آیلین پرینس
از یک اتاق مشاوره
- تولد نقش
- 1404/09/28
- آخرین ورود
- دیروز ساعت 23:43
- عضویت
- 1404/09/27
- پستها
- 285
دکمههای سرمهایرنگ سرآستینش را مرتب کرد. از پنجرهی لرزان قطار شهری به زمین نفسگرفته نگریست و عطر خاک نمخورده را به مشام کشید.
قطار زیر پایش میلرزید. نگاهش ميان زنان فرزند درآغوشگرفته، مردان خفته و کودکان خندان گشت و به مرد کنارش رسید. زمزمه کرد:
- توبیاس؟
چنین مینمود که توبیاس به تماشای درب تراموا علاقه پیدا کرده. نگاهش به سوی پسرک یازده سالهی لاغراندامی رفت که دیدگان سیاه درشتش به کتابی قطور خیره مانده بودند. آهی از میان لبهایش گریخت. به دامن آبیرنگش خیره ماند.
دیری نپایید که توبیاس زبان به سخن بگشاید.
- آیلین خانم!
آیلین به توبیاس نگاهی افکند و سری تکان داد. توبیاس زمزمه کرد:
- اون مدرسهی....چه میدونم، جادو و این حرفها.
آیلین پاسخی نگفت. اندیشید:
- هر چیزی که من بگم، باعث دلخوریش میشه. اون که متوجه این مسائل نیست...
توبیاس لب گزید. از ذهنش گذشت:
- عین مامان و بابای اشرافزادهی لعنتیم! فکر میکنه با چندتا کتاب از من بهتره!
دستان پینهبستهاش به سوی کت قهوهایرنگش رفتند و اندکی آن را به بازی گرفتند. دندان به دندان سایید و حواسش بود که کسی صدایش را نشنود.
- نه، آخه اگه عین آدمیزاد بود...
لحظهای به گونههای تکیده و برفرنگ پسرش نگریست و از طنین صدایش کاست.
- ببین، منظورم اینه که...
آیلین زمزمه کرد:
- مردم دارن نگاه میکنن، درست نیست...
و به پسرک نگریست.
- سوروس. برای هاگوارتز چه برنامهای داری؟ دوست داری تو کدوم گروه بیفتی؟
سوروس دستش را میان موهای چرب و مشکیاش فرو برد. سرش را از کتاب بلند نکرد و چینی بر جبین انداخت.
- هنوز نمیشه تصمیم گرفت، مادر.
لحظهای درنگ کرد.
- پدر، اگر ممکنه، صداتون رو بیارین پایین. کمتر کسی علاقه داره اختلافات خانوادگی ما رو بشنوه.
توبیاس دستانش را بر سینهی فراخش قفل کرد و راستقامت بر صندلی فلزین تکیه داد.
- آره، آره...
آیلین لحظهای به توبیاس نگریست و تصویر آقای اسنیپ از خیالش گذشت مردی سپیدموی که راست مینشست و به مقابلش چشم میدوخت. زهرخندی بر لبش نشست. سوروس لب گزید. از ذهنش گذشت:
- عین دوتا بچه میمونن! مادر رو بگو!
خاطرش آمد که مادر لاغراندام و کشیدهقامتش خم میشد و در گوشش زمزمه میکرد:
- فقط آدمهای ضعیف احساساتشون رو با افتخار به نمایش میذارند.
پایش را بر زمین سخت کشید و دوباره به کتابش بازگشت.
تراموا ایستاد. آیلین به پسر و همسرش نگریست.
- بریم.
ایستگاه کینگزکراس از شمیم شلوغی آکنده بود. به هر کجا گام مینهادند، کسی بود که آیلین را وادارد تعظیم کند و جملهای حاکی از پوزش زمزمه کند.
ستون برافراشتهی سکوی نه و سه چهارم، آیلین را متوقف کرد. از میان لبهای کلفت توبیاس گریخت:
- اینه؟
طنینش اندکی رنگ لرزش داشت. به پسرش نگریست.
- سوروس...
سرفهای از گلویش بیرون کشید.
- ببین، مراقب خودت باش، باشه؟ منظورم اینه که...
درنگ کرد.
- هیچی، ولش کن.
آیلین دستش را بر شانهی نحیف پسرش گذاشت.
- نترس. فقط به ستون تکیه بده تا وارد سکو بشی. موفق باشی.
پس از این که سوروس وارد سکو شد، توبیاس ناگاه بر زمین نشست. جهان نزد چشمش میرقصید و آمیختهای از رنگهای نامفهوم میساخت.
آیلین به تندی شکلاتی از کیفش بیرون آورد. خم شد و زمزمه کرد:
- حالت خوبه؟
لب گزید.
- منظورم اینه که، جلوی مردم درست نیست که...
توبیاس با حرکتی سریع شکلات را گرفت. به آیلین نگاه نمیکرد. زرورق پر نقش و نگار شکلات را باز کرد و آن را در دهان گذاشت. با حس کردن طعم شکلات، چهره در هم کشید.
- مزخرفه؛ شیرینیش دل آدم رو میزنه.
درنگ کرد و سرخیای به گونههایش دوید که از خلال ریش کمپشتش نیز دیده میشد.
- به هر حال، ممنون.
قطار زیر پایش میلرزید. نگاهش ميان زنان فرزند درآغوشگرفته، مردان خفته و کودکان خندان گشت و به مرد کنارش رسید. زمزمه کرد:
- توبیاس؟
چنین مینمود که توبیاس به تماشای درب تراموا علاقه پیدا کرده. نگاهش به سوی پسرک یازده سالهی لاغراندامی رفت که دیدگان سیاه درشتش به کتابی قطور خیره مانده بودند. آهی از میان لبهایش گریخت. به دامن آبیرنگش خیره ماند.
دیری نپایید که توبیاس زبان به سخن بگشاید.
- آیلین خانم!
آیلین به توبیاس نگاهی افکند و سری تکان داد. توبیاس زمزمه کرد:
- اون مدرسهی....چه میدونم، جادو و این حرفها.
آیلین پاسخی نگفت. اندیشید:
- هر چیزی که من بگم، باعث دلخوریش میشه. اون که متوجه این مسائل نیست...
توبیاس لب گزید. از ذهنش گذشت:
- عین مامان و بابای اشرافزادهی لعنتیم! فکر میکنه با چندتا کتاب از من بهتره!
دستان پینهبستهاش به سوی کت قهوهایرنگش رفتند و اندکی آن را به بازی گرفتند. دندان به دندان سایید و حواسش بود که کسی صدایش را نشنود.
- نه، آخه اگه عین آدمیزاد بود...
لحظهای به گونههای تکیده و برفرنگ پسرش نگریست و از طنین صدایش کاست.
- ببین، منظورم اینه که...
آیلین زمزمه کرد:
- مردم دارن نگاه میکنن، درست نیست...
و به پسرک نگریست.
- سوروس. برای هاگوارتز چه برنامهای داری؟ دوست داری تو کدوم گروه بیفتی؟
سوروس دستش را میان موهای چرب و مشکیاش فرو برد. سرش را از کتاب بلند نکرد و چینی بر جبین انداخت.
- هنوز نمیشه تصمیم گرفت، مادر.
لحظهای درنگ کرد.
- پدر، اگر ممکنه، صداتون رو بیارین پایین. کمتر کسی علاقه داره اختلافات خانوادگی ما رو بشنوه.
توبیاس دستانش را بر سینهی فراخش قفل کرد و راستقامت بر صندلی فلزین تکیه داد.
- آره، آره...
آیلین لحظهای به توبیاس نگریست و تصویر آقای اسنیپ از خیالش گذشت مردی سپیدموی که راست مینشست و به مقابلش چشم میدوخت. زهرخندی بر لبش نشست. سوروس لب گزید. از ذهنش گذشت:
- عین دوتا بچه میمونن! مادر رو بگو!
خاطرش آمد که مادر لاغراندام و کشیدهقامتش خم میشد و در گوشش زمزمه میکرد:
- فقط آدمهای ضعیف احساساتشون رو با افتخار به نمایش میذارند.
پایش را بر زمین سخت کشید و دوباره به کتابش بازگشت.
تراموا ایستاد. آیلین به پسر و همسرش نگریست.
- بریم.
ایستگاه کینگزکراس از شمیم شلوغی آکنده بود. به هر کجا گام مینهادند، کسی بود که آیلین را وادارد تعظیم کند و جملهای حاکی از پوزش زمزمه کند.
ستون برافراشتهی سکوی نه و سه چهارم، آیلین را متوقف کرد. از میان لبهای کلفت توبیاس گریخت:
- اینه؟
طنینش اندکی رنگ لرزش داشت. به پسرش نگریست.
- سوروس...
سرفهای از گلویش بیرون کشید.
- ببین، مراقب خودت باش، باشه؟ منظورم اینه که...
درنگ کرد.
- هیچی، ولش کن.
آیلین دستش را بر شانهی نحیف پسرش گذاشت.
- نترس. فقط به ستون تکیه بده تا وارد سکو بشی. موفق باشی.
پس از این که سوروس وارد سکو شد، توبیاس ناگاه بر زمین نشست. جهان نزد چشمش میرقصید و آمیختهای از رنگهای نامفهوم میساخت.
آیلین به تندی شکلاتی از کیفش بیرون آورد. خم شد و زمزمه کرد:
- حالت خوبه؟
لب گزید.
- منظورم اینه که، جلوی مردم درست نیست که...
توبیاس با حرکتی سریع شکلات را گرفت. به آیلین نگاه نمیکرد. زرورق پر نقش و نگار شکلات را باز کرد و آن را در دهان گذاشت. با حس کردن طعم شکلات، چهره در هم کشید.
- مزخرفه؛ شیرینیش دل آدم رو میزنه.
درنگ کرد و سرخیای به گونههایش دوید که از خلال ریش کمپشتش نیز دیده میشد.
- به هر حال، ممنون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/8/13 22:17:08
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.



