من دارم خودکشی میکنم و به ستارهای بین ستارههای دیگه تبدیل میشم! گفتم بگم که نگرانم نشید. بوس بوس!» گذاشت و نتش را قطع کرد. به اندازه کافی افسردگی به خرج داده بود! حالا میتوانست به دنبال همتیمیهایش بگردد ... البته اگر در طول استوری گذاشتن او، از نظرش خارج نشده بودند!
- اینا چرا همشون شیش پرن؟

- اوتفاقا منم از پیتزا شیش تیکه هیچ خوشم نمیاد! همیشه به گارسون میگم هشت تیکه کونه بلکه سیر شم.

- من در مورد پیتزا حرف نزدم ... تو از کدوم نژادی که انقدر کودنی؟

هیتلر در مورد پیتزا حرف نزده بود. او به ستارههای اطرافشان اشاره داشت.
- چی گفتی؟
هیشکی نیمیتونه جولوی من به پروفسور دامبلدور توهین کونه! 
- با دامبلدور نبود هاگرید.

هیتلر در مورد دامبلدور حرف نزده بود. او به خود هاگرید اشاره داشت.
- آهان ... خوب از اول میگوفتی.

هاگرید خیالش راحت شد و گوشه مبل کنارش را گرفت.
- هوریس؟ بیا سر این مبلو بیگیر بیبینیم شاید این زیر باشن! هویس؟ کوجایی؟

هوریس همانجا بود. اما نمیتوانست سرش را بگیرد. سر خودش را!
- بیخیال شو هاگرید. اینجا هم نیستن.

بازیکنان دست از جستوجوی هم تیمیهایشان کشیدند. کلمب و فعال در آن سیاره نیز نبودند.

هاگرید و ارنی دستهای یکدیگر را به محکمی فشردند. داورسرخگون را به بالا پرتاب کرد. هاگرید و ارنی روبوسی کردند. داور در سوت خود دمید. هاگرید و ارنی یکدیگر را در آغوش گرفتند. سرخگون به زمین افتاد. هاگرید و ارنی سر بر شانه یکدیگر گذاشتند.
- سوت زدما!

- وردار سرخگونو مرد ... تیم ما و تیم شما نداره!
- نزن این حرفو دادا ... اسیر مرامتم!
- خرابم نکن مرد ... من نوک چتر صورتیتم!
- سردنده اتوبوس شوالیتم!
- کمرنگتم!
- هاگنریدتم!

در حالی که کاپیتانهای دو تیم مشغول تکه پاره کردن تعارف بودند، سایر بازیکنان سوار جاروها شده و به پرواز درآمدند. هیتلر در میان تماشاگران پرواز میکرد و به اقلیتهای نژادی گل میداد. کریستف کلمب جلوی یکی از حلقهها به صورت شناور متوقف شده بود و فریاد میزد: «کشف کردم! من این سوراخ را کشف کردم!» فعال حقوق زنان در کنار آملیا پرواز میکرد و مدام جمله «خواهرم حجابت!» را تکرار میکرد. هوریس تنها کسی بود که سوار جارو نشده بود. او گوشه استادیوم ایستاده بود و بالا میآورد. فعال حقوق اجتماعی بلاجری به سمت دروازهبان حریف شلیک کرد.
- یعنی میگی استتار کنم؟ حسش نی!


بازیکنان به سوی کهکشان دیگری حرکت کردند. البته به جز تلسکوپ که صاحبش دیگر نیازی به او نداشت و گمش کرده بود و هیتلر که همانجا مانده بود تا تک تک ستارههای شش پر را فتح کند و در کوره ستاره سوزی بیندازد. در مسیر متوجه موشکی شدند که کنارشان پرواز میکرد.
- این چیه؟! نکنه این تو باشن؟
هوریس سرک کشید و گفت: نه ... این من توشم ... یعنی جلوی درشم ... ماموریت مرگخواراست!
آریانا با شنیدن این جمله احساس وظیفه کرد و از جمع جدا شد تا به اربابش بپیوندد. باقی بازیکنان روی اولین سیاره متوقف شدند.
- سیارهی جوزفینیون 12 ... باورم نمیشه دارم از نزدیک میبینمش!

ارنی جلو رفت و صدا زد:
- کریـــــــس ... فعـــــــال!
- من کریس نیستم! من ویولتم!

یکی از سکنه سیاره از ناکجاآباد جلوی بازیکنان ظاهر شد و این را گفت.
- نخیر! من ویولتم!

- دروغگوهای بزدل! من خودم ویولتم!

- اینارو ول کنین ... من از همشون ویولت ترم!

سکنه یکی پس از دیگری سر از خاک سیاره برمیآوردند و ادعای ویولتی میکردند. بازیکنان فهمیدند که آنجا کسی جز ویولت سکونت ندارد و به مسیر خود ادامه دادن ... به جز آفتابپرست! او شادمان بود از این که موجوداتی مشابه خودش یافته. موجوداتی که به رنگ دیگری درمیآیند.
- اسنپیوس 12 ... یا اسمی که قدما به این سایره نسبت میدادن، تاکسیوف!
بازیکنان در سطح سیاره پخش شدند و به جست و جو پرداختند.
- بیا بالا!

- آقا خجالت بکش ... ایش!
جمیله از سکنه سیاره دور شد. سکنهای که دستمال یزدی دور گردنش بود و سیگار میکشید.
- ببخشید شما فعال اجتماعی حقوق زنان رو ندیدین؟
- بیا برسونمت.

- واقعا؟ یعنی میدونین کجان؟

- نه ... تاکسی متر میزنم برات.

- هان؟ نه خوب ... منم که نمیدونم کجان! گم شدن.
- کار خودشونه.

سکنه به تمام بازیکنان گفتند «بیا بالا!» اما هیچ کدام از آنها نیامدند بالا. رفتند بالاتر سراغ سیارهای دیگر. هیچ کدام از آنها به جز ارنی که مشغول بحث با سکنه بود. جگر او با هر پاسخی که از آنها میگرفت، خنک میشد.
- گوشت هیپوگریف چه گرون شده.

- کار خودشونه.
از اون طرف گالیونم کشیده بالا.- کار خودشونه.
بقیه سیارهها این شکلی نیست که ... من یه پسردایی دارم تو سیاره بغل ... میگه اونجا هیچی نمیکشه بالا. فقط میکشه پایین.- کار خودشونه.
گفتی سیاره بغل ... دیدی چه زلزلهای اومد توش؟- کار خودشونه.

بازیکنان رفتند و رفتند تا عاقبت به خورشید رسیدند.
- من از بچگی دوست داشتم اون طرف خورشیدو ببینم!

آملیا آن قدر عجله داشت که برای رسیدن به آن سوی خورشید، اصل حمار را رعایت کرد و مسیر مستقیم را پیمود ... البته تا میانههای راه!
افرادی که لایک کردند
از آن گر نان پزی مستی فزاید!

سریع و خـشن 
پست دوم
با گفتن طلسم، حفره ای باز شد. مثل یک جاروبرقی که اشیا را می مکد، حفره اعضای تیم سریع و خشن را هورت کشید. ورزشگاه در آن فاصله آنچنان ساکت بود که انگار صدای تلویزیون را قطع کرده ای. همه با چشمان اینطوری
صحنه را تماشا کردند. بعد از ناپدید شدن اعضا دوباره صدا باز شد و وحشت و همهمه ورزشگاه را فرا گرفت.جمعیت که بیشترشان چیژکش بودند با له کردن هم راه را باز کرده و فرار می کردند. هاگرید اینطوری
و هوریس که همچنان حالی به حالی بود از نتیجه کارش اینطوری
بود. بقیه ی اعضای تیم دابلیو دابلیو اما در آن سوی حفره جایی بود که افراد سریع و خشن در خواب هم نمی دیدند. مثال، شاید حدس می زدند که وارد کهکشان راه شیری شوند یا در اعماق یک اقیانوس با لاک پشت ها و نمو و پدرش شنا کنند. به داخل زمین کشیده شده و مرکز زمین را کشف کنند یا به مصر رفته با مصریان شتر سواری کنند اما این مکان را هرگز تصور نمی کردند.
ابتدا مثل یک خواب بود؛ همه چیز سیاه و سفید، مثل فیلم های قدیمی. تصور کردند که حتما در یکی از خیابان های انگلیس هستند. اطرافشان خیلی هم ناآشنا و غریب به نظر نمی آمد.
رو به رویشان یک سینما بود که فیلم جدید برباد رفته را به نمایش گذاشته بود.
_ میگم ارنی، بر باد رفته که خیلی قدیمیه!
اسکارلت با آن چشمان گیرایش زل زده بود به رت. مرد با ابهت و جذبه دست در کمر باریک دختر انداخته بود و مردانه نگاهش را جواب می داد.
یک پسربچه وسط خیابان هوار می زد.
_ روزنامه... روزنامه... اخبار دسته اول جنگ... انگلیسی ها جنوب رو تسخیر کردند... روزنامه...
_ گفت جنگ؟
اعضای تیم گیج شده بودند.
_ میگم اینکه همه جا سیاه و سفیده به خاطر شب بودنه؟
_ شب سیاه و سفیده؟ چرا می خوای همه هافلی ها رو مسخره کنن. فکر کن حرف بزن!
ارنست نگاهی به مردم انداخت. اکثر مردها با کت و شلوار و کلاه. خانم ها با دامن کوتاه و کت... خب باز هم با کلاه اما از نوع گل دار و پر دار.
خیابان پر بود از ماشین های آنتیک که ارنست سال ها پشت ویترین نگاه کرده و نتوانسته بود بخرد. و حالا حتی راننده تاکسی ها هم از آن ماشین ها داشتند.
ارنست سعی کرد اعضای تیمش را که به او زل زده بودند آرام کند.
_ خب اینطور که از سیاه و سفیدی و ماشین ها معلومه، ما برگشتیم به... انگلیس قدیم...
همین که ارنست این حرف را زد، سه مرد کت و شلوار پوش که یکی از دوتای دیگر جلوتر حرکت می کرد از مقابلشان گذشتند. دور دست مردها پارچه ی قرمز رنگی دیده می شد. با صدای بلند آواز می خواندند و نحوه راه رفتنشان دقیقا مانند هوریس بود.
_ خودت یه روز می فهمی، من واسه تو چی هستم... عاشقمو عاشقم باش وقتی تو رو می پرستم...
_ خب... شاید نه دقیقا انگلیس. ولی قطعا توی زمان به عقب برگشتیم.
هیتلر و کریستف کلمب اصلا ناراضی به نظر نمی رسیدند. تازه برگشته بودند به زمان خودشان. هیتلر ریشخندی کرد.
_ اینجا خیلی آشنا به نظر می رسه. از فتوحات من نبوده؟
آریانا چشم غره ای به رهبر نازی(ناز نه آ، نازی! ارتش نازی ها
) رفت._ بهتره اگه حرفت درست هم باشه مردم چیزی ندونن وگرنه تیکه بزرگمون گوشمونه.
_ بحث بسته... باید لباس هامون رو عوض کنیم. اینطوری خیلی تو چشم می زنیم.
همه به نشانه موافقت برای آملیا سر تکان دادند.
همه:
کمی قدم زدند. اولین لباس فروشی ای که دیدند وارد شدند. فروشنده که از دیدن آن ها اصلا تعجب نکرد، پرسید.
_ شما انگلیسی اید؟
_ چه باهوش! بله!
_ ای خدا ذلیلتون کنه که کشور ما رو گرفتید! مگه شما خودتون خونه و زندگی ندارید؟
آملیا سقلمه ایی به آریانا زد.
_ نه... این می خواست کلاس بذاره ما انگلیسی نیستیم ما... اممم... ما همین جایی هستیم. اینجا کجاست؟
فروشنده:
_
_ برید بیرون تا ژاندارم ها رو خبر نکردم.
سریع و خشنی ها که دیدند راه اصولی فایده ای ندارد، در یک کوچه ی پرت و خلوت، چند نفر از آن مردهای کت و شلوار پوش را خفت کرده! و لباس ها و حتی دستمال یزدی آن ها را برداشتند. آملیا و آریانا هم کت و دامن و کلاه پوشیدند.
_ هیچ وقت فکر نمی کردم با چنین تیپ مزخرفی توی خیابون پا بذارم.
_ لباس مهم نیست... الان مهم ترین چیز اینه که چطوری برگردیم!
قوووووووور
آملیا دستش را روی شکمش فشار داد.
_ ببخشید!
_ پس الان مهم ترین چیز اینه که... بریم یه چیزی بخوریم.
بعد از کمی پرس و جو یک رستوران پیدا کردند و وارد شدند.
_ وای اینجا چقدر دوده!
_ چی دارن می کشن؟
از میان مه غلیظ دودهای قلیان که در هوا پخش بود به سختی می شد افراد داخل رستوران را دید.
_ اشتباه اومدیم.
_ سلام داداشیا و آبجی های گلم. به رستوران دایی رحمت چی؟ خعلی خوش اومدین!
مرد چاق و سبیل چخماقی( کپی پیست از بهنام بانی
) که احتمالا صاحب رستوران بود، با دست مهمان هایش را به سمت یک میز خالی دعوت کرد._ توی اینجا چیییی؟ راحت باشید.
اعضای تیم با اکراه پشت میز نشستند.
_ بفرمایید اینم چییی؟ منیو! هر چی داداشیا امر کنن چییی؟ همه بگید چی!
_ چی؟
_ میارم واستون.
ارنست به عنوان بزرگتر نگاهی به منو انداخت اما حتی نتوانست اسم غذا ها را بخواند.
_ خب... ما این انتخاب رو به عهده ی سرآشپز می ذاریم.
_ حله داداشی!
مرد بازگشت و به سمت آشپزخانه رفت. اعضا که هنوز در شوک بودند، حرفی به ذهنشان نمی رسید تا میزان تعجب خود را بیان کنند.
طولی نکشید که مرد به همراه یک گارسون که سینی بزرگی در دست داشت بازگشت.
_ داداشیای گلم براتون آبگوشت آوردم چییی؟ بزباش!
گارسون سینی را روی میز گذاشت و کاسه های آبگوشت را برای مهمان ها سرو کرد. به همراه دوغ و سبزی و پیاز!
_ اینم پیاز. ولی نباید با چاقو ببرید بلکه باید چییی؟
و با مشت محکم روی پیاز کوبید و پیاز بی نوا وا رفت.
_ بکوبید.
_
بعد از اینکه نحوه ی صحیح آبگوشت خوردن را هم آموزش داد و می خواست بحث آبگوشت شناسی راه بیاندازد، مشتری جدیدی وارد رستوران شد. مرد نفس عمیقی کشید، انگار که داشت انرژی جمع می کرد، و بدو بدو به سمت مشتری رفت.
اعضا نفس راحتی کشیدند و شروع به خوردن اولین آبگوشت زندگیشان کردند.
بعد از خوردن ناهار، اعضا به این نتیجه رسیدند که آبگوشت بزباش را به انگلیس معرفی کنند و تحفه ای باشد از
هوا آرام آرام رو به تاریکی می رفت و هنوز راهی برای بازگشت پیدا نکرده بودند. مردم دوان دوان به این سو و آن سو می دویدند. خیابان ها داشت خلوت می شد.
آملیا جلوی یکی از خانم ها را که درحال دویدن بود را گرفت.
_ ببخشید خانم چرا همه دارن می دون؟ خبریه؟
_ مگه نمی دونید شبا از ساعت نه به بعد حکومت نظامیه!
اعضا:
هیتلر: من عاااشق حکومت نظامیم.
اعضا به جز هیتلر، با اضطراب شروع کردند به جستجو برای یک هتل. اما هیچ هتلی حاضر نشد بدون شناسنامه اتاقی بهشان بدهد. تا اینکه به یک مسافرخانه ی فکسنی رسیدند. آملیا یک قدم عقب کشید.
_ من امکان نداره برم توی این مسافرخونه کثیف.
بننننگ
صدای تیر هوایی پرده ی گوش ها را لرزاند.
آملیا بدو بدو وارد مسافرخانه شد.
_ پس چرا نمیاید تو؟!
_
یک روز داشت به پایان می رسید و اعضا هنوز در کشوری غریب به سر می بردند؛ درحالی که باید در زمین مسابقه بازی می کردند. هیچ کدام نمی دانستند که چه بر سرشان خواهد آمد و آیا برخواهند گشت یا نه! فقط در تلاش بودند که آن لحظه را زندگی کنند و زنده بمانند.
افرادی که لایک کردند
I don't hate them...I just feel better when they're not around

سریـــع و خشــن
رختکن تیم سریع و خشن- قبل از بازی
- یادتون باشه بچه ها. امروز با یه تیم قدرتمند و کله گنده بازی داریم. کله و شیکماشون خیلی گنده ن و زورشون زیاده. ممکن از روی جارو بندازنمون پائین، یا بخورنمون! باید طبق برنامه پیش بریم.
- اونوقت کدوم برنامه ارنی؟ ما برنامه داریم اخه؟!

-فرزندم آملیا، من که دارم حرف میزنم سکوت رو رعایت کن.

آریانا زیر لب غرغری کرد که باعث شد ارنی حرفشو قطع کنه و با حالتی تهاجمی به سمتش برگرده.
-چیه؟ چی میگ...
.با حس کردن چوبدستی آریانا زیر گلوش، حرفشو قطع کرد. امروز همه میخواستن حرفشو قطع کنن. همه خیلی نامرد بودن. همه خیلی بی رحم بودن. اون دلش میخواست همه رو از دم تیغ رد کنه. ولی آریانا مرگخوار بود و با کسی شوخی نداشت، حتی کاپیتان تیم. ارنی مجبور شد لحنشو عوض کنه.
-دختر عزیز و مهربونم؟ امید هلگا؟ چی زمزمه میکردی؟

-ما برنامه نداریم. ما اصلا هماهنگ نکردیم. در هیچ موردی! همش درگیر این بودیم که خانوم، هیپوگریفش یاد بلغارستان کرده...

و با اشاره به آملیا ادامه داد:
-دنبال جایگزین میگشتیم، آخرشم هیچی به هیچی! نه جایگزین پیدا کردیم، نه تمرین کردیم.

فلش بک به وقتی که دنبال جایگزین میگشتند...
- نه، فلش بک نزن به اون موقع، بعدا واسه یه بازی دیگه استفادش کنیم.

ارنی سعی کرد با با زدن روی روی شونه های آریانا آرومش کنه، ولی تنها اثرش این بود که هکتور که روی شونه های آریانا زندگی میکرد تا کمر توی شونه هاش فرو بره.
-خب ادامه بحث؟

و سکوت عجیبی برقرار شد که انگار هیچکس دلش نمیخواست بشکنش. بالاخره آملیا تلسکوپش رو برداشت و ضربه ای محکمی به سکوت زد، طوریکه سکوت خرد و خاکشیر شد.
- خب... بقیه اش؟

- بقیه چی فرزندم؟

- بقیه صحبتت دیگه.

- کدوم صحبتم فرزندم؟

آملیا و آریانا به هم نگاهی انداختن و همزمان با دست به پیشونیشون کوبیدن. زمان زیادی تا مسابقه نمونده بود.
رختکن تیم WWA- همون زمان
- گوشنمـــــــــه!

- بیا هاگرید. بیا یه کم نوشیدنی بزن بر بدن.

- الان؟ قبل بازی؟ اونوقط نمیطونیم بازی کونیم.

- چرا اتفاقا، بهترم بازی میکنیم!

- راصطی؟

- آره بابا، بیا بزنیم.

در همین لحظه کرکره ی رختکن ها بالا رفت و شروع بازی اعلام شد. گزارشگر، شروع به خوندن اسامی بازیکن ها کرد.
- تیم WWA ، به ترتیب... دربازه بان، برایان سیندرفورد. مهاجمان: جمیله، هوریس اسلاگهور... خب خب خب... میبینم که این هوریس باز هم زیاده روی کرده و به سختی خودش رو سر پا نگه داشته. سلوین هم در لیست مهاجمان این تیم قرار داره. مدافعان، فعال حقوق بشر در جادوگران یا همون ف ج ب د ج، و فعال حقوق ساحرگان در جادوگران یا همون ف ج س د ج! و جست و جو گر، روبیوـــــــس هاگریده که اون هم به سختی روی جارو خودشو نگه داشته به خاطر نوشیدنی های زیادی که خورده.
جارو هم به سختی جفتشونو روی هوا نگه داشته اینقدر که این هاگرید سنگینه. 
در مقابل این تیم هیکلی، تیم ضعیف و نحیف سریع و خشن قرار داره.
گزارشگر به سختی جلوي خنده ش رو گرفت.
- خ... خب... دربازه بان حیله گر، آفتاب پرست. مهاجمان، آملیا فیتلوورت، تلسکوپ و هیتلر. مدافعان، ارنی پرنگ با چماقش و آریانا دامبلدور و ماهیتابش. و در نهایت جست و جو گری که همه ما مدیونش هستیم. کسی که آینده ی بشر رو نجات داد. کسی که ابر قدرت جهان رو کشف کرد. خانمها و آقایان، کریستف کلمب قهرمان.

گزارشگر خیلی آمریکا دوست داشت. کوافل به هوا پرتاب و بازی شروع شد. از اتاق فرمان اشار میکنن از اینجا باید همراه گزارشگر باشیم.

-خب با تشکر از راوی که تا اینجای کارمارو همراهی کردن،
بله کوافل به هوا پرتاب میشه و تلسکوپ اونو میقاپه. آملیا از اون دور داره با مشت به قفسه سینه ی خودش میکوبه، در حالی که تلسکوپ رو زیر نظر داره و یه "قربونت برم" خاصی تو چشم هاشه. به تلسکوپ اشاره میکنه که توپ رو پاس بده بهش. ...راوی؟ میشه این چرت و پرتارو خودت بگی، من وارد جزئیات بازی نشم. 
ارنی در سمت دیگه با چماقش بازی میکرد و به تماشاچیا که درحال چیژکشی بودن نگاه میکرد. اصلا حواسش به بازی اصلی نبود. حتی داد و بیداد های آریاناهم نمیتونست توجه این پیرمرد رو جلب کنه. گویا پیرمرد خیلی دوست داشت الان بین چیژکشا میبود. بعد از چند دقیقه آریانا بیخیالش شد و اجازه داد بلاجر محکم با ارنی برخورد و اونو نقش زمین کنه.
گزارشگر سریع میکروفون رو از راوی قاپید.
-سریع و خشن یکی از مدافعانش رو از دست داد. ولی گویا آریانا نقشه ای برای مدافعان حریف داره و ... . اوه! ماهیتابه آریانا هم نقش زمین شد.
آریانا هرچی فحش بهداشتی و غیربهداشتی بلد بود، بار بلاجری کرد که ماهیتابه ش رو انداخته بود ولی درست در همون لحظه، تلسکوپ داشت رد میشد و کوافل توی دست های نامرئیش و سلوین هم پشت سرش.
آریانا:

- راوی بدش دیگه! چیز... آریانا تلسکوپ رو از روی جارو بلند میکنه و ضربه محکمی به بلاجری که نزدیکش بودمیزنه. اوه! مرلینا...! بلاجر با شرت با سلوین برخورد کرد و اونو از بازی به بیرون فرستاد.
آملیا با دیدن آریانا که حقوق تلسکوپش رو رعایت نکرده و باهاش به توپ ضربه زده صدای لعن و نفرینش بالا رفته بود، که با دیدن کوافلی که تلسکوپ از توی دست آریانا به سمتش پرت کرده بود، قیافش از
به
تغییر کرد و همراه با کوافل به سمت دربازه رفت.- برایان سعی میکنه آملیا رو مهار کنه، ولی گویا آملیا میتونه حرکت بعدی برایان رو حدس بزنه و بالاخره گل! ده امتیاز به نفع سریع و خشن.
آملیا کمک ستاره هارو حتی توی روز هم داشت.
در طرف دیگه هاگرید که به خاطر وزنش، به زور روی جارو مینشست و به خاطر مصرف بیش از حد نوشیدنی و سکسکه های مداومش، روی جاروموندنش یه معجزه به حساب میومد، در حالی که سعی میکرد جارو رو در تعادل نگه داره، به سمت اسلاگهورن رفت.
-هوری...سک...باید...سک...یه کاری کونیم...سک.
-آره هاگ...اوضاع داره خراب میشه.
اسلاگهورن چوبدستیش و هاگرید، چتر صورتیش رو بیرون آوردن و آماده شدن تا "یه کاری" بکنن.
-باز هم گل برای سریع و خشن و آریانا برایان رو هم از میدون به در کرد.آفرین به این مدافع!
ارنی و سلوین که روی زمین دراز کشیده بودن و مشغول کل کل با چیژکشای کارتون خواب کف زمین بودن، با دیدن برایان که فرود اومد، هورا کشیدن و شروع کردن به بازی " هیپوگریف، پر"!
-داد و بیداد مدافع های تیم WWA ،کل زمین رو برداشته. کاش این آریانا بیاد بقیه شونم از میدون به در کنه...چیزه منظورم اینه که WWA یه جوریه نه؟ ماهم میگیم ووا، اینجوری هم فارسی رو پاس میداریم، هم دستمون خسته نمیشه هی آلف و شیفت رو نگه داریم.

تماشاچیا مدام در حال تشویق ووا و مخصوصا هاگرید و اسلاگهورن بودن و کسی نمیفهمید چرا. آریانا که نگران این بود این عدم حمایت به روحیه تیم ضربه بزنه، شروع کرد به روحیه دادن و با هر جمله ای که میزد ضربه محکمی هم به توپ میزد.
- ما نباید شکست بخوریم... تق!
و جمیله نقش زمین شد. چهره غمگین گزارشگر از لای دود و دما مشخص بود.
- ما میتونیم پیروز بشیم... تق ما موفق میشیم! تق هیچی جلو دار ما نیست! تق
-هیچی جز تو جلودار ما نیست! زدی همه یارامونو داغون کردی که!

آریانا به کف زمین خیره شد که کسانی که نقش بر زمین کرده بود، "هیپوگریف پر" بازی میکنن. با فرمت
به آملیا نگاه کرد.- خب پس الان جست و جو گر نداریم...؟

- نه.

- دربازه بانم نداریم؟

- نه!

- پس چرا کسی گل نمیزنه؟

- شاید چون همشونو...

ولی متوجه چیزی شد... آریانا همه رو ننداخته بود؛ هوریس و هاگرید مونده بودن... ولی کجا بودن؟! ارنی که حالش خوب شده و یادش اومده بود که کاپیتانه و باید به بازی برسه، با هر زحمتی که بود، جاروش رو به هم چسبوند، هیتلر و کریستف و آفتاب پرست رو سوار جاروش کرد و به هر زحمتی بود بالا اومد.
-خب، حالا چیکا...
بازم حرفشو قطع کردن ولی ایندفعه همگروههیای خودش نبودن، بلکه هوریس و هاگرید بودند که گفتن:
- سریع و خشن رو به عقب ببریوس!
افرادی که لایک کردند

زمان: ساعت 00:00 روز 20 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 26 مرداد
داوران:
فنریر گری بک
اشلی ساندرز
لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.
افرادی که لایک کردند

جمعیت انبوهی از جادوگران و ساحران با شنل و ردا های زرد سر جاده جادوپلان نرسیده به کریم آباد لب جاده ایستاده بودند و دستشان را با حالت چیز برای رانندگان تکان میدادند. (برای تفهیم بیشتر داوران که نمیدونن چیز چجوریه. اینجوریه. X )
چند کیلومتر عقب تر همان جاده
-ارنست شیشه هارو بده پایین مردیم از گرما.
-باشه ماتیلدا.
-ارنست تی وی رو روشن کن.
-باشه آریانا.
-ارنست بزن شبکه چهار.
-ارنست. ببند.
-باشه ارنست.
ارنست به ارنستمجازی که صندلی کمک راننده نشسته بود و به او نگاه میکرد نگاهی کرد بعد هم آهی کشید و سرش را پایین انداخت.
-حالا نمیشد شما زرپافی ها با یه ماشین دیگه میرفتین؟
-هی وای من.
-ننگ هلگایی ارنی.
-بعد این همه وقت میگی با یه ماشین دیگه بریم؟ کجایی ننجون؟
آریانا برای چندمین بار دستش را روی بازوبند کاپیتانی اش کشید تا از بودن ان مطمئن شود و مکالماتش با ماتیلدا را به یاد آورد.
فلش بک
ماتیلدا:
- ارنی مارو پس بدین لعنتی ها.
آریانا:
- ارنی ارنیه دیگه ماتیلدا؛ چه فرقی میکنه؟ ولی اگه همینجوری بمونه و چیزی نگی من کاپیتان میمونم. ببین بازوبندم چه قشنگه.
-اری؟
-چیز... منظورم اینه که هر چی باشه جفتمون ساحره ایم تو دوست نداری یه ساحره کاپیتان باشه؟
اریانا خوب رگ حمایت از ساحره های ماتیلدا رو هدف گرفته بود. ماتیلدا کمی تعلل کرد و همین برای اریانا کافی بود.
-افرین. خواهر بذار من کاپیتان بمونم.
-اممم. باشه... همچینم فرقی نمیکنه.
آریانا با ترمز محکم ارنست از صندلی به جلو پرت شد و از خاطرات بیرون کشیده شد. همه ی سربازان هیتلر هم که عقب اتوبوس مرتب ومنظم روی هم نشسته بودند پخش و پلا شدند.
-مرلین نکشتت ارنست.
-چه خبرته؟
-مرلین خودت سالم برسونمون. کاش با یه ماشین دیگه میرفتیم.
-چرا وایستادی حالا؟
ارنست به جمعیت زرد پوشی که کنار جاده با دستشان علامت چیز نشان میدادند اشاره کرد.
-اونا رو هم میخوای سوار کنی؟ دیوونه شدی؟ با دوتا تیم و اون همه سرباز جا داریم مگه؟
دیر شدهبود. ارنست کلید باز شدن در را زد.
-دودورودودو زرپاف.
سریع و خشن قهرمان میشه هلگا میدونه که حقشه.
-برو بابا سریع خشن.
-زرپاف.
-سریع و خشن.
-زر پاف.
دقایقی بعد جلوی در ورزشگاه چیزکشان کریم آباد
اعضای دو تیم که با حالت سرگیجه ای که به خاطر صدای بوق های طرفداران داخل اتوبوس و حالت تهوعی که از رانندگی ارنست نشعت میگرفت و دل دردی که از پر بودن مثانه هایشان و کوفتکی بدنشان که به خاطر تمرین های سنگین و بی خوابی بود، هر لحظه صد رنگ عوض میکردند و کشان کشان خودشان تا رختکن هایشان رساندند.
رختکن تیم سریع و خشن
هیتلر تو نقشه ی a رواجرا کن. من و ارنست هم هواتو داریم. املیا از تمام فرصت ها استفاده کن. اعضا؟ بچه ها ؟

اعضای تیم که سه روز بود رفع حاجت نکرده بودند. حاضر نبودند ثانیه ای بیشتر وقت را تلف کنند و با صورت داخل مرلین گاه رفتند. آریانا که میخواست با بازیکن ها آنالیز زمین مسابقه را انجام دهد کفری شد و داد و بیداد راه انداخت ولی وقتی دید کسی برای کلافگی اش تره هم خرد نکرد و فقط صداهای مشکوکی شنیده میشد پشت در مرلینخانه رفت و از پشت در شروع به خواندن آنالیز هایش کرد.
-خب ببینین بچه ها... .
- از اینجا چطوری ببینیم؟
-خب گوش کنید. این زمین دور و اطرافش پر گاز های سمیه که از استعمال چیز به وجود اومده فقط یک نفس از اون باعث اوردوز میشه و ممکنه دیوار هارو رنگی ببینید یا توهم بزنید... . بیاید بیرون دیگه خفه شدم از بوی بد.
اعضا با چشم های باز و صورت هایی بشاش از مرلینگاه خارج شدند. در همان لحظه از بلندگو دو تیم را به زمین بازی دعوت کردند. ارنست ماسک های شیمیایی را بین اعضا پخش کرد.
وقت مسابقه بود. ورزشگاه سراسر زرد بود و نماد گورکن هلگا هافلپاف روی تمام پرچم ها دیده میشد و بگومگوهای تماشاچی ها به گوش میرسید.
-چیز... بوی چیز میاد... .
-اینا معروفن به چیزکشی.
-عه بی ادب بی شخصیت.
-نه... نه... چیز که منظورم اون چیز نیست. منظورم چیزه.
-ای بی شعور، بی ادب.
-ای بابا.

فرد مورد نظر تصمیم گرفت بیشتر فحش برای خودش نخرد و به تماشای زمین و ورزشگاه بپردازد. هر چند دقیقه یک نفر به خاطر اوردوز از بوی تند چیز که اسمان ورزشگاه را پوشانده بود غش میکرد و عده ای هم که توهم پرنده بودن زده بودند خودشان را از لبه ی بالایی داخل خیابان پرت میکردند. اعضای تیم ها که این وضعیت را می دیدند، نگرانی هم به درد هایشان افزوده میشد.
همه منتظر بودند که گزارشگر اسم اعضای تیم را بخواند و سریع تر بازی اغاز شود.
- گزاررششششگررررر.
در اتاق گزارش با لگد باز شد ولی خبری از یوان ابرکرومبی که گزارش ان بازی را بر عهده داشت نبود.
کارمند ورزشگاه بدو بدو خودش را به دفتر رئیس رساند و خودش را روی زانو انداخت.
-جناب رئیس یوان نیست.
دقایقی بعد
بلند گو های ورزشگاه جیغی کشیدند و صدای اشنایی به گوش رسید.
-خب ریتا اسکیتر هستم جای اون روباه گزارش میکنم این بازی رو. متاسفیم که بازی رو به تاخیر انداختیم ولی بدون گزارش گر که نمیشه میشه؟ هه هه ... هه ... هه... .
ملت حاضر در ورزشگاه:
بالاخره داور بازی توپ ها را رها کرد و در سوت خود دمید. بازی شروع شد. ماتیلدا منتظر پرواز اسنیچ بود و زیر چشمی حرکات کریستف کلمب را زیر نظر داشت.
ارنستمجازیبازدارنده را روی هوا زد و آن را به سمت افتاب پرست فرستاد.
-ارنست به سمت دربازه خودشون میره.
افتاب پرست دوباره به ارنستمجازی پاس داد. ارنستمجازی توپ ارامی که از افتاب پرست امده بود رو با ضرب دستی محکم به سمت دربازه خودشان روانه کرد.
افتاب پرست که اصلا انتظار این ضربه را نداشت به توپ چسبید و از توی حقله رد شد. همین لحظه مهاجم زرپاف از موقعیت استفاده کرد و با یک ضربه آرام سرخگون را وارد حلقه ی سوم کرد.
-گل. گل. گل برای زرپاف. ارنست پرنگ با کوافل دربازه بان خودشون رو هدف کرد. این پیرمرد رو اخه چه به کوییدیچ؟
تماشاچی ها بهت زده شده بودند عده ای هم با عصبانیت بوووو میکردند. با سوت دوباره ی داور بازی از سر گرفته شد. این بار هیتلر توپ را محکم به حلقه ی سوم زرپاف کوبید توپ برگشت و در دست ارنست زرپافی ها افتاد. ارنست برگشت. با چوب کلفت اش چند تا روچوبی با توپ زد و در همان حالت با دست دیگری عینکش را از جیبش در اورد و روی صورتش گذاشت. ورزشگاه یک صدا ارنست را تشویق میکردند وهورا میکشیدند. ارنست قدرتش را جمع کرد و با فریاد سرخگون را پرتاب کرد.
- ارنست قهرمان ضربه ی خودش رو زد. اون... اما... توپ داره... وااااییی.
تابلوی امتیازات به نفع سریع و خشن افزایش یافت.
- ارنست زرپاف هم گل خودی میزنه و اینبار طرفداران سریع و خشن هستند که از خوشحالی فریاد میکشند. امان از دست این ارنست ها.
بازیکن ها به همدیگر نگاه میکردند و نمیدانستند قضیه از چه قرار است.
نزدیک بود کم کم گند جا به جا شدن بازیکن ها بالا بزند که داور در سوت خودش دمید و توپ ها دوباره به حرکت افتادند.
-یه ضربه دیگر از ارنست یک گل خودی دیگر... . ... دربازه بان ها نمیدونن و نمیتونن کاری کنن. چه بازی شده این بازی. خب بریم سراغ جست و جو گر ها. از اینجایی که من هستم دیده نمیشن بهتره منتظر باشیم تا پایین تر بیان.
آریانا از موقعیت استفاده کرد توپ کوافل را محکم به اسمان پرت کرد.
بالای سر ورزشگاه در ابرهایی که در واقع توده ی دود مواد مخدر استعمال شده بودند . دو جست و جو گر به دنبال اسنیچ میرفتند. اسنیچ که دماغ نداشت تا بو و دود داخل شود راحت بود و اینطرف و انطرف میرفت. اما جست و جو گر ها حال خوشی نداشتند.
چشم چشم را نمی دید توپ کوافلی که آریانا فرستاده بود به جای ماتیلدا با صورت کریستف کلمب برخورد کرد و ماسکش را شکست. جست و جو گر تیم سریع و خشن که چشمانش رنگ خون به خود گرفته بود و همه چیز را داشت چهاربعدی می دید. یکدفعه توهم زد و با دیدن تسترال هایی که به سمتش میومدن سر خرو....چیز...جارو رو کج کرد و متوجه شد پشت سرش هم لشکری از دیوانه ساز هادر تعقیب او هستند. او با گریه دستان لرزانش را از روی جارو برداشت و چشمانش را بست و جیغ میکشید و با سرعت به سمت زمین سقوط کرد.
ماتیلدا با یک حرکت فنی موفق به گرفتن اسنیچ شد ولی به خاطر دود شدید نتوانست برج بزرگی که کمی انطرف از ورزشگاه بود را تشخیص دهد و با ان برخورد و از موتور های سمت راست نیمبوسش دود سیاه خارج شد و او هم سقوط کرد.
-با گرفتن اسنیچ بازی به پایان میرسه. تماشاچی های عزیز برنده ی ان مسابقه رو زرپاف اعلام میکنیم.
داور در سوت خودش دمید و بازی بین دو تیم زرپاف و سریع و خشن به پایان رسید.
-از تماشاچی ها خواهش میکنم هر چه سریع تر ورزشگاه و کلا کریم اباد رو ترک کنید تا بیشتر بوخوری نشدین. هه ههه ههه هه هه.
تماشاچی ها:
بازی به اتمام و اتوبوس ارنست به همراه هافلپافی ها به هاگوراتز رسید و اعضای دو تیم با سر های شکسته و دست های خونی و چشمان باد کرده از اتوبوس پیاده شدند و اخ و اوخ کنان راهی تالار خودشان شدند.
جزایر کارائیب
یوان در حالی که سعی میکرد بدون خروج از ژست شاهانه اش با دهان نی لیوان شربت اش را بگیرد زیر سایه بان لب ساحل روی تخت لم داده بود و لبخند به لب داشت.
-چه قدر ساده لوح.
افرادی که لایک کردند


سریع و خـشن 
پست دوم
قرارداد
- اینجوری نمیشه. باید یه فکری بکنیم... همگی سر تمرین!

این فکری نبود که اعضای تیم سریع و خشن منتظرش بودن. آریانا، از گم شدن ارنی، خیلی عصبانی بود و معتقد بود ارنی برای کاپیتانی خیلی پیره و کاپیتان باید عوض شه و این کاپیتان جدید، باید اسمش با "آ" شروع بشه و با "ا" تموم بشه؛ و معتقد بود که فقط یه نفر با این ویژگی وجود داره...
- هی، پس من چی؟ منم آملیا هستم دیگه، اسمم با "آ" شروع میشه و...
- میدونی به کسایی که اسمشون با "آ" شروع میشه بستنی نمیدن؟

و میدونست با این حرفش، تیر خلاصی رو زده.
اینکه توی نبود ارنی، یه کاپیتان لازم بود که مسلم بود، و اینکه اون کاپیتان کیه هم مشخص شده بود. حالا فقط مونده بود یه کار که خیلی هم سخت نبود... برنده شدن!
مسئله حیثیتی شده بود.
- از همین الان تمریناتو شروع میکنیم! هر کی تا سه ثانیه دیگه سوار جاروش نبود، سروکارش با اربابه!

- چی گفتی دخترم؟ تا سی ثانیه دیگه اتاقشو جارو نکرده بود؟...
آریانا، با قیافه ای که مخلوطی از ناراحتی و خشم بود، به سمت صدا برگشت.
- تا الان کجا بودی ارنی؟ چوبت کو؟ پاشو بیا سر تمرین!
- من؟ من همینجا نشسته بودم. من الان یه هفته ست اینجا نشستم باباجان! چوب دیگه چی چیه؟
- کاپیتانی ناسلامتـ... چی؟

فقط یک ثانیه تفکر نیاز بود تا آریانا متوجه بشه اگه بازوبند کاپیتانی رو میخواد، نباید بیشتر از این، گفتگو رو کش بده. اون میدونست که همین یک ساعت پیش از ضلع جنوبی، به ضلع شمالی کوچ کرده بودن، پس این ارنی که اینجا نشسته بود...
- خب، حرف زدن بسه! بریم سر تمرین! ارنی تو هم پاشو! کاپیتان دستور میده!

ضلع جنوبی جدید
- اون بازوبند منو بده، من کاپیتانم!

- چت شده ارنی؟ من کاپیتانم!

- اون بازو بند لعنتیو...
تق!
ارنی محکم زمین خورد. نتونست بازوبند کاپیتانی رو از چنگ ماتیلدا در بیاره؛ هرچی نباشه، ماتیلدا خیلی جوون تر بود و زورش به یه پیرمرد میرسید. پیرمرد که دید نمیتونه کاری رو پیش ببره، کمرش رو خاروند و رفت سوار جاروش بشه.
- قدیما که جوونا اینقد بی ادب نبودن. هی التماس کنن بیا کاپیتان شو، بیا کاپیتان شو، تیم بدیم، آخرش اینجوری خار و خفیفت کنن بندازنت بیرون، بهت دستور بدن... عیب نداره بابا جان، آریانا. بازوبند واسه خودت. اون چوبمو به من بده، من کمرم درد میکنه، نمیتونم خم بشم. چشمامم نمیبینه، نمیدونم کجاست.
- چوب؟ کدوم چوب؟ مگه تو مدافعی؟ من آریانا...

ولی ماتیلدا، به باهوشی آریانا نبود و مجبور شد یه چند ثانیه ای فکر کنه...
- ارنی ما رو پس بدین، دزدای پست فطرت!

ضلع شمالی جدید - سه روز بعد
تمرینات خیلی سخت پیش میرفت. آریانا، سخت گیریش رو به حداکثر میزان رسونده بود. تنها اجازه ای که اعضای تیم سریع و خشن داشتن، نفس کشیدن بود...
- کی بود نفس کشید؟ ها؟ اکسپلیارموس بزنم حالیتون بشه کی به کیه؟

هیچکس تا الان آریانا رو با این اخلاق ندیده بود. قدرت چه کارها که با آدم نمیکنه!
- آریانا... ما خیلی خسته شدیم... میشه یه لحظه...
- خسته؟ خسته یعنی چی؟ میدونی کی خسته میشه؟ دشمن!
- دشمن؟ کو دشمن؟ فقط بهم معرفیشون کن!

-

کاپیتان جدید، به تیم عجق و وجقش نگاهی انداخت. همه از سه شبانه روز تمرین بی وقفه، خسته شده بودن و به استراحت نیاز داشتن، و بیشتر از اون، به مرلینگاه!
- من هیچ نیازی به مرلینگاه و خواب ندارم!

- باید یه فکری بکنیم آری، اینجوری نمیشه! اگه وسط مسابقه خوابت بگیره چی؟ یا نیاز اضطراری به مرلینگاه پیدا کنی؟
- نمیکنم!
یالا برین سر تمرین، شش ساعت دیگه بازی داریم! و خب... تقریبا قابل حدسه که وقتی شما سه شبانه روز به مرلینگاه و توی رختخواب نرین، روز چهارم، مخصوصا اگه روز مسابقه باشه، چی به سرتون میاد!
افرادی که لایک کردند

سریع و خـشن 
روباه نارنجی، یوآن آبرکرومبی، کنار شومینه ی تالار گریفیندور نشسته و پای راست را روی پای چپش انداخته بود. شومینه ی تهی از آتش، در تابستان نقش کولر را داشت.
روباه یک دسته تراول را با لذت می شمارد. هماهنگ با ورق خوردن اسکناس ها، دمش را هم در هوا تکان می داد.
_ هزار و پنج، هزار و شش...
فلاش بک
زیر نور تیربرق، دو فرد کلاه و شنل پوش ایستاده بودند. کلاه را تا روی بینی پایین، و یقه ها را تا زیر بینی بالا کشیده بودند.
_ اینجوری دیگه هیچکس ما رو نمی شناسه. خب شما کی هستید؟ چی می خواید؟

یوآن زل زد به مخاطبش و منتطر جواب ماند. قرار بود کسی آنها را نشناسد اما خود یوآن هم طرف مقابل را نمی شناخت.
ناشناس کیف سامسونتی را به سمت یوآن دراز کرد.
_ من "اون دوستیم که ماتیلدا نمی شناختش". می خوایم که طرف ما باشی.
_ شما؟
_ زرپاف!

یوآن کمی این دم آن دم کرد.
_ من که حرفی ندارم. ولی... آخه مگه گزارشگر هم خریدن داره؟

غریبه کیف را هل داد در دست یوآن. روباه آن را گرفت.
سنگین بود!
_ تو فقط به نفع ما و برای ما گزارش کن.

"اون دوستی که ماتیلدا نمی شناختش" رویش را برگرداند. یک لحظه بود و لحظه ی بعد...
پاق
آپارات کرد.
یوآن ماند و یک کیف پر از پول.
_ کار آسونیه!

پایان فلاش بک
شستش را با زبانش خیس کرد.
_ هزار و پنجاه شش، هزار و پنجاه و هفت...
درحالی که روباه پول چندماه گزارشگری را در یک شب کاسب شده بود و کنار باد شومینه کیف می کرد، در قسمت زیرزمین قصر، در تالار هافلپاف، آرامش قبل از طوفان برقرار بود.
بازی بعدی سریع و خشن با اعضای تالار خودشان یعنی زرپاف بود. اعضای هر دو تیم از شدت سخت کوشی شب ها هم تمرین می کردند. زرپاف در قسمت شمالی و سریع و خشن در قسمت جنوبی تالار.
ابتدا همه چیز دوستانه بود.
ارنست بازیکنان را گرم می کرد. دور تالار می دویدند. وقتی به اعضای زرپاف برمی خوردند بلند سلام می کردند.
_ سلام، خسته نباشید.
_ هلگا قوت.

برای هم دعای خیر می کردند.
_ به امید پیروزی.
_ به امید قهرمانی.

برای هم دست تکان می دادند و بوس حواله می کردند.
_
_

اما کم کم اوضاع تغییر کرد. رقابتشان جدی شد و رودربایستی را کنار گذاشتند. جدی تمرین کردند.
هر چه به زمان بازی نزدیک تر می شدند، رقابت هم شدیدتر می شد. آن ها گریفیندوری نبودند که از خودگذشتگی کنند و به خاطر تیم مقابل ببازند؛ آن ها هافلپافی سخت کوش بودند و هر طور شده باید با تلاش می بردند. موقع تمرین این بار دیگر برای هم آرزوی خوب نمی کردند.
ارنست مجازی: هی ارنی تو داری از تیم ما تقلید می کنی. دیدم خودت رو شبیه من کردی!
ارنست واقعی: اونی که شبیه هستش تویی. من واقعیم.

دیگر برای هم دست تکان نمی دادند. وقتی دخترها از کنار هم رد می شدند فقط صدایی به گوش می رسید.
ماتیلدا: ایش!
آملیا: ايیییییش!

حتی پوست تخمه ها هم برای تیم سریع و خشن آدم شده بودند. مدام تخمه ی تلخ تحویل می دادند. بعد هم از ظرف ها کودتا کرده و به ضلع شمالی هافلپاف می رفتند.
عملا تالار به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده بود.
مشکل وقتی ایجاد شد که مرلینگاه در بخش جنوبی و حمام در بخش شمالی بود.
ضلع جنوبی
_ های هیتلر!
_ های!

آریانا خسته از سلام های نظامی هر روزه ی این ارتش، بینی اش را گرفت.
_ هیتلر ببین چقدر از فضای تالار رو با ارتشت گرفتی! تازه شدت بو هم به خاطر حموم نرفتن زیادتر شده.
چندتا از اینا رو بدیم شاید بذارن بریم حموم.
_ های آریانا! مهم تر از حموم، مرلینگاهه. دیر یا زود خودشون پیداشون میشه.

ضلع شمالی
سدریک دیگوری مثل مدل های تبلیغاتی، به صورت پا ضربدری مدام از این سمت تالار می رفت آن سمت تالار.
ماتیلدا که از مشکل سدریک خبر داشت چیزی نگفت. می دانست تا آخر شب همه تبدیل به مدل می شوند. همین که این فکر از ذهنش گذشت، "اون دوستی که ماتیلدا نمی شناختش " بلند شد و به سدریک پیوست.
آگاتا
ماتیلدا بلند شد.
رنگ سدریک زرد شده بود. اگر کاپیتان عجله نمی کرد، کمی بعد شلوارش هم همان رنگی می شد.

_ مبادله می کنیم.

حمام و مرلینگاه را مبادله کردند.
سریع و خشن ها به ضلع شمالی رفتند و زرپافی ها به ضلع جنوبی.
و این شد قرارداد

هیچ هافلپافی ای شک نکرد. به هر حال آنجا تالار ریونکلاو نبود.
تنها چیزی که در آن معامله، واقعا مبادله شد، دو ارنست بود.
پیرمردها غافل از کارهای جوان های این روزگار، بی خبر از معامله، از ضلع خود تکان نخورده بودند.
اما تیم ها چرا.
و متاسفانه باز هم هیچ کدام از اعضا متوجه این جابه جایی نشدند. حتی خود ارنست ها.

تمرین ها هر روز سخت تر و سخت تر می شد. بازی ناموسی شده بود.
فلش فوروارد_ روز مسابقه چند دقیقه قبل از شروع بازی
یوآن در جایگاه گزارشگری نشسته بود. قبل از شروع بازی روی صداسازی کار می کرد.
_ اماااان امااااان امااااان... هو هو هو هو... هاااااای...

که جغدی برایش رسید. پرنده بی نوا ابتدا با نوک رفت توی شیشه ی جایگاه.
روباه در را باز کرد.
_ صرفا برای همین انقدر شیشه های اینجا رو برق میندازم که معلوم نشه شیشه ست.

نامه را از پای جغد باز کرد و در همین فاصله جغد هم یک گاز از دست یوآن گرفت.
_ آخ!

جغد جیغ زد. انگار می گفت.
_ صرفا برای همین نشستم رو دستت.

نامه را باز کرد.
نقل قول:
با سلام
من"اون دوستی ام که ماتیلدا نمی شناختش". از طرف تیم زرپاف.
الان وقتشه که یه کاری بکنی.
تیم ما رو برنده و سریع و خشن رو بازنده اعلام کن.
یوآن سرش را از روی نامه بلند کرد.
_ بازی شروع نشده که!

و ادامه ی نامه را خواند.
نقل قول:
لابد میگی بازی شروع نشده که!
یوآن:

نقل قول:
می دونم بازی شروع نشده. تو همین کار رو بکن فقط! یه جور تضعیف روحیه یا هم شوک تا نتونن خوب بازی کنن.
جواب جغد رو هم نده.
No_reply@joghd
هلگا نگهدارت.
یک بار دیگر نامه را خواند و به کاری که باید می کرد فکر کرد.
_ سخت شد!
پایان فلش فوروارد
افرادی که لایک کردند
I don't hate them...I just feel better when they're not around
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

