نیمفادورا تانکس
از جایی در کنار هاگوارتز.
- تولد نقش
- 1405/06/31
- آخرین ورود
- امروز ساعت 00:48
- عضویت
- 1405/06/18
- پستها
- 20
نیمفادورا تانکس
زمان حال
آن موقع را هنوز به خوب به یاد دارم. چیزی را دیدم، نامه ای را دیدم که هنوز هم خودم را ملامت می کنم که چرا آن روز کنجکاویم بر من غلبه کرد و نتوانستم آن را کنترل کنم.
می دانستم که خاندان بلک بی رحم هستند ، امّا آن روز بود که بیشتر در عمق حقیقت فرو رفتم.
زمستان سال ۱۹۹۰.
کریسمس بود و تصمیم گرفته بودم به خانه برگردم. کریسمس سال قبل داخل هاگوراتز مانده بودم و امسال می خواستم در کنار خانواده ام جشن بگیرم.
با خودم گفتم: سال دیگه داخل هاگوارتز می مونم.
دو روز بعد
چمدانم را در دست گرفته بودم و منتظر قطار هاگوراتز اسکپرس بودم.
دل تو دلم نبود تا زودتر به خانه برسم.
خانه ای که ممکن است کوچک باشد اما داخل قلب من مانند بزرگ ترین قصر های قصه ها است.
بالاخره قطار از راه رسید.
وارد کوپه ام شدم. پس از مدتی با صدای حرکت قطار بر روی ریل به آرامی به خوابی عمیق فرو رفتم.
پس از مدتی از خواب بیدار شدم.
کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه ای کشیدم.
در حالی که موهایم را مرتب می کردم و رنگش را عوض می کردم چشمم بر نامه ای بر روی صندلی خورد.
نامه ای که انگار انرژی شوم و سیاهی را به همراه داشت.
می دانستم نباید به آن نامه دست بزنم. قطعا نامه ای که همچین انرژی ای را از خود ساطع می کرد چیز خطرناکی بود اما...نامه چیزی داشت که من را به سمت خودش جذب می کرد.
به سمت نامه دست بردم. دستم چندین بار متوقف شد ولی در آخِر آن را برداشتم.
با دستانی لرزان موم نامه را باز کردم.نام فرستنده یا گیرنده نداشت.
حتی با خود فکر هم کردم که آن نامه شاید برای شخص دیگری باشد.
اما مغزم از من فرمان نمی برد و شروع به خواندن نامه کردم
از بلاتریکس به آندرومدا.
هه. سلام آندرومدا. امیدوارم هنوز خواهرت ، بلاتریکس رو یادت باشه.
البته بعید هم نیست که یادت نباشه چونکه به هر حال ازدواج با یه مشنگ زاده مغزم معیوب می کنه.
هنوز باورم نمیشه که تصمیم گرفتی تا با یه... با یه... حتی با گفتنش هم حالم به هم میخوره. چطور تصمیم گرفتی با یه غیر اصیل زاده وصلت کنی؟!
اصلا چطور جرئت میکنی بر خلاف جهت خاندان بلک قدم برداری؟
البته بماند که ازت بعید نبود.تو با اینکه قیافه ی من رو داری، اما هیچ کدوم از اخلاق های من رو نداری.
تو خیلی خیلی مهربونی و ساده ای.اه اه واقعاً باورم نمیشه تو خواهر خونی من باشی.
بذار لب کلام رو بهت بگم.تو هیچ وقت لایق خدمت به لرد تاریکی و حتی مرگ خوار بودن رو نداری و نخواهی داشت.
تو خیلی خیلی ضعیفی که دلت رو به یه ماگل زاده باختی.
خلاصه که از خاندان تبعیدت کردم.
چونکه هیچ وقت به خاندان در ابهت بلک تعلق نداشتی و نداری.
خب هیچ وقت نگو که عضو خاندان بلکی.با این حرفت باعث می شب خاندان بلک خیلی پایین نشون داده بشن که همچین لکه ی ننگی عضوشه.
خب امیدوارم توی اون زندگی پر از بدبختیت خوشبخت بشی!
نامه در همین جا تمام میشد.
قلبم فشرده شد...
آنجا بود که به حقیقت ترسناک و دهشتناک خاندان بلک پی بردم...
هنوز با خودم فکر می کنم که مادرم درمورد آن نامه چه فکری کرد؟ چه واکنشی نشون داد؟ آیا گریه کرد؟
نمی دانم و هیچ وقت هم از او نپرسیدم. نمیخواستم باز هم خاطره ی آن نامه را به یادش بیاورم.
اما یک پرسش بی پاسخ در ذهنم همچنان جاریست.
آن نامه را ، چه کسی برای من گذاشت.؟
زمان حال
آن موقع را هنوز به خوب به یاد دارم. چیزی را دیدم، نامه ای را دیدم که هنوز هم خودم را ملامت می کنم که چرا آن روز کنجکاویم بر من غلبه کرد و نتوانستم آن را کنترل کنم.
می دانستم که خاندان بلک بی رحم هستند ، امّا آن روز بود که بیشتر در عمق حقیقت فرو رفتم.
زمستان سال ۱۹۹۰.
کریسمس بود و تصمیم گرفته بودم به خانه برگردم. کریسمس سال قبل داخل هاگوراتز مانده بودم و امسال می خواستم در کنار خانواده ام جشن بگیرم.
با خودم گفتم: سال دیگه داخل هاگوارتز می مونم.
دو روز بعد
چمدانم را در دست گرفته بودم و منتظر قطار هاگوراتز اسکپرس بودم.
دل تو دلم نبود تا زودتر به خانه برسم.
خانه ای که ممکن است کوچک باشد اما داخل قلب من مانند بزرگ ترین قصر های قصه ها است.
بالاخره قطار از راه رسید.
وارد کوپه ام شدم. پس از مدتی با صدای حرکت قطار بر روی ریل به آرامی به خوابی عمیق فرو رفتم.
پس از مدتی از خواب بیدار شدم.
کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه ای کشیدم.
در حالی که موهایم را مرتب می کردم و رنگش را عوض می کردم چشمم بر نامه ای بر روی صندلی خورد.
نامه ای که انگار انرژی شوم و سیاهی را به همراه داشت.
می دانستم نباید به آن نامه دست بزنم. قطعا نامه ای که همچین انرژی ای را از خود ساطع می کرد چیز خطرناکی بود اما...نامه چیزی داشت که من را به سمت خودش جذب می کرد.
به سمت نامه دست بردم. دستم چندین بار متوقف شد ولی در آخِر آن را برداشتم.
با دستانی لرزان موم نامه را باز کردم.نام فرستنده یا گیرنده نداشت.
حتی با خود فکر هم کردم که آن نامه شاید برای شخص دیگری باشد.
اما مغزم از من فرمان نمی برد و شروع به خواندن نامه کردم
از بلاتریکس به آندرومدا.
هه. سلام آندرومدا. امیدوارم هنوز خواهرت ، بلاتریکس رو یادت باشه.
البته بعید هم نیست که یادت نباشه چونکه به هر حال ازدواج با یه مشنگ زاده مغزم معیوب می کنه.
هنوز باورم نمیشه که تصمیم گرفتی تا با یه... با یه... حتی با گفتنش هم حالم به هم میخوره. چطور تصمیم گرفتی با یه غیر اصیل زاده وصلت کنی؟!
اصلا چطور جرئت میکنی بر خلاف جهت خاندان بلک قدم برداری؟
البته بماند که ازت بعید نبود.تو با اینکه قیافه ی من رو داری، اما هیچ کدوم از اخلاق های من رو نداری.
تو خیلی خیلی مهربونی و ساده ای.اه اه واقعاً باورم نمیشه تو خواهر خونی من باشی.
بذار لب کلام رو بهت بگم.تو هیچ وقت لایق خدمت به لرد تاریکی و حتی مرگ خوار بودن رو نداری و نخواهی داشت.
تو خیلی خیلی ضعیفی که دلت رو به یه ماگل زاده باختی.
خلاصه که از خاندان تبعیدت کردم.
چونکه هیچ وقت به خاندان در ابهت بلک تعلق نداشتی و نداری.
خب هیچ وقت نگو که عضو خاندان بلکی.با این حرفت باعث می شب خاندان بلک خیلی پایین نشون داده بشن که همچین لکه ی ننگی عضوشه.
خب امیدوارم توی اون زندگی پر از بدبختیت خوشبخت بشی!
نامه در همین جا تمام میشد.
قلبم فشرده شد...
آنجا بود که به حقیقت ترسناک و دهشتناک خاندان بلک پی بردم...
هنوز با خودم فکر می کنم که مادرم درمورد آن نامه چه فکری کرد؟ چه واکنشی نشون داد؟ آیا گریه کرد؟
نمی دانم و هیچ وقت هم از او نپرسیدم. نمیخواستم باز هم خاطره ی آن نامه را به یادش بیاورم.
اما یک پرسش بی پاسخ در ذهنم همچنان جاریست.
آن نامه را ، چه کسی برای من گذاشت.؟
افرادی که لایک کردند
اگه بهم بگی نیمفادورا، دیگه خورشید فردا رو نمی بینی



،آفرین