کلاه پروفسور مینروا مکگونگال
امروز صبح، مثل هر روز صبح طی پنجاه سال گذشته، رأس ساعت 5:00 چشمهایم را باز کردم. کش و قوسی به خودم دادم و بعد از خمیازهای که از سالها پیش اجازهی کشیدنش را روزی یک بار به خودم داده بودم، روتین صبحگاهیام را آغاز کردم. همهچیز درست بود. در این سالها، هیچ برف و بارانی باعث نشده است از سیلابس درسیام برای هیچکدام از پایهها عقب بمانم. همیشه بهاندازهی سه جلسه عقب افتادن در سیلابس فضا میگذارم اما تابهحال پیش نیامده از آن سه جلسه استفادهای بهجز "مرور نکات و آزمونهای غافلگیرکننده" داشته باشم.
- صبحتون بخیر پروفسور دامبلدور. میبینم که سحرخیز شدید.
- اوه مینروا، کسی جز من و تو اینجا نیست. چقدر رسمی حرف میزنی.
- تقصیر من نیست که اساتید منتخب شما رأس ساعت 6:30 برای صبحانه در تالار اصلی حضور پیدا نمیکنن پروفسور. جای تعجبه که شما کجا اینجا کجا؟
- واقعاً فکر میکنی عسل و سرشیری که بهتازگی از خاورمیانه برامون اومده رو از دست میدادم؟
چشمکی که دامبلدور به من میزند باعث نمیشود آهی از سر افسوس نکشم. گاهی با خودم میگویم اگر هاگوارتز مبتنی بر جادوهای باستانی بنا نشده بود، با این نحوهی مدیریت آلبوس دامبلدور خیلی وقت پیش بسته میشد.
- پروفسور، میخواستم در مورد استاد جدید دفاع در برابر جادوی سیاه ازتون بپرسم.
- مینروا واقعاً لازم نیست چیزی بپرسی. خودم همون لحظه که اسمش رو اعلام کردم از نگاه خشمگینت خوندم که چقدر با این قضیه مخالفی. ولی من سر حرفم هستم. امسال فقط گیلدروی لاکهارت میتونه این سِمَت رو داشته باشه.
ابرویم از تعجب بالا میرود.
- امسال؟ منظورتون اینه که سال دیگه نیست؟
- اوووه عسل رو ببین چه کشی میاد! اوه سرشیر تازه!
باز هم همان رفتار. همیشه وقتی میخواهد از پاسخ به سوالات سخت طفره برود همین کار را میکند. خاطرهی آبنبات لیمویی دوازده سال پیش در خانهی ماگلهایی که از هری پاتر مراقبت میکنند هنوز در ذهنم است. شک ندارم در این طفره رفتن او هم رازی نهفته است.
صبحانهام را میخورم و به روزهای سختی فکر میکنم که در پیش داریم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



