آنلاینها
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 100
-
آرشیو گالری 62
-
بخشهای دیگر 7
اعضای آنلاین
49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
ماجراهای مردم شهر لندن
نوع تاپیک: رولنویسی تکی

- شب خوش، آقا.
- به نظر خوش می گذره.
- بله... ممنون.
- چرا؟
- ببخشید؟
- پرسیدیم چرا خوش می گذره.
- نمی دونم. همین جوری. کنار همیم دیگه.
سالازار نگاهش را از دختر به پسر برد و چند لحظه روی دست های گره خورده شان نگه داشت، سپس انگشتانش را با حرکتی کوتاه تکان داد. دختر پیش از آنکه فرصت کند بفهمد چه اتفاقی افتاده، روی سنگفرش افتاد و دستش از میان انگشتان پسر لغزید. پسر ابتدا با ناباوری خم شد و نام او را صدا زد، اما وقتی خواست زانو بزند، نیرویی نامرئی گلویش را فشرد و بدنش را از زمین بلند کرد. خیابان دور سرش چرخید و جای نور چراغ ها را تاریکی گرفت؛ لحظه ای بعد، با پشت روی زمین سردی افتاده بود و بوی رطوبت و آهن زنگ زده به صورتش می خورد. در زیرزمین سنگی، تنها یک صندلی، میزی چوبی و چراغی کم نور وجود داشت و سالازار با همان آرامشی که در خیابان ایستاده بود، روبه روی او نشست. پسر چند بار سعی کرد بلند شود، اما هر بار چیزی او را به زمین برگرداند و سرانجام، میان نفس های بریده، توانست صدایش را پیدا کند.
- باهاش چی کار کردی؟
- کشتیمش.
- نه... نه، تو... من باید برگردم. باید آمبولانس خبر کنم.
- نیازی نیست.
- خفه شو! بذار برم پیشش!
- چند سوال داریم. بعد از اون درباره رفتنتون تصمیم می گیریم.
- چه سوالی؟ تو کشتیش! اصلا می فهمی چی کار کردی؟
- بله. شما دوستش داشتین؟
پسر به او خیره ماند، انگار تازه متوجه شده باشد کلماتی که می شنود قرار است معنایی هم داشته باشند. دهانش باز شد و بسته شد، سپس با خشونت خودش را به جلو انداخت و پیش از رسیدن به پای سالازار، دوباره روی سنگ ها کشیده شد. پوست کف دستش ساییده بود و از شدت اظطراب نمی فهمید لرزش بدنش از سرماست یا از چیزی که هنوز نمی توانست بپذیرد. سالازار منتظر ماند تا تقلاهایش کمتر شود و در این فاصله، آستین ردایش را از لبه صندلی کنار زد؛ رفتاری چنان عادی که پسر برای لحظه ای بیشتر از مرگ دختر، از آرامش مرد مقابلش وحشت کرد.
- اسمش چی بود؟
- اسمش رو به زبون نیار.
- هنوز نگفتین.
- تو حق نداری راجب اون از من سوال کنی.
- حق چیزی نیست که برای ادامه این گفت وگو لازم داشته باشیم. دوستش داشتین؟
- آره! آره، دوستش داشتم!
- از بودن کنارش لذت می بردین؟
- معلومه که...
- وقتی می دیدینش خوشحال می شدین، وقتی نبود دلتون براش تنگ می شد، و وقتی بهتون توجه می کرد احساس بهتری نسبت به خودتون داشتین؟
- این چه سوال احمقانه ایه؟
- سوالیه که هنوز جواب ندادین.
- آره. خب که چی؟
- تا اینجا، هرچه گفتین درباره حال خودتون بوده.
پسر سرش را پایین انداخت و با پشت دست صورتش را پاک کرد، اما اشک ها پیش از آنکه بتواند نفسش را مرتب کند دوباره روی گونه هایش راه افتادند. هنوز گرمای دست دختر را در انگشتانش حس می کرد و ذهنش با سماجت بی فایده ای به چند دقیقه قبل برمی گشت، به حرفی که ناتمام مانده بود و رستورانی که قرار بود جمعه به آن بروند. سالازار کمی به جلو خم شد و واکنش او را با دقت دنبال کرد؛ به نظر می رسید هر مکث، هر انقباض صورت و هر بار نگاه کردن پسر به در بسته، بخشی از پاسخی بود که میخواست به دست بیاورد.
- براش هدیه می خریدین؟
- تو مریضی.
- و وقتی هدیه رو باز می کرد، صورتش رو نگاه می کردین؟
- چون می خواستم خوشحال بشه.
- و خوشحال شدنش با شما چه می کرد؟
- منم خوشحال می شدم. این که...
- پس پول می دادین، چیزی می خریدین و در عوض، تجربه ای به دست می آوردین که براتون خوشایند بود.
- من در عوض چیزی نمی خواستم!
- جز دیدن لبخندش.
- چون اون لبخند مال اون بود!
- و شما از دیدنش لذت می بردین. حتی لازم نبود هدیه رو استفاده کنه؛ گاهی همون لحظه باز کردنش کافی بود، درسته؟
- تو هر چیزی رو یه جوری می گی که کثیف به نظر بیاد.
- هنوز چیزی به حرف های شما اضافه نکردیم.
پسر برای مدتی جواب نداد و نگاهش روی حلقه فلزی کنار در ماند؛ اگر می توانست خودش را به آن برساند، شاید چیزی برای ضربه زدن پیدا می کرد، هرچند هیچ تصوری نداشت چطور باید با مردی بجنگد که بدون نزدیک شدن به او، بدنش را روی زمین نگه داشته بود. سالازار مسیر نگاهش را دید، اما به آن اشاره نکرد و اجازه داد چند لحظه امید فرار در صورتش ظاهر شود. وقتی پسر دوباره به او نگاه کرد، صدایش پایین تر آمده بود و کلمات را با زحمتی بیشتر از قبل ادا می کرد، گویی برای توضیح دادن چیزی چنین روشن، باید از جایی درون خودش مدرک بیرون بکشد.
- وقتی مریض بود، تا صبح کنارش بیدار می موندم. بعضی وقت ها حتی نمی فهمید من اونجام.
- اگر تنهاش می ذاشتین، می تونستین با خیال راحت برین بخوابین؟
- نه.
- چرا؟
- چون ممکن بود حالش بدتر بشه!
- و فکر این احتمال شما رو آزار می داد. موندن کنارش، از رفتن و تحمل اون فکر قابل تحمل تر بود.
- یعنی هر کاری می کردم، تو می گفتی برای خودمه؟
- می تونین کاری رو نام ببرین که هیچ خواسته ای از خودتون پشتش نبوده؟
- اگر لازم بود جونم رو براش می دادم.
- چون زندگی بدون اون رو بدتر از مرگ می دونستین؟
- چون می خواستم اون زنده بمونه!
- باز هم چیزی که شما می خواستین.
سالازار به پشتی صندلی تکیه داد و انگشتانش را روی دسته آن گذاشت، در حالی که پسر به دشواری روی زانو نشست و دیگر برای حمله کردن تلاش نکرد. سکوت زیرزمین با صدای چکیدن آب از جایی پشت دیوار پر شده بود و هر قطره، فاصله میان این اتاق و خیابانی را که دختر در آن مانده بود بیشتر می کرد. پسر نمیتوانست از فکر تنها ماندن او روی زمین خلاص شود؛ از اینکه شاید کسی از کنارش رد شود، شاید غریبه ای صورتش را ببیند و او آنجا نباشد تا حتی نامش را بگوید. وقتی دوباره حرف زد، نگاهش مستقیم روی سالازار بود و در میان گریه، چیزی از خشم اولیه اش برگشته بود.
- تو اول تصمیم گرفتی هر خواسته ای خودخواهیه، بعد از من می خوای چیزی رو بخوام که خواسته خودم نباشه.
- بالاخره داریم به جای جالبی می رسیم.
- نه. تو فقط یه کلمه رو به همه چیز می چسبونی. من می خواستم اون زندگی کنه، تو می خواستی بکشیش. هر دومون چیزی می خواستیم. این یعنی مثل همیم؟
- نگفتیم مثل هم هستیم.
- ولی می خوای بگی فرقش اهمیتی نداره.
- برای شما اهمیت داره، چون جامعه به خواسته شما اسم قشنگ تری داده. از کودکی یاد گرفتین بعضی لذت ها شریفن، بعضی خواسته ها مقدسن و بعضی وابستگی ها ارزش فداکاری دارن. بعد بزرگ شدین و همون اسم ها رو برای احساسات خودتون استفاده کردین.
- من برای اینکه بفهمم دلم می خواد اون زنده باشه، از کسی اجازه نگرفتم.
- اما برای توضیح دادنش از کلمه ای استفاده می کنین که هزاران نفر پیش از شما آماده اش کردن.
پسر سرش را به دیوار پشت سر تکیه داد و چشم هایش را بست، اما تصویر افتادن دختر چنان واضح برگشت که بلافاصله دوباره آنها را باز کرد. سالازار همچنان منتظر بود و این انتظار آرام، از هر تهدیدی تحمل ناپذیرتر به نظر می رسید؛ مردی که زندگی او را در چند ثانیه از هم پاشیده بود، حالا فرصت کافی داشت تا درباره انتخاب کلماتش ایراد بگیرد. پسر نفس عمیقی کشید و برای نخستین بار سوالی پرسید که بیشتر از دفاع کردن، شبیه تلاشی برای فهمیدن موجود مقابلش بود.
- تو تا حالا کسی رو دوست داشتی؟
- نه.
- پس از کجا اینقدر مطمعن حرف می زنی؟
- برای شناختن گرسنگی دیگران لازم نیست خودمون گرسنه باشیم.
- ولی ممکنه هر بار که یکی دستش رو روی شکمش می ذاره، فکر کنی گرسنه ست، چون چیز دیگه ای نمی شناسی.
- و شما تصور می کنین چیزی می شناسین که ما نمی شناسیم؟
- نمی دونم تو چی می شناسی. فقط می دونم وقتی اونو دیدی، یه سوال برات پیش اومد و برای جوابش کشتیش. من هر سوالی هم داشتم، می خواستم زنده بمونه.
سالازار مدتی به او نگاه کرد و سپس از صندلی بلند شد. پسر با دیدن حرکتش خودش را به دیوار فشرد، اما او فقط به طرف میز رفت و چراغ را کمی جلو کشید تا نور بیشتری روی صورت مهمانش بیفتد. حالا دیگر علاقه اش به ادامه گفت وگو آشکار بود؛ پاسخ ها هنوز چیزی را برایش اثبات نکرده بودند که از پیش قبول نداشته باشد، اما پسر گاهی به جای التماس کردن، سوال را به سوی خودش برمی گرداند و همین برای نگه داشتن او در آن اتاق کافی بود. سالازار دوباره نشست و به دست های جوان نگاه کرد که هنوز بی اختیار باز و بسته می شدند، انگار دنبال دستی می گشتند که تا اندکی پیش در میانشان بود.
- اگر زنده بود و می گفت دیگه شما رو نمی خواد، آرزوی خوشبختی براش می کردین؟
- نمی دونم.
- جواب صادقانه تری بود.
- شاید عصبانی می شدم. شاید ازش متنفر می شدم. شاید ماه ها حالم بد بود. نمی دونم.
- چون دیگه چیزی رو که ازش می گرفتین بهتون نمی داد.
- شاید. ولی الان اگر می شد برش گردونی، قبول می کردم دیگه هیچ وقت نبینمش.
- برای اینکه از این رنج خلاص بشین؟
پسر به در بسته نگاه کرد و مدتی طول کشید تا جواب بدهد. سالازار با دقت تماشایش می کرد و او ناگهان فهمید که هر جوابی بدهد، مرد مقابلش راهی برای ادامه دادن خواهد داشت. دست هایش را روی زمین گذاشت و با زحمت خودش را جلو کشید تا دوباره نزدیک پای او باشد؛ این بار نه برای حمله، بلکه چون دیگر فاصله گرفتن از تنها کسی که شاید می توانست کاری بکند، برایش ممکن نبود.
- باشه. برای اینکه از این رنج خلاص بشم. حالا برش گردون.
- چنین پیشنهادی ندادیم.
- پس از من نخواه هر بار یه جواب تازه پیدا کنم، وقتی تو قراره همون جواب قبلی رو تکرار کنی. من می خوام اون زنده باشه. می خوام فردا صبح بیدار بشه. حتی اگر اولین کاری که می کنه این باشه که منو ترک کنه.
- و اگر از زنده بودنش هرگز باخبر نشین؟
- اگر واقعا می تونی... کاری کن زنده باشه و من نفهمم.
- اون وقت همچنان رنج می کشین.
- می دونم.
- و هیچ رضایتی از انتخابتون نصیبتون نمی شه.
- تو می گی می شه. می گی از اینکه چنین انتخابی کردم راضی می شم. هر چی تو می گی. فقط انجامش بده.
سالازار مدتی به پسر نگاه کرد و اجازه داد سکوت آنقدر طول بکشد که خواهش دوباره در صورت او شکل بگیرد. جوان خودش را جلوتر کشید و دستش را به لبه ردای او رساند، اما پیش از آنکه پارچه را بگیرد، انگشتانش در هوا متوقف شدند. سالازار از صندلی بلند شد و چراغ را روی میز به جای قبلی برگرداند؛ گفت وگو بیش از آنچه انتظار داشت سرگرمش کرده بود، ولی حالا پاسخ ها تکرار می شدند و پسر هم دیگر برای دفاع از چیزی که عشق می نامید، حوصله ای نداشت.
- نمی تونین برش گردونین؟
- قرار نیست برش گردونیم.
- ولی گفتی اگر... گفتی اگر زنده باشه و من نفهمم...
- پرسیدیم حاضرید چه چیزی رو بپذیرین. پیشنهادی ندادیم.
- من همه سوال هات رو جواب دادم.
- بله. برای همین برمی گردین پیشش.
پسر با آخرین توانش به طرف او حمله کرد، اما پیش از آنکه دستش به ردای سالازار برسد، سنگ های زیرزمین از زیر زانوهایش ناپدید شدند و دوباره روی سنگفرش خیابان افتاد. چراغ بالای سرشان هنوز روشن بود و دختر چند قدم آن طرف تر، در همان حالتی که رهایش کرده بودند روی زمین مانده بود؛ یکی از دست هایش زیر بدنش بود و کیفش با بند پاره کنار جدول افتاده بود. پسر خودش را به او رساند و این بار چیزی مانعش نشد. نامش را صدا زد، شانه اش را تکان داد و گوشش را به سینه او چسباند، در حالی که سالازار کمی دورتر ایستاده بود و دفترچه کوچکی را از جیب ردایش بیرون می آورد.
- شاید اگر زودتر برمی گشتیم... شاید هنوز می شد...
- نه. از همون اول مرده بود.
- چرا ما؟
- چون داشتین می خندیدین.
پسر سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد، اما دیگر چیزی نگفت. سالازار منتظر ناسزا، تهدید یا خواهش دیگری ماند و وقتی هیچ کدام را نشنید، دفترچه را باز کرد و زیر نور چراغ چند کلمه نوشت. کنار پاسخ های آن شب می شد نوشت که جوان حاضر بود از دیدار معشوقش بگذرد تا رنج مرگ او را تحمل نکند؛ حتی وقتی ندانستن را هم پذیرفته بود، باز امکان داشت رضایت از فداکاری، همان پاداشی باشد که دنبالش می گشت. سالازار جمله آخر را تمام کرد و دفترچه را بست، در حالی که پسر کت خود را درآورده بود و با دقت روی بدن دختر می کشید.
- دیگه سردش نمی شه.
پسر گوشه کت را از زیر شانه دختر بیرون آورد و بدون نگاه کردن به او جواب داد.
- می دونم.
سالازار چند لحظه دیگر ایستاد، سپس دفترچه را در جیبش گذاشت و به راه افتاد. پشت سرش، پسر تلفنش را بیرون آورد و برای گفتن نام خیابان به کسی که آن سوی خط جواب داده بود، مجبور شد سه بار از اول شروع کند. سالازار تا رسیدن به پیچ خیابان هنوز صدایش را می شنید؛ از قدم زدن آن شب راضی بود و حالا، پس از این توقف طولانی، تصمیم داشت باقی راه را بدون مزاحمت طی کند.
افرادی که لایک کردند


چشمانم را بستم و برای فرار از نور خورشید به سمت دیوار مجاور تختم غلت زدم. اما بعد از چند ثانیه دوباره آنها را باز کردم. به وضوح خواب از من گسسته بود.
اولین چیزی که این بار روی دیوار دیدم سایهای بود که انگار از مجسمه ی اساطیر یونانی الهام گرفته شده. بینی صاف و هیکلی خوش تراش و موهای نسبتا بلندی که با وزش باد مانند پرده ی حریر اتاقم، و هماهنگ با آهنگی که گوش افراد فانی قادر به شنیدن آن نیست می رقصیدند. من...من به یک آینه نیاز داشتم!
به سرعت بلند شدم و سرم را به اطراف چرخاندم و با دیدن جسم کوچکی که پایین تختم ایستاده بود لحظهای از جا پریدم. دخترک قدی حدود چهل اینچ داشت و به موهایی کاهی رنگ و صورتی کک مکی آراسته بود.
- آه! تو منو ترسوندی کوچولو!
آینه ای را به سمتم گرفت که بلافاصله از او قاپیدم. کتابی که در دست دیگرش گرفته بود نظرم را به خودش جلب کرد اما تصمیم گرفتم کنجکاویم را به بعد موکول کنم.
چهرهی مرد درون آینه با هاله ای از نرمی خواب تعمید شده بود. این مرد...من... زیبا بودم! چند لحظه نفسم حبس شد. بله! زیبا! کلماتی مانند خوش قیافه که برای جنسیت من مناسبتر به نظر میرسیدند، نمی توانستند حق مطلب را ادا کنند. موهایم مانند ریسمانهای طلا بودند، چشمان آبیم به آسمان طعنه میزدند و دندانهای سپیدم مرواریدهای اعماق اقیانوس آرام را شرمنده می کردند!
از پنجرهی طبقهی بالا زمزمهای آشنا و گرم به گوش میرسید:
My mother says I have Irish eyes, Irish eyes, Irish eyes
My mother says I have Irish eyes
They go ever so blue under stormy skies
But they are never so blue as when I let them cry
جسم کوچکی از کنار تخت گلویش را صاف کرد. دخترک قدی حدود چهل اینچ داشت و به موهایی کاهی رنگ و صورتی کک مکی آراسته بود.
- چه می خوای؟ طرفداری؟
دخترک سر تکان داد و کتابی را به سمتم دراز کرد. با بی میلی آینه را کنار گذاشتم و کتاب را با دو دستم نگاه داشتم: "Break with a Banshee" شیرازه ی آن را نوازش کردم. به خوبی از تک تک حرکاتم آگاه بودم و می دانستم که یک نجیب زاده نباید با بیمبالاتی مایهی رنجش اطرافیان حتی خردسالان شود.
کتاب را باز کردم. پشت جلد چهرهی آشنایی که چند ثانیهی پیش در آینه دیده بودم شادمانه به من چشمک میزد. متقابلا به تصویرم لبخند زدم و بین صفحات را گشتم. کلمات روی خطوط می دویدند و ترکیب هنر و نبوغ نهفته در آنها هر لحظه به بیشتر کش آمدن لبهای فروبستهام می انجامید .
I'm a map of the world and the ones before
One foot in sea and one on shore
Every step, every hope flung high
I'm a map of them all with my Irish eyes
صدای آواز لحظاتی من را از خودم بیخود کرد؛ و توجهم را به سمت پنجره معطوف ساخت. آسمان ابری بود و باد غربی در گیسوان بافته شدهی درختان بید مجنون کنار حوض میپیچید. چند پیکر سپید پوش لَخت و بی هدف پای بر مسیر می ساییدند. زنی با تمام قوا جیغ کشید. پلکهایم را بر هم فشار دادم و روی تنفسم تمرکز کردم تا تپش قلبم مهار شود. به شنیدن چنین اصواتی عادت داشتم. شاید تاثیر مواجهه با بنشی بود، متفکرانه به خطوط کتاب خیره شدم.
- امروز...بهتری.
به سمت صدا برگشتم. موجود کوچکی با موهای کاهی آنقدر نزدیک به تخت ایستاده بود که فقط چهره ی لاغرش دیده می شد و دیدی به لباسهایش نداشتم. مستقیم در چشمانم زل زده بود. گوشه ی چشمش قی داشت و گوشه ی لبخندش به چیزی مانند پنیر آلوده بود. از فرط انزجار چشمانم را از او گرفتم.
- من از بچه ها خوشم نمیاد! فاصله بگیر!
دختر بچه ،مثل هر دختر بچه ی کثیف دیگری پرروتر ازین حرفها بود. بله دختر بچه! حالا که مستقیم به او نگاه نمی کردم انگار می توانستم تصویر کاملتری از او را در ذهنم تصور کنم. تصویر موجودی که شعر میخواند و دور خوش میچرخد و دامن کوتاهش مانند یک چتر باز در هوای اطرافش گسترش یافته. شاید ذهن من به درجه ای از بصیرت رسیده بود که برای درک موجودیت یک فرد نیازی به دیدن نداشت.
- از من خوشت میادا.
چشمانم را باز کردم. از حق نگذریم، جدا از ظاهر، حضورش چندان هم ناخوشایند نمینمود. حداقل از دیوارهای بی رنگ نشاط بیشتری از خودش ساطع میکرد. با لحنی قهرآلود از تخت پایین آمدم.
- از شلختگی لذت نمیبرم.
- اینجا همه این شکلین.
با دیدن پیراهن سپید چروک خودم خلقم تنگ شد اما نگذاشتم حال خوبم خراب شود. مانند بالرینی که به سمت همراهش پا تند می کند به پنجره نزدیک شدم. پشت آن حیاط دلمرده، کوه های سفید رخنمایی میکردند. اما من دلتنگ کوهستان سبز بودم. کوههایی که پاییز و زمستان نمیشناختند و همواره زنده بودن خویش را زمزمه می کردند.
My nana says I have travelling feet
Shoes for princes don't fit me
But I dance to my own drum, bright and bold
And my travelling feet always get me home
- ما می تونیم به هرجایی بریم.
کودک پشت سرم خندید. از تخت بالا رفت و رویش ایستاد و از شانهام آویزان شد تا به پنجره دید داشته باشد. چقدر نزدیک! نفس عمیقی کشیدم علی ای حال کَنِگی از خصائل غیر قابل ویرایش اطفال است. خندهاش برای روشن کردن کل این ساختمان کافی به نظر میرسید.
- هر جا؟
اما درخشانترین چیز در این دنیا ثنایای من بودند پس با یک لبخند زیارتشان را به او ارزانی دادم.
- هر جا! بازارهای بغداد، قله های هیمالیا، معابد هند، دشت های اتریش!
بچه به هیجان آمده بود و صداهای ناهنجاری مثل«خهخیخ خه» و «اووووممم» از خودش درآورد. اما من همین حالا هم در این باتلاق فرو رفته بودم؛ چه یک وجب، چه صد وجب! پس بر نور لبخندم افزودم.
- جنگل های آمازون،سواحل قناری غارهای مکزیک، بیابان های عربستان، کانالهای ونیز...همه جا!
- اما...!
اما و نفرین! از همان اولش هم مشخص بود بچه ی کودنیست.
- مامی نمیذاره! میگه...اینکارا به ما نیومده.
- خوب... مادر تو کیست؟
- خانوم فیج دیگهههه!
لحنش طوری بود که انگار شعر میخواند. سعی کردم خودم را مشتاق و متفکر نشان بدهم. تعداد افرادی که میخواستند بشناسمشان آنقدر زیاد بود که مسلما همهشان را یادم نمیماند. سعی کردم یکی ازین افراد را برای خودم مثال بزنم اما بچه دائم این پا و آن پا میشد و تاب میخورد و وانمود میکرد حرفهایش آنقدر مهم هستند که جلوی صدای ذهن من را بگیرند.
اینجا رو تمیز میکنه.
پس آشفتگی این اتاق و این بچه یک وجه مشترک بزرگ داشت. حسی ناخواسته شبیه به همدلی با دختربچه در قلبم رخنه کرد.
تو خودت کی هستی؟
بچه با کلافگی اخم کرد. انگار این بازی را دوست نداشت. من هم به دلایلی این بازی را دوست نداشتم. پس روی پاهایم نشستم و خودم را با او هم قد کردم.
- ما میتونیم هر کسی باشیم.
همانطور که خنده ی کوچکش بازتر میشد صدای موسیقی که از پنجره میآمد جان گرفت و اینبار آنقدر بلند بود که باقی اصوات را خفه کند.
My sister says I've a restless soul
Restless soul, restless soul
Easy to catch, but I'm hard to hold
Like a song on the wind that you caught one day
I get under your skin, then I slip away
صدای ترانه حواسم را پرت کرده بود، اتفاقی که نباید میافتاد. بابتش عصبانی شدم ولی وقتی برگشتم تعجب بر احساس قبلی غلبه یافت. دخترکی با موهای کاهی و صورت کک مکی در حال بالا و پایین پریدن روی تخت من بود.
- من نمو میشم، تو...باز دوری میشیی!
چند لحظه مات به موجود خیره شدم. چه برای خودش میگفت؟ صدایش را تو دماغی کرده بود، با عشوه پلک می زد و به خودش میپیچید. شاید کسی به او اطلاعات غلط داده بود که بامزه است...طفلک!
- میریم تووو دریا! ماهییی میشییم.
پس این حالت فلج، ادای ماهی بود؟ شاید باید سخاوتمند میبودم و دلربا بودن را به او آموزش می دادم.
- چرا باید چنین کاری بکنم؟
دخترک سر جایش ایستاد. لبهایش به پایین متمایل شدند و انگشت اشاره اش را به شقیقه اش فشار داد. بعد چشمانش را گشاد کرد و لبخند زد. حالا انگشت اشاره اش به نحوی جدی من را هدف قرار داده بود.
- بقیه بیمارا ببییییننن...خوششال شن.
چشمانم را در کاسه چرخاندم. اینبار از خودم پرسیدم چرا نباید چنین کاری را می کردم؟ سوال مانند سنگی که درون چاهی انداخته شود در ذهنم سقوط کرد و همانطور که از یک عمق لایتناهی انتظار می رود هیچ پژواکی برنگشت. به دنبال الهامی، گوشم را تیز کردم.
- ماهی نشی بری ته دریا!
نه نه. این درست به نظر نمیآمد. بیشتر گوش کردم. شدیدتر به ذهنم فشار آوردم.
آفتاب نشی باز بری زیر ابرا، مروارید نشی بری ته دریا!
پس هیچ مشکلی برای ماهی شدن وجود نداشت مگر نه؟ پوزخندی به موجود طلبکار ایستاده روی تخت زدم. نشانش می دادم که مسحور کننده ترین ماهی دنیا چطور جولان میدهد.
- رودخونه نشی بری قاطی سیلا. اگه اینجوری بشه.....
دستانم را به بدنم چسباندم . امواج، دشواری اندکی در حرکتم به سوی دلقک ماهی مذکور به وجود میآوردند؛ اما عزم من جزم بود تا بیرحمانه به سمت طفل یورش ببرم و نشان بدهم استاد کیست. کودک خندید و صدایش را روی سرش گذاشت. صدای خنده ی من قشنگتر بود لذا از دیوارها دریغ نکردم و پشت سر او به سمت راهروها شنا کردم.
اما بلندترین آوا هنوز متعلق به الهاماتی بود که در گوشم می پیچیدند.
واویلا واویلا، واویلا واویلا، واویلا واویلا، واویلا واویلا.
------------------------------------------------------------------
✨همونطور که خواستی این متن رو براساس اصلاح چشمهای ایرلندی نوشتم.
این اصطلاح میتونه به چشمهایی اشاره کنه که گرم، زنده، پر از احساس و درخشان از شادی یا شیطنت هستن.
این برداشت تا حدی با ترانهٔ مشهور When Irish Eyes Are Smiling (وقتی چشمهای ایرلندی لبخند میزنند) جا افتاده؛ ترانهای که در سال ۱۹۱۲ منتشر شد و چشمهای ایرلندی رو با شادی و صمیمیت پیوند داد.
افرادی که لایک کردند

از پیچ باریک و گلآلود ناکترن که رد شدم، یهو نور شدید و رنگارنگ کوچهی دیاگون خورد تو چشمم. تضاد مسخرهای بود؛ اینور چند تا جادوگر ژندهپوش داشتن سر استخون وزغ چانه میزدن، اونور یه مشت بچهمحصل با روپوشهای نو و خندههای احمقانه دور بستنیفروشی فلورین فورتسکو جمع شده بودن. سر و صدای چکش دیگسازها و جیغ جغدهای توی قفس روی اعصابم خط میانداخت. شنلم رو کیپتر کردم تا نگاهم به این جماعت بیخاصیت نیفته.
راهمو کج کردم سمت انتهای کوچه؛ جایی که مغازهها خلوتتر میشدن و اون تابلوی زواردررفته با حروف طلایی پوستهپوسته خودنمایی میکرد:
«اولیواندر: سازندگان بهترین چوبدستیها از ۳۸۲ پیش از میلاد»
ویترین مغازه مثل همیشه داغون و رنگوروپریده بود. پشت شیشهی غبارگرفته، فقط یه چوبدستی تک و تنها روی یه بالشتک بنفشِ بیدزده خوابیده بود. پوزخندی زدم. سیصد سال قبل از میلاد؟ این پیرمرد خرفت اگه واقعاً از اون موقع زنده بود، تا الان باید پوسیده میشد.
پامو گذاشتم روی پلهی ورودی. به جای اینکه دستگیره رو بچرخونم، با نوک چکمهم یه لگد به در زدم. درِ چوبی با صدای جیرجیر بلندی باز شد و زنگولهی بالای در با لرزش مسخرهای صدا داد: دینگ... دانگ.
---
📜 پارت ۱۰: سکوت خاکگرفتهی دکان و وحشت الیواندر پشت پیشخان
هوای داخل مغازه خنک، بوی چوب نمکشیده و خاکستر میداد. تا چشم کار میکرد، از کف زمین تا سقف بلند مغازه، هزاران جعبهی باریک و درازِ خاکخورده روی هم چیده شده بود؛ اونقدر فشرده که انگار با یه عطسه همهشون آوار میشدن. سکوت سنگینی توی فضا بود، جوری که صدای نفس کشیدنم هم توش میپیچید.
عصام رو محکم کوبیدم به کف زمین: تق!
- پیرمرد! غارنشینی رو تمومش کن و بیا بیرون تا جعبههاتو روی سرت خراب نکردم!
چند ثانیه سکوت شد. بعد، از پشت قفسههای ردیف ته مغازه، یه نردبان چوبی تکون خورد. هیکل لاغر و قوزی با موهای سفید شلخته و چشمهای کمفروغِ درشتش سرک کشید. گریک اولیواندر بود... متر چرمی جادوییش دور گردنش مثل یه مار آویزون بود.
همین که اومد جلو و چشمش به ردای مشکی لسترنج، یقه نقرهدوز و عصای نقرهنشانم افتاد، چند تا جعبه از لای دستهای باریکش سر خورد و با صدا افتاد روی زمین. دستش روی لبهی پیشخان خشک شد. رنگش مثل ملحفهی بیمارستان سنتمانگو پرید و زیر لب زمزمه کرد:
- لـ... لسترنج... رودولف لسترنج! مـ... مرلین به داد برسه...
پوزخند زدم، دو قدم رفتم جلوتر و به پیشخان تکیه دادم:
- چیه الیواندر؟ رنگت پریده. نکنه منتظر بودی یکی از نوچههای پاتر بیاد برات از موی تکشاخ و لطافت جادو شعر بخونه؟
---
📜 پارت ۱۱: متلکهای سمی، ساقه مغز و چوبدستیهای اصیل
اولیواندر آب دهنش رو با صدای قورت داد. سعی کرد لرزش دستهاش رو با جمع کردن متر جادوییش قایم کنه:
- من... من همهی چوبدستیهایی که فروختم رو یادمه آقای لسترنج. مال شما... چوب گردوی سیاه، دوازده اینچ و سهچهارم، با ریسهی قلب اژدهای نرِ شاخدم مجارستانی... انعطافناپذیر و بیرحم. هنوز یادمه روزی که با پدرتون اومدید اینجا...
حرفشو با کوبیدن دستهی عصام روی شیشهی پیشخان قطع کردم
- خاطرهگویی رو بذار واسه وصیتنامهت پیرمرد! اومدم ببینم چرا انقدر توی این دکونت آشغال تولید میکنی. شنیدم اخیراً چوبدستیهات انقدر بیخاصیت شدن که حتی جلوی بشکن زدن یه جن خونگی هم دووم نمیارن!
اولیواندر دو قدم رفت عقب، پشتش چسبید به ردیف جعبهها:
- چوبدستی... چوبدستی جادوگر رو انتخاب میکنه، قربان! این ذات جادوئه... شما نمیتونید تقصیر رو بندازید گردن هستهی چوب!
چشمهامو ریز کردم و صدامو بردم پایین، جوری که زهرهترک بشه:
- ذات جادو؟ دیشب شنیدم داشتی به لوسیوس التماس میکردی جلوی منو بگیره! فکر کردی چند تا آجر و این جعبههای بیدزده میتونه جلوی یه لسترنج رو بگیره؟ میدونی دیشب به چی فکر میکردم الیواندر؟ داشتم فکر میکردم اگه یه تکه چوب آبنوس بردارم و هستهش رو از ساقه مغز یه چوبدستیساز کهنهکار بذارم، چه طلسمهای نابی ازش شلیک میشه!
اولیواندر رسماً دستهاش شروع کرد به لرزیدن. پوزخندی به چهرهش زدم و ادامه دادم:
- شانس آوردی فعلاً چوبدستی خودم کارشو خوب بلده. اما الان یه چیز خاص میخوام... چیزی که توی این ویترینهای مسخرهت واسه بچهمحصلهای مشنگ نمیذاری. قویترین، تیرهترین و وحشیترین چوبدستیای که توی اون پستو قایم کردی رو بیار روی میز!
---
📜 پارت ۱۲: جرقههای سیاه روی هوا و تسلیم شدن پیرمرد چوبدستیساز
اولیواندر چند لحظه هاجوواج نگاهم کرد. فهمید اگه یه کلمه دیگه چونه بزنه، دکونش خاکستر میشه. دستپاچه چرخید سمت یه قفسهی مخفی پشت یه پردهی سیاه چرکمرده. یه جعبهی چوبی قدیمی و طلاکوب که لایهای از گرد و خاک روغنی روش نشسته بود رو با احتیاط بیرون کشید و با دو تا دستش گذاشت روی میز.
درِ جعبه رو با انگشتهای لرزونش باز کرد. مخمل قرمز داخل جعبه فرسوده شده بود، ولی چوبدستی داخلش برق میزد؛ چوب سیاهرنگ و پیچخوردهای شبیه شاخهی خشکیدهی درخت نفرینشده، با رگههای خونی محو.
اولیواندر با صدای لرزون زمزمه کرد:
- چوب درخت سرخدار... سیزده اینچ... هستهش موی دم تستراله، قربان. مال قرن پیشه... سالهاست کسی جرئت نکرده دست بهش بزنه. فقط با کسایی ارتباط برقرار میکنه که مرگ رو از نزدیک لمس کرده باشن.
دست بردم جلو. انگشتهام که به چوب خنک و صیقلیش خورد، یه حس مورمور گزنده صاف از نوک انگشتام دوید توی رگهام و تا مغز استخونم رفت. چوبدستی رو برداشتم و یه چرخش سریع توی هوا بهش دادم.
وووووش!
یه دستهی جرقهی بنفش و تیره از نوکش پرید بیرون. جرقهها خوردن به دیگچهی برنجی گوشهی مغازه و در جا فلز برنجی مثل یخ ترک برداشت و مچاله شد. بوی گوگرد و ازون سوخته پیچید توی مغازه.
اولیواندر هینی کشید و سرشو دزدید پشت پیشخان.
لبخند خبیثانهای گوشهی لبم نشست. چوبدستی توی دستم مثل یه افعی رام شده بود. با نوک چوبدستی زدم به پیشخان:
- بدک نیست پیرمرد... حداقل از اون چوبهای مسخرهی موی تکشاخت بهتره.
یه کیسه گالیون سنگین از زیر ردام درآوردم و محکم کوبیدم روی شیشهی پیشخان که صدای قرچقرچ شیشه بلند شد:
- اینم پاداشت. به لوسیوس هم بگو به جای نامهنگاری با تو، مراقب حیاط عمارتش باشه!
چوبدستی رو سر دادم توی آستینم، رداءم رو با یه حرکت چرخوندم و از در زدم بیرون. صدای نفس راحتی که اولیواندر بعد از بستن در کشید، تا چند قدمی توی کوچه شنیده میشد!
افرادی که لایک کردند

درِ چوبی پشت مغازه رو با یه لگدِ محکم باز کردم و پا گذاشتم توی کوچهی فرعی. باد سردی زوزه کشید و مهِ کثیف ناکترن که بوی زغالسنگ و پیه سوخته میداد، پیچید لای رداء سیاهم. هنوز صدای حرفهای چرتوپرت لونا دربارهی «آزکابان و آب شدن یخ با آتیش» توی گوشم وزوز میکرد. دخترهی احمق شانس آورد دستم به خونش آلوده نشد؛ اگه جای من بلاتریکس اونجا بود، تیکهتیکهش میکرد و استخونهاش رو میانداخت جلوی کفتارها.
ولی قضیهی اون آینه ولکنم نبود. یه عتیقهی سیاه از خاندان بلک توی زیرزمین یه سمساری لجنمال وسط ناکترن؟ آقای کاراکتاکوس بورگین خیلی وقت بود داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد. فکر کرده بود چون چند تا طلسم دافع به در زده، میتونه گنجینههای اصیلزادهها رو کش بره و به هر کی دلش خواست نشون بده.
پیچیدم سمت ورودی اصلی مغازهی «بورگین و برکز». زنگولهی برنجی بالای در با صدای قیژقیژِ گوشخراشی صدا کرد. مغازه مثل همیشه تاریک، خفه و نمور بود. همهجا پر بود از وسایل نفرینشده: قفسههای پر از جمجمههای کوچکشده، دست مردهها که توی شیشههای الکل شناور بودن، و اون «دست افتخار» کذایی که روی مخمل کهنه گذاشته شده بود. بوی گرد و خاک و پیپ ارزانقیمت هوا رو سنگین کرده بود.
پشت پیشخان، پیرمردی با موهای کمپشت روغنی و چشمهای ریزِ روباهصفت ایستاده بود و داشت روی یه تکه طلای سیاه با ذرهبین خط میانداخت. همین که صدای قدمهامو شنید، سرشو آورد بالا. لبخند چاپلوسانهی همیشگیش روی لبهای خشکیدهش ماسید.
عصای نقرهنشانم رو محکم کوبیدم کف تختههای چوبی: تق!
- بورگین! میبینم هنوز زندهای و دکونت بوی تعفن میده...
---
📜 پارت ۶: بازجویی از عتیقهفروش حریص و فشار چوبدستی روی گلو
بورگین ذرهبین رو از دستش انداخت روی میز. چند بار تندتند پلک زد، دستپاچه دستهاشو مالید به پیشبند چرمیش و با صدایی که سعی میکرد لرزشش رو پنهان کنه گفت:
- اوه... ارباب لسترنج! چـ... چه افتخاری. راستش انتظار دیدارتون رو نداشتم قربان. چیزی برای فروش آوردید یا دنبال قطعهی خاصی برای کلکسیون عمارت میگردید؟
چند قدم رفتم جلوتر. دست چپم رو گذاشتم روی شیشهی پیشخان و با پوزخند گفتم:
- فکر کردی اومدم خرید؟ نه پیرمرد... اومدم ببینم چطوری جرئت کردی وسایل خاندان بلک رو توی اون زیرزمین نمور پشت مغازت قایم کنی و بذاری یه الفبچه از ریونکلاو بیاد اونجا با ارواح سیاه خلوت کنه!
رنگ صورت بورگین مثل گچ سفید شد. دهنش دو بار باز و بسته شد ولی صدایی درنیومد. دستش رفت زیر پیشخان، ولی قبل از اینکه حتی به دستهی کشو دست بزنه، چوبدستیمو با سرعت صاعقه کشیدم بیرون و نوک تیزش رو صاف گذاشتم زیر چونهش، درست جایی که نبض گردنش مثل گنجشک میزد.
با صدای بم و تهدیدآمیز گفتم:
- دستاتو بذار روی میز بورگین... قبل از اینکه مغزت رو بپاشونم روی این شیشههای کثیف. اون آینهی شیشضلعیِ بلکها چطوری رسیده به دست تو؟ کی بهت اجازه داده پای نحست به عمارت سیریوس باز بشه؟
بورگین آب دهنش رو قورت داد، چشماش از ترس گرد شده بود و تندتند نفس میکشید:
- بـ... به ریش مرلین قسم ارباب لسترنج، من ندزدیدمش! اون... اون جن خونگی، کریچر! چند ماه پیش بعد از غیب شدن سیریوس، یه گونی از خرتوپرتهای زیرزمین گریمولد رو آورد اینجا تا آبشون کنه. من فقط خریدمش... نمیدونستم آینهی شخصی خاندان بلکه!
نوک چوبدستی رو بیشتر فشار دادم توی گوشت گلوش:
- دروغ نگو سگمصب! کریچر حتی با اجازه اربابش هم جرات نداشت دست به اون آینه بزنه. بگو ببینم، دیگه چی از اون عمارت خریدی که من خبر ندارم؟
---
📜 پارت ۷: صندوقچهی مخفی در انبار پشتی و افشای رازهای سیاه
بورگین از درد نالید و دستهاشو بالاتر آورد
- همهش همینه به ولای لرد سیاه! فقط همون آینه بود و یه گردنبند قفلدار که همون روز اول یه جادوگر نقابدار با دو برابر قیمت ازم خرید و رفت! من اصلاً دست به آینه نزدم، گذاشتمش توی زیرزمین چون هر بار بهش نزدیک میشدم صدای جیغ میشنیدم! اون دخترهی لاوگود هم خودش قفل رو با یه ترفند باز کرد و رفت تو... من حتی ندیدمش کی اومد!
چند لحظه زل زدم توی چشمهای پر از التماسش. مشخص بود نصف حرفهاش راسته و نصف دیگهش از ترس پاره شدن شاهرگشه. چوبدستی رو از زیر گلوش کشیدم عقب ولی پایین نیاوردم:
- اون گردنبند رو کی خرید؟ چه جور نقابی داشت؟
بورگین نفس راحتی کشید و پیشونیش رو که عرق کرده بود پاک کرد:
- صورتش معلوم نبود قربان... قدبلند بود، ردای بنفش تیره داشت و بوی دریا میداد. طلاهای سنگین گالیون انداخت روی میز و حتی منتظر رسید هم نموند. فقط گفت «این امانتی باید برگرده سر جاش» و غیبش زد!
پوزخندی زدم. بوی دریا؟ ردای تیره؟ حتماً یکی از اون ولگردهای قدیمی محفل یا شاید حتی یکی از خود ما بود که داشت بازی کثیفی راه میانداخت.
عصام رو دوباره کوبیدم روی زمین:
- کلید اون زیرزمین رو میدی به من بورگین. فردا شب دو تا از نوچههام میان اون آینه رو میبرن عمارت لسترنج. اگه بفهمم حتی یه خش روی شیشهش افتاده یا کلمهای از این ماجرا به گوش کسی برسه، مطمئن باش صبح روز بعدش دکونت خاکستر شده و خودتم داری توی آزکابان به دیوانهسازها التماس میکنی. فهمیدی یا با کروشیو حالیت کنم؟
بورگین دولا راست شد، دستپاچه یه کلید برنجی قدیمی و سنگین از توی کشو درآورد و با دستهای لرزون گذاشت روی پیشخان:
- چـ... چشم ارباب لسترنج! قدمتون روی چشم... هر چی شما بفرمایید. کلید خدمت شما!
---
📜 پارت ۸: خروج از ناکترن زیر باران اسیدی و آمادهباش برای دیاگون
کلید رو برداشتم و انداختم توی جیب ردام. بدون اینکه حتی نیمنگاهی به تعظیمهای احمقانهی بورگین بندازم، پشتمو کردم بهش و از در مغازه زدم بیرون. زنگولهی در دوباره غژغژ کرد و سکوت سنگین کوچه ناکترن ریخت رو سرم.
بارون دوباره شروع کرده بود به باریدن؛ قطرههای درشت و اسیدی که روی سنگفرشهای لجنمال ناکترن جلزولز میکردن. بوی گوشت سوخته و تنباکوی قلیانهای جادوگری از کافههای زیرزمینی کوچه میزد بیرون. چند تا جادوگر نقابدار توی دالانهای تاریک کز کرده بودن و با چشمهای حریص منو میپاییدن، ولی دیدن نشان مار و جمجمهی نقرهای روی عصای لسترنج کافی بود تا سرهاشونو بدزدن و برن توی سایهها.
دستمو بردم زیر شنلم. خنکای کلید برنجی زیر انگشتام حس میشد. اون دختره لونا فکر کرده بود با چهار تا شر و ور دربارهی نارجِل و خاطرات مادرش میتونه این قضایا رو سرهمبندی کنه، اما داستان خیلی بزرگتر از این حرفها بود. اون آینه و گردنبندی که بورگین ازش دم میزد، ردپای لرد سیاه و اسرار خاندان بلک بود که دوباره داشت سر باز میکرد.
پوزخندی زدم و کلاهم رو کشیدم جلوتر تا صورتم زیر سایهی شنل مخفی بشه.
با قدمهای محکم و سنگین راه افتادم سمت پیچ کوچه؛ جایی که تاریکی ناکترن تموم میشد و نورهای فریبندهی دیاگون خودنمایی میکردن. وقتش بود برم سراغ اولیواندر... کارم توی کوچهی ناکترن تازه شروع شده بود!
افرادی که لایک کردند

رودولف لسترنج
کوچهی ناکترن، لندن
لونا حتی زحمت فرار کردن هم به خودش نداد. فقط دو قدم رفت عقب، دستاشو برد پشت کمرش و با همون خونسردی رو مخش گفت:
- آینه چیزایی رو نشون میده که دلت نمیخواد قبول کنی... اون زن مادرم نبود، ولی تو قراره چی ببینی؟
دندونهامو فشار دادم رو هم:
- زر نزن لاوگود!
رو چرخوندم سمت آینه. اون دود سیاه لعنتی وسط شیشه یهو چرخید و کل سطحش مثل یخ کدر شد. هوای اتاق تو یه ثانیه اونقدر سرد شد که نفسم بخار کرد. توی شیشه، به جای تصویر خودم، برای یه لحظه دیوارهای سیاه و نمور آزکابان رو دیدم... صدای زوزهی دیوانهسازها و خندههای جنونآمیز بلاتریکس صاف پیچید تو مخم!
خون تو رگهام یخ زد. سریع نگاهمو دزدیدم و یه قدم پریدم عقب. دستم رو بردم بالا و قبل از اینکه روحم رو بکشه تو خودش، چوبدستیمو چرخوندم و پردهی پارهپورهی کنار دیوار رو با جادو کشیدم و انداختم روی آینه تا شیشهش پوشونده بشه.
نفسم بالا نمیاومد ولی نذاشتم این دختره بفهمه چه زجری کشیدم. این یه آینهی عتیقهی معمولی نبود؛ مال خاندان بلک بود که بورگین حرومزاده از عمارت بلند کرده بود و این احمق هم فعالش کرده بود.
برگشتم سمت لونا. دو قدم رفتم جلو، یقهی ردای گشادش رو چنگ زدم و کشیدمش بالا، طوری که نوک پاهاش به زور رو زمین بود:
- خوب گوشاتو باز کن لاوگود! یک کلمه... فقط یک کلمه بشنوم که دربارهی این آینه یا دیدن من توی ناکترن به بابات یا هر خری تو اون مجلهی مسخرهش حرف زدی، خودم میام دفتر کویبلر رو با جادوی سیاه آتیش میزنم و خاکسترتونم نمیدم دست پاتر!
ولش کردم که پرت شد گوشهی پلهها. با پوزخند بهش نگاه کردم:
- حالا هم تا پشیمون نشدم و چوبدستیمو روت تست نکردم، گورتو از این دخمه گم کن بیرون!
لونا خیلی آروم از روی زمین بلند شد، انگار نه انگار همین الان پرت شده بود گوشهی پلهها. با خونسردی خاک روی ردای بیدزدهش رو تکوند و یه نگاه به پردهی روی آینه انداخت:
- آزکابان خیلی سرده، مگه نه رودولف؟ شبیه اینه که قلبت یخ بزنه... ولی مادرم میگفت حتی یخ هم با آتیش آب میشه.
دندونهام از عصبانیت به هم ساییده شد. چوبدستیمو گرفتم سمت پلهها و با غرش گفتم:
- گفتم گم شو بیرون قبل از اینکه زبونتو از حلقت بکشم بیرون دخترهی دیوونه!
لونا بدون اینکه حتی قدمهاشو تند کنه، خیلی ریلکس و سلانه سلانه از پلههای سنگی رفت بالا. صدای قدمهاش کمکم توی بوی نم و تاریکی محو شد و در چوبیِ جیرجیرو پشت سرش بسته شد.
تنها شدم توی اون دخمهی کثیف. شمع آبی هنوز با شعلهی ضعیفش میسوخت و سایههای کج روی دیوارهای نمکشیده میانداخت. برگشتم سمت آینه. هنوز از زیر پرده بوی سرمای زنندهی دیوانهسازها میزد بیرون. شک نداشتم بورگین این عتیقهی لعنتی رو از عمارت بلک کش رفته بود؛ یکی از همون آینههای مخفی که اجداد بلک برای ارتباط با ارواح سیاه استفاده میکردن.
چوبدستیمو چرخوندم و با یه طلسم محکم، قفلهای در پشتی رو از جا درآوردم و دوباره به هم جوش دادم تا دیگه هیچ احمقی نتونه پاشو بذاره این تو.
پلهها رو اومدم بالا و زدم بیرون. هوای بارونی و لجنی ناکترن خورد تو صورتم. باید یه سر میرفتم سراغ خود بورگین تا بهش یادآوری کنم دزدیدن وسایل خاندانهای اصیل چه تاوانی داره، ولی فعلاً اولویتم رسیدن به کارهای مهمتر توی دیاگون بود.
شنلم رو کشیدم روی سرم و بدون اینکه نگاهم به ولگردهای تو کوچه بیفته، راه افتادم سمت خروجی ناکترن.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/18 1:47:38

رودولف لسترنج
کوچهی ناکترن، لندن
لونا خیلی آروم، انگار که توی باغ گل دارن صداش میزنن، سرشو چرخوند سمتم. با اون چشمهای درشت و وقزدهش چند ثانیه صاف زل زد تو تخم چشمام. حتی پلک هم نزد، چه برسه به اینکه از دیدن یه لسترنج جا بخوره یا بترسه. این قیافهی خونسرد و خنگش بیشتر از هر چیزی رو مخم رفت.
یه لبخند مسخره گوشهی لبش نشست و با اون صدای کشدار و آرومش گفت:
- تو رودولف لسترنجی... آره، دور و بر سرت پر از نارجله. خیلی وقته خشم توی کلهت لونه کرده، برای همینه که صدای آینه رو نمیشنوی.
پوزخند زدم و چوبدستیمو بالاخره کشیدم بیرون. نوک چوبدستی رو گرفتم صاف روبروی پیشونیش:
- خفه شو دختره! نارجلی که توی مغز فندقی تو و اون بابای دیوونهته، جلوی یه طلسم شکنجه دووم نمیاره. فکر کردی با کی طرفی؟ یه بار دیگه از این اراجیف به هم ببافی، زبونتو میچسبونم به سقفت تا یاد بگیری به یه مرگخوار چی بگی.
نگاهم افتاد به پشت سرش، توی آینه. تصویر اون زن مو نقرهای توی شیشه تار شده بود و جاش یه لکهی سیاه شبیه دود داشت پیچ و تاب میخورد. معلوم بود این آینه از وسایل قاچاقی و نفرینشدهی لرد یا خاندان بلک بوده که بورگین قایمش کرده.
یه قدم رفتم جلوتر و با چوبدستی هلش دادم کنار:
- بکش کنار ببینم چی داره تو اون شیشه تکون میخوره. این خرتوپرتها اسباببازی دستدوم شما گریفیندوریها و ریونکلاویهای بدبخت نیست. حالا هم قبل از اینکه حوصلهم سر بره و این زیرزمین بشه قبرستونت، جنازهتو جمع کن و از ناکترن گم شو بیرون!
افرادی که لایک کردند

کوچهی ناکترن، لندن
بارون دوباره بند اومده بود ولی کوچهی ناکترن از پاتیل درزدار هم لجنتر بود. داشتم از جلوی ویترین خاکگرفتهی بورگین و برکز رد میشدم و زیر لب به این مشنگهای لندن فحش میدادم که مجبورم کرده بودن توی این هوای سگی پیاده راه برم. حواسم بود شنلم به لجنهای کنار دیوار نخوره، چون تمیز کردن ردای لسترنج کار هر جن خونگیای نبود.
همینطوری که داشتم رد میشدم، دیدم در چوبی داغونِ پشت مغازه نیمهبازه. کنجکاو شدم کدوم خری جرئت کرده قفل این دخمه رو باز کنه. آروم رفتم سمت در. پلههای سنگی کثیف میخورد میرفت ته یه زیرزمین تاریک. صدای پچپچ میاومد، بوی خاک خیس و شمع سوخته هم کل فضا رو برداشته بود.
پلهها رو بدون صدا رفتم پایین. رسیدم به یه اتاق گرد و داغون که پر از قابهای خالی بود. وسط اتاق یه شمع آبی مسخره روشن بود و یه دختر لاغر با موهای شلختهی زرد وایساده بود جلوی یه آینهی عتیقهی کهنه و داشت با تصویر توش حرف میزد.
یه لحظه چشامو تنگ کردم... لاوگود؟ دخترهی دیوونهی ریونکلاو؟ این اینجا چه غلطی میکرد وسط جادوی سیاه و آتوآشغالهای ناکترن؟
دستم رو بردم سمت چوبدستیم ولی حیفم اومد سر این دیوونه بکشمش بیرون. محکم زدم کف پام روی سنگای خیس تا صدای پام بپیچه تو اتاق:
- هی دختره! کم عقلت پارهس، اومدی تو ناکترن دنبال ارواح خبیثه میگردی؟
برنگشت. انگار نه انگار یکی پشت سرشه. رفتم جلوتر و با تمسخر گفتم:
- اون آینه اگه زبون داشت تا الان روحتو کشیده بود تو خودش و لاشهتم انداخته بود بیرون. از جلوی آینه بکش کنار تا چوبدستیمو روت تست نکردم. بابات یاد نداده نباید سرتو بکنی تو خرتوپرتهای خاکخوردهی اصیلزادهها؟
افرادی که لایک کردند

کوچهی ناکتِرن الی، لندن
کوچه باریک و سنگفرش است. بخار از دریچههای فاضلاب بالا میآید و بوی چوب سوخته و جوهر کهنه را با خود میآورد. لونا چند قدم جلوتر میرود. مغازهی «بوگین و برکز» با آن ویترین کثیف و جمجمههای چتکنندهاش هنوز باز است. مردی با شنل ژنده از کنارش میگذرد و زیر لب چیزی دربارهی «شبهای تاریکتر» زمزمه میکند.
لونا میایستد. دستش را در جیب میکند و آن تکه کاغذ را بیرون میآورد. باد آن را تکان میدهد. برای لحظهای حس میکند کسی پشت سرش ایستاده — نه یک آدم معمولی، بلکه چیزی شبیه سایهای که نفس میکشد.
برمیگردد. کسی نیست. فقط یک گربهی سیاه با چشمهای زرد روی دیوار نشسته و او را تماشا میکند.
لونا لبخند کوچکی میزند و به گربه میگوید:
«تو هم دنبال چیزی میگردی که پیدا نمیشه؟»
گربه دمش را تکان میدهد و میپرد پایین. لونا به دنبالش راه میافتد، از میان کوچههای پیچدرپیچ، تا به در چوبی کوچکی میرسند که رویش با خطی نامرتب نوشته شده: «فقط برای کسانی که میبینند.»
لونا دستش را روی در میگذارد. در با صدای جیر باز میشود. بوی خاک نمخورده و شمعهای ذوبشده بیرون میزند. لونا داخل میشود. پلههای باریکی به زیرزمین میروند. دیوارها پر از قابهای خالیاند — قابهایی که انگار روزی عکس داشتهاند، اما حالا فقط گرد و غبار در آنها جا خوش کرده.
پایینترین پله، اتاقی گرد است. در وسط، میزی چوبی با یک شمع آبی و یک آینهی قدیمی. لونا به آینه نگاه میکند. تصویر خودش را میبیند، اما پشت سرش — در انعکاس — کسی ایستاده. زنی با موهای نقرهای و لبخندی آرام. لونا برنمیگردد. فقط میگوید:
«تو مادرم نیستی. مادرم مرده. اما شبیه اون هستی.»
زن در آینه سر تکان میدهد. صدایش از همهجا و هیچجا میآید:
«من چیزی هستم که تو دنبالش میگردی. جوابی که هیچوقت پیدا نکردی. بپرس.»
لونا نفس عمیقی میکشد. شمع آبی میلرزد. میپرسد:
«چرا من چیزهایی رو میبینم که بقیه نمیبینن؟»
زن لبخند میزند. دستش را روی شانهی لونا در آینه میگذارد:
«چون بقیه نگاه میکنن، اما تو میبینی. و کسی که میبیند، هیچوقت واقعاً تنها نیست — حتی وقتی همه فکر میکنن دیوانهست.»
لونا برای لحظهای سکوت میکند. بعد سرش را بالا میگیرد و میگوید:
«پس من دیوانه نیستم.»
«نه. تو فقط بیداری.»
شمع خاموش میشود. آینه تاریک میشود. لونا برمیگردد — این بار واقعاً پشت سرش خالی است. اما روی میز، یک پرِ نازک نقرهای مانده. آن را برمیدارد و در جیبش میگذارد.
از پلهها بالا میرود. وقتی از در چوبی بیرون میآید، کوچهی ناکتِرن دیگر آن کوچهی قبلی نیست — پر از نور و صدای قدمهای مردم است. گربهی سیاه روی دیوار نشسته و به او پلک میزند.
لونا لبخند میزند و زیر لب میگوید:
«بعضی جوابها رو باید خودت بسازی.»
و به سمت خیابان دیاگون راه میافتد، در حالی که پرِ نقرهای در جیبش گرمای مطبوعی دارد.
پایان.
افرادی که لایک کردند

امّا اصولاً گوشهای جهان برای شنیدن صدای یک کودک شش ساله بیش از حد سنگین است. خصوصاً اگر صدای دویدن آن کودک، از صدای فریاد زدنش بلندتر باشد. مگر هرچیزی بلندتر از آن نیست؟
تسئوس داشت سال آخر هاگوارتز را میگذراند و مادر نیوت برای بررسی هیپوگریفهای زخمی از شهر خارج شده بود. پس عملاً کسی باقی نمانده بود که بتواند نیوت را در مشکلی که پیش آمده بود یاری بدهد. از سویی دیگر. نیوت نمیتوانست به هرکس دیگری مشکلش را بگوید. خصوصاً که اگر جادوگر نباشند.
پس از آنکه نیوت دید نمیتواند بر روی کمک هیچکسی حساب کند، با ناامیدی به سمت برکه بازگشت، جایی که کلابرتی کوچک به سختی سعی میکرد خودش را از یک برگ نیلوفر آویزان کند تا غرق نشود. احتمالاً ماگلی به خیال خودش این تصوّر را میکرد که آن کلابرت، یک قورباغۀ معمولی است و با گذاشتنش درون برکه به او لطف بزرگی میکند. امّا نیوت خوب میدانست که اینطور نیست.
با تمام توانش سعی کرد فریاد بزند و کسی را خبر کند. امّا تمام توانش برای خبر کردن کسی که بتواند به او کمک کند کافی نبود. چارهای نداشت؛ خودش باید دست به کار میشد. نیوت باید آن کلابرت بیچاره را نجات میداد. پس چشمانش را بست و پا درون برکه گذاشت. شنا بلد نبود امّا امیدش به این بود که عمق برکه تا حدّی کم باشد که بتواند در آن راه برود. قدم برداشت امّا ناگهان زیر پایش خالی شد و درون آب برکه، غوطهور ماند. جلبک درون دهانش فرو میرفت و نفس کشیدن را برایش حتی سختتر میکرد. سعی میکرد دست و پا بزند امّا اینکار بیشتر باعث غرق شدنش میشد. حبابها بالای سرش شکل میگرفتند و چشمان نیوت، بی رمق و بی رمقتر، سیاهی میرفت. چیزی نمانده بود که آن پسرک جوان، جانش را از دست بدهد.
امید نیوت، درحال محو شدن بود؛ نه توانسته بود که کلابرت را نجات بدهد، و نه حتی خودش در موقعیت خوبی قرار داشت. مرگ درحال فراخواندن نیوت جوان بود. دیگر حبابها با سرعت قبل از دهانش خارج نمیشدند. آهستهتر و کمتر. کمتر... کمتر... آخرین حباب از دهان نیوت که بیرون آمد؛ نیوت چیزی به مرگش نمانده بود. امّا نمیدانست چه شد که انگار زندگی به او روی برگرداند. سرفهای کرد و قطرات آب از دهانش خارج شد. احساس کرد میتواند چشمانش را باز کند؛ و باز کرد. چیزی را که میدید باورش نمیشد. نیوت درون حباب بود. آخرین حباب ناگهان مانند محفظهای اکسیژن، بزرگ شده بود و نیوت را در خود جای داده بود. نیوت میتوانست نفس بکشد.
نمیدانست این جادوی غریب قرار است تا کی ادامه پیدا کند. شاید اگر ثانیهای تعلل میکرد، حباب میترکید و او دوباره به سمت مرگ میرفت. به هرحال او توانست بالاخره کلابرت را نجات بدهد. امّا این تنها شگفتی آن روزش نبود. نیوت بالاخره توانسته بود که جادو کند!
***
کلابرتها جانورانی کوچک و بیخطر هستند که رنگ پوستی سبز دارند و زائدۀ سرخ رنگ روی پیشانی آنها، هنگام خطر میدرخشند. کلابرتها با آنکه از نظر ظاهری شباهتی میان قورباغه و میمون دارند، امّا زیستگاه آنها بر روی درختهاست، نه در آب.

افرادی که لایک کردند




من از آن بچههایی نبودم که خانوادهشان سالها منتظر بمانند تا بفهمند بالاخره جادوگر هستند یا نه. با پدری که خدای کوهستان و طبیعت بود و قرار بود روزی جانشینش شوم، اینکه قدرتهای ماورایی داشته باشم بیشتر از اینکه عجیب باشد، کاملاً قابل انتظار بود.
اولین نشانهها از همان سالهای خیلی دور شروع شدند؛ زمانی که هنوز آنقدر کوچک بودم که نمیفهمیدم کاری که انجام میدهم برای دیگران غیرعادی است.
هر جا میرفتم، گیاهان واکنش عجیبی نشان میدادند. گلهایی که تازه پژمرده شده بودند، دوباره جان میگرفتند و شاخههای خشک، گاهی درست زمانی که دستم به آنها میرسید، جوانه میزدند. یک بار هم مادرم متوجه شد گیاهی که ماهها بود رشد نمیکرد، فقط چند روز بعد از اینکه من کنارش بازی کردم، آنقدر بلند شده که تقریباً به سقف رسیده بود.
البته کسی تعجب نکرد. بیشتر شبیه این بود که همه منتظر بودند ببینند قدرتهایم دقیقاً از چه راهی خودشان را نشان میدهند.
حیوانات هم رفتار عجیبی با من داشتند. پرندهها بدون ترس نزدیکم میشدند، روباهها از فاصلهای نزدیک نگاهم میکردند و حتی حیواناتی که معمولاً از آدمها فرار میکردند، وقتی من اطرافشان بودم آرام میشدند. یک بار چند ساعت دنبال یک تولهگرگ گمشده گشتم و وقتی پیدایش کردم، بدون هیچ مقاومتی کنارم راه افتاد و تا خانه دنبالم آمد.
پدرم وقتی ماجرا را شنید، فقط لبخند زد. ظاهراً برای او، این اتفاق چندان شگفتانگیز نبود.
هرچه بزرگتر شدم، طبیعت هم واکنشهای واضحتری نشان داد. وقتی عصبانی میشدم، باد شدت میگرفت. وقتی ناراحت بودم، آسمان بالای سرم ابری میشد؛ و وقتی آرام میشدم، انگار خود طبیعت هم نفس راحتی میکشید.
یک بار در کودکی آنقدر از دست چیزی ناراحت شده بودم که تمام درختان اطراف خانه همزمان شروع به تکان خوردن کردند، با اینکه هوا تقریباً کاملاً آرام بود. من وسط آن همه خشخش برگ فقط ایستاده بودم و با تعجب به اطراف نگاه میکردم.
پدرم از دور تماشایم میکرد. بعدها فهمیدم آن اتفاق برای او بیشتر از اینکه یک حادثه باشد، نشانهای بوده از اینکه قدرتهای من فقط جادو نیستند؛ چیزی عمیقتر از آن، چیزی که با طبیعت پیوند خورده، در وجودم جریان دارد.
شاید به همین دلیل هیچوقت کسی از اینکه من تواناییهای غیرعادی دارم تعجب نکرد.
افرادی که لایک کردند
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

