شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
سوروس جوان، روز اول کارآموزی خودش در بخش کالبدشکافی جنایی وزارت سحر و جادو رو گذرونده. بعد از رسیدن به خونه، سعی کرد تا شام مختصری رو آماده کنه و حالا با نتیجهی کارش که یک سوپ سیب زمینی رنگ و رو رفته و بد شکله رو به رو میشه. انگار که حتی سوپ سیب زمینی هم دچار کمخونی شده.
در این سوپ با تکههای نا فرم و بینظم سیبزمینی، اسنیپ تصویری از روح به زوال رفته و ملالانگیز خودش رو میبینه؛ روحی رنجیده و پر از شکاف که هر از گاهی، صوتی از ناله و شیون رو از خودشون عبور میدن و ذهن مرد جوان رو دچار مالیخولیا میکنن.
«دروغ رو از سایهها واضحتر میشه دید.» سوروس درابتدا احساس میکنه که این صدای افکار خودشه اما این حرفها، از زبان لرد شلبرت گفته شدن و انعکاسشون در ذهن جادوگر جوان، تجلی پیدا کرده.
بدن و ذهن سوروس اونقدر سرد و یخزده است که ارتباط تلهپاتیک با موجود شومی مثل لرد شلبرت، تغییری در دمای بدنش ایجاد نمیکنه. با فکر کردن به فسادی که بین بالادستیها و وزارتخونه در جریانه، سوروس به این موجود ساکن در ابعاد پایین، به چشم یک همنشین ایدهآل نگاه میکنه.
سوروس بدون اینکه لبهاشو تکون بده میگه: «افکارم درمورد تسلا رو شنیدی؟» حس تکان خودن موجودی در تاریکی، به وضوح قابل درکه اما جوابی شنیده نمیشه. مرد جوان، لیوانشو برمیداره و به انعکاس تصویر خودش در سطح نوشیدنی نگاه میکنه؛ در اینجاست که تصویر مبهمی از شلبرت، قابل مشاهده است.
اون دوباره صدای شلبرت رو میشنوه: «دیدمت که توی انباری گریه میکردی.» البته شلبرت اصلا این حرف رو بهصورت همدلانهای نمیزنه؛ اتفاقا در لحنش نوعی تمسخر دیده میشه و حتی نوعی گرسنگی برای تغذیه از روح شکستهی سوروس. با این وجود، شلبرت درمقابل میل شدیدش مقاومت میکنه.
اخمهای سوروس توی هم میره و هنوز درک نمیکنه که ارتباط بین اون و شلبرت، تحت چه الگو و قوانینی در حال تداوم پیدا کردنه. این بار با صدای واضح اما پر از تردیدی میگه: «چطور به من دسترسی پیدا کردی؟ داری توی ذهنم دستکاری ایجاد میکنی؟»
اگر شلبرت میتونست یک ماهی در تنگ کوچکی باشه، حرکت الانش شبیه غوطه خوردن و ابراز شعفی شیطانی جلوه میکرد. «تسلا!» شنیدن این کلمه از زبان لرد شلبرت، سیلی از جواب و در عین حال نظریههای بدبینانه ایجاد میکنه. قبل از اینکه سوروس بتونه افکارش رو به جمعبندی برسونه، شلبرت ادامه میده: «من هر جایی هستم که تسلا باشه. دیدم که نقاشی تسلا توی دستت بود و گریه میکردی. نگران نباش، قصد ندارم رازتو افشا کنم.» شلبرت این حرف رو با خباثت و خندهای موذیانه گفت و فورا باعث شد که موهای پشت گردن سوروس سیخ بشه؛ با این وجود، جادوگر جوان اطمینان پیدا کرد که شلبرت قادر به ذهنخوانی نیست و احتمالا از همین ابتدا دچار یه سوءتفاهم جدی شده.
نوعی شیطنت باعث ایجاد حس قلقل در معدهی اسنیپ میشه و نیشخند گرمی که میزنه از چشم شلبرت دور نمیمونه. موجود شیطانی، این نیشخند رو میذاره به حساب اینکه حدسش درمورد سوروس درست بوده.
قبل از اینکه اطلاعات بیشتری رد و بدل بشه، صدای ناخوشآیند آپارات از پایین راهپلههای خونه به گوش میرسه و ارتباط بین دو بعد، کاملا مختل میشه. . . . صبح روز بعد_ دفتر دامبلدور
مدیر مدرسهی هاگوارتز، درحالیکه هنوز بابت معاشرتهای سیاسی شب گذشته خسته است و آرزو میکنه که زودتر آخر هفته بشه و بتونه استراحتی داشته باشه، بهسختی میتونه محتوای نامهی سوروس رو در خوانش اول، هضم کنه. اون با خوردن جرعهای دیگه از چای، آروغی میزنه و روی صندلی لم میده و دوباره مشغول خوندن نامه میشه.
حتی اگر به صداقت سوروس کمی تردید داشته باشه، درمورد جاهطلبی و احتمال از کنترل خارج شدن تسلا هیچ تردیدی نداره. طبق قانونی نانوشته، اصولا نباید به جادوگری اعتماد کرد که به صورت تماموقت، به پوشیدن لباسهای ماگلی علاقه نشون میده.
اما چیزی که بیش از پیش سبب انزجار و پف کشیدن وقت و بیوقت دامبلدور میشه، دیدن یک لرد مدعی دیگهست. به هرصورت اون در جامعهای زندگی میکنه که به خودی خود یک لرد مدعی داره. علاقهی افراطی موجودات شرور به کلمهی لرد، بهحدی این پیرمرد رو حرص میده که دوست داره این نامه رو کاملا نادیده بگیره اما خرد و تجربه، اجازهی چنین کاری رو نمیده. نادیده گرفتن لرد شلبرت و مصیبتهایی که میتونه با خودش به جامعهی جادویی بیاره، حتی از تعاملات وقت و بیوقت ماگلها با چنین موجوداتی هم فاجعهبارتره. ماگلها قادر به ایجاد دروازههای بین ابعادی نیستن و معمولا با موجوداتی مثل شلبرت، فقط برای کسب ثروت هنگفت وارد معامله میشن اما الان صحبت درمورد جادوگر دانشمندی مثل تسلاست که احتمالا بهصورت غیر عمد، دروازه رو برای ورود چنین موجودی باز کرده. . . .
«ما سوروس جوان را دوست داریم.» شنیدن این حرف با تن صدایی مردانه و صیقل یافته، باعث شد که سوروس از خواب بپره. با این وجود، خستهتر از اونه که چشماشو باز کنه. بدن درد و فرسودگی ناشی از ساعتها عزاداری، مثل نوشیدنی سنگینی عمل کرده.
به یاد میاره که هنوز در دخمهست اما اهمیتی نداره چون در روز جدید، کلاس خاصی نداره و میتونه با خیال راحت، به حضور در کابوسها و جهنم ذهنی خودش ادامه بده. «شاید این صدای عجیب هم بخشی از کابوسهامه.» سوروس اینطور فکر میکنه.
اما هنوز این جمله در ذهنش کامل نشده که صاحب صدا رو بین خواب و بیداری میبینه. یه تصویر مبهم از موجودی غیر انسانی. چیزی شبیه به یک مکعب مرموز که از هوشی فراانسانی برخورداره.
چند دقیقه بعد، سوروس سراسیمه در حال رفتن به سمت دفترش هست و فقط چند دانشآموز سال اولی که پچ پچ کنان بهش میخندن، باعث میشن تا استاد جوان متوجه حجم گرد و خاک باقی مونده بر رداش بشه. در حالیکه با بیمیلی، چوبدستیشو میگردونه تا گرد و خاک رو از لباسش جدا کنه، با ناامیدی نگاهی به کتابهای داخل دفترش میندازه. این موجود باستانی، در دنیای جادویی شناخته شده است ولی سوروس به چیزی شک داره. تصویری که از لرد شلبرت در کتابها توصیف شده، بیشتر شبیه یه تودهی گوشتی و چند دست و پاست که بهسختی و تحت شرایط خاصی با خاندانهای خاصی ارتباط میگیره. . . . کمی دورتر از قلعهی باستانی هاگوارتز، نیکولا تسلا در قلعهی مجهز زیرزمینی خودش، بیشتر از هرچیزی درگیر اینه که چطور وعدهی غذایی جدیدش رو هضم کنه درحالیکه سیستم بدنش مثل همیشه، قصد همکاری نداره. البته اون به چیزهای دیگهای هم فکر میکنه و مثل خیلی از جادوگرهای ثروتمند و جاهطلب تاریخ، به دنبال روشی برای رسیدن به جاودانگی هست. البته که تسلا هرگز چنین اسمی روی طمع خودش نمیذاره. اولا اون به جاودانگی باور نداره و صرفا اسم آزمایشاتش رو گذاشته: افزایش بقای جسمی.
دوما اون در جامعه به عنوان جادوگری خیرخواه و تابع قوانین شناخته شده و جادوگرهای سفید، عملا اون رو بهعنوان متحد نخبهی خودشون میشناسن. چنین موجودی بهسختی ممکنه اجازه بده که حس ناپاکی و پلیدی، اون رو در رسیدن به خواستههاش همراهی کنه. پس اون به تلاشهای خودش برای رسیدن به جاودانگی، صرفا به چشم یکی دیگه از اون خدمات نخبگانی به جامعهی جادویی و حتی غیر جادویی نگاه میکنه.
تسلا با درماندگی به هلوی درشت و سالم باقی مونده روی میز غذا نگاه میکنه؛ درحالیکه تمام ظرفهای دیگه دستخورده و بعضا روی هم تلمبار شدن. استخون ماهیها هنوز مقدار ناچیزی گوشت داره و کلهی ماهی، مثل موجودی کتک خورده و به زوال رفته، دهان خودش رو به سمت سقف بلند قلعهی زیر زمینی باز کرده. ظرف دوطبقهی دسر، فقط ردی از خامه رو کف خودش داره و بهسختی میشه فهمید که سابق بر این چه نوع شیرینیای درونش قرار گرفته. قاشق و چنگالها توی بشقابها رها شدن و حتی مقداری کره، توی پارچ آب افتاده و شناوره.
انگار با مرور این جزئیات، سعی داره تا لحظهای اونچه که درست در پشت دیوار همین اتاق در حال اتفاق افتادن هست و هنوز به نتیجه نرسیده، فراموش کنه اما حتی با وجود بسته بودن در، میتونه اون درگاه مکعبی بزرگ و نقرهای و بزرگ رو تجسم کنه. درگاهی که تا امروز فقط مقدار زیادی از انواع سوخت و انرژی و منابعش رو هدر داده.
«اگر میتونستم منطق کار رو توضیح بدم، دریافت حمایت وزارتخونه مثل آب خوردن بود.» تسلا این فکر رو درحالی مرور میکنه که خودش هم میدونه تئوری کار، بهراحتی قابل توضیحه، صرفا به حدی جاهطلبانه و درتضاد با اخلاقیات جامعهی جادوییه که افشا نکردنش به مراتب کار عاقلانهتریه.
دستیارها و دوستان تسلا به طور مستقیم در معرض این پروژه و شاهد روند تکاملش هستن اما اونها معمولا در اطراف تسلا جمع میشن تا از اسم و رسمش بهرهای ببرن و کوچکترین نگاه انتقادیای به سیرهی عملی جادوگر دانشمند ندارن.
تسلا که از تنهایی خودش آگاهه، با حالتی وحشیانه، هلو رو از روی میز برمیداره و در حالیکه میدونه سیبیل و لباسش آغشته به آب میوه شده، به سمت اتاق کناری حرکت میکنه.
لرد شلبرت در حالی از سایهها به اینور نگاه میکنه که علاقهای به تسلا نداره. تسلا فقط حکم یک قابله رو داره و احتمالا دیر یا زود، این سوال برای دانشمند جوان پیش میاد که چرا شلبرت، مشتاق دیدار با سوروس و انجام یک بازی تختهای با استاد معجونسازیه؟ . . .
در انتظار برای تاریک شدن شب و رفتن به انبار کوچکی در قلعه، سوروس سعی میکنه تا داستانی که خیلی وقت پیش خونده رو به یاد بیاره. داستان کوتاهی درمورد شرارت کودکان که در مقدمهی رمانی از نویسندهای که دیگه اسمش رو به یاد نمیاره.
این داستان، بچههایی رو در کنار جادهای پر از گل و لای توصیف میکنه که در حال آزار دادن قورباغهها با چوب و سنگ هستن و اونها رو وادار به حرکت میکنن تا به وسط مسیر عبور کالسکهها برن. راوی با مهارتی تحسین برانگیز، درمورد شرارت بچهها صحبت میکنه و سوروس احتمالا دیگه نتونسته داستانی با مفهوم مشابه رو مطالعه کنه؛ درحالیکه احساس میکنه به چنین محتوایی نیاز داره.
احتمالا تمام این سالها، با یادآوری دوبارهی این داستان سعی میکرد تا ترحمش به حال بچهها رو کنار بذاره و بپذیره که اونها صرفا نسخهی ابتدایی همین آدمهای بالغ و خودخواهی هستن که هر روز میبینه. احتمالا الان ترجیح میداد که الان میتونست در گوشهای از خیابون، به شرارت بچهها نگاه کنه. در طول روز، تقریبا هیچ رفتار ناخوشآیندی از بچهها ندید و این بهنوبهی خودش، به رنج درون قلبش اضافه کرد. حتی در نگاه بیتفاوت و پر از حماقت ناسازگارترین دانشآموزش هم نوعی شکنندگی و آسیبپذیری غیر قابل تحمل رو میتونه ببینه.
با خلوتتر شدن راهروها، زیست شبانهی مدرسه شبیه زنی افسونگر با دامنی بلند و سیاه، شروع میشه و سوروس به سمت انباری به راه میوفته که درونش خرت و پرتهای غیر ضروری و یادگاریها رو نگه میداره. شاید یکی از عجیبترین و البته جدیدترین اشیای اتاق، تابلوی کوچکی از چهرهی تسلا باشه که با اتمسفر نارنجی رنگی کشیده شده. حالا چهرهی تسلا، بیشتر از همیشه درنظر سوروس، نفرتانگیز و غیر قابل تحمل بهنظر میرسه اما این شیء، درواقع یادآور مهر و علاقهی قلبی کلودیا هست. گویا سوروس میدونه که اگر خودش هم کمی محبتآمیزتر و صریحتر برخورد میکرد، میتونست از این یادگاریها دریافت کنه.
تسلا در حین تعویض دفترش که حدودا چند ماه پیش اتفاق افتاد، این نقاشی رو ول کرد و سوروس هم مثل خیلی از اشیای مربوط به بچههای مدرسه، به انباری منتقلشون کرد. همچنین از بچهها، یک لیوان و مقداری لوازم احمقانه باقی مونده که ظاهرا توی آخرین کلاسشون جا گذاشتن.
سوروس قادر به فکر کردن به رنج فعلی خودش نیست چون فلسفهی پشت این احساس غم شدید رو درک نمیکنه. ناخودآگاه، زمانی رو به یاد میاره که شکمش زخمی شد و همکلاسیش عمدا روی زخم رو فشار داد. سوروس در اون لحظه نمیتونست بهخاطر خودش بجنگه یا استدلالی برای رهایی خودش بیاره. میدونست همکلاسیش اهمیتی به استدلال منطقی نمیده و این کار رو برای خالی کردن کینهی خودش انجام میده.
در اون لحظه، سوروس میتونست از چوبدستی استفاده کنه ولی این کارو انجام نداد بلکه ترجیح داد تا به این بهانه، برای زخم به ظاهر بیمعنای شکمش و شکل ناخوشآیند و دردسرهایی که هر روز ایجاد میکرد گریه کنه. انگار که اون زخم به خودی خود، برای گریه کردن کافی نبود و اجازه نمیداد به حال خودش ترحم کنه اما وقتی همکلاسیش روی زخم رو فشار داد، باعث شد تا سوروس بفهمه که صرف درد کشیدن، برای اشک ریختن و غصه خوردن کافیه.
سوروس جوان نمیدونه که چرا به بچهها اهمیت میده و نمیتونه این احساسات رو مثلا با استدلالهای کاتولیکی درمورد اهمیت بچهها توصیف کنه؛ اون برای زخمی نافرم و بدشکل و نابهنجار گریه میکنه که پوست سبز و درخشان قورباغه رو به گل و خون آغشته میکنه یا روح پرشور شاگرداش رو در مدرسه سردرگم میکنه.
گاهی در کتابخونهها میشه دفترهایی رو پیدا کرد که داستانی تک نسخه و دستنویس دارن. نوجوونها یا آدمای بالغی که در تنهایی خودشون رمانی مینویسن و برای اینکه ردی از خودشون در حافظهی جمعی به جا بذارن، دفتر رو به کتابخونه هدیه میدن. یکی از این داستانها درمورد مرد جوانی به اسم سوروس اسنیپه.
جادوگر جوان و خوشآتیه، هرچند در ارتباط با جامعه مشکل داره اما سفر علمی منحصربهفردی رو طی میکنه که عوایدش، تاثیر چشمگیری بر طرز فکر افراد تاثیرپذیرش میذاره.
در یک روز بهاری، هنوز چند سالی از شروع به کار اسنیپ در هاگوارتز نمیگذره و پوست صاف و روشنش، قادر به پنهان کردن اضطراب و بیقراریش نیست. هاگوارتز درظاهر زیباست، چمنهای سبز و تازه و عطر فوقالعادهی انواع گیاهان رو میشه در محوطه احساس کرد. جو عمومی هاگوارتز بسیار سرزنده یا میشه گفت عادی بهنظر میرسه اما جامعهی جادویی، در مقدمهی یکی از فاجعهبارترین دورههای خودشه.
دونفر از شاگردهای مدرسه، بههمراه تعدادی جادوگر دیگه، به جرم بهکار بستن جادو و داشتن ادوات جادویی، توسط ماگلها اعدام میشن. این توطئه از طرف جادوگرهای نژادستیز حاضر در وزارتخونه رقم خورد تا زهرچشمی از تمام جادوگرهایی بگیره که از خانوادههای غیر جادوگر سرچشمه گرفتن و در جامعهی جادویی، حرفی برای گفتن دارن.
وقتی دو دانشآموز با ریشههای خانوادگی غیرجادویی کشته بشن، دیگه هیچ خانوادهی غیر جادوییای جرات نمیکنه فرزند جادوگرش رو به چنین مدارسی بفرسته و عملا استعدادشون در نطفه خاموش میشه.
سوروس در این زمان، حتی اگر بخواد هم قدرتی برای مداخله نداره. البته که اگر قدرت داشت، تلاش خودش رو به کار میبست.
هیچ موجودی بیدارتر از فردی نیست که بتونه رنج و درد انسانها رو دقیقا بهشکلی که هست، مورد مطالعه و ادراک قرار بده. فرقههای اسراری در طول هزارههای مختلف، تعاریف متفاوتی درمورد بیداری ایجاد کردن و به روشهای مختلف، به آسمان و نیروهای مرموز چنگ زدن تا احساس کنن به بیداری رسیدن اما فقط افرادی که عشق رو ستودن، به بیداری واقعی رسیدن.
غذای ظهر هاگوارتز، با پیش غذایی که بوی آبگوشت میده شروع میشه و این در حالیه که روح دو دانش آموز به قتل رسیده، در فضای هاگوارتز شناوره. اونها هنوز متوجه نشدن که مردن و طبق عادت، خودشون رو برای ناهار رسوندن. اونها قرار نیست تبدیل به روح سرگردان بشن و به زودی محو میشن و برای همین هم صرفا افرادی که قدرت جادویی بالایی دارن میتونن این دو بچه رو ببینن.
اونها از خودشون نمیپرسن که چرا بالای قلعه شناوریم اما به محض دیدن یکی از افراد وزارت خونه که وارد مدرسه میشه، به دفتر استاد محبوبشون فرار میکنن. این استاد، همون نیکلاس تسلای محبوب دنیای ماگلهاست که بهرغم دستآورد و استعداد بسیار کم در زمینهی جادو، همیشه میدونست که چطور جلب توجه کنه و به نفع جامعهی جادویی و خودخواهی خودش، به جامعهی ماگلها نزدیک شد.
اون کت و شلوار قهوهای مایل به نارنجی پوشیده و با این کارش، سعی داره ثابت کنه که متفاوته اما در اصل این کارو انجام میده تا مجبور نشه در پی رفت و آمدهای مداوم به جامعهی ماگلها، لباسهاشو عوض کنه.
روح بچهها، به تسلایی پناه میبرن که واقعا برای نجاتشون اونقدرا هم تلاش نکرد. یکی از بچهها، دختری به اسم کلودیا هست که از فرط تنهایی، بارها برای تسلا نامه نوشت. کلودیا از خانوادهی ماگلی بسیار متشنجی به هاگوارتز اومد و در این جامعه، به دنبال خانوادهی جدیدی میگشت.
تسلا با دیدن روح بچهها کمی شوکه میشه و بعد با افسوس میگه: «ما سعی کردیم جلوی این اتفاق رو بگیریم.» بچهها اصلا متوجه منظور تسلا نمیشن و فقط با ترس، توی کمد اتاقش قایم میشن. اونها نمیدونن که مردن. . . .