در حالی که بلبشویی

تو کشتیِ از هم گسیخته در جریان بود، دابی

بالاخره بعد از مذاکرات فراوان با کوه یخ، دو جورابیش میفته که قرار نیست نتیجه خوبی عایدش بشه.

پس بعد از غواصی به عمق اقیانوس

تا دو تا جورابیش که افتاده بود رو برداره و دوباره تو پاش کنه تا دابی جن آزاد بشه

، یکراست به کشتی برمیگرده که دیگه تا اون موقع نصفش تو آب رفته بود.

- دابی کاپیتان کشتی بود.

دابی نتونست کشتی رو نجات داد.

دابی بهتر بود نبود تا دید کشتیش به گل نشست.

دابی اونقد سرشو میکوبه به اندک چوبهای کف کشتی که اونام مقاومتشون بر اثر ضربههای چکش پایین اومده بود که همون بخشی از کشتی که هنوز غرق نشده بود هم با سرعت بیشتری و با هر ضربهی سر دابی بهش، بیشتر تو آب فرو میره.

این وسط فقط اسنیپ بود که معلوم نیست کِی، موفق شده بود بادبان کشتی رو فتح کنه و ازون بالا سیگار بکشه و هی دود بده بیرون.
- آه لیلی.

میبینی؟

میبینی چطور تاریخ داره خودش رو تکرار میکنه؟

میبینی عشق به پاترها همیشه تهش نابودیه؟

تو که اونطور پرپر شدی، حالام نوبت این کشتیِ زبونبستهس.

کشتیای که یه جن خونگیِ پاتر دوست هدایتش کنه، معلومه سرنوشتی جز غرق شدن نصیبش نمیشه.

و اسنیپ از اون بالا میدید که چطور جامعهی جادوگران همچون مرغای پرکنده دارن ازینور به اونور میرن

تا تکه چوبی پیدا کنن برای پناه بردن به روش. تازه جک با وجود این که کنار رز رو تخته چوب جاش میشد، اما همون پایین موند تا تبدیل به مجسمه یخی بشه.

اسنیپ با دیدن این صحنه دردناک

دوباره یاد عشق خودش به لیلی میفته

و میاد چوبدستیشو در بیاره تا یه کاری کنه که نمیگیم اون کار چیه

چون قرار نیست فرصت انجامشو پیدا کنه

اونم به خاطر این که کوه یخ ول نکنتر از این حرفا بود و بلافاصله بعد از دیدن این که بالاخره یه جادوگری واقعا قصد داره با چوبدستیش یه کاری کنه، فریاد میزنه:
- موهاهاهاها. چوبدستی بی چوبدستی!

و یه همری میزنه رو سطح اقیانوس که موجش در تار و پود چوبدستی همهی جادوگران نفوذ میکنه و همهی چوبدستیها رو از وسط به دو نصف مساوی تقسیم میکنه.

کوه یخ که حسابی از کردهی خودش راضی بود، شروع میکنه به فرو رفتن در عمق اقیانوس تا از دیدهها پنهان شه و همزمان زمزمه میکنه:
- بای بای ما رفتیم.

بای بای ما رفتیم.

و جادوگران بدون چوبدستی در وسط اقیانوس با یه کشتی غرق شده رها میشن.