جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  137 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  246 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  327 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: طلسم تاناتوفوبیا
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:48
نمایش جزئیات
ریشه‌های تسلا

تسلا در جامعه‌ی ماگل‌ها به عنوان مردی فقیر شناخته شده که اختراعات ارزشمندی رو یکی پس از دیگری ارائه داده اما این هم یکی از اون پوسته‌های ماگلی عجیبی هست که برای خودش ساخته. تسلا صرفا نیازی نداره که در جامعه‌ی ماگل‌ها چندان حضور مستقیم پیدا کنه و دارایی‌هاش رو تبدیل به یک زندگی مشنگی و قابل مشاهده کنه. زندگی اون در جامعه‌ی جادویی، یه زندگی کاملا غرق در رفاه و فراوانیه و همیشه سرمایه و حمایت کافی برای دنبال کردن بلندپروازی‌هاش داشته.

این ثروت لزوما خودساخته هم نیست و دقیقا به ریشه‌های خانوادگی تسلا برمیگرده؛ خانواده‌ی واقعی. گرچه بنا به دلایلی، جادوگر مخترع ما چندان علاقه‌ای به صحبت درمورد خونواده‌اش نشون نداده.

نیکولا تسلا حدود سه دهه قبل از اسنیپ، تحصیلات خودشو در هاگوارتز شروع کرد و اگر می‌تونستید در این دوره، تفاوت کیفیت زندگی یک جادوگر با مشنگ رو مقایسه کنید، نفرت فعلی بخش قابل توجهی از جادوگرها نسبت به ماگل‌ها، بسیار منطقی جلوه میکرد. دوره‌ای رو تجسم کنید که ماگل‌ها زیر نور شمع غذا میخوردن و حتی قدرتمندترین و ثروتمندترین ماگل هم در مقابل بیماری‌های پیش پا افتاده‌ی امروزی، تسلیم میشد و میمرد.

جامعه‌ی جادویی مجبور نبود با همچین تراژدی‌هایی دست و پنجه نرم کنه اما در عین حال، عقل حکم میکرد که تا جای ممکن، دخالتی هم در زندگی رقت انگیز و پر از زجر انسان‌ها نداشته باشن. این وضعیت ممکنه تا صدها سال دیگه هم تداوم پیدا کنه اما طبیعتا در دوره‌ی پیش از صنعتی سازی، جادوگرها عمدتا احساس میکردن که این سیاره رو با حیواناتی بدوی به اسم مشنگ‌ها تقسیم کردن.

تمام جادوگرها یا جادوگرنماهایی که به‌طور علنی با انسان‌ها تعامل داشتن و در زمینه‌های شفا و درمان یا سنت‌های قبیله‌ای فعالیت میکردن، تقریبا همگی شامل جادوگرهایی میشن که در جامعه‌ی خودشون موفقیت خاصی نداشتن و قدرتشون اینقدر کم بوده که نمی‌تونستن ثروت و موقعیت اجتماعی خودشون رو افزایش بدن اما تعامل با ماگل‌ها به رغم دردسرها و ریسک‌های خودش، بهشون کمک میکرد تا بتونن نیازهای اولیه‌ی زندگی‌شون رو تامین کنن.

تسلا با کلافگی، چوبدستی رو سمت جمجمه‌اش میگیره و خاطراتی که ظاهرا به‌صورت رندوم به یاد میاره رو بیرون میاره و توی شیشه می‌ریزه. اون تقریبا این کار رو هر شب انجام میده و بعضا ممکنه یک خاطره رو بارها و بارها از ذهنش بیرون بکشه. این کار رو انجام میده به امید اینکه بتونه اونها رو کمرنگ و فراموش کنه و ذهنش سبک بشه.

رادیو در حال پخش اخباره.

_ وزارت سحر و جادوی بریتانیا، دیشب در یادداشتی تند، سیاست جدید آمریکا برای ردیابی جادویی تمام چوب‌دستی‌های وارداتی از بریتانیا را نقض آشکار پیمان استعماری ۱۷۹۲ خواند.

تسلا پوزخندی میزنه و با خودش میگه: «من اونقدرا هم آدم بدی نیستم. بریتانیا می‌تونست صرفا با شل کردن سر کیسه، از من برای دور زدن همچین مشکلاتی استفاده کنه.»

در ادامه، تسلا به سمت آیینه میره و مشغول کوتاه کردن سیبیلش با یه قیچی ظریف میشه. رادیو بعد از کمی قژقژ، دوباره با صدایی شفاف، اخبار رو به گوش جادوگر مخترع می‌رسونه.

_ در مقابل، کنگره‌ی جادویی آمریکا با انتشار بیانیه‌ای، بریتانیا را به بازاریابی غیر مجاز چوب‌دستی‌های آنتیک با روح‌های تسخیرشده و فرستادن جانوران جادویی غیرمجاز به نیویورک از طریق آتشدان‌های غیررسمی متهم کرده است.

شنیدن کلمه‌ی آتشدان باعث میشه تا اسید معده‌ی تسلا فوران پیدا کنه و حس کنه رنگ از صورتش پریده. اگر آمریکا به مرحله‌ای رسیده که بتونه عبور و مرور جانورها رو از طریق آتشدان بررسی کنه پس ممکنه بتونه برخی از استفاده‌ها یا بهتره بگیم سواستفاده‌های تسلا رو هم ردیابی کنه.

تسلا برای آروم کردن معده‌اش یه لیوان شیر میریزه و درحالیکه به انعکاس چهره‌اش در سطح شیر نگاه میکنه، با خودش فکر میکنه که آیا قبل از بیشتر شدن این چروک‌ها می‌تونه از این جامعه بیرون بزنه و زندگی جدیدی رو در جایی که واقعا قدردانش باشن شروع کنه؟ و منظور تسلا از این حرفا رو فقط لرد شلبرت می‌دونه.
.
.
.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: طلسم تاناتوفوبیا
ارسال شده در: دیروز ساعت 00:32
نمایش جزئیات
کیسه‌ای خون از جنس ماهی

زمانی که سوروس خوندن آخرین نامه رو تموم می‌کنه، ساعت از ۹ صبح هم گذشته. نور خورشید به چشم‌های تاریک مرد جوان فشار میاره. اون نمی‌دونه این نور خورشید و سکوت شدید محله است که حس تهدید و ترس و ناامیدی رو درونش ایجاد کرده یا منشا این احساسات، صرفا روح شکسته‌ی خودش هست؟

وقتی که اسنیپ به مدرسه برمی‌گرده، پرنده‌ها در حال سر و صدا و تغذیه‌ی خودشون هستن. یک سانتور در حاشیه‌ی جنگل، مشغول پرسه زدنه و صدای خنده‌ی دانش‌آموزا به گوش می‌رسه. اونقدر همه‌چیز عالی و زیباست که حتی برای خودش هم دشواره که به جنون جاری در وزارت‌خونه فکر کنه.

سر میز صبحانه، دامبلدور با لحنی خنثی و یکسره، تمام اطلاعات لازم درمورد شلبرت و وضعیت فعلی تسلا رو توصیف می‌کنه؛ تقریبا تمام چیزهایی که فردی مثل اسنپ، لازمه بدونه.

_ احتمالا از طریق پرتره‌ی تسلا تونسته باهات ارتباط ذهنی بگیره و این لزوما درمورد تو نیست، یعنی کاری نکردی که بهش قدرت ارتباط بده بلکه همه چیز درمورد تسلا و کارهایی هست که داره انجام میده. چنین قدرتی در ارتباط گرفتن، نشونه‌ای از مقدمات شکل‌گیری یک کالبد فیزیکیه.

اسنیپ که انگار تازه از خواب پریده، سری میچرخونه و با دامبلدور چشم تو چشم میشه؛ به هر‌صورت هرگز چیزی مشابه این وضعیت رو در زندگیش ندیده و صرفا گزارش‌های سرسری و نه‌چندان باورپذیری رو درموردشون خونده.

_ می‌دونم که حتی اگر ازت نخوام به‌سراغش می‌ری و سعی می‌کنی که سر از کارش دربیاری. فقط ازت می‌خوام که مراقب باشی چون اون موجود، به دلایلی که هنوز مشخص نیست داره به تو علاقه نشون میده.

اسنیپ فورا جواب میده: «مگه نه اینکه دنبال متحده؟»
لبخند نه‌چندان شیرینی از بین ریش و سیبیل دامبلدور قابل مشاهده‌ست.

_ نه سوروس، اون نیازی به متحد نداره و درصورت باز شدن این پورتال، می‌تونه هر تعدادی که لازم باشه، موجودات بٌعد خودش رو به این سمت بیاره. و اصلا فکر نکن این اتفاق قراره باعث یکی از اون جنگ‌های پر سروصدا و جنجالی بشه، ممکنه مثل موریانه منتشر بشن و از هر گروهی قربانی بگیرن. اونها انسان نیستن و ماگل‌ها و جادوگرها درنظرشون فقط نوعی شکارن. لازم به ذکره که جادوگرها درنظرشون می‌تونن خوش‌طعم‌تر هم باشن.

سوروس تا بعد از ظهر و حتی در حین تدریس، مشغول فکر کردن به حرفای دامبلدور و محتوای نامه‌هاست. تنها لطفی که شرایط فعلی داره اینه که اسنیپ کمتر به حال خودش ترحم می‌کنه و رنج و زخم همیشگی درون قلبش، با میلی آتشین و بی‌رحم، تغییر چهره داده.

بعد از آخرین کلاس، وقتی که اسنیپ در راهروها به سمت اتاقش قدم میزنه، صدای خنده‌ی عجیب چند دانش‌آموز رو می‌شنوه. با پیچیدن در راهروی بلند و خلوت و نسبتا تاریک، متوجه میشه که چرا این صدا، اینقدر عجیب جلوه می‌کرد.

چند دانش‌آموز در حال شکنجه دادن ماهی‌های سرخ رنگی هستن که به احتمال زیاد، برای کلاس وردهای تغییر شکل، مورد استفاده قرار دادن. ماهی‌ها روی زمین در حال تقلا کردنن و دانش آموزا با چوب‌دستی، طلسم‌های ناچیز اما آسیب‌زایی که بلد هستن رو به سمت ماهی‌ها هدف می‌گیرن.

اسنیپ برای لحظه‌ای از دیدن این صحنه شوکه میشه و انگار در حال دیدن یکی از داستان‌های
ویکتور هوگو در جلوی چشمش هست. اون نمی‌دونه دیدن شرارت کودکان چرا همچین شوکی رو بهش وارد میکنه و لرزش خفیف انگشتاش باعث میشه تا چوب‌دستیش با صدای قابل‌توجهی روی زمین بیوفته. این صدا، توجه بچه‌ها رو جلب میکنه و اونها با دیدن سرد‌ترین استاد مدرسه، پا به فرار می‌ذارن.

سوروس جوان، به‌رغم انزجاری که نسبت به موجودات آبزی داره، ماهی‌ها رو برمی‌داره و توی تنها تنگی که هنوز کمی آب درونش هست میندازه اما تعدادی از ماهی‌ها، دیگه تکون نمی‌خورن و از دهانشون خون میاد. این طبیعی نیست که یک ماهی کوچک نارنجی، به خودی خود شبیه یک کیسه‌ی خون بشه؛ این تاثیر جادوی سیاهه.

در واقع برای این ماهی‌ها دیر شده که به آب برگردن و مشکلشون دیگه فقط دور بودن از آب نیست بلکه از درون، دچار فساد شدن. یک هسته‌ی مولد آلوده حتی در اقیانوسی حیات‌بخش هم قادر به ترمیم نیست.

زمانی که اسنیپ، تنگ ماهی رو برمیداره تا به اتاقش ببره، با خودش فکر میکنه که آیا هسته‌ی وجودی خودش هم به چنین فسادی دچار شده که حتی در رفاه‌آمیزترین دوره‌ی زندگیش هم قادر به خواستن دنیای اطرافش نیست؟

_ آیا من چیزی غیر از یک موجود شکسته‌ام که در پوسته و لباس‌ها و لابه‌لای افرادی مشتاق کسب تجربه و زندگی، در حال تقلا برای انکار فروپاشیه؟

وقتی که اسنیپ برای خوردن شام به سالن میره و دوباره با صدای خنده و شادی بچه‌ها رو‌به‌رو میشه، هیچ چیز طعنه‌آمیزتر از دیدن ماهی دودی به‌عنوان شام نیست.
.
.
.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: طلسم تاناتوفوبیا
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1405 19:27
نمایش جزئیات
اسنیپ هر شب به شکلی نسبتا مشتاق به استقبال تاریکی میره اما امشب، درنظرش هولناک و ناامید کننده‌ست. هوای بهاری، به گرمی متمایله و جادوگر جوان، قدم‌زنان به سمت حومه‌ی شهر در حرکته. اون امشب قصد داره تا از خونه‌ی سابق کلودیا، دختر بچه‌ای که چند روز پیش به قتل رسید دیدن کنه تا بتونه اطلاعات بیشتری از ناگفته‌هایی که ممکنه راهگشا باشن به‌دست بیاره.

کلاغ‌ها با نگاهی نه‌چندان دوستانه، سوروس جوان رو زیر نظر دارن. سوروس هرچه به خونه‌ی کلودیا نزدیک‌تر میشد، بوی تند حین کالبدشکافی رو واضح‌تر زمانی که در اتاق کالبدشکافی وجود داشت احساس می‌کرد. اون به این کار، به شکلی ناگهانی جواب مثبت داد، نه واقعا بابت اینکه علاقه داشت به عنوان یک کالبدشکاف کار کنه بلکه به‌خاطر علاقه‌اش به درک جادوی سیاه به سراغ این کار رفت.

جسد‌هایی که به‌خاطر جادوی سیاه، در لحظه یا به‌تدریج دچار مرگ شدن، نوعی حس آرامش و اطمینان قلبی رو در سوروس ایجاد می‌کنن. اون در این اتمسفر که شدیدا با صحنه‌ی عمدتا غریب مرگ گره خورده، بخش‌هایی از وجود خودش رو می‌بینه که در حالت عادی، اصلا قادر به درک کردن‌شون نیست.

با اینکه می‌تونست خیلی راحت در بزنه و وارد خونه بشه اما اسنیپ علاقه‌ای به ملاقات اهالی خونه نداره. به هر صورت اونها عده‌ای ماگل هستن که الان بیشتر از هر زمان دیگه‌ای به جامعه‌ی جادوگری بدبینن و پیش از این ماجرا هم به اندازه‌ی کافی در ذهن کلودیا، حس ناپاکی ایجاد می‌کردن و ازش حمایت خاصی به عمل نمی‌آوردن.

وارد شدن به خونه‌ی مشنگ‌های بورژوا اصلا کار سختی نیست.

_ لوموس!

اسنیپ این ورد رو با صدای آرومی زمزمه میکنه و با روشن شدن نوک چوبدستیش، قادر به دیدن جایی هست که احتمالا کلودیا مدت‌ها درونش وقت گذرونده و امید و آرزو‌های زیادی رو توی ذهنش پرورش داده.

دیوارها با کاغذدیواری‌های پاره و نم‌زده‌ای پوشیده شدن و احتمالا آخرین‌باری که دستی به سر و روی خونه کشیدن، به بیست سال پیش برمی‌گرده. کتاب‌های جادویی هنوز در گوشه و کنار اتاق هستن. سوروس نمیدونه این آشفتگی، نتیجه‌ی دستکاری مشنگ‌هاست یا کلودیا خودش فرد بی‌نظمی بوده.

اون به دنبال وسایل شخصی‌تر میگرده و با نزدیک شدن به تخت‌خواب و بررسی کمد کنار تخت، نوعی حس ناپاکی بهش دست میده اما سریعا این افکار رو از سرش بیرون میکنه.
برای ایجاد سر و صدای کمتر و لمس نکردن مستقیم اشیای خاک گرفته، اسنیپ به کمک چوب دستی، اشیا رو جابجا میکنه. عروسک‌ها، تخته‌ی بازی، چندین لیوان، لباس‌ها و یک مسواک کهنه... اینها هیچکدوم چیزهایی نیستن که اسنیپ به دنبال‌شون می‌گرده.

در نهایت به سراغ کمد دیواری بلندی میره که محل نگهداری لباس، کفش و چمدونه. اون فورا کوهی از نامه‌ها رو در گوشه‌ی پایین کمد پیدا میکنه. این تلاشی ناامیدانه برای پنهان کردن نامه‌هایی هست که بابت حجم زیادشون، عملا دیگه قابل قایم کردن در چنین اتاقی نبودن.

وقتی که سوروس دستش رو به نامه‌ها نزدیک میشه، متوجه لرزش انگشتانش میشه و کاملا درک میکنه که بسیار عصبی شده و خونسردی خودش رو از دست داده. دیدن نامه‌های تسلا، موجی از نفرت و خشونت رو درونش ایجاد میکنه، طوری که انگار در حال کشف دست نوشته‌های یک قاتله که زمانی در حال رام کردن قربانیش بوده.

بعد از جمع کردن نامه‌ها، اسنیپ قصد ترک کردن اتاق رو داشت اما در یک تصمیم ناگاهانی، با نوعی آسودگی، روی زمین میشینه و همونجا مشغول بررسی نامه‌ها میشه. بنا به دلایلی که براش قابل درک نیست، دور شدن از جامعه‌ی جادویی و موندن در اتاق خونه‌ی چند ماگل، باعث میشه تا برای لحظاتی، بسیاری از مسئولیت‌ها از روی دوشش برداشته بشن و احساس آرامش و سبکی رو تجربه کنه.

نامه‌های تسلا، ادبیات ساده و دوستانه‌ای دارن و همین به نوبه‌ی خودش، بیشتر سبب انزجار اسنیپ میشه. اون همچنین چند شخص دیگه رو از طریق پاکت‌ها شناسایی میکنه که حداقل مطمئنه که یکیشون جزو شخصیت‌های سرشناس دنیای جادوئیه و دیدن جواب‌هایی که به کلودیا داده، کمی درنظرش عجیب هستن. اما اغلب نامه‌ها، از طرف تسلاست.
پاسخ: طلسم تاناتوفوبیا
ارسال شده در: یکشنبه 17 خرداد 1405 23:30
نمایش جزئیات
اشتهایی ندارم

سوروس جوان، روز اول کارآموزی خودش در بخش کالبدشکافی جنایی وزارت سحر و جادو رو گذرونده. بعد از رسیدن به خونه، سعی کرد تا شام مختصری رو آماده کنه و حالا با نتیجه‌ی کارش که یک سوپ سیب زمینی رنگ و رو رفته و بد شکله رو به رو میشه. انگار که حتی سوپ سیب زمینی هم دچار کم‌خونی شده.

در این سوپ با تکه‌های نا فرم و بی‌نظم سیب‌زمینی، اسنیپ تصویری از روح به زوال رفته و ملال‌انگیز خودش رو میبینه؛ روحی رنجیده و پر از شکاف که هر از گاهی، صوتی از ناله و شیون رو از خودشون عبور میدن و ذهن مرد جوان رو دچار مالیخولیا میکنن.

«دروغ رو از سایه‌ها واضح‌تر میشه دید.» سوروس درابتدا احساس می‌کنه که این صدای افکار خودشه اما این حرف‌ها، از زبان لرد شلبرت گفته شدن و انعکاس‌شون در ذهن جادوگر جوان، تجلی پیدا کرده.

بدن و ذهن سوروس اونقدر سرد و یخ‌زده است که ارتباط تله‌پاتیک با موجود شومی مثل لرد شلبرت، تغییری در دمای بدنش ایجاد نمیکنه. با فکر کردن به فسادی که بین بالادستی‌ها و وزارت‌خونه در جریانه، سوروس به این موجود ساکن در ابعاد پایین، به چشم یک هم‌نشین ایده‌آل نگاه می‌کنه.

سوروس بدون اینکه لب‌هاشو تکون بده میگه: «افکارم درمورد تسلا رو شنیدی؟»
حس تکان خودن موجودی در تاریکی، به وضوح قابل درکه اما جوابی شنیده نمیشه. مرد جوان، لیوانشو برمیداره و به انعکاس تصویر خودش در سطح نوشیدنی نگاه میکنه؛ در اینجاست که تصویر مبهمی از شلبرت، قابل مشاهده است.

اون دوباره صدای شلبرت رو میشنوه: «دیدمت که توی انباری گریه می‌کردی.» البته شلبرت اصلا این حرف رو به‌صورت همدلانه‌ای نمی‌زنه؛ اتفاقا در لحنش نوعی تمسخر دیده میشه و حتی نوعی گرسنگی برای تغذیه از روح شکسته‌ی سوروس. با این وجود، شلبرت درمقابل میل شدیدش مقاومت میکنه.

اخم‌های سوروس توی هم میره و هنوز درک نمیکنه که ارتباط بین اون و شلبرت، تحت چه الگو و قوانینی در حال تداوم پیدا کردنه. این بار با صدای واضح اما پر از تردیدی میگه: «چطور به من دسترسی پیدا کردی؟ داری توی ذهنم دستکاری ایجاد میکنی؟»

اگر شلبرت می‌تونست یک ماهی در تنگ کوچکی باشه، حرکت الانش شبیه غوطه خوردن و ابراز شعفی شیطانی جلوه میکرد.
«تسلا!» شنیدن این کلمه از زبان لرد شلبرت، سیلی از جواب و در عین حال نظریه‌های بدبینانه ایجاد میکنه. قبل از اینکه سوروس بتونه افکارش رو به جمع‌بندی برسونه، شلبرت ادامه میده: «من هر جایی هستم که تسلا باشه. دیدم که نقاشی تسلا توی دستت بود و گریه میکردی. نگران نباش، قصد ندارم رازتو افشا کنم.»
شلبرت این حرف رو با خباثت و خنده‌ای موذیانه گفت و فورا باعث شد که موهای پشت گردن سوروس سیخ بشه؛ با این وجود، جادوگر جوان اطمینان پیدا کرد که شلبرت قادر به ذهن‌خوانی نیست و احتمالا از همین ابتدا دچار یه سوءتفاهم جدی شده.

نوعی شیطنت باعث ایجاد حس قلقل در معده‌ی اسنیپ میشه و نیشخند گرمی که میزنه از چشم شلبرت دور نمی‌مونه. موجود شیطانی، این نیشخند رو میذاره به حساب اینکه حدسش درمورد سوروس درست بوده.

قبل از اینکه اطلاعات بیشتری رد و بدل بشه، صدای ناخوش‌آیند آپارات از پایین راه‌پله‌های خونه به گوش میرسه و ارتباط بین دو بعد، کاملا مختل میشه.
.
.
.
صبح روز بعد_ دفتر دامبلدور

مدیر مدرسه‌ی هاگوارتز، درحالیکه هنوز بابت معاشرت‌های سیاسی شب گذشته خسته است و آرزو میکنه که زودتر آخر هفته بشه و بتونه استراحتی داشته باشه، به‌سختی می‌تونه محتوای نامه‌ی سوروس رو در خوانش اول، هضم کنه. اون با خوردن جرعه‌ای دیگه از چای، آروغی میزنه و روی صندلی لم میده و دوباره مشغول خوندن نامه میشه.

حتی اگر به صداقت سوروس کمی تردید داشته باشه، درمورد جاه‌طلبی و احتمال از کنترل خارج شدن تسلا هیچ تردیدی نداره. طبق قانونی نانوشته، اصولا نباید به جادوگری اعتماد کرد که به صورت تمام‌وقت، به پوشیدن لباس‌های ماگلی علاقه نشون میده.

اما چیزی که بیش از پیش سبب انزجار و پف کشیدن وقت و بی‌وقت دامبلدور میشه، دیدن یک لرد مدعی دیگه‌ست. به هرصورت اون در جامعه‌ای زندگی میکنه که به خودی خود یک لرد مدعی داره. علاقه‌ی افراطی موجودات شرور به کلمه‌ی لرد، به‌حدی این پیرمرد رو حرص میده که دوست داره این نامه رو کاملا نادیده بگیره اما خرد و تجربه، اجازه‌ی چنین کاری رو نمیده. نادیده گرفتن لرد شلبرت و مصیبت‌هایی که می‌تونه با خودش به جامعه‌ی جادویی بیاره، حتی از تعاملات وقت و بی‌وقت ماگل‌ها با چنین موجوداتی هم فاجعه‌بار‌تره. ماگل‌ها قادر به ایجاد دروازه‌های بین ابعادی نیستن و معمولا با موجوداتی مثل شلبرت، فقط برای کسب ثروت هنگفت وارد معامله میشن اما الان صحبت درمورد جادوگر دانشمندی مثل تسلاست که احتمالا به‌صورت غیر عمد، دروازه رو برای ورود چنین موجودی باز کرده.
.
.
.
پاسخ: طلسم تاناتوفوبیا
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1405 01:54
نمایش جزئیات
لرد شلبرت و دانشمندی با سبیل هلویی

«ما سوروس جوان را دوست داریم.» شنیدن این حرف با تن صدایی مردانه و صیقل یافته، باعث شد که سوروس از خواب بپره. با این وجود، خسته‌تر از اونه که چشماشو باز کنه. بدن درد و فرسودگی ناشی از ساعت‌ها عزاداری، مثل نوشیدنی سنگینی عمل کرده.

به یاد میاره که هنوز در دخمه‌ست اما اهمیتی نداره چون در روز جدید، کلاس خاصی نداره و می‌تونه با خیال راحت، به حضور در کابوس‌ها و جهنم ذهنی خودش ادامه بده. «شاید این صدای عجیب هم بخشی از کابوس‌هامه.» سوروس اینطور فکر میکنه.

اما هنوز این جمله در ذهنش کامل نشده که صاحب صدا رو بین خواب و بیداری میبینه. یه تصویر مبهم از موجودی غیر انسانی. چیزی شبیه به یک مکعب مرموز که از هوشی فراانسانی برخورداره.

چند دقیقه بعد، سوروس سراسیمه در حال رفتن به سمت دفترش هست و فقط چند دانش‌آموز سال اولی که پچ پچ کنان بهش می‌خندن، باعث میشن تا استاد جوان متوجه حجم گرد و خاک باقی مونده بر رداش بشه. در حالیکه با بی‌میلی، چوب‌دستیشو میگردونه تا گرد و خاک رو از لباسش جدا کنه، با ناامیدی نگاهی به کتاب‌های داخل دفترش میندازه. این موجود باستانی، در دنیای جادویی شناخته شده است ولی سوروس به چیزی شک داره. تصویری که از لرد شلبرت در کتاب‌ها توصیف شده، بیشتر شبیه یه توده‌ی گوشتی و چند دست و پاست که به‌سختی و تحت شرایط خاصی با خاندان‌های خاصی ارتباط می‌گیره.
.
.
.
کمی دورتر از قلعه‌ی باستانی هاگوارتز، نیکولا تسلا در قلعه‌ی مجهز زیرزمینی خودش، بیشتر از هرچیزی درگیر اینه که چطور وعده‌ی غذایی جدیدش رو هضم کنه درحالیکه سیستم بدنش مثل همیشه، قصد همکاری نداره. البته اون به چیزهای دیگه‌ای هم فکر میکنه و مثل خیلی از جادوگرهای ثروتمند و جاه‌طلب تاریخ، به دنبال روشی برای رسیدن به جاودانگی هست.
البته که تسلا هرگز چنین اسمی روی طمع خودش نمیذاره. اولا اون به جاودانگی باور نداره و صرفا اسم آزمایشاتش رو گذاشته: افزایش بقای جسمی.

دوما اون در جامعه به عنوان جادوگری خیرخواه و تابع قوانین شناخته شده و جادوگرهای سفید، عملا اون رو به‌عنوان متحد نخبه‌ی خودشون می‌شناسن. چنین موجودی به‌سختی ممکنه اجازه بده که حس ناپاکی و پلیدی، اون رو در رسیدن به خواسته‌هاش همراهی کنه.
پس اون به تلاش‌های خودش برای رسیدن به جاودانگی، صرفا به چشم یکی دیگه از اون خدمات نخبگانی به جامعه‌ی جادویی و حتی غیر جادویی نگاه میکنه.

تسلا با درماندگی به هلوی درشت و سالم باقی مونده روی میز غذا نگاه میکنه؛ درحالیکه تمام ظرف‌های دیگه دست‌خورده و بعضا روی هم تلمبار شدن. استخون‌ ماهی‌ها هنوز مقدار ناچیزی گوشت داره و کله‌ی ماهی، مثل موجودی کتک خورده و به زوال رفته، دهان خودش رو به سمت سقف بلند قلعه‌ی زیر زمینی باز کرده. ظرف دو‌طبقه‌ی دسر، فقط ردی از خامه‌ رو کف خودش داره و به‌سختی میشه فهمید که سابق بر این چه نوع شیرینی‌ای درونش قرار گرفته. قاشق و چنگال‌ها توی بشقاب‌ها رها شدن و حتی مقداری کره، توی پارچ آب افتاده و شناوره.

انگار با مرور این جزئیات، سعی داره تا لحظه‌ای اونچه که درست در پشت دیوار همین اتاق در حال اتفاق افتادن هست و هنوز به نتیجه نرسیده، فراموش کنه اما حتی با وجود بسته بودن در، می‌تونه اون درگاه مکعبی بزرگ و نقره‌ای و بزرگ رو تجسم کنه. درگاهی که تا امروز فقط مقدار زیادی از انواع سوخت و انرژی و منابعش رو هدر داده.

«اگر می‌تونستم منطق کار رو توضیح بدم، دریافت حمایت وزارت‌خونه مثل آب خوردن بود.» تسلا این فکر رو درحالی مرور میکنه که خودش هم می‌دونه تئوری کار، به‌راحتی قابل توضیحه، صرفا به حدی جاه‌طلبانه و درتضاد با اخلاقیات جامعه‌ی جادوییه که افشا نکردنش به مراتب کار عاقلانه‌تریه.

دستیارها و دوستان تسلا به طور مستقیم در معرض این پروژه و شاهد روند تکاملش هستن اما اونها معمولا در اطراف تسلا جمع میشن تا از اسم و رسمش بهره‌ای ببرن و کوچکترین نگاه انتقادی‌ای به سیره‌ی عملی جادوگر دانشمند ندارن.

تسلا که از تنهایی خودش آگاهه، با حالتی وحشیانه، هلو رو از روی میز برمیداره و در حالیکه می‌دونه سیبیل و لباسش آغشته به آب میوه شده، به سمت اتاق کناری حرکت میکنه.

لرد شلبرت در حالی از سایه‌ها به اینور نگاه می‌کنه که علاقه‌ای به تسلا نداره. تسلا فقط حکم یک قابله رو داره و احتمالا دیر یا زود، این سوال برای دانشمند جوان پیش میاد که چرا شلبرت، مشتاق دیدار با سوروس و انجام یک بازی تخته‌ای با استاد معجون‌سازیه؟
.
.
.
پاسخ: طلسم تاناتوفوبیا
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 00:58
نمایش جزئیات
دردی بدون رهایی، دردی برای فراموشی

در انتظار برای تاریک شدن شب و رفتن به انبار کوچکی در قلعه، سوروس سعی می‌کنه تا داستانی که خیلی وقت پیش خونده رو به یاد بیاره. داستان کوتاهی درمورد شرارت کودکان که در مقدمه‌ی رمانی از نویسنده‌ای که دیگه اسمش رو به یاد نمیاره.

این داستان، بچه‌هایی رو در کنار جاده‌ای پر از گل و لای توصیف میکنه که در حال آزار دادن قورباغه‌ها با چوب و سنگ هستن و اون‌ها رو وادار به حرکت میکنن تا به وسط مسیر عبور کالسکه‌ها برن. راوی با مهارتی تحسین برانگیز، درمورد شرارت بچه‌ها صحبت میکنه و سوروس احتمالا دیگه نتونسته داستانی با مفهوم مشابه رو مطالعه کنه؛ درحالیکه احساس میکنه به چنین محتوایی نیاز داره.

احتمالا تمام این سال‌ها، با یادآوری دوباره‌ی این داستان سعی می‌کرد تا ترحمش به حال بچه‌ها رو کنار بذاره و بپذیره که اونها صرفا نسخه‌ی ابتدایی همین آدم‌های بالغ و خودخواهی هستن که هر روز می‌بینه. احتمالا الان ترجیح میداد که الان می‌تونست در گوشه‌ای از خیابون، به شرارت بچه‌ها نگاه کنه. در طول روز، تقریبا هیچ رفتار ناخوش‌آیندی از بچه‌ها ندید و این به‌نوبه‌ی خودش، به رنج درون قلبش اضافه کرد. حتی در نگاه بی‌تفاوت و پر از حماقت ناسازگارترین دانش‌‌آموزش هم نوعی شکنندگی و آسیب‌پذیری غیر قابل تحمل رو می‌تونه ببینه.

با خلوت‌تر شدن راهروها، زیست شبانه‌ی مدرسه شبیه زنی افسونگر با دامنی بلند و سیاه، شروع میشه و سوروس به سمت انباری به راه میوفته که درونش خرت و پرت‌های غیر ضروری و یادگاری‌ها رو نگه میداره. شاید یکی از عجیب‌ترین و البته جدیدترین اشیای اتاق، تابلوی کوچکی از چهره‌ی تسلا باشه که با اتمسفر نارنجی رنگی کشیده شده. حالا چهره‌ی تسلا، بیشتر از همیشه درنظر سوروس، نفرت‌انگیز و غیر قابل تحمل به‌نظر میرسه اما این شیء، درواقع یادآور مهر و علاقه‌ی قلبی کلودیا هست. گویا سوروس میدونه که اگر خودش هم کمی محبت‌آمیزتر و صریح‌تر برخورد میکرد، می‌تونست از این یادگاری‌ها دریافت کنه.

تسلا در حین تعویض دفترش که حدودا چند ماه پیش اتفاق افتاد، این نقاشی رو ول کرد و سوروس هم مثل خیلی از اشیای مربوط به بچه‌های مدرسه، به انباری منتقل‌شون کرد. همچنین از بچه‌ها، یک لیوان و مقداری لوازم احمقانه باقی مونده که ظاهرا توی آخرین کلاسشون جا گذاشتن.

سوروس قادر به فکر کردن به رنج فعلی خودش نیست چون فلسفه‌ی پشت این احساس غم شدید رو درک نمیکنه. ناخودآگاه، زمانی رو به یاد میاره که شکمش زخمی شد و همکلاسیش عمدا روی زخم رو فشار داد. سوروس در اون لحظه نمی‌تونست به‌خاطر خودش بجنگه یا استدلالی برای رهایی خودش بیاره. میدونست همکلاسیش اهمیتی به استدلال منطقی نمیده و این کار رو برای خالی کردن کینه‌ی خودش انجام میده.

در اون لحظه، سوروس می‌تونست از چوبدستی استفاده کنه ولی این کارو انجام نداد بلکه ترجیح داد تا به این بهانه، برای زخم به ظاهر بی‌معنای شکمش و شکل ناخوش‌آیند و دردسرهایی که هر روز ایجاد می‌کرد گریه کنه. انگار که اون زخم به خودی خود، برای گریه کردن کافی نبود و اجازه نمیداد به حال خودش ترحم کنه اما وقتی همکلاسیش روی زخم رو فشار داد، باعث شد تا سوروس بفهمه که صرف درد کشیدن، برای اشک ریختن و غصه خوردن کافیه.

سوروس جوان نمی‌دونه که چرا به بچه‌ها اهمیت میده و نمی‌تونه این احساسات رو مثلا با استدلال‌های کاتولیکی درمورد اهمیت بچه‌ها توصیف کنه؛ اون برای زخمی نافرم و بدشکل و نابهنجار گریه می‌کنه که پوست سبز و درخشان قورباغه رو به گل و خون آغشته میکنه یا روح پرشور شاگرداش رو در مدرسه سردرگم میکنه.
پاسخ: طلسم تاناتوفوبیا
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 08:42
نمایش جزئیات
بخش اول
مرده‌ها بوی آبگوشت رو دوست دارن!

گاهی در کتابخونه‌ها میشه دفترهایی رو پیدا کرد که داستانی تک نسخه و دست‌نویس دارن. نوجوون‌ها یا آدمای بالغی که در تنهایی خودشون رمانی می‌نویسن و برای اینکه ردی از خودشون در حافظه‌ی جمعی به جا بذارن، دفتر رو به کتابخونه هدیه میدن.
یکی از این داستان‌ها درمورد مرد جوانی به اسم سوروس اسنیپه.

جادوگر جوان و خوش‌آتیه، هرچند در ارتباط با جامعه مشکل داره اما سفر علمی منحصر‌به‌فردی رو طی می‌کنه که عوایدش، تاثیر چشمگیری بر طرز فکر افراد تاثیرپذیرش میذاره.

در یک روز بهاری، هنوز چند سالی از شروع به کار اسنیپ در هاگوارتز نمیگذره و پوست صاف و روشنش، قادر به پنهان کردن اضطراب و بی‌قراریش نیست. هاگوارتز درظاهر زیباست، چمن‌های سبز و تازه و عطر فوق‌العاده⁦‌ی انواع گیاهان رو میشه در محوطه احساس کرد. جو عمومی هاگوارتز بسیار سرزنده یا میشه گفت عادی به‌نظر میرسه اما جامعه‌ی جادویی، در مقدمه‌ی یکی از فاجعه‌بارترین دوره‌های خودشه.

دونفر از شاگردهای مدرسه، به‌همراه تعدادی جادوگر دیگه، به جرم به‌کار بستن جادو و داشتن ادوات جادویی، توسط ماگل‌ها اعدام میشن. این توطئه از طرف جادوگرهای نژادستیز حاضر در وزارت‌خونه رقم خورد تا زهرچشمی از تمام جادوگرهایی بگیره که از خانواده‌های غیر جادوگر سرچشمه گرفتن و در جامعه‌ی جادویی، حرفی برای گفتن دارن.

وقتی دو دانش‌آموز با ریشه‌های خانوادگی غیرجادویی کشته بشن، دیگه هیچ خانواده‌ی غیر جادویی‌ای جرات نمیکنه فرزند جادوگرش رو به چنین مدارسی بفرسته و عملا استعدادشون در نطفه خاموش میشه.

سوروس در این زمان، حتی اگر بخواد هم قدرتی برای مداخله نداره. البته که اگر قدرت داشت، تلاش خودش رو به کار می‌بست.

هیچ موجودی بیدارتر از فردی نیست که بتونه رنج و درد انسان‌ها رو دقیقا به‌شکلی که هست، مورد مطالعه و ادراک قرار بده. فرقه‌های اسراری در طول هزاره‌های مختلف، تعاریف متفاوتی درمورد بیداری ایجاد کردن و به روش‌های مختلف، به آسمان و نیروهای مرموز چنگ زدن تا احساس کنن به بیداری رسیدن اما فقط افرادی که عشق رو ستودن، به بیداری واقعی رسیدن.

غذای ظهر هاگوارتز، با پیش غذایی که بوی آبگوشت میده شروع میشه و این در حالیه که روح دو دانش آموز به قتل رسیده، در فضای هاگوارتز شناوره. اون‌ها هنوز متوجه نشدن که مردن و طبق عادت، خودشون رو برای ناهار رسوندن. اونها قرار نیست تبدیل به روح سرگردان بشن و به زودی محو میشن و برای همین هم صرفا افرادی که قدرت جادویی بالایی دارن می‌تونن این دو بچه رو ببینن.

اونها از خودشون نمی‌پرسن که چرا بالای قلعه شناوریم اما به محض دیدن یکی از افراد وزارت خونه که وارد مدرسه میشه، به دفتر استاد محبوب‌شون فرار میکنن. این استاد، همون نیکلاس تسلای محبوب دنیای ماگل‌هاست که به‌رغم دست‌آورد و استعداد بسیار کم در زمینه‌ی جادو، همیشه می‌دونست که چطور جلب توجه کنه و به نفع جامعه‌ی جادویی و خودخواهی خودش، به جامعه‌ی ماگل‌ها نزدیک شد.

اون کت و شلوار قهوه‌ای مایل به نارنجی پوشیده و با این کارش، سعی داره ثابت کنه که متفاوته اما در اصل این کارو انجام میده تا مجبور نشه در پی رفت و آمد‌های مداوم به جامعه‌ی ماگل‌ها، لباس‌هاشو عوض کنه.

روح بچه‌ها، به تسلایی پناه میبرن که واقعا برای نجات‌شون اونقدرا هم تلاش نکرد. یکی از بچه‌ها، دختری به اسم کلودیا هست که از فرط تنهایی، بارها برای تسلا نامه نوشت. کلودیا از خانواده‌ی ماگلی بسیار متشنجی به هاگوارتز اومد و در این جامعه، به دنبال خانواده‌ی جدیدی میگشت.

تسلا با دیدن روح بچه‌ها کمی شوکه میشه و بعد با افسوس میگه: «ما سعی کردیم جلوی این اتفاق رو بگیریم.»
بچه‌ها اصلا متوجه منظور تسلا نمیشن و فقط با ترس، توی کمد اتاقش قایم میشن. اونها نمیدونن که مردن.
.
.
.
طلسم تاناتوفوبیا
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 01:14
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

داستان سفر سوروس اسنیپ جوان برای ادراک مفهوم مرگ و خلق بخشی از میراثش در جامعه‌ی جادویی.