جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  154 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  161 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  187 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1404 18:03
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

جلد چهارم

--

۳

ملبس به ردای سپید

از زبان لوسیندا


در آمالثورا، مقابل قصر شاه گابریل هستیم. همگی ما اینجاییم، من، مادرم رزالی، دایی ام پطروس، آریل، ناتان، نیل، بنجامین، دومینیک مورن، پدرم گادفری، و شاه مالخازار که کنار پدربزرگ گابریلم ایستاده. همگی ما ردا و شنل سیاه به تن داریم، غیر از گابریل که سپید پوشیده. در دستانمان یک فانوس است، با نور زرد و سرپوش شفاف سرخ.

به راه می افتیم، زیر پهنه ی آسمانی که تازه غروب را پشت سر گذاشته و به رنگ لاجوردیست. همه ساکتیم و تنها صدایی که همراهی مان می کند، صدای گام هایمان و ناله ی آرام باد است. من بین مادرم و دایی ام هستم و در افکار خودم غرقم. مادرم دستم را می گیرد و من نگاهم را به سمت او برمی گردانم. به من لبخند می زند. شاید برای اینکه دلم را قرص کند، اما به خاطر باندهایی که به سر و صورتش پیچیده شده، به جای آرامش تشویش به من می دهد. با این حال لبخندش را پاسخ می دهم و دستش را می فشارم.

به حرف های پدرم فکر می کنم. گابریل را تصور می کنم که با چهره ای چروکیده و خشکیده بر یک صندلی تکیه زده و نگاه چشمان آبی اش رنج آلود اما فکور است. او تذهیب را پشت سر گذاشته. مجنون نشده. اما حالا تصمیم دارد خون را برای همیشه کنار بگذارد. پادشاهی را هم همین طور. او دیگر اهمیتی به نجات خون آشام ها نمی دهد. او به آنچه که می خواسته، رسیده. دیگر بی قرار نیست. حالا دیگر هیچ چیز نمی خواهد. پس آهسته و لرزان بلند می شود، به سمت تابوتش می رود و در آن دراز می کشد و ما به سمتش می رویم، مشعل به دست، و تابوتش را به آتش می کشیم.

متوجه می شوم که ایستاده ام. همراهانم نیز همین طور. آن ها همگی نگاهشان را به من دوخته اند، پرسشگرانه، کمی نگران و کمی سرزنشگر. به یاد می آورم که یک لحظه پیش صدایی نامفهوم و وحشت زده از گلویم خارج شد. به سختی لبخند می زنم.
"معذرت می خواهم. فکر کنم همین طور که داشتم راه می رفتم، خوابم برد و کابوس دیدم."

گابریل لبخند گرمی به من می زند.
"آه، عزیزم! معلوم است که کابوس می بینی. همه ی ما طوری داریم در این نیمه تاریک رو به سیاهی راه می رویم که انگار در مراسم تشییع جنازه ایم و در حال بردن تابوت."

مالخازار یک ابرویش را بالا می برد.
"غیر از این است؟"

گابریل:
"شوخ طبعی ات را من درک می کنم، مالخازار عزیز. اما باید کمی مراعات نوه ات را بکنی."

مالخازار:
"آه، نباید دوباره یادم می انداختی که او چه نسبتی با من دارد."

گابریل به من اشاره می کند.
"عزیزم، بیا اینجا کنار من."

چنین می کنم و کنار او می روم و او دستم را می گیرد و همگی دوباره به راه می افتیم.

گابریل رو به مالخازار:
"لوسیندا سختی های زیادی را متحمل شده تا به اینجایی برسد که هست. چرا تو و گادفری هنوز با او سردی می کنید؟"

مالخازار:
"چرا درباره ی این موضوع حرف می زنی؟ خودت را برای مرگ آماده کرده ای و می خواهی مطمئن شوی پس از رفتنت من و گادفری با این انگل خوب رفتار خواهیم کرد؟"

گابریل:
"داری زیاده روی می کنی! دلخوری ات از من را بر سر لوسیندا خالی نکن."

مالخازار:
"می دانی که من و گادفری فقط به اصرار تو او را پذیرفتیم. اما در هر حال الان وقت صحبت درباره ی او نیست."

گابریل:
"نیاز دارم که ذهنم آرام باشد."

مالخازار پوزخند می زند.
"خب به زودی نه تنها ذهنت بلکه جسمت هم آرام می گیرد."

مالخازار با حرص، خشم و ناراحتی فروخورده حرف می زند. من دست گابریل را اندکی می فشارم و می گویم:
"نگران نباشید، پدربزرگ. من قلب پدر گادفری و پدربزرگ مالخازار را به دست خواهم آورد. می دانم که می توانم. خواهش می کنم شما آرام باشید."

گابریل به من لبخند می زند و ما به راهمان ادامه می دهیم، از مرز عبور می کنیم و می رسیم به مقابل نوکترنال کتدرال. در برابر ورودی، یک خون آشام با موهای سیاه بلند و مجعد و حجیم و یک جادوگر با موهای بلند سرخ ایستاده اند برای خوشامدگویی. آن ها لرد سابیس و لوی هستند.

سابیس با لبخندی حجیم که نیمی از صورتش را پوشانده:
"چه قدر خوب است که همگی شما را اینجا می بینم، فرزندانم!"

لحنش طوریست که انگار برای یک مهمانی دورهمی به اینجا آمده ایم. ما تک به تک جلو می رویم و دست او را می گیریم و به نشانه ی احترام می بوسیم. همه به جز مالخازار که تنها به نگاهی اخم آلود به لرد سابیس بسنده می کند و لرد سابیس هم در پاسخ چشمان مرطوبش را طوری با شوق و هیجان به او می دوزد که انگار مالخازار زانو زده و پایین ردای او را به پیشانی گذاشته.

فانوس هایمان را بر زمین می گذاریم و داخل می شویم. از یک راهروی طویل سنگی با مشعل های دیوارکوب عبور می کنیم و وارد یک تالار با میز غذاخوری وسط آن می شویم.

مالخازار:
"این دیگر چیست، لرد سابیس؟ مگر مهمانی شام است؟ می خواهی این مراسم را تبدیل به سرگرمی خودت کنی؟"

لرد سابیس:
"مالخازار عزیز، می دانم چه انتظار داری. چیزی شبیه به مراسم هایتان در نوکتیرا. صف هایی در دو طرف، تو که در بالا ایستاده ای و گابریل که مقابل تک تکتان می ایستد و شما از خونش می نوشید."

مالخازار:
"خزعبل گفتن را تمام کن، معلوم است که منظورم این نبود."

لرد سابیس به میز اشاره می کند.
"بیایید همگی مثل یک خانواده دور این میز بنشینیم و اولین شب تذهیب گابریل عزیز را جشن بگیریم."

روی صندلی ها پشت میز می نشینیم. لرد سابیس در بالاترین نقطه، گابریل و مالخازار دو طرف او، پدرم کنار مالخازار، دومینیک مورن کنار گابریل، آریل، ناتان، بنجامین و نیل به ترتیب در صندلی های کنار دومینیک مورن. من کنار پدرم، مادرم و دایی ام در صندلی های کنار من. لوی در پایین ترین نقطه و در مقابل لرد سابیس.

یک خدمتکار با یک سینی که رویش دوازده جام و یک خنجر است، وارد می شود و سینی را مقابل گابریل می گذارد. گابریل آستین ردایش را بالا می زند و مچ رنگ پریده اش با آن رگ آبی برجسته اش پیدا می شود. او خنجر را برمی دارد و به سمت رگش می برد. من ناگهان حس می کنم فضای اطرافم خالی از هوا شده. چشمانم از حدقه بیرون می زند، عضلات صورتم منقبض می شود و دهانم مثل یک ماهی بیرون افتاده از آب شروع می کند به باز و بسته شدن.

صدای نگران مادرم را طوری می شنوم که انگار از تالاری در طبقه ی دیگر می آید، دور و مبهم. اما صدای قاه قاه خنده ی لرد سابیس را به وضوح می شنوم.

لرد سابیس:
"آه، شگفت انگیز است!

یک خون آشام، یک جسد مرده ی بی تپش، دارد خفه می شود."

لوی آرام و خونسرد از جایش بلند می شود و به سمت من می آید و دستش را پشتم می گذارد و زیر لب وردی را زمزمه می کند. نفسم کم کم سر جایش برمی گردد و عضلات صورتم دوباره رها می شوند. لبخندی کوچک و خجالت زده به لب می آورم.
"متاسفم."

گابریل رو به لرد سابیس:
"لرد سابیس، لطفا بگذارید لوسیندا در مراسم شرکت نکند. او هنوز خیلی جوان است و قلبش تحمل ندارد."

این بار مالخازار قهقهه می زند‌.
"آه، خدایان! انگارنه انگار که این انگل جوان در دوران نوزادی اش دایی اش را تقریبا خورد!"

لرد سابیس که حالا انگار به خاطر خنده هایش چشمانش اشک آلودتر از قبل و پلک هایش پف آلودتر و سرخ تر شده:
"حیف است که خانواده همگی دور هم نباشیم. اما اگر تو این طور می خواهی، باشد گابریل عزیز."

من:
"نه، من می خواهم بمانم."

مادرم با لحنی معترض رو به من:
"لوسیندا!"

من با قاطعیت:
"من می مانم، مادر."

گابریل رو به من:
"لطفا برو، لوسیندا. من نمی توانم مقابل تو این کار را کنم."

من:
"پدربزرگ، من می خواهم بمانم و اگر حالتان بد شد، از شما مراقبت کنم."

پدرم با لحنی سرد رو به من:
"تو خودت به یک مراقب نیاز داری."

گابریل با لحنی آمرانه:
"برو لوسیندا، همین حالا."

من سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم و اشک در چشمانم جمع می شود.
"نه، نمی روم."

گابریل آه می کشد و خنجر را برمی دارد. گریه ی من به هق هق تبدیل می شود. او مچش را بالای جام ها می گیرد و نوک تیز خنجر را در رگ آبی و متورم زیر پوست رنگ پریده اش فرو می برد. خون سرخ تیره جاری می شود و گابریل در هر جام کمی از آن را می ریزد و بعد مچش را به سمت دهانش می برد و زخمش را با بزاقش می بندد.

من هوا را به سرعت داخل بینی و دهانم می کشم و متوجه می شوم یک لحظه از نفس کشیدن بازایستاده بودم. می لرزم و حس می کنم سوزن هایی ریز و تیز دارند داخل گونه هایم فرو می روند. جام های خون دست به دست می شوند. من به جام های بقیه نگاه می کنم که با دستانی رنگ پریده از میز بلند می شوند، به سمت دهان ها می روند و سرخی شان ناپدید می شود.

من جامم را از روی میز برمی دارم، اما در حالی که بقیه در افکار خود غرقند و انگار در خلسه فرو رفته اند، به جای اینکه آن را به سمت دهانم ببرم، آهسته پایین می برم و در بطری کوچک زیر ردایم خالی می کنم.

لحظاتی در سکوت می گذرد تا اینکه گابریل شروع می کند به حرف زدن:
"یک تقاضا از همگی شما دارم."

مالخازار:
"لطفا ما را از شنیدنش معاف کن. همین حالا هم می دانیم می خواهی چه بگویی."

گابریل:
"اما باید بگویم."

مالخازار:
"می خواهی نوه ی عزیزمان دوباره تشنج کند؟"

گابریل با حالتی درمانده به او نگاه می کند و دیگر هیچ نمی گوید. لرد سابیس و لوی بلند می شوند. آن ها به ما اشاره می کنند که به دنبالشان برویم تا اتاق هایمان را به ما نشان دهند. گابریل می ماند. نشسته بر پشت میز، در مقابل یک سینی با خنجری مقابلش، ملبس به ردای سپید.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1404 15:49
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

جلد چهارم

--

۲

در گوش هایم مرثیه می خواند

از زبان لوسیندا


قدم زدن در این جنگل را دوست دارم. مخصوصا در این هوای آخر پاییز. حالا دیگر برگ های خشک ریخته بر زمین پودر و خاک شده اند و شاخه های برهنه ی درختان انگار در انتظار لباسی از دانه های برف به آسمان نگاه می کنند. زیباست، اما با سوزشی در قلب، مثل زندگی من.

در حالی که با گام هایی آهسته پیش می روم، به اوقاتم در پناهگاه خون آشامان در منطقه ی مرزی مشترک فکر می کنم. پناهگاهی که قبلا معبد مخفی راهبان بود و بعد از اینکه بیماری انگلی بیشتر راهبان را به گور برد، بعد از تبدیل دایی ام پطروس به خون آشام کاربردی دیگر پیدا کرد. حالا خون آشامانی که نمی خواهند در چارچوب منع خون انسان آمالثورا یا نوشیدن خون انسان در قالب مراسم نوکتیرا بزی اند، در اینجا سکنی می کنند. پطروس به همه ی آن ها جا می دهد، حتی آن هایی که خون انسان های بی گناه را می نوشند.

می لرزم و به تاریکی ای که فکر می کنم که همیشه در زندگی او بوده. قبلا به یک شکل و حالا به شکلی دیگر. در ذهنم تصویر خون آشام های رنج کشیده ی تشنه را می بینم که با پوستی چروکیده و چسبیده به استخوان در سلول های زیرزمینی اسیرند. اکنون آن سلول ها به اتاق هایی برای اسکان خون آشام ها بدل شده و آن ها گاه شکارهای اغوا شده شان را هم با خود می آورند.

مادرم، رزالی؟ لوی تغییراتی روی جسم او اعمال کرده. اضافات پوستش را بریده، آن را روی استخوان کشانده و استخوان های خمیده اش را صاف کرده. بدن او هنوز باندپیچی است، اما او به خودش استراحت نداده و برای پرستاری از خون آشامان به اینجا آمده. خودش این طور می گوید، انگار که ذهنش هنوز در آن معبد پرستاری از خون آشامان نوکتیرا جا مانده باشد. او نمی خواهد داخل تابوت دراز بکشد و با غم هایش درد دل بگوید. او خون حیوان می نوشد، مثل من، اما به شکار نمی رود. من می روم و برای او هم خون می آورم.

حیوان ها را می نوشم، اما نه چون به قانون پدربزرگم گابریل معتقدم، چون به او مدیونم. نمی خواهم از خودم ناامیدش کنم. او برای اینکه مرا نکشند، جنگید. با درباریانش و با پدرم گادفری. سعی کرد محبت او را به من جلب کند، اما باور ندارم که پدرم هیچ گاه واقعا مرا به عنوان فرزندش پذیرفته باشد. وقتی به چشمان کهربایی اش نگاه می کنم، در آن ها تصویر خود انگلی ام را می بینم. او از من منزجر است و باور دارد من کرمی هستم که از وجودش دزدیده ام تا شکل یک خون آشام را به خود بگیرم.

پدرم از دایی پطروس هم نفرت دارد. در تمام این سال ها نتوانست احساسش را به او تغییر دهد. نتوانست فراموش کند که دایی ام چه طور او را در سلول هایش گرسنگی داده بود و چه طور او را تا پای مرگ پیش برده بود.

و حسش به مادرم؟ باور ندارم که هیچ وقت عاشق او بوده باشد. در ذهنم چنین می بینم: پدرم که شبی داشته در این جنگل های مرزی راه می رفته، دلزده از مراسم های نوکتیرا و با مادرم برخورد کرده. حسی در قلبش به جوش آمده. برای اینکه دندان نیش در رگ های پر خون او فرو کند و او را بنوشد. یک انسان، تنها در جنگل، غمگین اما امیدوار، بی خبر از مرگی که دارد او را تماشا می کند. این حتما پدرم را به وجد آورده، فکر خون نوشی ای که زنده است، مرده نیست، مثل آن مراسم های نوکتیرا.

آه می کشم و دستم را بر سینه ی سنگینم می گذارم. می دانم که دارم طولش می دهم، باید به پناهگاه برگردم و با خانواده ام دعا کنم. بعد از آن قرار است به نوکترنال کتدرال برویم، برای همراهی پدربزرگ گابریل در تذهیبش. همه ی نزدیکان و آشنایانش قرار است پیشش باشند. می گویند برای مراقبت است، اما من فکر می کنم برای نگهبانیست.

راهم را به سمت پناهگاه کج می کنم و در این لحظه کسی از پشت سر صدایم می زند. برمی گردم و می بینم که پدرم است. او یک ردای مخملی سیاه و شنل پشمی بادنجانی به تن دارد و موهای بلند سیاه و مجعدش دورش ریخته. چشمان کهربایی اش به من دوخته شده، با ترکیبی از غم و محبتی که مثل خار بر قلبم فرو می رود. آیا فقط خیلی در تظاهر کردن ماهر شده یا بالاخره مرا پذیرفته؟

جلو می آید.
"بیا با همدیگر صحبت کنیم."

من با لحنی سرد:
"باید برای دعا به پناهگاه بروم."

پوزخند می زند.
"دعا به درگاه چه کسی؟ خون آشامان مرده؟"

من:
"بله، ما رنج های آن ها را پاس می داریم."

گادفری:
"چه مضحک! این چه سودی دارد به حال آن ها؟ نکند با گابریل هم می خواهید این کار را بکنید؟ بگذارید در تذهیب دیوانه شود و بعد از سر دلسوزی جانش را بگیرید و یک مجسمه ی یادبود برایش درست کنید و بگذارید در پناهگاهتان و به درگاهش دعا کنید؟"

این ها را با حالتی خشم آلود به زبان می آورد. من مدتی به او خیره می شوم، با اخمی در پیشانی ام.
"پدربزرگ گابریل قوی است. او تنها کسی است که می تواند این تذهیب را تاب بیاورد."

گادفری:
"لوسیندا، مهم نیست اعتقادات او چه قدر محکم باشد و چه قدر بخواهد دوام بیاورد، چنین چیزی برایش ممکن نخواهد بود. جسم و روحش در هم خواهد شکست.

او دارد خودش را در حصاری می اندازد که می داند از آن خارج نخواهد شد، اما عقب نمی کشد، چون فکر می کند راه دیگری ندارد. او شدیدا دلبسته ی تصویر خودش به عنوان شاه‌خون آشام نورانی و فرشته مانند آمالثورا است و اگر نتواند آن را دوباره مجسم کند، مرگ را در آغوش می کشد."

به او خیره می شوم. خشم را حس می کنم که زیر پوستم می لغزد و می خزد و به قلبم می رسد. در تمام این چند هفته ی اخیر من سعی کرده بودم خودم را قانع کنم که گابریل سالم از تذهیب بیرون می آید، که او را از دست نخواهیم داد و موفق هم شده بودم، اما حالا پدرم آمده و دارد واقعیات را مثل سیلی بر من می کوبد.

دستانم را مشت می کنم.
"شما فکر می کنید او موفق نمی شود، چون تصور می کنید همه مثل خودتان هستند. در زندگی خودتان چه هست؟ سایه ی بدل کننده ای که محبتش مثل زهر داغ است، اما شما آن را می نوشید. و آن راهب، دومینیک مورن که او را همروحی تان می خوانید، در حالی که قلب و روح او به پادشاهش گابریل تعلق دارد. و شما برای تسکین خودتان در کوچه های تنگ و تاریک می گردید و نیش در شرور‌انسان ها فرو می کنید و خونشان را می نوشید و می لرزید و از خودتان می پرسید چه زمان بر شما دستبند می زنند و به جلاد تحویلتان می دهند؟"

نگاه خیره اش را به من می دوزد. مردمک چشمانش کوچک و کهربایی شان روشن تر می شود، انگار شعله ای در آن ها افروخته شده باشد.
"آ، بله، لوسیندا. من مثل گابریل نیستم. تاریکم و خاموش. نور الهی ای ندارم که دیگران با دیدنش مدهوش شوند. اما خود تو چه هستی؟ یک کرم انگلی؟ یک نیمه انسان نیمه خون آشام؟ یک سایه ی رقت انگیز از زندگی که بر دو پا راه می رود، اما در ذهنش بر زمین می خزد؟ در بیداری خون حیوان می نوشد و در خواب گوشت خانواده اش را می کَند و می بلعد و خودش را به دیواره های تابوتش می کوباند، چون حس می کند پاهایش دارند به هم و دستانش دارند به بدنش می چسبند و دوباره به یک کرم انگلی ملعون بدل می شود، همان چیزی که حالا هم هست؟"

لحظاتی به او خیره می شوم و بعد صورتم در هم می رود و اشک در چشمانم جمع می شود و روی گونه هایم جاری می شود. هق هق می کنم.
"شما خیلی بی رحم هستید، پدر."

او به من نگاه می کند و چهره ی خشمگینش کم کم حالتی درمانده و غمگین به خود می گیرد.
"تو که می دانی من چه طور هستم، نباید آن حرف ها را به من می زدی."

من:
"بله، خوب می دانم که شما چه طور هستید. فقط به خودتان فکر می کنید و هیچ وقت هم کسی را نمی بخشید.

گابریل را هم هیچ وقت نبخشیدید. پس چرا آمده اید و درباره ی سقوطش از پرتگاه مرگ با من حرف می زنید؟"

گادفری:
"به خاطر شاه مالخازار. از زمانی که او همروحی گابریل شده، پیوندشان قوی تر شده. اگر گابریل این گونه نابود شود، مالخازار مثل آتشی ویرانگر شعله خواهد کشید و این دنیا نابود می شود."

من:
"گمان نمی کنم این اهمیتی برای شما داشته باشد. در خرابه های این دنیا هم شما می توانید گوشه ای برای خودتان پیدا کنید و نیش بر رگ های پر خون فرو کنید و زندگی ابدی تان را در آرامش و صلح ادامه دهید.

شما این طوری هستید، پدر. یک کشور نمی خواهید، یک گوشه می خواهید."

گادفری با لحنی قاطعانه تر از قبل:
"اگر گابریل مجنون شود و از دست برود و مالخازار طغیان کند، دیگر هیچ گوشه ای در کار نخواهد بود."

و بعد از گفتن این حرف عقب می رود و در اعماق جنگل، بین درختان رنگ پریده محو می شود، در حالی که من بی حرکت ایستاده ام، با اشک هایی خشک شده بر گونه هایم و باد که زوزه کشان در گوش هایم مرثیه می خواند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 22 آذر 1404 10:03
نمایش جزئیات
این بخشو خیلی دوست دارم.
مخصوصا به خاطر ورود سابیس.

--

تصویر اصلی

جلد چهارم



۱

قلب سیاه می گرید

از زبان لوی

یک شب سرد پاییزی بود. از پیاده روی در جنگل برگشته بودم. وقتی داشتم از پله ها بالا می رفتم، او را کز کرده نشسته جلوی یک پنجره دیدم. رویش را به سمتم برگرداند و کلاه شنل سیاهش را پایین کشاند و گذاشت نور ضعیف شمع های دیوارکوب نمایانش کنند. چشمانش خاکستری روشن بودند، درشت، با پلک های پف آلود سرخ و نیمه بسته، و مرطوب، طوری که انگار عفونت در آن ها جمع شده باشد. پوستش از رنگ پریدگی زیاد به خاکستری می زد، موهایش اما سیاه، بلند، مجعد و حجیم مثل قابی باشکوه صورت غم آفرینش را در بر گرفته بود.

او به من نگاه کرد و با صدای خش دارش شروع کرد به حرف زدن:
"من یک خون آشام هستم."

این جمله را طوری به زبان آورد که نفهمیدم یک خبر است یا یک پرسش. در هر حال به سمتش رفتم و دستم را روی بازویش گذاشتم و با لحنی که هم آمرانه بود و هم ترکیبی از سرزنش و نرمی در آن بود، گفتم:
"چرا به اینجا آمدی؟ چه مشکلی برای چشمانت پیش آمده؟ یک جادوگر تو را افسون کرده؟"

دستانش را دور بازوانم حلقه کرد، طوری که انگار می خواست مطمئن شود نمی روم.
"وقتی داشتم می آمدم پایین، این طور شد."

من با حالتی گیج:
"چه؟"

کمی فشار به بازو هایم وارد کرد، طوری که انگار داشت تشویقم می کرد روی نیمکت کنارش بنشینم. من نیز چنین کردم.

او:
"من آن بالا زندگی می کردم. همه چیز را از دور می دیدم، می ساختم. زیبا بود، اما نه کافی. من می خواستم نزدیک باشم، حتی اگر دیگر نتوانم خوب ببینم.

و این طور شد که آمدم پایین. اما همین طور که داشتم می آمدم، دیدم که چه طور نور دارد از من خارج می شود. هر لحظه ضعیف تر می شدم. و عطش. آن عطش شدید به خون."

من لبخندی دلسوزانه زدم. فکر کردم فقط دارد فرآیند تبدیل شدنش را با زبانی استعاری برایم می گوید. دستم را جلو بردم و دست سرد و رنگ پریده اش را گرفتم و با مهربانی پرسیدم:
"تو گریه کردی؟"

طوری به من نگاه کرد که انگار عجیب ترین سوال ممکن در دنیا را پرسیده ام، طوری که انگار از یک موجود زنده پرسیده ام تو داری نفس می کشی؟

سوالم را تغییر دادم:
"درد داری؟"

و منتظر بودم باز همان عکس العمل را نشان دهد، اما او دست آزادش را به سمت سینه اش برد و روی آن فشار داد.
"اینجا."

صدایی خس مانند و دردآلود از اعماق گلویش بلند شد و یک لحظه لرزید و بعد مایعی سیاه و قیرمانند از گوشه ی چشمانش خارج شد.

من کمی از جا پریدم.
"مثل اینکه واقعا یک جادوگر تو را افسون کرده."

سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
"این فقط قلب سیاهم است."

باز هم فکر کردم دارد به زبان استعاره حرف می زند.

او:
"می دانی، دارد می لرزد و اشک می ریزد. نه فقط چون قدرت خلق خدایی اش را از دست داده، بلکه چون نمی تواند از این قدرتی که برایش مانده، استفاده کند. نه در درون من. او به یک خانه ی تازه نیاز دارد. در آنجا می تواند با ترکیبی از اراده ی من و اراده ی صاحب آن خانه، دوباره به خروش بیاید."

و پلک هایش موقع گفتن جمله ی آخر کمی بالا رفت و خاکستری چشمانش درخشید. بازویش را گرفتم.
"بیا برویم."

او با حالتی که انگار هم شوق دارد و هم ترسیده:
"می خواهی مرا به تذهیبگاهتان ببری؟"

من با گیجی:
"چه؟"

او:
"شاید شما به آن درمانگاه می گویید."

یک لحظه مکث کرد و بعد با لحنی سرزنشگرانه:
"شاید هم فقط سلول های زیرزمینی می نامیدش."

من که تازه متوجه شده بودم او داشت چه می گفت:
"نه، تو حالت بدتر از آن است که به آنجا ببرمت. عفونت داری و هذیان هم می گویی."

او:
"آیا در این دنیا کسی هست که عفونت نداشته باشد و هذیان نگوید؟

به علاوه اگر رنج مرا از یک خدا به خون آشام بدل کرد، چرا نتواند به یک چیز دیگر تبدیل کند؟

و یک چیز دیگر،
آیا به نظرت من بهتر شده ام یا بدتر؟"

من همان طور که داشتم او را بلند می کردم و سمت اتاقم می بردم:
"این را نمی دانم. فقط می دانم حالت الان هیچ خوب نیست."

وارد اتاق کردمش و در را پشت سرمان بستم و او را که حالا نفس های بریده و سنگین می کشید و دستش را روی سینه اش فشار می داد، روی تختم خواباندم.

او در حالی که اشک های قیرگون سیاه روی گونه های رنگ پریده اش جاری بود، دستش را بالا آورد به سمت من که کنارش روی تخت نشسته بودم و به طرفش خم شده بودم تا وضعیتش را بررسی کنم.

او:
"این موهای سرخ آتشین قلب سیاهم را آرام می کند. تو می توانی همان خانه باشی."

و بعد همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. یک دستش مثل چنگال در سینه ی من فرو رفت و دست دیگرش در سینه ی خودش. قلب مرا از جا درآورد و قلب سیاه رنگ خودش را هم همین طور. و جایشان را با هم عوض کرد.

او، لرد سابیس این کار را کرد در حالی که چشمان هر دویمان از حدقه بیرون زده بود، عضلات صورتمان منقبض شده بود، می لرزیدیم و صدایی همچون شکنجه شدن ملعون ها در جهنم از گلویمان برمی خاست. و خون. سرخ از من و سیاه از او روی ملحفه های سپید جاری بود.

*

در حالی که غرق در گذشته ام، صدای شاه مالخازار مرا به خود می آورد. او اینجاست، در قلعه ی لرد سابیس. هر سه ی ما در یک تالار طویل مکعب مستطیلی با با کفی از چوب های موریانه خورده و دیوارهای سنگی ترک برداشته نشسته ایم و نور ضعیف بیمارگونه از شمع های آویزان از سقف ها بر پوست های رنگ پریده مان می رقصد.

مالخازار رو به روی ما نشسته. طوری دستانش را به دسته های صندلی اش تکیه داده و پاهایش را روی هم انداخته که انگار اینجا منزل اوست و ما مهمانش هستیم. لرد سابیس دارد او را با لبخندی مایل بر گوشه ی لبش نگاه می کند. حالتی تحسین گرانه دارد. چیزی در سینه ام، در قلب سیاه می لرزد. حسادت من است به مالخازار یا محبت سابیس به او، به فرزند خون آشامی اش؟

مالخازار:
"من از جانب همتایم شاه گابریل به اینجا آمده ام تا به شما بگویم درخواستتان را تغییر دهید."

من:
"ممکن نیست. فقط در صورتی که شاه گابریل تذهیب شود، ما مردگان آمالثورا، انسان های نوشیده شده توسط خون آشام ها و خون آشام های اعدام شده را برمی گردانیم.

اگر غیر از این عمل کنیم، نتیجه ی مثبتی در کار نخواهد بود. مردم شاه گابریل را فرمانروایی خواهند دید که از اعمال گذشته اش متاسف نیست و به دنبال اصلاح خودش نیست و فقط می خواهد قدرتش را پس بگیرد."

مالخازار به من نگاه می کند، چشمان خاکستری تیره اش را تنگ می کند و لب هایش را به هم می فشارد و لبخندی بر آن ها می نشاند.
"ممنون که عقایدت را با من در میان گذاشتی، لوی جادوگر. اما ممنون می شوم که ساکت بمانی و بگذاری لرد سابیس پاسخ دهد."

جوششی داغ را در سینه ام حس می کنم. چشمان زمردی ام را به چشمان مالخازار می دوزم و می گذارم حرارت از قلب سیاه به سمت او به پرواز درآید. هاله ای سرخ اطراف او را فرا می گیرد، اما اثری از نگرانی بر چهره اش دیده نمی شود، بلکه فقط لبخندش پهن تر می شود و نگاهش خیره تر. انگار که دارد تشویقم می کند ادامه دهم.

لرد سابیس چشمانش را به نرمی به من می دوزد و با صدایی آرام می گوید:
"لوی عزیز، لطفا متوقفش کن."

و من متعجب می شوم که اصلا چه طور توانسته ام شروعش کنم. قلب سیاه فقط به اراده ی من حرکت نمی کند.

در حالی که چشمانم گرد شده، آثار حیرت بر چهره ی مالخازار هم می نشیند.

مالخازار:
"این نمایش چیست؟ دارید سعی می کنید مرا به بازی بگیرید؟"

سابیس با همان لحن آرام:
"نه، مالخازار عزیزم.

لوی قدرت هایی به دست آورده که منشاش قلب سیاه نیست. روح خودش است."

من با شگفتی دستم را به سمت سینه ام می برم و زمزمه می کنم.
"پس از قلب نبود."

مالخازار در حالی که به وضوح آشفته شده، اما سعی دارد کنترل اوضاع را به دست بگیرد:
"باشد. این کار انجام می شود. اما اگر گابریل از تذهیب سالم بیرون نیامد، خودتان می دانید که چه اتفاقی می افتد."

من:
"چه طور جرات می کنی با لرد سابیس این طور حرف بزنی؟"

او با تمسخر:
"آا، من مثل تو نیستم، لوی. چون خونش در من جریان دارد، برده اش نشده ام."

و من به این فکر می کنم که آیا دارد این جمله را به زبان می آورد تا فراموش کند که من قدرت هایی مستقل به دست آورده ام و بدون کسب اجازه از لرد سابیس آن ها را به کار گرفته ام؟

مالخازار از جایش بلند می شود و از تالار بیرون می رود. لرد سابیس به مسیر رفتن او نگاه می کند و اشک های قیرگون از چشمان من، از قلب سیاه روی گونه هایم جاری می شود.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آذر 1404 15:58
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

داستان 'می کَند، می جود و فرو می دهد، اشکبار': جلد سوم نوکترنال کتدرال

خلاصه:
شاه مالخازار و گادفری به آمالثورا می روند تا در مراسم تولد لوسیندا شرکت کنند، راهب دومینیک مورن همروحی رویاهایش را می بیند و لوسیندا می بلعد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1404 11:50
نمایش جزئیات
دابی عزیز،
لینکو درست کردم.

--

تصویر اصلی

۳

مرهمی بر زخم هایت

از زبان گادفری

دراز کشیده ام، داخل تابوتی که گرم و نرم تر از مال خودم در نوکتیرا است. و اطرافم شمع هایی پر نور می درخشند. دیوارها سپیدند با رگه های آبی و طلایی. محراب مقابلم مجسمه ای مرمری را در خود گنجانده، بسیار شبیه به گابریل، اما می دانم که او نیست. در واقع فرد خاصی نیست، شاید فقط نمادی از تمام خون آشام ها. یا اینکه نکند به نوعی خود گابریل است؟ شاید او بر خلاف آنچه ادعا می کند، اینکه نه می خواهد خدا باشد و نه فرشته، دوست دارد یکی از این دو باشد؟ اگر باشد و خودش نداند، چه؟

راهب دومینیک مورن با لبخند از سرداب بالا می آید، به سمتم، همراه با یک جام پر از خون.
"گادفری عزیز، بگذار این را به تو بنوشانم."

می خواهم مخالفت کنم و خودم جام را بگیرم و بنوشم، اما ضعف بدنم اجازه نمی دهد. وقتی او خون را مقابل دهانم می آورد، بو می کنم و می گویم:
"این رایحه، خون انسان است. اما چه طور؟"

انگار ناگهان سایه ای بر چهره ی دومینیک مورن می نشیند و با صدایی آهسته می گوید:
"خون یک محکوم به اعدام است."

حس می کنم صورتم رنگ پریده تر از قبل می شود.
"من فکر می کردم شاه گابریل دیگر در زندگی جدیدش کسی را اعدام نمی کند."

دومینیک مورن لبه ی جام را روی لب پایینم می گذارد و من دهانم را باز می کنم و او آهسته خون را به داخل جاری می کند.
"او فقط خون آشام ها را اعدام نمی کند."

خون را می نوشم، به سرعت و در حالی که چیزی از آن حس نمی کنم. تعجیل دارم تا زودتر تمام شود و بتوانم باز سوال بپرسم. دومینیک مورن با حالتی نرم اما تا حدی محکم مثل یک پرستار می گوید:
"آرام بنوش."

و من چنین می کنم، اما تمرکزم همچنان روی خون نیست. وقتی بالاخره جام خالی می شود و دومینیک مورن آن را کنار می برد، بلافاصله شروع می کنم به حرف زدن:
"جز مهمان های نوکتیرایی تان، به مردم خودتان هم خون انسان شرور می دهید؟"

لبخند می زند، کمی تلخ و سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، اما گاه نگهبانان آن را پنهانی به دست خون آشام ها می رسانند و ما هم سختگیری های گذشته را در این باره نمی کنیم."

من:
"متخطیان را چه می کنید؟ شلاق می زنید؟ داغ می زنید؟"

دومینیک مورن لحظه ای با چشمان آرامش به من که دارم با هیجان سوال می پرسم، خیره می شود، به سینه ام، به همان بخش که داغ خورده، انگار که می تواند از زیر ردا آن را ببیند. ناخودآگاه دستم را به سمت سینه ام می برم و روی آن فشار می دهم. دومینیک مورن می گوید:
"نه داغ و نه شلاق، فقط آن ها را در جلسات تذهیب شرکت می دهیم."

من:
"وقتی می گویید تذهیب، منظورتان از همان تذهیب های لرد سابیس است؟"

با شنیدن این جمله ناگهان چشمان دومینیک مورن گشاد می شود و عضلات صورتش تنگ می شوند، دهانش باز می ماند و رگ پیشانی اش بیرون می زند. من چند لحظه با گیجی به او نگاه می کنم و بعد می گویم:
"متاسفم. من خیلی از شما سوال می پرسم و یکی هم از دیگری بی پرواتر."

ابروهای دومینیک مورن کمی بالا می رود، با حالتی درمانده.
"آه، بله، گادفری، تو بی پروایی. همین است که تو را از ساحل امن به پرتگاه امواج خروشان می کشاند."

من با لحنی کمی خجالت زده:
"دارید به قضیه ی من و رزالی و تولد لوسیندا اشاره می کنید؟ آن از بی پروایی نبود."

دومینیک مورن لحظاتی به من خیره می شود و بعد با صدایی که انگار کمی سرد و رنجیده است:
"استراحت کن. بخواب تا اثر آن داغ کم کم از تو محو شود."

چشمانم گشاد می شود.

دومینیک مورن:
"فقط یک داغ روی سینه است که می تواند چنین اثری بر یک خون آشام داشته باشد. و آن هم با ابزاری که توسط لوی جادوگر ساخته شده."

من:
"او کیست واقعا؟ آیا فقط یک زیردست لرد سابیس نیست؟"

چشمانش دوباره گشاد می شود. من به او خیره می شوم.
"چرا اسم آن لرد خون آشام را که می شنوید، حالتان دگرگون می شود؟"

دومینیک مورن همان طور که ابروهایش بالا رفته و دوباره چهره اش آن حالت درمانده را به خود گرفته:
"تو همیشه همین طور هستی، گادفری. از من سوال می پرسی. پشت سر هم، مثل یک جاده ی بی انتها که بالا می رود، به سمت جهانی دیگر."

من در حالی که حس می کنم گونه هایم از شگفتی و هیجان سرخ شده، خودم را بالا می کشانم.
"شما چه دارید می گویید، راهب دومینیک مورن؟ ما اولین بار است که داریم همدیگر را می بینیم و با هم حرف می زنیم. و جهانی دیگر؟ این فقط یک استعاره بود یا شما جدا دارید راجع به جهانی دیگر حرف می زنید؟"

لحظاتی به من خیره می شود، با آن چشمان طلایی ای که انگار دارند داخل گوشت و استخوانم حفره می کنند و به روحم می رسند.
"من قبل از تبدیل هم یک راهب بودم. در جست و جوی رستگاری و پرهیزگاری، مردم را به معبدم می آوردم و سعی می کردم آن ها را بدون غذا زنده نگه دارم. نه به اجبار، به خواست خودشان.

یک شب لرد سابیس مرا گرفت و با خودش به قلعه اش برد. او آنجا مرا تذهیب کرد. در یک اتاق حبس کرد، بدون غذا. من چند شبانه روز آنجا بودم و وقتی دیگر داشتم می مردم، آمد و به من غذا داد، از رگ خودش به من خون داد.

آیا من پاک شده بودم؟ نه، فقط روحم در هم مچاله شده بود. اما او تصور می کرد که من رستگار شده ام. و من می دانستم که قلب انسانی ام دیگر به دروغ می تپد و در واقع مرده، پس از او خواستم که مرا تبدیل کند.

و بعد از آن به نوکتیرا برگشتم و در معبدی خودم را حبس کردم و در خواب و بیداری به آن انسان هایی فکر کردم که به تباهی و مرگ کشانده بودم. وضع من این بود تا اینکه آن اتفاقات برای شاه گابریل افتاد، او مرد و بعد دوباره به زندگی برگشت. و آن میل در درون من زنده شد، اینکه او را رستگار کنم، با بی خونی."

جملات آخر را در حالی به زبان می آورد که آرامش همیشگی اش را از دست داده و با هیجان و التهاب حرف می زند.

او لحظاتی نفس های کوتاه و بریده می کشد و در حالی که عضلات صورتش دوباره کم کم شل و رها می شوند، با صدایی آهسته تر ادامه می دهد:
"و آنچه درباره ی تو گفتم، آن زمان که در اتاقی در قلعه ی لرد سابیس محبوس بودم، در آن حال که از گرسنگی دچار تب و هذیان شده بودم، در عالم خیال با کسی حرف می زدم، کسی که انگار مرا از واقعیت جدا می کرد و به دنیایی دیگر می برد، جایی که فقط خودم و خودش بودیم، بر یک چمنزار مقابل نوکترنال کتدرال."

آب دهانش را قورت می دهد و چشمانش اشک آلود می شود.
"آن شخص تو بودی، گادفری."

اشک از چشمانش روی گونه هایش جاری می شود. من به قدری حیرت زده شده ام که فقط می توانم با چشمان گشاد شده و دهان باز به او نگاه کنم و بگذارم او مدتی بگرید، هق هق کند و شانه هایش تکان بخورد در حالی که من دستانم را جلو برده ام و دستانش را گرفته ام.

*

بعد از اینکه بالاخره آرام می گیرد، لبخند کوچکی به من می زند. من زیر لب می گویم:
"متاسفم که این قدر سختی کشیده اید و روحتان مجروح شده، راهب دومینیک مورن عزیز."

اما نمی توانم صادقانه این ها را به او بگویم و نمی توانم بگویم دیگر آرام باشد، چون من اینجا کنارش هستم. او راهب سرزمین همسایه است، کشوری که همواره یک دشمن احتمالی برای ما بوده.‌ شاید حرف های او ساختگیست و فقط سعی دارد برای مقصودی شوم به من نزدیک شود. اما اگر این طور است، چرا آنچه گفت، دردهایش، اشک هایش سوزشی در قلبم انداخته، طوری که انگار خود شب پنجه در آن فرو کرده باشد؟

در هر حال از قدیم گفته اند دوستت را به خودت نزدیک و دشمنت را به خودت نزدیک تر نگه دار. پس لبخندی مهربان به او می زنم و دستانش را می فشارم.
"من حالا پیش شما هستم و سعی می کنم بر زخم هایتان مرهم بگذارم."

او هم متقابلا به من لبخند می زند و ما مدتی در همین حال می مانیم. بعد من می پرسم:
"در رابطه با آن جهان دیگر که گفتید، منظورتان چه بود؟"

دومینیک مورن:
"بگذار اول یک سوال از تو بپرسم، در آن لحظه ی تب و هذیان که داشتی درباره ی خدا و بهشت و ایمان حرف می زدی، به خدای خاصی اشاره می کردی؟"

قبل از جواب دادن لحظه ای مکث می کنم.
"آ، نه، من فقط تحت تاثیر نور گابریل بودم و درخششی الهی که در او حس می کردم. انگار که وجودش از جهانی غیر از مال خودمان باشد و نمایانگر یک خدا و بهشتش، اما اینکه چه کسی و کجا، نمی دانم."

دومینیک مورن:
"لرد سابیس، او به من گفت که فکر می کند یک خدا است، اما نه آن طور که شاه مالخازار خودش را خدا می نامد. لرد سابیس فکر می کند جایی در کهکشانی یک خدا بوده و وقتی برای تغییر به پایین نزول کرده، قدرت های خدایی اش را از دست داده."

من که نمی دانم چه فکری باید در این باره بکنم، فقط می گویم:
"عجب!"

دومینیک مورن:
"ممکن است فقط عقلش را از دست داده باشد. او برای تبدیل خودش به خون آشام آزمایشات سختی را بر خودش اعمال کرد.

خب، حالا دیگر بخواب، گادفری عزیز."

و مرا با فشاری ملایم به عقب و داخل تابوت هل می دهد و قبل از اینکه درپوش را بگذارد، چشمان طلایی اش را به چشمان من می دوزد.
"راحت و آسوده بخواب. من کنار تابوتت می نشینم و مراقبم."

با حالتی نامطمئن به او نگاه می کنم، در حالی که چهره ی شاه مالخازار پس ذهنم است. دومینیک مورن ادامه می دهد:
"به من اعتماد کن، من تمام این مدت منتظرت نبوده ام که حالا تو را از دست بدهم."

لب پایینم را می گزم.
"نگرانی ام از چیز دیگریست، در واقع…"

مکث می کنم. میل شدیدی درونم می سوزد که روحم را برای او برملا کنم، اما اگر این فقط یک دام باشد، چه؟

دومینیک مورن که انگار متوجه حالت سردرگم چهره ام شده، دستش را داخل تابوت می آورد و دستم را می گیرد.
"تو فکر می کنی شاه گابریل نمی داند شاه مالخازار چرا به اینجا آمده؟ نگران نباش. شاه گابریل اوضاع را کنترل می کند."

دوست دارم نفسی آسوده بکشم، به این خاطر که لازم نیست چیزی را از دومینیک مورن مخفی کنم و به این خاطر که او گفت شاه گابریل اوضاع را کنترل می کند، اما نمی توانم. دوست دارم به درون خودم بروم و ببینم آیا من نیز هرگز در تاریک ترین اعماق وجودم شمعی روشن کرده ام و با راهبی گفت و گو کرده ام؟ اما این کار را هم نمی توانم بکنم. انگار ذهنم فقط توده ای از نخ های در هم گره خورده است.

دومینیک مورن دستم را می فشارد.
"همه چیز رو به راه می شود. اگر هم نشد، اشکالی ندارد. چون در هر حال من کنارت هستم."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1404 00:18
نمایش جزئیات
شغل
نقل قول:

گادفری میدهرست نوشت:
تصویر اصلی

لینک داستان 'یک انگل برای تولد': جلد دوم نوکترنال کتدرال

خلاصه:
کرم های سفید کوچک انگلی جسم راهب پطروس را به قلمروی خود بدل کرده اند و دو خون آشام، ناتان و گادفری به معبد او می روند، یکی برای نجات دادن و دیگری برای نفرین شدن.


لینک خراب بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1404 16:16
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

داستان 'یک انگل برای تولد': جلد دوم نوکترنال کتدرال

خلاصه:
کرم های سفید کوچک انگلی جسم راهب پطروس را به قلمروی خود بدل کرده اند و دو خون آشام، ناتان و گادفری به معبد او می روند، یکی برای نجات دادن و دیگری برای نفرین شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/9/15 11:47:20
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1404 22:18
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

۲

ایمان آوردم

از زبان گادفری

و ما به مقابل قصر می رسیم، در حالی که من هنوز تب آلود و گیجم.‌ چیزی در آن دایره ی فلزی وجود داشت، می دانم. انگار قدرت های خون آشامی ام نمی توانند زخمش را به سرعت درمان کنند. از کالسکه پیاده می شوم، در حالی که تلوتلو می خورم. سعی می کنم خودم را صاف کنم. مالخازار بی توجه به من با حرکتی آرام و موقرانه پیاده می شود و می رود به سمت افراد منتظر در برابر ورودی. شاه گابریل، آریل، ناتان، نیل، بنجامین، پطروس، رزالی و قنداقی در آغوشش که می دانم لوسیندا درونش آرمیده، و یک راهب خون آشام با چشمان طلایی و نگاهی عمیق که انگار می تواند از پوست و گوشت و استخوان عبور کند و به قلب برسد. این خون آشام با نیش به خون نمی رسد، با نگاهش می رسد. و من می دانم او دومینیک مورن است.

نمی دانم به خاطر گیجی و پریشان حالی ام دارم اشتباه می بینم یا چیز دیگر، اما وقتی چشمانم روی دومینیک مورن متوقف می شود، می بینم که پلک چشم چپش می لرزد و انگار آرامش برای لحظه ای از صورتش محو می شود.

مالخازار با قدم هایی محکم به سمت گروه خوشامدگو می رود. گابریل جلو می رود و دستان او را می گیرد. نگاهم روی گابریل متمرکز می شود. قامت بلندش، ردای سپیدآبی اش، پوست سفید مرمری و نورانی اش، چشمان آبی روشن و موهای بلند طلایی و مجعدش و آن لبخندی که انگار به صلح و عشق دعوت می کند. آه، می دانستم! او یک فرشته است که با کالبد خون آشام آمده تا ما را هدایت کند.

با قدم هایی سست به سمتش می روم و در برابرش به زانو می افتم و پایین ردایش را می گیرم. مالخازار نگاهش را به سمت من برمی گرداند. ابروانش در هم رفته و در چشمان خاکستری اش هم تعجب هست و هم سرزنش، اما با صدایی آهسته می گوید:
"داری چه کار می کنی، گادفری؟ بلند شو."

گابریل با لبخندی مهربان به من نگاه می کند. به چشمان آبی اش خیره می شوم و من هم ناخودآگاه لبخند می زنم. در زندگی قبلی ام من گابریل را ندیدم. فقط محبوس شدم و بعد به دستور او گردن زده شدم و به آتش کشیده شدم. اما الان که دارم مستقیم به او نگاه می کنم، یادآوری آن خاطره دیگر زجرآلود و تاریک نیست، بلکه فقط قلبم را با لذت و شعفی روشن و نیمه گرم پر می کند. انگار که بخواهم پس از یک شام سبک، چند قلپ خون گوزن، روی یک نیمکت در ایوانی با منظره ی دریا دراز بکشم و نیمی از روحم در عالم بیداری بماند و نیمی در خواب.

گابریل هم مثل مالخازار متعجب به نظر می رسد، اما خم می شود و بازوهای مرا می گیرد و آرام از زمین بلندم می کند و با صدایی که می دانم از روزنه های دیوار قلعه ای در بهشت می آید، می گوید:
"خوب است که تو را از نزدیک می بینم، گادفری عزیز. من در حق تو بد کردم و امیدوارم بتوانم جبران کنم."

چند لحظه فقط به او خیره می شوم و بعد با صدایی زمزمه وار می گویم:
"سری که قطع شد، ترس بود. ناپایداری. تاریکی. اما حالا نور اینجا را روشن کرده."

به سینه ام اشاره می کنم. دهان مالخازار باز می ماند.
"گادفری! چرا داری هذیان می گویی؟"

من با لحنی مطمئن رو به او:
"سرورم، ما بالاخره نجات پیدا کردیم. و حالا…"

آستین ردایم را بالا می زنم و دندان های نیشم را در مچم فرو می کنم و می گذارم خون از سوراخ های ایجاد شده بر آن به زمین بریزد و در حالی که حضار با گیجی و شگفتی به من خیره شده اند، می گویم:
"ببینید. شاهد باشید. امشب، من، گادفری خون آشام، ایمان آوردم. به خدا و به بهشت."

و از حال می روم و بر زمین می افتم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 آذر 1404 18:08
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

۱

به جشن تولد می رویم

از زبان گادفری

نور کم جان شمع های سرخ تالار پذیرایی قصر مالخازار را نیمه روشن کرده اند. مالخازار بالای میز و من با فاصله ای از او چند صندلی آن سمت تر نشسته ام. با سری رو به پایین و گونه هایی سرخ شده، در حالی که ابروهای مالخازار در هم رفته اند و خشم چشمان خاکستری اش با رطوبتی در آن ها براق شده.

من با صدایی آهسته:
"سرورم، سنگینی وجود آن انگل ها باعث شد طلسم خونم به خوبی کار نکند."

مالخازار:
"فقط این نبود. وجود آن زن راهب، رزالی هم بود. من به تو گفته بودم از او فاصله بگیری."

من:
"می خواستم چنین کنم، اما او تنها چیزی بود که مرا در آن مکان نگه می داشت."

مالخازار:
"پس او بود که تو را نگه می داشت؟ وجود من، خونم در رگ هایت، قلبت برایت هیچ بود؟"

من سرم را بالا می آورم.
"نه سرورم، البته که نه. شما طوری خاص برایم ارزشمندید. هیچ کس نمی تواند جای شما را در قلبم، روحم بگیرد."

مالخازار لحظه ای به من خیره می شود و بعد نفسش را بیرون می دهد.
"کلمات توخالی، پوچ و بی معنا."

من سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم‌.
"قسم می خورم که این طور نیست. شما کسی هستید که خون تاریکتان را به من دادید، زندگی جاودان را به من هدیه کردید."

مالخازار:
"و تو از آن نفرت داری و برای از یاد بردنش به آن زن پناه می بری."

من:
"روشنایی رزالی، قلب انسانی اش به وجود تاریک من قوت می دهد، اما معنی اش این نیست که از روح تاریکم بیزارم.

آن انگل ها، پیچ و تاب هایشان، آن طور که بدن راهبان را از آن خود کرده بودند، همه ی این ها مثل کابوسی مرا در خود فرو برده بود و رزالی کمک می کرد که بیدار بمانم."

مالخازار دستانش را روی میز می گذارد و آن ها را در هم گره می کند. مدتی در سکوت می گذرد تا اینکه می گوید:
"آن انگل، کرم بزرگ که از داخل شکم رزالی بیرون آمده. فرقی ندارد فرزند شما باشد یا نه، مهم این است که او را به عنوان بچه ی تو و نوه ی من می شناسند. ببین."

یک لول نامه از جیب ردایش بیرون می آورد.
"گابریل برایم نامه فرستاده و گفته من و تو به اتفاق هم در مراسم جشن تولد این کرم - نوه ی او و من که اسمش را لوسیندا گذاشته اند - شرکت کنیم."

نامه را روی میز می گذارد.
"این انگل یک توهین به خون تاریک است. من و تو به آمالثورا می رویم و در مراسم شرکت می کنیم و تو هم او را می کشی و هم مادرش را."

چشمانم گشاد می شود و دهانم باز می ماند.
"اما سرورم…"

چهره ی مالخازار سخت می شود.
"اگر چنین نکنی، من علاوه بر آن دو تو را نیز خواهم کشت. بهتر است نباشی تا اینکه باشی و از دستت بدهم.

حالا برو مشعل و سیخ را بیاور تا به خاطر کرده هایت تنبیه شوی."

به سختی از جایم بلند می شوم، در حالی که انگار بدنم سنگین شده و مال خودم نیست و باید آن را روی زمین بکشانم. به اتاق مالخازار می روم و مشعل و سیخ را برمی دارم و برای او می آورم. او دایره ی فلزی متصل به انتهای سیخ را با شعله های فروزان مشعل ملتهب می کند و من در حالی که نفس هایم کند شده و قطرات عرق بر پیشانی ام نشسته، ردایم را کمی باز می کنم تا سینه ام آشکار شود. مالخازار یک دستمال از جیب ردایش بیرون می آورد و داخل دهان من می چپاند و بعد دایره ی فلزی درخشان و داغ را بر سینه ی من می چسباند. عضلات صورتم در هم می رود و فریادم در دستمال خفه می شود.

دقایقی بعد با چهره ای رنگ پریده و تب آلود و چشمانی گود رفته کنار مالخازار در کالسکه نشسته ام و داریم به آمالثورا، قصر شاه گابریل می رویم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: یکشنبه 9 آذر 1404 11:27
نمایش جزئیات
این بخش آخر از داستان یک انگل برای تولد: جلد دوم دنیای نوکترنال کتدراله. لینک فایلشو به زودی میذارم.

--


۸


قبر یا تابوت؟

از زبان پطروس

روی تخت افتاده ام، با نفس های گرفته. دریای کرم ها داخل بدنم می شوند و بیرون می آیند، در پادشاهی ای که در آنجا برای خود شکل داده اند. من قلمروی آن ها هستم.

ناتان و گادفری روی صندلی هایی کنار تختم نشسته اند. من دستم را به سمت گادفری دراز می کنم، اما انتظار ندارم او مثل ناتان آن را بگیرد، او هم از من نفرت دارد و هم از کرم ها.

من رو به گادفری:
"می خواهم به من قول بدهی به بچه ات صدمه نمی زنی."

گادفری نفسش را عمیق بیرون می دهد.
"چند بار به تو بگویم، پطروس؟ آن فقط یک انگل است، نه بچه ی من و رزالی."

پطروس:
"حتی اگر یک انگل باشد، من نشانه هایی از سپیدی گرم رزالی و تاریکی باوقار تو را در او دیدم."

ابروهایش کمی بالا می رود و حالتی سردرگم در چهره اش پیدا می شود. ادامه می دهم:
"می دانم چه حسی داری. نگاه کردن به او برایت مثل این است که خودت را موقع شکار و فرو کردن نیش هایت در قربانی و نوشیدن خونش در آینه ببینی. اما بگذار او بماند، به خاطر خودت، رزالی و…"

مکث می کنم و ادامه می دهم:
"من."

حالتی همدردانه در صورتش نقش می بندد. می دانم که هنوز از من بیزار است و فقط وضعیت اسفناکم او را واداشته کنارم بنشیند و مرا در این آخرین لحظات همراهی کند.

من رو به ناتان و گادفری:
"می دانید، وقتی پدرم ترکمان کرد، از او خیلی خشمگین شدم. او ما را به حال خود رها کرده بود در این تاریکی، در حالی که می توانست دستمان را بگیرد و به سمت نور ببرد. شاید ترس داشت که اگر چنین کند، با شکست رو به رو شود و ما دوباره عقب گرد کنیم. او بدون این هم بار زیادی را داشت تحمل می کرد.

در هر حال کینه ی من از پدرم باعث شد عکس کاری را کنم که او به آن امیدوار بود.

و لوی؟ آه می دانم. این انگل را خود او به جان معبد انداخت. می خواست من نجات پیدا کنم، چه با مرگ و چه با تولد دوباره."

نفس عمیقی می کشم و صدایی خس خس مانند و دردآلود از اعماق سینه ام بلند می شود. ناتان خم می شود و دستم را می گیرد و با حالتی نگران اما محکم می گوید:
"پطروس!"

جواب می دهم:
"می دانم. دیگر وقتش است. باید بین قبر و تابوت یکی را انتخاب کنم."

و چشمان آبی ام را در چشمان زمردی اش گره می زنم.
"این کار را بکن. می خواهم این بار به خاطر عشق زندگی کنم، نه نفرت. حتی اگر مجبور باشم مثل این انگل ها ادامه دهم."

و ناتان دهانش را به سمت گردنم می برد و نیش هایش را در من فرو می کند و شروع می کند به نوشیدن. می توانم حس کنم وقتی آن خون های پر از کرم در دهانش جمع می شود و پایین می رود، چه حالی پیدا می کند، طوری که انگار من فقط در جسم خودم نیستم، در کالبد او هم حضور دارم.

او می نوشد و می نوشد و وقتی دیگر تقریبا جانی در من نمانده و دیدم تار شده، نیش هایش را بیرون می کشد و مچش را سوراخ می کند و بر دهانم می گذارد و این بار من می نوشم.

و تمام آنچه ناتان می گفت درباره ی سرورش آریل را، می بینم و حس می کنم. آن غم عمیق مثل باتلاق را.

لحظاتی بعد ناتان با ملایمت مچش را از روی دهانم برمی دارد و من از جایم بلند می شوم و به سمت آینه ی قدی ای که در آن سوی اتاق است، می روم و خودم را در آن می بینم و می لرزم. این پوست صاف و سپید درخشان، عاری از انگل. و چشمانی که مثل یک برکه ی آبی عمیق و ساکن است. و موهای طلایی ای که انگار پرپیچ و تاب تر از همیشه هستند. اما این برکه آیا فقط این قدر آبیست تا قربانی ها را وسوسه کند در آن پا بگذارند و غرق شوند؟ و این کمند پرپیچ وتاب موها فقط دور گردن هایشان می پیچد تا خفه شان کند؟

رویم را به سمت ناتان و گادفری برمی گردانم و می بینم که آن ها با شگفتی و تحسین به من خیره شده اند. لبخند می زنم و می گویم:
"بیایید به جنگل برویم و شکار کنیم."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!