جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

187 کاربر(ها) آنلاین هستند (139 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
187 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

مهلت ثبت‌نام به پایان رسیده است و نامزدها می‌توانند در بازهٔ قانونی برنامه‌های خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 3 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 11:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر
نیمه شب خنک تابستانی بود. مردی عصبانی با موهای بلند و دماغ عقابی راهرو قلعه را با گام های استواراش می پیمود. شنل بلند و سیاه اش به کف راهرو خاک آلود مالیده می شد و صدا تق تق کفش هایش سکوت آنجا را برهم زده بود. بله هاگوارتز‌آرام تر و ساکت تر از هر زمان دیگری بود و تابلو ها تک تک به خواب آرامی می رفتند وجه مشترک همه آن نقاشی های رو دیوار یک چیز بود: دلتنگی! آن ها دلتنگ جادو آموزان نوجوان بودند که با شور و شوق و البته کمی بازیگوشی به دنبال یادگیری سحر در این قلعه باشکوه روزهایشان را سر می کردند. اما این مرد نه....! برای او هیچ چیز این قلعه فرق نمی کرد! چه جادو آموز و استاد در آنجا باشد چه نباشد! فقط زندگی در کنج دخمه اش مهم است و بس
. از پله ها که بالا می رود تابلوی پیرمرد جادوگری در قرون وسطا که چهره مهربانی داشت با علاقه از مرد پرسید: چند روز به سال تحصیلی جدید مانده؟ و آن مرد که اسنیپ نام داشت با کنایه گفت: همینطور به علافی ات ادامه بده چند روز دیگه میان. پیرمرد که از این حرف اسنیپ ناراحت شده بود گفت :هی... اسنیپ با اخم گفت: خفه شو عجوزه پیر.
و با تندی از پله ها بالا رفت و به طبقه جدیدی رسید. در آن سالن شمع جادویی وجود نداشت و بسیار تاریک بود ولی آن مرد ترجیح داد از چوبدستی اش برای روشنایی آنجا استفاده نکند زیرا آنجا خوب می شناخت و حتی اگر چشمانش بسته بود نیز می توانست ادامه دهد چون با آن سالن خیلی خاطره دارد!
روبروی دیواری ایستاد دست در جیب شنلش کرد و کاغذی را بیرون آورد. روی کاغذ با خط بسیار زیبا نوشته بود:
سورس عزیز، امیدوارم حالت خوب باشد نقشه ام دارد تا حدودی کامل می شود فقط از تو یک کمک دوستانه می خواهم آن هم این است که وارد اتاق ضروریات شوی. در میان اسباب و اثاثیه مخفی شده آنجا آیینه بزرگ باستانی وجود دارد که به آیینه نفاق انگیز مشهور است. ماموریت من به تو این است که با توانی های جادویی ات آیینه را برسی کنی و ببینی که آیا مکان خوبی برای مخفی سازی سنگ جادو هست؟
ارادتمند تو آلبوس دامبلدور
اسنیپ با خواندن آن تکه کاغذ ابتدا به فکر رفت و یاد جمله درون نامه افتاد: ماموریت من به تو... و دون ذهن خود پوز خندی زد و به خود گفت انگار که غلام این پیرمرد دیوانه هستم سپس کاغذ را مچاله کرد و درون جیبش گذاشت. سریع روی اخمویش به دیوار کرد و از روی عمد با صدا بلند گفت: خودت که می فهمی چی تو ذهنم می گذره، بذار وارد آن جا شوم!
در کثری از ثانیه دیوار تغییر شکل داد و در وسط آن در چوبی بسیار بزرگی که قدیمی بود و از جنس چوب گردو بود پدیدار شد و اسنیپ بدون هیچ گونه تغییر حالتی در صورت اخمویش از در رد و وارد اتاق ضروریات معروف هاگوارتز شد.
با بی میلی تمام درخواست شمع های آویزان نزدیک سقف کرد و خواسته اش برآورده شد و آنجا روشن شد. نمی توان آن سالن را چه نام گذاشت!‌پر بود از اسباب و وسایل قدیمی و ازنظر اسنیپ چندش آور! مرد بدون اتلاف وقتی چوب دستی اش را بالا آورد و از نوک چوبدستی اش نوری آبی پدید آمد و از نوک چوبدستی خارج شد و دور تا دور سالن چرخید و ناگهان بالای یک شی بزرگ و خاک خورده ایستاد. اسنیپ به سرعت دور تا دور سالن رفت تا به آنجا برسد و ناگهان آیینه قدیمی بسیار بزرگی دید او تا بحال آیینه ای به این بزرگی ندید بود دور تا دور آن چوب طلایی بود که بالای آن نقش زیبایی را درست کرده بود زیر آن هم یک سری کلمات بی ربط و بی معنی حک شده بود که او وقتش را صرف رمز گشایی آن نکرد. او با احتیاط بسیار روبروی آیینه ایستاد و به با صدایی مرموز به آیینه گفت: قابلیتت رو به من نشون بده.
نگاهش سرد و بی روح بود، قیافه اش بی تفاوت و کمرش خمیده که ناگهان انگار اتفاق بسیار بزرگی برای او افتاد نمی دانست که اتفاق خوبی است یا بد یا حیله است فقط انگار روح و روان رفتار و شخصیت او در کثری از ثانیه بسیار تغییر کرد مانند نگاه نوزاد به مادر به آیینه نگاه می کرد این آیینه انعکاس تصویر خودش را نشان نمی داد بلکه اسنیپی شاد و سرحال و بدون هیچ غمی در دنیا عاشقانه دست در دست زنی زیبا گذاشته بود. زنی با قد بلندی گیس های بلند و قرمز و ظاهری بسیار مهربان که به اسنیپ درون آیینه عاشقانه نگاه می کرد . اسنیپ واقعی گیج شده بود سرش را مدام می خاراند که زن سرش را روبروی او چرخاند و با صدای ملایم زمزمه کرد:سورس... قلبش فرو ریخت نزدیک بود که سکته کند. آرام نجوا کرد:لیلی؟ و زن سرش با خوشحالی به معنای آره تکان داد. اشک در چشمانش جاری شد خاطره های آن زن مغزش را درگیر کرده بود. در دل خود محکم خطاب به آیینه گفت: می زاری بغلش کنم یا بوسش کنم؟ لیلی سرش را چرخاند و مشغول نوازش سر اسنیپ درون آیینه شد. او با حسرت به منظره نگاه می کرد و آرزو می کرد کاش هیچکدام آن اعمال در گذشته اتفاق نمی افتاد: مرگ لیلی، ازدواج لیلی و پاتر، لو دادنشان توسط سیریوس دورو. در آن موقع با حسرت در دلش بیان کرد ای کاش اتفاقات گذشته اصلاح شود... که ناگهان لیلی سرش را رو به اسنیپ واقعی گرداند وبا تردید از او پرسید:هنوز دوستم داری؟ اسنیپ با عجله سرش را چرخاند و تایید کرد. سپس لیلی در آیینه با التماس و صدای بلغز آلود به او گفت:خواهش میکنم سیوروس مواظب پسرم باش مواظب هری باش او هیج کس را ندارد. سیوروس که از ناراحتی لیلی بسیار غمگین شد گفت :حتما حتما!لیلی که اشک در چشمانش جمع شده بود آرام گفت:آخرین درخواست و خواهشم اینه...اون پسر بچه چیزی که منو به یادت میاره پس اگر می خای هنوز در قلبت باشم ازش محافظت کن!اسنیپ دیگر طاقت گریه زن را نداشت و رویش را برگرداند و اصلا دیگر دستور دامبلدور برای او ذره ای اهمیت نداشت حتی اگر اشتباهش منجر به بازگشت لرد سیاه شود!حالا او ماموریتی مهم برای تنها عشق زندگیش دارد که باعث می شود دوباره او را به یاد بیاورد. با گام های سنگین و هدفی جدید اتاق را ترک کرد تا بالاخره بعد از مرگ لیلی هم که شد بازهم عشق اش در قلبش زنده شود.

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

هم خلاقانه بود و هم توصیفاتت با جزئیات و سنجیده بود که باعث شد خیلی خوب با شخصیت ها و احساساتشون همراه بشم.

فقط یه سری نکات ظاهری هست. یه مثال برات میزنم:
نقل قول:
ناگهان لیلی سرش را رو به اسنیپ واقعی گرداند وبا تردید از او پرسید:هنوز دوستم داری؟ اسنیپ با عجله سرش را چرخاند و تایید کرد. 

نکته اصلی دیالوگ هاست. دیالوگ ها باید توی پست مشخص و برجسته تر باشن. برای این کار، با یه علامت "-" در ابتدای دیالوگ ها، اول دیالوگ بودنشونو مشخص می کنیم. بعد با دوتا اینتر، توصیفات زیرشو ازش جدا می کنیم.

"ناگهان لیلی سرش را رو به اسنیپ واقعی گرداند و با تردید از او پرسید:
-هنوز دوستم داری؟

اسنیپ با عجله سرش را چرخاند و تایید کرد."


نکته بعدی...پاراگراف هاتو با دوتا اینتر از هم جدا کن. این فاصله ها باعث میشه پستت از حالت فشرده خارج بشه و نظم بگیره و خواننده با نگاه اول حس بهتری بهش پیدا کنه.

یه سری نکات هم در مورد زمان افعال و علامت گذاری هات هست که فکر نمی کنم بتونه جلوی ورودت رو بگیره. مطمئنا توی ایفا با تمرین بیشتر حل میشن. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط pearwizard در 1399/2/10 11:38:51
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/2/10 14:36:50
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1399 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 6

نمیدونم باید از کجا شروع کنم ! دوست ندارم زیاد به عقب برگردم،مثلا اون جایی که یه نامه به

دستت میرسه و این حرفا !دوست دارم از همین الان شروع کنم !همین الان ! الان ! که یه کلاه

سخن گو روی سرم هست ! البته من این اسم را روش گذاشتم،چون این اسم واقعا بهش

میاد.برای من مهم نیست که این کلاه منو توی چه گروهی قرار بده ! البته این هم بگم که اگه

گروهم برای من مهم باشه از خانواده ای نیستم که برای کسی مهم باشه تو چه گروهی بیفتم !

ـ پس برات مهم نیست که توی په گروهی بیفتی ! هان ؟

ای کلاه بی خاصیت اخه تو چی میگه دیگه .

ـ فکر کنم خوابت برده اره ؟ جواب من رو بده !

به دروغ به کلاه گفتم : چرا ! چرا ! برای من خیلی مهمه !

البته اگه خجالت را کنار بگذارم یه جوری دروغ گفتم که فکر میکنم اسنیپ هم خنده اش گرفته باشه !

ـ مگه من بهت گفتم حرف بزنی ؟

با من و من جواب دادم:خوب آر......

ـ حرف نزن ببینم !

انگار این کلاهه دیونه است ! از این به بعد باید صداش بزنم کلاه سخنگو دیوانه ! سه ساعته داره روی کله من حرف میزنه !

ـ خب بزار ببینم تو چه گروهی بندازمت ؟ هافلپاف ! گریفیندور ! هافلپاف ! گریفیندور ! میتونی توی هافلپاف پیشرفت کنی !

نه نمیتونی،ولی شاید هم بتونی ! گریفیندور به درد تو نمیخوره ! نه اصلا به درد تو نمیخوره ! پس تو میری تو گروه ......

درسته گفتم گروه برای من مهم نیست ولی حالا دوست داشتم برم ت گروه هافلپاف ! یعنی من واقعا میتونم برم تو گروه هافلپاف؟

ـ پس تو میری تو گروه اسلیترین ! اره اون جا میتونی واسه خودت کسی بشی !

یکم پوستم سرخ شده بود،کلاه را از سرم در اوردم و رفتم تا سرنوشتم را توی گروه اسلیترین بسازم.


تصویر تغییر اندازه داده شده


------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

خلاقیت و نوع نگاهت به داستان رو دوست داشتم.

فقط یکم نکات ظاهری در مورد علامت گذاری ها و پاراگراف بندی هات هست. مثلا نیازی نیست بین علامت ها و پایان جمله ت فاصله بذاری. مثل اینجا...

نقل قول:
ـ پس برات مهم نیست که توی په گروهی بیفتی ! هان ؟

بهتر بود این شکلی بشه:

"ـ پس برات مهم نیست که توی چه گروهی بیفتی! هان؟"

یکمم زیاد با اینتر آشتی!
مثلا جاهایی توی پستت هست که هنوز جمله ت تموم نشده ولی اینتر زدی. مثل:

نقل قول:
البته من این اسم را روش گذاشتم،چون این اسم واقعا بهش 

میاد.برای من مهم نیست که این کلاه منو توی چه گروهی قرار بده !

اینتر رو زمان هایی می زنیم که مثلا یه موضوع تموم شده و می خوایم یه موضوع دیگه رو مطرح کنیم یا می خوایم یه دیالوگ رو از توصیفات زیرش جدا کنیم. در حالت عادی و مخصوصا وقتی جملاتت هنوز کامل نشده بهتره اینتر نزنی.

"البته من این اسم را روش گذاشتم، چون این اسم واقعا بهش میاد.

برای من مهم نیست که این کلاه منو توی چه گروهی قرار بده!"


چون مطمئنم با ورودت به ایفا این اشکالات ظاهری هم حل میشن. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد.لاس در 1399/2/9 0:43:35
ویرایش شده توسط لرد.لاس در 1399/2/9 0:45:26
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/2/9 1:16:12
زنده باد هافلپاف

زنده باد ولدمورت
داستان اسنیپ و آینه نفاق انگیز
ارسال شده در: یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس سوم
اسنیپ در راهرو ها راه می‌رفت و زمزمه می کرد:« اون پسره جیمز پاتره! اما پسر لی لی هم هست!».
اولین روزی بود که هری را دیده بود و هنوز نمی دانست باید از او متنفر باشد یا نه. او از جیمز متنفر بود اما عاشق لی لی بود.همان طور که در راهرو ها قدم می زد ناگهان خود را جلوی دری مخفی دید.بر روی آن دست کشید و در باز شد. به آرامی وارد اتاق شد و جایی مثل انباری دید. به سمت آینه آن طرف اتاق رفت.به محض نگاه کردن به آن فوری خود را عقب کشید و به پشت خود نگاه کرد اما کسی آنجا نبود.وقتی دوباره به آینه نزدیک شد فهمید آن یک تصویر است.لی لی اونز در آینه به او نگاه می کرد و در آغوش او بود. آرزو کرد آن تصویر واقعیت بود.
_ چرا رفتی لی لی؟
در سکوت به تصویر نگاه کرد و لبخند زد.هری از گوشه ی اتاق شاهد این صحنه بود و به اسنیپ نگاه می کرد.
هری به آرامی شنل نامرئی را کنار زد و گفت:« تو مادرم را دوست داشتی؟».
اسنیپ از جا پرید و گفت:« تو از کی آنجا هستی؟ به خاطر تو ده امتیاز از گریفیندور کم میکنم که دیگر شب ها در قلعه پرسه نزنی. حالا به خوابگاه برگرد!».
هری با ناراحتی به خوابگاه برگشت تا آنچه که اتفاق افتاد برای رون تعریف کند.اسنیپ با حسرت به تصویر نگاه کرد و سپس در دخمه ای ناپدید شد.
***

پاسخ:
خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی. هدف ما توی این تاپیک اینه که خلاقیت به خرج بدیم و با خلاقیت خودمون در مورد یه عکس یه نمایشنامه ی کوتاه بنویسیم. سه تا نکته ای که میتونم بهشون اشاره کنم اینه که، یک: روند پستت زیادی سریع بود و میتونستی بیشتر به توصیف فضا و شخصیت ها برسی؛ دو: ظاهر پست اولین چیزیه که خواننده باهاش روبرو میشه و اگه ظاهر پست مرتب نباشه و درست از علامت های نگارشی استفاده نشه؛ مخاطب رو زده میکنه. برای مثال این قسمت پستت رو برات یکمی ویرایش میکنم تا منظورم رو بهتر متوجه بشی:

نقل قول:
به سمت آینه آن طرف اتاق رفت.به محض نگاه کردن به آن فوری خود را عقب کشید و به پشت خود نگاه کرد اما کسی آنجا نبود.وقتی دوباره به آینه نزدیک شد فهمید آن یک تصویر است.لی لی اونز در آینه به او نگاه می کرد و در آغوش او بود. آرزو کرد آن تصویر واقعیت بود.
_ چرا رفتی لی لی؟
در سکوت به تصویر نگاه کرد و لبخند زد.هری از گوشه ی اتاق شاهد این صحنه بود و به اسنیپ نگاه می کرد.


"به سمت آینه ی آن طرف اتاق رفت. به محض نگاه کردن به آن، فوری خود را عقب کشید و به پشت خود نگاه کرد. اما کسی آنجا نبود. وقتی دوباره به آینه نزدیک شد، فهمید آن یک تصویر است. لی لی اونز در آینه به او نگاه می کرد و در آغوش او بود. آرزو کرد آن تصویر واقعیت بود.

- چرا رفتی لی لی؟

در سکوت به تصویر نگاه کرد و لبخند زد. هری از گوشه ی اتاق شاهد این صحنه بود و به اسنیپ نگاه می کرد."


همونطور که می‌بینی هم راحت تر مخاطب می‌تونه بخونه و هم ظاهر پستت تمیز تره، نکته ی سوم هم اندازه ی پستت بود که کوتاه بود. نتیجتا فعلا...
تائید نشد.
با یه نمایشنامه کامل تر پیشمون برگرد، منتظرتیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/2/7 22:17:02
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 10


هری با دهان باز به صحنه خیره شده بود. آنجا کجا بود؟ اصلا شبیه شهر نبود. تا چشم کار می کرد، مغازه اطراف خیابان را احاطه کرده بود. و آنها مغازه های عادی نبودند! وسایلی می فروختند که هری تا به حال آنها را ندیده بود. البته آقا و خانم دورسلی هیچوقت او را به بیرون نمی بردند. اما او مطمئن بود که همچین وسایلی در لندن وجود نداشت!

هری از هاگرید پرسید:
- خواب که نیستم؟ اینجا وسایلی می فروشه که من تابحال ندیدم.
- هری، به نظرت من یه خوابم؟

و ضربه ی محکمی به پشت هری زد.

-آخخخخخ!
-اگه خواب بود دردت نمی یومد!
-هاگرید همه چی برام عجیبه! اینا عادی نیستن.

-هری، هیچکس مثل من توی دنیای شما بزرگ نیست. اینجا هیچکس عادی نیست. همه ی ما یه جادوگریم. و جادوگرا مثل مشنگا نیستن!
- مشنگ؟
- مثل خاله و شوهر خالت! اونا هیچ جادویی ندارن. می خوای همینجوری اینجا وایسی و فقط تماشا کنی؟ بیا هری!

هاگرید دست هری را کشید و او را به میان جمعیت برد. هری به هر کس که از جلویش رد میشد، نگاه می کرد و بعد از خیره شدن به چند نفر، فرق آنها را با آدما(به قول هاگرید مشنگ)فهمید. آدمهای اینجا چوبی در دستانشان داشتند که با آنها کار های جادویی انجام می دادند. اکثریت شنل بلندی می پوشیدند و عجیب تر از همه، سکه هایی بود که به فروشنده می دادند.

هاگرید به هری که با چشم های گشاد شده اطراف را نگاه می کرد، خندید و گفت:
-خیلی چیز ها هست که باید بفهمی. هری من یه کاری برام پیش اومده. این لیستو نگاه کن و وسایلشو تهیه کن. می تونی از بقیه بپرسی. اینم یکم پول.

هاگرید لیست بلند بالایی به اضافه ی هفت سکه ی طلا، چهار نقره و دو برنز به او داد. هاگرید میان جمعیت ناپدید شد و هری را با کلی سردرگمی و خرید تنها گذاشت!
***

پاسخ:
خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی. داستان قشنگی بود، البته جای کار داره، میتونی با شکلک پستتو برای خواننده قابل لمس تر هم بکنی، ولی فاصله ها و پاراگراف بندی هات درست بودن، توصیفای جالبی داری؛ سبک نوشتنت جادوگرانیزه ست. نمیدونم از پستای تائید شده یاد گرفتی یا قبلا بودی. اما اگه شناسه ای داشتی میتونی با یه بلیت به مدیرا خبر بدی تا مسیر کمتری رو هم برای وارد شدن بگذرونی. در نهایت...


تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/2/7 21:15:26
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
"عکس دوازدهم"
هری در حالی که با چوب دستیش بازی می کرد و روی تخت جیر جیرکیش دراز کشیده بود، خودخوری می کرد.
_ عالی شد. حالا مجبورم این ترمم رو از دست بدم. اینجا از جهنمم بد تره!
یه دفعه صدای تق تقی از پشت پنجره شنید.با احتیاط از جاش پاشد. بیرون رو نگاه کرد و از خوشحالی داد زد. هرمیون و رون پرفسور با ماشین پرنده ی آبی اومده بودن دنبال هری.
ناپدری بد جنسش گفت: هی داری چی کار می کنی؟ آرومتر... چه خبره اون بالا.
هری چند ثانیه به در خیره شد. پرفسور دامبلدور وردی اجرا که تمام قفل و موم پنجره باز شد.
رون گفت: بدو معطل چی هستی! نکنه منتظری بابات بیاد نزاره سوار شی.
هری با دست پاچه ساکش رو گذاشت صندوق عقب ماشین. مي خواست جغدش رو برداره که ناپدریش قفل در رو باز کرد اومد تو.
- ها پسر احمق می خواستی از دست من فرار کنی؟
ناپدری بد جنس هری خواست به هری نزدیک بشه که هری با یه ضربه پخش زمین کردش.
هری با کمک پرفسور سوار ماشین شد و به سمت هاگوارتز رفتن.
تو راه هری به این فکر کرد که درسته خانواده و خونه نداره اما دوستاش مثل خواهر و برادراش و معلمين هم مثل پدر و مادرش می مونن.
وقتی از دور هاگوارتز دیده شد هرمیون با دوربین دریا نوردی نگاهی به مدرسه انداخت و
گفت: فکر کنم دیر رسیدیم در رو بستن.
همه برگشتند و به پرفسور نگاه کردن و پرفسور هم معنی نگاه اون ها رو فهمید. پرفسور رو به رون کرد و گفت روی سقف فرود بیا.
همه برگشتند و با تعجب به پرفسور نگاه کردن.
هری گفت: چطوری وقتی همه تو اتاقاشون هستن و می بینن و گزارش می دن؟
پرفسور نگاه معنی داری کرد و ساکت شد. رون ماشین رو با خدا خدا کردن فرود آورد. هم سقف و هم ماشین آسیب دیده بودن.پرفسور دامبلدور وردی اجرا کرد که بچه ها ( هرمیون و هری و رون) تو اتاقاشون ظاهر شدن و ماشین و سقف هم در کمال تعجب سالم شدن.
The end

------
پاسخ:

هدف از دادن این عکس ها این نیست که ما فقط اون بخش از کتاب یا حتی فیلم های هری پاتر رو بازنویسی کنیم. هدف نشون دادن خلاقیت و گسترش دادن داستان در قالب اون عکسه. سعی کن فراتر از کتابو فیلم و از زاویه ای دیگه به عکسا نگاه کنی.

ازت میخوام یکم بیشتر روی توصیفاتت کار کنی. خیلی سریع از اتفاقات گذر نکن. یکم مکث کن و درباره فضای مکانی پست و احساسات شخصیت ها بهمون بگو.

غیر از این نکات محتوایی، یه نکته هم هست برای ظاهر پستت:
نقل قول:
هری با دست پاچه ساکش رو گذاشت صندوق عقب ماشین. مي خواست جغدش رو برداره که ناپدریش قفل در رو باز کرد اومد تو.
- ها پسر احمق می خواستی از دست من فرار کنی؟
ناپدری بد جنس هری خواست به هری نزدیک بشه که هری با یه ضربه پخش زمین کردش.

برای اینکه پستت فشرده نباشه و ظاهر پستت هم بهتر بشه، همیشه بعد از دیالوگت دوتا اینتر بزن تا توصیف زیرش ازش جدا بشه و دیالوگ خودشو بهتر نشون بده. یعنی اینطوری:

هری با دست پاچه گی ساکش رو گذاشت صندوق عقب ماشین. می خواست جغدش رو برداره که ناپدریش قفل در رو باز کرد اومد تو.
-ها پسر احمق می خواستی از دست من فرار کنی؟

ناپدری بد جنس هری خواست به هری نزدیک بشه که هری با یه ضربه پخش زمین کردش.


پس لطفا یه پست دیگه برامون بنویس و نکاتی هم که بهت گفتم رو رعایت کن. منتظرت هستیم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/2/6 19:28:37
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/2/6 19:31:07
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 5 اردیبهشت 1399 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
"عکس هشتم"

نویل لانگ باتم... یه بچه‌ی دائم الاشک دم مشک؛ طبق معمول تو اتاق مدیر اشک ریزون و با صورتی سرخ و چشم هایی کبود و دهنی پر داشت از مالفوی شکایت میکرد که غذاشو دزدیده.
-آقای دامبلدور اون نه تنها غذامو دزدید قبلش منو هم کتک زد!
در همین حین رون ویزلی در زد و اومد تو اتاق؛ یه نامه تو دستش بود جلو اومد و نامه رو روی میز گذاشت.
-آقای دامبلدور این نامه رو هاگرید داده.

اینو گفت و رفت و لانگ باتم همچنان با دهنی پر از کیک و شربت داشت ناله میکرد.
-آقای دامبلدور ببینین قوزک پام هم کبود شده.

اما دامبلدور توجهی به نویل نداشت و بیشتر حواسش به نامه بود؛ نامه جوری بسته شده بود که با دست باز نمیشد و حتما باید با چاقو باز میشد دامبلدور به چاقوی کثیف و کیکیِ تو دست نویل نگاهی انداخت و از فکر کردن به این که نامه رو با اون چاقو باز کنه هم پشیمون شد؛ کلاه رو آورد.
- شمشیر گودریک!

شمشیر رو از غلاف بیرون کشید و نامه رو باز کرد.

"فلش بک"
جغد سیاه چشم سفید وارد هاگوارتز شد،هری پاتر و رون ویزلی که پیش هاگرید نشسته بودن و داشتن در مورد اژدها با هم حرف میزدن جغد رو دیدن؛ هری به سمت هاگرید برگشت.
-اوه هاگرید یه جغد داره میره سمت دفتر مدیر!

رون اما بدون توجه به نامه داشت درمورد اژدهای رویاهاش حرف میزد.
-اره یه اژدهای ولزی سبز رنگ چشم قرمز .. حتما خیلی بانمکه.
هاگرید به جغد نگاه کرد.
-نه! نه! به شکل عجیب و چشم های سفیدش نگاه کن این حتما یه جغد انتحاری از طرف اسمشو نبره که میخواد دفتر پروفسور منو منفجر کنه!

هاگرید سنگ بزرگی تو دستش گرفت.
- به نام محفل!

و به سمت جغد پرت کرد؛ جغد روی زمین افتاد. پا و بال سمت راستش اسیب دیده بودن و بال سمت چپش شکسته شده بود.
-هاگرید ببین یه نامه دستشه چرا این بلا رو سر این جغد معصوم آوردی؟!

هاگرید با اشک از جغد معذرت خواهی کرد.
-هری این جغد رو بیار تو خونه من برم ببینم این نامه چی چی توشه.

هاگرید نامه رو باز کرد و خوند و از شدت نگرانی شروع به لرزیدن کرد دستش به قهوه روی میز خورد و قهوه روی نامه ریخت.
-وای الان چه خاکی به سرم بریزم!

هاگرید با عجله مدادی برداشت و شروع به نوشتن کرد...

"بعد از آن"

دامبلدور نگاهی به نوشته و دست خط عجق وجق و ناخوانای هاگرید که پر از غلط املایی بود انداخت و شروع به خوندن نامه کرد.
- به گفطه‌ی بانک سنگ جادو دضدیده شده!

دامبلدور با تعجب و سراسیمه از اتاق رفت بیرون تا ببینه چه اتفاقی افتاده.
از توی اتاق صدای لانگ باتم میومد.
- آقای دامبلدور .. آقای دامبلدور .. کجا میرین؟ آقای دامبلدور!

"توی اتاق"
-یعنی اقای دامبلدور کجا رفت؟ بذا برم دنبالش.

چشم نویل به کیک بزرگ دامبلدور که روی میز برق میزد خورد.
-اوه چه تیکه کیک بزرگ و جذابی! یعنی اگه اون رو بخورم اقای دامبلدور ناراحت میشه؟

ملچ ملوچ ملچ ملوچ...

------
پاسخ:

خیلی خلاقانه بود...لذت بردم. حساسیت هاگرید هم روی دامبلدور بامزه بود. مطمئنم با ورودتون به ایفای نقش خیلی بهترم میشین. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/2/6 0:19:17
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
در را پشت سرش می بندد، کارهایی که نباید انجام دهد را در ذهنش مرور می کند: سر و صدا نکند، حرف نزند، سعی نکند هدویگ را از قفسش خارج کند؛ به نطر کار ساده ای ست. وقتی بر میگردد ناگهان یک جن خانگی را می بیند که کنار تختش ایستاده.
_ هی تو دیگه کی هستی؟
_ دابی قربان، دابی یه جن خونگیه.
هری ابروهایش را بالا می اندازد!
_ اینجا چیکار میکنی؟
_ دابی دلش کیک توت فرنگی می خواد قربان.
_ خب به من چه ربطی داره؟
_ اسمشو نبر کیک توت فرنگی دابی رو خورده قربان، دابی دلش کیک توت فرنگی می خواد قربان.
_ انقدر به من نگو قربان. در ضمن من کیک توت فرنگی ندارم.
_ باشه هری پاتر. ولی دابی توی آشپزخونه کیک توت فرنگی دیده.
_ اون برای من نیست، من نمی تونم برات کیک بیارم. عمو ورنون در اتاقو قفل کرده.
_ ولی دابی می تونه بازش کنه، به شرط این که هری پاتر بهش کیک توت فرنگی بده.
دابی دستهایش را در هم قلاب می کند و سرش را به زیر می اندازد.
_ چطوری می خوای درو باز کنی؟
_ با جادو هری، دابی بلده جادو کنه. همه ی جن های خونگی می تونن.
_ نه دابی، اگه اینجا جادو کنی منو از هاگوارتز اخراج می کنن. من اون جا رو دوست دارم...
هری سرش را پایین می اندازد و به آرامی می گوید:
_ در واقع اون جا تنها جاییه که دارم.
_ دابی هری رو ناراحت کرده؟ نه نه, دابی بد, دابی احمق.
دابی سرش را به میز کنار تخت هری می کوبد و به خودش فحش می دهد. اما هری نگران است و با نگرانی می گوید:
_ نه دابی، نکن، نه تو منو ناراحت نکردی، خواهش می کنم این کارو نکن.
دابی در حالی که سرش را از توی میز شکسته در می آورد می گوید:
_ راست می گی؟ دابی کسی رو ناراحت نکرده؟ (هورا می کشد) دابی کسی رو ناراحت نکرده!
_ هی آروم باش( دستش را جلوی دهانش میگیرد) انقدر سر و صدا نکن.
_ هری، دابی دلش کیک توت فرنگی می خواد. میشه کیک توت فرنگی بیاری؟
_ نه دابی نمی تونم.
_ پس دابی خودش میره و کیک توت فرنگی برمیداره.
_ اوه نه دابی نه!
اما دیگر دیر شده است. دابی در را باز میکند و کیک را به اتاق بالا میاورد و در یک چشم برهم زدن آن را می خورد. از پایین صدای داد خواهر عمو ورنون می آید:
_ کیک کجا رفت؟
عمو ورنون سعی می کند خواهرش را آرام کند. هری در اتاق بالا نگران است و دابی معلوم نیست کجا رفته. امشب حتما تنبیه خواهد شد.
هری و دابی در اتاق هری شماره11

----------
پاسخ:
نوشته تون تقریبا قابل قبول بود. اگرچه میشد خلاقانه تر هم نوشت و سوژه های مختلفی از عکس ساخت. باید جوری نوشت که خواننده پست جذب بشه. هدف بازنویسی داستان هری پاتر نیست یا حتی دوباره نوشتن اون ولی با تغییرات کوچک. هدف اینه که ببینیم چقدر می تونید به کل داستان اصلی پشت عکس رو دستخوش تغییر کنید و بازی کنید باهاش. توصیف ها و فضاسازی هاتون اگرچه یه سری حداقل ها رو دارن ولی میتونن پخته تر باشن و در عین اختصار، طیف گسترده ای از ابعاد فیزیکی و روحی مربوط به شخصیت ها و همینطور محیط رو در بگیرن. تصور میکنم بعد از ورود به ایفای نقش خیلی از اینها تدریجا پیشرفت کنن. یه مقدار روی ظاهر پست تون هم باید کار کنید. در هم نوشتن و رعایت نکردن فواصل بین دیالوگ ها و توصیفات مقداری به هم ریخته قالب کلی نوشته تون رو. به هر جهت، همونطور که گفتم، قابل قبول بود.
تایید شد!


مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/2/3 22:58:44
تو قلبت نگهش دار
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1399 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
👤هی هی نگاه کن، اون پسره هری پاتره که توگروه اسلایترین هاست.

👤آره دیگه میگن اسمش آلبوسه.

👤واقعا! انگار این بار اسلایترین ها میزبان پاترها شدن...چه مضحک! بیاین بریم.

آلبوس دیگربه شنیدن این جملات عادت کرده بود؛ به شنیدن حرفهایی که اورا باپدرش قضاوت میکردند واز اوانتظار هری پاتربعدی شدن راداشتند ولی کافی بود اوتصمیمش بعنوان آلبوس پاتر زندگی کردن بود نه بعنوان پسرهری پاتر معروف قلمدادشدن واولین گام این کار راکلاه گروهبندی انجام داده بودوحالااوست که درمیان اسلایترین هاپشت میزغذا نشسته است.

👤سلام من براون همیلتونم... میتونی برونی صدام کنی.. اممم میشه اینجابشینم؟
برونی موهای سیاه فرفری داشت درنگاه اول زخم روی دماغش خودنمایی میکرد. درحالیکه کنار آلبوس می نشست کمی از نوشیدنی که همراهش بودرا مزه مزه کرد.

آلبوس: سلام منم آلبوس سروس پاترم، آره حتما.

برونی ناگهان چشمانش متوجه او شدو درحین اینکه شوقی توام باتعجب درصدایش موج میزدگفت: تو پسر هری پاتری؟همون پاترمعروف؟؟

آلبوس لبخندی زدوگفت:آره خب.

برونی که سعی میکرد تا کتلت ماهی گوش حلزونی رادرگوشه لپش جابدهد تامجالی برای صحبت بیابدگفت:
ایول پسر... حالت چطوره؟ حتما ازاینکه اینهمه تو دنیای جادوگرا معروفی خیلی بهت کیف میده، آره؟!

آلبوس: خب دردسرشم زیاده، دماغت چیشده هوم؟؟

برونی خندید:
قصه اش برای من که خیلی دردآوره ولی بقیه ازشنیدنش ریسه میرن.. اینو ولش کن کدوم اتاقی هستی؟

آلبوس: نمیدونم،تازه واردم هنوز خوابگاه نرفتم.

👤هی برونی چرا اونجا نشستی ؟ پاشو بیا اونجا مسابقه جنگ چنگالهاست اونوقت تو اینجایی؟ لعنتی من روت شرط 23تا شکلات غورباقه ای بستم.
آلبوس دختری با موهای خاکستری و چشمان درشت رادید که درحال غرغر کردم بسمت آنها نزدیک میشد.

برونی با شیطنت درحالیکه به آلبوس اشاره میکردگفت:
اونجا رو ول کن شرط بندی اصلی اینجانشسته جسیکا... این پسر هری پاتر مشهوره ببین.

جسیکا با ناباوری رو به فردی که برونی اشاره میکرد گفت:
نکنه بازم داری باشوخیای بی مزه ات دستم میندازی... برونی قسم میخورم این بار نمیزارم از زیر جادوم جون سالم به درببری...

برونی بانگرانی به او توپید:
باورکن شوخی نمیکنم ..هی آلبوس بهش بگو تو پاتری بگو دیگه...

آلبوس با بی خیالی گفت:خب که چی؟

جسیکا که موشکافانه سرتاپای آلبوس را دیدمیزد ،رو به برونی کرد:
اگرپسر پاتره چرا تو گریفیندورها نیست؟همه پاترها که اونجا میرن هان؟؟!

آلبوس که حرصش درآمده بود:
مگه همه پاترها عهدناگسستنی باگریفیندور بستن که حتما برن اونجا؟!!

جسیکا جاخورده بود:
نه خب...نه من منظورم این نبود...
وبرای برای پایان دادن به این بحث نفس عمیق توام بالبخندی کشید وافزود:
من جسیکا کراسینگمرم واز ارشدای اسلایترین وهمینطور عضوگروه کوییدیچ هاگوارتزم خوشحالم که میبینمت... اممم دوست داری بیای اونطرف مسابقه رو ببینی، حتما خوشت میاد.

چندی بعد آلبوس خودرا میان انبوهی ازدانش آموزان اسلایترینی آنسوی میز تالار یافت.همانطور که همگی آلبوس را دربین سوالات متعددی درباره خودش والبته پدرش دربرگرفته بودند،او ناچاربود کم وبیش کمی به کنجکاوی آنها پاسخ بدهد.

👤پدرت خیلی باحاله نه؟ باهات دوئلم میکنه؟؟

👤معلومه که آره احمق...هری پاتر خیلی قویه و تنها کسیه که اسمشو نبر رو نابود کرد، آلبوس پدرت هرروز چند کیلو گوشت اژدها میخوره؟ من شنیدم بیشتر خام دوست داره تا آب پز، آره؟؟

آلبوس که خنده اش گرفته بود گفت:
بیشتر پودینگ شونزده تخمه دوست داره تا گوشت..

👤نه این امکان نداره...آلبوس حتما نمیخواد راز قدرت پدرشو بروز بده.

👤خب مشنگ معلومه که به هیچکس نمیگه، آلبوس تو هم بلدی به زبون مار حرف بزنی..فیس سیشرا براتیسسسس...هان؟؟

ناگهان صدایی جمعیت را خاموش کرد:
چه آدم مضحکی و چه حرفهای خسته کننده ای.. فکر کنم دوره ی جنگهای بی محتوا وبی ارزش خیلی وقته تموم شده و در حالیکه به مغزش اشاره میکرد افزود:
الان باید روی استعداد وهوشت برای جادوگر اول شدن سرمایه گذاری کنی، چیزی که پاترها هرگز نداشتن.

دختری که با قدی نسبتا بلند ومو خرمایی با نگاهی تمسخرآمیز این کلمات را نسبت به آلبوس ادا کرد و رفت.
در همین حال برونی زیر گوش آلبوس زمزمه کرد:
اون یک ریونکلاویه، من شنیدم جذبش کل هاگوارتز روتحت تاثیرقرار داده...

ولی برونی نمیدانست همین چند کلمه کافی بودتا آلبوس ناقوس جنگ بین اسلایترینها و ریونکلاوی ها را به صدا درآورد.
شایداز موردتوجه قرارگرفتن خسته شده بود ولی هرگز تحمل این که کسی علانابه اصالت و خانواده اش توهین کند را نداشت، پس آن دختر باید تقاص کارش را پس میداد.


ادامه دارد....


-------
پاسخ:
فلسفه "ادامه دارد" آخرش رو درک نکردم خیلی . حتی نمیدونم بر اساس کدوم عکس کارگاه نوشتید چون شماره ش رو هم ذکر نکردید حتی. ولی مهم نیست. تصور میکنم برای هر عکسی هم بخواین می تونید در این سطح نمایشنامه/داستان بنویسید. تقریبا خوب بود. یه سری نکات جزئی هستن که فعلا جای بحث شون نیست و بعد از ورود به ایفای نقش خودتون متوجه میشین. یه جورایی تدریجا و خود به خود رفع میشن. تایید شد.

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Long_night0716 در 1399/2/2 18:01:13
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/2/2 23:27:49
가세미.레일라
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1399 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- پاتر!
این صدای پروفسور اسنیپ، معلم درس معجون سازی بود.
- تو بازم معجون رو ریختی رو زمین! دفعه بعد بهت قول می دم که کاری می کنم که اخراج بشی!
او که خیلی عصبانی شده بود هری پاتر را روی صندلی اش گیر انداخته بود.
- نویل دستش خورد به معجونم و ریخت! تقصیر من نبود!
- بیخودی بهونه نیار! ایندفعه دیگه بهونه هات قبول نمی کنم. دفعه ی دیگه اگه ببینم یه قطره از معجونت رو روی زمین ریختی بهت قول می دم که از مدرسه اخراج می شی!
نفس همه ی بچه در سینه حبس شده بود.
- بهت قول قول می دم دفعه بعد دیگه نمی بخشمت.
کلاس به پایان رسیده بود. پروفسور اسنیپ نگاه سنگینی به هری پاتر کرد و از کلاس خارج شد.




----
پاسخ:
در ابتدای نمایشنامه تون، باید شماره عکس مورد نظر که بر اساس اون نوشتید رو درج کنید. جدا از اون، اگرچه احساس می کنم با یه سری مبانی نوشتن آشنا هستید اما همچنان فکر می کنم کمی نیاز به کار داره نوشته شما و هنوز چیز قابل توجهی نداره که حداقل نیاز ورود به ایفای نقش رو برآورده کنه. کمی خلاق تر و جذاب تر در مورد سوژه داخل عکس فکر کنید و درگیر کلیشه و محتوای ثابت کتاب های هری پاتر نشین. از نظر نگارشی هم سعی کنید بین توصیفات و دیالوگ های شخصیت ها فاصله گذاری رو رعایت کنید. بعضی جاها ممکنه فراموش کرده باشین کلمات رو کامل بنویسید. مثلا به جای "بچه ها" نوشتید "بچه". نوشته شما نسبتاً کوتاه هست که مساله ای نیست در موردش به شرط اینکه جذاب باشه در حالی که کوتاه هست. توصیه می کنم پست های نفرات قبلی که تایید شدند در همین تاپیک رو هم مطالعه کنید و همینطور جواب های زیر پست اونها که متوجه بشین چطوری باید نوشت تا در سطح مناسب ورود به ایفای نقش قرار گرفت.
دوباره با نوشته ای بهتر تلاش کن.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/2/2 23:17:56
همیشه پشتتونم اما نه وقتی مشغول خیانتید
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 1 اردیبهشت 1399 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 1


دامبلدور به تازگی محفل ققنوس را فعال کرده بود این محفل برای مبارزه با لرد ولدمورت ساخته شده که در گذشته پدر و مادر هری پاتر (جمیزپاتر و لی لی پاتر) عضو آن بودند که توسط لردسیاه کشته شده اند .دامبلدور ریاست محفل ققنوس را برعهده میگرد و همچنین دامبلدور تلاش میکرد که وزارت سحر و جادو را قانع کند که لرد ولدمورت هنوز زنده ست و دوباره بازگشته است اما هیچ کس حرف او را باور نمیکرد برای اینکه حرفش را ثابت کند به دلایل قانع کننده ای نیاز داشت که حرفش را باور کنند. او در وزارت خانه سخت مشغول کارهای خود به دنبال راهی بود که او را به لرد سیاه برساند .
در این میان هری پاتر و هرمیون و رون داشتن اطراف وزارت خانه پرسه میزدند که هری متوجه دو مرد که با شنل های سیاه خودرا پوشانده بودند شد و یواشکی سعی به وارد شدن به وزارت خانه بودند هری کنجکاو شد و رفت که سرگوشی بدهد که ببیند موضوع از چه قرار است و توجه کرد یکی از آنها لرد سیاه بود و دیگری که او را همراهی میکرد ایستاد که نگهبانی بدهد که کسی وارد وزارت خانه نشود هرمیون که همراه هری بود به او گفت که یک راه مخفی اون پشت است که میشه وارد وزارت خانه شد باهم دیگه از پشت رفتند و وارد وزارت خانه شدند آلبوس دامبلدور را دیدند ،داشت با لرد سیاه دوئل میکرد و نبرد سختی بین آنها رخ داده بود لرد سیاه ماری غول پیکر را بوجود آورده بود و آن را به جان آلبوس دامبلدور انداخته بود ولی خوشبختاته دامبلدور حریف سرسختی بود و توانست خود را از مار خلاص کند ،دامبلدور بوسیله چوب دستی معروف خود لرد ولدمورت را زخمی کرد در این حین به دامبلدور گفت که هری آن زمان که کوچک بود باید میمرد آن زمان که به خانشان حمله کردم پدر و مادرش را مورد حمله قرار دادم و آنها را کشتم همان جا می بایست کار او را هم یکسره میکردم که الان او را این گونه به مسابقات راهنمایی نکنی اماآن روز مادرش از یک نیروی ناشناخته جاودانی باستانی بسیار قوی استفاده کرد و جانش را فدای پسرش هری کردآن نیرو آنقدر قوی بود که نتوانستم آنجا بمانم و از آنجا گریختم ،.. هری که داشت صحبتهای آنها را میشنید خود را مقابل حرفهای او قرار داد و با لرد سیاه روبرو شد دامبلدور از شدت خشم از یک طلسم بسیار قوی استفاده کرد و لرد سیاه را ناکار کرد و او را از پای در آورد ناگهان نگهبان دم در که همراه لرد بود وارد شد و از جادوی نامعلومی استفاده کرد و بایک چشم برهم زدند ناپدید شدند!؟

هری: گویا که لرد سیاه یک جن مرگخوار را به همراه خود آورده بوده است که اینگونه ناپدیدشدند !؟

دامبلدور: هری مادرت آن روز که جان تو را نجات داد از یک جادوی بسیار قوی به نام جادوی عشق برای محافظت از تو علیه لرد سیاه استفاده کرد و جان خودرا فدای تو کرد همچنین نمیدانم لردسیاه چطور توانسته از آنجا جان سالم به در ببرد و زنده بماند .
هری : پرفوسور حالا باید چکار کنیم ؟

دامبلدور:حالا باهم برویم و تمام اعضای وزارت سحر و جادو را از بازگشت لرد سیاه و مرگخواری که همراهش بود باخبر کنیم ...


تصویر تغییر اندازه داده شده
لطفا این یکی رو قبول کنین برای سعی و تلاش مراحل بعد لطفا





--------
جواب:
صراحت منو ببخشید ولی جدا از مسائل نگارشی که براتون مطرح شد زیر پست قبلی تون، هیچ چیز قابل توجه ای نداشت که در سطح قابل قبول باشه این نوشته تون هم. هدف بازنویسی داستان پشت عکس نیست. تلاش برای خلاق نوشتن هست و توسعه ی یه داستان/نمایشنامه ای که نسبتاً متفاوت باشه. من توصیه میکنم قبل از نوشتن، پست های قبلی همین تاپیک و افرادی که تایید شدند رو بخونید تا دستتون بیاد چطوری باید بنویسید. مایوس نشید ولی مهمه تلاش کنید نوشته تون بهتر باشه قبل از ورود به ایفای نقش.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط esio در 1399/2/1 13:16:05
ویرایش شده توسط esio در 1399/2/1 13:18:11
ویرایش شده توسط esio در 1399/2/1 13:24:25
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/2/2 8:58:58

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.