جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

قلب سیاه همان کسی که می دانی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قلب سیاه همان کسی که می دانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1402 00:22
نمایش جزئیات
قسمت ۱

ناتان داشت با خوشحالی در یکی از راهروهای طویل یک قلعه ی گوتیک باستانی قدم می زد.
- واقعا خوش شانس بودم که در قرعه کشی برنده شدم و شانس زندگی در این قلعه نصیبم شد. الان هیچ چیز نمی تواند حالم را خراب کند.

در همین لحظه کسی با لحنی محکم و سرد ناتان را از پشت سر صدا کرد.
- آقای کاون!

ناتان با خودش فکر کرد:
- هیچ چیز جز راهب ها.

و بعد برگشت و به سمت راهب که مردی با موهای طلایی بلند و چشمان آبی بود، رفت.
- بله برادر راهب؟

- باید به شما بگویم که اصلا خوب نیست شب ها تنهایی در قلعه پرسه بزنید. در گذشته اتفاقات خیلی بدی در این جا رخ داده و آثار آن هنوز حس می شود.

ناتان سعی کرد لبخند دوستانه ای بزند.
- از توصیه ی شما ممنونم، برادر راهب. همین حالا به اتاقم می روم.

راهب سری تکان داد و از آن جا رفت. ناتان هم که به هیچ وجه حرف های راهب را جدی نگرفته بود، به گشت و گذار در قلعه ادامه داد.

همان طور که داشت از یکی از راهروها رد می شد و تابلوهای رنگ روغن را زیر نور مشعل ها نگاه می کرد، ناگهان صدای جیغ گوشخراشی او را از جا پراند. چشمانش گشاد شد و قلبش به تپش افتاد و به سرعت به سمت منبع صدا که اتاقی در انتهای راهرو بود، دوید. درش را باز کرد و تنها با اثاثیه ی خاک گرفته مواجه شد.

در همین لحظه دستی روی شانه اش قرار گرفت و ناتان فریادی زد و از جا پرید.

ولی وقتی رویش را برگرداند، با همان راهب قبلی مواجه شد.
- مرا ترساندید، برادر راهب.

- متاسفم، آقای کاون، چنین قصدی نداشتم. آیا در راه بازگشت به اتاقتان بودید؟

- بله، بله. ولی برادر راهب، شما آن صدای جیغ گوشخراش را نشنیدید؟

- نه، من چیزی نشنیدم.

ناتان با خودش فکر کرد که آیا خیالاتی شده؟ اما صدای جیغ خیلی واضح بود، واضح تر از آن که بخواهد خیال باشد.

- می خواهید شما را به اتاقتان راهنمایی کنم؟ به نظر گیج و پریشان می آیید.

- بله، لطفا این کار را بکنید، برادر راهب.

راهب زیر بازوی ناتان را گرفت و ناتان از نزدیکی ناگهانی او یکه خورد، ولی چیزی نگفت و اجازه داد راهب او را از راهروهای طویل رد کند، از پله ها بالا ببرد و به اتاقش برساند.

- واقعا از شما ممنونم، برادر راهب.

راهب لبخند کوچکی زد و گونه های سفیدش سرخ شد.
- لطفا مرا پطروس صدا کنید.

ناتان هم لبخند زد.
- بله، پطروس.

راهب رفت و ناتان در اتاقش را بست و به سمت تختش رفت و خودش را روی آن انداخت.

همان طور که چشم هایش کم کم گرم می شد و خواب او را فرامی گرفت، ناگهان صدایی در مغزش پیچید.
- کمکم کن!

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قلب سیاه همان کسی که می دانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1402 00:20
نمایش جزئیات
معرفی داستان: ناتان بسیار خوشحال است که بالاخره می تواند در قلعه ی گوتیک مورد علاقه اش زندگی کند، او نمی داند که سرنوشت برایش چه در چنته دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!