[align=justify]
- هووووف... پیففف! -
بخار غلیظ و داغی که از زیر پیستونهای اژدهای سرخ بالا میزد، بوی زغالسنگِ نمکشیده و خاکسترِ چرب رو کوبید صاف توی صورتم. آستین کتم رو کشیدم روی دماغم، ولی بوی گندِ کاه و قفس موشها و عطرِ ادکلنهای تند و زنندهی خانوادههای جادوگر ولکن ماجرا نبود.
چند ثانیه مات موندم به سکو. اینطرف قضیه با اون لجنزار ماگلی زمین تا آسمون فرق داشت، ولی هنوز بوی گندِ شلوغی و حماقت میداد. پدری با ردای بادمجونی داشت سرِ پسرش جیغ میزد که قورباغهش نپره زیر چرخ قطار، دو تا جادوگر سالبالایی با جاروهای دستهبلند وسط هوا مانور میدادن و جمعیت عین گلهی کفتار وول میخوردن لای پای همدیگه.
- تَق! -
لبهی تیز صندوقچه خورد به پشت ساق پام. اخمم کشیده شد توی هم. برگشتم دیدم چرخِ شکستهی اون لگنِ چرمی گیر کرده به ریلِ چدنیِ آبرو و کاروانکش لسترنجها عملاً افلیج شده روی سنگفرش سکو.
- لعنت به این چوبهای پوسیده...
دست بردم زیر دسته چرمی که لنگه چمدون رو یکوری بلند کنم، اما سنگینیِ کتابهای طلسمهای نفرینشده و شیشههای کریستالیِ زهر که پدر با هزار تا منت از دخمهی زیرزمینی عمارت بارم کرده بود، رگهای مچ دستم رو کش آورد. جغد سفیدم توی قفسش جیغ کشید و چند تا پرِ خاکستری انداخت روی پوتینهام.
یه پسرهی لاغر و دراز با ردای قهوهایِ چرک که آستینهاش دو وجب از مچش کوتاهتر بود، با یه چرخدستیِ قراضهتر از مال من خواست از کنارم رد بشه. شونهش مالید به شونهی راستم. همونجا، خون لسترنجی دوید زیر پوستم.
چرخ دستی رو ول کردم، دو قدم رفتم جلو و دستم رو انداختم لای یقهی چروکِ ردایش:
- چِک! -
کشیدمش عقب، جوری که سرش کوبیده شد به دیوارهی فلزی واگن و رنگ از صورت استخونی و ککمکیاش پرید:
- کوری مرتیکهی پاپتی؟! یا رسم چشم باز کردن لای طویلهتون یادتون ندادن؟! نشان نقرهای روی چمدون رو نمیبینی یا تنت پیِ یه نیش چوبدستی میگرده قبل از رسیدن به اسکاتلند کج و کولهت کنه؟!
پسره با تتهپته، در حالی که دستش رو سپر کرده بود جلوی چوبدستی بلوط سیاهم که نوکش تا زیر چونهش بالا اومده بود، منمن کرد:
- بـ... ببخشید آقا... ندیدم... حواسم به قطار بود...
دستم رو با نفرت پس زدم که تلپی افتاد روی جعبهی مقواییِ وسایل خودش. خاک ردام رو تکوندم و با نوک پوتینِ چرمم زدم زیر چرخدستیاش:
- راهت رو بکش اونور سگتوله. وگرنه میدم چمدونت رو بندازن توی کوره زغالسنگ اکسپرس تا با دودش تا هاگوارتز نفس بکشی.
صدای ترقتوروقِ فلز و سوتِ اولِ حرکت قطار بلند شد. بخارِ سفید سکو رو بلعید. چمدونم رو با حرص کشیدم لای دو تا پلهی چدنی واگن. راهروی باریک پر بود از بوی عرق، شیرینیِ هلدار و پچپچهای سالپایینیها. راهم رو با تیغهی آرنجم باز میکردم؛ هر کی جلوی راهم سبز میشد، یه تنه محکم میخورد و تلوتلو میخورد سمت در کوپهها.
مستقیم کشیدم سمت انتهای قطار؛ جایی که عقل حکم میکرد شازدههای اصیلزاده و اونهایی که پدرهاشون سرِ میز لرد مینشستن لنگر انداخته باشن.
پشت شیشهی ماتِ آخرین کوپه، سه تا سایه با رداهای اتوکشیده و تر و تمیز لم داده بودن. دستکش چرم گوزنم رو مشت کردم و با کف دست کوبیدم به در کشویی:
- شَتَررررق! -
در رو دادم عقب. بوی تنباکوی درجهیک و مخملِ گرونقیمت زد بیرون. سه تاشون جا خوردن و چوبدستیاشون نیموجب بالا اومد. پوزخندی زدم، سینه دادم جلو و چمدونِ خاکگرفتهم رو هل دادم وسط کوپهشون:
- جمعتر بشینید ببینم! رودولف لسترنجم... از اولِ قطار تا اینجا بوی پهنِ ماگلزادهها میاومد. جا باز کنید تا این لگن رو جا بدم، وگرنه مجبورتون میکنم تمام مسیر تا قلعه رو سرِ پا خبردار وایسید!
[/align]
- هووووف... پیففف! -
بخار غلیظ و داغی که از زیر پیستونهای اژدهای سرخ بالا میزد، بوی زغالسنگِ نمکشیده و خاکسترِ چرب رو کوبید صاف توی صورتم. آستین کتم رو کشیدم روی دماغم، ولی بوی گندِ کاه و قفس موشها و عطرِ ادکلنهای تند و زنندهی خانوادههای جادوگر ولکن ماجرا نبود.
چند ثانیه مات موندم به سکو. اینطرف قضیه با اون لجنزار ماگلی زمین تا آسمون فرق داشت، ولی هنوز بوی گندِ شلوغی و حماقت میداد. پدری با ردای بادمجونی داشت سرِ پسرش جیغ میزد که قورباغهش نپره زیر چرخ قطار، دو تا جادوگر سالبالایی با جاروهای دستهبلند وسط هوا مانور میدادن و جمعیت عین گلهی کفتار وول میخوردن لای پای همدیگه.
- تَق! -
لبهی تیز صندوقچه خورد به پشت ساق پام. اخمم کشیده شد توی هم. برگشتم دیدم چرخِ شکستهی اون لگنِ چرمی گیر کرده به ریلِ چدنیِ آبرو و کاروانکش لسترنجها عملاً افلیج شده روی سنگفرش سکو.
- لعنت به این چوبهای پوسیده...
دست بردم زیر دسته چرمی که لنگه چمدون رو یکوری بلند کنم، اما سنگینیِ کتابهای طلسمهای نفرینشده و شیشههای کریستالیِ زهر که پدر با هزار تا منت از دخمهی زیرزمینی عمارت بارم کرده بود، رگهای مچ دستم رو کش آورد. جغد سفیدم توی قفسش جیغ کشید و چند تا پرِ خاکستری انداخت روی پوتینهام.
یه پسرهی لاغر و دراز با ردای قهوهایِ چرک که آستینهاش دو وجب از مچش کوتاهتر بود، با یه چرخدستیِ قراضهتر از مال من خواست از کنارم رد بشه. شونهش مالید به شونهی راستم. همونجا، خون لسترنجی دوید زیر پوستم.
چرخ دستی رو ول کردم، دو قدم رفتم جلو و دستم رو انداختم لای یقهی چروکِ ردایش:
- چِک! -
کشیدمش عقب، جوری که سرش کوبیده شد به دیوارهی فلزی واگن و رنگ از صورت استخونی و ککمکیاش پرید:
- کوری مرتیکهی پاپتی؟! یا رسم چشم باز کردن لای طویلهتون یادتون ندادن؟! نشان نقرهای روی چمدون رو نمیبینی یا تنت پیِ یه نیش چوبدستی میگرده قبل از رسیدن به اسکاتلند کج و کولهت کنه؟!
پسره با تتهپته، در حالی که دستش رو سپر کرده بود جلوی چوبدستی بلوط سیاهم که نوکش تا زیر چونهش بالا اومده بود، منمن کرد:
- بـ... ببخشید آقا... ندیدم... حواسم به قطار بود...
دستم رو با نفرت پس زدم که تلپی افتاد روی جعبهی مقواییِ وسایل خودش. خاک ردام رو تکوندم و با نوک پوتینِ چرمم زدم زیر چرخدستیاش:
- راهت رو بکش اونور سگتوله. وگرنه میدم چمدونت رو بندازن توی کوره زغالسنگ اکسپرس تا با دودش تا هاگوارتز نفس بکشی.
صدای ترقتوروقِ فلز و سوتِ اولِ حرکت قطار بلند شد. بخارِ سفید سکو رو بلعید. چمدونم رو با حرص کشیدم لای دو تا پلهی چدنی واگن. راهروی باریک پر بود از بوی عرق، شیرینیِ هلدار و پچپچهای سالپایینیها. راهم رو با تیغهی آرنجم باز میکردم؛ هر کی جلوی راهم سبز میشد، یه تنه محکم میخورد و تلوتلو میخورد سمت در کوپهها.
مستقیم کشیدم سمت انتهای قطار؛ جایی که عقل حکم میکرد شازدههای اصیلزاده و اونهایی که پدرهاشون سرِ میز لرد مینشستن لنگر انداخته باشن.
پشت شیشهی ماتِ آخرین کوپه، سه تا سایه با رداهای اتوکشیده و تر و تمیز لم داده بودن. دستکش چرم گوزنم رو مشت کردم و با کف دست کوبیدم به در کشویی:
- شَتَررررق! -
در رو دادم عقب. بوی تنباکوی درجهیک و مخملِ گرونقیمت زد بیرون. سه تاشون جا خوردن و چوبدستیاشون نیموجب بالا اومد. پوزخندی زدم، سینه دادم جلو و چمدونِ خاکگرفتهم رو هل دادم وسط کوپهشون:
- جمعتر بشینید ببینم! رودولف لسترنجم... از اولِ قطار تا اینجا بوی پهنِ ماگلزادهها میاومد. جا باز کنید تا این لگن رو جا بدم، وگرنه مجبورتون میکنم تمام مسیر تا قلعه رو سرِ پا خبردار وایسید!
[/align]
افرادی که لایک کردند
🩸 Блаженны сильные: время казнит слабых, и они служат сильным ♟️



