تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
مهلت ثبتنام به پایان رسیده است و نامزدها میتوانند در بازهٔ قانونی برنامههای خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱
۲
هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی
۳
دابی
ستاد انتخاباتی
۴
تلما هلمز
ستاد انتخاباتی
۵
سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی
۶
پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی
۷
نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
مکانهای مجاز تبلیغات
مکانهای مجاز طرفداری
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

اوه اونی که کلاه گروهبندی رو روی سرش گذاشته رو میشناسم. اون جیسون مک کارتی همسایه ماست.
به پسر کوتاه قد و کوچولو روی صندلی اشاره کردم و اونو به دوستم آندره نشون دادم. اصلا فکر نمیکردم که اون جادوگر باشه آخه خیلی پدر و مادر عادی و بی حاشیه ای داشت که من اصلا باور نمیکردم جادوگر باشد.
بگذریم از خودم بگویم. من تام جانسن هستم. دانش آموز سال دوم هاگوارتز پدر جادوگر و مادرم هم مشنگه. اما من جادوگرم
پدرم در وزارت سحر و جادو در بخش بایگانی کار میکنه و مادرم هم در سو پر مارکت محله ما کار میکنه و هردو از کارشون راضین.
اما من پسری تپل و عاشق درس پیشگویی و تغییر شکل هستم ولی در درس مبارزه با جادوی سیاه افتضاهم. در گروه اسلیترینم اما دوستان زیادی در گریفیندور دارم. یک بار برای تیم کوییدیچ آزمون دادم اما به کسی نگویید در آزمون هم آخر شدم.
مادرم خیلی پول دار است برای همین بهترین وساِِئل جادو گری را دارم.
چوب دستی ام چوب نمدار و مغز آن پر ققنوس است.
این توضیحات کلی از خودم. و میخوام داستان اولین باری که وارد هاگوارتز شدم را براتون بگم.
من دو سال پیش با دریافت نامه ای از هاگوارتز
دانش آموز اینجا شدم. با پدرم به کو چه دیاگون رفتیم و کلی خرید کردیم. بعد از چند روزبه ایستگاه قطار لندن رفتیم. و وارد سکوی 9و3/4شدیم. آنجا خیلی شلوغ بود. مادرم گریه میکرد زیرا من تابحال از آنها دور نبودم و مادرم نگران حالم بود.خلاصه سوار قطار شدم و به هاگوارتز رسیدم. با قایق همراه با هاگرید که خیلی پیر شده بود{نسبت به داستان} به مدرسه جادو گری هاگوارتز پاگذاشتم. یکی از استاد ها برای خوش آمد گویی ما به سمت ما آمد و بعد از خوش آمد گویی مارا به سمت سرسرای ورودی هدایت کرد. به سرسرای ورودی پا گذاشتیم کلی دانش آموز تازه وارد به درو دیوار هاگوارتز نگاه میکردند و من به سقف جائویی خیره بودم. البته به جز دانش آموزان تازه وارد کلی دانش آموز کنجکاو به ما نگاه میکردند به سمت کلاه گروهبندی رفتیم و وقتی همه ساکن شدند کلاه گروهبندی شعر خود را آغاز کرد وبعد از شعر نام های مارا یکی پس از دیگری خواندند تا کلاه را برسر خود بگذاریم و گروه ما انتخاب شود. نام مراکه خواندند با استرس به سمت کلاه رفتم و کلاه را بر روی سرم گذاشتم.
کلاه از من پرسید کدام گروه ها را دوست داری گفتم گریفیندور و اسلیترین.
گفت :انتخاب عجیبی است.پس اسلیترین
من با خوشحالی به سمت اسلیترین رفتم. و از آن به بعد دانش آموز اسلیترین هستم.
متشکر که داستان مرا خواندید
چیزی که اینجا میخوایم، یه داستانه که روند مناسبی داشته باشه و خواننده بتونه با اون ارتباط برقرار کنه. این داستان میتونه در قالب خاطره هم باشه. ولی لازمه که کامل توضیح داده بشه تا ایجاد سردرگمی نکنه و علاوه بر شروع و پایان مناسب، یه اتفاق یا گره هم داشته باشه. ازت میخوام یه بار دیگه همین داستان رو بنویسی، ولی به جای بخش اول که با بقیه داستان پیوستگی نداشت، از خلاقیتت استفاده کنی و با استفاده از توصیفات، یه ماجرا خلق کنی.
فعلا تایید نشد.
به پسر کوتاه قد و کوچولو روی صندلی اشاره کردم و اونو به دوستم آندره نشون دادم. اصلا فکر نمیکردم که اون جادوگر باشه آخه خیلی پدر و مادر عادی و بی حاشیه ای داشت که من اصلا باور نمیکردم جادوگر باشد.
بگذریم از خودم بگویم. من تام جانسن هستم. دانش آموز سال دوم هاگوارتز پدر جادوگر و مادرم هم مشنگه. اما من جادوگرم
پدرم در وزارت سحر و جادو در بخش بایگانی کار میکنه و مادرم هم در سو پر مارکت محله ما کار میکنه و هردو از کارشون راضین.
اما من پسری تپل و عاشق درس پیشگویی و تغییر شکل هستم ولی در درس مبارزه با جادوی سیاه افتضاهم. در گروه اسلیترینم اما دوستان زیادی در گریفیندور دارم. یک بار برای تیم کوییدیچ آزمون دادم اما به کسی نگویید در آزمون هم آخر شدم.
مادرم خیلی پول دار است برای همین بهترین وساِِئل جادو گری را دارم.
چوب دستی ام چوب نمدار و مغز آن پر ققنوس است.
این توضیحات کلی از خودم. و میخوام داستان اولین باری که وارد هاگوارتز شدم را براتون بگم.
من دو سال پیش با دریافت نامه ای از هاگوارتز
دانش آموز اینجا شدم. با پدرم به کو چه دیاگون رفتیم و کلی خرید کردیم. بعد از چند روزبه ایستگاه قطار لندن رفتیم. و وارد سکوی 9و3/4شدیم. آنجا خیلی شلوغ بود. مادرم گریه میکرد زیرا من تابحال از آنها دور نبودم و مادرم نگران حالم بود.خلاصه سوار قطار شدم و به هاگوارتز رسیدم. با قایق همراه با هاگرید که خیلی پیر شده بود{نسبت به داستان} به مدرسه جادو گری هاگوارتز پاگذاشتم. یکی از استاد ها برای خوش آمد گویی ما به سمت ما آمد و بعد از خوش آمد گویی مارا به سمت سرسرای ورودی هدایت کرد. به سرسرای ورودی پا گذاشتیم کلی دانش آموز تازه وارد به درو دیوار هاگوارتز نگاه میکردند و من به سقف جائویی خیره بودم. البته به جز دانش آموزان تازه وارد کلی دانش آموز کنجکاو به ما نگاه میکردند به سمت کلاه گروهبندی رفتیم و وقتی همه ساکن شدند کلاه گروهبندی شعر خود را آغاز کرد وبعد از شعر نام های مارا یکی پس از دیگری خواندند تا کلاه را برسر خود بگذاریم و گروه ما انتخاب شود. نام مراکه خواندند با استرس به سمت کلاه رفتم و کلاه را بر روی سرم گذاشتم.
کلاه از من پرسید کدام گروه ها را دوست داری گفتم گریفیندور و اسلیترین.
گفت :انتخاب عجیبی است.پس اسلیترین
من با خوشحالی به سمت اسلیترین رفتم. و از آن به بعد دانش آموز اسلیترین هستم.
متشکر که داستان مرا خواندید
چیزی که اینجا میخوایم، یه داستانه که روند مناسبی داشته باشه و خواننده بتونه با اون ارتباط برقرار کنه. این داستان میتونه در قالب خاطره هم باشه. ولی لازمه که کامل توضیح داده بشه تا ایجاد سردرگمی نکنه و علاوه بر شروع و پایان مناسب، یه اتفاق یا گره هم داشته باشه. ازت میخوام یه بار دیگه همین داستان رو بنویسی، ولی به جای بخش اول که با بقیه داستان پیوستگی نداشت، از خلاقیتت استفاده کنی و با استفاده از توصیفات، یه ماجرا خلق کنی.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1399/1/22 1:33:34
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۱۲
داشت شب میشد. هری و رون توانستند نور هایی از مدرسه جادوگری هاگوارتز را ببیند.داشتند به مدرسه میرسیدند اگر اوضاع خوب پیش میرفت تا ساعتی دیگر به مراسم شروع سال تحصیلی جدید میرسیدند. طبق معمول ماشین پرنده آقای ویزلی خراب بود و هر از گاهی تر تر میکرد و موتورش صدا میداد.
رون به ساعت ماشین نگاه کرد. دیرشان شده بود. هری توانست ورود جریان های باد را به درون ماشین احساس کند. چند لحظه بعد رون شروع کرد به جیغ کشیدن. هری درخت بزرگی را دید که جلوی آنها سبز شد. هری با وحشت فریاد زد:
- رون گاز بده! گاز بده!
اما رون که خیلی ترسیده بود دستپاچه شد. اگر هم دستپاچه نشده بود نمی توانست کاری کند. زیرا درخت آنان را مثل دوستی که سالهاست او را ندیده بودند بغل کرده بود دنیا دور سر آن ها می چرخید. هری هم مثل رون شروع کرد به جیغ کشیدن. درخت شیشه های ماشین را شکست و درب آن را کند. آنقدر چرخیدند که هر لحظه ممکن بود استفراغ کنند.ناگهان در راننده که شل بود باز شد و رون و هری از ماشین به بیرون پرتاب شدند و با صورت به روی زمین کوفته شدند. درخت حالا ماشین را رها کرده بود و تلاش میکرد رون و هری را تکه تکه کند.
درخت آرام شد هرماینی از دور کلماتی را زیر لب زمزمه میکرد.
رون:سلام هرماینی هری اون هرماینیه
درخت آروم گرفته اما حالا نوبت ماشین خودشونه که فرصت خوشوبش به رون و هری نمیده ماشین به دنبال اونا افتاده و هری و رون فرار میکنند رون مثل دختر بچه ها به سمت کلبه ی هاگرید میدوه و گریه میکنه هری و رون با کله وارد خونه ی هاگرید میشند و ماشین محکم به در میخوره دنده عقب میره و میره تو جنگل حالا هری و رون باید به سرعت خودشونو به مراسم شروع سال تحصیلی برسونند
داستانت رو سریع پیش بردی. سعی کن صحنه ها رو با حوصله بیشتری توصیف کنی و حالت شخصیت ها رو توضیح بدی تا خواننده بهتر با داستانت ارتباط برقرار کنه. خیلی جای استفاده از دیالوگ داشتی که میتونست جذابیت متن رو بیشتر کنه.
این بار با یه داستان بهتر با توصیفات دقیق تر برگرد.
فعلا تایید نشد.
داشت شب میشد. هری و رون توانستند نور هایی از مدرسه جادوگری هاگوارتز را ببیند.داشتند به مدرسه میرسیدند اگر اوضاع خوب پیش میرفت تا ساعتی دیگر به مراسم شروع سال تحصیلی جدید میرسیدند. طبق معمول ماشین پرنده آقای ویزلی خراب بود و هر از گاهی تر تر میکرد و موتورش صدا میداد.
رون به ساعت ماشین نگاه کرد. دیرشان شده بود. هری توانست ورود جریان های باد را به درون ماشین احساس کند. چند لحظه بعد رون شروع کرد به جیغ کشیدن. هری درخت بزرگی را دید که جلوی آنها سبز شد. هری با وحشت فریاد زد:
- رون گاز بده! گاز بده!
اما رون که خیلی ترسیده بود دستپاچه شد. اگر هم دستپاچه نشده بود نمی توانست کاری کند. زیرا درخت آنان را مثل دوستی که سالهاست او را ندیده بودند بغل کرده بود دنیا دور سر آن ها می چرخید. هری هم مثل رون شروع کرد به جیغ کشیدن. درخت شیشه های ماشین را شکست و درب آن را کند. آنقدر چرخیدند که هر لحظه ممکن بود استفراغ کنند.ناگهان در راننده که شل بود باز شد و رون و هری از ماشین به بیرون پرتاب شدند و با صورت به روی زمین کوفته شدند. درخت حالا ماشین را رها کرده بود و تلاش میکرد رون و هری را تکه تکه کند.
درخت آرام شد هرماینی از دور کلماتی را زیر لب زمزمه میکرد.
رون:سلام هرماینی هری اون هرماینیه
درخت آروم گرفته اما حالا نوبت ماشین خودشونه که فرصت خوشوبش به رون و هری نمیده ماشین به دنبال اونا افتاده و هری و رون فرار میکنند رون مثل دختر بچه ها به سمت کلبه ی هاگرید میدوه و گریه میکنه هری و رون با کله وارد خونه ی هاگرید میشند و ماشین محکم به در میخوره دنده عقب میره و میره تو جنگل حالا هری و رون باید به سرعت خودشونو به مراسم شروع سال تحصیلی برسونند
داستانت رو سریع پیش بردی. سعی کن صحنه ها رو با حوصله بیشتری توصیف کنی و حالت شخصیت ها رو توضیح بدی تا خواننده بهتر با داستانت ارتباط برقرار کنه. خیلی جای استفاده از دیالوگ داشتی که میتونست جذابیت متن رو بیشتر کنه.
این بار با یه داستان بهتر با توصیفات دقیق تر برگرد.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1399/1/22 3:03:42
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/01/11
تولد نقش: 1399/01/23
آخرین ورود: دوشنبه 18 مرداد 1400 21:45
از: وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
پستها:
348

نقل قول:
نمیخواید در مورد این تصمیم گیری کنید؟
Aein1384 نوشته:
تصویر شماره 6
آن روز بعد از ظهر دراکو مالفوی به هیچکدام از کلاس هایش نرفت.حتی به کلاس معجون سازی که پروفسوراسنیپ
آن را تدریس میکرد.پانسی پارکینسون و کراب و گویل به بقیه گفتند که او آبله اژدهایی گرفته و در درمانگاه بستری است.اما واقعیت این بود که او داشت در دستشویی خراب دخترانه طبقه دوم گریه میکرد.
آن روز حال مالفوی خراب بود.جوری که مالفوی مغرور برای تسکین دردش مجبور به گریه کردن شده بود.اما نمیخواست دیگران گریه های او را بشنوند و به او بخندند .پس او به توالتی دخترانه که هیچکسی به آن وارد نمیشد(چون آنجا پاتوق میرتل گریان بود) رفت و از ته دل گریه کرد اما او از وجود میرتل خبر نداشت.
آن روز صبح میرتل به دریاچه رفته بود و گشتی در شهر مردم دریایی زده بود و به توالت خود بر میگشتت که صدای گریه ای مردانه شنید. تا آن روز سابقه نداشت که پسری به آنجا بیاید و گریه کند.از توالت بالا امد و پسری با موه های بلوند دید که از ته دل زار میزد. از او پرسید:
-اسلایترینی نه؟
مالفوی جا خورد و پرسید :
-تو دیگه کی هستی
-برای موت مسخرت میکنن یا چشمات ؟یادمه یه پسره اسلایترینی درست مثل تو بود که هر وقت منو میدید به من تیکه مینداخت.تقریبا هر سه شنبه بخاطر اون تو دستشویی خودمو حبس میکردم
-تو کدوم روح اینجایی؟ من تا حالا ندیدمت.بارون خون آلودم تا حالا چیزی از تو نگفته بود.
_معلومه دیگه. کسی به میرتل گریان چشم وزغی توجهی نمیکنه.نه موقعی که زنده بودم کسی به من توجه میکرد نه الان که مردم.همه سرشون تو کار خودشونه میرتل گریان کیلو چند
-پس اگه الان میخوای اینجا گریه کنی یه جا دیگه برای خودت پیدا کن . من امروز میخوام اینجا گریه کنم
-خوب.پس اول بگو برای چی گریه میکنی تا منم از اینجا برم
-مگه مسابقه کوییدیچ دیروزو ندیدی؟اون پاتر دو رگه گوی زرین و درست جلوی صورتم گرفت.در حالی که من نیمبوس 2001 داشتم اما اون نیمبوس 2000.همش به اون توجه میکنن فقط برای اینکه دورگه است و یه جای زخم رو صورتشه.منم اگه یه جای زخم مثل اون داشتم الان پاتر داشت غاز میچروند و من مرد اول مدرسه بودم.دوستاش از اونم حال بهم زنن مخصوصا ویزلی و گرنجر.ویزلی ها اسم خودشونو گذاشتن اصیل ولی همشون یه مشت مشنگ پرستن.گرنجر هم یه گند زاده است که تو سطل اشغال به دنیا اومده .ای کاش حالا که در تالار اسرار باز شده تک تک گند زاده ها از روی زمین پاک بشن
میرتل گریان با عصبانیت گفت:
-همین که بخاطر مشنگ زاده بودنم وقتی زنده بودم مسخره میکردین کم نبود الان میخوای جان بقیه مشنگ زاده ها هم بگیری؟همین که منو نواده اسلایترین کشت بس نبود؟
اما مالفوی که از مرحله پرت بود فقط به کلمه ی مشنگ زاده توجه کرد و گفت:
-تو گند زاده ای؟اصلا من چرا وقتمو برای تو تلف کنم؟
و به خوابگاه اسلایترین رفت
پایان
اینو دیگه لطفا قبول کنید![]()
نمیخواید در مورد این تصمیم گیری کنید؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هری به همراه پرفسور مودی منطقه بی درخت را زیر نظر داشتند ؛ آنها رد مرگ خوارانی را که درباره جلسه مهمی با ولدرمورت حرف می زدند را تا این مکان دنبال کرده بودند. و می خواستند امشب کار ولدرمورت را یکسره کنند .
آنها منتظر ورود ولدرمورت بودند که ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد
_پاتر اینجاست پاتر اینجاست
مودی هم همراشه
ناگهان خود را میان انبوه مرگ خوار ها دریافتند.
_فرار کن برو سراغ ولدرمورت
این را مودی گفت و با یک طلسم که باعث سرگیجه موقت مرگ خوار ها شد موجب شد هری بتواند فرار کند اما هرگز نفهمید که حین اجرا این طلسم چوبدستی مودی نیز شکسته شده بود .
هری همانطور که از آنجا دور میشد دنبال نشانی از ولدرمورت می گشت. هرچه بیشتر میرفت ما امید تر می شد که ناگهان چادری سبز رنگ با نشان بزرگ مار بر روی آن توجه هری را به خود جلب کرد ؛نزدیک چادر شد ؛ جای زخمش تیر کشید و ولدرمورت از داخل چادر بیرون آمد .
هری را دید با خونسردی گفت
_اینجایی هری؟ مطئسفم امروز نمیتونم فعلا با این سرگرم باش.
و یک اژدهای شاخدم کوچک از جیبش بیرون آورد .
هری خنده اش گرفته بود اما جلوی خود را گرفت.
_می خندی هری؟ امید وارم زنده بمونی تا خودم بکشمت «انگورجیو»
شاخدم شروع به بزرگ شدن کرد و چند درخت اطراف خود را شکست.
ولدرمورت ناپدید شد و هری را با شاخدم تنها گذاشت .
خوشبختانه هری آماده بود و با یک طلسم جمع آوری آذرخش خود را از چادرشان که در آن اطراف پهن کرده بودند آورد و پا به فرار گذاشت شاخدم دنبالش پرواز کرد اما سرعت کافی نداشت و هری با چند حرکت هوشمندانه شاخدم را جا گذاشت .
هری از آن بالا دنبال محوطه بی درخت و مودی می گشت اما صحنه خوبی را در مقابلش ندید چون چشم بابا قوری توسط بلاتریکس لسترنج کشته شده بود
پایان
امید وارم قبول باشه چند بار اشتباهی فرستادم چند بارم از اول نوشتم.
راستی درباره تصویر دومه .
ببخشید نتونستم لینک عکسو بزارم هر کاری کردم نتونستم توضیحاتی نفهمیدم.
هممم... جالب بود. اما یکم داستانو سریع پیش بردی. اگه بعضی جاها توضیحات بیشتری میدادی داستانت خیلی بهتر میشد. با این حال دلیلی برای رد کردنت نمیبینم.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
آنها منتظر ورود ولدرمورت بودند که ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد
_پاتر اینجاست پاتر اینجاست
مودی هم همراشه
ناگهان خود را میان انبوه مرگ خوار ها دریافتند.
_فرار کن برو سراغ ولدرمورت
این را مودی گفت و با یک طلسم که باعث سرگیجه موقت مرگ خوار ها شد موجب شد هری بتواند فرار کند اما هرگز نفهمید که حین اجرا این طلسم چوبدستی مودی نیز شکسته شده بود .
هری همانطور که از آنجا دور میشد دنبال نشانی از ولدرمورت می گشت. هرچه بیشتر میرفت ما امید تر می شد که ناگهان چادری سبز رنگ با نشان بزرگ مار بر روی آن توجه هری را به خود جلب کرد ؛نزدیک چادر شد ؛ جای زخمش تیر کشید و ولدرمورت از داخل چادر بیرون آمد .
هری را دید با خونسردی گفت
_اینجایی هری؟ مطئسفم امروز نمیتونم فعلا با این سرگرم باش.
و یک اژدهای شاخدم کوچک از جیبش بیرون آورد .
هری خنده اش گرفته بود اما جلوی خود را گرفت.
_می خندی هری؟ امید وارم زنده بمونی تا خودم بکشمت «انگورجیو»
شاخدم شروع به بزرگ شدن کرد و چند درخت اطراف خود را شکست.
ولدرمورت ناپدید شد و هری را با شاخدم تنها گذاشت .
خوشبختانه هری آماده بود و با یک طلسم جمع آوری آذرخش خود را از چادرشان که در آن اطراف پهن کرده بودند آورد و پا به فرار گذاشت شاخدم دنبالش پرواز کرد اما سرعت کافی نداشت و هری با چند حرکت هوشمندانه شاخدم را جا گذاشت .
هری از آن بالا دنبال محوطه بی درخت و مودی می گشت اما صحنه خوبی را در مقابلش ندید چون چشم بابا قوری توسط بلاتریکس لسترنج کشته شده بود
پایان
امید وارم قبول باشه چند بار اشتباهی فرستادم چند بارم از اول نوشتم.
راستی درباره تصویر دومه .
ببخشید نتونستم لینک عکسو بزارم هر کاری کردم نتونستم توضیحاتی نفهمیدم.
هممم... جالب بود. اما یکم داستانو سریع پیش بردی. اگه بعضی جاها توضیحات بیشتری میدادی داستانت خیلی بهتر میشد. با این حال دلیلی برای رد کردنت نمیبینم.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط NAVID.KING در 1399/1/17 20:45:52
دلیل: فراموشی
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/1/19 0:11:48
دلیل: فراموشی
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/1/19 0:11:48
من هر را به بعضی آدم ها ترجیح می دهم هر دو عین هم اند اما خر بی ادعاست
┏(^0^)┛(✧Д✧)→
┏(^0^)┛(✧Д✧)→
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/01/11
تولد نقش: 1399/01/23
آخرین ورود: دوشنبه 18 مرداد 1400 21:45
از: وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
پستها:
348

تصویر شماره 6
آن روز بعد از ظهر دراکو مالفوی به هیچکدام از کلاس هایش نرفت.حتی به کلاس معجون سازی که پروفسوراسنیپ
آن را تدریس میکرد.پانسی پارکینسون و کراب و گویل به بقیه گفتند که او آبله اژدهایی گرفته و در درمانگاه بستری است.اما واقعیت این بود که او داشت در دستشویی خراب دخترانه طبقه دوم گریه میکرد.
آن روز حال مالفوی خراب بود.جوری که مالفوی مغرور برای تسکین دردش مجبور به گریه کردن شده بود.اما نمیخواست دیگران گریه های او را بشنوند و به او بخندند .پس او به توالتی دخترانه که هیچکسی به آن وارد نمیشد(چون آنجا پاتوق میرتل گریان بود) رفت و از ته دل گریه کرد اما او از وجود میرتل خبر نداشت.
آن روز صبح میرتل به دریاچه رفته بود و گشتی در شهر مردم دریایی زده بود و به توالت خود بر میگشتت که صدای گریه ای مردانه شنید. تا آن روز سابقه نداشت که پسری به آنجا بیاید و گریه کند.از توالت بالا امد و پسری با موه های بلوند دید که از ته دل زار میزد. از او پرسید:
-اسلایترینی نه؟
مالفوی جا خورد و پرسید :
-تو دیگه کی هستی
-برای موت مسخرت میکنن یا چشمات ؟یادمه یه پسره اسلایترینی درست مثل تو بود که هر وقت منو میدید به من تیکه مینداخت.تقریبا هر سه شنبه بخاطر اون تو دستشویی خودمو حبس میکردم
-تو کدوم روح اینجایی؟ من تا حالا ندیدمت.بارون خون آلودم تا حالا چیزی از تو نگفته بود.
_معلومه دیگه. کسی به میرتل گریان چشم وزغی توجهی نمیکنه.نه موقعی که زنده بودم کسی به من توجه میکرد نه الان که مردم.همه سرشون تو کار خودشونه میرتل گریان کیلو چند
-پس اگه الان میخوای اینجا گریه کنی یه جا دیگه برای خودت پیدا کن . من امروز میخوام اینجا گریه کنم
-خوب.پس اول بگو برای چی گریه میکنی تا منم از اینجا برم
-مگه مسابقه کوییدیچ دیروزو ندیدی؟اون پاتر دو رگه گوی زرین و درست جلوی صورتم گرفت.در حالی که من نیمبوس 2001 داشتم اما اون نیمبوس 2000.همش به اون توجه میکنن فقط برای اینکه دورگه است و یه جای زخم رو صورتشه.منم اگه یه جای زخم مثل اون داشتم الان پاتر داشت غاز میچروند و من مرد اول مدرسه بودم.دوستاش از اونم حال بهم زنن مخصوصا ویزلی و گرنجر.ویزلی ها اسم خودشونو گذاشتن اصیل ولی همشون یه مشت مشنگ پرستن.گرنجر هم یه گند زاده است که تو سطل اشغال به دنیا اومده .ای کاش حالا که در تالار اسرار باز شده تک تک گند زاده ها از روی زمین پاک بشن
میرتل گریان با عصبانیت گفت:
-همین که بخاطر مشنگ زاده بودنم وقتی زنده بودم مسخره میکردین کم نبود الان میخوای جان بقیه مشنگ زاده ها هم بگیری؟همین که منو نواده اسلایترین کشت بس نبود؟
اما مالفوی که از مرحله پرت بود فقط به کلمه ی مشنگ زاده توجه کرد و گفت:
-تو گند زاده ای؟اصلا من چرا وقتمو برای تو تلف کنم؟
و به خوابگاه اسلایترین رفت
پایان
اینو دیگه لطفا قبول کنید
این بار بهتر بود. به خصوص تا قبل از دیالوگی که دراکو به میرتل گفت یه جای دیگه پیدا کن برای گریه کردن. از اونجا به بعد، به نظرم لازم بود با توصیف رفتار عصبی و مغرور تری از دراکو نشون بدی. با اینحال، این اشکالی نیست که باعث بشه متوقفت کنم.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
آن روز بعد از ظهر دراکو مالفوی به هیچکدام از کلاس هایش نرفت.حتی به کلاس معجون سازی که پروفسوراسنیپ
آن را تدریس میکرد.پانسی پارکینسون و کراب و گویل به بقیه گفتند که او آبله اژدهایی گرفته و در درمانگاه بستری است.اما واقعیت این بود که او داشت در دستشویی خراب دخترانه طبقه دوم گریه میکرد.
آن روز حال مالفوی خراب بود.جوری که مالفوی مغرور برای تسکین دردش مجبور به گریه کردن شده بود.اما نمیخواست دیگران گریه های او را بشنوند و به او بخندند .پس او به توالتی دخترانه که هیچکسی به آن وارد نمیشد(چون آنجا پاتوق میرتل گریان بود) رفت و از ته دل گریه کرد اما او از وجود میرتل خبر نداشت.
آن روز صبح میرتل به دریاچه رفته بود و گشتی در شهر مردم دریایی زده بود و به توالت خود بر میگشتت که صدای گریه ای مردانه شنید. تا آن روز سابقه نداشت که پسری به آنجا بیاید و گریه کند.از توالت بالا امد و پسری با موه های بلوند دید که از ته دل زار میزد. از او پرسید:
-اسلایترینی نه؟
مالفوی جا خورد و پرسید :
-تو دیگه کی هستی
-برای موت مسخرت میکنن یا چشمات ؟یادمه یه پسره اسلایترینی درست مثل تو بود که هر وقت منو میدید به من تیکه مینداخت.تقریبا هر سه شنبه بخاطر اون تو دستشویی خودمو حبس میکردم
-تو کدوم روح اینجایی؟ من تا حالا ندیدمت.بارون خون آلودم تا حالا چیزی از تو نگفته بود.
_معلومه دیگه. کسی به میرتل گریان چشم وزغی توجهی نمیکنه.نه موقعی که زنده بودم کسی به من توجه میکرد نه الان که مردم.همه سرشون تو کار خودشونه میرتل گریان کیلو چند
-پس اگه الان میخوای اینجا گریه کنی یه جا دیگه برای خودت پیدا کن . من امروز میخوام اینجا گریه کنم
-خوب.پس اول بگو برای چی گریه میکنی تا منم از اینجا برم
-مگه مسابقه کوییدیچ دیروزو ندیدی؟اون پاتر دو رگه گوی زرین و درست جلوی صورتم گرفت.در حالی که من نیمبوس 2001 داشتم اما اون نیمبوس 2000.همش به اون توجه میکنن فقط برای اینکه دورگه است و یه جای زخم رو صورتشه.منم اگه یه جای زخم مثل اون داشتم الان پاتر داشت غاز میچروند و من مرد اول مدرسه بودم.دوستاش از اونم حال بهم زنن مخصوصا ویزلی و گرنجر.ویزلی ها اسم خودشونو گذاشتن اصیل ولی همشون یه مشت مشنگ پرستن.گرنجر هم یه گند زاده است که تو سطل اشغال به دنیا اومده .ای کاش حالا که در تالار اسرار باز شده تک تک گند زاده ها از روی زمین پاک بشن
میرتل گریان با عصبانیت گفت:
-همین که بخاطر مشنگ زاده بودنم وقتی زنده بودم مسخره میکردین کم نبود الان میخوای جان بقیه مشنگ زاده ها هم بگیری؟همین که منو نواده اسلایترین کشت بس نبود؟
اما مالفوی که از مرحله پرت بود فقط به کلمه ی مشنگ زاده توجه کرد و گفت:
-تو گند زاده ای؟اصلا من چرا وقتمو برای تو تلف کنم؟
و به خوابگاه اسلایترین رفت
پایان
اینو دیگه لطفا قبول کنید
این بار بهتر بود. به خصوص تا قبل از دیالوگی که دراکو به میرتل گفت یه جای دیگه پیدا کن برای گریه کردن. از اونجا به بعد، به نظرم لازم بود با توصیف رفتار عصبی و مغرور تری از دراکو نشون بدی. با اینحال، این اشکالی نیست که باعث بشه متوقفت کنم.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1399/1/20 1:35:50
#1
تصویر شماره 1
در ۳۱ اکتبر ۱۹۸۱، بعد از آنکه جیمز و لیلی پاتر توسط جادوگر سیاه، لرد ولدمورت به دلیل نامشخصی به قتل میرسند، روبیوس هاگرید به دستور آلبوس دامبلدور به خانه ویران آنها رفته و تنها پسرشان به نام هری که یک سال بیشتر سن ندارد را با خود به محله پریوت درایو میبرد. یعنی جایی که پتونیا، خواهر لیلی به همراه شوهر و پسرش در آنجا زندگی میکنند. دامبلدور، هری را در جلوی در خانه خالهاش گذاشته و یادداشتی برای خانواده دورسلی مینویسد. ده سال میگذرد. هری که از گذشته خود هیچ نمیداند در خانه خاله خود روزگار سختی را پشت سر میگذارد و خصوصاً با پسرخالهاش، یعنی دادلی مدام درگیری پیدا کند. همزمان با نزدیک شدن به یازدهمین سالگرد تولید هری، اتفاقات عجیبی رخ میدهد. از جمله اینکه تعداد زیادی نامه توسط جغدها برای هری ارسال میشود اما ورنون دورسلی اجازه نمیدهد که هری این نامهها را ببیند. خانواده دورسلی به پیشنهاد ورنون به همراه هری برای مدتی به جایی دور افتاده میروند تا اوضاع مثل سابق شود اما هاگرید از راه میرسد و حقایقی را برای هری فاش میکند. از جمله دلیل کشته شدن پدر و مادرش و اینکه وی یک جادوگر است و باید برای تحصیل به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز برود.
هری به همراه هاگرید پا به دنیای جادویی میگذارد. او وسایلی لازم برای تحصیل در هاگوارتز را تهیه میکند و متوجه حقایق تازهای میشود؛ از جمله اینکه پدر و مادرش ثروت زیادی در بانک جادوگران که گرینگوتز نام دارد برایش به ارث گذاشتهاند و در این دنیا، همه او را میشناسند. در قطار رفت به هاگوارتز، هری با رون ویزلی آشنا میشود. پسری که تمام اعضای خانوادهاش جادوگر هستند و اطلاعات زیادی دربارهٔ دنیای جادویی و جزئیات آن دارند. در مدرسه و در مراسم گروهبندی، هری به همراه رون و دختر باهوشی به نام هرماینی گرنجر در گروه گریفیندور جای میگیرد و تحصیل خود را به صورت رسمی در هاگوارتز آغاز میکند. زندگی در هاگوارتز هری را با موقعیتهای هیجانانگیز و جدیدی مواجه میکند و همچنین باعث میشود تا وی روز به روز بیشتر دربارهٔ گذشته خود اطلاعات کسب کند. در کلاس معجونسازی، هری با استاد این درس؛ یعنی پروفسور سوروس اسنیپ برخورد میکند که به دلایل نامعلومی اصلاً از هری خوشش نمیآید. این برخورد در روز نخست مدرسه کمی هری را دلسرد میکند.
در طول کلاس پرواز، هری با پسری به نام دراکو مالفوی از گروه اسلیترین درگیری پیدا میکند اما عملکرد درخشانش در پرواز با جادوی پرنده باعث میشود تا به عنوان بازیکن جوینده تیم کوییدیچ گریفیندور انتخاب شود. یک شب که هری به همراه رون و هرماینی در حال بازگشت به خوابگاه است، به اشتباه وارد اتاق ممنوعهای در طبقه سوم شده و در آنجا با یک سگ سه سر بزرگ برخورد میکنند که ظاهراً مسئول مراقب از چیزی است. صبح روز بعد، هری در روزنامه میخواند که سارقی قصد ربودن یک شی از بانک گرینگوتز را داشتهاست. اطلاعات بعدی، هری را به این نتیجه میرساند که این شی همان چیزی بوده که هاگرید از گرینگوتز برداشته و اکنون آن وسیله در هاگوارتز توسط آن سگ محافظت میشود.
وقوع اتفاقات مبهم، از جمله ورود یک غول به قلعه در شب هالووین و خرابی جادوی پرنده هری در طی مسابقه کوییدیچ، هری را به این نتیجه میرساند که اسنیپ به دنبال آن شی مرموز است. هری و دوستانش هرچه فکر میکنند نمیتوانند ماهیت این شی را پیدا کنند تا اینکه از طریق هاگرید به اسم نیکلاس فلامل میرسند. سپس مشخص میشود که آن شی در واقع سنگ فیلسوف است که میتواند به دارنده خود، ثروت و عمر بینهایت هدیه کند. هری مدرکی بر علیه اسنیپ ندارد و صحبتهایش مبنی بر جدی بودن خطر نیز توسط کسی جدی گرفته نمیشود. هری که تعطیلات کریسمس را به همراه رون در قلعه خلوت هاگوارتز سپری میکنند، هدیهای عجیب را از سوی فردی ناشناس دریافت میکند: یک شنل نامرئی به همراه یک یادداشت که ادعا میکند این شنل متعلق به پدر هری بودهاست.
با گذشت چند روز، زخم پیشانی هری با دردی همیشگی همراه میشود. هری معتقد است که سوزش زخمش یک نشانه مبنی بر نزدیک بودن خطر است. او گمان میکند که اسنیپ قصد دارد با ربودن سنگ آن را به ولدمورت بدهد. هری سعی میکند به دیدن دامبلدور برود تا با او صحبت کند اما متوجه میشود که دامبلدور برای انجام کاری به وزارتخانه رفته و در قلعه نیست. در نبود دامبلدور، هری حدس میزند که اسنیپ همراه با تاریکی برای سرقت سنگ اقدام کند و برای همین، وی به همراه رون و هرماینی نیمه شب در زیر شنل نامرئی هری به طبقه سوم رفته و و بعد از گذشتن از سگ سه سر وارد یک دریچه میشوند. در راه رسیدن به سنگ، هری و دوستانش با موانع جادویی مختلفی مواجه میشوند، از جمله یک بازی شطرنج جادویی که رون و هرماینی به شدت در آن آسیب میبینند و هری به تنهایی به مسیر ادامه میدهد. هری در انتهای مسیر خود با استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه، یعنی پروفسور کوییرل برخورد میکند و مشخص میشود که ولدمورت، جسم کوییرل را تسخیر کرده و این او بوده که در تمام مدت قصد ربودن سنگ را داشته و اسنیپ قصدش حفاظت از آن بودهاست. کوییرل به دستور ولدمورت با هری درگیری میشود اما هنگامی که پوست هری را لمس میکند به طرز عجیبی میسوزد و از بین میرود.
هری در درمانگاه بیدار شده و دامبلدور را بالای سر خود میبیند. دامبلدور به هری اطمینان میدهد که حال رون و هرماینی خوب است و به خاطر اقدامات آنها، دست ولدمورت به سنگ نرسیده و او فعلاً رفتهاست. دامبلدور در پاسخ به اینکه چرا ولدمورت قادر به لمس کردن پوست هری نبوده، میگوید که علت آن جادوی عشق و محافظی است که لیلی در درون هری به جا گذاشته و برای همین ولدمورت قادر نخواهد بود که وی را لمس کند. همچنین مشخص میشود که شنل نامرئی را دامبلدور برای هری فرستادهاست.
خلاصه خوبی از ماجراهای کتاب اول بود، اما چیزی که برای تایید تو این مرحله بهش نیاز داری نوشتن یه داستان جدید با توجه به یکی از تصاویری که اینجا قرار داده شده هست. از قوهی تخیلت استفاده کن و هرجور که میخوای داستانت رو خلق کن، فقط کافیه که شخصیتا همونطوری که ازشون انتظار داریم رفتار کنن.
تایید نشد.
تصویر شماره 1
در ۳۱ اکتبر ۱۹۸۱، بعد از آنکه جیمز و لیلی پاتر توسط جادوگر سیاه، لرد ولدمورت به دلیل نامشخصی به قتل میرسند، روبیوس هاگرید به دستور آلبوس دامبلدور به خانه ویران آنها رفته و تنها پسرشان به نام هری که یک سال بیشتر سن ندارد را با خود به محله پریوت درایو میبرد. یعنی جایی که پتونیا، خواهر لیلی به همراه شوهر و پسرش در آنجا زندگی میکنند. دامبلدور، هری را در جلوی در خانه خالهاش گذاشته و یادداشتی برای خانواده دورسلی مینویسد. ده سال میگذرد. هری که از گذشته خود هیچ نمیداند در خانه خاله خود روزگار سختی را پشت سر میگذارد و خصوصاً با پسرخالهاش، یعنی دادلی مدام درگیری پیدا کند. همزمان با نزدیک شدن به یازدهمین سالگرد تولید هری، اتفاقات عجیبی رخ میدهد. از جمله اینکه تعداد زیادی نامه توسط جغدها برای هری ارسال میشود اما ورنون دورسلی اجازه نمیدهد که هری این نامهها را ببیند. خانواده دورسلی به پیشنهاد ورنون به همراه هری برای مدتی به جایی دور افتاده میروند تا اوضاع مثل سابق شود اما هاگرید از راه میرسد و حقایقی را برای هری فاش میکند. از جمله دلیل کشته شدن پدر و مادرش و اینکه وی یک جادوگر است و باید برای تحصیل به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز برود.
هری به همراه هاگرید پا به دنیای جادویی میگذارد. او وسایلی لازم برای تحصیل در هاگوارتز را تهیه میکند و متوجه حقایق تازهای میشود؛ از جمله اینکه پدر و مادرش ثروت زیادی در بانک جادوگران که گرینگوتز نام دارد برایش به ارث گذاشتهاند و در این دنیا، همه او را میشناسند. در قطار رفت به هاگوارتز، هری با رون ویزلی آشنا میشود. پسری که تمام اعضای خانوادهاش جادوگر هستند و اطلاعات زیادی دربارهٔ دنیای جادویی و جزئیات آن دارند. در مدرسه و در مراسم گروهبندی، هری به همراه رون و دختر باهوشی به نام هرماینی گرنجر در گروه گریفیندور جای میگیرد و تحصیل خود را به صورت رسمی در هاگوارتز آغاز میکند. زندگی در هاگوارتز هری را با موقعیتهای هیجانانگیز و جدیدی مواجه میکند و همچنین باعث میشود تا وی روز به روز بیشتر دربارهٔ گذشته خود اطلاعات کسب کند. در کلاس معجونسازی، هری با استاد این درس؛ یعنی پروفسور سوروس اسنیپ برخورد میکند که به دلایل نامعلومی اصلاً از هری خوشش نمیآید. این برخورد در روز نخست مدرسه کمی هری را دلسرد میکند.
در طول کلاس پرواز، هری با پسری به نام دراکو مالفوی از گروه اسلیترین درگیری پیدا میکند اما عملکرد درخشانش در پرواز با جادوی پرنده باعث میشود تا به عنوان بازیکن جوینده تیم کوییدیچ گریفیندور انتخاب شود. یک شب که هری به همراه رون و هرماینی در حال بازگشت به خوابگاه است، به اشتباه وارد اتاق ممنوعهای در طبقه سوم شده و در آنجا با یک سگ سه سر بزرگ برخورد میکنند که ظاهراً مسئول مراقب از چیزی است. صبح روز بعد، هری در روزنامه میخواند که سارقی قصد ربودن یک شی از بانک گرینگوتز را داشتهاست. اطلاعات بعدی، هری را به این نتیجه میرساند که این شی همان چیزی بوده که هاگرید از گرینگوتز برداشته و اکنون آن وسیله در هاگوارتز توسط آن سگ محافظت میشود.
وقوع اتفاقات مبهم، از جمله ورود یک غول به قلعه در شب هالووین و خرابی جادوی پرنده هری در طی مسابقه کوییدیچ، هری را به این نتیجه میرساند که اسنیپ به دنبال آن شی مرموز است. هری و دوستانش هرچه فکر میکنند نمیتوانند ماهیت این شی را پیدا کنند تا اینکه از طریق هاگرید به اسم نیکلاس فلامل میرسند. سپس مشخص میشود که آن شی در واقع سنگ فیلسوف است که میتواند به دارنده خود، ثروت و عمر بینهایت هدیه کند. هری مدرکی بر علیه اسنیپ ندارد و صحبتهایش مبنی بر جدی بودن خطر نیز توسط کسی جدی گرفته نمیشود. هری که تعطیلات کریسمس را به همراه رون در قلعه خلوت هاگوارتز سپری میکنند، هدیهای عجیب را از سوی فردی ناشناس دریافت میکند: یک شنل نامرئی به همراه یک یادداشت که ادعا میکند این شنل متعلق به پدر هری بودهاست.
با گذشت چند روز، زخم پیشانی هری با دردی همیشگی همراه میشود. هری معتقد است که سوزش زخمش یک نشانه مبنی بر نزدیک بودن خطر است. او گمان میکند که اسنیپ قصد دارد با ربودن سنگ آن را به ولدمورت بدهد. هری سعی میکند به دیدن دامبلدور برود تا با او صحبت کند اما متوجه میشود که دامبلدور برای انجام کاری به وزارتخانه رفته و در قلعه نیست. در نبود دامبلدور، هری حدس میزند که اسنیپ همراه با تاریکی برای سرقت سنگ اقدام کند و برای همین، وی به همراه رون و هرماینی نیمه شب در زیر شنل نامرئی هری به طبقه سوم رفته و و بعد از گذشتن از سگ سه سر وارد یک دریچه میشوند. در راه رسیدن به سنگ، هری و دوستانش با موانع جادویی مختلفی مواجه میشوند، از جمله یک بازی شطرنج جادویی که رون و هرماینی به شدت در آن آسیب میبینند و هری به تنهایی به مسیر ادامه میدهد. هری در انتهای مسیر خود با استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه، یعنی پروفسور کوییرل برخورد میکند و مشخص میشود که ولدمورت، جسم کوییرل را تسخیر کرده و این او بوده که در تمام مدت قصد ربودن سنگ را داشته و اسنیپ قصدش حفاظت از آن بودهاست. کوییرل به دستور ولدمورت با هری درگیری میشود اما هنگامی که پوست هری را لمس میکند به طرز عجیبی میسوزد و از بین میرود.
هری در درمانگاه بیدار شده و دامبلدور را بالای سر خود میبیند. دامبلدور به هری اطمینان میدهد که حال رون و هرماینی خوب است و به خاطر اقدامات آنها، دست ولدمورت به سنگ نرسیده و او فعلاً رفتهاست. دامبلدور در پاسخ به اینکه چرا ولدمورت قادر به لمس کردن پوست هری نبوده، میگوید که علت آن جادوی عشق و محافظی است که لیلی در درون هری به جا گذاشته و برای همین ولدمورت قادر نخواهد بود که وی را لمس کند. همچنین مشخص میشود که شنل نامرئی را دامبلدور برای هری فرستادهاست.
خلاصه خوبی از ماجراهای کتاب اول بود، اما چیزی که برای تایید تو این مرحله بهش نیاز داری نوشتن یه داستان جدید با توجه به یکی از تصاویری که اینجا قرار داده شده هست. از قوهی تخیلت استفاده کن و هرجور که میخوای داستانت رو خلق کن، فقط کافیه که شخصیتا همونطوری که ازشون انتظار داریم رفتار کنن.
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط esio در 1399/1/17 4:15:18
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/1/19 0:07:37
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/1/19 0:07:37
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/01/11
تولد نقش: 1399/01/23
آخرین ورود: دوشنبه 18 مرداد 1400 21:45
از: وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
پستها:
348

همه چی مثل یک خواب بود. تا چند روز پیش اماده برای رفتن به مدرسه راهنمایی رویال در نزدیکی خانه مان بودم،ناگهان جغدی به خانه ما آمدو نامه ای با کاغذ قهوه ای رنگ از دودکش خانه ما به پایبن پرت کرد.نامه از مدرسه جادگری ای به نام هاگوارتز آمده بود و نوشته بود که جای من در مدرسه محفوظ است و من باید تا ۳۱ سپتامبر خودم را به ایستگاه کینگز کراس میرساندم.برای من که از خانواده ای ماگل بودم ان لحظه بهترین لحظه بهترین لحظه عمرم بود.به هر دردسری که بود خودم را به ایستگاه کینگزکراس و سکو نه و سه چهارم رساندم و سوار قطار هاگوارتز شدم.قبل از اینکه به سرسرای بزرگ برویم و گروه بندی شویم.صدای پچ پچ دانش اموزان دیگر را شنیدم که در مورد گروه های هاگوارتز صحبت می کردند و فهمیدم که هافلپاف گروه خنگ ها است.برای من که در ابتدایی نمره هایم ضعیف و اکثرا dیا f بود هیچ دردی بیشتر از این نبود که در هاگوارتز هم همه برا به عنوان کودن بشناسند.وقتی نوبت من شد که کلاه را بر سر خودم بگذارم با لرز بسیار جلو می امدم.نکند کلاه از من درباره جادوگری سوال میپرسید؟در ان صورت حتما در هافلپاف جا میگرفتم. کلاه بسیار گشاد بود و تا پایین چشم هایم امده بود.او در گوشم زمزمه می کرد:
-«خیلی خوب.بنظر نمیاد اصلا زیرک باشی.مشنگ زاده هم که هستی.فقط میمونه هافلپاف و گریفندور.خدای من تا حالا اینقد گروه بندی برای من سخت نبوده.قلب پاکی داری.خیلی هم مهربون هستی٬خیلی به درد هافلپاف میخوری.....اما انگار رگه هایی از شجاعت در تو می بینم .»
خدا خدا میکردم که در هافلپاف نیفتم
-«مطمئنی که نمیخوای بری هافلپاف؟پس..... گریفندور»
با شوق به سمت میز گریفندور رفتم قرار بود از فردا زندگی جدیدم را شروع کنمتصویر شماره ۵
به نسبت مدت زمانی که توی داستانت روایت شد، پست کوتاهی بود. از خیلی اتفاقا و سوژه ها گذشتی. به نظر من بهتره یه بازهی کوتاه تر، مثلا فقط همون مدت انتظار توی سرسرا تا گروهبندی شدن رو در نظر بگیری و درباره اون بنویسی. ذهنت رو باز بذار و سعی کن اتفاقای متفاوت خلق کنی. توصیفاتت خوب بود. می تونه بهتر هم باشه. حال و هوای شخصیت ها و فضا رو توصیف کن تا خواننده بهتر با داستانت ارتباط برقرار کنه. منتظرم با یه داستان بهتر برگردی!
فعلا تایید نشد.
-«خیلی خوب.بنظر نمیاد اصلا زیرک باشی.مشنگ زاده هم که هستی.فقط میمونه هافلپاف و گریفندور.خدای من تا حالا اینقد گروه بندی برای من سخت نبوده.قلب پاکی داری.خیلی هم مهربون هستی٬خیلی به درد هافلپاف میخوری.....اما انگار رگه هایی از شجاعت در تو می بینم .»
خدا خدا میکردم که در هافلپاف نیفتم
-«مطمئنی که نمیخوای بری هافلپاف؟پس..... گریفندور»
با شوق به سمت میز گریفندور رفتم قرار بود از فردا زندگی جدیدم را شروع کنمتصویر شماره ۵
به نسبت مدت زمانی که توی داستانت روایت شد، پست کوتاهی بود. از خیلی اتفاقا و سوژه ها گذشتی. به نظر من بهتره یه بازهی کوتاه تر، مثلا فقط همون مدت انتظار توی سرسرا تا گروهبندی شدن رو در نظر بگیری و درباره اون بنویسی. ذهنت رو باز بذار و سعی کن اتفاقای متفاوت خلق کنی. توصیفاتت خوب بود. می تونه بهتر هم باشه. حال و هوای شخصیت ها و فضا رو توصیف کن تا خواننده بهتر با داستانت ارتباط برقرار کنه. منتظرم با یه داستان بهتر برگردی!
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1399/1/16 12:08:53
جزئیات کاربر

تصویر شماره 3
شب هالووین بود و سوروس در راه رو های طولانی هاگوارتز قدم می زد....فکرش به جایی مشغول بود. آنقدر فکرش مشغول بود که حتی وقتی هری از کنارش رد شد تا به سرسرا برود و برایش زبان درآورد نفهمید تا از گریفیندور امتیاز کم کند...
شب هالووین برای سوروس شب وحشتناکی بود..چهارده سال پیش در آن شب،سوروس تمام زندگی اش را از دست داد...تمام زندگی سوروس،لی لی بود....مادر هری پاتر...
سوروس می دانست همه ی جادو آموزان هاگوارتز به جز اسلایترینی ها از او متنفرند!..خودش این را خواسته بود.بعد از مرگ لی لی به دست ولدمورت خودش خواسته بود همه از او متنفر باشند...ولی در واقعیت سوروس مردی شجاع و مهربان و البته داغ دیده بود.
سوروس خاطراتش را در ذهنش مرور می کرد که به دفترش رسید....وارد دفترش شد.اصلا دلش نمی خواست در جشنی که بر پا می شد،شرکت کند...در دفترش آینه ای را دید...با خود گفت:
_کی این آینه رو اینجا گذاشته؟
جلوی آینه رفت و خودش را در آینه دید.لی لی را دید که در بغل سوروس،آرام گرفته بود...
بر می گردیم به وقتی که هری برای اسنیپ زبان در آورد
هری از اینکه دید اسنیپ هیچ عکس العملی در برابر زبان دراوردنش نشان نداد،خیلی تعجب کرد...به هرمیون و رون گفت:
_بچه ها رفتار اسنیپ خیلی عجیب شده!من میرم دنبالش ببینم چه خبره...
و به دنبال اسنیپ راه افتاد...
هری آرام آرم به دنبال اسنیپ می رفت که دید اسنیپ وارد دفترش شد.هری متوجه شد که اسنیپ یادش رفته بود که در دفترش را ببند و در دفترش کاملا باز بود...
هری دید که اسنیپ جلوی آینه نفاق انگیز ایستاده است...می دانست که نمی تواند آن چرا که اسنیپ می بیند،ببیند...
ناگهان هری متوجه چیزی شد...اسنیپ با خودش حرف می زند!
هری گوش هایش را تیز کرد تا ببیند که اسنیپ با خود چه می گوید:
_لی لی من واقعا هری رو دوست دارم...به خاطر چشم هاش ...چشم های سبزش که شبیه توست...از اون محافظت می کنم چون یه روزی جیمز منو ازمرگ نجات داد.خودم یه روزی به دامبلدور،مدیر مدرسه هاگوارتز گفته بودم که همیشه از هری مراقبت می کنم و دامبلدور در جوابم به من گفته که می خواهم همیشه جونم رو برای هری به خطر بندازم؟لی لی،روزی که هری اولین بازی کوییدیچش رو بازی کرد،کوییرل داشت طلسمش میکرد و من خنثی می کردم...ولی همه فکر می کردن که من طلسم میکنم...لی لی دلم خیلی برات تنگ شده....
هری از تعجب برجایش خشک شده بود...باور نمی کرد که اسنیپ روزی مادرش را دوست داشته باشد...باور نمی کرد که روزی اسنیپ جانش را نجات داده بود...
خیلی آرام وارد دفتر اسنیپ شد و دستش را روی شانه اسنیپ گذاشت...اسنیپ برگشت..هری باور نمی کرد که اسنیپ گریه می کند...
اسنیپ تا هری را دید پرسید:
_همه ی حرف هامو شنیدی؟
+همشو شنیدم....
هری این را گفت و از دفتر اسنیپ خارج شد و به طرف سرسرا رفت تا هم به جشن برسد و هم برای رون و هرمیون ماجرا را تعریف کند...
پایان
امیدوارم این دیگه قبول بشه.
بعضی جاها سرعتش زیاد شده بود. مثل جایی که هری تصمیم گرفت به دنبال اسنیپ بره. این عجله ممکنه تمرکز خواننده رو به هم بریزه.
برای دیالوگ ها فقط از - استفاده میکنیم. حتی اگر چند تا دیالوگ از گوینده های مختلف پشت سر هم باشه.
آخر پستت انتظار رفتار تند تری از اسنیپ داشتم. ولی معتقدم این ها اشکالاتی نیستن که باعث بشه اینجا نگهت دارم. با ورود به ایفای نقش، خودت متوجه خیلیاشون میشی. پس...
تایید شد!
تو هم که مرحله بعد رو جلو جلو رفتی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1399/1/16 11:55:01
همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است
جزئیات کاربر

تصویر شماره 10
هری و هاگرید برای خرید کتاب های سال جدید به کوچه دیاگون آمده بودند.
هدویگ روی شانه ی هری نشسته بود و گاهی هم که حوصله اش سر میرفت، بالای سرش پرواز میکرد.
هری که با ذوق و شوقی که هر بار به این کوچه می آمد در آن به وجود می آمد به مغازه های جورواجور و وسایل جورواجورتر نگاه میکرد .همان طور که از کنار مغازه آبنبات فروشی رد می شدند، رویش را به سمت هاگرید برگرداند و گفت:
_هنوز به کتاب فروشی نرسیدیم؟جز کتاب وسایل دیگری هم هست که باید بخریم؟
هاگرید در جوابش گفت:
_کمی دیگر میرسیم اما وسایل دیگری برای خرید وجود ندارد اما اگر بخواهی برای خودت چیزی بخری اشکالی ندارد چون وقت داریم.
هری فکر کرد که بعد از خرید کتاب ها خوب است برای دوستانش هرمیون و رون هدیه ای بخرد.
با خودش گفت:
_برایشان دودست کلاه و شال گردن میخرم؛برای هرمیون قرمز و برای رون نارنجی.
تا وقتی که به کتابفروشی رسیدند فکرش درگیر همین موضوع بود.
با به حرف آمدن هاگرید که گفت :آنجاست. و داشت به کتابفروشی اشاره میکرد و سپس به آن سمت به راه افتاد هری هم دنبالش رفت و وارد کتابفروشی شد.
برای هری جالب بود که صاحب مغازه غیر از اینکه با توجه به موضوعات کتاب ها ،آن ها را طبقه بندی کرده بود؛بلکه به رنگبندی شان نیز دقت کرده بود.
صاحب مغازه که مردی لاغر با قد متوسط بود و بیشتر از همه چشم های سبز اقیانوسی اش جلب توجه میکردند به سمت آنها آمد و با خوشحالی به هری و هاگرید خوش آمد گفت:
_آقای پاتر خیلی خیلی خوش آمدید باعث افتخار است که شما به کتابفروشی من آمدید.
هری هم با لبخندی که از خونگرم بودن آقای جانسون یا همان صاحب مغازه بر روی لبش نقش بسته بود با گفتن ممنونم جوابش را داد.
هاگرید پس از چن لحظه صحبت کردن با آقای جانسون به سمت هری آمد و گفت :
_تا من با آقای جانسون به انبار میروم تا کتاب هایت را بیاورم میتوانی به قفسه های کتاب نگاهی بندازی .
پس ازاتمام حرفش با آقای جانسون همراه شد و به انبار رفتند.هری هم با کنجکاوی و دقت به کتاب ها نگاه میکرد . در بین کتاب ها ،یک کتاب نظرش را جلب کرد{دوران سیاه} تصمیم گرفت آن کتاب هم بخرد ؛کتابی با جلد مخمل مشکی و ورقه های قرمز .
هاگرید و آقای جانسون برگشتند و هنگامی که میخواستند بهای کتاب پرداخت کنند،هری از آقای جانسون تقاضا کرد که آن کتاب هم برایش بیاورد.هاگرید و آقای جانسون که از حرف هری متعجب شده بودند و میدانستند فصل پایانی آن کتاب داستان اتمام زندگی پدر و مادر هری است به یکدیگر نگاهی کردند و هاگرید به سمت آقای جانسون سری تکان داد به این معنا که کتاب را برایش بیاورد.پس ازرفتن آقای جانسون هاگرید رو کرد به طرف هری و گفت:
_چی باعث شده که این کتاب را بخواهی؟
هری در جوابش که همزمان با برگشتن آقای جانسون بود گفت:
_دوست دارم بدانم دوران سیاه منظورش از چه دورانی است و چرا گفته است دوران سیاه.
آنها پس از گرفتن کتاب ها و خداحافظی از آقای جانسون از کتابفروشی بیرون آمدند و پس از خرید کلاه و شال گردن برای هرمیون و رون به سمت هاگوارتز به راه افتادند.
امیدوارم این یکی رو قابل قبول نوشته باشم هرچند خودم ازش خیلی خوشم اومد و اینکه من میخواستم بعضی جمله هارو برجسته کنم یا سایزشون رو بزرگترکنم اما نمیشد و تغییری نمیکرد .بازممنون و خسته نباشید و اگه میشه این یکی رو قبول کنین
این بار بهتر بود. ولی هنوز اشکالاتی داری که به نظرم با ورود به ایفای نقش حل میشن. مثلا اینکه بهتره دیالوگا رو به شکل محاوره بنویسی و بعد از دیالوگ ها و قبل از شروع توصیفاتت، دو تا اینتر بزنی.
با اینحال بیشتر از این، اینجا متوقفت نمی کنم.
تایید شد!
مرحله بعد هم که خودت رفتی!
هری و هاگرید برای خرید کتاب های سال جدید به کوچه دیاگون آمده بودند.
هدویگ روی شانه ی هری نشسته بود و گاهی هم که حوصله اش سر میرفت، بالای سرش پرواز میکرد.
هری که با ذوق و شوقی که هر بار به این کوچه می آمد در آن به وجود می آمد به مغازه های جورواجور و وسایل جورواجورتر نگاه میکرد .همان طور که از کنار مغازه آبنبات فروشی رد می شدند، رویش را به سمت هاگرید برگرداند و گفت:
_هنوز به کتاب فروشی نرسیدیم؟جز کتاب وسایل دیگری هم هست که باید بخریم؟
هاگرید در جوابش گفت:
_کمی دیگر میرسیم اما وسایل دیگری برای خرید وجود ندارد اما اگر بخواهی برای خودت چیزی بخری اشکالی ندارد چون وقت داریم.
هری فکر کرد که بعد از خرید کتاب ها خوب است برای دوستانش هرمیون و رون هدیه ای بخرد.
با خودش گفت:
_برایشان دودست کلاه و شال گردن میخرم؛برای هرمیون قرمز و برای رون نارنجی.
تا وقتی که به کتابفروشی رسیدند فکرش درگیر همین موضوع بود.
با به حرف آمدن هاگرید که گفت :آنجاست. و داشت به کتابفروشی اشاره میکرد و سپس به آن سمت به راه افتاد هری هم دنبالش رفت و وارد کتابفروشی شد.
برای هری جالب بود که صاحب مغازه غیر از اینکه با توجه به موضوعات کتاب ها ،آن ها را طبقه بندی کرده بود؛بلکه به رنگبندی شان نیز دقت کرده بود.
صاحب مغازه که مردی لاغر با قد متوسط بود و بیشتر از همه چشم های سبز اقیانوسی اش جلب توجه میکردند به سمت آنها آمد و با خوشحالی به هری و هاگرید خوش آمد گفت:
_آقای پاتر خیلی خیلی خوش آمدید باعث افتخار است که شما به کتابفروشی من آمدید.
هری هم با لبخندی که از خونگرم بودن آقای جانسون یا همان صاحب مغازه بر روی لبش نقش بسته بود با گفتن ممنونم جوابش را داد.
هاگرید پس از چن لحظه صحبت کردن با آقای جانسون به سمت هری آمد و گفت :
_تا من با آقای جانسون به انبار میروم تا کتاب هایت را بیاورم میتوانی به قفسه های کتاب نگاهی بندازی .
پس ازاتمام حرفش با آقای جانسون همراه شد و به انبار رفتند.هری هم با کنجکاوی و دقت به کتاب ها نگاه میکرد . در بین کتاب ها ،یک کتاب نظرش را جلب کرد{دوران سیاه} تصمیم گرفت آن کتاب هم بخرد ؛کتابی با جلد مخمل مشکی و ورقه های قرمز .
هاگرید و آقای جانسون برگشتند و هنگامی که میخواستند بهای کتاب پرداخت کنند،هری از آقای جانسون تقاضا کرد که آن کتاب هم برایش بیاورد.هاگرید و آقای جانسون که از حرف هری متعجب شده بودند و میدانستند فصل پایانی آن کتاب داستان اتمام زندگی پدر و مادر هری است به یکدیگر نگاهی کردند و هاگرید به سمت آقای جانسون سری تکان داد به این معنا که کتاب را برایش بیاورد.پس ازرفتن آقای جانسون هاگرید رو کرد به طرف هری و گفت:
_چی باعث شده که این کتاب را بخواهی؟
هری در جوابش که همزمان با برگشتن آقای جانسون بود گفت:
_دوست دارم بدانم دوران سیاه منظورش از چه دورانی است و چرا گفته است دوران سیاه.
آنها پس از گرفتن کتاب ها و خداحافظی از آقای جانسون از کتابفروشی بیرون آمدند و پس از خرید کلاه و شال گردن برای هرمیون و رون به سمت هاگوارتز به راه افتادند.
امیدوارم این یکی رو قابل قبول نوشته باشم هرچند خودم ازش خیلی خوشم اومد و اینکه من میخواستم بعضی جمله هارو برجسته کنم یا سایزشون رو بزرگترکنم اما نمیشد و تغییری نمیکرد .بازممنون و خسته نباشید و اگه میشه این یکی رو قبول کنین
این بار بهتر بود. ولی هنوز اشکالاتی داری که به نظرم با ورود به ایفای نقش حل میشن. مثلا اینکه بهتره دیالوگا رو به شکل محاوره بنویسی و بعد از دیالوگ ها و قبل از شروع توصیفاتت، دو تا اینتر بزنی.
با اینحال بیشتر از این، اینجا متوقفت نمی کنم.
تایید شد!
مرحله بعد هم که خودت رفتی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط aydajoon در 1399/1/10 12:39:39
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1399/1/16 11:47:23
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1399/1/16 11:47:23
xoxo potter
جزئیات کاربر

واقعا خیلی از این داستان خوشم اومد میخواستم بپرسم چطوری میتونم منم داستان هام رو بنویسم و قرار بدم تا همه بتونن ببینن؟
خوش اومدی.
برای ورود به ایفای نقش، با توجه به یکی از تصاویر اینجا، یک داستان در اینجا بنویس و ارسال کن. وقتی داستانت تایید شد میتونی گروهبندی بشی.
خوش اومدی.
برای ورود به ایفای نقش، با توجه به یکی از تصاویر اینجا، یک داستان در اینجا بنویس و ارسال کن. وقتی داستانت تایید شد میتونی گروهبندی بشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/1/9 13:50:35
🌟lเยรa 🌟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج