جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

65 کاربر(ها) آنلاین هستند (55 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
65 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

مهلت ثبت‌نام به پایان رسیده است و نامزدها می‌توانند در بازهٔ قانونی برنامه‌های خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 30 فروردین 1399 02:17
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و آلبوس داشتن تو پوشاک فروشی برای جشن پاک لباس انتخاب میکردن

هری: پروفسور
آلبوس: بله هری
هری: اولین باری که رفتم کوچه دیاگون به هاگرید گفتم من پولی ندارم که وسایلم و بخرم
آلبوس: خب میدونم هری خبر دارم شنیدم
هری:خب پروفسور...

صدای جیغ از انتهای فروشگاه میاد و یک دختر با صورت خونی از پشت قفسه رداهای مشکی میاد بیرون، هری با وحشت به دختر نگاه میکرد که احساس کرد پشت یقه شو کسی گرفت

هری:پروفسور چیشده
آلبوس: هری فکر کنم لرد سیاه هم ردای سیاه میخاد اومد خرید

هری تعجب کرد.
ناگهان قفسه وسایل کنار پیشخوان منفجر میشود.

هری: لعنتی کتابهای دفاع از حقوق خفاش های هرمیون را اونجا گذاشتم من را میکشد حتما
پروفسور بلند میشود و داد میزند: سلام تام اومدی خرید جشن فرداشب؟

لردسیاه با صورت بی حس و لحنی با فخر به آلبوس خیره میشود

لردسیاه: سلام دامبلدور نه حقیقتش اومدم برای نجینی جوراب بخرم هاهاها

برخلاف انتظار لردسیاه متوجه خنده ی دامبلدور میشود

لردسیاه: تو چرا اومدی دامبلدور
دامبلدور: خب من و هری برای خرید اومدیم
لردسیاه : خب خب


ناگهان لردسیاه با ورد زیرلب به طرف پروفسور دامبلدور نفرین میفرسته که با واکنش سریع پروفسور مقابله میشود و ویترینی که هری پشت اون پناه گرفته آتش میگیرد و هری وحشت زده به پشت سر پروفسور پناه میبرد و لباسی که پروفسور دامبلدور برای پروفسور آمبریج خریده بود را جلوی خودش میگیرد
و دوباره صدای برخورد طلسم ها به هم بلند میشود که صدای لردسیاه به گوش میرسد که میگوید، لردسیاه: توپیر و بی مصرف شدی آلبوس

و با قدرت بیشتری طلسم دیگری میفرستد که موجب تکان خوردن پروفسوردامبلدور میشود که چشمش به لباس محافظ هری میفتد

پروفسور دامبلدور: هری پناه بر ریش مرلین اون لباس را برای پروفسور آمبریج خریدم
هری: بله پروفسور؟ خب راستش پروفسور عاشق رنگ صورتی هست نه طلایی و...

دامبلدور که حسابی عصبی بنظر میرسید چوب دستی اش را با قدرت به طرف لردسیاه میگیرد و موجب افتادن لردسیاه بر روی مجسمه پشت سرش میشود که لردسیاه برای دفاع از خود سپر مجسمه را جلو خود میگیرد ، اما قدرت طلسم پروفسور زیاد است و لردسیاه نقش زمین میشود و نمیتواند حرکت کند
هری با ترس و تعجب با پروفسور خیره میشود
که پروفسور نزدیک هری میشود و لباس را طلایی را از او میگیرد و با لحن خسته میگوید : بلایمی هری دوشیزه گرنجر و پروفسور آمبریج حتما متوجه بشوند عصبی میشوند
هری: بله پروفسور اما خب هرمیون منطقی است

و هری متوجه نگاه زیر چشمی پروفسور میشود
هری متوجه شده بود که پروفسور جدیدا بیشتر اوقات خود را کنار دریاچه با آمبریج میگذراند

خیلی جالب بود.
فقط اینکه آخر جملاتت رو نقطه و علامت تعجب بذار.
قبلا شناسه داشتی؟ اگر شناسه داشتی میتونی یه بلیت بزنی و اطلاع بدی، اینطوری دیگه نیاز نیست مرحله گروهبندی رو بگذرونی.

اگرم شناسه نداشتی که...
تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/1/30 14:36:38
اینجا آسمون آبیه بی شک
اینجا آسمون سیاه ست کلا
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 29 فروردین 1399 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 1

زمانی که آلبوس دامبلدور در وزرات خانه درباره مرگخواران و برسی فراوان برای پیدا کردن لرد ولدمورت مشغول کتاب خواندن بود و به دنبال راهی برای رسیدن به لردسیاه بود چون فکر میکرد که هری برای سن کمش ممکن است جانش در خطر باشی به همین خاطر فکرمیکرد کسی از عمد اسم هری را در جام گذاشته بود که جانش را بخطر بیندارد به لرد ولدمورت شک کرده بود ناگهان خود لرد ولدمورت برای مقابله با آلبوس دامبلدور به وزرات خانه وارد شد و شروع به دوئل کردن در حین دوئل با آلبوس دامبلدور و ناراحتی تمام لرد از او پرسید که چه کسی بجز تو هوای هری را دارد حتما تو خودت اسم هری را در جام گذاشتی که به مسابقه برودو اسم رسم هم میخوای نصیبش کنی حتما خودت هم میخوای در مسابقه به او یاری کتی و بهش کمک برسانی یا اینکه خود هری با تقلب توانسته اسم خودش را در جام بگذارد یا مهم تر از آن یک نفر با قدرت خاصی که برخوردار بود به او کمک کرده .... با ناراحتی از آلبوس دامبلدور توضیح قانع کننده ای میخواست .

هری پاتر به همراه هرمیون و رون در مدرسه مشغول به گشت و گذار بود و کنجکاوی فراوان در سر او هیچوقت اورا از همراهی با دوستان و به دنبال جوابی برای اینکه چه کسی اینکارو کرده اورا باز نمیداشت بیشتر هم به دنبال جواب های تمام سوالاتی بود که درباره خانواده خودش پیدا کند هرمیون که همیشه کنار هری بود به او گفت بریم در وزرات خانه شاید سر نخی دستمون بیاد یواشکی وارد وزرات خانه شدند که لرد ولمورت را دیدند که با آلبوس دامبلدور داشتند دوئل میکردن و درباره هری حرف میزدند ناگهان لرد سیاه درباره گذشته هری پاتر داشت میگفت که مادر هری بود که او را اون روز نجات داد مادر هری بخاطر محافظت از جان هری پاتر از یک نیروی جاودانی باستانی استفاده و خودش را فدای فرزندش کرد آلبوس نتوانست بیشتر به صحبتهای لرد سیاه گوش بدهد و از یک جادوی قوی علیه لرد ولدمورت استفاده کرد و او را زخمی کرد . هری که داشت حرفهایشان را گوش میداد جلوی خشم و ناراحتی خودش ایستادگی نکردی و در میان دوئل لرد و دامبلدور مداخله کرد و در کنار دامبلدور علیه لرد سیاه میخواست دوئل کنه ولی در چند لحظه طولی نکشید که لرد سیاه از وزرات خانه ناپدید شد از آن پس هری پاتر به دنبال لرد ولدمورت برای آرام کردن خشم خود و جواب تمام سوالاتی که در سر داشت را پیش او میدانست این امر باعث شد که آلبوس دامبلدور به هری برای پیدا کردن لرد سیاه کمک کند

امیدوارم اینو دیگه بپذیرین 😮🙌
تصویر تغییر اندازه داده شده


من داستانای قبلیتو نخوندم تا بدونم به چه دلایلی رد شدی، ولی این داستانت رو رد می‌کنم چون جمله‌بندیت خیلی بده. خیلی جاها فعل اصلا با فاعل جور نیست و فراموش کردی داشتی در مورد چی می‌نوشتی. یه جاهایی حتی جمله رو به پایان نرسوندی و از وسط جمله قبل یهو یه جمله جدید شروع کردی. شاید علت این اتفاق این باشه که وسط یه جمله سعی کردی در مورد چیزای زیادی توضیح بدی. سعی کن جملاتت کوتاه باشن تا بتونی از این مشکلات جلوگیری کنی.

لطفا حتما حتما یه دور از روی داستانت قبل از ارسال بخون. اشکالاتی که داری با یه دور خوندن از روش به سادگی حل می‌شن. تا وقتی که نتونی جمله‌بندی درستی داشته باشی نمی‌تونی این مرحله رو رد کنی.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/1/29 14:52:37
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 فروردین 1399 08:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و رون بالاخره راه هاگوارتز رو پیدا کرده و به سمت اونجا در حال حرکت بودن اونها به دلیل نامعلومی موفق به عبور از دریچه نشده بودن در نتیجه با اتومبیل اقای ویزلی که قابلیت پرواز داشت در حال حرکت به سمت هاگوارتز بودن که در راه ناگهان تقویت کننده نامرئی از کار افتاد
هری : رون حواست هست انگار دوباره ظاهر شدیم
رون : وای نه ، ایراد داره ، بزار دوباره امتحانش کنم
و با مشت بر دکمه کوبید اما اثری نداشت
رون : حالا باید چکار کنیم ؟
هری : برو بالا که کمتر توی دید باشیم
رون ماشین را از توده ی ابری گذراند و بالای ان قرار گرفتند و چند دقیقه بعد...
هری : رون دقت کردی بالای سرمون تاریک شده
رون : آره انگار صدای خرناسه هم میاد شاید ماشین باز ایراد پیدا کرده الان یکم جابه جا میشم
هری سعی کرد بالای سرش را نگاه کند و ناگهان از وحشت خشکش زد
هری با ارامش و وحشت گفت : رون ماشینو تکون نده
رون : شوخی می کنی اگه تکون ندم که پرت میشیم پایین
هری که دیگه جرعت صحبت کردن نداشت فقط با دست به بالا اشاره کرد ، رون به سختی به بالا نگاه کرد و بادیدن اژدهای عظیم بالای سرشان شروع به داد و فریاد کرد اژدها به سرعت متوجه انها شد و به سویشان حمله ور شد
هری : رون برو برو داره میاد
رون به سرعت تغییر مسیر داد و سعی کرد از دست اژدها فرار کند اما اژدها با دمش به ماشین ضربه ای زد و باعث شد هری از در اویزان شود
هری : رون کمکم کن دارم میفتم
رون : دستتو بده من
هری با تلاش فراوان سعی می کرد دست رون را بگیرد اژدها هنوز هم ول کن نبود رون بالاخره موفق شد دست هری را بگیرد و او دوباره سوار شد
هری : رون نگاه کن اونجا هاگوارتزه اگه بریم اونجا دیگه دستش بهمون نمیرسه
رون فورا به سمت هاگوارتز حرکت کرد اما ناگهان سر و صدا کم شد
هری : فکر کنم دیگه دنبالمون نمیکنه
یک دفعه ضربه ای محکم به ماشین وارد شد از کاپوت ماشین دود بلند میشد و به سرعت به سمت هاگوارتز حرکت می کرد اژدها به ماشین ضربه زده بود انها درحال سقوط بودند که ناگهان متوقف شدند
رون : نگاه کن این درخته نجاتمون داد
اما رون در اشتباه بود زیرا درخت بسیار عصبانی بود و.....
تصویر شماره 12


در مورد کلیت داستان خلاقیت خوبی داشتی، ولی یکم سریع پیش بردی. می‌تونستی بیشتر از حس و حال و اتفاقاتی که میفته بگی. راستی... با علائم نگارشی بیشتر رفیق شو و سعی کن ته جملاتت نقطه بذاری، یا اگه جمله‌ای در ادامه‌ی دیگری بود ویرگول بینش بذاری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/1/27 22:56:43
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردین 1399 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=312560
هری از دیدن کوچه دیاگون و بودن هاگریت در کنارش خیلی خوشحال بود.اون می خواست با پولی که از صندوق خانوادگیشان برداشته بود همه چیز بخره .
به اصرار هاگریت اول به مغازه الیواندر رفتند تا چوبدستی مناسبی انتخاب کند.
آقای الیواندر از دیدن هری بسیار خوشحال شد و از اون با آبنبات های رنگی پذیرایی کرد بعد هم با همدیگر شروع به انتخاب چوبدستی کردند.
هری بدلیل علاقه ای که به درخت آبنوس داشت از الیواندر خواست تا چوبدستی از جنس آبنوس بیاورد.
اما زمانی که در میان چوبدستی های آبنوسی می گشت متوجه حرکت یک جعبه شد و همان را به هری داد اما چیزی در مورد حرکت جعبه به هری جوان نگفت ولی کاملا آگاه بود که ارتباط خواصی بین هری و آن چوبدستی وجود دارد.
بعد از خرید چوبدستی هری و هاگریت مشغول گشت و گذار در کوچه دیاگون شدند.
هری با خود لباس نیاورده بود و لباسی هم که تنش بود سوراخ شده بود.
به مغازه خانم مالکین رفتند و هری سه ردای مختلف با رنگ های سبز و زرد و قرمز خرید.
برعکس تفکر هری هاگریت پول زیادی از صندوق خانوادگی پاترها برنداشته بود پس هری دیگر چیز اضافه ای نخرید و با باقی پول وسایل های ضروری و لازم برای تحصیل در هاگوارتز را خریدند.
اون از یک جغد خیلی خوشش اومده بود اما دیگه پولی برای خرید آن نداشت.
هاگریت که این حال هری را دید به هری گفت که :همینجا منتظر من بمون ؛و بعد خودش وارد مرکز جغد فروشی ایلوپز شد.
پیرزنی که داشت با خودش چیزی را زمزمه میکرد ناگهان متوجه هری شد و دست اون را گرفت و به کنار دیوار کشید.اون کف دست هری را نگاه کرد و گفت:«پسر جوان دستت خط های زیادی دارد و این یعنی ماجراهای دشواری خواهی داشت ، به هر کسی اعتماد نکن و..»که با شنیدن صدای هاگریت دست هری را رها کرد و سریع دور شد.
هری به سمت هاگرید برگشت و دید جغدی که دیده بود دست هاگریته اول ناراحت شد چون فکر کرد هاگریت اون را برای خودش خریده . اما هاگریت اون را به عنوان هدیه تولد به هری داد و اون بسیار خوشحال شد و بعد به سمت ایستگاه قطار راه افتادند.



یکم زیادی ساده نوشته بودی و از روی موضوعات سریع رد شده بودی. با این حال می‌ذارم به مرحله بعد بری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (24.17 KB)
43078_5e948394b210d.jpg 243X293 px
ویرایش شده توسط MehrdaadXan در 1399/1/25 19:52:39
دلیل: تصویر
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/1/27 22:53:38
MehrdadXan
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردین 1399 09:48
نمایش جزئیات
آفلاین

با صدای باز شدن در هری نگاهی به آن طرف اتاق انداخت و با دیدن دابی ، جن خونگی ای که پارسال آزادش کرده بود متعحب شد . دابی با اشتیاقی که در صداش مشهود بود فریاد زد :
_ هری پاترررر


هری با نگاهی که ترس وکمی تعجب در آن آمیخته بود به پشت سر دابی نگاه کرد. دابی که متوجه نگاه او شده بود گفت :
_ هری پاتر نباید نگران باشه ! دابی حواسش بود که چه زمانی بیاد که ماگل ها خونه نباشن !

بعد هم با خوشحالی به طرف هری که روی تخت نشسته بود دوید.
هری نفس راحتی کشید و از کنار تختش چند کاغذ و یک خودکار -وسیله ای که ماگل ها برای نوشتن از اون استفاده میکنند - برداشت و روی یکی از کاغذ ها نوشت :
" سلام دابی چی تورو کشونده اینجا ؟ "

چهره ی شاداب دابی یکباره غمگین شد و گفت :
_ دابی کاری کرده قربان ؟ هری پاتر اونقدر از دست دابی ناراحته که نمیخواد حتی باهاش حرف بزنه ؟

هری با عجله روی کاغذ نوشت :
" نه نه موضوع این نیست - صبر کن ببینم چرا به من میگی قربان؟ دابی تو یه جن آزاده ای ! "
_ هری پاتر دابی رو آزاد کرد. دابی خوشحال میشه که از این لفظ برای هری پاتر استفاده کنه.

و بعد با صدایی که از خوشحالی نازک شده بود ادامه داد :
_ قربان چند روز دیگه باید به هاگوارتز برگردید و دابی اومده اینجا تا بهتون بگه که از امسال به بعد دابی قراره تو هاگوارتز کار کنه تا پیش هری پاتر و دوستاش باشه

هری به قفس خالی هدویگ نگاهی انداخت . او برای پروفسور دامبلدور نامه ای فرستاده بود اما جغدش برای اوردن جواب هنوز برنگشته بود . لبخند تلخی زد و کاغذ رو برگردوند و نوشت :
+ خیلی خوشحالم که کاری رو که میخوای قراره انجام بدی دابی :) اما متاسفانه فکر نکنم بتونم امسال به هاگوارتز برگردم .

دابی بعد از دیدن یادداشت هری آشفته شد . حرف نزدن هری از یک طرف و این حرفش از طرفی دیگر او را نگران کرد. اتاقش را برانداز کرد و با دیدن میله های پنجره سراسیمه گفت :
_ ماگل ها برای هری پاتر دردسر درست کرده اند؟‌

هری رد نگاه دابی را دنبال کرد و ادامه داد :
+ نه دابی این از پارسال مونده . میدونی چرا به جای حرف زدن دارم با نوشتن جوابتو میدم؟ چند روز پیش یه اتفاق ناگهانی افتاد و من از ترس زبونم بند اومد و تا الان هنوز خوب نشده .

هری مکثی کرد و یاد اتفاقی که افتاده یود و اصلا هم ناگهانی نبود فکر کرد : پسر خاله ی ترسو و بدجنسش برای تلافی اتفاق سال قبل کلی برنامه ریخته بود و درست چند روز مانده به برگشت هری ، موقعی که خواب بود زهرش را ریخته بود ‌. و چیزی که اصلا تعجب آور نبود واکنش خاله و شوهر خاله اش بود ؛ با گفتن جمله ی چند روز دیگه خوب میشه ازش گذشتند .

هری روی کاغذ ادامه ی حرفش را نوشت :
+ من دیروط برای پروفسور دامبلدور نامه نوشتم ولی هنوز جوابم رو نداده . نمیتونم به دوستام بگم که نگرانشون کنم و همونطور که میدونی دابی ، یه سری از درسای مهم هاگوارتز نیاز دارن یه صبحت کردن.

دابی با گریه و فریاد گفت : اون ماگل های بدجنس * هق هق* دابی حسابشونو میرسه . دابی نمیذاره هری پاتر تو این خونه بمونه ..

هری با عجله چیزی روی کاغذ نوشت و اون رو جلوی صورت دابی گرفت تا بخونه :
+ دابی لطفا اروم باش . قرار نیست برای همیشه بر نگردم اصلا شاید پروفسور دامبلدور بتونه کاری کنه. بیا باهم کمی از خوراکی هایی که از دست دادلی قایم کرده ام رو بخوریم و بهش فکر نکنیم باشه ؟

و بعد از زیر تخت چند تا شکلات بیرون آورد ، سعی کرد خودش رو با حرفایی که به دابی زده قانع کنه و اضطراب توی دلش دو بخوابونه . بعد هم با لبخند به دابی شکلات تعارف کرد .

راستش اولش که این ایده به سرم رسید خیلی هیجان انگیز به نظرم اومد ولی نمیدونم چرا نتونستم زیاد گسترشش بدم و اینجوری شد !امیدوارم حداقل زیاد حوصله سربر نشده باشه :( تصویر تغییر اندازه داده شده


خیلی خوب بود.
قبلا شناسه داشتی؟ اگر شناسه داشتی نیازی به گروهبندی نیست و یک سره میتونی بری برای معرفی شخصیت. فقط قبلش با یک بلیت، اطلاع بده که قبلا شناسه داشتی. در غیر این صورت هم که...

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/1/25 19:45:40
You are born to be real, not perfect
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردین 1399 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


با احساس خیسی روی صورتش چشماشو باز کرد و بدون تامل اشک های روی صورتش رو پاک کرد ، این اولین دفعه ای بود که اون خواب قدیمی رو این شکلی می دید . دوباره حالت مغرورش رو گرفت و از تختش بلند شد و رداشو پوشید . هیچ کس متوجه رفتنش نشد ولی اون آروم از پله ها به سمت دستشویی طبقه پنجم بالا رفت .
فکر می کرد اونجا کسی نیست و میتونه بدون هیچ مزاحمی و با خیال راحت فکر کنه ، به این که دلیل دیدن این خوابها چیه .
در رو باز کرد و سمت شیر آب رفت ، دستشو زیر آب برد و مشتی از آب رو به صورت پاشید چشمش به آینه افتاد و تصویر خودش رو توی اون دید بغض عجیبی گلوش رو گرفت و چشماش خیس شد : "من ... من ....دراکو مالفوی معروف ...چرا ... چرا باید ... ." با شنیدن اون صدا حرفش رو ادامه نداد .
- : " چرا چی ؟ دراکوی مغرور ما چی کار کرده ؟ "
دراکو عصبی شد ، چرا حواسش نبود که مارتل اینجاست ؟ مارتل گریان لعنتی ! یعنی قرار بود همه اون رو مسخره کنن؟ اون هم بخاطر گریه کردن ؟ حرف مارتل اجازه نداد که دراکو به فکرش ادامه بده .
-"بهم بگو چه اتفاقی افتاده و در عوض منم به کسی نمیگم که داشتی گریه میکردی ."
دراکو ساکت شد نمیدونست چی کارکنه ، چند دقیقه ای با خودش کلنجار رفت تا راضی شد که بهش بگه چی شده .
دراکو یه گوشه نشست و شروع کرد به حرف زدن :"ماه پیش ... من بهش گفتم گند زاده ... ناراحت شده بود ، از صورتش معلوم بود ... از اون موقع تا الان هر شب خوابشو میبینم ، اولین هفته خواب میدیدم که توی حیاط و جلوی همه بچه ها زد زیر گوشم ... اما هفته دوم تغیر کرد اون فقط تو چشمام نگاه می کرد اما ... اما نگاهش فرق داشت انگار ... انگار یه چیز دیگه ای تو چشماش می دیدم یه چیز خاص ... ولی دیشب همه چیز عوض شد ... اون ... منو ... بوسید ..."
چشمای مارتل گرد شد .
-: نکنه ... نکنه تو ..."
+" آره ، آره من عاشق هرماینی گرنجرم ."
تق ... صدای بسته شدن در باعث شد دراکو سرشو سمت در بچرخونه ا ما سر جاش خشکش زد
.
.
.
هرماینی اونجا ایستاده بود....


جالب بود. خوشم اومد.
فقط در مورد ظاهر پستت یه سری نکات بگم من:
نقل قول:
چشمای مارتل گرد شد .
-: نکنه ... نکنه تو ..."
+" آره ، آره من عاشق هرماینی گرنجرم ."
تق ... صدای بسته شدن در باعث شد دراکو سرشو سمت در بچرخونه ا ما سر جاش خشکش زد

برای مثال این قسمت، بهتر هست که به این حالت نوشته بشه:
چشمای مارتل گرد شد .
- نکنه ... نکنه تو ...؟
- آره ، آره من عاشق هرماینی گرنجرم .

تق ... صدای بسته شدن در باعث شد دراکو سرشو بچرخونه اما سر جاش خشکش زد...


قسمتای ظاهرشو دقت کردی؟ وقتی دیالوگات تموم میشه و میخوای توصیف بنویسی، دوتا اینتر بزن.
در کل خوب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط RUBY در 1399/1/25 1:23:28
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/1/25 19:42:45
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 24 فروردین 1399 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویرشماره1کارگاه داستان نویسی

آلبوس دامبلدور در وزارت خانه مشغول کارهای خود بود که ناگهان سرو کله لرد ولدمورت (لرد سیاه) پیدا شدو با استفاده از طلسم های
شنیع و فجیع خود شروع به دوئل کردن مقابل آلبوس دامبلدور کرد با اینکه دامبلدور یک دوئل کننده بسیار قهار و ماهری است اما هیچوقت لرد سیاه رو دست کم نگرفت او همیشه حریف مقابل خودرا دست کم نمیگیره و با تمام هوش و هواس خود چشم از حریف خود بر نمیداره او قادر با چندین جهت همزمان با حریفان خود مقابله کند..

با استفاده از مهارت های جادوگری خود مقابل لرد ولدمورت ایستاد و با استفاده از جادو ، و مهارتهای خود لرد سیاه را حیرت زده کرد در همین زمان که داشتن دوئل میکردن ولدمورت شروع به گفتگو با دامبلدور کرد و ماجرای پدر و مادر هری رو با آلبوس بحث میکرد که آن را ناراحت و غافلگیر کند! ..
هری و هرمیون که دست از کنجکاوی خود بر نمیداشتند یواشکی وارد وزارت خانه به گشت و گذار خود داشتند ادامه میدادند که ناگهان دوئل لرد ولدمورت و دامبلدور را تماشا میکردند و ماجرای پدرو مادر خود را از زبان لرد سیاه شنیده و فهمید که خانواده ش 15سال پیش توسط لرد ولدمورت کشته شدند هرمیون که سعی میکرد جلوی هری پاتر و عصبانیت اورا بگیرد ناگهان هرپو برای کمک به لرد سیاه سر میرسد و در مقابل دامبلدور ایستاد.! .
هرپو که عملا جادوی سیاه را اختراع کرده بود با لرد ولدمورت همراه شد که آلبوس دامبلدور را شکست دهد اما او با شجاعت و جادوی افسانه ای خود مقابل آنها ایستاد و با مهارت خود و با چوب دستی خود آنها را شگفت زده کرد هرپو که دست از طلسم و نفرین های خود برنمیداشت به همراه لرد سیاه چشم به هری پاتر انداخت که هری میخواست از سوی وزارت خانه به آنها ضربه غافلگیر کننده ای وارد کنه؟! .
در همین حین هرمیون رفت که همه را از این موضوع آگاه کنه اما خیلی زود هردو توانستند از آنجا ناپدید شوند آلبوس دامبلدور با ناراحتی تمام با هری بحث میکرد که چرا دخالت کرد و خود را بخطر انداخت به او اخطار داد که دیگر چنین کاری نکند که بخودش آسیبی وارد نکند..!
اما دامبلدور نباید هری پاتر را دست کم بگیرد چون هری از تمام جهات مهم مانند هوش و قدرت استعداد دارد.؟

هیچوقت پسری که زنده ماند را نباید دست کم بگیرد او واقعا در برخی موارد قادر است تا توانایی های مربی خود را زیر سوال ببرد..؟!
تصویر تغییر اندازه داده شده

داستانت یک مقدار زیادی حالت تیتر وار داشت. خیلی خیلی سریع پیش رفتی. خیلی جاها زمان فعل ها حتی با زمان جمله هات نمیخوند. اینا ایرادهای خیلی بزرگی هستن. منتظرم که یک داستان دیگه با حوصله بنویسی و آروم تر پیش ببریش.
فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط esio در 1399/1/24 18:41:19
ویرایش شده توسط esio در 1399/1/24 18:46:31
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/1/25 19:28:34
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 24 فروردین 1399 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
رون و هری در حال پرواز به سوی مدرسه بودند که ناگهان
رون :
چی شد یه دفعه چرا از کار افتاد
فکر کنم خراب شده
هری : دوباره دکمه رو بزن اگه کار نکنه همه ما رو میبینن
رون : نه کار نمیکنه بهتره زودتر راه مدرسه رو پیدا کنیم
هری : دقت کردی داره یه صدایی میاد
رون : اره منم میشنوم ، یعنی چی میتونه باشه
هری : شاید صدای قطاره ... چرا بالای سرمون تاریک شد ؟
از جات تکون نخور
اژدهایی عظیم در حال پرواز بالای سر انها بود
رون با صدایی لرزان : چطوری تکون نخورم دارم رانندگی می کنم
هری : مارو دید دیدمون برو رون برو راه مدرسه از اون طرفه دیدمش
اژدها با سرعت به سمت انها شیرجه رفت و انها نیز به سمت هاگوارتز حرکت می کردند
هری : اگه به مدرسه برسیم نمی تونه بهمون حمله کنه پس برو
رون : مگه دارم چیکار می کنم
اژدها با شدت به انها ضربه می زند و انها به درون حیاط مدرسه پرت میشوند و گیر درخت کهنسال می افتند و...
تصویر شماره 12

داستان رو یه مقدار زیادی سریع پیش بردی. از روی تمام جزئیات و سوژه ها پریدی. سعی کن وقت بیشتری بذاری و طوری بنویسی که خواننده بتونه با داستانت و شخصیت هات ارتباط برقرار کنه. در نتیجه توی نوشتن اصلا عجله نکن.
منتظر یه داستان بهتر ازت هستم.
فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/1/25 19:08:57
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1399 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 6 کارگاه داستان نویسی


اونروز روز بدی بود. یک بار دیگه سر جایش توی تخت غلتید و جملات پدرش در سرش تکرار شد.

-تو بازنده ای و تو از اون پسره پاتر همیشه شکست می خوری. اون همیشه بالاتر از تو بوده با اینکه تو پیش اصیل زاده ها بزرگ شدی و اون پیش یه مشت مشنگ...

سرش رو توی بالشت فرو کرد و فریاد کشید.

-لعنت به تو پاااااترررر.

فایده ای نداشت از جاش بلند شد و به دستشویی طبقه پنجم دخترا رفت می دونست اونجا همیشه خالیه. در رو با شدت باز کرد انگار می خواست تمام بلاهایی که سرش اومده رو روی درپیاده کنه. به سمت رو شویی رفت قدم هایی که برمیداشت انقدر سنگین بود که صدایشان در دستشویی خالی می پیچید. به جلوی روشویی رسید جلیقه روی لباسش را بیرون کشید و به گوشه ای پرت کرد. دستانش را ستون بدنش کرد و آنها را روی روشویی گذاشت. از توی آینه به خودش نگاهی انداخت دوباره حرف های پدرش و برد های پشت سر هم پاتر...اشک هایش جاری شد. دیگر جلویشان را نگرفت اینجا تنها بود و کسی نمیدید که دراکو مالفوی مغرور شکسته و داره اشک میریزه.

-تو کی هستی؟

با صدای دخترونه جیغ جیغویی به عقب برگشت. میرتل گریان؟؟ درسته او یادش نبود که داخل این دستشویی روح میرتل وجود داره.

-چرا گریه میکردی؟؟
-فکر نکنم مجبور باشم به یه گندزاده جواب پس بدم؟

این رو گفت و روی روشویی خم شد و صورتش را شست.

-این چه طرز رفتاره؟! مگه تو کی هستی که به من میگی گندزاده؟

این سوال در ذهن دراکو تکرار شد. من کیم؟؟ من کیم؟! ناخودآگاه پوزخندی گوشه لبش جا گرفت به سمت جلیقه اش رفت و همین طور که آنرا از روی زمین برمیداشت زیر لب زمزمه کرد.

-من کیم؟!

بعد به سمت میرتلی که حالا ترسیده بود برگشت و با صدایی نچندان بلند اما رسا ادامه داد.

-من دراکو مالفوی هستم. همون کسی که تمام گندزاده ها رو نابود میکنه و از هری پاتر می بره!!

پوزخندش عمیق تر شد و از دستشویی بیرون رفت و میرتل رو با دنیایی از سوال تنها گذاشت.


خوب بود... یکم اشکالات ریز ظاهری داشتی. ولی در کل خوب بود. یه نکته فقط بگم: استفاده از یک علامت تعجب یا سوال هم کافیه. تعداد بیشترش جمله رو تعجبی تر و سوالی تر نمیکنه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/1/23 17:30:29
... This game will not end before I said
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 فروردین 1399 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 3 کارگاه داستان نویسی

اونروز هم مثل روز های قبل بود پر از خستگی، پشیمانی، حسرت و تنهایی..

از پشت میزش بلند شد و آرام آرام در حالی که شنل بلندش را دنبال خود می کشید به سمت کمد کوچک توی اتاق به راه افتاد. جلوی کمد توقف کرد دستان لرزانش را به سمت کشو دراز کرد و آنرا گشود. با باز کردن کشو اشک هایی که مدتی طولانی گوشه چشمش کمین کرده بودند راه خود را باز کردند و روی صورت غمگین سورس جاری شدند. دستش را بار دیگر دراز کرد و عکس داخل کشو را برداشت و در دست گرفت. عکس لیلی...عکس کسی که سورس تمام عمرش را صرف دوست داشتنش کرده بود. کشو رو بست و عقب گرد کرد. روی صندلی چوبی گوشه اتاق نشست و آهسته چشم روی هم گذاشت و گریست و گریست. عکس لیلی رو بوسید و بدون فکر به جلوی آینه نفاق انگیز آپارات کرد.

اتاق مثل همیشه ساکت، نمور و غمگین بود انگار اتاق هم با سورس همدردی می کرد. به سمت آینه قدمی برداشت و باز هم همان تصویر همیشگی که باعث آرامش خاطرش میشد.لیلی...کسی که هیچ وقت مال او نشد...جیمز جسم لیلی را از او دزدید و مرگ روح او را. دستش را روی آینه کشید و باز اشک هایش جاری شدند.

-سورس؟

فورا برگشت و به چهره متحیر دامبلدور نگاه کرد.

-تو اینجا چکار می کنی سورس؟ توی آینه چی دیدی که اینجوری گریه می کنی؟

سورس که متوجه موقعیت شده بود عکس را در جیبش جا داد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. و با لحن سردی گفت:

-چیز خاصی نبود.

و قدم هایش را به سمت راه خروج تند کرد. ناگهان عکس لیلی از توی جیبش بر روی زمین افتاد. دامبلدور بلافاصله عکس رو برداشت و با حیرت به آن خیره شد.

-لیلی؟!

با شنیدن اسم لیلی اشک های سورس دوباره جاری شدند. چوبدستی اش را بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد.

-اکسپکترو پاترونوم

ناگهان آهویی زیبا در هوا به پرواز در امد. و دامبلدور با نگاه گرد شده اش آن را دنبال می کرد و بعد به صورت غمگین و اشک آلود سورس خیره شد.

-بعد از این همه مدت؟
-همیشه...

امیدوارم خوشتون اومده باشه


تلفیق داستانت با بخشی از کتاب جالب بود. لذت بردم.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط draco.malfoy در 1399/1/22 0:23:00
ویرایش شده توسط draco.malfoy در 1399/1/22 0:24:56
ویرایش شده توسط سو لى در 1399/1/22 2:27:36
:he say
?do you believe me-
yeah-
?so, please wait. ok-
ok-

and I waited
... and waited

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.