تصویر شماره ۱۲:
هری و رون حالا استادان هاگوارتز شدهاند و مثل هر سال باید با قطار از سکوی نه و سهچهارم راهی مدرسه شوند. با اینکه بزرگ شدهاند و مسئولیت دارند، اما هنوز هم گاهی همان دردسرهای قدیمی سراغشان میآید. صبح روز حرکت قطار، رون طبق عادت همیشگیاش به مغازههای جادویی نزدیک ایستگاه سر میزند و هر خوراکی عجیبی که میبیند میخرد؛ از شیرینیهای آتشزا گرفته تا شکلاتهایی که طعمشان هر لحظه عوض میشود. نتیجه این میشود که قبل از رسیدن به ایستگاه، حال رون بههم میریزد؛ شکمش درد میگیرد، صورتش سرخ میشود و هر چند دقیقه یکبار عطسهای میکند که جرقههای کوچکی از دهانش بیرون میپرد.
هری که نگران است،دست رون را میگرید و به سمت سکوی نه و سهچهارم میبرد، اما وقتی میرسند، ساعت یازده گذشته و قطار حرکت کرده است. دیوار بسته شده و هیچ راهی برای ورود باقی نمانده. هری با ناراحتی میگوید: «رون، ما الان استادیم. قرار بود الگو باشیم، نه اینکه دوباره مثل بچگیهامون مجبور بشیم خرابکاری کنیم .» رون با خجالت و صدایی گرفته جواب میدهد: «من فقط چند تا شیرینی خوردم… شاید هم چند تا بیشتر.»
هری که میداند بحث کردن فایدهای ندارد، میپرسد: «الان چیکار کنیم؟» رون کمی مکث میکند و با لبخندی که معلوم است بوی دردسر میدهد، میگوید: «خب… من یه چیز جدید ساختم. یه ماشین پرندهٔ تازه. بهتر از قبلیه. حداقل امیدوارم بهتر باشه.»
ماشین را از پارکینگ مخفی نزدیک ایستگاه بیرون میآورند. ظاهرش شبیه همان فورد قدیمی است، اما با تغییرات زیاد: بالهایی که از چوب جاروهای مسابقهای ساخته شده، چراغهایی که با هر بار روشن شدن رنگ عوض میکنند و موتوری که با جادوی رون تقویت شده، اما صدای عجیبی میدهد، انگار هر لحظه ممکن است از هم بپاشد. هری با تردید نگاهش میکند و میپرسد: «این واقعاً امنه؟» رون جواب میدهد: «امن که… شاید نه. ولی سریع هست.»
ماشین را روشن میکنند و به آسمان میروند. هنوز چند متر بالا نرفتهاند که اولین مشکل ظاهر میشود. هر بار که رون عطسه میکند، ماشین تکان شدیدی میخورد و چند متر بالا میپرد. هری با عصبانیت میگوید: «رون، جلوی عطسههات رو بگیر!» رون جواب میدهد: «اگه میتونستم، الان این شکلی نبودم!»
در مسیر دنبال کردن قطار، چند بار نزدیک است با دودکش قطارهای دیگر برخورد کنند. یکبار هم بال ماشین به یک تابلو تبلیغاتی گیر میکند و نصف تابلو کنده میشود و در خیابان میافتد. مردم با تعجب به آسمان نگاه میکنند و بعضیها فکر میکنند یک موجود جادویی ناشناخته حمله کرده است. هری سعی میکند ماشین را کنترل کند، اما فرمان درست کار نمیکند و هر بار که میچرخاند، ماشین با تأخیر واکنش نشان میدهد.
وقتی بالاخره قطار هاگوارتز را پیدا میکنند، تصمیم میگیرند برخلاف دفعهٔ قبل که مستقیم به هاگوارتز رفتند و با درخت بید کتکزن برخورد کردند، این بار ماشین را روی سقف قطار فرود بیاورند و از آنجا وارد شوند. اما فرود آمدن روی قطار در حال حرکت کار سادهای نیست. ماشین چند بار روی سقف میلغزد، یکبار نزدیک است از لبهٔ قطار سقوط کند و یکبار هم چرخ عقبش به دودکش قطار گیر میکند و صدای بلندی ایجاد میشود که دانشآموزان را میترساند.
با زحمت زیاد بالاخره ماشین را روی سقف قطار ثابت نگه میدارند. هری نفس راحتی میکشد و میگوید: «خوب شد اینبار حداقل به درخت نخوردیم.» رون که هنوز حالش خوب نشده، جواب میدهد: «اگه دوباره به اون درخت میخوردیم، فکر کنم اینبار خودش میاومد دنبالمون.»
آنها از سقف وارد یکی از واگنها میشوند. دانشآموزان با تعجب و خنده نگاهشان میکنند. بعضیها میپرسند: «استاد پاتر، شما چرا از در نیومدین؟» و یکی از بچهها با خنده میگوید: «استاد ویزلی، شما دوباره خوراکیهای عجیب خوردین؟»
هری سعی میکند جدی بماند و میگوید: «این یک موضوع کاملاً ضروری بود.» اما رون که هنوز رنگش پریده، زیر لب میگوید: «ضروری که نبود… ولی حداقل رسیدیم.»
قطار به مسیرش ادامه میدهد و هری و رون در سکوت روی صندلی مینشینند. هری به بیرون نگاه میکند و با خودش فکر میکند که شاید هیچوقت از دردسرهای دوران نوجوانی خلاص نشوند. رون هم آرام میگوید: «هری… دفعهٔ بعد، قبل از حرکت قطار، جلوی من رو بگیر که خوراکی نخرم.» هری جواب میدهد: «دفعهٔ بعد؟ امیدوارم دفعهٔ بعدی وجود نداشته باشه.»
با این حال، هر دو خوب میدانند تا وقتی رون ویزلی همان رون ویزلی قدیمی است، همیشه جایی برای یک «دفعهٔ بعد» وجود دارد.
استاد: هلنا ریونکلاو
***
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.