جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  187 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  204 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیت: هوش و ذکاوت بالا ، کمی رفتار تند و در عین حال مهربون و دلسوز
باران شدت گرفته بود و لیلی لونا پاتر ، تنها در کوچه ی دیاگون پرسه میزد. اون بارها به خانواده اش ناسزا گفته بود که نتوانستند به دلیل مشغله او را در همچین روز سختی یاری کنند. کوچه بشدت شلوغ بود و هیجان تمام جادوآموزان برای ورود به هاگوارتز حس میشد. البته ، این هیجان فقط مختص جادو آموزان نبود ، بلکه در تک تک نقاط کوچه دیاگون و در بین افراد با رنج سنی مختلف حس میشد.
لیلی کاغذ چروکی را از توی کیفش در آورد و به آن نگاه کرد.
-خب مثل اینکه اول باید برم مغازه ی چوب دستی فروشی آقای اولیوندر...بعدشم باید برم کتابامو بگیرم و بعدش هم...
با صدای رعد و برق به خود لرزید.
-بعدش دیگه به من مربوط نیست و خانواده گرامی باید خودشون یه فکری به حال وسایل بنده بکنن.
با قدم هایی محکم به دنبال مغازه ی چوب دستی فروشی گشت و سر انجام ، اون رو کنار یک مغازه بسته (که حدس میزد کافه ای کوچک و دلنشین بوده باشد) دید
به طرز عجیبی چوب دستی فروشی خلوت بنظر میرسید. لیلی به آرامی در را باز کرد و وارد شد. گویا کسی داخل مغازه نبود ، بنابراین از فرصت استفاده کرد و به جعبه هایی که تا سقف مغازه چیده شده بودند نگاه کرد ، مغازه بسیار کوچک بود ، اما لیلی از شلوغی آن به وجد آمده بود.
در کنار میز فروشنده ، یک راه باریک وجود داشت که لیلی حدس میزد به انبار چوب دستی ها منجر شود.
-سلام
صدای نحیفی رشته ی افکار لیلی را شکست.
-سلام آقای اولیوندر ، راستش...
-بله میدونم ، لیلی لونا پاتر. دنبال چوبدستی مناسبت میگردی آره؟
-درسته ولی شما اسم منو از کجا میدونین؟
اولیوندر پیر ، که پیرمردی لاغر بود روی صندلی پشت میز نشست ، میز بسیار بلند بود و لیلی حدس میزد پایه های صندلی هم از حالت طبیعی بلندتر باشند ، لبخند بزرگی روی صورت مهربون پیرمرد نشست.
-بزار این یه راز بمونه ، درسته که اسمتو میدونم ، اما باید بیشتر باهات آشنا شم تا بتونم چوبدستی مناسبی پیشنهاد کنم...
روی صندلی تکان کوچکی خورد و ادامه داد
-نمیدونم ، شاید والدینت در مورد نحوه کار من بهت گفته باشن. اما راستش اینجا نسبت به چند سال پیش خیلی بیشتر تغییر کرده...
لیلی تعجب کرد ، او سوال های فراوانی از پدر و مادرش پرسیده بود ، اما آنها معتقد بودند تک تک این لحظات را خود لیلی باید تجربه میکرد.
-اما نیازی به نگرانی نیست ، بخش عظیمی از وجود تو رو میتونم ببینم...
تو باهوشی ، تندخویی اما مهربونی ، میتونی سلطه گر باشی و البته شجاعت بسیار زیادی داری...
پیرمرد به اطراف نگاهی انداخت و بالای نردبان بلند اشاره کرد.
-اوه! فکر کنم میدونم چه چیزی مناسبته...
لیلی کمی عقب رفت تا پیرمرد از نردبان بالا برود ، و در همین حین او ادامه داد
-اما بانوی جوان ، این چوبدستی خاص ، به همین راحتی به شما داده نمیشه...
لیلی چروکی به چشمهایش انداخت
-ببخشید ، متوجه نشدم. باید بهای بیشتری بپردازم؟
اما خودش به خوبی می‌دانست که موضوع ربطی به سکه های توی جیبش ندارد.
-نه دخترجوان ، این چوبدستی فقط وقتی توی دست صاحبش جا میگیره که بتونه از امتحان اون سربلند بیرون بیاد.
خشم کم کم در وجود لیلی زبانه می‌کشید
-ببخشید؟من فقط اومدم اینجا چوب دستی بخرم ، من باید بهای این رو بپردازم و تازه از امتحان داخلشم سربلند بیرون بیام؟من وقت زیادی ندارم آقای محترم. اگر میخواین این چوبدستی رو نگه دارین و بهونه میارین ، لطفا یه چوبدستی دیگه به من بدید.
اولیوندر که گویی کمی آزرده شده بود جعبه چوبدستی را به طرف لیلی گرفت.
-بانوی جوان ، من قصد بدی ندارم. این چوبدستی مناسب شماست ، اما دقیقا مثل خودتون پر از رمز و رازه و شما باید اونها رو درک کنین ، اگر چوبدستی دیگه ای بهتون بدم ممکنه با شما سازگار نباشه...
لیلی حوصله دردسر نداشت
-خیلی خب ، پس لطفا امتحان اونرو بگین. کم و بیش معما رو دوست دارم
سعی کرد لبخندی مصنوعی بزند اما در آن ناموفق بود.
-اینجا پل نیست که با جواب دادن به معما از روش رد شی ، باید اونو درک کنی و با تمام وجودت بپذیریش. آیا آماده ای که در جعبه رو باز کنم؟
لیلی نفس عمیقی کشید و آرامی سرش را تکان داد. اولیوندر در جعبه را باز کرد و ناگهان تک شاخی که مانند روح شفاف و آبی رنگ بود از توی جعبه به بیرون پرید. چشمهای لیلی گرد شد و عقب رفت.
لیلی نمی‌توانست اتفاقی که رخ می‌داد را باور کند ، اینجا چه اتفاقی در حال رخ دادن بود؟
فضای اطراف او تغییر کرد و دیگر در مغازه آقای اولیوندر نبود.
نور خورشید چشمهایش را می‌سوزاند، پس باران بیرون از درب مغازه چه شده بود؟
اما نه ، اینجا حتی کوچه ی دیاگون هم نبود!
گویا او در دهکده ای بسیار زیبا چشمانش را باز کرده بود.
خانه های رویایی اطرافش را احاطه کرده بودند و در سمت چپش ، رودخانه ی خروشانی جریان داشت.
لیلی که محو رودخانه شده بود ، با گذشتن یک گروه از پسر های دوچرخه سوار از سمت راستش یکه خورد و کمی عقب رفت.
پسرها که هم سن و سال و یا چند سال کوچیکتر از لیلی بودند با خوشحالی و بدون هیچ دغدغه ای به سمت خانه هایشان در دهکده می‌رفتند.
صدای بلندی رشته ی افکار لیلی را پاره کرد ، یکی از همان پسر بچه ها ، که گویی کم سن ترینشان بود با دوچرخه اش به روی زمین سقوط کرده بود. لیلی با عجله به طرف آن پسر رفت و توقع داشت دوستش هایش به او کمک کنند ، اما خیلی از آنها بی توجه به این موضوع به راه خود ادامه دادند و برخی دیگر که ایستادند تا او را تماشا کنند ، فقط با صدای بلند به او خندیدند.
پسربچه که بیشتر از ۶ سال نداشت ، به شدت آزرده شده بود ، اما تنها چیزی که به آن توجه داشت دوچرخه اش بود که گویی رکاب آن شکسته بود.
هق هق آرام و دردناک پسربچه بلند شد.
-نه..نه..خواهش میکنم!
رکاب شکسته را برداشت و سعی کرد با نهایت زورش ، آن را دوباره به دوچرخه بچسباند.
-الان وقتش نیست ، مامان دیگه نمیتونه برام دوچرخه بخره!
رکاب را روی زمین انداخت و با شدت بیشتری گریه کرد.
لیلی به اون نزدیک شد و کنارش روی زمین نشست ، دستانش را روی شانه های پسر گذاشت و نگاهی به دوچرخه کرد.
-هی...حالت خوبه؟
نگاهی به زانو و دست پسربچه انداخت که خونی شده بود.
-تو زخمی شدی!باید بری پیش مامانت!
سعی کرد پسربچه را بلند کند اما موفق نشد.
پسر کوچک ، همچنان میان دستانش گریه میکرد.
-نمی..تونم...اگه بفهمه...بفهمه ...دو..باره...دو..چرخه..رو...خراب...کردم....منو...میکشه
با گفتن این جملات هق هقش بلند تر شد.
لیلی سعی کرد کمی او را آرام کند.
-اشکالی نداره....یه اتفاق بود و الان سلامتی خودت مهم تره ، من قول میدم که بهت کمک میکنم!
با شنیدن جمله ی آخر پسربچه سرش را بالا آورد، آفتاب سوخته شده بود و از گوشه ی لبش خون می آمد.
-آره!خودشه!تو میتونی به من کمک کنی!
پسربچه به دست چپ لیلی اشاره کرد که تا آن لحظه توجهی بهش نداشت ، زیرا حتی متوجه چوبدستی ظریفی که در دستش بود نشده بود!
-چطور ممکنه...
اطمینان داشت وقتی که به رودخانه خیره شده بود ، دستهایش خالی بودند.
به پسر نگاه کرد و لبخند زد
-اما این چوبدستی برای من نیست...متاسفم ولی با این نمیتونم کمکت کنم...
پسربچه دوباره شروع به گریه کرد.
-نمیخوای کمکم کنی نه؟اینجا هیچ کس نمیخواد به من کمک کنه...
دل لیلی به حال پسربچه سوخت. اما اون واقعا نمی‌توانست کاری کند ، این چوبدستی ازآن او نبود.
اما شاید...
-شاید بتونم یه کاری کنم
اون در خانه ی جادوگر ها بزرگ شده بود و تک تک ورد های آنها هنگام انجام کارهای روزانه را شنیده بود.
ایستاد و خاک روی زانوهایش را تکاند ، چوب دستی را به دست راستش منتقل کرد و با قاطعیت آن را به سمت دوچرخه گرفت.
-ریپارو!
دوچرخه ترمیم شد و به حالت اولش برگشت.
پسربچه از خوشحال جیغی کشید و به بغل لیلی پرید.
-میدونستم!میدونستم!
لیلی لبخندی زد و در اعماق وجودش ، به خودش افتخار کرد.
-درسته که تونستم دوچرخه رو ترمیم کنم ، اما متاسفانه نمیتونم برای زخم هات هم همینکارو تکرار کنم ، لطفا قول بده اونارو پانسمان کنی و دفعه بعد بیشتر مراقب باشی ، باشه؟
لیلی لبخند بزرگی زد و پسربچه سرش را به آرامی تکان داد.
ناگهان دهکده ی اطراف لیلی تاریک شد ، باد شدیدی می‌وزید ، خانه های اطراف دهکده در حال محو شدن بودند ، رودخانه در حال خشک شدن بود و درختان از جا کنده شده بودند. لیلی چشمانش را بست و وقتی آن را باز کرد ، بار دیگر در مغازه چوبدستی بود.
آقای اولیوندر رو به رویش ایستاده بود و با لبخند او را نگاه می‌کرد.
-موفق شدین خانم پاتر ، این هم چوبدستی تقدیم شما. مغزش موی تک شاخه و جنسش از درخت گردوی سیاهه.
امیدوارم موفق باشین
لیلی بهای چوبدستی را پرداخت ،
تشکر کرد و از مغازه بیرون زد.نفس عمیقی کشید و به کوچه نگاه کرد که کمی خلوت تر شده بود.
باران وحشیانه می‌بارید و لیلی بشدت احساس خستگی میکرد ، شاید بهتر بود ادامه خریدش را یک روز دیگر انجام دهد...

خیلی زیبا نوشتی. تا قبل از کلاس‌های هاگوارتز، مشکلات نگارشی مدنظر نیست و فقط خلاقیت شما سنجیده می‌شه و از این نظر به این پست نمی‌شه خورده‌ای گرفت.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/12/9 0:54:04
پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 28 بهمن 1403 01:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی : با نمک ( به خاطر قدش ) ، روحیه جنگندگی تن به تن .

فیلیوس بعد از اینکه با هزار بد بختی تونست وارد کوچه دیاگون بشه از حیرت یک ساعت فقط در حال قدم زدن و دیدن مغازه ها بود .
وقتی داشت از جلوی مغازه ای با نام مغازه شوخی های ویزلی رد میشد ناگهان کسی از مغازه بیرون آمد و او را صدا کرد
فیلیوس به سمت صدا برگشت و البته کسی نبود بجز سیریوس بلک .
سیرویس به سمت فیلیوس رفت و با لبخند به اون گفت« اومیدوارم ازم توی پاتیل درزدار ناراحت نشده باشی بیا میخوام تو رو به چند تا از دوستام معرفی کنم .»
فیلیوس به دنبال سیریوس به داخل مغازه رفت ، مغازه بسیار شلوغ و پر از بچهایی بود که اومده بودن تا وسایل شوخی بخرن .
سیریوس بلند صدا زد « فرد ، جورج بیاین اونی که گفتم توی پاتیل درزدار دیدم رو آوردم »
همین که جمله سیرویس تموم شد مردی با موهای قرمز مایل به نارنجی روی نرده پله کان نشست و سر خورد و کنار فیلیوس ایستاد و گفت « اوه البته سیریوس واقعا بانمکه »
قبل تز اینکه فیلیوس بتواند چیزی بگوید مردی دیگر که دقیقا کپی ای از مرد اول بود از پشت او ظاهر شد و گفت « و همچنین کوتوله »
فیلیوس که عصبانی شده بود تا اومد چیزی بگه سیریوس گفت « ناراحت نشو فیلیوس اسمت همین بود دیگه آره ؟ »
فیلیوس با خشم سری تکان داد و سیریوس ادامه داد « اینا منظوری ندارن ففط میگن تو خیلی ادم با نمکی هستی فقط همین که خب البته این بد نیست اونایی که میتونن با نمک باشن تعدادشون اونقدرزیاد نیست تازه بنظرم تو برخلاف چثه کوچیکت میتونی یه قهرمان دوئل بشی البته اگه استعدادت توی جادو مثل مشت هات قوی باشه »
فیلیوس کمی فکر کرد و سپس لبخندی زد و رو به سیریوس گفت « اوهوم راست میگی حالا که فکر میکنم با نمک بودن جزی از منه و البته بخاطر اون مشت هم معذرت میخوام »
سیرویس که از ختم به خیرشدن ماجرا خوشحال بود به او گفت «خب تا الان چیا رو خریدی ؟ »
فیلیوس ناگهان به یاد آورد که برای چه به آنجا امده بود و گفت « پاک فراموش کرده بودم هنوز هیچی نخریدم »
سیرویس لبخندی زد و گفت «عیب نداره من کمکت میکنم چند جای خوب میشناسم که میتونی وسایلتو از اونکا بخری »
فیلیوس و سیریوس با خدافظی از ویزلی ها به کوچه دیاگون برگشتند .




---
تقابل دوباره‌ت با سیریوس و حرفایی که به هم زدین جالب بود. فقط به نظرم ویژگی‌های شخصیتی مورد نظرت در مورد فلیت‌ویک تو این پست خیلی واضح نبود. با این حال چون توی پاتیل درزدار این ویژگی‌ها رو خوب نشون دادی، دلیلی برای متوقف کردنت تو این مرحله نمی‌بینم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/28 2:15:37
شروع یه زندگی مخفیانه 🕵🏼‍♂️
پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: شنبه 15 دی 1403 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
شخصیت : فراموشکار ماهر

- اَه چرا هر چی فکر میکنم این کلماتی که ریموس گفته بود یادم نمیاد. چیکار کنم ....چیکار کنم ...اهان همینه .
بله همون لحضه کلمات جادویی رو گفت و در کوچه دیاگون باز شد.آنید وارد کوچه شد ....
- عجب جایه همه چی پیدا میشه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد.خب بریم شروع کنیم که چه وسایلی باید بخریم .
- اااااا برگه رو کجا گذاشتم .🤔
ای بابا حتما پیش ریموس موند‌. اگه تبدیل نمیشد تو کافه این اتفاقات نمیفتن عجب شبی هم من به دیدنش رفتم .باید خودم از حافظه م استفاده کنم
خب یه سال اولی به چه چیزی نیاز داره ؟!🤔😐
بله آنید شروع کرد به گشتن مغازه ها تو کوچه دیاگون کرد...همینطوری هم به بچه های دیگه نگاه میکرد که چه چیزهایی میخرن.
یهو چشمش به یه مغازه جالب افتاد اون مغازه چوب دستی فروشی بود.

وارد مغازه چوب دستی فروشی آقای اولیوندرشد.

- سلام سلام کسی اینجا هست من یه چوب دستی....

- سلام عزیزم خوش اومدی نگو ادامشو تو یه چوب دستی میخوای که ...که ....اوف تو دختر باتم بزرگی هستی !؟!

- بله من دختر بزرگه باتم هستم.

- خیلی خوشحالم میبینمت عزیزم به بابات سلام ویژه منو برسون.

خب بریم یه چوب دستی برای تو پیدا کنم دختر خوب .

خب شخصیتت پیچیده ای داری و اصل کار فراموش کاری ببینم چوب درخت گردو باغ بابات اینا چطوره .

- باغ گردو بابام 😐😨اینجا چطور ممکنه ؟!

- بهت نگفته بود بهترین چوب گردو در سراسر دنیاعه .

بله یه چوب دستی با چوب گردو و یه چیزی که بهت یادوری کنه آرهههه اینجاست ...

اینو امتحان کن.
- من !؟! چی بگم خب بلد نیستم .
- چیزی لازم نیست بگی فقط تکونش بده .
آنید چوب دستی رو چرخوند تو هوا یهو برگه خریدش ظاهر شد و افتاد جلو پاهاش
- وای برگه خریدم جا گذاشته بودم پیش ریموس 😍
- از آقای اولیوندر تشکر کرد و پول خرید چوب دستی رو حساب کرد
- خداحافظ آقای اولیوندر مرسی که بهترین چوبدستی بهم دادید .
- عزیزم چوب دستی ترو انتخاب میکنه نه من .حتما به پدرت سلام برسون .
آنید از مغازه خارج شد و با برگه خریدش به سمت مغازه های دیگه راه افتاد .حدود دوساعتی تو کوچه دیاگون بود و همه خریدای مورد نیازشو انجام داد حتی حیوون مورد علاقشو هم خریده اون چیزی نبود جز یه سگ سیاه که سریع اسمشو هانتر گذاشت .
یه رتوایلر ترسناک .

با هانتر به سمت کافه پاتیل درزدار راه افتاد .
فردا کلی کار داشت که باید قبل رفتن به همشون میرسید .

---

پستت مشکلاتی داره که من اینجا چندتاشون رو میگم، و بقیه‌شون رو هم مطمئنم که به زودی در هاگوارتز راجع بهشون یاد میگیری و رفعشون میکنی.

شکلک هیچ‌وقت جای علائم نگارشی رو نمیگیره، همیشه در انتهای تمام جملاتت از علائم نگارشی (نقطه، علامت تعجب، علامت سوال) استفاده کن.
همیشه علائم نگارشی رو به کلمه قبلی بچسبون، و با یک اسپیس از کلمه بعدی فاصله بده.
و البته از علائمی مثل علامت تعجب و علامت سوال، یک‌بار که استفاده کنی کفایت میکنه. نیازی نیست چندتا ازشون پشت سر هم بذاری.

در نهایت... با ارفاق، و با امید به رفع مشکلاتت در پست‌های آینده تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/15 16:33:39
پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 14 دی 1403 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیت:
فروشنده ای چیره دست

باران می بارید دانش آموزان برای خرید به کوچه دیاگون آمده بودند صدای صحبت و خنده از هر مغازه ای به گوش میرسید خانواده ها در تکاپو پیدا کردن اجناس با قیمت مناسب بودند.

زمین خیس گیوه های علی بشیر را خیس کرده بود و از ردای او قطرات باران به پایین سرازیر می شد و این اتفاق اعصاب او را خورد کرده بود برای همین به اولین مغازه که در نزدیکی اش بود وارد شد مغازه ترب جادویی. بوی چوب بلوط سوخته و ترب کباب شده محیط را پر کرده بود گربه لاغر سیاهی کنار شومینه خوابیده بود نقاشی های روی دیوار همه خواب بودند ویالون کنار پنجره برای خود مشغول نواختن بود علی بشیر به سمت پیرمرد قد کوتاه و مو بنفشی که در حال فریاد و زدن جارو به زمین بود رفت:
- ای موش های کثیف همه دبه های آبجو من رو سوراخ کردید فلاپی تو مثلا گربه ای اون وقت من باید دنبال موش ها باشم.

علی بشیر دستش را به روی شانه های مرد زد و گفت:
- آقا میتونم سفارش بدم؟

پیرمرد با ترس برگشت:
- اوه لعنت به موش ها ترسیدم بله مرد جوان، به ترب جادویی خوش اومدی چی میل داری؟

صدای نازک و جیغ مانند پیرمرد خنده دار بود علی بشیر با لبخندی کمی فکر کرد و گفت:
- ترب گلاسه عالیه ممنونم.

علی به اطراف نگاه می کرد قفسه های چوبی تیره رنگ توجه او را به خود جلب کرد به سمت آنها رفت داخل هر بخش یک سنگ بود و سنگ ها بو و احساس خاصی را به او منتقل می کردند صدایی به گوش او رسید:
- من رو بخر

علی فکر کرد توهم زده پیرمرد با لیوان کثیفی به سمت او آمد و ترب گلاسه را به علی داد:
- اوووم میبینم که سنگ ها تو رو به به سمت خودشون کشیدن این ها سنگ محافظ هستند از صاحبانشون محافظت می کنند تو با رسوندن آسیب به خودت میتونی سنگ محافظت رو انتخاب کنی.

علی بشیر متعجب شد و گفت:
- بله؟ متوجه نمیشم آسیب به خودم؟

پیرمرد حیله گرانه به علی نگاه کرد و گفت:
- البته مرد جوان میتونی با این چاقو کمی دستت رو زخم کنی تا ببینی کدوم سنگ دست تو رو درمان میکنه.

هرچند به نظر علی بشیر این فقط یک حیله بود ولی قبول و آرنج خود را با چاقو زخم کرد بلافاصله سنگ زردی با رگه های سفید شروع به درخشش کرد و زخم آرنج او ناپدید شد. علی حیرت زده شده بود و با ناباوری سنگ را نگاه می کرد:
-باشه پیرمرد من این سنگ را میخرم‌.

پیرمرد مرموزانه نگاه کرد و گفت:
-میشه ۵۰۰ گالیون :)

علی بشیر با خود گفت:
- این پیرمرد حیله گر میخواد من رو سر کیسه کنه ولی کور خونده من علی بشیرم علی بشیر بزرگ‌، فروشنده معروف سراسر دوران ها.

او رو به پیرمرد کرد و گفت:
-چطوره باهم معامله ای کنیم.

علی دستش رو داخل کیسه کنار ردایش کرد و پودر آبی اکلیلی را بیرون آورد و با لبخندی شیطانی گفت:
- پیرمرد این پودر تو رو از دست همه موش ها و شاید کسایی که ازشون خوشت نمیاد نجات میده این پودر با ارزش و کمیاب به نام آرسنیک هست و آن را کیمیاگر معروف ایرانی رازی کشف کرده و از سوزاندن زرنیخ به دست می آید افراد زیادی هستند که واسه رسیدن به این پودر حتی حاضرند آدم بکشند، من کمی از آن را از خود رازی تهیه کردم و این اصلی ترین حالت این پودر هست.

چهره پیرمرد حریص شده بود:
- حاضرم برای این پودر به تو علاوه بر این سنگ ۴۰۰ گالیون هم بدهم.

چهره علی در هم رفت و پودر را زیر ردای خود پنهان کرد دستار خود را دور دهانش پیچید و گفت:
- بهتره من برم این پودر خیلی با ارزش تر از ۴۰۰ گالیون و این سنگه ببخشید پیرمرد من نباید این پودر خطرناک رو به تو نشون میدادم از ترب گلاسه ممنونم این هم ۲ گالیون پول شما.

پیرمرد به دنبال علی دوید دست او را گرفت و گفت:
- اوه مرد جوان عزیزم کجا میری بنشین باهم صحبت کنیم یک ترب گلاسه دیگه مهمون من اصلا ناهار ترب شکم پر هم مهمان من باش چرا ناراحت شدی.

علی بشیر که به هدف خود رسیده بود کنار مجسمه پیرزن ترب به دست نشست. پیرمرد با یک بشقاب ترب شکم پر و ترب گلاسه کنار او نشست:
- من حاضرم ۶۰۰ گالیون به همراه سنگ محافظ و اشتراک یک سال غذای رایگان در مغازه ام رو به تو بدم نظرت چیه؟

علی بشیر جرعه ای از ترب گلاسه نوشید و گفت:
- هرچند تو ارزش این پودر رو پایین میاری و من از تو به خاطر این پیشنهاد بی شرمانه عصبی هستم اما کمی از آن را به خاطر غذای خوشمزه ات به تو می دهم قبوله.

پیرمرد با خوشحالی کیسه پول و سنگ را به علی داد و با خود گفت:
- مرد جوان احمق فکر کرده سود میکنه با این پودر میتونم به جهان موش ها حکومت کنم.

پیرمرد در حالی که در ذهنش خنده شیطانی می کرد فریادی کشید:
-آخ پام ای موش احمق من رو گاز میگیری میکشمت.

علی بشیر دستارش را به سر و با پیرمرد خداحافظی کرد. در راه به قدرت فروشندگی خود افتخار کرد چون توانسته بود کمی سم موش را که با رنگ و اکلیل قاطی کرده بود و ارزشش کمتر از ۳ گالیون بود را به پیرمرد بفروشد.

---

جالب بود و مشخص بود که روش وقت زیادی گذاشته بودی. مشکلی نمیبینم توی این پست.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1403/10/14 9:11:04
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/14 12:59:00
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/14 12:59:26
پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 دی 1403 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خرید در دیاگون
ویژگی شخصیتی : دمدمی مزاج، کتاب دوست

- چوبدستی... تایید شد. ردا... برداشتیم. دیگه چی مونده؟
- برگه رو نگاه کن خب!
- آخه چیزی ننوشته.
- کتاب! کتاب هم بگیر!

"کتاب؟ چطور یادم رفته بود! " به مغازه ها نگاه میکنم :

- باید کجا بریم دقیقا؟ آها دیدم! کتابفروشی اونجاست!
- چه کتابایی می‌خوای؟ برای منم باید بگیری. هی کجا میری!؟
- باشه. حالا تو بیا بریم هم برای تو هم برای خودم کتاب اضافه میگیرم!

از میان جمعیت به سرعت رد می‌شوم و مارا با کمی فاصله و به سختی دنبالم می‌آید. به آن طرف کوچه که می‌رسم می‌نشینم.

- آه! خسته شدم! یکم می‌نشینم، تو هم بیا بنشین مارا!
- تو چته؟ یهو خیلی هیجان زده، یهو خیلی خسته! الانم پاشو من کتاب می‌خوام!

آرام بلند می‌شوم و لباسم را مرتب می‌کنم. دست مارا را می‌گیرم و به سمت کتابفروشی حرکت می‌کنم.

- ترسیدی تعطیل بشه؟ نترس حالا حالا ها تعطیل نمیشه.
- آره! امیدوارم خیلی از کتابا تموم نشده باشه.

وارد کتابخانه می‌شویم. " وایی. چقدر کتاب!"

- این انصاف نیست که نمی تونیم همش رو برداریم!
- کاملا موافقم. خب بیا نگاه کن ببین کدوم کتابا رو میخوای، منم باید لیست رو بدم برام بیاره.

همینطور که به کتاب ها نگاه می‌کنم لیست را به فروشنده میدهم.

- خب. ببینم. سال اولی هستی؟ همیشه سال اولی ها نسبت به سنشون درساشون سنگین تره! کلی هم تا حالا اعتراض کردم ولی زیر بار نمیرن که.

بین قفسه ها راه می‌روم. و با چشم کتاب ها را نگاه می‌کنم.

- بله، درسته! کاریش نمی‌شه کرد دیگه.
-خب بیا اینم کتابات. چیز دیگه ای نمی خوای؟

چند کتاب برمی‌دارم. مارا هم با کتاب هایش می‌آید و البته از هر کتاب برای من هم برداشته.
- عه! از این منم می‌خوام! کجا برداشتی؟
- از اون طرف. وقتی آوردی بده من.

کتاب ها را روی میز می‌گذارم. واقعا دلم نمی‌خواهد بروم اما هنوز وسایل کلاس معجون سازی را نخریده ام. هوا نزدیک غروب است و وقت ندارم.

- اینا چقدر میشه؟
- حدوداً دویست گالیون(!). چطوری حالا می‌خوايد اینا رو ببرید؟
- بفرمایید. توی کیفم جا میشن. مارا! بیا بریم.
- باشه!


---
خوب بود! فقط دقت کن که ":" هم درست مثل باقی علائم نگارشی هست. یعنی به کلمه قبل از خودش می‌چسبه و با یه اسپیس از کلمه بعدش فاصله می‌گیره.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/12 19:16:52

نقل قول:
میو میو!


پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 دی 1403 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی: هوش و ذکاوت بالا

هیلی کوئنتین، پس از عبور از دروازه‌ی جادویی که به کوچه دیاگون باز می‌شد، لحظه‌ای ایستاد و به محیط شگفت‌انگیز پیش رویش خیره شد. مغازه‌ها با تابلوهای رنگارنگ، دود ناشی از معجون‌های جوشان و جمعیتی که با هیجان به این‌سو و آن‌سو می‌رفتند، صحنه‌ای فراموش‌نشدنی خلق کرده بودند. اما او برای تحسین این زیبایی‌ها وقت زیادی نداشت. وسایل هاگوارتز باید خریداری می‌شد و قطار سریع‌السیر هاگوارتز منتظر نمی‌ماند.

هیلی با گام‌های سریع وارد اولین مغازه شد: لباس‌های رسمی مادام ملکین. پارچه‌های نرم و براق روی قفسه‌ها چیده شده بود و جادوگرهای دیگری هم در حال امتحان لباس‌های مدرسه بودند. زمانی که نوبت به او رسید، متوجه نگاه مشکوک مادام ملکین به جعبه‌ای در پشت پیشخوان شد. جعبه‌ای که به‌نظر می‌رسید انرژی عجیبی از خود ساطع می‌کند.

هیلی بی‌درنگ پرسید: این چیه؟

مادام ملکین که جا خورده بود، لبخندی ساختگی زد: اوه، چیزی نیست عزیزم. فقط یک سفارش خاص برای مشتری.

هیلی اخم کرد و به جعبه نزدیک شد.
-: این انرژی عادی نیست. چیزی داخل این جعبه هست که خطرناک به نظر می‌رسه.

یکی از مشتریان که پشت سر او ایستاده بود، زیر لب گفت: چرا به کسب‌وکار دیگران سرک می‌کشی؟

-: سرک نمی‌کشم، اما اینجا چیزی هست که از حالت عادی خارجه.

هیلی به نشانه‌های حکاکی‌شده روی جعبه خیره شد.
-: این یه طلسم محافظتی داره. و اگه درست حدس بزنم، شما حتی نمی‌دونید چطوری باید باهاش برخورد کنید.

مادام ملکین با صدایی آرام گفت: درسته.. یکی از مشتری‌هام این رو گذاشته و گفته نباید بازش کنم. اما حقیقتش نمی‌دونم چه کاری باید انجام بدم.

هیلی چوب‌دستیش را بیرون آورد و با اطمینان گفت: می‌تونم کمک کنم. اما نیاز دارم که روی حرفم اعتماد کنید.

چند دقیقه بعد، با استفاده از دانشش در طلسم‌ها و زبان‌های باستانی، هیلی انرژی جعبه را خنثی کرد. وقتی جعبه را باز کردند، داخلش تنها یک کتاب قدیمی بود. مادام ملکین نفس راحتی کشید.
-: تو واقعاً باهوشی، دختر جوان. این هدیه‌ای برای تو.

او یکی از بهترین روپوش‌های مدرسه را به هیلی داد.

هیلی با لبخند از مغازه خارج شد و به سمت فلوریش و بلاتس رفت تا کتاب‌های درسی‌اش را بخرد. وقتی وارد مغازه شد، متوجه دو جادوگر شد که سر یک نسخه کمیاب از کتاب معجون‌سازی پیشرفته بحث می‌کردند.

هیلی بدون اینکه در مشاجره دخالت کند، نگاهی به قفسه‌ها انداخت و نسخه دیگری از همان کتاب را پیدا کرد که در گوشه‌ای پنهان شده بود. با زیرکی کتاب را برداشت و به صندوق رفت.

در نهایت، وقتی هیلی چوب‌دستی‌اش را از آقای اولیوندر گرفت و چوب به زیبایی با او هماهنگ شد، احساس کرد آماده است. او با عجله از کوچه دیاگون خارج شد و به ایستگاه رفت. وقتی قطار هاگوارتز به راه افتاد، هیلی به ماجراجویی پیش رویش فکر کرد و لبخند زد.


---
خوب تونسته بودی هوش و ذکاوت هیلی رو به تصویر بکشی!
متوجه شدم توی هر سه رول ورودی، دیالوگ رو به شیوه‌های مختلف نوشتی. پست کارگاهت به خاطر استفاده از "_" به جای "-" درست نبود، پست پاتیل درزدار با توجه به نگارش جدید کتابای فارسی درسته اما چیزی نیست که توی جادوگران مرسوم باشه، استفاده از "-:" تو همین پستت هم درست نیست. در نهایت برای جادوگران بهترین انتخاب گذاشتن "-" برای دیالوگه، اما شیوه‌ای که توی پاتیل درزدار استفاده کرده بودی هم در کل درسته حتی اگه تو جادوگران به کار نره.

تایید شد.

مرحله بعد: با این که قبلا رفتی ولی بازم می‌گم که گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/12 15:42:43
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 آبان 1403 10:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی:
ترسو، بدشانس


تری به راهش توی کوچه‌ی دیاگون ادامه داد. از کنار مغازه ها یکی یکی عبور می‌کرد و به چیزای عجیبی که توی ویترین ها می‌دید خیره می‌شد. اجزا و جوارح حیوونای مختلف، کتابایی که حرکت میکردن و بعضا همدیگه رو گاز میگرفتن، جارو های پرنده، پسرکی مو خاکستری که گوشه‌ی ویترین نشسته بود و تابلوی‌ کوچیکی رو با این مضمون نگه داشته بود.
نقل قول:
برای فروش
با تخفیف بالاتر از قیمت

از کنار همه‌ی اونا عبور کرد و دنبال جایی گشت که خریدش رو از اونجا شروع کنه.
یکم که جلوتر رفت ویترین ساده‌ی مغازه‌ای چشمش رو گرفت و به سمتش رفت.
داخل ویترین یک کوسن کوچیک بود که روش یک چوبدستی رو قرار داده بودن.
به تابلوی مغازه نگاهی انداخت.
چوبدستی سازی اولیوندر

خرید چوبدستی برای شروع قطعا انتخاب خوبی بود.
با این فکر وارد مغازه شد و با قفسه هایی پر از جعبه های کوچیک مواجه شد. همونطور که محو جعبه ها بود یکدفعه سایه‌ای رو دید که از پشت قفسه ها جلو میاد.
تری که از ترس حتی موهای ابروشم سیخ شده بود میخواست فرار کنه که یهو صدای خش دار ولی آرومی رو شنید.
- اسمت چیه پسر جون؟

تری در حالی که به پیرمرد نگاه میکرد که داشت از پشت قفسه ها جلو میومد جواب داد.
- ت... تری اسکرز!
- پسر رابرت اسکرز؟ پدرت ۲۴ سال پیش ازم یک چوبدستی خرید. یک چوب انعطاف ناپذیر ۲۵ سانتی متری از جنس چوب خاس و مغز موی تک‌شاخ. چوبدستی خیلی خوبی بود!
- ااا... آره فکر کنم همینطوره!
- معلومه که همینطوره. من تمام مشتری‌هام رو به یاد دارم. پس باید الان برای تو دنبال یه چوبدستی بگردیم. بیا جلوتر ببینم.

اولیوندر تری رو به سمت خودش کشید و بعد از اندازه گرفتن از سر تا پای بدنش یکی از جعبه ها رو از قفسه بیرون کشید، چوبدستی داخلش رو برداشت و به تری داد.
- امتحانش کن!
- امم... چجوری؟ من که هنوز بلد نیستم ازشون استفا...

هنوز جمله‌‌ی تری کامل نشده بود که نور سفید رنگی از نوک چوبدستی بیرون پرید و مستقیم به سقف خورد. یه تیکه‌ی بزرگ از چوب سقف جدا شد و مستقیم روی سر تری افتاد.
- آخخخ!
- خب فکر کنم این یکی به دردت نمیخوره. بیا اینو امتحان کن.
اولیوندر چوب دیگه‌ای رو توی دست تری گذاشت و اینبار تری با احتیاط بیشتری اونو آروم حرکت داد.
- مطمئنین این یکی امنه؟
- راستش منم نمیدونم. چوبدستی باید تصمیم بگیره.
- اینی که گفتین یعنی چ... اَاَاَاَ!
تری جیغ بلندی کشید و جوبدستی رو تا جای ممکن از خودش دور نگه داشت، چون با تکونی که بهش داده بود یک دسته‌ی بزرگ از آتیش های رنگارنگ از نوک چوب خارج شده بودن و حالا داشتن دور مغازه میچرخیدن و به اطراف و همدیگه برخورد میکردن.
اولیوندر قبل از وقوع هر اتفاق ناحور دیگه‌ای به سرعت با یک حرکت چوبدستیش آتیش ها رو محو کرد و دوباره به سراغ قفسه ها رفت.

- قراره همینجوری ادامه بدیم؟ یکم به نظرتون خطرنا... آخ!
درست وسط حرف تری یه تیکه‌ی دیگه از سقف روی سرش افتاد.
- مرلینا من چه گناهی به درگاهت کردم که اینجوری داری جبران میکنی؟!

اولیوندر چوبدستی دیگه‌ای رو به تری داد.
- فکر کنم این یکی دیگه خودش باشه. امتحانش کن!

تری در حالی که همزمان مراقب تمام جهات جغرافیایی بود تا یه وقت بلای جدیدی سرش نزول پیدا نکنه دستش رو به آرومی حرکت داد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
- اممم... مطمئنین این چوب سالمه؟
- کاملا مطمئنم. دوباره امتحانش کن.

تری دوباره چوبدستی رو تکون داد، ولی این بار محکم تر.
- فکر نمیکنم اتفاقی بیفته.

اولیوندر چوبدستی رو از دست تری گرفت و در حالی که پشتش رو به اون کرده بود شروع به گشتن توی قفسه ها کرد.
- انتخاب سختیه. تقریبا هیچکدوم از چوب ها باهات هم‌خونی ندارن. ولی نگران نباش، مطمئنم به زودی چوب مناسبت رو پیدا می‌ک...
اولیوندر با شنیدن صدای ترق بلندی به عقب برگشت و با مغازه خالی مواجه شد.
- آقای اسکرز؟
- من این پایینم!

اولیوندر زیر پاش رو نگاه کرد و با تری مواجه شد که به این حالت ( ) توی کف پوش شکسته‌ی مغازه فرو رفته بود.
- پسر جون چیکار داری میکنی؟
- به شلوارک مرلین قسم هیچ‌کاری نکردم! یهو کف مغازه سوراخ شد.

اولیوندر آهی کشید و تری رو از توی کف‌پوش بیرون کشید. چوب‌دستی جدیدی رو توی دستش گذاشت و گفت:
- بیا این یکی رو امتحان کن.

تری به آرومی هر چی تموم تر چوبدستی رو از دست اولیوندر گرفت. به محض برخورد چوبدستی با دستش گرمای ملایمی رو توی دستش حس کرد. چوب داخل دستش گرم و گرم تر می‌شد ولی دستش رو نمی‌سوزوند. با نور آبی رنگی میدرخشید و تری رو که با ترس و هیجان بهش خیره شده بود، محو خودش می‌کرد. بعد از چند ثانیه نور چوب خاموش شد ولی گرماش همچنان باقی مونده بود.
- اَ... الان چه اتفاقی افتاد؟

اولیوندر با لبخندی از سر رضایت به تری نگاه کرد.
- همینه! این چوبدستی توئه. از جنس چوب خاس، سی و دو سانتی متر و با مغز پری از بال عقاب ریونکلاو.
نگاهی به مغازه‌ی درب و داغون شده‌ش انداخت و اضافه کرد.
- خب، فکر کنم بهتره سریع تر بری سراغ ادامه‌ی خریدات... نه نه احتیاجی به پول نیست فقط سریع‌تر برو بیرون!

اولیوندر تری رو به سرعت از مغازه بیرون فرستاد و تابلویی با مضمون به علت تعمیرات تعطیل است رو به شیشه وصل کرد.
تری در حالی که با ذوق و شوق به چوبدستیش خیره شده بود با عجله به راهش ادامه داد تا به ادامه‌ی خریدش برسه.

---
آخی چقد این تری گناه داره.
فقط یه نکته! همیشه بعد از اتمام دیالوگ وقتی می‌خوای توصیفات بنویسی، حتما دو بار اینتر بزن. تنها جایی که بعد از دیالوگ یک بار اینتر می‌زنیم وقتیه که دوباره بعدش دیالوگ داریم. جز این همیشه دو بار اینتر!

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/8/23 13:35:48
✨The true sign of intelligence is not knowledge but imagination📜


پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی: اخلاق تند و رک، مغرور و پرتوقع

- نظرتون درمورد این چوبدستی چیه؟
چوبدستیِ طوسی رنگی با دسته‌ی گرد، توی جعبه‌ی مخصوصش خودنمایی می‌کرد. و فروشنده درحالی که به چوبدستی‌ اشاره می‌کرد، منتظر بود سیگنس آن را بردارد اما او اینکار را نکرد.

- رنگش مورد پسندم نیست. اون خوف و ترسی که می‌خوام رو ایجاد نمی‌کنه، می‌فهمی چی میگم؟

فروشنده سرش را تکان داد و به سمت قفسه‌ی چوبدستی ها برگشت. اینبار، چوبدستیِ سیاه رنگ و کجی را روی میز گذاشت. سیگنس، با شک و تردید بعد از مکث طولانی تری، دهان به اعتراض گشاد.

- چرا یجوریه انگار با زغال رنگش کردن؟ مطمئنم بعد از چندبار استفاده، رنگش می‌پره. مثل ردایی که قدیمی شده باشه! یکی دیگه بیار

فروشنده آهی می‌کشد و دوباره سمت قفسه ها برمی‌گردد. سیگنس حتی حاضر نبود چوبدستی ها را امتحان کند! اینبار، چوبدستی دیگری به رنگ قهوه‌ای سوخته روی میز می‌گذارد. چوبدستی حالتی کج داشت و مثل تنه‌ی درخت، پر از کنده کاری های مختلف بود.

- اینو که انگار همین الان از درخت کندن آوردن! حتی زحمتِ تمیز کردنشو به خودتون ندادین. اصلا نمی‌فهمم چرا در اینجا رو تخته نمی‌کنن؟
- نمی‌بینی این کنده کاری ها رو خودشون از عمد درست کردن؟ به این میگن هنر!
- چرا باید به همچین چیز زشتی بگن هنر؟ به هرحال... من یه چوبدستی تمیز می‌خوام.

فروشنده با غرولند و دندان قروچه سمت قفسه ها بازگشت. اینبار، بهترین و گرانترین چوبدستی ممکن را پیدا کرده و روی میز قرار داد. چوبدستی، به رنگ قرمز آتشین، با رگه هایی طلایی دور تا دور خود می‌درخشید.

- چطور جرعت می‌کنی یه همچین چوبدستی‌ای برام بیاری؟ اصیل نیست! نگاه کن، رگه های طلایی توی خودش داره. من از یه خانواده اصیلم.
- چطور می‌تونی به چوبدستی به این خوشگلی ایراد بگیری؟
- ایراد نمی‌گیرم. همه‌ی چوبدستی‌های تو خرابه! یچیزی بیار که در شأن من و خانواده بلک باشه.

فروشنده با ترکیبی از بغض و عصبانیت، تمامی چوبدستی ها را درجای خود قرار داده و بعد از دقایقی طولانی، آخرین چوبدستی که به فکرش می‌رسید را پیدا کرده و روی میز رها می‌کند. چوبدستی به رنگ قرمزِ خونین بود، نشان دهنده‌ی اصالت! و همینطور صاف و صیقل داده، که نشان می‌داد چند ساعت متوالی به روی چوبدستی کار شده! دسته‌ی چوبدستی، برآمدگی برجسته‌ای داشت که جادوگر به راحتی بتواند آن را به دست بگیرد. فروشنده مطمئن بود که سیگنس هیچ حرفی برای گفتن نخواهد داشت. و واقعا هم نداشت! اما غرورش اجازه نمی‌داد فروشنده‌ را برنده‌ی بحث اعلام کند. پس با اکراه، به قصد ترک مغازه، قدمی به عقب برداشت و همزمان زمزمه کرد.

- از اول هم باید می‌دونستم اینجا جای من نیست! این مغازه رو باید گِل گرفت. میرم همه جا پخش می‌کنم که جنس های فیک و به درد نخور می‌فروشی

و در همین حال، بدون اینکه به فروشنده مجال جواب دادن بدهد، درحالیکه لباسهای خودش را مرتب می‌کرد، با بی اعتنایی و به نیت مغازه بعدی، فروشگاه را ترک کرد.


---
حقیقتا دلم برای فروشنده سوخت.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/9 19:40:56
پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1403 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیت: عمل کردن از روی انگیزه آنی بدون فکر قبلی
بعد از ورود به کوچه دیاگون، به سمت گرینگوتز راه افتادم. بالاخره در مقابل ساختمان سفید سر به فلک کشیده ای، متوقف شدم. کنار در های برنزی رنگ، یک گابلین با لباس قرمز و طلایی رنگی ایستاده بود. گابلین تقریبا یک سر و گردن از من کوتاه تر بود، صورت سرخ و سفید بانمکی داشت و دست و پا هایش باریک و بلند بودند. از پله های سنگی سفید ساختمان بالا رفتم. در نقره ای رنگ بانک را باز کردم و با یک سالن بسیار بزرگ مرمری رو به روی خود مواجه شدم. به سمت یکی از گابلین هایی که پشت پیشخوان نشسته بود رفتم و شروع به صحبت کردم.
-ببخشید آقا؟صبح بخیر
جن چشم هایش را ریز کرد و از پشت شیشه های ضخیم عینکش نگاهی موشکافانه به من انداخت.
+چه کمکی از دستم برمیاد؟
-من میخوام از صندوق آلبرت لانگ باتم پول برداشت کنم.
+کلید دارید؟
مشغول گشتن کیفم شدم و سرانجام یک کلید طلایی رنگ کوچک را در آوردم.روی پنجه پایم ایستادم و کلید را به دست جن دادم.
+کلیدتون درسته، بسیار خب یک نفر رو میفرستم که جای صندوق رو بهتون نشون بده خانم.
و همراه یکی از جن ها به سمت یکی از در های خروجی رفتم. در که باز شد یک راهرو تاریک طویل را مقابل خود دیدم که در ان مشعل های متعددی روشن بود. جن سوتی زد و از آن سوی ریل یک واگن کوچک به سمت مان آمد.
بعد از برداشت 10 گالیون، 20 سیکل و ۴۲ نات از حسابم، از گرینگوتز خارج شدم و به سمت مغازه فلوریش و بلاتز، برای خرید کتاب های مورد نیازم روانه شدم.
در "فلوریش و بلاتز" کتاب های متعدد و جالبی به چشم می خورد.
یکی از کتاب ها خیلی نظرم را جلب کرد، کتاب "طلسم ها و ضد طلسم ها نوشته پروفسور ویردیان".
قبل از اینکه به پاتیل درزدار بیایم پدر چند بار به من گوشزد کرده بود که باید فقط وسایل مورد نیاز را خریداری کتم و نباید پولم را برای چیزی که به درد من نمیخورد هدر دهم اما در یک لحظه تصمیم گرفتم این کتاب را بخرم و تا قبل از شروع مدرسه آن را کامل مطالعه کنم، پس این کار را انجام دادم و از فلوریش و بلاتز خارج شدم و به سمت مغازه ردا فروشی خانم مالکین راه افتادم.

---
آلیس عزیز.

از اونجایی که ویژگی شخصیتت رو "عمل کردن از روی انگیزه آنی" در نظر گرفته بودی کاش محوریت نوشته‌ت هم روی همین موضوع می‌ذاشتی. یعنی ما موقعیت‌های بیشتری رو می‌دیدیم که آلیس داره بر اساس انگیزه آنی خودش تصمیم می‌گیره و به همون یک موقعیت خرید کتاب اکتفا نمی‌کردی.

در مورد پست قبلی‌ت توی پاتیل درزدار ازت خواسته بودم که سعی کنی اینتر‌های بی‌دلیل نزنی و توصیفات داستانتو به پاراگراف‌های متعدد تقسیم کنی که موضوع هر پاراگراف با پاراگراف قبلی باید متفاوت باشه.

اواخر پستت دوباره شاهد اینتر‌های بی‌دلیل بودیم. مثلا:
نقل قول:
در "فلوریش و بلاتز" کتاب های متعدد و جالبی به چشم می خورد.
یکی از کتاب ها خیلی نظرم را جلب کرد، کتاب "طلسم ها و ضد طلسم ها نوشته پروفسور ویردیان".

این دو قسمت هر دو مربوط به ماجرایی که توی فلوریش و بلاتز داشتی می‌شن و موضوع جفتشونم کتابه، پس دلیلی نداره بین‌شون اینتر زده بشه. می‌تونستن کاملا در امتداد هم دیگه بیان شن. یعنی این شکلی:


در "فلوریش و بلاتز" کتاب های متعدد و جالبی به چشم می خورد. یکی از کتاب ها خیلی نظرم را جلب کرد، کتاب "طلسم ها و ضد طلسم ها نوشته پروفسور ویردیان" بود.

همون‌طور که می‌بینی در انتها هم یه "بود" اضافه کردم چون جمله‌ت فعل نداشت و ناقص بود.

برای پارگراف بندی لازمه اینم بگه که چون هر پاراگراف با پاراگراف قبلی از نظر موضوعی که داره بیان می‌کنه متفاوته برای فشرده نشدن نوشته‌مون و ایجاد نظم، بهتره بین پاراگراف‌ها حتما دوتا اینتر فاصله بذاریم. به این شکل:


بعد از برداشت 10 گالیون، 20 سیکل و ۴۲ نات از حسابم، از گرینگوتز خارج شدم و به سمت مغازه فلوریش و بلاتز، برای خرید کتاب های مورد نیازم روانه شدم.

در "فلوریش و بلاتز" کتاب های متعدد و جالبی به چشم می خورد. یکی از کتاب ها خیلی نظرم را جلب کرد، کتاب "طلسم ها و ضد طلسم ها نوشته پروفسور ویردیان" بود.

مورد بعدی رعایت علائم نگارشی هست که توی پست قبلی هم بهت گفتم. کلا جمله‌ای بدون نقطه یا سایر علائم نگارشی (! ، ؟ ؛) وجود نداره. باید حتما در پایان تمام جملات‌مون این علائم رو به نسبت لحنش رعایت کنیم. مثلا اینجا:

نقل قول:
-ببخشید آقا؟صبح بخیر

لازم بود که در پایان صبح بخیر یه علامت بر اساس لحنت گذاشته بشه. بعد از علائم هم همیشه یه فاصله می‌ذاریم و جمله بعدی رو می‌نویسیم. به این شکل:


- ببخشید آقا؟ صبح بخیر.

و در آخر حتماً حتماً قبل از ارسال چند بار پستتو بخون تا بتونی اشکالاتشو اصلاح کنی. مثلا اینجا علامت دیالوگ رو فراموش کرده بودی:

نقل قول:
کلیدتون درسته، بسیار خب یک نفر رو میفرستم که جای صندوق رو بهتون نشون بده خانم.


توی کلاسای هاگوارتز حتما روی نکاتی که گفتم کار کن تا بهتر و بهتر بشی. موفق باشی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/5/24 17:44:01
پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 15 مرداد 1403 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی: تنوع دوست، حواس پرت


وقتی وارد کوچه دیاگون شدم، با تمام وجود استرس را احساس کردم.
فکر ورود به هاگوارتز این استرس را بیشتر می کند.
فکر گروهبندی، اوه! اگر در گریفیندور نیوفتم چه؟
بعد خرید وسایل به زودی وارد هاگوارتز می شوم اما انگار برایش آماده نیستم.
در همین فکر ها قدم می زدم که ناگهان به خودم آمدم.
بین جمعیت گم شده بودم!
با تلاش خودم را از میان جمعیت خارج کردم، اوه خدای من واقعا چه بی حواسم. در همین فکر بودن که ناگهان صدایی آشنا شنیدم.

_ رکسا! تو اینجا چیکار می کنی؟

گفتم: عمه جینی! وای چه خوشحالم شما اینجایید، برای خرید وسایل آومدم ولی گم شدم.

_ اشکالی نداره، با ما میای؟ ما برای خرید چوبدستی آلبوس دنبال مغازه الیواندر می گردیم.

با خوشحالی گفتم: البته! مرسی، ولی من چوبدستیم رو خریدم. دنبال مغازه حیوون خونگی می گردم.

_ مغازه حیوون خونگی جلوتره،سمت راست.

_ واقعا ممنونم!

بعد خداحافظی با عمه جینی به سمت مغازه قدم ورداشتم.
رفتم و رفتم، از مغازه های جادویی، کتابخانه های جادوگری، مغازه های جارو فروشی و... گذشتم تا اینکه بالاخره به مغازه حیوان خانگی رسیدم.

مغازه دیوار های خاکستری و دری طلایی داشت و از سر تا پایش قفس جغد آویزان بود، جغد های برفی، سیاه، قهوه ای و... اما هیچکدام توجه مرا جلب نکرد!
وارد مغازه شدم تا بقیه حیوانات را ببینم.

آنجا گربه های جورواجور و وزغ های زنگی بود اما بازهم برایم جذاب نبود!

جلو رفتم و از فروشنده پرسیدم: سلام! ببخشید ولی اینجا فقط گربه و جغد و وزغ داره؟

_ نه!

با تاسف به فروشنده نگاه کردم و قسط بیرون رفتن را کردم که ناگهان فروشنده گفت: یادم اومد! یه روباه قرمز داریم.

با ذوق گفتم: روباه قرمز؟

_ الان میارمش

و از پشت مغازه به یک قفس نزدیک شد و درش را باز کرد، بعد روباهی زیبا با پشم قرمز و سفید و گوش کوچک و چشم آبی از قفس بیرون پرید.

_ این روباه کوچولو خیلی شیطونه.

روباه را بغل کردم و از مغازه خارج شدم.
این روباه واقعا قرمزه، مثل گل رز، خودشه! اسمش را میگذارم رز


---
راستش تنوع‌دوستی رو نتونستم از پستت برداشت کنم. اما حواس‌پرتی یک مقدار اول رولت مشخص بود. شاید بهتر بود مثلا در ادامه موقع پیدا کردن فروشگاه هم اشتباه کنه تا بیشتر حواس‌پرتیش به چشم بیاد.

متاسفانه هم‌چنان به حرفایی که زدم گوش نکردی! این چهارمین باره که دارم برات می‌نویسم برای دیالوگ باید از خط تیره "-" استفاده کنی و نه آندرلاین "_"! امیدوارم در ادامه به حرفایی که اساتید بهت می‌زنن توجه کنی تا بتونی پیشرفت کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1403/5/15 20:11:03
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/5/15 20:42:47