هری با تعجب و حیرت به اطراف نگاه میکرد
نوع نگاه مردم در کوچه دیاگون برای او عجیب بود
از هاگرید پرسید:
_ چرا مردم به من اینگونه نگاه میکنند؟
هاگرید گفت:
-چون تو پسر منتخب هستی
پسری هستی که زنده ماند
هری متحیر پرسید:
-منتخب ؟منتخب به چی؟
هاگرید جواب داد:تو کسی هستی ک سیاهترین جادوگرن رو شکست دادی
هری پرسید:هاگرید اسم اون ولد....
ناگهان هاگرید مانع ادامه حرفش شد و با لحنی عصبانی گفت:هرگز اسمشو به زبان نیار
تو اورا شکست دادی
هری پرسید:
- ایا او هنوز هم هست
هاگرید پاسخ داد :
-کسی چیزی نمیداند اما اگر هم باشد ضعیف تر از ان است که بتوان تصور کرد
هری به ناکاه خود را در برابر اقای گریگوریچ دید که ب او میگفت این چوب است ک صاحب خود را انتخاب میکند
تو با قدرت نهفته خود و این چوب دشمن خود راشکست خواهی داد
هری متعجب بود همینطور علاقمند به وجود و رفتن به دنیایی جدید
پرسید :-قدرت کدام قدرت؟چوبدست فروش جواب داد :
-اوه خدای من
خواهی دانست اقای پاتر
هاگرید هری را به قطار هاگوارتز اکسپرس رساند
بعد از رسیدن ب هاگوارتز و قلعه هری به شدت اشتیاق داشت اما این اشتیاق او خیلی زود به نگرانی مبدل گردید
پس از دیدن پروفسور مک گوناگال هری و دیگر سال اولی ها به سمت تالار بزرگ هدایت شدند
تالاری بزرگ با فضایی ارام بخش
روز مهمی بود
روز ورود او به هاگوارتز
اما در عین ارامش ترسی نیز حکم فرما بود
ترس اینده ای ک در دستان یک کلاه پوسیده و یک صندالی قرار کرفته بود
مک گوناگال یکی یکی دانش اموزان را صدا میزد
ناگهان قرعه به نام هری افتاد
_هری پاتر؟
برای هری تنها گروهی که مهم بود گروه پدر و مادرش گریفیندور بود لرزان و با نفس هایی بریده به سمت کلاه حرکت کرد و مک گوناگال کلاه را برسرش گذاشت
کلاه:
_خب خب خوب ببین چی داریم ی دانش اموز دیگ
میبینم ک مضطربی
کمی جاه طلبی و حس شجاعت داری خودت چی فکر میکنی؟
هری:
-نه نه نه اسلیترین نه اسلیترین نباشه من نباید اسلیترینی باشم
کلاه:-
-چرا نه تو به اسلایدرین بری بسیار بسیار موفق میشوی و به اهدافت خواهی رسید و درخشان خواهی بود
هری گفت:نه
او ارزو کرد جزو گریفیندور باشد او فکر میکرد هیچ چیزی برای او به این نسبت مهم نخواهد بود
ناگاه کلاه با لحنی عجیب فریاد زد:
-پس گریفیندور خواهان یک عضو جدید و سرسخت است
گریفیندور
هری به سمت گروه جدید خود حرکت کرد
ان روز با همه ترس هایش
بهترین روز برای هری بود زیرا با ترس ها و نگرانی هایش روبرو و اورا مسیری بزرک و مقدر شده قرار داد
پایان
پاسخ:
بازم خوش اومدی به کارگاه!
اگه نکاتی که توی پست قبلیت بهت گوشزد کردمو یه بار دیگه نگاه کنی، تقریبا هیچ کدومش رعایت نشده.
ببخش لحن منو اگه یکمی تنده، ولی باز همون مطلبی بود که گفتم، خیلی سریع پیش رفتی، علائم نگارشی رو رعایت نکردی و مهم تر از همه خلاقیت نداشت و مطلب از خود کتاب بود.نقل قول:
ناگاه کلاه با لحنی عجیب فریاد زد:
-پس گریفیندور خواهان یک عضو جدید و سرسخت است
گریفیندور
هری به سمت گروه جدید خود حرکت کرد
ان روز با همه ترس هایش
بهترین روز برای هری بود زیرا با ترس ها و نگرانی هایش روبرو و اورا مسیری بزرک و مقدر شده قرار داد
ناگاه کلاه با لحنی عجیب فریاد زد:
- پس گریفیندور خواهان یک عضو جدید و سرسخت است؛ گریفیندور!
هری به سمت گروه جدید خود حرکت کرد.
آن روز با همه ترس هایش بهترین روز برای هری بود، زیرا با ترس ها و نگرانی هایش روبرو و اورا مسیری بزرگ و مقدر شده قرار داد.
همونطور که دیدی، هم از لحاظ علائم نگارشی، هم فاصله ی بین دیالوگ و توصیف پست برای خواننده راحت تر شده. پس ازت میخوام به این نکات گوش بدی و با یه نمایشنامه ی بهتر برگردی.
پس فعلا...تائید نشد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




حالا دیگر ماشین به قطار خورده بود و داخل شده بود و از چند سانتی متری رون گذشت. هری هم که دیگر خوب شده بود دنبال رون آمد و رون را به زور آزاد کرد و باهچ هم بلاتریکس و آن مشنگ بدبخت را به بیرون ماشین انداختند و سوار ماشین شدند. حالا کدامیک بلد بودند که ماشین برانند؟ 

او میدانست که با تصمیمش جان دنیای جادوگری را نجات داده است،او خوش حال بود که حتی کلا گروهبندی اعلام کرده بود که او یک گریفندوری واقعیست،می دانست که به زودی به خودش افتخار خواهد کرد.

