اردوگاه جای بسیار بسیار گرمی بود. خشکسالی از هزاران سال پیش اونجا رو رها نمیکرد. زندانیها درحالیکه بدون هیچ دلیلی بر زمین خشک و خاکی میکوفتند، عرقی نمایشی ریخته و حال و هوای مصرگونهای ایجاد کرده بودند. در همین حال و احوال اسفبار بود که در باز شد و گل اومد، مرلین به اردو اومد! اهم چیزه، اردوگاه.
مرلین درحالیکه در آغوش دیوانهسازی خاکی خولی، لمیده بود از دری بزرگ و سنگی که از ناکجاآباد به آن اردوگاه راه داشت پیدایش شد. مرلین نورانی، با افکتهای ویژهی سینمایی پیغمبری، درحالیکه سیبی قرمز و کرم خوردهای در دست داشت وارد اردوگاه کار اجباری شده بود. دیوانه ساز درحالیکه مرلین رو روی تپهای از خاک وامینهاد، ماچی به پیشونی مرلین زد و دست محبت به ریش بلند بافته شدهی مرلین کشید و رفت. شاید هم مرلین فکر کرد همهی اینها از سر محبته. بهرحال!
زندانیها با تعجب به دیوانهسازی که از درِ ناکجاآباد راهش رو گرفته بود و رفته بود و مرلینی که موهاش رو فرفری کرده بود تا پریشون به نظر برسه درحالیکه سعی داشت سیب قرمز کرم خوردش رو جایی قایم کنه، نگاه میکردند.
- مرلین بزرگ شما کجا اینجا کجا؟!

این سوال زندانی شماره ۵۴۹۸۰۷۶۵ام بود.
زندانی شماره ۳۷۴۲۷۸۸ام به سیبی که در دست مرلین بود اشاره کرد و با شک پرسید:
- مرلینا این سیب کرم خورده چی میگه این وسط؟

مرلین که همیشه چوب راستگوییش رو گاز زده بود، دهن گوهربارش رو باز کرد و نواخت.
- این سیب رو فرزندانم، یه بانوی کاملا محترم و زیبا و نامقصر از باغی که با شوهر نالایقش توش زندگی میکرد، دزدید و از ترس تبعید شدن به زمین، انداخت تو چاه ما. ما هم گشنه، تو چاه ذلیل شدیم از بس آب کپک زده و جلبک چاهی خوردیم، اومدیم یه گاز بزنیم که دیدیم کرم خوردهس. ولی نگو ای کرم خوردگی نبوده که فرزندم، ای رو مار گزیده. حالا مارو کی بوده؟! شیطان رجیم! چون گازش گرفتیم رفت پیش خدا چغولی که واویلا کجایی ببینی مرلین یه ذره از سیب ممنوعهت رو خورده!

مرلین در همین حال سرفهای ساختگی کرد و رو به زندانی شمارهی ۹۴۸۸۶۸۷ام کرد.
- فرزند ۹۴۸۸۶۸۷ام, یه چیکو آب بده گلوم خشکید!

زندانی که هیچ ایدهای نداشت توی این بیابون چطوری یه قطره آب پیدا کنه، کلی فکر کرد و چرخید سمت زندانیای که به جای شمارههای طولانی و خسته کننده که هیچکس کامل نمیخونتشون، رعنا رو اسمش گذاشته بودند. زندانی رعنا رو گرفت و چلوند و عرق رعنا رو داد دست مرلین.
- موها، چه گوارا! خب کجا بودیم؟ آها. هی از ما انکار از خدا لجبازی. هی براش توضیح دادم، گفتم یازده تا کوتوله منو پرت کردن این پایین. من چطوری راه داشته باشم به درخت سیب تو؟! مگه اون آدم و حوا نبودن که باید سیب رو میخوردن؟ حالا نمیتونی ببینی یه بندهی لازمدار سیب رو میخوره؟ خدا هم گفت تو پیغمبری باید صبر پیشه کنی. خواستم بهش بگم که صبر ویژگی یه پیغمبر دیگه بود که خدا پای مرسمائیل رو کشید وسط. گفت قربونیش کن. ما هم گوشامون سنگین، فکر کردیم گفته قربونش برو. تو اون آزمون هم خدا رو سرافکنده کردیم.

-برای همین دلایل خدا شمارو فرستاد آزکابان؟

- خیر فرزندم، اینجا بودنم که بخاطر اینه که یه روز داشتم تو جنگل می دوییدم همچو آهو...
(زندانیون که حوصلشون دم کشیده بود دست به سینه نشستن تا داستانی دیگه بشنون.)
- ...رسیدم به یه قارچ عجیب بزرگ بنفش! یه لیس از اون قارچ باعث شد گیج و ویجی برم و برم و برم که برسم به ریش دامبلدور. ریش دامبلدور رو گرفتم انداختم دور ولدمورت، بچم سردش نشه. آخه مو نداره که. و درحالیکه از کلبه هاگرید به سمت خطرناکترین بخش جنگل ممنوعه میرفتم سوار بر یونیکورنی سبز، به فراز آسمانها قدم میگذاشتم. البته اینا هیچکدوم دلیلش نبود. در همون حالی و به حال بودن از دستم در رفت به هریپاتر جوان که مثل همیشه ولمیگردید، گفتم بالا چشمت صاعقهس. هری هم به زخمش برخورد، منه آزکابانی کرد. ولی نگران نباشید. ازونجایی که بنده پیغمبر یه ملتم، برام نقشه اردوگاه رو تتو کردن که راه آزادی رو بیابم.

زندانیهایی که هر کدوم سیاهترین جادوگران ممکن بودن، با تعجب و خوشحالی به یکدیگر نگاه کردند. زندانی شماره ۶۶۶۶۶۶ام که از همشون جانیتر بود رو به مرلین کرد.
- مرلینا، کجا تتو کردید این نقشه رو؟ ما کمکتون میکنیم.

مرلین کمی اینور و اونور شد. کمی ریشش رو خاروند و یکمم خوابید. درحدی که شش ماه گذشت. اگه نمیدونید، زمان در اردوگاه دوبرابر دیرتر از زمان معمولی میگذشت.
همین شد که مرلین یه روز صبح که بلاخره از خواب تابستونی بیدار شده بود، کف پاش رو بالا گرفت و نقشه نمایان شد. اما زندانیون که دیگی زیر نیمدیگشون بود، درحالیکه کف پای مرلین رو میقلقلکیدن و مرلین از شدت گریه میخندید رو اونجا رها کردند و با تقلید از نقشه از اردوگاه گریختند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


