کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
97
نفر همین الان آنلایناند
37 نفر در «انجمن»
0 عضو
97 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 52
-
انجمن 37
-
پروفایلها و حساب کاربری 4
-
بخشهای دیگر 4
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
اخگرهای نقرهای
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/28
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: چهارشنبه 29 مهر 1405 12:28
از: دنیای قصه ها
پستها:
160

روزی روزگاری در سرزمینی دور ، پس از دشت های سرسبز و ریل های طولانی، قلعه ای بزرگ وجود داشت که همه ی بچه جادوگرا و بچه ساحره ها رو تو خودش جمع کرده بود.
در بالاترین طبقه ی این قلعه، نه! بالاتر از اون. در پشت بوم این قلعه یه کمد بود. کمد شکسته و درب و داغون بود اما توش یه نفر آدم جا می شد و این یه نفر آدم ازینکه بره جایی که توش جا میشد خیلی خوشش میومد. چون این یه نفر آدم هر جایی که می رفت حس می کرد جا نمیشه. انگاری یه گردالو بود لای پازلای مربعی.
گردالو خانوم که حالا شیکمش هم از بی تحرکی و پرخوری گرد شده بود قبلا همه ی پازل رو به چپش می گرفت. تا اینکه دری به تخته خورد و یه تیکه از یه پازلو پیدا کرد که خیلی هم باهاش جور شد. چشمتون روز بد نبینه. گردالو خانوم عاشق شد و بعدشم شکست عشقی خورد و جنگی که تا به حال در مقایسه با صدای تپش قلبش مثل نویز پس زمینه بود زد تو گوشش.
این شد که گردالو خانوم رو فرستادن هاگوارتز تا ازونجا مراقبت کنه. ولی مثل خیلی از کابوسای آدم بزرگا، تا پاش رو گذاشت رو اولین پله ی مدرسه یه جن خونگی زبر و زرنگ پرتش کرد داخل و گفت:
- نیمفادورا بانو هیچی بلد نبود.
باید برگشت مدرسه.
باید مشق نوشت.
باید امتحان داد.
جور معلم کشید.
دورا هم بعد از کمی تقلا تسلیم شد. ولی ازونجایی که همش در حال چس ناله بود و کسی دیگه اعصاب چس ناله هاش رو نداشت بعد از کلاسا فقط میومد تو کمد بالای پشت بوم می نشست. و با چوبدستیش که مثل خودش قلبلیت تغییر شکلش رو از دست داده بود قلاب بافی که مالی یادش داده بود رو تمرین می کرد.
گذشت و دورا روفوزه بود.یه وری سرش تو کوزه بود. بیشتر تکلیفا رو ننوشته بود و فقط اونیکی کاراگاه مامور که نورا بود مثل اشعه نور در کمد دورا رو زد و نشستن با هم یه تکلیف نوشتن. ولی چه فایده؟ استاد مرگو به نیمفادورا هیچ نمره ای نداد.
مرگوی بد. مرگوی خیلی بد. اما بچه ها! شانس با مرگو یار نبود. چون برعکس اون چیزایی که توی شعرا نوشتن، برخلاف اون حرفایی که می گن فقط غم با آدم می مونه؛ حتی غم هم با دورا نموند. و خیلی زود تبدیل به همون آدم بیش فعال و ورجه وورجه کن و حواس پرت شد.
پس نیمفادورا تبدیل به تمامفادورا شد و با یه لگد کمد عزلتش رو شکست و به سمت کلاس تقلبات سیاه حمله کرد. با یه چرخش چوبدستیش رو تبدیل به چماق کرد و با همون زد در کلاس رو هم کج و معوج کرد و رفت بالا سر مرگو!
مرگوی خیلی بد. مرگوی واقعا بد. مرگوی بدشانس! چون تمامفادورا خیلی عصبانی بود. مخصوصا تمامفادورا زبون محبت خودش رو داشت و اگر کسی که نسبت بهش محبت داشت با زبون آدم نمی فهمید باید از اول پارتی بازی می کرده و بدون پرس و جو نمره ی درس تقلب سیاهش رو می داده با زبون زور وارد عمل میشد.
- نمره ی منو بده مرگو! اصلا تو مدرک داری که من مشارکت نکردم؟بزنم اون داستو کند کنم؟
مرگ هنوز لود شده نشده چماق دورا به سمتش نشونه گرفته شده بود:
- لویکورپوس!
@مرگ
طلسم لویکورپوس شما به [mention uid=48425]مرگ[/mention] برخورد کرد و ۵۰ واحد انرژی جادویی از شما کسر شد!
@نیمفادورا تانکس
در بالاترین طبقه ی این قلعه، نه! بالاتر از اون. در پشت بوم این قلعه یه کمد بود. کمد شکسته و درب و داغون بود اما توش یه نفر آدم جا می شد و این یه نفر آدم ازینکه بره جایی که توش جا میشد خیلی خوشش میومد. چون این یه نفر آدم هر جایی که می رفت حس می کرد جا نمیشه. انگاری یه گردالو بود لای پازلای مربعی.
گردالو خانوم که حالا شیکمش هم از بی تحرکی و پرخوری گرد شده بود قبلا همه ی پازل رو به چپش می گرفت. تا اینکه دری به تخته خورد و یه تیکه از یه پازلو پیدا کرد که خیلی هم باهاش جور شد. چشمتون روز بد نبینه. گردالو خانوم عاشق شد و بعدشم شکست عشقی خورد و جنگی که تا به حال در مقایسه با صدای تپش قلبش مثل نویز پس زمینه بود زد تو گوشش.
این شد که گردالو خانوم رو فرستادن هاگوارتز تا ازونجا مراقبت کنه. ولی مثل خیلی از کابوسای آدم بزرگا، تا پاش رو گذاشت رو اولین پله ی مدرسه یه جن خونگی زبر و زرنگ پرتش کرد داخل و گفت:
- نیمفادورا بانو هیچی بلد نبود.
باید برگشت مدرسه.
باید مشق نوشت.
باید امتحان داد.
جور معلم کشید.
دورا هم بعد از کمی تقلا تسلیم شد. ولی ازونجایی که همش در حال چس ناله بود و کسی دیگه اعصاب چس ناله هاش رو نداشت بعد از کلاسا فقط میومد تو کمد بالای پشت بوم می نشست. و با چوبدستیش که مثل خودش قلبلیت تغییر شکلش رو از دست داده بود قلاب بافی که مالی یادش داده بود رو تمرین می کرد.
گذشت و دورا روفوزه بود.یه وری سرش تو کوزه بود. بیشتر تکلیفا رو ننوشته بود و فقط اونیکی کاراگاه مامور که نورا بود مثل اشعه نور در کمد دورا رو زد و نشستن با هم یه تکلیف نوشتن. ولی چه فایده؟ استاد مرگو به نیمفادورا هیچ نمره ای نداد.
مرگوی بد. مرگوی خیلی بد. اما بچه ها! شانس با مرگو یار نبود. چون برعکس اون چیزایی که توی شعرا نوشتن، برخلاف اون حرفایی که می گن فقط غم با آدم می مونه؛ حتی غم هم با دورا نموند. و خیلی زود تبدیل به همون آدم بیش فعال و ورجه وورجه کن و حواس پرت شد.
پس نیمفادورا تبدیل به تمامفادورا شد و با یه لگد کمد عزلتش رو شکست و به سمت کلاس تقلبات سیاه حمله کرد. با یه چرخش چوبدستیش رو تبدیل به چماق کرد و با همون زد در کلاس رو هم کج و معوج کرد و رفت بالا سر مرگو!
مرگوی خیلی بد. مرگوی واقعا بد. مرگوی بدشانس! چون تمامفادورا خیلی عصبانی بود. مخصوصا تمامفادورا زبون محبت خودش رو داشت و اگر کسی که نسبت بهش محبت داشت با زبون آدم نمی فهمید باید از اول پارتی بازی می کرده و بدون پرس و جو نمره ی درس تقلب سیاهش رو می داده با زبون زور وارد عمل میشد.
- نمره ی منو بده مرگو! اصلا تو مدرک داری که من مشارکت نکردم؟بزنم اون داستو کند کنم؟
مرگ هنوز لود شده نشده چماق دورا به سمتش نشونه گرفته شده بود:
- لویکورپوس!
@مرگ
طلسم لویکورپوس شما به [mention uid=48425]مرگ[/mention] برخورد کرد و ۵۰ واحد انرژی جادویی از شما کسر شد!
@نیمفادورا تانکس
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/5/17 0:28:10
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/5/17 5:44:18
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/5/17 5:44:18
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/04
تولد نقش: 1404/09/05
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: عشق زنده بودن از عشق جون سپردن...
پستها:
133
شغل
داور دوئل

فاج لحظاتی قبل، درمانگاه قلعه را با خشمی افسارگسیخته از دامبلدور ترک کرده بود و پشت سرش سکوتی سنگین باقی گذاشته بود. سگ سیاه عظیمالجثهای کنار تخت هری نشسته بود و با مهر و عطوفتی پدرانه تماشایش میکرد.
پسری که پس از اتفاقات قبرستان، بار دیگر زنده مانده بود.
بالاخره دامبلدور سکوت را شکست.
- حالا که ولدمورت برگشته، اتحادهای ما بیشتر از هر وقت دیگهای مهم شده. سیریوس تبدیل به خودت شو تا عمو سوروس ببینه! آفرین پسر خوب!
هیکل سگ سیاه بلافاصله تغییرشکل داد. پشمهایش ریخت کف درمانگاه و لحظهای بعد سیریوس بلک پدیدار شد. اسنیپ با چهرهای پر از تنفر به مردی نگریست که هر عضو صورتش سالها خاطرات ناخوشایند قلدری را به یادش میآورد.
- اون... اون اینجا چیکار میکنه؟!
دامبلدور که داشت بدن تازه تغییرشکل داده و نیمه برهنه سیریوس را با لبخندی دید میزد و تتوهایش را میشمرد، جواب داد:
- اون به دعوت من به اینجا اومده... درست مثل خودت. من به هردوتاتون اعتماد کامل دارم. الان که عضلات شکم سیریوس رو دیدم حتی اعتمادم بهش بیشترم شده.
بعد به هردو مرد که با کینهای عمیق یکدیگر را تماشا میکردند نزدیک شد. دستش را پشت سر هردو گذاشت و به زور آنها را در بغل هم انداخت.
- خب دیگه پسرا، وقتشه شما هم کدورتای قدیمی رو کنار بذارین و با هم آشتی کنین. سیریوس اون ماچو بهش بده که اسنیپی ببینه چقدر دوستش داری.
سیریوس سرش را کنار گوش اسنیپ آورد و طوری که دامبلدور نشنود زمزمه کرد:
- چطوری بولی شدهترین جادوگر با موهای بلند چرب و چیل در هاگوارتز؟
سپس بلک، ماچی روی گونه فرو رفته اسنیپ گذاشت و عقب رفت. اسنیپ که تمام مدت در سکوت تماشایش میکرد، وقتی سیریوس عقب رفت و دوباره با چهره دامبلدور رو به رو شد، گوشه یک طرف لبش را به زور بالا داد.
- عالیه! پس همه کدورتا حالا دیگه حل شده و میتونید با هم همکاری کنید. خب سیریوس تو برو اعضای محفل رو جمع کن خونه مامانت اینا و برای یکسال هم مخفی بمون همونجا و حتی برای خرید آدامسم تا سوپر سر میدون گریمولد نرو! تو که یه عمر زندانی بودی اینم روش! و تو سوروس... تو هم برو پیش ولدمورت و انقدر پاچه خواریشو کن تا باورش بشه تو هنوزم مرگخواری! یه تسته دیگه! یا نتیجه میده یا نمیده. اشکالی نداره... فوقش اگر حرفتو باورم نکرد میزنه میکشتت دیگه! تو که به هرحال دوتا کتاب اینور و اونور قراره بخاطر نقشههای چرت و پرت من کشته بشی! دیر و زود داره سوخت و سوز نداره. ولی یادتون نره من به هردوتون اعتماد کامل دارم!
اسنیپ و بلک باهم مانند پرستوهایی عاشق از در درمانگاه بیرون رفتند و برای غیب و ظاهر شدن قدمزنان راهی خروجی قلعه شدند.
- بد نگذره بهت با این ماموریت دشوارت بلک!
- اوه اسنیولِس، واقعا قراره بهم سخت بگذره! تو که نمیدونی توی خونه لم دادن روی مبل و دردسر درست نکردن چقدر سخته... اونم وقتی تو قراره زل بزنی به چشمای ولدمورت و بهش دروغ بگی، فکر کن من چه فشار شدیدی رو توی خونهم باید متحمل بشم.
حالا چطوری میخوای بری پیش اربابت؟ بنظرم میرسه از اونجایی که عشق فیلمهای ابرقهرمانی و تخیلی داری چون همیشه شنل و ردای بلندت موقع راه رفتن باد میکنه، دامبلدور خوب مأموریتی بهت داده؛ تازه اگه یکمی سریعتر راه بری شاید بتونی با شنلت پرواز هم بکنی و خودتو زودتر به اربابت برسونی.
وقتی به دری رسیدند، اسنیپ عقب ماند تا سیریوس جلوتر برود.
- کروشیو!
با طنین صدای اسنیپ در راهرو خالی، ناگهان برق طلسم شکنجهگر از پشت به بلک برخورد کرد و او را روی زمین انداخت.
- زوزه بکش بلک! دیگه دوستای نابابتم اینجا نیستن تا نجاتت بدن. فکر کن چقدر تایم داریم که اینجا در کنار هم سپری کنیم. گفتی بولی شدهترین جادوگر در هاگوارتز کیه؟
درد چنان در مغز استخوان سیریوس بلک میپیچید که حتی نمیتوانست پاسخی از دهانش خارج کند.
طلسم کروشیو (شکنجه) شما با موفقیت به سیریوس بلک برخورد کرد و 70 واحد انرژی جادویی از شما کسر شد!
پسری که پس از اتفاقات قبرستان، بار دیگر زنده مانده بود.
بالاخره دامبلدور سکوت را شکست.
- حالا که ولدمورت برگشته، اتحادهای ما بیشتر از هر وقت دیگهای مهم شده. سیریوس تبدیل به خودت شو تا عمو سوروس ببینه! آفرین پسر خوب!
هیکل سگ سیاه بلافاصله تغییرشکل داد. پشمهایش ریخت کف درمانگاه و لحظهای بعد سیریوس بلک پدیدار شد. اسنیپ با چهرهای پر از تنفر به مردی نگریست که هر عضو صورتش سالها خاطرات ناخوشایند قلدری را به یادش میآورد.
- اون... اون اینجا چیکار میکنه؟!
دامبلدور که داشت بدن تازه تغییرشکل داده و نیمه برهنه سیریوس را با لبخندی دید میزد و تتوهایش را میشمرد، جواب داد:
- اون به دعوت من به اینجا اومده... درست مثل خودت. من به هردوتاتون اعتماد کامل دارم. الان که عضلات شکم سیریوس رو دیدم حتی اعتمادم بهش بیشترم شده.

بعد به هردو مرد که با کینهای عمیق یکدیگر را تماشا میکردند نزدیک شد. دستش را پشت سر هردو گذاشت و به زور آنها را در بغل هم انداخت.
- خب دیگه پسرا، وقتشه شما هم کدورتای قدیمی رو کنار بذارین و با هم آشتی کنین. سیریوس اون ماچو بهش بده که اسنیپی ببینه چقدر دوستش داری.
سیریوس سرش را کنار گوش اسنیپ آورد و طوری که دامبلدور نشنود زمزمه کرد:
- چطوری بولی شدهترین جادوگر با موهای بلند چرب و چیل در هاگوارتز؟
سپس بلک، ماچی روی گونه فرو رفته اسنیپ گذاشت و عقب رفت. اسنیپ که تمام مدت در سکوت تماشایش میکرد، وقتی سیریوس عقب رفت و دوباره با چهره دامبلدور رو به رو شد، گوشه یک طرف لبش را به زور بالا داد.
- عالیه! پس همه کدورتا حالا دیگه حل شده و میتونید با هم همکاری کنید. خب سیریوس تو برو اعضای محفل رو جمع کن خونه مامانت اینا و برای یکسال هم مخفی بمون همونجا و حتی برای خرید آدامسم تا سوپر سر میدون گریمولد نرو! تو که یه عمر زندانی بودی اینم روش! و تو سوروس... تو هم برو پیش ولدمورت و انقدر پاچه خواریشو کن تا باورش بشه تو هنوزم مرگخواری! یه تسته دیگه! یا نتیجه میده یا نمیده. اشکالی نداره... فوقش اگر حرفتو باورم نکرد میزنه میکشتت دیگه! تو که به هرحال دوتا کتاب اینور و اونور قراره بخاطر نقشههای چرت و پرت من کشته بشی! دیر و زود داره سوخت و سوز نداره. ولی یادتون نره من به هردوتون اعتماد کامل دارم!
اسنیپ و بلک باهم مانند پرستوهایی عاشق از در درمانگاه بیرون رفتند و برای غیب و ظاهر شدن قدمزنان راهی خروجی قلعه شدند.
- بد نگذره بهت با این ماموریت دشوارت بلک!
- اوه اسنیولِس، واقعا قراره بهم سخت بگذره! تو که نمیدونی توی خونه لم دادن روی مبل و دردسر درست نکردن چقدر سخته... اونم وقتی تو قراره زل بزنی به چشمای ولدمورت و بهش دروغ بگی، فکر کن من چه فشار شدیدی رو توی خونهم باید متحمل بشم.
حالا چطوری میخوای بری پیش اربابت؟ بنظرم میرسه از اونجایی که عشق فیلمهای ابرقهرمانی و تخیلی داری چون همیشه شنل و ردای بلندت موقع راه رفتن باد میکنه، دامبلدور خوب مأموریتی بهت داده؛ تازه اگه یکمی سریعتر راه بری شاید بتونی با شنلت پرواز هم بکنی و خودتو زودتر به اربابت برسونی.
وقتی به دری رسیدند، اسنیپ عقب ماند تا سیریوس جلوتر برود.
- کروشیو!
با طنین صدای اسنیپ در راهرو خالی، ناگهان برق طلسم شکنجهگر از پشت به بلک برخورد کرد و او را روی زمین انداخت.
- زوزه بکش بلک! دیگه دوستای نابابتم اینجا نیستن تا نجاتت بدن. فکر کن چقدر تایم داریم که اینجا در کنار هم سپری کنیم. گفتی بولی شدهترین جادوگر در هاگوارتز کیه؟
درد چنان در مغز استخوان سیریوس بلک میپیچید که حتی نمیتوانست پاسخی از دهانش خارج کند.
طلسم کروشیو (شکنجه) شما با موفقیت به سیریوس بلک برخورد کرد و 70 واحد انرژی جادویی از شما کسر شد!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/19 12:37:21
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 02:57
از: هرجا که بخوام!
پستها:
591
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

لیست طلسمها
- برای اجرای طلسم روی شخصی که میخواین، باید حتما چوبدستی داشته باشین و در پست کوتاهی در همین تاپیک، مواجهه خودتون با اون شخص و اجرای طلسم رو شرح بدید (لینک شناسه اون شخص فراموش نشه). (راهنمای خرید چوبدستی)
- شخصی که طلسم روش اجرا شده، تنها در صورتی قادر به خنثیسازی طلسم و عدم اجرای کاری که ازش خواسته شده هست که سپر مدافع یا مهاجم داشته باشه (راهنمای فعالسازی سپر مدافع/مهاجم). در این صورت کافیه با خرج 30% واحد انرژی جادویی طلسم اصلی، در پست کوتاهی در همین تاپیک نحوهی خنثی کردن این طلسم رو شرح بده. (یعنی اگه طلسم اکسپلیارموس با 60 واحد انرژی روی شما اجرا بشه، شما برای خنثی کردنش باید 18 واحد از انرژی جادویی خودتون رو خرج کنید.)
* در هر دو مورد اجرای طلسم یا خنثیسازی اون، لزوما نیازی به نوشتن یک داستان کامل نیست. میتونه کاملا خلاصه و در حد یک پاراگراف مختصر باشه. بدون اشارهای به مقدمه، دلایل، و حتی نتایج.
🪄کولوپورتوس (طلسم قفل کردن در): 25 واحد انرژی جادویی
با این طلسم که روی تاپیک اجرا میشه، شما میتونین یک تاپیک رو تا 6 ساعت رزرو کنین. (به جز ماموریتها)
🪄لنگلاک (طلسم زبانبند): 30 واحد انرژی جادویی
شخصی که طلسمش میکنین به مدت 24 ساعت در چتباکس تنها میتونه شکلک ارسال کنه.
🪄مافیالاتو (طلسم گوشبند): 30 واحد انرژی جادویی
شخصی که طلسمش میکنین به مدت 24 ساعت در چتباکس همه چیز رو یجور متفاوتی از اصلش میشنوه.
🪄آبسکیورو (طلسم چشمبند): 30 واحد انرژی جادویی
شخصی که طلسمش میکنین به مدت 24 ساعت در چتباکس اشتباهات دستور زبانی و املایی در مکالماتش داره.
🪄ریکتوسمپرا (طلسم خنده): 40 واحد انرژی جادویی
شخصی که طلسمش میکنین علاوه بر این که به مدت 24 ساعت در چتباکس رو دور شوخی و خندهس، در رول تکپستی یا ادامهدار بعدیش هم شخصیتش رو خنده قفل کرده و سر هر چیزی حتی اگه تلخ باشه میخنده!
🪄ردوسیو (طلسم کوچک کردن): 40 واحد انرژی جادویی
شخصی که طلسمش میکنین به مدت 24 ساعت در چتباکس تنها میتونه پاسخهای یک یا دو کلمهای بده و همچنین حتما باید یک رول ادامهدارِ زیر 220 کلمه ارسال کنه.
🪄تارانتانگرا (طلسم رقص پا): 40 واحد انرژی جادویی
شخصی که طلسمش میکنین در رول تکپستی یا ادامهدار بعدیش، شخصیتش دچار سندروم دست و پای بیقرار میشه و بعنوان مثال مدام به بقیه جفتک یا سیلی میزنه.
🪄لویکورپوس (طلسم معلق کردن در هوا): 50 واحد انرژی جادویی
رول تکپستی بعدی کسی که طلسمش میکنین باید برعکس نوشته بشه! یعنی ماجراهای پست رو از انتهای داستان شروع کنه تا به ابتداش برسه.
🪄 پروتگو (طلسم محافظت): 50 واحد انرژی جادویی
با اجرای این طلسم بر روی خودتون، به مدت یک ماه هیچکس قادر به اجرای هیچ طلسمی بر روی شما نخواهد بود. (شما تا زمانی که بر روی خودتون طلسم محافظت زدین قادر به اجرای طلسم دیگهای نیستین) (اگه در طول ماه هر وقتی پشیمون شدین میتونین با پستی در این تاپیک اعلام کنین اما انرژی جادویی خرجشده برنمیگرده)
🪄اکسپلیارموس (طلسم خلع سلاح): 60 واحد انرژی جادویی
رول تکپستی بعدی کسی که طلسمش میکنین باید به انتخاب شما یکی از دو مورد زیر باشه:
1. داستانی که در اون شرح داده میشه شخص طلسمشده چطور اصلیترین سلاحش (چوبدستی، کاتانای ساموراییها، داس مرگ و...) رو از دست میده.
2. داستانی که در اون شخص طلسمشده سلاح اصلیش رو نداره (شرح چراییش نیاز نیست) اما به استفاده ازش نیاز پیدا میکنه. راهکار جایگزینش چیه؟
🪄ابلیویت (طلسم فراموشی): 70 واحد انرژی جادویی
شخصی که طلسمش میکنین به مدت 3 روز فراموشی کامل میگیره. چه در چتباکس و چه در هر رول ادامهدار یا تکی که ارسال میکنه.
× طلسمهای ممنوعه: × (در صورت اجرا تحت تعقیب قرار میگیرید.)
🪄ایمپریو (طلسم فرمان): 50 یا 70 واحد انرژی جادویی
شخصی که طلسمش میکنین باید حتما در جایی که شما مشخص میکنین رول ادامهدار یا تکی بزنه. اگه بخواین میتونین علاوه بر مکان، موضوع رول رو هم مشخص کنین که در این صورت باید 70 واحد انرژی مصرف کنین.
🪄 کروشیو (طلسم شکنجه): 70 واحد انرژی جادویی
شخصی که طلسمش میکنین در رول تکپستی بعدیش، باید شکنجه شدنش رو به هر طریقی که خلاقیتش اجازه میده شرح بده. (لزومی نداره حتما با همین طلسم شکنجه بشه.)
🪄 آواداکداورا (طلسم مرگ): 70 واحد انرژی جادویی
شخصی که طلسمش میکنین در رول تکپستی بعدیش، باید مرگش رو به هر طریقی که خلاقیتش اجازه میده شرح بده. (لزومی نداره حتما با همین طلسم کشته بشه.)
* لطفا برای ارائه پیشنهادات برای افزودن طلسم به تاپیک ارتباط با جنهای هالادورین مراجعه کنید. (خصوصا طلسمهایی که بر روی خودش شخص اجرا میشن و قابلیتی بهش اضافه میکنن توصیه میشه.)
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/29
تولد نقش: 1404/06/01
آخرین ورود: امروز ساعت 01:57
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پستها:
229
شغل
مدیر مدرسه هاگوارتز، مدیر فنی جادوگران

یک تکون! دو تکون! چوبدستیتو بتکون! 

از این به بعد جادوگرانی که چوبدستی خریداری کرده و در دفتر ثبت کرده باشن، میتونن از طریق این چوبدستی اقدام به طلسم کردن دیگران بکنن! فهرست این طلسمها و کارکردشون در پیام بعدی ثبت و در طی زمان بهروزرسانی میشه.
پیوست: نحوه خرید چوبدستی
برای انجام طلسم، باید در پست کوتاهی در همین تاپیک، مواجهه خودتون با اون شخص و اجرای طلسم رو شرح بدید. لزوما نیازی به نوشتن یک داستان کامل نیست. میتونه کاملا خلاصه و در حد یک پاراگراف مختصر باشه. بدون اشارهای به مقدمه، دلایل، و حتا نتایج.
لازم به ذکره که اجرای طلسمها دارای محدودیته. به این معنی که چوبدستی شما انرژی جادویی مشخصی داره و بعد از اجرای هر طلسم، در طی زمان دوباره انرژی خرج شده رو به دست میاره. این انرژی به صورت ماهانه شارژ میشه. ضمنا انرژی قابل ذخیرهسازی نیست. یعنی اگر یک ماه هیچ طلسمی اجرا نکنید، ماه بعد دوبرابر انرژی نخواهید داشت!
انرژی جادویی که یک شهروند در ابتدای هر ماه دریافت میکنه وابسته به سه چیزه. اول کیفیت چوب چوبدستی (x: 50 | 60 | 70)، دوم کیفیت هستهی چوبدستی (y: 5 | 6 | 7) و سوم تعداد رولهای ارسالی در ایفای نقش در ماه قبل. یعنی: (x واحد ثابت + y برابر تعداد پستهای رولی).
کاربر منتظر چی بود؟ دابی تکرار کرد: یک تکون... دو تکون... چوبدستیتو بتکون!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/15 18:52:54
دابی نباید این پست رو مینوشت! دابی بد! 

