کف پارکت خانه ی گریمولد سرد و نمور بود.

کتری روی گاز خیلی وقت بود که جوشیده بود، اما هیچ کس به صدای جیغ هایش توجه نمی کرد.

طوفان بیرون از خانه شاخه های درخت را گه گاه به پنجره می کوبید

و حتی کسی نبود که بخواهد به پنجره نگاه کند

.
نیمفادورا تانکس در درگاه روی زمین افتاده بود

و قرار گرفتن پیشانیش روی زمین بینیش را در شرایط سختی قرار می داد.

دورا تلاش کرد تا از توانایی تغییر شکلش استفاده کند

و بینیش را کاملا صاف کند.

اما با اینکار با استخوان گونه روی زمین افتاد و چشمهایش زیادی به زمین نزدیک شدند.

دورا تا به حال به این فکر نکرده بود اما حالا مطمئن بود اگر او هم مثل لرد بی دماغ می شد به جنایت های بی سابقه ای دست می زد.

با صدایی لرزان با آخرین توان فریاد زد:
_دارم... می میییرم.

ریموس...رحم داشته باش...منو نکش.

ریموس لوپین که روی یکی از صندلی های میز غذا خوری نشسته بود و چاقویی را در دستش می چرخاند نگاه تاریکی به دورا کرد اما هیچ چیز نگفت.

انگار با هر حرکت به دورا می گفت اگر جرئت کند و بیشتر از این صحبت کند آن روی سگش بالا می آید

و کلک دورا را می سازد.
زمین زیر دورا با هر قدم غول کوچکی که به سمتش می دوید

لرزید و لرزید

بعد چند لحظه ساکن شد و بعد کوین از روی نیمفادورا پرید و داخل محیط آشپزخانه قرار گرفت.

بعد انگار که از این بازی خوشش آمده باشد دوباره نیم خیز کرد و از روی دورا پرید تا از آشپزخانه بیرون برود.

یکبار، دو بار، سه بار. بار هشتم محاسباتش اشتباه از آب در آمد و پایش با شانه ی نیمفادورا گیر کرد و رویش افتاد.

نیمفادورا جیغ کشید

بعد کوین را از روی خودش بلند کرد و روی زمین گذاشت و بدون اینکه دستش با او برخورد کند وانمود کرد که می زندش.

- بچه مگه آشپزخونه جای بازیه؟

- آشپزخونه جای دراز کشیدن هم نیست.

نیمفادورا کوین را رها کرد تا به پسر بزرگش تد که روی صندلی دیگری از میز غذاخوری نشسته بود و گوجه فرنگی های تازه قاچ شده را داخل لقمه ی نیمرویش می چید با غضب زل بزند.

اما بعد چهره اش نرم شد.

- قربون شاه پسرم برم که هوای برادر کوچیکشو داره.

- این داداش من نیست.

دورا دو دستی گوش های کوین را پوشاند.

- هیعععع...این چه حرفیه. درست صحبت کن.

- خوب نیست دیگه. حرف بدی نزدم.

- ریموس نمی خوای هیچی بهش-

...هیچی!:

:
کوین دوید و با کمک ریموس روی صندلی خودش پشت میز قرار گرفت و دورا دوباره روی زمین سقوط کرد.

- ریموس... خواه...ش می... کنم.

بیسسستو...سسسهه سااعت گذشتتته. متا...ممورفوماگوس ها سر یه روز می مییرن.

- دروغ می گه. من یادم نیست آخرین بار کی بوس شدم ولی هنوزم زندم.

نیمفادورا یک گوجه فرنگی از سبد صیفی جات روی زمین برداشت و به سمت تد پرت کرد.

-بشکنه این لب که نمک نداره من که دم به دیقه ماچت می کردم می گفتی من بزرگ شدم!
- بوس عاشقانه با ماچ فرق داره.

الآن من بیام ماچت کنم ساکت میشی؟
-حیف که راست می گی.

وگرنه خیلی بی ادبی!

...ریییمووووسسس!...

...فقط یه بوووسسس!
ریموس بالاخره به حرف آمد.
- فکر کردی گول می خورم؟

اولش می گی بوس

...بعدش می گی بغل

...تهش هم عین دوال پا ازم آویزون میشی کل وزنت رو باید بکشم.

- نععععع...

- برو از همون فاج و آکی بوس بگیر.

- نععععع...

ساعت دیواری زنگ خورد و گنجشک درونش از آن بیرون پرید و دور تا دور اعضای خانواده چرخید.

ریموس چند لحظه به ساعت هشت خیره شد و از جایش پرید.

- انقدر غر می زنی دیر شد. حالا پاشو بیا صبحونتو بخور بعدا حرف می زنیم.

نیمفادورا با لب هایی آویزون از زمین بلند شد و چهارزانو نشست.
- اما من دستام ضعیفه. دیگه نمی تونم خودم غذا بخورم که.

تد برگشت و با چهره ای پوکر به کوین نگاه کرد.

اما کوین فقط چند ثانیه با لبخند به تد نگاه کرد

و بعد به سمت دورا برگشت.
- خاله دورا! من بلدم چطور با قاشق غژا بخورم!

دورا برای کوین دست زد.

و تد تصمیم گرفت خودش بلند شود برود به کلاس تقویتی اش برسد. زندگی در خانواده ی لوپین گاهی خیلی سخت می شد.