در بالاترین طبقه ی این قلعه، نه! بالاتر از اون. در پشت بوم این قلعه یه کمد بود. کمد شکسته و درب و داغون بود اما توش یه نفر آدم جا می شد و این یه نفر آدم ازینکه بره جایی که توش جا میشد خیلی خوشش میومد. چون این یه نفر آدم هر جایی که می رفت حس می کرد جا نمیشه. انگاری یه گردالو بود لای پازلای مربعی.
گردالو خانوم که حالا شیکمش هم از بی تحرکی و پرخوری گرد شده بود قبلا همه ی پازل رو به چپش می گرفت. تا اینکه دری به تخته خورد و یه تیکه از یه پازلو پیدا کرد که خیلی هم باهاش جور شد. چشمتون روز بد نبینه. گردالو خانوم عاشق شد و بعدشم شکست عشقی خورد و جنگی که تا به حال در مقایسه با صدای تپش قلبش مثل نویز پس زمینه بود زد تو گوشش.
این شد که گردالو خانوم رو فرستادن هاگوارتز تا ازونجا مراقبت کنه. ولی مثل خیلی از کابوسای آدم بزرگا، تا پاش رو گذاشت رو اولین پله ی مدرسه یه جن خونگی زبر و زرنگ پرتش کرد داخل و گفت:
- نیمفادورا بانو هیچی بلد نبود.
باید برگشت مدرسه.
باید مشق نوشت.
باید امتحان داد.
جور معلم کشید.
دورا هم بعد از کمی تقلا تسلیم شد. ولی ازونجایی که همش در حال چس ناله بود و کسی دیگه اعصاب چس ناله هاش رو نداشت بعد از کلاسا فقط میومد تو کمد بالای پشت بوم می نشست. و با چوبدستیش که مثل خودش قلبلیت تغییر شکلش رو از دست داده بود قلاب بافی که مالی یادش داده بود رو تمرین می کرد.
گذشت و دورا روفوزه بود.یه وری سرش تو کوزه بود. بیشتر تکلیفا رو ننوشته بود و فقط اونیکی کاراگاه مامور که نورا بود مثل اشعه نور در کمد دورا رو زد و نشستن با هم یه تکلیف نوشتن. ولی چه فایده؟ استاد مرگو به نیمفادورا هیچ نمره ای نداد.
مرگوی بد. مرگوی خیلی بد. اما بچه ها! شانس با مرگو یار نبود. چون برعکس اون چیزایی که توی شعرا نوشتن، برخلاف اون حرفایی که می گن فقط غم با آدم می مونه؛ حتی غم هم با دورا نموند. و خیلی زود تبدیل به همون آدم بیش فعال و ورجه وورجه کن و حواس پرت شد.
پس نیمفادورا تبدیل به تمامفادورا شد و با یه لگد کمد عزلتش رو شکست و به سمت کلاس تقلبات سیاه حمله کرد. با یه چرخش چوبدستیش رو تبدیل به چماق کرد و با همون زد در کلاس رو هم کج و معوج کرد و رفت بالا سر مرگو!
مرگوی خیلی بد. مرگوی واقعا بد. مرگوی بدشانس! چون تمامفادورا خیلی عصبانی بود. مخصوصا تمامفادورا زبون محبت خودش رو داشت و اگر کسی که نسبت بهش محبت داشت با زبون آدم نمی فهمید باید از اول پارتی بازی می کرده و بدون پرس و جو نمره ی درس تقلب سیاهش رو می داده با زبون زور وارد عمل میشد.
- نمره ی منو بده مرگو! اصلا تو مدرک داری که من مشارکت نکردم؟بزنم اون داستو کند کنم؟
مرگ هنوز لود شده نشده چماق دورا به سمتش نشونه گرفته شده بود:
- لویکورپوس!
@مرگ
طلسم لویکورپوس شما به [mention uid=48425]مرگ[/mention] برخورد کرد و ۵۰ واحد انرژی جادویی از شما کسر شد!
@نیمفادورا تانکس
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



حالا چطوری میخوای بری پیش اربابت؟ بنظرم میرسه از اونجایی که عشق فیلمهای ابرقهرمانی و تخیلی داری چون همیشه شنل و ردای بلندت موقع راه رفتن باد میکنه، دامبلدور خوب مأموریتی بهت داده؛ تازه اگه یکمی سریعتر راه بری شاید بتونی با شنلت پرواز هم بکنی و خودتو زودتر به اربابت برسونی.


