جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

57 کاربر(ها) آنلاین هستند (36 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
57 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

سکوی نه و سه چهارم

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سکوی نه و سه چهارم
ارسال شده در: یکشنبه 26 مهر 1405 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
کینگزکراس، اول سپتامبر ۱۹۶۲

صدای سوت قطار ماگل‌ها و دودِ خفه‌کننده‌ی گازوئیل جوری توی مخم چکش می‌زد که انگار ده تا جن‌خانگی همزمان داشتن روی کاسه سرم طبل می‌کوبیدن.

چرخ چوبی چمدون چرمم گیر کرده بود به درز سنگفرش‌های کثیف ایستگاه. یه لگد محکم خوابوندم زیرش که صدای تقِ شکستن چرخ بلند شد و حرصم رو دو برابر کرد. دستکش‌های چرم گوزنم رو با حرص توی دستم جابه‌جا کردم و به این جماعتِ دلقک زل زدم؛ ماگل‌هایی که مثل گله‌ی گوسفند با اون کت‌شلوارهای زشت و چروکشون تلوتلو می‌خوردن و به صندوقچه‌ی من که روش نشانِ نقره‌ای خاندان لسترنج با چنگ و دندون برق می‌زد، چپ‌چپ نگاه می‌کردن.

پدرم، کوربان لسترنج، دو قدم جلوتر از من راه می‌رفت. قدبلند، لاغر، با اون شنل سیاهی که تا نوک چکمه‌های پوست افعی‌اش می‌رسید. جوری از بین جمعیت ماگل‌ها رد می‌شد که انگار داره از وسط لجن‌زار ناکترن رد میشه و حواسش هست لبه‌ی ردایش به تنِ این بی‌استعدادهای بی‌جادو نخوره. عصای نقره‌ایش با هر قدم، تق تق صدا می‌داد روی سنگ‌ها:
سرت رو بالا بگیر رودولف! لسترنج‌ها مثل دزدهای خرده‌پا قوز نمی‌کنن. به اون کرم‌های بی‌خاصیت هم زل نزن؛ ارزشِ یه گوشه چشم نازک کردن هم ندارن.

زیر لب غریدم:
- اگه رابستن بود الان دسته‌ی چمدون رو می‌گرفت... چرا باید من این غراضه رو بکشم؟!

پدر بدون اینکه سرش رو بچرخونه، ته عصاش رو کوبید روی دسته‌ی چمدونم که صدای جرنگ‌جرنگ بطری‌های معجون توش دراومد:
رابستن دو سال دیگه میاد. تو وارث بزرگی؛ قراره بری هاگوارتز و اون الف‌بچه‌های پاپتی رو سر جاشون بنشونی. اسلیترین منتظرته، پس مثل یه تفاله‌ی هافلپافی غر نزن!

رسیدیم بین سکوی ۹ و ۱۰.

یه خانواده‌ی ماگل با سه تا بچه‌ی قد و نیم‌قد درست جلوی ستون آجریِ حائل وایساده بودن و داشتن ساندویچ تخم‌مرغ گندیده‌شون رو لمبان می‌کردن. بو تا هفت تا کوپه اون‌طرف‌تر می‌رفت. زنکه چاقالو برگشت با چشم‌های وق‌زده به جغدِ سفید و گوش‌دراز من نگاه کرد که توی قفسش کز کرده بود و داشت از حرص میله‌ها رو گاز می‌زد.

زنکه با یه لهجه‌ی غلیظ پایین‌شهری لندن گفت:
- اِوا... آقا این پرنده چیه تو قفس؟! این وقت روز جغد با خودتون می‌برید مترو؟!

دست بردم بیخ کتم تا چوبدستی بلوط سیاهم رو که تازه هفته پیش اولیواندر با کلی پز و افاده بهم داده بود بکشم بیرون و گوش‌های زنکه رو تبدیل به گوش‌های قاطر کنم، اما دستِ یخ‌زده و استخوانی پدرم مچم رو مثل انبر قفل کرد. به چشماش نگاه کردم؛ سرد، سیاه و پر از کینه‌ای که سال‌ها توی رگ‌های اجدادمون جوشیده بود.

پدرم با یه صدای بم و خفه کنار گوشم گفت:
افسون جلوی ماگل‌ها یعنی احضاریه وزارتخونه... بذار اول پات به اسلیترین برسه، بعدش فرصت برای خالی کردن بادِ شکم این بی‌عرضه‌ها زیاده.

بعد با شستش اشاره کرد به ستون پهن آجریِ بین دو تا سکو:
بدو رودولف. معطل نکن. صاف برو تو دلِ آجرها... اگه جا بزنی یا چشمت رو ببندی، خودم با تیغه‌ی عصا شوتت می‌کنم اون‌ور!

چرخ‌های چمدون رو با کف پا صاف کردم، نفس عمیق کشیدم، دسته‌ی کالسکه رو سفت چسبیدم و بدون اینکه ثانیه‌ای پلک بزنم، با کله شیرجه زدم سمت آجرها!

- ووووووش! -

یه لحظه انگار سرمای یه ورق آهن نم‌کشیده از وسط تنم رد شد... بعد یهو بوی تندِ گوگرد و دودِ زغال‌سنگِ داغ خورد توی صورتم!

چشم باز کردم.
تابلوی برنجیِ براق درست بالاسرم بود: «سکوی شماره نه و سه چهارم»!

قطار غول‌پیکرِ قرمز‌رنگ مثل یه اژدهای بخارکشیده روی ریل‌ها نعره می‌کشید و پیاده‌رو پر بود از رداهای مخمل سبز و نقره‌ای. پوزخندی زدم، خاکِ ردام رو تکوندم و با نوک کفش کالسکه رو هل دادم سمت شلوغ‌ترین واگن قطار:
- خب... هاگوارتز! ببینیم کی قراره برامون دم تکون بده و کی قراره زیر دست و پا له بشه!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/26 20:18:00
دلیل: اصلاح رنگ
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/26 20:51:31
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/26 20:52:22
🩸 Блаженны сильные: время казнит слабых, и они служат сильным ♟️
پاسخ: سکوی نه و سه چهارم
ارسال شده در: یکشنبه 26 مهر 1405 17:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گابریل همراه پدر و مادرش و جینی ویزلی، برای اولین‌بار قدم در ایستگاه کینگزکراس می‌گذارد. خبری از خواهرش فلور، یا سایر اعضای خانواده‌ی ویزلی نبود. چرا که آن‌ها سخت مشغول مبارزه بر علیه لرد ولدمورت بودند که حضورشان در ملا عام را خطرناک می‌کرد. همین موجب می‌شود از آن خانواده‌ی بزرگ، تنها این چهار نفر برای بدرقه‌ی دو جادوآموز هاگوارتز راهی شوند.

جینی آن‌ها را به سمت دیواری که در یک سوی آن شماره نه و در سوی دیگرش شماره‌ی ده نوشته شده بود هدایت می‌کند. شوق و ذوقی که همیشه خیال می‌کرد در چهره‌ی جینی وجود دارد، این‌بار از چهره‌اش رخت بسته بود. با لحنی معمولی که هیچ احساسی در آن دیده نمی‌شد رو به خانواده دلاکور می‌گوید:
- اینجا سکوی نه و سه چهارمه. نگران برخورد باهاش نباشین و فقط از وسطش عبور کنین.

جینی این را می‌گوید و بدون هیچ حرف دیگری می‌چرخد و همراه چرخ‌دستی‌اش از وسط آن عبور می‌کند. گابریل با چشم‌های متعجبی که هیجان در آن موج می‌زد به ناپدید شدن جینی خیره می‌شود. سپس برمی‌گردد و نگاهش را به پدر و مادرش می‌دوزد که اثری از شگفتی در آن دیده نمی‌شد. احتمالا به قدری چیزهای جادویی گوناگون در طول زندگیشان دیده بودند که چنین چیزی در مقابل آن هیچ بود. همین برایش کافی بود تا ترس یا نگرانی‌ای بابت عبور از دیوار نداشته باشد. اما پیش از آن که بخواهد چرخ‌دستی‌اش را به حرکت در آورد، با صدای مادرش متوقف می‌شود.

- عزیزم مطمئنی می‌خوای به هاگوارتز بری؟ هنوز دیر نشده تا به فرانسه برگردیم و به آکادمی جادویی بوباتون بری.

مشخص بود که موسیو از شنیدن این حرف تعجب کرده است چرا که بلافاصله نگاهش را به سمت همسرش آپولین برمی‌گرداند. با این که خودش هم در شرایطی که جامعه‌ی جادویی بریتانیا در آن قرار داشت، ترجیح می‌داد گابریل در بوباتون تحصیل کند، اما قبلا به اندازه‌ی کافی راجع به آن صحبت کرده بودند تا در دقیقه‌ی نود نخواهند دختر کوچشان را به تردید بیندازند و او را با شک بدرقه کنند.

اما گابریل که در دنیای شاداب خود غرق بود، بدون ذره‌ای تردید پاسخ می‌دهد:
- مطمئنم مامان.

موسیو لبخند گرمی که نگرانی در آن موج می‌زد به دختر کوچکش می‌زند و با بوسه‌ی آرامی بر پیشانی آپولین زمزمه می‌کند:
- نگران نباش. کاری به بچه‌ها ندارن و تو هاگوارتز جاشون امنه. اگه خانواده‌ی ویزلی فکر می‌کنن مشکلی برای جینی تو هاگوارتز پیش نمیاد، گابریلم در امانه.

آپولین حرف‌های موسیو را می‌فهمید. هزاران بار شنیده بود و با پذیرفتن همان حقایق بود که راضی به تحصیل گابریل در هاگوارتز شده بود. اما این دلیل نمی‌شد که هم‌چنان کورسویی از نگرانی در وجودش موج نزند.

آپولین دستش را به کمر گابریل می‌زند تا او را به جلو هدایت کند و گابریل هم با خوش‌حالی به حرکت در می‌آید و مستقیم به سمت سکوی نه و سه چهارم حرکت می‌کند. در راه با خودش فکر می‌کند باید چشم‌هایش را ببندد و خیال کند در آسمان پرواز می‌کند یا بهتر است آن‌ها را باز نگه‌دارد تا شاهد دگرگونی جامعه از ماگل به جادوگری در لحظه باشد؟

پاسخ می‌شود: هیچ‌کدام!

فاصله کوتاه بود و غرق شدن در این تفکر که کدامشان را برگزیند باعث می‌شود هر دو را از دست بدهد و ناگهان خودش را در سویی پیدا کند که افراد زیادی با چرخ‌دستی‌هایی همانند او در همه سو دیده می‌شوند. بلافاصله قرار گرفتن دست پدر و مادرش هرکدام بر روی یک شانه‌اش را احساس می‌کند که نشان از عبورشان از سکو می‌داد. جینی نیز همان نزدیکی منتظرشان بود.
- اگه سال‌های پیش بود می‌دیدین که این ایستگاه اونقدرم سرد و تاریک نیست و شور و هیجان توش بیداد می‌کنه.

گابریل متوجه سخنان جینی نمی‌شود. از نظر او همه‌چیز همیشه خوب و شاد بود و چهره‌های نگران خانواده‌ها و جادوآموزانی که برخلاف همیشه هیجان نداشتند را نمی‌بیند. البته تعدادی هم که بیشتر سیاه‌پوش بودند دیده می‌شدند که به نظر بسیار مغرور و خوش‌حال بودند.

- خوش‌حالم تنها نیستم و گابریلم باهامون میاد. نگرانش نباشین، حواسم بهش هست.

موسیو و آپولین پاسخ این دیالوگ حمایت‌کننده‌ی جینی را با نگاه محبت‌آمیزی می‌دهند. در واقع جینی تنها دلیلی بود که در آن شرایط راضی شده بودند گابریل را به هاگوارتز بفرستند. جینی ساحره‌ی باهوش و توانمندی بود و خانواده‌اش قدمتی طولانی در بین خانواده‌های جادوگری بریتانیا داشتند که آگاهی کاملی از وضعیت جامعه داشتند. اگر آن‌ها چنین تصمیمی را درست می‌دانستند، نباید مانع رسیدن دخترشان به آرزویش می‌شدند.

تحصیل در هاگوارتز!

گابریل از لحظه‌ای که به خاطر فلور و مسابقات جام آتش قدم در هاگوارتز گذاشته بود، از آن‌جا خوشش آمده بود. برای او که تنها کودکی هشت ساله بود، هاگوارتز به قدری بزرگ و عظیم به نظر می‌رسید که خیال می‌کرد جایی با شکوه‌تر و جادویی‌تر از آن‌جا در دنیا وجود ندارد. همیشه خواهان بازگشت به هاگوارتز و دوباره دیدن آن شده بود و حالا که فرصتش را پیدا کرده بود تا در آن تحصیل کند، دست از پا نمی‌شناخت. انگار که آرزویش را زندگی کند.

گابریل برای آخرین‌بار در آغوش پدر و مادرش جا می‌گیرد و بعد از آن که چندین بوسه بر صورتش کاشته می‌شود، دست در دست جینی وارد قطار سرخ‌رنگ هاگوارتز می‌شود. با این که ازدواج فلور دلاکور و بیل ویزلی چیزی نبود که مرگخواران از آن مطلع نباشند، چرا که دقیقا در وسط مراسم عروسیشان به آن‌ها حمله کرده بودند، اما جینی احساس می‌کرد اگر گابریل را از خود دور نگه دارد تا کم‌تر از وقایع اطرافش بداند امنیت بیشتری خواهد داشت تا این که او را در کوپه‌ی خودش در کنار دوستانی قرار دهد که مطمئن بود در تمام راه قرار است درگوشی برعلیه لرد ولدمورت و سال سختی که قرار است در هاگوارتز در پیش داشته باشند سخن بگویند.

بنابراین وقتی کوپه‌ای را پیدا می‌کند که دو دختر و یک پسر سال‌اولی در آن هستند که هر سه‌شان به قدری شاداب بودند که انگار از دنیای اطرافشان و خطراتی که در آن قرار دارد آگاهی ندارند، گابریل را به آن‌ها معرفی می‌کند و همان‌جا تنها می‌گذارد، جایی که می‌داند تا انتهای مسیر تنها خاطرات خوش است که برایش رقم خواهد خورد.

خودش و دوستانش دقیقا در کوپه‌ی کنارش مستقر می‌شوند. هرچه که باشد او وظیفه‌ی خودش می‌دانست که دورادور مراقب گابریل باشد.

تصورات جینی از کوپه‌ای که گابریل را در آن‌جا تحویل داده بود درست بود. گابریل تا انتهای مسیر از تفاوت‌های فرانسه با بریتانیا سخن می‌گوید و این که قبلا هاگوارتز را دیده است. برای جادوآموزان بریتانیایی که تمام اعضای خانواده‌شان در هاگوارتز تحصیل کرده بودند، این که یک سال‌اولی دیگر را ببینند که پیش از دریافت دعوت‌نامه و شروع مدرسه، هاگوارتز را دیده باشد حتی از فرانسوی بودنش هم هیجان‌انگیزتر بود. سه جادوآموز چنان با هیجان به سخنانش گوش می‌دهند که گویا گابریل از دنیای دیگری آمده است، که چندان هم بیراه نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: سکوی نه و سه چهارم
ارسال شده در: شنبه 25 مهر 1405 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
روز اول ورودم به سکو رو کامل و دقیق یادمه روزی که به عنوان دانش اموز واردش میشدم.
با ردایه دست دومی که به زور تونستم بخرم در حال حرکت با چرخ دستی سنگین بودم.
چون دیر رسیده بودیم مادر عصبی شده بود با داد به پرسی گفت بره؛
بعدش هم به جرج و فرد گفت و جرج فرد هم شوخی همیشگی شونو گفتن،
بعدش مادر به سمت من امد و گفت اماده ای منم گفتم اره فکر کنم و مادر دستشو گذاشت رویه چرخ دستی گذاشت و بهم گفت بدو منم دوییدم.
وقتی از بین دوتا سکو نه و ده رد شدیم یه احساس عجیبی داشتم در حالی که هیچ وقت این احساس رو نداشتم.
قرار بود هری و رون پشت ما بیان ولی اینقدر مادر عجله داشت که اصلا اونا رو یادش رفت.
اول از مادر و پدر خداحافظی کردم و وارد قطار شدم
داخل قطار دنبال کوپه خالی گشتم و اخر قطار پیداش کردم.
داخل اون نشستم و بیرون رو نگاه کردم از پنجره کوچک کوپه از مادر خداحافظی کردم.
فرد و جرج برایه کرم ریزی اومدن کنار در کوپه و یدونه از اون شوخی هایه بی نمکشون گفتن و رفتن
از اینجا به بعدشو دیگه یادم نیست
ولی اگر یادم اومد میگم

افرادی که لایک کردند

⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
پاسخ: سکوی نه و سه چهارم
ارسال شده در: شنبه 25 مهر 1405 02:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کینگزکراس، اول سپتامبر ۱۹۳۸

ساعت بزرگ ایستگاه ده و نیم را نشان می‌داد. تام ریدل زیر آن ایستاده بود و دستهٔ چمدان کهنه‌اش را محکم گرفته بود. روی در چمدان حروف اول اسم صاحب قبلی‌اش حک شده بود. تام شب قبل با نوک یک چاقوی میوه‌خوری آن‌قدر رویشان خط کشیده بود که دیگر خوانده نمی‌شدند.

ایستگاه پر از خانواده بود. پدری کلاه پسرش را صاف می‌کرد، مادری برای بار سوم دستمالی در جیب دخترش می‌گذاشت و پسرک روزنامه‌فروشی از آلمان و چکسلواکی فریاد می‌زد. برای بدرقهٔ تام کسی نیامده بود. خانم کول فقط پول بلیت اتوبوس را کف دستش گذاشته بود و در حالی که سعی می‌کرد خوشحالی‌اش از رفتن تام را پنهان کند، گفته بود مواظب باشد دیر نکند.

تام یک ساعت زودتر رسیده بود. دیر کردن مال آدم‌هایی بود که کسی منتظرشان می‌ماند.

روی بلیت نوشته بود «سکوی نه و سه چهارم»، و بین سکوی نه و ده چیزی جز یک دیوار آجری نبود.
باربری که چرخ‌دستی خالی‌اش را هل می‌داد، متوجه سردرگمی تام شو. کنارش ایستاد و لبخندی زد.
- کمک نمی‌خوای، پسر؟

تام حتی سرش را برنگرداند.
- نه.

باربر رفت. پیرمرد خرفت! حتی در آن یتیم‌خانه لعنتی هم نیاز به کمک نداشت. اینجا که دیگر یک ایستگاه قطار معمولی بود!

در نیم ساعت بعد، سه خانواده از دیوار گذشتند. هر سه یک کار را کردند: کمی دور ایستادند، دور و برشان را پاییدند، بعد چرخ‌دستی را هل دادند و دویدند. بچه‌ها چشم‌هایشان را بستند. یکی از مادرها هم چشم‌هایش را بست.

تام چیز دیگری هم دید. نگهبان سکو دو بار مستقیم به همان دیوار نگاه کرد و هر دو بار نگاهش، مثل آب روی شیشه، از روی آجرها لیز خورد. تام دلیلش را می‌دانست: ماگل‌ها آن‌قدر کوچک بودند که جادو زحمت دیده شدن را برایشان نمی‌کشید.

پس دیوار رمز نمی‌خواست، دویدن هم نمی‌خواست. فقط باید باور می‌کردی که حق رد شدن داری.

جلوی دیوار، پسر کوچکی گریه می‌کرد و پاهایش را به زمین می‌کوبید. مادرش کنارش زانو زده بود و آرام قانعش می‌کرد.

تام از کنار همهٔ آن‌ها گذشت و نایستاد. پسرک با دیدن او ساکت شد و خودش را به دامن مادرش چسباند.

تام ندوید. چمدان را در دست داشت و با همان قدم‌های آرامی که در راهروهای پرورشگاه برمی‌داشت، مستقیم به سمت آجرها رفت. چشم‌هایش را هم نبست. می‌خواست ببیند جادو از داخل چه شکلی است.

سرما و بوی خاک و آجر بود و سه قدم تاریکی. تام آن‌ها را شمرد.

آن طرف، قطاری سرخ‌رنگ میان بخار سفید نفس می‌کشید. تام پشت سرش را نگاه نکرد.

***


کوپه‌های اول پر بودند. در کوپه‌ای انتهای واگن، دو پسر هم‌سن خودش نشسته بودند. پسر موبور پاهایش را روی صندلی روبه‌رو دراز کرده بود و پسر دیگر، لاغر و با موهای مشکی شانه‌خورده، کتابی روی زانو داشت.

تام در کوپه را کنار کشید.
- این‌جا می‌شینم.

پسر موبور پاهایش را تکان نداد.
- این‌جا جای یکی دیگه‌ست.

تام نگاهی به طاقچهٔ بالای صندلی انداخت که خالی بود.
- طاقچه خالیه. صندلی هم خالیه. فقط پاهای تو روشه.

پسر موبور پوزخند زد و جوابی نداد. چوبدستی نو و براقش کنار پایش روی صندلی بود.

چوبدستی آرام غلتید، از لبهٔ صندلی افتاد و درست جلوی کفش‌های تام روی زمین ایستاد. هیچ‌کس به آن دست نزده بود.

تام خم شد و آن را برداشت. چند لحظه بین انگشت‌هایش چرخاندش و بعد آن را به سمت صاحبش گرفت.
- باید بیشتر مراقبش باشی.

پسر موبور چوبدستی را گرفت. پاهایش را هم از روی صندلی برداشت.

پسر مومشکی کتابش را بست. با کنجکاوی به تام نگاه می‌کرد، نه با ترس.
- من لسترنجم. اینم ایوریه.
- تام ریدل.

ایوری ابرو بالا انداخت.
- ریدل؟ تا حالا اسم ریدل‌ها رو نشنیدم. پدرت چی‌کاره‌ست؟

تام جوابی نداد و از پنجره به سکو نگاه کرد. زنی با کلاه سبز برای ایوری دست تکان می‌داد و با دستمال گوشهٔ چشمش را پاک می‌کرد.

تام کمی بیشتر از لازم به آن زن نگاه کرد. بعد گفت:
- مادرت داره برات دست تکون می‌ده.

گوش‌های ایوری سرخ شد و پرده را کشید.
- جواب منو ندادی.
- نه. ندادم.

سکوت کوپه را پر کرد. قطار سوت کشید و تکان خورد و سکو، با مادرها و دستمال‌هایش، آرام عقب رفت.

لسترنج اولین کسی بود که دوباره حرف زد.
- همهٔ خانوادهٔ ما اسلیترینی بودن، خانوادهٔ ایوری هم همین‌طور. خود سالازار اسلیترین می‌تونست با مارها حرف بزنه. پدرم می‌گه این توانایی هنوزم فقط توی خون‌های قدیمی پیدا می‌شه. خیلی کم.

تام برگشت و به او نگاه کرد. نگاهش آن‌قدر طول کشید که لسترنج روی صندلی جابه‌جا شد.
- چیز بدی گفتم؟
- ادامه بده.

لسترنج ادامه داد. از تالار اسلیترین زیر دریاچه گفت، از استادها و از این‌که کدام خانواده‌ها ارزش شناختن داشتند. تام چیزی نپرسید و فقط گوش داد.

فقط توی خون‌های قدیمی.

تام مارهایی را به یاد آورد که همیشه جوابش را داده بودند. پدرش را هرگز ندیده بود و مادرش نتوانسته بود از مرگ فرار کند، پس جادو نمی‌توانست مال او باشد. حالا، برای اولین بار، دلیلی داشت که بخواهد اسم پدرش را پیدا کند.

ظهر، زنی با چرخ خوراکی‌ها از راهرو گذشت. ایوری یک بغل شکلات قورباغه‌ای و پیراشکی کدو خرید. تام دست به جیبش نبرد. چند سکه‌ای که از صندوق مدرسه برایش مانده بود، برای خوراکی نبود.

ایوری چند دقیقه با پیراشکی‌هایش ور رفت. بعد، بی‌آنکه چیزی بگوید، یکی از آن‌ها را روی صندلی به سمت تام هل داد.

تام پیراشکی را برداشت و تشکر نکرد. ایوری هم انتظارش را نداشت.

لسترنج همه‌چیز را دید. چیزی نگفت، ولی از آن به بعد هر وقت حرفی می‌زد، اول به تام نگاه می‌کرد.

***


هوا تاریک شده بود که قطار ایستاد. روی سکوی کوچک هاگزمید، مردی با فانوس سال‌اولی‌ها را به سمت قایق‌هایی می‌برد که کنار دریاچه منتظر بودند.

تام سوار یکی از آن‌ها شد و لسترنج و ایوری، بی‌آنکه کسی دعوتشان کرده باشد، پشت سرش سوار شدند.

قایق‌ها راه افتادند. بعد از پیچ صخره‌ها، قلعه پیدا شد و صدها پنجرهٔ روشنش روی تپه‌ای بلند درخشیدند. از قایق‌های اطراف صدای «اوه» بلند شد.

- قشنگه، نه؟

لسترنج این را آرام گفت. تام جوابی نداد. نور پنجره‌ها روی آب سیاه می‌لرزید.

او یازده سال در اتاقی با پنجرهٔ میله‌دار زندگی کرده بود و هیچ‌وقت نتوانسته بود اسم مناسبی برایش پیدا کند. حالا اما به قلعه نگاه کرد و بهترین کلمه برای توصیفش، بی‌آنکه منتظرش باشد، خودش آمد.

خانه.
پاسخ: سکوی نه و سه چهارم
ارسال شده در: شنبه 25 مهر 1405 00:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل دوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان


~ سوژه جدید ~
از نوع ادامه‌دار - تک‌پستی*

روزی بسیار مهم در لندن، ایستگاه کینگزکراس، سکوی نه و سه چهارم، فرا رسیده است. جایی میان دو سکوی نهم و دهم، سکوی نه و سه چهارم پذیرای هر جادوگریست که قصد رفتن به هاگوارتز را دارد.

جادوگر‌ان بسیاری بودند که برای اولین‌بار در این سکو سوار بر قطاری شدند که آنها را هوهوچی‌چی گویان به سمت آینده‌ی جادوییشان برده است. و حالا ایستگاه پر از خانواده‌هایی شده که فرزندان عزیزشان را راهی هاگوارتز می‌کنند تا ز گهواره تا گور جادو بجویند.

در میان این هیاهو، داستان‌هایی جدید درجریان است. داستان‌هایی که از پیدا کردن سکو و عبور از آن شروع می‌شود و مرلین داند که بلاخره کجا تمام می‌شود.

قطار سوت زنان منتظر هوهو کردن و چی‌چی شنفتن و به بار کشیدن تمام این سالهای تحصیل جادوآموزان جدید نشسته و این هرج و مرج را با جان و دل تماشا می‌کند. شور و شوق روز اول مدرسه‌ و مادرانی که جگرگوشه‌هاشون رو به دست قطار می‌سپرند و بلاخره از چنگ آنها راحت می‌شوند، کسانی که به دنبال جایی خالی در کوپه‌ها می‌گردند، و احتمالا چندین بچه که کبوتر‌های بی گناه روی سکو رو فراری می‌دهند. داستان هر کسی که اینجاست چه می‌تواند باشد؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــ

* سوژه ادامه‌دار تک‌پستی سوژه‌ایه که شما در اون تنها به روایت داستان خودتون در سوژه‌ی اصلی داده شده می‌پردازین و با هر پست جدیدی که در تاپیک می‌زنین، تنها داستان خودتون رو ادامه می‌دین نه دیگران. یعنی فارغ از این که در پست بقیه برای سایر اشخاص چه اتفاقی میفته و داستانشون چطور پیش می‌ره، هرکس تنها ماجرای خودش رو با یک تعداد رول ادامه‌دار شرح می‌ده (داستان شما می‌تونه تنها در یک پست انجام بشه).
+شما می‌تونید به صورت تک‌پستی و یا تک‌پستی ادامه‌دار ماجرای اولین ورودتون (خودتون و یا هر شخصیت دیگه ای رو) به ایستگاه کینگزکراس برای پیدا کردن سکوی نه و سه چهارم و اینکه چطور ازش عبور می‌کنید و یا ماجرای سوار  قطار شدنتون و یا ماجرایی که داخل خود قطار در جریانه و اینکه با چه کسانی هم‌کوپه‌ای‌ می‌شید، هر چه که دل تنگتون از لحظه ورودتون به ایستگاه کینگزکراس تا رسیدن به هاگوارتز اتفاق افتاده رو بازگو کنید.
(همچنین اگر دوست داشتید توی قطار شخصیتی و یا شخصیت‌هایی از اعضای سایت رو ملاقات کنید و داستان این ملاقات رو بنویسید، می‌تونید با اون شخصیت‌ها هماهنگ کنید و درصورت تاییدشون، پستاتون رو در ادامه‌ی همدیگه بنویسید‌.)
موهاهاهاها؟!
سکوی نه و سه چهارم
ارسال شده در: جمعه 24 مهر 1405 23:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

سکوی نه و سه چهارم، در ایستگاه کینگزکراس، میان سکوی نه و ده این ایستگاه قطار قرار گرفته است. جادوگران برای رسیدن به این سکو باید از میان دیواری که سکوی نه و ده را جدا می‌کند رد شوند، مسئله‌ای که ماگل‌ها را بسیار مشکوک کرده و وزارت را به تکاپو انداخته تا بلکه به دنبال راه حل این مشکل باشند.

این تاپیک، شامل هر اتفاقی است که در ایستگاه کینگزکراس و بخش جادویی آن رخ می‌دهد و تنها تاپیک رول ادامه‌داری است که ماگل‌ها نیز می‌توانند در آن شرکت کنند.

ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/24 23:50:40
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.